Kabul Press کابل پرس

کابل پرس سانسور نمی کند. کابل پرس يک رسانه ی آزاد است.

پذيرش > کابل پرس افشا می کند > پغمان و نجیب

پغمان و نجیب

سریال سیاف

چهار شنبه 15 ژوئیه/ جولای 2015, بوسيله‌ى خان

اسناد و مدارک دست داشته ادارات استخبارات میرسانید که بزرگترین گروه های ضد دولتی پغمان, جمعیت ربانی و به تعقیب ان حرکت محسنی هر دو به حضور سیاف ووهابی هایش در انجا موافق نبودند....

باری "ناشناس" در جرمنی کنسرت میداد تقاضا اهنگ مشهور دره بدره هوای پغمان ...را نمودند ایشان با گفتن " اگه امونجه سیاف نمی بود ! میخواندم ! اما حالا دلم نمیشه "طفره رفت , به حق که سیاف و پغمان در تخریب و کشتار کابل وکابلیان نقش بزرگ داشته است اما در زمان حضور روسها پغمان ارام و بجز یکی دو جنگ که انهم با تعرض دولت اغاز و انجام شد, هیچگاه جنگ مهمی بین مجاهدین و روسها و حاکمیت واقع نشد در حالیکه لانه های تروریستی اشرار در گوشه وکنار ان وجود داشت , بعد از خروج روسها پغمان بازار رقابت و حیثیت خط اول مجاهدین را احراز و سر و کله چند گروه بنیاد گرا دیگر شعیه(هنوز بنام وحدت متحد نشده بودند) درانجا پیدا و در جنگ و گریز با دولت سهیم شدند.

جمعیت و حرکت که بیشترینه اهل پغمان به درک مشکلات مردم محل نزدیک و در موسم برداشت حاصلات زمین و
باغ از جنگ و تحریک با دولت پرهیز میکردند بخصوص که اکثر شان وابستگانی در شهر کابل داشته , رفت و امد , داد وستد هم در جریان میبود , اما وهابی های شرور و خود سر سیاف با راکت پراگنی بر گارنیزیون های کوچک محل و شهر کابل بخصوص در کشتار دسته جمعی دختران مکتب در ده اوغانان , حمله راکتی به ملی بس در علاوالدین , حملات خونباربه خیرخانه وحریق ذخایر بزرگ نفت دولت برای شهریان کابل , مبادرت و خون نجیب را به غلیان می اوردند, او هم مجبور میشد ملیشا شمالی ,کابل و شمال را بدانجا بفرستد گاهی هم مسوولین قوای مسلح را
با سرزنش , کنایه , زخم زبان غرض پاک نمودن دامن پغمان از لوث ادمکشان بی رحم , سوق مینمود .

به همین سلسله , سال 1367 بنابر دستور داکتر نجیب الله , یعقوبی مرحوم چند مقام بلند پایه استخباراتی را مامورنمود تا در باره پغمان یک تحلیل و تجزیه استخباراتی شامل, امکانات , شرایط , احوال و اندازه گیری گروه های مخالف اعم از اکتیف و پسیف , افراطی و میانه رو, حضورو تعداد افراطی های خارجی , رابطه فی مابین گروه ها ,باریکی هاو شکندگی هادربین مخالفین , راه های اکمالاتی,اسلحه و امکانات نظامی, بخصوص وجود استنگر زیرا در سال سیزده شصت و سه طیاره بزرگ اریانا از پغمان مورد اصابت راکت قرارگرفته بود, ...را انجام دهند.

تمام ادارات استخبارات که به نوعی در مسایل پغمان دخالت پیدا کرده بودند و یا "همکار" در انجا داشتند, گذشته واینده شان مورد تحلیل و برسی قرار گرفت ,تعداد و اندازه همکاران ,اعتمادیها ,رزیدنتهای استخبارات, قوماندانا ن پرو توکلی , اندازه وفا داری و امکانات انان , ,حتا اندازه پولهای مصرف شده و نتایج ان که در گذشته ها ادارات استخبارات به اختیار بعضی ها قرار داده بودند ,مطالعه دوسیه های اطلاعاتی و ملاقات رو در رو با یک تعدادکارمندان و مسوولین وشنیدن نظریات انان , تثبیت افراد بانفوذ ,تاثیر گذار و روحانیون مطرح درمحل و شیوه استفاده از انان حتا ملاقات با چند زندانی پغمانی نیز انجام شد, دساتیری در رابطه به پغمان به اداره استخبارات میدان شهر و پروان و چندولسوالی شمالی که مربوط ولایت کابل استند داده شد , زیرا مسیر اکمالات جمعیت,گروه سیاف وبعضا حرکت محسنی از نواحی یاد شده میگذشت ,با بزرگان مردم شریف و صلحدوست ارغندی بالا و پاین تجدید پروتوکل بی طرفی و همکاری با دولت , صورت گرفت در مقابل جانب دولت تعهد وکمک های به انان صورت داده قسمت های از وعده وعید را موکل با اینده و شرایط پیش رفت توافقات نمودند , ازهمین ناحیه بود که ادمکشان اجنبی پرست, ارغندی را ماسکو کوچک نامنهادند , در پایان یک گزارش مفصل با پیشهنادات مشخص به نجیب ارایه گردید . متعاقب ان عملیات های در پغمان راه اندازی , حملات و کمین ها به کاروان های اکمالاتی پغمان در شمالی و میدان شهر انجام و تفنگ های دوربین دار"ماشیندار اگا یس" وراکت های سر شانه یی" الو انداز"... در پوسته های پغمان توزیع و جابجا شد .

