کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > بررسی تولد زبان فارسی – ۲

بررسی تولد زبان فارسی – ۲

پنج شنبه 2 ژانويه 2014, بوسيله‌ى انجنیر شیرساپی

" بی گمان اگر بی مایگانی، بدون جذب کامل مدخل، قصد کنند تا به این مبانی نگاه کج قوم پرستانه و متعصبانه بیاندازند، جز امحاء آبروی فرهنگی خویش حاصلی نخواهند برد. زیرا عمق این داده ها به میزانی است که بدون آموزش ملاحی استادانه ورود به آن با غرق کامل برابر می شود" «پورپیرار»
اسلوب این بررسی ها بر دو پایه قرار دارد :
بررسی نقادانۀ هر مدخل، بر اساس فرض های موجود
بررسی ماهوی و نهائی هر مدخل ، بر اساس برداشت های جدید
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بخش دوم یادداشت بی بدیل: منظور من از ارائه ی این چند نمونه ازگنجینه ی از پاپیروس نوشته های مصر، توجه دادن به نوع نوشتار خط عرب، حتی در میان دارندگان کفایت نگارش، در فاصله ی دراز قرن دوم تا ششم هجری بوده است. کشیدگی بشقاب وار حرف نون، شباهت کامل قاف های آخر با حرف واو کنونی، نمایش د و ذ و ر و ز به صورت یکسان و فقط با رسم یک خط شبه عمود، فرم انتهایی حرف یای آخر و بسیاری علل و عوارض دیگر، تفهیم می کند که نگارش به خط عرب، تا شش قرن پس از طلوع اسلام، هنوز اسلوب معینی نداشته، تغییر واضحی نکرده و در حد نیازهای محلی متوقف مانده است. اگر کاتب دستگاه استیفای خراج به قرن ششم هجری در مصر اسلامی نیز به شمایل سند شماره ی ۷ قلم زده است، پس واضح می شود که خط عرب تا آن زمان خود را نیازمند مکتبی در تسهیل قرائت و انضباط نگارش نمی دیده که نخستین ابزار کتاب نویسی، گسترش فرهنگ اسلامی و توزیع مکتوب فرامین قرآن در خارج از حوزه ی زیستی اعراب بوده است! با این اشاره، ادراک مسائل فرهنگی در قرون نخست اسلامی بر پایه ی قطوری قرار می گیرد که توجه می دهد گستردگی نگارش و آماده سازی خط عرب برای عرضه ی کتاب، به صورتی که هر مسلمانی در هر حوزه ی جغرافیایی، به خصوص شرق جهان اسلام، توان قرائت خط عرب و برداشت از آن را داشته باشد، به زمانی بس دورتر از روزگار ابن مقله و ابن بواب ناشناسی قرار می گیرد که امروز بر آن ها باور داریم و می گویند در قرن چهارم خط نسخ ساخته اند. حاصل ثانوی که از غور در این گفتار برداشت می شود، این که مسلمین تا قرون متمادی، به استعانت و بهره گیری از قرآن بسنده کرده و غث و ثمین خود را تنها در آن متن تا ابد کامل و شامل جسته اند.

اگر در جهان عرب نیز نوع نگارش حروف تا قرن ششم هجری به وجهی است که در نمونه های این پاپیروس ها می بینیم، آیا چه گونه ایرانیان این همه تاریخ و تفسیر و سیره و مغازی در قرون نخست اسلامی نوشته اند؟ به راستی اگر عرب در قرن ششم و آن هم در مرکز مصر و در میان صاحبان فن و فرهنگ و افزارمندان رسمی حکومت، هنوز برای کاف و قاف و نون و واو خود اسلوب واحد و امروزین نگارش را ندارد، پس مسلّم است فارسیان که وام دار خط و حرف نویسی عرب اند، اگر در قرن چهارم هجری شاهنامه داشته اند پس باید از حروف بومی و سنتی بی علامت و بدون نقطه و نظم عرب بهره برده باشند، که برای غیر عرب و آن فارس های ادعا شده ی شاه نامه خواه و آن شاعر فردوسی نام شاه نامه سرا، قابل استفاده و ادراک نبوده است!!! این مطلب صراحتا بدان معنی است که قلم به دست فارس، ابتدا باید منتظر این تحول در نحوه ی نگارش عرب می ماند، تا بداند بر دندانه ای، نقطه ب و ت و ث را در کجا و به چه تعداد بگذارد، سپس نگارش به خط فارسی را آغاز کند که گرده برداری از خط و حرف عرب است. با این نگاه ادعای وجود خط و زبان فارسی، لااقل تا قرن هفتم هجری، به شوخی دل خراشی بدل می شود و این برداشت سالم را بدیهی می کند که زبان فارسی همراه مهاجرانی صفوی نام گرفته، به ایران رسیده است، زیرا هیچ زبان واقعا مستقری قادر نیست نگارش به لفظ خود را تا زمان دریافت الفبا از همسایگان خود متوقف کند و به تعویق اندازد! مختصر این که ایستایی فن و فقدان نمایشات تکامل خط، در این نمونه های پاپیروسی و نیز نحوه نگارش در سکه های اسلامی اعلام می کند که تا قرن ششم هجری، کاتب دولتی مصر و سر سکه ساز خلیفه، هنوز با اسلوب خط نسخ و رقاع و غیره آشنا نبوده، بدون شک قرآنی نگاشته با شیوه نسخ را ندیده و حروف نگاری با علامت گذاری و هویت کامل کنونی را نمی شناخته و این نشانه ی روشنی است که تاریخ تدوین خط بالغ شده عرب را، لااقل به قرن هفتم هجری منتقل و امکان کتاب نویسی به زبان فارسی و عرب را قرون قابل توجهی به زمان ما نزدیک تر می کند.


سند ۸. پشت و روی یک سکه اموی از اواخر قرن اول هجری. برگرفته از ص ۲۰۱ کتاب نخستین سکه های امپراطوری اسلام .
سند ۸. پشت و روی سکه المستظهر بالله از سنه عشرین و خمسه مائه، قرن ششم هجری. برگرفته ازص ۴۱۹ کتاب گنجینه ی سکه های نیشابور.

آیا چه تفاوت میان حروف و الگوی نگارش این دو سکه، با چهار صد و چهل سال فاصله ی زمان می بینید؟ به طور اصولی هیچ!!! آیا آن پاپیروس ها و این سکه ها از توقف بلوغ در خط عرب، در اندازه ی همان مقیاس فرهنگ بومی خبر نمی دهد، که بدون شک ما را در قبول نگارش این همه کتاب، به خط و زبان اعراب و فارسیان، در قرون اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم، که منبع اصلی اختلاف و فرقه سازی در میان مسلمین است، دچار بدگمانی می کند؟ زیرا اگر اعراب در اندیشه ی گسترش فرهنگ مکتوب اسلامی به جهان بوده اند، مقدم بر همه باید که ابزار نگارش، یعنی خط شان را به شایستگی و بالندگی این آرمان می رساندند. این تصور که در زمان المستظهر بالله خط نسخ فراهم بوده باشد و خلیفه سکه اش را به قیاس نگارش قرن نخست هجری ضرب کند، نه فقط سالم نیست که ناممکن است.
برای دخالت دادن بازمانده های قرآن نگاری در این مدخل، یعنی بازیابی آغاز دوران تولید کتاب در جهان اسلام، که انتقال نقل فوق به آغاز آن ضروری بود، پیشاپیش باید به چند نکته ی مقدماتی و مهم توجه دهم. نخست این که غالب یافته های کنونی از متون قرآنی، بر پاره پوست نوشته و به صورت لت های آزاد است. عجیب این که هنوز پاره نوشته ی قرآنی بر پاپیروس نیز نیافته ایم که نشان می دهد احتمالا کاتب قرآن، نگارش بر پوست را فاخرتر و ماندگارتر، با قابلیت مراجعه ی مکرر و آسیب ناپذیرتر دیده است.

«بیش ترین قرآن های پیش از قرن چهارم هجری، که در دسترس ما قرار دارد، به شکل رقعاتی است که اغلب شامل یک تک برگ و یا حتی قسمتی از آن است. در اکثر موارد این برگ های مخدوش و آسیب دیده متعلق به قرآن هایی است که یا به علت گسستگی شیرازه و یا منسوخ شدن خط آن ها قابل استفاده نبوده، از دسترس عموم خارج شده بود. احترام خاصی که مسلمانان از ابتدا برای قرآن و به ویژه کلمه ی «الله» قائل بوده اند، مانع پراکندگی و نابودی این دست خط ها شده است. از این رو این برگه ها را در مکان مخصوصی در مسجدها نگاه می داشتند تا نسبت به آن ها بی حرمتی نشود. همین امر موجب شد که تعداد بسیاری نمونه ی لت نویسی از نابودی کامل نجات یابد». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۳) این تصور که رقعات به دست آمده، برگه هایی از قرآنی شیرازه گسیخته باشد، از نظر فنی درست نیست. زیرا پوست نوشته های قرآنی قدیم، که تاکنون نمایش داده اند، صفحات تا خورده ندارد و آثاری از عبور سوزن صحافی بر عطف لت ها دیده نمی شود. دومین مطلب توجه به این نکته است که خلاف پاپیروس نوشته ها و سکه ها، که با ذکر تاریخ نگارش و اسامی اشخاص همراه است، بر قرآن نوشته های قدیمی، به صورت لت و یا کتاب کامل، نام خطاط و یا تاریخ و محل نگارش ذکر نیست. ظاهرا این ادای حرمتی است خاشعانه و سنت عامی است از سوی کاتبان، که خود را در برابر عظمت کتاب خدا گم نام شمرده و خواسته اند.

«تعداد بسیار کمی از قرآن ها و تک برگ های متعلق به اولین چهار سده ی هجری دارای نوشته هایی است که محل وقف آن ها را مشخص می کند. این گونه وقف نویسی های قدیمی ممکن است دقیقا زمان پایان نگارش قرآن و یا مدتی پس از آن را آشکار کند. که گاه در تک برگ های اول و یا آخر قرآن های مخدوشی که در دمشق کشف شده، نوشته هایی کهن، چون زمان تولد یا مرگ دیده می شود، اما فهم و درک صحت این اشارات و تاریخ ها و ارتباط واقعی آن ها با زمان نگارش دست نوشته، همچون وقف نویسی ها بسیار مشکل است. متاسفانه چیزی که اکنون به عنوان شناسنامه ی کتاب می شناسیم در آن زمان متداول نبوده و حتی بیش تر همین اشاره های معدود و محدود نیز جعلی است. شواهد و مدارکی که مکان خلق این آثار را به ما بگوید، حتی از مدارک تاریخ نگارش آن ها نیز نایاب است. به ویژه تک برگ های باقی مانده را نمی توان به شهری خاص نسبت داد و تعیین و تضمین نگارش و تذهیب آن ها، به ویژگی های هنری شهری خاص، تقریبا غیرممکن است». (فرانسیس دروش، سبک عباسی، ص ۱۴)

سند ۱. قدیم ترین قطعه نگاری قرآنی، برگرفته از صفحه ۳۰ کتاب سبک عباسی، که زمان تحریر آن را اواخر قرن اول هجری حدس زده اند / تصویر سمت راست .
سند ۲ . قطعه قرآن نگاری دیگری برگرفته از صفحه ۱۱۵ کتاب سبک عباسی که زمان نگارش آن را اواخر قرن چهارم هجری حدس زده اند. / تصویر سمت چپ

