من از اسماعیل اکبر دفاع نمی کنم، چون وی قبر دفاع از خود را با ارجاع به گذشته- یعنی تجربهء متصور به شکست- خوانده است.
اما هردو نوشتهء آقای رضایی در نقد وی، با وجود وجوه مثبت یاد آوری نکاتی در باب امروزینگی نبودن، و به گمان من مرتجعانه! بودن نظریات آقای اکبر، از بیماری خود کم بینی مفرطی رنج می برد که جبران آن را در عکس ها و آسمان خراش های نیویورک و شهرهای کانادا و زرق و برق آن جستجو می کند تا فرق روشنفکر روستا و شهر فهمیده شود!
آقای رضایی!
سینه چاکی برای مدرنیته، همانند سینه چاکی برای مارکسیسم عمرش گذشته است و هردو اکنون در نزد فیلسوفان غربی به یک اندازه مورد نقد قرار می گیرند. در ثانی، تجربهء مدرنیسم با توجه به بستر فرهنگی و پیشرفت صنعتی هر کشوری باید ردیابی شود. در کشور ما، که بیشتر مردمش به صورت ایلی زندگی می کنند سخن گفتن از مدرنیسم، بانگ بی وقت است. و مخصوصاً پرداختن به مدرنیسم، آن هم از زاویهء دید شما، به نظرم یک فاجعه است. فاجعه در اینجا است که با دیدی افسون زده، افسون زدهء زرق و برق، شراب و کباب، والانتاین دیز، کریستمس غرب، در مورد جامعهء دیگر حکم صادر کنیم، و روشنفکرینش را روشنفکرین روستا بدانیم و فرهنگش را فرهنگ بدوی!
آقای اکبر، واقعاً روشنفکر کشوری روستایی به نام افغانستان است. مگر افغانستان یک کشور مدرن است؟ یکی از رازهای روشنفکری این است که خود را به مردمش نزدیک کند، تا با فهم اولویت های جامعهء خود، راه پر مخاطرهء روشنگری را طی کند. اما صد البته روشنگری، غلتیدن در اندیشهء ناسیونالیسم، حتی میهن پرستانه اش نیست. در ساحت اندیشه ورزی، چیزی به نام ناسیونالیسم وجود ندارد، و کسانی که سعی در ایجاد ناسیونالیسم دارند، مطمئن باشید آن را از راه ساختن یک یا چند دشمن، یا همان"دیگری" انجام می دهند. در وضع فعلی، که کشور ما دستخوش بحران های گوناگون است، آن "دیگری" که هستی یا هویت ما را تهدید می کند نه القاعده است و نه مثلاً کسی که آنها را تجهیز و ... می کند، بلکه فلان کشور، که واژه های ملی ما،یعنی هویت ما را دارد بر باد می دهد.
من از اسماعیل اکبر دفاع نمی کنم، چون وی قبر دفاع از خود را با ارجاع به گذشته- یعنی تجربهء متصور به شکست- خوانده است.
اما هردو نوشتهء آقای رضایی در نقد وی، با وجود وجوه مثبت یاد آوری نکاتی در باب امروزینگی نبودن، و به گمان من مرتجعانه! بودن نظریات آقای اکبر، از بیماری خود کم بینی مفرطی رنج می برد که جبران آن را در عکس ها و آسمان خراش های نیویورک و شهرهای کانادا و زرق و برق آن جستجو می کند تا فرق روشنفکر روستا و شهر فهمیده شود!
آقای رضایی!
سینه چاکی برای مدرنیته، همانند سینه چاکی برای مارکسیسم عمرش گذشته است و هردو اکنون در نزد فیلسوفان غربی به یک اندازه مورد نقد قرار می گیرند. در ثانی، تجربهء مدرنیسم با توجه به بستر فرهنگی و پیشرفت صنعتی هر کشوری باید ردیابی شود. در کشور ما، که بیشتر مردمش به صورت ایلی زندگی می کنند سخن گفتن از مدرنیسم، بانگ بی وقت است. و مخصوصاً پرداختن به مدرنیسم، آن هم از زاویهء دید شما، به نظرم یک فاجعه است. فاجعه در اینجا است که با دیدی افسون زده، افسون زدهء زرق و برق، شراب و کباب، والانتاین دیز، کریستمس غرب، در مورد جامعهء دیگر حکم صادر کنیم، و روشنفکرینش را روشنفکرین روستا بدانیم و فرهنگش را فرهنگ بدوی!
آقای اکبر، واقعاً روشنفکر کشوری روستایی به نام افغانستان است. مگر افغانستان یک کشور مدرن است؟ یکی از رازهای روشنفکری این است که خود را به مردمش نزدیک کند، تا با فهم اولویت های جامعهء خود، راه پر مخاطرهء روشنگری را طی کند. اما صد البته روشنگری، غلتیدن در اندیشهء ناسیونالیسم، حتی میهن پرستانه اش نیست. در ساحت اندیشه ورزی، چیزی به نام ناسیونالیسم وجود ندارد، و کسانی که سعی در ایجاد ناسیونالیسم دارند، مطمئن باشید آن را از راه ساختن یک یا چند دشمن، یا همان"دیگری" انجام می دهند. در وضع فعلی، که کشور ما دستخوش بحران های گوناگون است، آن "دیگری" که هستی یا هویت ما را تهدید می کند نه القاعده است و نه مثلاً کسی که آنها را تجهیز و ... می کند، بلکه فلان کشور، که واژه های ملی ما،یعنی هویت ما را دارد بر باد می دهد.