به فکر من ارتباط ومسوولیت این ماموریت از راه اداره ما به یعقوبی و نجیب انتقال میافت, معاون ریاست ما هم در ان جمع حضور داشت این بود که منی حقیر کارمند عادی نیزبا انان توظیف گردیده بودم , منی که هیچگاه با امرین میانه خوب نداشتم همیش سعی کرده بودم از پشت شتر واز پیش روی امرین نگذرم همچنان از بادیگاردی و سکرتریت نفرت عجیبی داشتم , قضا را ببین که محکوم با کار کردن زیر یک سقف با انان شده ام از خود میپرسیدم کی و چگونه مرا به این مصیبت وحلقه خسته کن که هر لحظه به دو پا استاده و بلی بلی باید بگویم , محکوم کرده است ! از نظر خودم شاید تصمیم گیری بموقع ام در اجرای امورات دلچسپ استخباراتی , شاید نیمکاره نگذاشتن کارها از جانب من, یا هم خط نسبتا زیبا و چابک نویسی ام و یا هم کله شخی و دلیل و برهان گفتن با خورد و بزرگ سبب ان بوده باشد , به هر رو از تانک تیل و دهان نانوایی ومغازه های کوپونی و احضارات درجه یک که هیچگاه ختم ان اعلام نمیشد رهایی حاصل کرده بودم اما از شما چه پنهان که جوانی بود و دیوانگی هر یکی دو روزی پیکه کردن به مکروریانها و جاده شاه دوشمشیره - پل باغ عمومی در تقسیم اوقات زندگی ام حک شده بود واز همین رو دل تنگی ام بیشتر و بیشتر میشد , بهترین هم صحبت هایم هم راننده و بادیگاردان مقامات و زمان برای رفع خسته گی ام موقیع اوردن اسناد مدارک و ترک انجا میبود و .....

به هر صورت تا دیر از شب مصروف پاک نوسی گزارش ها , تحلیل ها ونظریات و پیشنهادات انان میبودم , گاهی بالای سر تایپستان که همه کارمندان و بعضی ها مسلکی تعدای هم شوقی به هنر تایپ کردن روی اورده بودند شاید هم ترس قندهار, جلال اباد, لوگر ,گردیز به اینکار محکوم شان کرده بود , کم سوادانشان با وجود بار بار پرسیدن کلمات و جملات , گاهی خوانا نبودن دست نویس چند مقام سبب میشد نوشته ها را نادرست تایپ و سبب خشم و بی حوصله گی ام شوند, سر زدن به ادارات ایکه از قبل برای شان گوش زد میشد تا در باره فلان مطلب گزارش تهیه و فلان مدارک را اماده و به اختیار من بگذارند تاغرض استفاده مقامات موظف انتقال نمایم , گاهی مسوول مربوط به وظایف دیگر سوق اسناد بدسترس قرار نمیداشت , زمانی هم اصلن اماده نمی بود, بایدلحظات خسته کن را انتظار میبودم اینها جنجال دیگری بود که دیوانه ام میساخت.....

هر چه بود این وظیفه دشوار و خسته کن تمام و با چند مقام اشنا و تشخیص دادم که به حق در بین انان ادم های حضوردارند دارای دانش مسلکی و عملی و مستحق مقامات بالا ترنیز , انسان از طرزبرخورد, دانش , تجربیات و افکار شان می اموخت, اما ادم های هم در بین شان وجود داشت که جز وقت گذرانی , خنده و حرف های بی ربط , نوشیدن و خوردن کاری از ایشان ساخته نبود جالب اینکه این بی کله ها با ان همه مصروفیت ام ,جویای چند و چون اماده شدن نان و اب نیز میشدند .

دران جمع اوغانی حضور داشت که یخن قاق چرک و چروکش ,طرز نان خوردن و نظریات احمقانه اش حکایه از شادگل بودنش میکرد او در کنار دیگر اعمال بدش عادت به انداختن نسوارنیز داشت , نسوار را به کاغذ تشناب پیچانیده و بدهانش میگذاشت فکر کنم قبل تر از دیگران من متوجه این بی نزاکتی اش شده بودم چرا که باطله دانی کاغذ های چتل نویس را من باید حریق میکردم شاید ماجرا از چشم تیزبین یک تعداد مقامات دور نمانده بود اما بخاطر رعایت ادب و نزاکت خود را به نفهمی میزدند , باری جنرال صاحب ...مطلبی راگم کرده بود فکر میکرد به باطله دانی انداخته اند چند نفر کاغذ های باطله دانی ها را جستجو میکردیم از قضا که دست جنرال به حجم بزرگ نسوار الوده شد , جنرال بطرف من دید و اهسته برایم گفت نسوار میزنی برایش گفتم سگرت , نسوار و شراب عادت ندارم , کار "هم رفیق" صالح محمد زیری ست خندید و پرسید رفیق ی صالح محمد زیری کیست شادگل را برایش نشان دادم این انسان با نزاکت بدون انکه کسی متوجه شود به بهانه ی خارج شد دستانش را شسته و دوباره برگشت و خمی به ابرو نیاورد روز دیگر از گوشه چشم شادگل رادر حال دیسانت نسوار دید در فرصتی برایم گفت راست میگویی بدبخت نسواریست .....

يك پيام ، يك تفسير ؟

سخنگاه براى مشتركين

براى شركت در اين سخنگاه، شما بايد از پيش ثبت نام ميكرديد. خواهشمند است كلمه شناساييتان را كه دريافت كرده ايد در زير مشخص كنيد.اگر ثبت نشديد، بايد ثبت نام كنيد.

ارتباطنام نویسی آيا كلمه ورود را فراموش كرديد؟