پس خلاف پاپیروس نوشته ها، که محقق را لااقل به نام و محل و تاریخ نگارش قطعه ره نمایی می کرد، در باب پاره قرآن نویسی های باقی مانده، تعیین تکلیف با این گونه آگاهی ها را، از محل و نام و زمان نگارش و نگارنده، باید به دست حدس و گمان سپرد. مثلا در این جا مولفین کتاب سبک عباسی، نمونه سند اول را بازمانده ای از اواخر قرن نخست هجری و تک لت سند دوم را، متعلق به قرن چهارم هجری دانسته اند. بدون هیچ تعارفی چنین تعیین و تشخیص هایی مبتنی بر گمانه ها و توهمات و عمدتا بر اساس قیاس پیشرفت علامات و اعراب و نقطه گذاری و نظم بیش تر صورت ظاهر حروف بوده است، بدون این که بتوانند به درستی تعیین کنند که زمان واقعی آغاز این تحولات نگارشی در چه دورانی و به کدام دلیل بوده است. زیرا اگر در همین دو نمونه، با سیصد سال فاصله نیز، جز تفاوت بس کوچکی در سبک نگارش و نصب نقطه و اعراب نمی بینیم، پس وجود یک مکتب آموزشی پی گیر برای ارتقاء نحوه ی نگارش خط عرب، که کار تالیف و برداشت از متون اسلامی را برای سراسر جهان اسلام ساده کند، خود زاییده ی تصور دیگری است، زیرا در نمونه ۲، هر چند برخی علامات جدید به کار رفته، اما ظاهر معیوب حروف، ناباورانه، حتی از نمونه شماره ۱، که متعلق به اواخر قرن اول هجری دانسته اند، تربیت ندیده تر است. بنابراین اگر در این گونه لت نگاری های شخصی، عرض اندامی از کاتب و محل و زمان نگارش ندیده ایم، از آن باب بوده است که محرر گمان خلق اثر ماندگاری را نداشته و مشغول برآوردن نیازهای فردی خویش بوده است. نبود همین اطلاعات در قرآن های کامل و نسبتا جدیدی، که باز هم زمان و مکان کتابت و نام کاتب آن مجهول است، جز با تفسیر کرنشی در مقابل قرآن بیان شدنی نیست. حاصل کلام این که با بررسی لت های قدیم قرآنی، از هیچ طریقی قادر نخواهیم بود به زمان دقیق و قابل اطمینان ایجاد تغییرات در خط عرب، که نیاز مبرم نگارش عمومی و غیر قرآنی، از قبیل تاریخ و سیره و حدیث و تفسیر و فلسفه و غیره بوده است، پی ببریم، چرا که در نمونه های مورد بررسی تعیین و تصریح و قیدی برای زمان نگارش آن ها دیده نمی شود و چون از راه توجه به پاپیروس نوشته های مصری، لااقل می دانیم که چنین تحول و تکمیلی در نگارش خط عرب تا قرن ششم هجری روی نداده، پس رد کتاب نویسی اسلامی تا قرون متمادی در پی طلوع اسلام، دشوار نمی نماید.
با این همه اینک سخن بر زمان ظهور زبان و اقوام ترک و فارس می گذرد تا معلوم شود هیچ یک از این دو قوم و ملت، پیش از پیدایش ناگهانی و از منظر تاریخی نامعقول دولت های عثمانی و صفوی، بر هیچ عنصر مادی، از قبیل سنگ و چوب و پوست و پاپیروس و چرم و استخوان و پارچه، حتی کلامی به اندازه واژه ی نان، ننوشته و باقی نگذارده اند و بنا بر این اصل مسلم هر ادعایی در باب دست خطی به ترکی و یا فارسی که دورتر از زمان صفویه و عثمانی عمر کرده باشد، جعل واضح است. این امر بدیهی را می توان با سپردن هر سطر نوشته ای با ادعای قدمت بیش از پنج قرن، به آزمایشگاه های تخصصی معتبر نیز اثبات کرد، که هیچ شخص و مرکزی از بیم رسوایی علاقه به انجام آن نشان نمی دهد.
..... ادامه دارد....

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






68 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > فرهنگی > بررسی تولد زبان فارسی – ۲

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • فارسی؛ این گویش مادری، و این افتخار تاریخی را پاس بداریم! در پهنای وصعت این فرهنگ سترگ، بیش صد ها لهجه به حیات خویش تداوم بخشیده است... زدودن آن به هر بهانه یی، کاریست سترون، بیهوده و...

  • زبان ناقص فارسی و عقل ناقص احمدی‌ نژاد و کشور‌های عقب مانده فارس زبان را درمانی نتاند بود . يكي از ويژگي هاي بسيار مهم زبان زايايي يا خلاقيت ان است . زايايي واژگاني به اهل زبان امكان ميدهد تا همراه با تغييراتي كه در جامعه انها رخ ميدهد كلمه هاي تازه يسازند . اشتقاق يعني اينكه ما بتوانيم از اسم يا صفت ,فعل بسازيم ويا از فعل, اسم يا صفت بسازيم مثلا كلمه ion در انگليسي ionize , ionized,ionizer,ionizing, ionization, ionizable, ionizability ,,… ميتوانيم بسازيم.
    حال ببينيم در زبان فارسي وضع چگونه است

    1) در زبان فارسي فقط افعال ساده يا بسيط هستند كه زايايي دارند
    2) امروزه ديگر درزبان فارسي فعل ساه ساخته نمي شود
    3) شمار افعال ساده اي كه زايايي دارند واز گذشته به ارث رسيده اند بسياركم است
    4) از اين شما اندك نيز يسياري در حال از بين رفتن هستند وجاي خود را به افعال مركب ميدهند افعال مركب هم عقيم هستند ( زايايي ندارند) يعني نمي توان از انها مشتق به دست اورد
    5) از مصدر هاي جعلي چه انها كه از اسمهاي فارسي ساخته شده اند وچه انها كه از كلمه هاي عربي ساخته شده اند مشتق به دست نمي ايد ( مصدر هاي جعلي زايايي ندارند )
    6) نتيجه اينكه زبان فارسي گرچه امروزه براي براوردن نيازهاي روزمره مردم مشكلي ندارد اما براي كلمه سازي علمي از زايايي وتوتن كافي برخوردار نيست ونميتواند يك زبان علمي باشد

    براي اينكه بهتر منظور مرا درك كنيد چند مثال ميزنم
    فعل نمودن را در نظر بكيريد از اين فعل قديمي مشتق هاي زيادي به دست امده مانند
    نمود- نمودار- نموده -نمونه –نما-نمايان –نمايش- نماينده -نماد-نمادگري -نمايه - ومشتق هاي درجه دومي مانند نمايندگي- نمايشگاه -نمايشنامه
    با اين وجود نمودن به معنايي كه در اين مصرع به كار رفته است (( ديدار مي نمايي وپرهيز ميكني )) ديگر در گفتار ونوشتار فارس زبانان به كار نمي رود وفعل مركب( نشان دادن) جانشين معناي متعدي ان شده است وفعل به( نظر رسيدن) يا به( نظر امدن )جانشين معناي لازم ان شده است
    يا كلمه فريفتن وفريب دادن را مقايسه كرد از فريفتن كلماتي مانند فريفته- فريفتگي- فريب – فريبا- فريبنده و.. ساخته ميشود اما از فريب دادن فعلي مركب است مشتقي به دست نمي ايد
    كلمه فريفتن هم تقريبا از گفتار ونوشتارمردم حذف شده است مثلا كسي نمي گويد او"مرا فريفت" مي گويد "او مرا فريب داد "
    درزبان فارسي بيشتر افعال مركب هستند

    در فارسي گفته ميشود ( اهن زنگ زد ) اما در تركي گفته ميشود ( دمير پاسلاندي )
    درفارسي( به اسمان نگاه كن ) اما در تركي ( گويه باخ )
    در فارسي (در مزرعه كار ميكنم ) در تركي (چولده ايشليرم)

    در حال حاضر نيز افعال ساده در زبان فارسي روز به روز در حال كم شده هستند
    مثلا اگر توجه كرده باشيد كلمه هاي خشكيدن وخشكاندن جاي خود را به خشك شدن وخشك كردن ميند واين كلمه ها از گفتار روزمره مردم تقريبا حذف شده و فقط در شعرها كاربرد دارند .يا به جاي گريستن مردم تمايل دارند از كلمه گريه كردن استفاده كنند و به جاي فعل بشتاب از كلمه عجله كن استفاده ميشود

    پس مشخص است كه در فارسي افعال ساده كه در واقع مغز زبان هستندبه شدت درحال از بين رفته اند .با اين وجود افق زبان فارسي بسيار نااميد كننده است
    علاوه بران در فارسي امروزي ديگر افعال ساده ساخته نمي شوند

    مثلااز Television فعل televise در انگليسي وفعل televiser در فرانسه ساخته شده ودر عربي نيز فعل تَلفَزَ ويَتَلفِزُ ساخته شده اما در فارسي گفته ميشود از( تلويزيون پخش كرد )
    يا از صفت polarفعل polarize در انگليسي ودر فرانسه هم از صفت polaire فعل polarizer راساخته اند در عربي هم از معادل ان يعني قطب افعال استقطب- يستقطب ساخته شده اما در زبان ضعيف فارسي فعل مركب وعقيم قطبي كردن وقطبي شدن ساخته شده است

    دكتر ناتل خانلري در كتاب تاريخ زبان فارسي تعداد افعال ساده اي كه اعم از انچه در متنها امده است ويا در زبان محاوره به كار ميرود 277 فعل ذكر ميكند1 اما يك نگاه ساده نشان ميدهد در ان فهرست هم بسياري از فعلهاي ساده ديگر كاربردي ندارند مانند غارتيدن- اوباشتن- بسودن- چميدن- خليدن – خستن- سپوختن –زاريدن- سگاليدن –گساردن- كفيدن –طوفيدن-موليدن- گرازيدن -موييدن-خوفيدن وتعدادي يگر كه حتي فارس زبانهاي امروزي معناي انها را هم متوجه نمي شوند در سه برسي جداگانه كه سه دانشجوي رشته زبان شناسي انجام دادند بالاترين رقم به دست امده براي فعل هاي ساده فارسي 115 عدد بوده است2 اين مقدار را ميتوانيد با تعداد فعلهاي ساده در زبان فرانسه 4160 عدد است

    دكتر خانلري ادامه ميدهد (( من با مراجعه به فرهنگ انگليسي درRandim house توانستم در بين كلمه هايي كه با پسوند tele ساخته ميشوند وفقط يك ونيم صفحه از 2214 صفحه فرهنگ را تشكيل ميدهند16 فعل ساده پيدا كنم اگز اين مشت نمونه خروار باشد در اين صورت ميتوان گفت در فرهنگ مزبور حدود 23000 فعل ساده وجود دارد)) 3
    مي بينيد كه زبان فارسي در مقايسه با ديگر زبانها هيچ حرفي براي گفتن ندارد واين سخنان بيهوده بعضي ها مبني بر قدرتمند بودن زبان فارسي ياوه اي بيش نيست در واقع اگر ما كلمه هاي شدن- كردن- زدن وكشيدن وچند فعل ديگر را از فارسي حذف كنيم ديگر فارسي اي در كار نخواهد بود

  • فارسی را بعنوان 33ومین لهجه عربی ، ترکی را بعنوان سومین زبان زنده و توانمند دنیا می شناسند, در ناقص بودن زبان فارسی‌ هر کسی‌ تاند صد‌ها مقاله و کتاب بنویسد، چرا زبان فارس از تمدن و فرهنگ دنیا عقب مانده باشد؟ چرا زبان فارسی‌ نتاند فیلسوف داشته باشد؟
    فارسی را با 60 میلیون متکلم ، ترکی را با 360 میلیون متکلم می شناسند.

    فارسی را با 2500 سال قدمت ، ترکی را با 7200 سال قدمت می شناسند.

    فارسی را با 4000 واژه اصیل ، اما ترکی را با 100000 واژه اصیل می شناسند.

    فارسی را با 60 تا 70 فعل اصلی، ترکی را با 3500 فعل اصلی می شناسند.

    فارسی را با 350 فعل غیر اصلی ، ترکی را با 24000 فعل غیر اصلی می شناسند.

    فارسی را با 11 زمان فعلی ، ترکی را با 46 زمان فعلی می شناسند.

    فارسی را که 7% از کلماتش ریشه دارند، ترکی را که 100% از کلماتش ریشه دارند، می شناسند.

    فارسی را بعنوان زبان اقلیت مردم ایران ، ترکی را بعنوان زبان اکثریت مردم ایران می شناسند.

    فارسی را با 6 آوا ، ترکی را با 9 آوا ((کاملترین آوای خلقت)) می شناسند.

    فارسی را بعنوان زبان محلی ، ترکی را بعنوان زبان بین المللی می شناسند.

    فارسی را بعنوان گلچینی از زبانهای دیگر ، ترکی را بعنوان شاهکار زبان و ادبیات بشری می شناسند.

    فارسی را بخاطر عدم کارائی کامپیوتری، ترکی را بعنوان استاندارد پایه فونتیکی کامپیوتر می شناسند.

    فارسی زبان معدودی افغانی و تاجیکی ، ترکی زبان استاندارد یونسکو در اروپا و آمریکا می شناسند.

    فارسی را با 97000 عنوان کتاب در دنیا ، ترکی را با 450000 عنوان کتاب در دنیا می شناسند.

    فارسی را که هرگز خط نگارش نداشته ، ترکی که صاحب اولین، دومین و سومین خط بشری است، می شناسند.

    فارسی را با 3 درجه صفت ، تورکی را با 5 درجه صفت می شناسند

    از کل کلمات فارسی 92% از زبان عربی، ترکی و انگلیسی گرفته شده و مابقی بدون هیچ منبع یا فرمولی تولید شده اند.

    تنها 2% کلمات زبان ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.

    19%کلمات انگلیسی، 39% کلمات ایتالیایی، 17% کلمات آلمانی، 9% کلمات فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.

    کل کلمات ترکی (100%) ریشه ی اصلی دارند.

    تنها 7% کلمات فارسی ریشه ی اصلی دارند.

    کل (100%) کلمات انگلیسی، آلمانی ، فرانسوی و ترکی دارای عمق ریخت شناسی هستند.

    جملات ترکی 2% ابهام جمله ای ایجاد می کنند. (یعنی اگر یک خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت.)

    جملات فارسی 67% ابهام تولید می کنند. (یعنی یک خارجی که فارسی را یاد گرفته، به سختی می تواند در ایران صحبت کرده و یا جملات فارسی را درک کند مگر آنکه مدت زیادی در همان جامعه مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد) که این برای یک زبان ضعف نسبتا بزرگی است.

    معکوس پذیری (ترجمه ی کامپیوتری) کلیه ی زبانها به جز زبانهای عربی و فارسی امکان پذیر بوده و برای عربی خطای موردی 45% و برای فارسی 100% است. یعنی زبان فارسی را نمی توان با فرمولهای زبان شناسی به زبان دیگری تبدیل کرد

  • مختصری در مورد ناصر پورپیرار نویسنده دلقک و خائن
    ناصر بناکننده ، یکی از عناصر سابق حزب توده (حزب کمونیست) بوده که با نام جعلی ناصر پورپیرار و امضای مستعار ناریا از سال 1379 شروع به انتشار کتاب­هایی بی­ پایه و اساس بر ضد تاریخ ایران نموده است.

    وی که هیچگونه تخصصی درباره تاریخ و باستان شناسی ندارد، تنها با استناد به مورخینی که خودش آنها را عاملان یهود و کتابهایشان را جعلی و تحریف شده می داند، اقدام به یاوه سرایی و جعل بر ضد تاریخ کهن ایران زمین کرده.

    این مردک که امروز به دلیل انکار بدیهیات تاریخ ایران و خدمت به دشمنان ایران (پان ترکیسم و پان عربیسم)، به ناصر پورپیرار معروف شده، کسی نیست جز ناصر بناکننده، از همکاران سابق حزب توده ایران که به دلیل کلاهبرداری از حزب توده اخراج و پس از انقلاب نیز به جرم جاسوسی برای بلوک شرق (ارتباط با مامورین سیاسی بلغارستان) دستگیر و مدتی را در زندان اوین به سر برد.

    مجموعه کتابهای ضد ایرانی ناصر بناکننده (پورپیرار) که زیر نام تاملی در بنیان تاریخ ایران از سوی انتشارات خودش (کارنگ) به چاپ رسید پیش از حمله آمریکا به عراق، توسط حزب بعث خریداری و به زبان عربی ترجمه و در تیراژ گسترده منتشر شد. این کتاب که سراسر دروغ بافی علیه تاریخ ایران و بسیار توهین آمیز می باشد، از سوی جریانهای پان ترکیستی خارج از کشور نیز با استقبال روبرو شد و در باکو توسط حزب پان ترکیستی مساوات به زبان آذری ترجمه گردید.

    ناصر بناکننده - پورپیرار به روایت نورالدین کیانوری

    نورالدین کیانوری (دبیر کل حزب توده / حزب کمونیست)، در کتاب خاطرات نورالدین کیانوری (انتشارات اطلاعات ، تهران ، 1371) در صفحات 516 و 517 ناصر بناکننده (پورپیرار) را اینگونه معرفی می‏ کند :
    ناصر بناکننده، که پورپیرار امضا می کرد، پس از اخراجش از حزب در سال 1358 به علت خوردن پول حزب و کلاهبرداری از شرکایش در انتشارات نیل و بالاکشیدن حق التألیف آقای محمود اعتمادزاده (به آذین)، با نام مستعار ناریا به انتشار جزوه‏هایی علیه حزب و بدگویی به شخص من، که دستور اخراج او را داده بودم پرداخت.
    آشنایی من با بناکننده در آلمان صورت گرفت. او، حدود یک سال پیش از پیروزی انقلاب به برلین غربی آمد و به یاد ندارم به وسیله چه فردی تقاضای دیدار با ما را کرد. او در این دیدار ادعا کرد که با هوشنگ تیزابی همکاری داشته و وسایل چاپی را که هوشنگ با آن اولین جزوه‏های به سوی حزب را منتشر کرده در اختیار هوشنگ گذاشته است. خود او حروفچین چاپخانه بود و بعداً با شراکت دو نفر دیگر یک بنگاه انتشاراتی تأسیس کرده و با کلاهبرداری از همه ثروت قابل ملاحظه‏ای اندوخته بود. او در این دیدار ادعا کرد که نقشه‏ای برای ترور شاه دارد. او این نقشه را چنین شرح داد که خیال دارد زمینی در جاده نیاوران - که شاه معمولاً از آنجا با اتومبیل به کاخ ییلاقی‏اش می‏رود - خریداری کند و از آن زمین نقبی تا وسط خیابان حفر کند و در آنجا بمب نیرومندی کار بگذارد و هنگام عبور اتومبیل شاه از آن نقطه بمب را منفجر کند. او نظر مرا درباره این طرح خواست. اولین نتیجه‏ گیری من درباره او این بود که یا دیوانه است و یا پرووکاتور. غیرعملی بودن این طرح را توضیح دادم و گفتم که به جای این نقشه‏های غیرعملی بهتر است که با امکاناتش به تکثیر نشریات حزب در ایران بپردازد. به این ترتیب اولین دیدار و آشنایی ما به پایان رسید.
    پس از بازگشت به ایران و آغاز فعالیت حزب، بناکننده به دفتر حزب آمد و حاضر شد چاپ روزنامه مردم را در برابر پرداخت هزینه آن عهده ‏دار شود. این کار به او محول شد. پس از چندی شعبه انتشارات حزب، که مسئول آن محمد پورهرمزان بود، به من گزارش داد که با تحقیق روشن شده که صورت هزینه چاپ روزنامه و کتب، که بناکننده ارائه می‏دهد، بسیار بیش از نرخ عادی است. به همین علت پورهرمزان خواست که از دادن انتشارات حزب به او خودداری کنم. من موافقت کردم. این تصمیم، بناکننده را سخت عصبانی کرد و من اطلاع یافتم که او به اتاق پورهرمزان - در دفتر حزب - رفته و به شکل توهین آمیزی با او صحبت می‏ کند. من از اتاق خود در طبقه بالا به اتاق پورهرمزان در طبقه پایین رفتم و شاهد برخورد اوباشانه او شدم. بلافاصله مأمورین انتظامات حزب را خواستم و گفتم که او را از دفتر حزب بیرون کنند و دیگر راه ندهند. علیرغم این مسئله و علیرغم انتشار جزوات توسط او علیه حزب، آقای طبری به روابط «دوستانه» و «رفیقانه» خود با این فرد فاسد ادامه داد و با او مکاتباتی داشت که بعدا توسط بناکننده مورد سوءاستفاده قرار گرفت. ناصر بناکننده پس از مدتی به علت ارتباط با مأمورین سیاسی بلغارستان توسط جمهوری اسلامی دستگیر و به زندان اوین فرستاده شد. او در دادگاه انقلاب ادعا کرده بود که همیشه مخالف حزب بوده است! نمی‏دانم به چه مدت محکوم و کی آزاد شد.
    ناصر پورپیرار به تازگی همکاری جدیدی را با وهابیون ضد شیعه و ضد ایرانی آغاز کرده است. به گزارش سایت خبری-تحلیلی آذری ها ناصر بناکننده (پورپیرار) مصاحبه های هدفمند و مستمری را با شبکه "وصال" متعلق به افراطیون وهابی که خون شیعیان را حلال می دانند آغاز نموده است. این در حالی است که وی در ده سال گذشته با انتشار کتاب هایی در حوزه تاریخ در صدد کسب شهرت بر آمد که با بی اعتنایی جامعه دانشگاهی کشور روبرو گردید.
    او قبل از انتشار این کتاب ها به حروفچینی (تایپ) و گهگاه به ویرایش کتاب اشتغال داشت ولی با انتشار سلسله کتاب هایی پیرامون تاریخ ایران مورد توجه حزب بعث عراق و حزب حاکم در جمهوری باکو(آذربایجان نوین) قرار گرفت و در زمان صدام حسین کتاب های وی به عربی ترجمه شد. همچنین مراکز دولتی در جمهوری باکو دست به انتشار و ترجمه کتاب های وی زدند.یکی از کتاب این فرد با کوشش احمد اوبالی مدیر تلویزیون تجزیه طلب گوناز در باکو به چاپ رسیده است.
    به نظر می رسد پورپیرار بعد از سرخوردگی و بدنامی در محافل ایرانی و بی توجهی دانشکده های تاریخ به نظریات وی (با توجه به اینکه پورپیرار فاقد مدرک تحصیلی در رشته تاریخ و اصولا هر رشته دانشگاهی دیگر و هم چنین فاقد مقالات علمی گرید دار می باشد) به گروه های سلفی و وهابی پناه برده است.

  • تشكر از جناب محترم كاوه كه معلومات خوبي راجع به پور پيرار براي خواننده گان دادند، حالا من درك كردم كه همين اين مريدهاي بي سر وپا مثل شير ساپي وكشف الكاشفين صاحب با اين مردك بي عقل كودن در چند چيز با هم وجه مشترك داشتند
    ١ عقيدهء حقارت
    ٢ سرقت ادبي
    ٣ كلاهبرداري
    ٤ لجاجت وبي حيايي
    ٥ شارلتانيزم

  • تاریخ با ترکان شروع شود، تاریخ فارس سراسر دروغ و چرندیات باشد، بزرگان اینگونه در مورد ترکان سخن گفته باشند , ترك ها جزء معدود ملل تاريخ ساز بوده و امپراطوري هاي متعددي را نابود و در مقابل خود امپراطوري هاي بزرگي را پايه گذاشته اند. مهاجرت ها و لشكركشي هاي آنها به حدي وسيع بوده است كه تغييرات زباني، ژنتيكي و فرهنگي گسترده اي را در قسمت اعظم دنيا(آسيا و اروپا كه در واقع كليت تمدنهاي تاريخ گذشته را در بر مي گرفته اند) ايجاد نموده است. با اين وجود تاريخ به اندازه وزن و اثرگذاري ترك ها، به اين ملت نپرداخته و در واقع سكوت اختيار نموده است. با اين حال بعضي از بزرگان علم و سياست نظرات جالبي در خصوص ترك ها ابراز نموده اند كه جايگاه واقعي اين ملت را نشان مي دهد. بعضي از اين نظرات در ذيل ارائه شده است. لازم به ذكر است كه به نظر حقير اين اشارات دليل بر برتري ترك ها بر ديگر ملت ها نبوده و فقط نشان مي دهد كه ترك ها نيز همانند ساير ملت ها نقاط قوت بسياري دارند. و اساسا هيچ ملت و قومي از ملت و قوم ديگر برتر نيست.
    1- Albert Sorel (مورخ فرانسوي)
    در دنيا دو مجهول وجود دارد. يكي قطب ها و ديگري تاریخ تورک‌ها.
    2- Lord Byron (شاعر انگليسي)
    دست ترك به همان نسبت كه با قساوت شمشير را به كار مي برد، به همان نسبت هم استادانه زخمها را التيام مي بخشد.
    ۳- Comenius (فيلسوف چك)
    ترك ها ملت قهرماني هستند كه هيچ وقت به دوستان خود زياني نمي رسانند. ترك دستي كه فشرده است را ول نكرده، قول خود را فراموش نكرده و در روزهاي سخت دوستان خويش را تنها نمي گذارد. دست دوستي دادن به چنين ملتي باعث مي شود تا از پس هر سختي در دنيا برآييد.
    4- Edmondo De AMICIS (شاعر و رمان نويس ايتاليايي)
    صفات انساني ترك ها غير قابل انكار مي باشد. از جمله اين صفات قدرداني ترك ها در برابر حتي يك كار عادي و پيش پا افتاده است. مهمان نوازي، حيوان دوستي و احترام به درگذشتگان از ديگر صفات مثبت ترك ها مي باشد.
    5- Gelland (فيلسوف فرانسوي)
    يادگيري زبان تركي براي من سعادتي محسوب مي گردد. چرا كه براي ارتباط واقعي با يك ترك بايستي به زبان تركي مسلط باشي. مترجم همانند پرده اي است كه نور را مي پوشاند.
    6- HAMMER (مورخ آلماني)
    تاريخ از ترك ها چيزهاي زيادي ياد گرفته است. آثار زيادي از ترك ها به جاي مانده است كه هر كدام زينت مدنيت انساني محسوب مي گردند.
    7- Charnayev (فرمانده روس)
    ترك ها علاوه بر جسارت بيكران خود صاحب نبوغ اراده شكني مي باشند. ترك ها با اين نبوغ فتوحات خود را انجام داده، مدنيت ها تشكيل داده و به تاريخ بشريت خدمت نموده اند. در اصل بدون چنين نبوغي حكمراني بر نصف اروپا براي قرن ها امكانپذير نبود.
    8- Helmuth Karl Bernhard von Moltke (ژنرال پروس- آلمان)
    ترك ها نمونه بارز يك ملت جنگجو مي باشند. ترك ها چنان با سلاح آشنا هستند كه يك كشاورز با داس و يك كاتب با قلم. ترك ها چنان مي نشينند كه انگار بر روي اسب هستند و چنان قدم بر مي دارند كه انگار در حال شناسايي دشمن هستند.
    9- Mulman (فرمانده آلماني)
    هيچ سربازي مثل سرباز ترك با خنده از مرگ استقبال نمي كند. كافيست فرماندهي لايق داشته باشند تا دنيا را تسخير كنند.
    10- Kayzerling (فيلسوف آلماني)
    ترك ها بي ترديد اربابان واقعي تاريخ اروپا و اسيا بوده اند.
    11- Donaldson
    ترك ها 2000 سال است كه سرباز حرفه اي مي باشند. شغل واقعي ترك ها سربازي مي باشد. شغل اصلي تمامي ترك ها سربازي مي باشد. از هر ارتشي در دنيا بپرسد جواب خواهند داد كه مقاومت در برابر ترك ها به هيچ عنوان كار ساده اي نيست.
    12- Mary Wortley Montagu (نويسنده و همسر سفير بريتانيا در دربار عثماني)
    بهترين ارايش زنان ترك، ترك بودنشان مي باشد. زنان ترك با جواهرات زيبا نشده بلكه جواهرات را زيباتر نشان مي دهند چرا كه هر زن ترك خود يك جواهر بسيار زيبا مي باشد.
    13- M. Montecuccoli (فرمانده اطريشي)
    ترك ها شجاعانه مردن را به خوبي ياد گرفته اند و من نيز آنقدر تجربه دارم كه بدانم كه چنين ملتي تسليم را هرگز بر نمي تابد. من مي توانم لشكرهاي بيشماري را تشكيل داده و به جبهه ها ببرم ولي در برابر ترك ها ناتوان مي مانم. ترك ها با تاسي و افتخار به نياكان خود شكست ناپذير مي گردند. براي شكست دادن ترك ها بايستي ابتدا تاريخ آنها را شكست دهيم.
    14- Napoleon Bonaparte
    عظمت انسان ها از دو عامل نشات مي گيرد: جسارت مردان و نجابت زنان. در كنار اين دو عامل عنصر ديگري است كه انسان را به عظمت واقعي مي رساند و آن عشق به وطن و عدم ترديد در فدا نمودن جان در راه وطن مي باشد. ترك ها داراي تمامي اين عناصر بوده و به همين دليل است كه شما مي توانيد يك ترك را بكشيد ولي هرگز نمي توانيد وي را شكست دهيد.
    15- Pierre Loti (نويسنده فرانسوي)
    يك ترك هيچ نوع رفتار تصنعي نداشته و اصالت ذاتي دارد. اين هديه اي است ذاتي كه طبيعت به ترك ها داده است.
    16- Tasso (شاعر ايتاليايي)
    از تركان مي گويم. از آنها كه هنگام هجوم به دشمن به گردباد مي مانند و به دريا و رعد. از آنان كه در برابر دوست و دربرابر دشمن بي سلاح به نسيم مي مانند و بركه اي زلال. تبديل اين بركه به دريا و نسيم به گردباد، نيست كار انسان عاقل.
    17- THIERS (روزنامه نگار، مورخ و سياستمدار فرانسوي)
    حتي اگر دولت تركي در تاريخ وجود نداشت بايد ايجاد مي گرديد.
    18- William Martin (نويسنده انگليسي)
    بي ترديد ترك ها بهترين ملت ها براي دوستي مي باشند. اگر مي خواهيد طعم واقعي مهمان نوازي را حس كنيد به روستاهاي اصيل ترك كه هنوز تحت تاثير بيگانگان قرار نگرفتند برويد.
    19- Decamps (نقاش فرانسوي)
    با قلم مي توان چهره زيباي ترك، اندام قدرتمند او، لباس پرزرق و برقش، رفتار ظريف او، خنده پر وقارش و نيز غرش همچون شير وي را ترسيم نمود.ولي ترسيم اصالت يك ترك غير ممكن مي باشد. اين اصالت مانند نور ماه قابل ديدن است ولي قابل ترسيم نيست.
    20- Max Muller (زبانشناس الماني)
    با دقت در زبان تركي مي توان فهميد كه اين محصول نبوغ بشر، معجزه اي بس بزرگ مي باشد.

  • جناب پرویز بهمن گرامی ضمن تشکر از عنایت شما برای من مثل روز روشن است که افرادی همچون انجنیر شیرساپی منعکس کننده اراجیف نویسنده خائن و وطن فروش پور پیرار و سایبری حقوق بگیر وبی منطقی چون کشف وابستگان به جریانهای خا رجی تفرقه افکن پان ترکیسم و پان عربیسم هستند و همواره با نوشتن مطالب کذب و بی پایه و اساس سعی در ایجاد اختلاف میان اقوام مختلف به هدف تجزیه طلبی در محدوده جغرافیایی سر زمین های فارسی زبان می باشند. وظیفه حکم میکند که با روشنگری و دادن اطلاعات درست به خوانندگان گرامی توطئه های این خائنین را خنثی نماییم. با درود

  • ناصر پورپیرار چه می‌گوید؟
    ganjei.comبه نقل از
    پیرامون ناصر پورپیرار بحث و جدل فراوان است. کسی که حوصله و وقت و اعصابش را داشته باشد می‌تواند با خواندن نوشته‌های خود پورپیرار و موافقان و مخالفانش سر در بیاورد که چه می‌گوید و چه ادعایی دارد؛ اما خواندن آن همه متن و استخراج یک تصویر کلی از جریان پورپیرار کاری نیست که انتظار داشته باشیم یک خواننده‌ی صرفا کنجکاو انجام دهد.

    متن حاضر را برای کسانی نوشته‌ام که کنجکاوند بدانند قضیه‌ی پورپیرار چیست و برای ارضای این حس کنجکاوی ترجیح می‌دهند به نوشته‌ای دسترسی داشته باشند که از آن فضای متشنج و عصبیِ بحث و جدل دور باشد، از توهین و افترا خودداری کند و لحنی آرام و گزارش‌وار داشته باشد.

    احتمالا کنجکاوی بیشتر دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، با خواندن قسمت «اصل مطلب» برطرف می‌شود. ادامه‌ی متن را برای کسانی نوشته‌ام که مطالب مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران را حرفه‌ای‌تر تعقیب می‌کنند.

    اصل مطلب

    اصل حرف پورپیرار این است که هخامنشیان یک قوم اسلاو بودند که به توطئه‌ی یهود به ایران و بین‌النهرین آمدند و تمام (تاکید می‌کنم تمام) ساکنان بومی ایران و بین‌النهرین را کشتند و بعد هم برگشتند به پشت کوه‌های قفقاز!

    به علاوه می‌گوید که بعد از این قتل عامی که عرض شد، هیچ کس توی ایران زندگی نمی‌کرده (گفتم که همه کشته شده بودند) تا همین پانصد سال پیش که مهاجران عرب و آفریقایی از اطراف به ایران کنونی مهاجرت کردند و بدون اینکه از قبل همدیگر را بشناسند یا با هم خویشاوندی داشته باشند، ملتی را ساختند که می‌شود ایرانی‌های امروزی!

    لابد از خودتان می‌پرسید به این ترتیب تکلیف وقایع تاریخی که در این ۲۰۰۰ سال افتاده چه می‌شود؟ این همه شاه و سردار و شاعر و دانشمند و نویسنده کجا می‌روند؟ این همه آثار تاریخی مربوط به دوره‌های مختلف تاریخی از کجا آمده‌اند؟ تکلیف این همه کتاب تاریخی مربوط به این دوره‌ی ایران چه می‌شود؟

    پاسخ پورپیرار به پرسش شما خیلی ساده و سرراست است! می‌گوید همه‌ی این شاهان و سرداران و شاعران و دانشمندان و نویسندگان و آثار تاریخی و کتاب‌ها توسط یهود جعل شده‌اند و هدف یهود هم از این همه جعل این بوده که گناه خود در قتل عام ساکنان بومی ایران در آن زمان را منکر شود!

    باورتان نمی‌شود؟ یا فکر می‌کنید من دارم در مورد ادعاهای پورپیرار اغراق می‌کنم؟ نه! واقعا اغراق نمی‌کنم! پورپیرار روی این قید «همه» تاکید دارد و برای اینکه باورتان شود منظورش از همه واقعا «همه» است در نوشته‌های مفصلی سعی می‌کند به شما بقبولاند که نه سعدی وجود داشته نه حافظ نه شهر شیراز نه اشکانیان نه ساسانیان، … نه اعراب مسلمان حمله‌ای به ایران کرده‌اند، نه مغول، نه ناصر خسرویی وجود داشته که سفری کرده باشد که سفرنامه‌ای نوشته باشد و … خلاصه تاکید دارد که «همه»ی این چیزها ناشی از «ذهن توطئه‌گر یهود» و حاصل «جعلیات ارباب کنیسه و کلیسا» است! (توجه دارید که اینجا مسیحیان هم کمی به کمک یهودیان می‌آیند ;) )

    چرا راه دور برویم؟ پورپیرار می‌گوید که زبان فارسی «اختراع» یهودیان است و اصلا برای این ساخته شده که بین امت اسلامی تفرقه بیافتد و آنها از وحدت اسلامی دور شوند!

    لحن

    لحن ناصر پورپیرار در نوشته‌هایش بسیار تهاجمی و توهین آمیز است. شدت توهین و تمسخر در نوشته‌های پورپیرار را می‌توان با بیانیه‌های سیاسی بعضی گروه‌های کوچک و در دست فراموشی اپوزیسیون مقایسه کرد.

    این توهین‌ها و تمسخرها یک وجه عمومی دارد که خطاب آن «یهود» و کسانی است که به زعم پورپیرار به دستور یهود مستنداتی را برای تاریخ ایران جعل کرده‌اند.

    علاوه بر آن وجه عمومی، پورپیرار تمام کسانی را که خدمتی به فرهنگ و تاریخ ایران کرده‌اند را با انتساب القاب زشت می‌نوازد و برایش فرقی نمی‌کند که فردی که به او توهین می‌کند کوچک است یا بزرگ، زنده است یا مرده، ایرانی است یا خارجی و …

    اگر اهل مطالعه در فرهنگ و زبان و تاریخ ایران هستید، نگاهی به کتابخانه‌تان بیندازید و نام کسانی را که روی کتاب‌هایتان به عنوان نویسنده، مترجم، مصحح یا گردآوری کننده آمده است، ببینید. تقریبا همه‌ی این نام‌ها را می‌توانید در کتاب‌ها و سایت اینترنتی مربوط به پورپیرار بیابید که با القاب زشتی یاد شده‌اند.

    اصلا وقتی پورپیرار به ملک‌الشعرای بهار می‌گوید: «جرثومه‌ی فرهنگی» حسابش را بکنید که با چه کسی و چه نوع لحنی سر و کار دارید.

    وقتی از پورپیرار به خاطر لحنش انتقاد می‌شود، پاسخی به این مضمون می‌دهد که من یک گزارشگر یا راوی نیستم و دارم با «یک فریب و جعل تاریخی» مبارزه می‌کنم و باید لحنم همین باشد.

    سطح و اعتبار علمی

    خود پورپیرار در تمامی نوشته‌هایش تاکید دارد که حرف‌هایش «مستندات خدشه‌ناپذیر علمی»، «محکمات»، «ایران‌شناسی بی‌دروغ» و … است. طرفدارانش هم وی را «استاد بزرگ و دانشمند برجسته‌ی ایران جناب آقای ناصر پورپیرار» خطاب می‌کنند و اگر هم نخواهند چنین عنوان مفصلی را بکار گیرند، از ذکر پیشوند استاد غفلت نمی‌کنند.

    اما کسانی که اهل خواندن مطالب علمی و نوشته‌های دانشمندان هستند، همین که با لحن پرخاشگرانه‌ی پورپیرار روبرو می‌شوند و توهین‌های وی به بزرگان ادب و فرهنگ را می‌بینند، ناخودآگاه یاد آن دو گفته‌ی سعدی می‌افتند که «مشک آن است ک
    ه خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید» و «بزرگش نخوانند اهل خرد/که نام بزرگان به زشتی برد» و بلافاصله نوشته‌های پورپیرار را از رده‌ی «علمی» خارج کرده، در رده‌های دیگری طبقه‌بندی می‌کنند.

    به همین دلیل است که تا مدت‌ها پس از آنکه ناصر پورپیرار کتاب‌های اولیه‌اش را چاپ کرد، کسی حتی آنقدر آنها را جدی نگرفت که جوابیه‌ای برایش بنویسد و اولین جوابیه‌ها زمانی ظهور کردند که نوشته‌های پورپیرار به هیزم آتش تنش‌های قومی تبدیل شدند. حتی هنوز هم هیچ کدام از چهره‌های طراز اول فرهنگی حاضر نشده با پاسخ دادن به پورپیرار، خود را هم سطح او قرار دهد و جوابیه‌هایی که در سایت‌های گوناگون (و اخیرا یکی دو کتاب) می‌بینیم، حاصل تلاش آن دسته از دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران است که هنوز نام پرآوازه‌ای در این عرصه ندارند.

    به نظر من پورپیرار بطور عمدی و آگاهانه قصد دارد اطلاعات نادرستی را به دسته‌ای از خوانندگانش القا کند که از یکسو آشنایی دست اول و عمیقی با تاریخ و فرهنگ ایران ندارند و از سوی دیگر ملزومات بحث علمی و استنتاج منطقی را به خوبی نمی‌شناسند.

    ناصر پورپیرار برای تحت تاثیر قرار دادن این دسته از خوانندگان، شگردهایی دارد که به آنها اشاره می‌کنم.

    شگرد: کم‌اطلاعی مخاطب فرضی

    نوشتن برای کسانی که آشنایی تخصصی با موضوعی ندارند، در نفس خود ایرادی ندارد، سهل است، همه‌ی رسانه‌های عمومی برای مخاطب عام می‌نویسند و سعی می‌کنند با ارائه‌ی روایت ساده و همه‌کس‌فهمی از موضوع، سطح دانش مخاطبان خود را بالا ببرند.

    مشکل وقتی پیدا می‌شود که کسی روی بی‌اطلاعی مخاطبین خود حساب باز کند و بکوشد با بهره‌گیری از این بی‌اطلاعی، گزاره‌های نادرستی را به جای واقعیت به خواننده بقبولاند. چنین روشی را برخی رسانه‌های نوعا سیاسی به وضوح بکار می‌برند و شمردن چند نمونه از کاربرد آن برای هیچ کس دشوار نیست.

    تصویری که عامه‌ی مردم از باستان‌شناسی دارند، چیزی شبیه به صحنه‌های کشف گنج در فیلم‌های هالیوودی است: یک عده با بیل و کلنگ به سراغ یک خرابه یا تپه می‌روند و شروع می‌کنند به کندن و بعد از مدتی چیز هیجان‌انگیزی از زیر زمین در می‌آید و افراد گروه از خوشحالی بالا و پایین می‌پرند و به این ترتیب یک چیز باستانی مهم کشف می‌شود! از این به بعد هم افراد گروه باید مواظب باشند که آنچه کشف شده دست افراد ناباب و badmanهای داستان نیافتد!

    برای آنکه تصویر درستی از واقعیت باستان‌شناسی و مشقت‌های کشف یک اثر باستانی داشته باشید، باید پای صحبت یک باستان‌شناس بنشینید یا گزار‌ش‌های فصلی کاوش در سایت‌های باستانی را مطالعه کنید و ببینید که باستان‌شناس با چه دقت و وسواسی یک خرابه را می‌کاود و پس از بیرون آمدن بازمانده‌های یک ساختمان یا یک گور چه مشقت‌هایی را باید برای حفظ آن از اثر باد و باران بکشد و در این میان باید به چه استانداردهای و روش‌های سفت و سختی پایبند باشد.

    شیوه‌ی کار پورپیرار در جبهه‌ی باستان‌شناسی این جور است که عکسی از مراحل کاوش یک سایت باستانی را نشان می‌دهد که خواننده‌ای که دانش باستان‌شناسی ندارد، نمی‌تواند تشخیص دهد مربوط به کدام مرحله‌ی کاوش است و قبلا چه بوده و بعدا چه خواهد شد. بعد توضیح می‌دهد که بله! خوانندگان عزیز مشاهده می‌کنند که در این صحنه فلان مزدور صهیونیزم، به دستور جاعلان بیشرم کنیسه و کلیسا در حال جعل تاریخ و گمراه کردن ساده‌لوحان و زدودن شواهد جنایات تاریخی یهود است!

    بعضی از منتقدان به خود زحمت داده‌اند و به تک‌تک این ادعاها پاسخ داده‌اند و با تشریح کامل مراحلی که در کشف یک اثر باستانی طی می‌شود، توضیح داده‌اند که آن عکس مربوط به چه مرحله‌ای است و ادعای پورپیرار چرا نادرست است (مثلا اینجا را ببینید)؛ ولی شاید ناصر پورپیرار روی این نکته حساب می‌کند که خیلی از خوانندگانش حوصله جستجو و یافتن پاسخ را ندارند و همین اطلاعات عمدا گمراه‌کننده احتمالا تاثیر مورد نظر او را روی ذهن خوانندگان می‌گذارد.

    در مورد متون کهن هم وضع همینطور است. گیریم اکثر کسانی که می‌توانند نوشته‌های پورپیرار را به فارسی بخوانند، حافظ را می‌شناسند و چند بیتی هم از او حفظ‌اند. اما چند نفر می‌دانند که حافظ در چه دوره‌ی نابسامانی زندگی می‌کرده و چه ابهام‌هایی در مورد وقایع تاریخی شیراز زمان حافظ وجود دارد و نسخه‌های مختلف از اشعارش با چه مرارت‌هایی نوشته شده و به دست ما رسیده و چه افراد باارزشی عمری را صرف این کرده‌اند که با مقایسه‌ی دستنویس‌های گوناگون و اشعار نقل شده از حافظ در تذکره‌های پراکنده، بفهمند که آیا فلان شعر منسوب به حافظ واقعا مال او است یا نه؟ و با چه دقت و موشکافی و تعصبی در مورد این بحث کرده‌اند که آیا «کشتی شکستگانیم» درست است یا «کشتی نشستگانیم»؟

    اینطوری است که پورپیرار گوشه‌ای از بحث و جدل بین عاشقان حافظ در مورد صحت این یا آن نسخه را کاملا گزینشی نقل می‌کند، سپس با همان لحن حق به جانب و توهین‌آمیزش نتیجه می‌گیرد که بله! اصلا کسی به نام حافظ وجود نداشته و چنین کسی با دیوان اشعارش ساخته‌ی یهود است و با نقل یکی دو بیت مانند «به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید» نتیجه می‌گیرد که یهود چنین دیوانی را جعل کرده‌اند تا با قرآن مبارزه کنند!

  • ادامه.....

    شگرد: حاشیه به جای متن

    چند وقت پیش توی بعضی وبلاگ‌ها و ایمیل‌های فورواردی، خبری نقل شده بود مبنی بر اینکه انیشتین در اواخر عمر بطور محرمانه با آیت‌الله بروجردی مکاتبه داشته و به مذهب شیعه‌ی دوازده امامی گرویده و حقانیت شیعه را در رساله‌ای نوشته که تا امروز محرمانه مانده! کمی هم چاشنی پلیسی به خبر اضافه کرده بودند که چند نفر از کسانی که از این رساله خبر داشته‌اند بطرز مشکوکی کشته شده‌اند و چه و چه …

    اصلا متن خبر زار می‌زد که جعلی است ولی اگر کسی کمی هم شک داشت با یکی دو جستجوی ساده‌ی گوگلی می‌شد فهمید که جاعل خبر کسی است به اسم مستعار اسکندر فیروز در سایت Iranexperts. (الان کاربرش حذف شده)

    اما با وجود اینکه خبر جعلی بود و جعلی بودن آن هم مثل روز روشن بود، بعضی وبلاگ‌های (سطح پایین) مذهبی آن را نقل کردند و هنوز می‌بینید که جریان نقل کردن آن ادامه دارد…

    حالا فرض کنید کسی به هر دلیل مشکلی با تشیع داشته باشد و بیاید اصل آن متن را با آب و تاب نقل کند و با آب و تاب بیشتری دلایل نادرستی آن را شرح دهد و سپس با توجه به اینکه همه‌ی وبلاگ‌های نقل کننده، مبلغ تشیع بوده‌اند، نتیجه بگیرد که پس شیعیان چنین و چنان!

    من به چنین کاری می‌گویم تکیه روی حاشیه به جای متن. (البته مطمئنم که اصطلاح بهتری دارد و ممنون می‌‌شوم اگر راهنمایی کنید).

    استفاده‌ی آگاهانه یا ناآگاهانه از چنین شگردی در دعواهای ایدئولوژیک این روزها خیلی عمومیت دارد. مثلا چند سال پیش یک فتوای جعلی از یک مفتی تخیلی سعودی به زبان عربی منتشر شده بود که فوتبال حرام است و اگر می‌خواهید حلال شود باید به جای دو نیمه در سه نیمه بازی کنید و بازیکنان به جای لباس ورزشی لباس خواب بپوشند و چه و چه…! بعد از انتشار این فتوای جعلی، خیلی از سایت‌های عربی که دل خوشی از مفتیان نداشتند قضیه را نقل کردند و به مفتیان پریدند که این چه حرفی است! الان هم بعد از سه سال فتوی به فارسی ترجمه شده و بعضی سایت‌های سوپر شیعی با نقل آن نتیجه‌های عجیب و غریبی گرفته‌اند که این نشانه‌ی تلاش وهابیت برای قطع ریشه‌های اسلام است و چه و چه! (کمی مفصل‌ترش را اینجا بخوانید)

    ناصر پورپیرار استاد بکارگیری آگاهانه‌ی این شگرد است! یعنی خیلی جاها نظریات بی‌پایه یا منسوخ شده یا خلاصه آنهایی که طرفداری بین ایران‌شناسان ندارد را مطرح می‌کند، بعد آنرا با همان لحنی که عرض شد نقد می‌کند، بعد هم نتیجه می‌گیرد که پس حالا که اینطور شد همه‌ی ایران‌شناسی دروغ‌ها و جعلیات یهود است!

    یک نمونه‌ی خیلی واضح از این شگرد را می‌شود در داستان «قالیچه‌های پرنده» دید.

    حدود سال ۸۳ خبری پیچید که کتابی در خرابه‌های الموت کشف شده که راه ساختن قالیچه‌ی پرنده را شرح می‌دهد و نویسنده‌اش فلان کس است و فلان جزئیات را هم دارد و بهمان پژوهشگر فرانسوی آن را در SOAS معرفی کرده و چه و چه! اصل خبر داد می‌زد که جعلی است و اصلا کسی که تاریخ خوانده باشد می‌داند که هلاکو قلعه‌ی الموت را آتش زد و کتابخانه‌ی آن اول از همه سوخت و کسی هم که یک بار به الموت سر زده باشد یا گزارش‌های کاوش را خوانده باشد می‌داند که هنوز کتابی در سه لایه آوار الموت پیدا نشده است (و با توجه به نشانه‌های حریق بعید است که پیدا شود). اصولا واکنش کسانی که کمی مطالعه داشتند به چنین خبری یا خنده بود یا عصبانیت!

    با این وجود بعضی سایت‌ها خبر را نقل کردند و چاشنی‌هایی هم به آن اضافه کردند که «به نیاکان خود افتخار کنیم» و چه و چه. به علاوه روزنامه‌ی همشهری هم عین خبر را نقل کرد! (آن زمان محمود احمدی‌نژاد شهردار تهران و مدیر مسوول همشهری بود)

    ناصر پورپیرار در نوشته‌ی مفصلی خبر همشهری را بطور کامل نقل کرده و لابلای آن با همان لحن کذایی دلایل بی‌اعتباری آن را (البته با چاشنی توطئه‌ی یهود) ذکر کرده و بعد هم نتیجه‌هایی گرفته است از آن جنس که عرض شد! و هنوز هم در نوشته‌های پورپیرار، آن قالیچه‌ی پرنده در کنار بقیه شواهد و دلایلش جای قرص و محکمی دارد!

    شگرد: جعل!

    این شگرد دیگر به اندازه‌ی خود تاریخ قدمت دارد و نیاز چندانی به توضیح و تشریح ندارد: فلانی در کتابش نوشته دو دوتا چهار تا، شما نقل می‌کنید که آنجا نوشته دو دوتا پنج‌تا! بعد نتیجه می‌گیرید پس حتما فلانی که می‌گوید دو دوتا پنج‌تا از عوامل یهود و صهیونیزم و استکبار جهانی است و قصد نابودی ریاضیات را دارد!

    یکی از موارد آشکار این شگرد مربوط می‌شود به استفاده‌ی پورپیرار از سفرنامه‌ی نیبور.

    نیبور یک یهودی اروپایی بوده که زمان اوایل حکومت کریم‌خان به ایران سفر می‌کند و سفرنامه‌ای دارد که در آن شرح بازدیدش از بوشهر، شیراز و تخت جمشید را نوشته است.

    در نظر داشته باشید که چون طبق ادعای پورپیرار از زمان خشایارشا تا صفویه کسی در ایران زندگی نمی‌کرده، پس شیراز هم نمی‌تواند قدمتی داشته باشد و پورپیرار ادعا می‌کند که شیراز را اصلا کریمخان زند ساخته! از بین بناهای مشهور شیراز، دروازه قرآن معروف است به اینکه در زمان آل بویه ساخته شده و از نظر پورپیرار این قضیه قطعا جزو جعلیات یهود است.

    پورپیرار در بررسی سفرنامه‌ی نیبور می‌پرسد اگر دروازه قرآنی از زمان آل بویه وجود داشته، و قاعدتا نیبور در سفر به تخت جمشید دوبار از زیر آن رد شده، چرا در نقشه‌ای که در صفحه‌ی فلان کتاب نیبور آمده هیچ نشانه‌ای از دروازه قرآن نیست؟ و چرا دروازه‌ی شمالی شیراز، دروازه اصفهان است؟ (دروازه اصفهان خیلی با دروازه قرآن فاصله دارد) اصل آن نقشه را هم اسکن کرده و بین مطالب گذاشته که دیگر جای هیچ شک و شبهه‌ای نباشد.

    وقتی سراغ کتاب نیبور می‌روید و نگاهی به اصل آن نقشه می‌اندازید، می‌بینید که اتفاقا دروازه قرآن سر جای خودش است و در توضیح بناهای شیراز هم نوشته: در نقشه شماره‌ی فلان ۱- تنگ الله اکبر ۲-… (شیرازی‌ها به دروازه قرآن تنگ الله‌اکبر هم می‌گویند) و مقایسه که می‌کنید می‌بینید نقشه‌ای که در سایت آقای پورپیرار آمده کمی دستکاری شده!

    کمی هم که کتاب را بیشتر ورق می‌زنید می‌بینید که نوشته قبلا دروازه‌ی شمالی شهر همان تنگ الله اکبر بوده و در زمان نادرشاه که شهر و روستاهای اطرافش ویران شده، بیشتر مردم و اعیان از شیراز کوچ کرده‌اند و دیوار و دروازه‌های فعلی را کریم‌خان زند ساخته! (این موضوع ویرانی ایران در اثر فشار جنگ‌های نادر افشار را خیلی‌ها نوشته‌اند)

    چرا؟

    در مورد اینکه چرا ناصر پورپیرار چنین می‌کند و انگیزه‌اش از نشر چنین مطالبی چیست، حدس‌های مختلفی زده‌اند.

    با توجه به شگردهای پورپیرار، خصوصا با توجه به اینکه وی در مواردی به وضوح دست به جعل آگاهانه می‌زند، غیر ممکن است که ادعاهای او صرفا ناشی از اشتباه یا سوءتفاهم باشد.

    مخالفین پورپیرار معمولا او را وابسته یا علاقمند به گروه‌های افراطی فارس‌ستیز معرفی می‌کنند. اگر به این نکته توجه کنیم که نوعا همه‌ی کسانی که به پورپیرار استناد می‌کنند و او را استاد خطاب می‌کنند، گرایش‌های تند فارس‌ستیزانه دارند، این فرضیه بی‌ربط به نظر نمی‌سد.

    اما از طرف دیگر باید به این نکته هم توجه کرد که طرفداران این گونه گروه‌ها، معمولا برای پیوستن به چنین جریان‌هایی، انگیزه‌های قومی-نژادی دارند و پورپیرار که ظاهرا فارس است و در تهران به دنیا آمده و بزرگ شده و هیچ زبانی غیر از فارسی نمی‌داند، احتمالا انگیزه‌ی اولیه‌اش برای طرح چنین نظراتی، جلب توجه چنین گروه‌هایی نبوده است.

    در مجموع انگیزه‌ی ناصر پورپیرار از فعالیت‌هایش، برای من مبهم است و بیشتر حدس می‌زنم پای نوعی انگیزه‌ی شخصی مثل جلب توجه و شهرت در میان باشد تا چیز دیگر.

    پورپیرار و جمهوری اسلامی

    ناصر پورپیرار تمام تلاش خود را کرده که شخصیت‌های مطرح سیاسی یا سازمان‌های رسمی وابسته به نظام جمهوری اسلامی او را تایید کنند یا نظراتش را بپذیرند اما ظاهرا بجز در یک مورد موفقیتی نداشته است.

    البته اگر به حضور پررنگ یهودستیزی و ستایش از اسلام و اعراب در نوشته‌های پورپیرار توجه کنیم، و از طرف دیگر در نظر بگیریم که جمهوری اسلامی نوعی سرسنگینی با ایران باستان و تمدن پیش از اسلام ایرانیان دارد، ممکن تصور کنیم که پورپیرار احتمالا وابستگی یا نزدیکی با نظام حاکم ایران دارد، ولی در عمل چنین نیست.

    چند نکته هست که باعث می‌شود مذهبیون به طور عام و طرفداران نظام به طور خاص علاقه‌ای به ناصر پورپیرار نداشته باشند.

    نکته اول آنکه طبق فرض پورپیرار ایران به هنگام ظهور اسلام خالی از سکنه بوده است و بنابراین وی منکر بروز جنگ بین مسلمانان و ایرانیان می‌شود و ادعا می‌کند کل این داستان توطئه‌ی یهود است برای اینکه اسلام را دین شمشیر جلوه دهند! در مقابل مذهبی‌ها اعتقاد دارند که پیروزی اعراب مسلمان در مقابل پادشاهی ساسانی و فتح ایران، نوعی معجزه‌ی الهی و دلیل حقانیت دین اسلام بوده است و اصولا به این پیروزی بسیار افتخار می‌کنند.

    نکته‌ی دوم این است که پورپیرار منکر وجود شخصی به نام سلمان فارسی در تاریخ است و ادعا می‌کند «فارس» و «فارسی» از ابداعات یهود در ۵۰۰ سال اخیر هستند! از آن سو شیعیان ایران به سلمان فارسی به خاطر محبوبیتش نزد پیامبر و حمایتش از امام اول شیعیان افتخار می‌کنند.

    نکته‌ی سوم اینکه بعضی چهره‌های کلاسیک ادب فارسی (نوعا شاعران) محبوبیت خاصی بین مذهبیون حاکم بر ایران دارند که ناصر پورپیرار، هم خودِ این چهره‌ها و هم آثار ادبی‌شان را جعلی و ساخته‌ی دست یهود می‌داند. برای مثال حافظ برای روحانیون ایران کسی است که قرآن را به چهارده روایت می‌خواند و به همین دلیل به نوع درجه اولی از عرفان دست پیدا می‌کند که در شعر او جاری است (مثلا نگاه کنید به سخنرانی مرتضی مطهری در این مورد). در مقابل پورپیرار حافظ را یک شخصیت خیالی جعل شده توسط یهود می‌داند و از تک تک شعرهای او تفسیرهای ضد اسلامی دارد!

    به هر حال تنها موفقیت پورپیرار در نزدیکی به جمهوری اسلامی، قبولاندن برخی نظراتش به یک چهره‌ی جنجالی به نام «عباس سلیمی نمین» بوده است.

    اما پورپیرار به رغم تلاش‌های فراوانش، بجز جلب نظر سلیمی نمین موفقیت دیگری نداشته و نوعی سرخوردگی در جذب انقلابیون در نوشته‌های او به چشم می‌خورد.

    نکته‌ی جالب در این زمینه آنکه، سخنان خامنه‌ای در سفر به شیراز، در تمجید از تمدن ایران به خصوص در قرون ۴ و ۵ هجری، تجلیل از حافظ و سعدی و مخصوصا سخنرانی مفصلش در کازرون در مورد مقام سلمان فارسی، از سوی پورپیرار کاملا نادیده گرفته شد و برخلاف رویه‌ی همیشگی که دوست دارد به هر سخن رسمی در مورد تاریخ ایران پاسخ‌های تند و تیزی بدهد، در این مورد کاملا سکوت کرد!

  • خوانندگان محترم، این مقالۀ خواندنی " ایراد بنی اسرائیلی بر زبان فارسی " را که در گوگول قابل دریافت است، بخوانند که در آن نوشته های بی اساس و خصمانه پورپیرار مورد نقد همه جانبه قرار گرفته است. اگر کسی لازم دید میتواند به نشر آن در کابل پرس اقدام نماید.موفق باشید.

  • "فارسی یک زبان ساختگی است و پیش از قرن سوم هجری، یعنی آغاز تدارکات و جعلیات شعوبی ، سابقه ی ظهور ندارد.به سه دلیل عمده ی زیر:1. فاقد بنیان های ریشه شناختی است. کلمات مجرد و نازا و نوظهورند، مثلا با هزار من سریش هم نمی توان ریشه ی (شاگرد) را به جایی چسباند! و همین طور است صد ها اسم و لغت و فعل فارسی دیگر را. چنان که ریشه ی (شگرد) هم معلوم نیست.2. فاقد نظم کاربردی یا به اصطلاح (دستور زبان) است. به راحتی می توان جای فعل و فاعل و مفعول و قید و ضمیر و دیگر اجزاء جمله را جا به جا کرد بی این که مفهوم آن گم شود. (من امروز صبحانه خوردم)، با (امروز صبحانه خوردم من) و (خوردم من امروز صبحانه) و (صبحانه خوردم امروز من)، یکی است. جمله ی است خبری با چهار واژه که به چهار صورت مختلف قابل ادا کردن است. هیچ زبان کلاسیک که بر پایه ی فرهنگ دیرین و معینی استوار باشد، چنین نیست.3. و مهم تر از همه، دارای زمان بندی رشد و توسعه و ترکیب نیست. ناگهان و بدون هیچ پیشینه و پشتوانه ی به صورت شاهنامه، از کارگاهی در خراسان، و نه اقلیم دیگری در ایران، ظهور و هنوز هم با همان شاهنامه عرض اندام می کند". « پورپیرار»

  • كشف الكاشفين صاحب!
    از يكطرف خودت در ابتداي چرنديات خود نوشته ايي كه:
    هيچ ملتي بر ملت ديگر برتري ندارد ولي بعدا در زير به نقل از تعداد زيادي از شخصيتهاي قرون وسطايي اروپا تمام خوبي هاي عالم را در پاي تركان ميريزي، معلوم هم نيست كه اين افراد چنين نظريه ها را در كجا گفته اند، تنها تو بخاطر چاپلوسي هاي منافقانه ات به نژاد ترك كه در حقيقت هدف سياسي داري، ميخواهي خودت را بدامان تركان بيندازي واز نام آنها عليه فارسي زبانهاي افغانستان به دشنامزني هايت ادامه دهي.
    من با حوصله مندي تمام چنين لا طايلات شما را ميخوانم، زيرا براي بنده خيلي جالب است كه بدانم در عصر انترنت وماهواره هم چنين أشخاص احمق وجاهل پيدا ميشوند كه از زبان ؛ ايديالوژي درست نموده واز آن بحيث يك مكتب عقيدتي وفكري بر ضد مخالفان شان كار ميگيرند.
    او إنسان بد بخت وأحمق قرون وسطايي!
    لطفا ازين چرند نويسي هايت دست بردار كه به تركهاي بيچاره هم آبرو نماند، همين حالا كه محترم سخا بحيث نويسنده وپژوهشگر مسايل تاريخي ازمليت شريف ازبيك ترا يك عنصر مشكوك ونفاق افگن معرفي كرد كفايت كرد كه بايد بيشتر ازين خودت را رسوا نميساختي.
    او احمق!
    من وتو را به اختلافات إيراني ها وتركها وارامنه ويوناني ها چي غرض؟ تو بيچاره غم خود را چرا نميخوري؟
    اين نقل قولهاي پوسيده و از مود افتاده ات در بارهء تركها دل هيچ ازبيك ييسواد ومحروم افغانستان را خوش نمي سازد، زيرا او به اين چرنديات ضرورت ندارد، او را سلطهء اهريمتي اوغان در افغانستان آنقدر زار وزبون ساخته است كه نقل قولهاي تو در بارهء تركان برايش افسانه معلوم ميشود، أزبك وتركمن افغانستان به نان ضرورت دارند، به سواد ومكتب وتعليم ضرورت دارند آن بيچاره ها را به افتخارات شمشير زني هاي عثماني ها چي غرض.
    او ساده گك!
    حيف اينقدر وقتي كه تو در چتيات ضايع ميكني، تو بي عقل همانطوريكه در اول اعتراف كرده ايي كه هيچ ملتي بر ملت ديگر برتري ندارد، ازين چرنديات غير علمي أشخاص وأفراد مختلف بايد جلوگيري ميكردي، زيرا در بين هر گروه قومي انسانهاي خوب وخراب وجود دارد، امروز در قرن بيست ويك مردمان دانشمند وچيز فهم را عقيده بر آن است كه هيچ قوم وملتي سراسر خوب وسراسر بد بوده نميتواند، هركي به خوب بودن مطلق يك ملت وبا بد بودن يك ملت باور مند باشد ،او بيمار رواني است، تو بي عقل كه همهء خوبيهاي عالم را در پاي تركان مي ريزي جز يك ديوانه چيزي بيش نيستي، تو ميخواهي با اين ترفندهاي شيطاني ات احساسات مردم را عليه تركان تحريك كني، واين را خوب ميداني كه با چنين حرفهاي فاشيستي احساسات مردم غير ترك هم تحريك ميشود، چه خاصا اينكه تركها با ارامنه وكردها ويوناني ها مشكل دارند، اما كابل پرس جاي مناسبي براي بحثهاي آنچناني نيست كه شرافت واصالت ونجابت تركها و بي شرافتي و نا نجابتي كوردهاي مظلوم و ارامنه وقبرصي هاي يوناني تبار را ثابت كند، شما كاملا اين سايت را غلط انتخاب كرده ايد. من شخصا هيچ نفرتي از دوستان تركي ام ندارم وبدوستي ام با تركها مي بالم، بهمين ترتيب با كوردهاي تركيه نيز آشنا ميباشم واز دوستي خود با آنها نيز مي بالم، بهمين ترتيب با عربها، افغانها، تاجيكها، ازبيكها، بلوچها ، آذريها، هزاره ها ، بوسني ها، كرواتها وضربها وغيره
    جناب عالي كاملا يك شخص بيمار تشريف داريد

  • اينججير صاحب ساپي!
    خيلي ممنون كه حالا بحيث يك اوغان ساپي مواد سرقت شدهء خودرا آشكار ميسازي ودر زير هرجمله نام مرجع را نشان ميدهي ، در غير آن جناب عالي را قبل از آنكه شمارا محترم حكمت با پشتاره گرفتار نمايند عادت بر آن بود كه فرق ميان ساپي و پور پيرار نميشد، حالا خود بگوييد كه آيا شما بحيث پور بيرار ميخواهيد وارد ميدان مناظره شويد ويا به اسم ساپي
    بياييد اگر شما بحيث ساپي چبزي در مغز تان داريد ، همين مطالب تان را بزبان پشتو بنويسيد و از مغز وكلهء خودتان كار بگيريد واگر بحيث پور پيرار داخل منظره ميشويد هم ميتوانيد چادري ساپي را ازچهره بدور انداخته درهمين مورد زبانشناسي فارسي بحث را با دوستانمان يكجا با شما شروع ميكنيم آيا آماده استيد؟

  • ناصر پورپيرار:
    ( "فارسی یک زبان ساختگی است و پیش از قرن سوم هجری، یعنی آغاز تدارکات و جعلیات شعوبی ، سابقه ی ظهور ندارد.)

    حالا يقينم حاصل شد كه اين مرد ديوانه واقعا منكر وجود حضرت سلمان فارس نيز مي باشد، زيرا اگر زبان فارسي بعد از قرن سوم هجري در اثر شورشهاي جنبش شعوبيه بميان آمده باشد پس موجوديت يك صحابي جليل القدر دركنار پيامبر اسلام وطراح اصلي جنگ خندق بخودي خود منتفي ميشود، پس جناب پور پيرار صاحب كافر نيز تشريف دارند. مبارك اوغانها باشد كه چه مرجع تقليد خوبي براي خود برگزيده اند

  • دوستان به نظر من انجنیر شیرساپی و کشف هر دو یک نفر هستند این را از اخرین کامنت شیرسایی متوجه شدم چون نامبرده بعنوان نگارنده مقاله بررسی تولد زبان فارسی می بایست فردی بیطرف بوده و قضاوت را به خوانندگان واگذار نماید ولی بر عکس می بینیم که او در این کامنت بطرز بسیار ناشیانه ای موضعگیری نموده و تمایلات درونی خود را بر ملا می سازد که نشان دهنده بی خردی و بلاهت وی میباشد.کامنت وی بسیار شبیه کامنتهای کشف است.

  • جایگاه زن در شاهنامه فردوسی سگ پدر ،
    اگر دليل نفرت و عقده فردوسي از تركها را شكست و بين رفتن سلطنت تاجيكان ساماني توسط تركها بدانيم و دليل نفرتش از اعراب را پذيرفتن دين اسلام توسط ايرانيان و از بين رفتن آيين زرتشتي و حكومت طبقاتي ساساني بدانيم چه توجيحي براي توهين وي به زنان وجود دارد

    زن و اژدها هر دو در خاک به

    جهان پاک از این هر دو ناپاک به

    فردوسی در شاهنامه معتقد است که مرد در زندگی نباید با هیچ زنی مشورت کند چون هیچ زنی دارای " رای و تدبیر" نیست و زنی " رای زن " یعنی صاحب اندیشه و تدبیر در دنیا پیدا نمی شود لذا می فرماید:

    مکن هیچ کاری به فرمان زن

    که هرگز نبینی زنی "رای زن"

    فردوسی معتقد است که در زندگی فرد " به اختر " یعنی نیک اختر و خوشبخت کسی است که اصلا از بیخ و بن دختر نداشته باشد و اگر خانواده ای صاحب دختر باشد خانواده بدبخت محسوب می شود او می فرماید:

    به اختر کس آن دادن که دخترش نیست

    چو دختر بود روشن دخترش نیست

    که را از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بد اختر بود

    دختر کشی و سر بریدن دختر بلافاصله بعد از تولد از توصیه های فردوسی است تا پدر دختر دچار حیله و نیرنگ دختران نگردد. این توصیه نسل اندر نسل می باید عمل گردد و پسری که به وصیت پدر و نیای خود عمل نکند عاقبت دچار حیله و نیرنگ دختر می گردد. فردوسی با یاد آوری این توصیه نیاکان با تاسف می فرماید:

    مرا گفت چو دختر آمد پدید

    ببایستش اندر زمان سر برید

    نکشتم ، بگشتم از راه نیا

    کنون ساخت بر من چنین کیمیا

    فردوسی دختر را باعث سرافکندگی خانواده بر می شمرد و معتقد است دختر غیر از عیب بر محاسن خانواده چیزی نخواهد افزود لذا در مورد سوالی در رابطه با دختران می فرماید:

    چنین داد پاسخ که دختر مباد

    که ده عیب آورد بر نژاد

    چو زن زاد دختر، دهیدش به گرگ!

    که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ!

    در شاهنامه بیشتر زنان نسبت به وطن و خانواده خود خائن محسوب می شوند و در نتیجه اعمال خود آبروی وطن و خانواده خویش را می برند. منیژه و فرنگیس دختران افراسیاب نیز موجب شرمندگی خانواده خود و میهن خویش هستند. سودابه همسر کیکاووس پادشاه ایران از آن زنان شهوت ران است که دایم در تلاش برای ارتباط با پسر کیکاووس است.

    انحطاط اخلاقی در داستان های شاهنامه به قدری شدید بوده که حتی متاسفانه دو فرزند از یک شوهر نمی شد پیدا کرد چنانکه ملکه " شهرو " که صاحب سی و اند فرزند است برای نمونه دو فرزندش از یک شوهر نبودند:

    بچه بوده است "شهرو" را سی واند

    نزاده است او ز یک شوهر دو فرزند

    یکایک را ز ناشایست زاده

    بدایه دایگانی شیر داده

    البته این انحطاط اخلاقی در نهاد خانواده حتی به رابطه "پدر _ دختر " نیز رسیده بود و " بهمن " پادشاه ایران عاشق " همای " دختر خود شده و " همای " از پادشاه ایران به " دارا " پادشاه بعدی ایران حامله شده بود.

    فردوسی می گوید:

    یکی دخترش بود نامش همای

    هنرمند و با دانش و پاکرای

    همی خواندی ورا چهره زاد

    ز گیتی به دیدار او شاد

    پدر بر پذیرفتنش از نیکویی

    بدان دید که خوانی همی پهلویی

    همای دل افروز تابنده ماه

    چنان بد که ابستن امد زشاه

    در شاهنامه زنان به قدری کم ارزش جلوه داده می شوند که هیچ کدام از مردان شاهنامه اولین قدم را برای برقراری رابطه با زن بر نمی دارند. و مثل تهمینه مادر سهراب حاضرند شبانه و بدور از چشم پدر و مادر با شمعی در دست بسوی رستم رفته و زن یک شبه او گردیده و بعد از حاملگی نیز رستم از فرزند پس انداخته خود نیز آنقدر بی خبر می ماند که در جنگ بصورت ناشناخته او را می کشد. پرسناژهای شاهنامه بیشتر به "خفت و خیز" یک شبه با زنان تمایل دارند. قباد پادشاه ایران موقع فرار از ایران در راه به خانه دهقانی فرود آمده و بعد از هوس همخوابی یک هفته با آن دختر به اصطلاح ماه رو می ماند و بعد:

    بدان ده یکی هفته از بهر ماه

    همی بود و هشتم بیامد به راه

    زنان شاهنامه طوری انتخاب شده اند که بیشتر توطئه گرند: دختر " اردوان "شوهر را زهر می دهد، " نوش زاد " پسرش را بر علیه پدر " انوشیروان " تربیت می کند. گردیه با گستهم دشمن شوهرش سازش کرده و شوهرش را می کشد و با گستهم ازدواج می کند و بعد به تحریک خسرو پرویز گستهم را نیز مسموم می کند تا همسر شاه گردد و... و در خاتمه لازم به ذکر است که اکثر قریب به اتفاق جادوگران و عفریته های شاهنامه از زنان می باشند که در خان ها و در جریانات مختلف کشته می شوند چون:

    زن و اژدها هر دو در خاک به

    جهان پاک از این هر دو ناپاک به

    آيا واقعا فردوسي بزرگترين شاعر و شاهنامه اش برترين كتاب است.

  • همین اصفهانی هر چی دارد از صدقه سر حکومت آذربایجانی صفوی است از پل اله وردیخان تا عالی قاپو دهها اثر دیگر
    در جهان اسلام سه اثر بزرگ و تاریخی وجود دارد که هر سه ان در زمان سلسله های تورک ساخته شده اند
    1- مسجد امام در اصفهان در دوره شاه عباس حکومت تورکهای آذربایجانی صفوی
    2- مسجد سلطان احمد در استانبول ترکیه در دوره حکومت تورکهای عثمانی
    3- تاج محل در هنوستان در زمان حکومت تورکهای گورکانی در هند
    شمافارس ها چی دارید ؟ چهار تا ستون به نام تخت جمشید که یهودیان انگلیسی برایتان علم کرده اند که اگر حکومت پهلوی ادامه پیدا می کرد الان استخر سینما استادیوم سر پوشیده هخامنشی هم برایش می ساختند

  • اقایان فردوسی نژاد و احمدی‌ نژاد و فارس نژاد توجه داشته باشید در تاریخ ابدا چنگیز پا به ایران نگذاشته سرداران او به ایران امدند و درخشان ترین دوره بعد از اسلام و رقم زدن: من چند تا سوال از اونایی که ذهن مریض اریایی ندارند؟
    1-کدام وحشی می اید بزرگنرین و بلندترین بنای خشتی جهان و می سازد(گنبد سلطانیه)
    2- کدام وحشی ربع رشیدیه را در تبریز می سازد که اولین دانشگاه مدرن جهان است و دومین آن آکسفورد انگلستان؟
    3- کدام وحشی اولین بار پول کاغذی چاپ می کند؟ نام پول(چاو) بوده
    4- کدام وحشی رصد خانه بزرگ مراغه رو می سازد که مورد تقلید سازمان فضایی ناسا واقع شده!!!!!!!!!
    5- کدام وحشی قانون یاسا را برای حفظ جان غیر نظامیان می نویسد؟
    6- کدام وحشی ازادی ادیان و مذاهب را تمام و کمال رعایت می کند؟
    و هزاران سوال دیگر ؟ پرسیدم کدام وحشی جواب بدهید

  • نظر خوانندگان گرامی را به یکی از تناقضات اشکار جناب کشف یا همان شیر سایی جلب میکنم. نامبرده به پیروی از پیشوایش پور پیرار زبان و تمدن فارسی را ساخته یهودیان میداند و در جای دیگری احمدی نژاد را که دشمن شناخته شده یهودیان و منکر هولوکاست است را فارس یا پان فارسیست میخواند. به نظر شما خوانندگان گرامی تناقض در این حد را چگونه میشود توجیه کرد؟

  • اگر من جاي اين اوغان با غيرت بودمي، با اين رسوايي هاي دزدي وتناقض گويي ها وپنهان شدن پشت هويت تركي آنهم بدون دانستن يك حرف تركي وسيلي خوردن جانانه ازطرف يك نويسندهء ازبيك محترم سخا يك جام زهر را بالا كشيده و به زنده گي ننگين خود براي أبد خاتمه ميدادم، اما از آنجاييكه انجنيير صاحب ساپي ؛ اوغان با غيرت ونجيب ميباشند واز مادر نجيبهء ؟؟؟؟؟پشتون؟؟؟؟؟ وپدر با غيرت؟؟؟؟؟؟ وشمله دار ساپي بدنيا آمده اند اين كار را نميكنند وهمچنان بر طبل رسوايي شان ميكوبند

  • من هم از جناب محترم شير ساپي تفاله خور سارق كه چند سؤالي راجع به چنگيز فرموده اند، مي پرسم شما چه وقت به سؤال هاي جناب كاوه پاسخ داده ايد كه حالا ميخواهيد ديگران در مورد قانون ياساي چنگيز ودورهء درخشان اسلامي مغولها وفردوسي و نگرش او راجع به زن به شما پاسخ بدهند؟

  • همانطور که جناب بهمن فرمودند شیرسایی با پنهان شدن پشت هویت ترکی و با نام کا ربری کشف بجز تناقض گویی و تحریف واقعیات انهم به شکل رندانه و عوامفریبانه به جهت ایجاد تفرقه میان ترک و فارس کار دیگری بلد نمی باشد. اینکه یک کسی فقط با نقل چند شعر از فردوسی بخواهد حکم خود را در باره او صادر کند و به خورد مخاطبی که هیچ چیز از شاهنامه نمیداند بدهد همان روش رندانه است. مثل این میماند که من از نیمه یک رمان شروع به خواندن کنم بدون انکه بدانم اول ان چه گذشته است و بلافاصله در مورد شخصیتهای ان قضاوت نمایم. نامبرده حکومت صفوی را اذری میداند که البته درست است .موسس ان شیخ صفی الدین اردبیلی بود و شاهان ان سلسله هم اذری زبان بودند ولی شیر سایی نمی گوید که زبان رسمی صفویان فارسی بود. معمار بزرگ ان شیخ بهادالین جبل املی معروف به شیخ بهایی اشعار بسیار زیبایی به زبان فارسی سروده است. شیر سایی نمی گوید که معمار مسجد شاه یا امام اصفهان علی اکبر اصفهانی فارسی زبان بود. شیر سایی نمی گوید که هنرمندان و خطاطان بزرگی مثل علیرضا عباسی, عبدالباقی تبریزی، محمد رضا امامی و بسیاری دیگر اثارشان به زبان فارسی است. به چه علت سلسله اذری صفویه به زبان فارسی عشق میورزیدند و ان را پاس میداشتند. سوالی که ذهن معیوب و مغرض شیرسایی نمی تواند ویا دوست ندارد به ان پاسخ بدهد اگر هم جوابی داشته باشد فقط و فقط سفسطه بافی است.

  • به خدمت آقایان محترم بهمن و کاوه و دیگر خوانندگان کابل پرس عرض سلام دارم.
    توجه دقیق شخصیکه به نام " کشف " دراینجا مصروف مهمل بافی و یاوه سرایی است، جلب کرد ه و از او می پرسم که که پیام هایت چه ارتباطی با نوشتۀ پورپیرار که که آقای " ساپی " آن را دراین سایت گذاشته است، دارد. قبلاً هم به خدمت خوانندگان محترم عرض کردم که به نوشته های تحریک آمیز و سرهم بندی شدۀ این آدم توجه نکنند و حرف بنده از جانب نویسندۀ توانا و پرکار محترم بهمن پذیرفته شد و بالاخره آقای کاوه نیز تشخیص دادند که " کشف " و " ساپی " یک نفر است. اگر واقعاً چنین نمی بود، پیام های گذاشته شدۀ " کشف " به این نوشتۀ بی مایه و بی محتوا که به مقصد عقده گشایی دراین سایت گذاشته شده، اندک ارتباطی میداشت و ثانیاً، پورپیرار به هردو لسان ( فارسی- تورکی ) تاخته و در جایی، آن هارا هدیۀ یهود دانسته است به جای موضع گیری خصمانه و یاوه سرایی ها و هذیان هایش علیه لسان فارسی از لسان خود در برابر اتهامات و چرندیات ناشی از خصومت و کهولت پورپیرار دلایلی خودرا اقامه می کرد. ( 3- تاج محل در هنوستان در زمان حکومت تورکهای گورکانی در هند ) این ادعای جناب " کشف " مورد انکار پورپیرار می باشد از نظر این آدم چنین امپراطوری وجود نداشته است چنانچه وکیلش در " پیدایش پاکستان از منظر دیگر " چنین نوشته است که ( حالا با دلیل دیگری از تولید امپراتوری مغولان در هند آشنا می شویم... )
    خوانندۀ هوشمند متوجه شده باشد که نوشتۀ " برسی تولد زبان فارسی " ارزش خواندن و پاسخ گفتن را ندارد. این " بررسی " نیست بلکه دشمنی است. چند سال است که از طریق مطالعۀ کتاب هشت جلدی پورپیرار با دیدگاه های او آشنایی کسب کردم و از قیامی که او علیه کلیه مورخان جهان به راه انداخته خبر دارم. قسمت اعظم نوشته های او پایه و مایۀ ندارد. طوریکه نوشته های سایت او نشان می دهد بهترین جواب پورپیرار فرتوت و پوسیده در برابر سوال های معقول و منطقی، فحش و ناسزا گویی است و او منکر مطلق امپراطوری های اشکانی ها، عثمانی ها و تیموریان هند که هزاران صفحه و صد ها کتاب در بارۀ آن ها از جانب مورخان برجسته به تحریر آمده است، می باشد هیچ مورخی در جهان تا اکنون چنین جسارت و گستاخی نکرده است. از نمایندۀ این آدم یعنی محترم ساپی می خواهم بشنوم که آیا مورخ دومی را در جهان می شناسید که ادعای پورپیرار را تائید کند و منکر وجود این امپراطوری ها باشد؟ آیا می توانید بنوسید که دلایل موکل شما مبنی بر تردید و تکذیب امپراطوری های متذکره چه می باشد تا ما هم بدانیم که همچو امپراطوری ها در جهان وجود نداشته و یا ساخته و پرداختۀ یهود ها بوده است؟
    ادعای پوچ و بی اساس دیگر پورپیرار، نمی دانم روی کدام دلیل و منطق استوار است اینکه، نفوذ و گسترش اسلام در میان غیر عرب ها بدون قتل و قتال و خونریزی بوده، یعنی آن ها داوطلبانه دعوت عرب ها را لبیک گفته و مسلمان شده اند. این ادعا در حقیقت حاکی از نادانی و بی خبری کامل مدعی از تاریخ اسلام می باشد. معلوم نیست که این ادعا طرف تائید و پذیرش نمایندۀ افغانی پورپیرار است یا خیر؟
    به هر حال محترم ساپی ( کشف ) اگر واقعاً نوشته های خوب و قابل خواندن از خود دارید که به درد خواننده بخورد به سایت کابل پرس جهت نشر بپرستید تا از مطالعۀ آن بهره مند شویم در غیر آن بهتر خواهد بود به خاطر انتشار لاطایلات پورپیرار وقت خواننده را ضایع نکنید که ارزش خواندن و بحث را ندارد. اگر مقصد تان مانند پور پیرار انکار زبان فارسی است ( امید وارم چنین نباشد ) در آن صورت به منطق و برهان و دلایل عقل پذیر خویش متکی باشید. قبول بی چون و چرا نوشته های غیر مستدل و بی مایه و تقلید میمون وار، از انسان های معقول و منطق شنو بسیار بسیار بعید می باشد.
    حالا توجه کنید به مقالۀ " ایراد بنی اسرائیلی بر زبان فارسی " که نویسندۀ آن دانشمند ایران انجنیر رفرف است، و محترم شیر ساپی آن را با دقت مطالعه کند و جوابی از استاد خود داشته باشد، بنویسد. یا خودش که ازاین استاد نابغۀ زمان بسیار دانایی کسب کرده جواب منطقی و مستدل ارائه بدارد. قابل تذکر می دانم آنچه که می خوانید کلیه مضمون مندرج مقاله نمی باشد قسمتی از آن دراینجا آورده نشده است.
    ايراد بني اسرائيلي بر زبان فارسي
    جناب پورپيرار در مقاله اخيرشان پرده از پديده ظاهرا غير منتظره‌اي برداشته‌اند که مارا به تفکر و تأمل واميدارد و در خصوص منشأ زبان فارسي در ايران سوالاتي را مطرح ميکند.
    ...اما مي خواهم با مراجعه به مندرجات آن اندک مستندات موجود، در پايان اين بررسي هاي زبان فارسي، از مطلب نيم پنهاني پرده بردارم که هرچند ديدار از آن بسيار ناخوش آيند است، ليکن ريشه مکافات موجود در سطح منطقه را از خاک بيرون خواهد کشيد و در منظر ملل شرق ميانه قرار خواهد داد (ناصر پورپيرار، مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ و بي نقاب، ۲۱۳)
    ايشان از طريق کتاب «فرزندان استر» نوشته دکتر هومن سرشار، يک يهودي متعصب ايراني ساکن آمريکا، که ترجمه فارسي آن توسطنشر کارنگ منتشر شده است، ما را با پديده ادبيات فارسي- يهودي آشنا ميکنند. اين نوع آثار عبارت از متون ادبي فارسي است که با خط عبري نوشته شده باشد. دقت کنيم که سخن از ترجمه متون فارسي به عبري نيست، بلکه با متون فارسي سر و کار داريم که عينا با حفظ هويت زباني، اين بار با خط عبري بازنويسي شده باشد.
    بدين ترتيب برخورد با نمونه‌هاي متعددي از مکتوبات يهودي، که متون فارسي در زمينه هاي گوناگون را با خط عبري ارائه مي دهد، حيراني ويژه اي را در ميان جست و جو گران فرهنگ و ادب شرق ميانه موجب شده است، که ظاهرا و به علتي که با خواست خداوند در دنبال خواهم آورد، مي کوشند به زير ذره بين سئوالات بنيادي برده نشود. (همان)
    جناب پورپيرار با استفاده از مندرجات کتاب فرزندان استر نمونه‌هاي خوبي هم از اين نوع مکتوبات يهودي- فارسي ارائه داده‌اند که شاملخسرو و شيرين نظامي و يوسف و زليخاي جامي ميشود. ايشان سپس به طرح چنين سوالي مي‌پردازند که يهوديان چه نيازي به اين نوع ترجمه داشته‌اند. اگر منظور آنها استفاده از ادبيات فارسي در بين يهوديان بوده است، بايستي متون مربوطه را به عبري برگردانند. گويا وجود متن فارسي با خط عبري بي هيچ مجادله‌اي نشانه آن است که زبان فارسي همان زبان يهوديان ايران بوده‌است و آنها در واقع به خط و زبان خود مينوشته‌اند و از قرار معلوم جايگزيني خط عربي به جاي خط عبري در سده‌هاي بسيار اخير روي داده و «يک شيادي ديگر براي گم کردن رد پاي حقيقت است». آنگاه ايشان نتيجه‌گيري ميکنند که:
    حالا مي توان دريافت چرا ادبيات منظوم ما اين همه فرمان خوش باشي و ناباوري به روز جزا را، در خود نگه داشته است؟ (همان)
    اين دقيقا از همان روشهاي معمول جناب پورپيرار است که به عنوان يک جستجوگر خيلي فعال فاکتهاي بسيار گويائي را کشف ميکنند، ولي به عنوان تحليلگر گاهي متأسفانه نتيجه‌گيريهاي افراطي و غير سالم ميکنند و علاوه بر اين که نتيجه زحمات خود را برباد ميدهند، خوراک تبليغاتي هم براي باستان پرستان عزيز فراهم مي‌آورند. کار ايشان به ماهيگير زحمتکش و فرصت شناسي ميماند که قادر است از قعر اقيانوسها ماهي بگيرد و ليکن طرز طبخ آن را نميداند.
    مثلا در خصوص همين رونمائي از متون فارسي- يهودي، در حيرتيم که اين چه استدلالي است و چرا بايد بر اساس اين استدلال، حکمي به آن بزرگي صادر بکنيم و زبان فارسي را که يک سرمايه ملي است، دو دستي به يهوديان ببخشيم، نقشه‌اي که آقاي پورپيرار مدتي است براي فارسي و ترکي کشيده‌اند ولي به نظر من وسائل لازم براي رد اصالت اين دو زبان در بين مسلمين را ندارند.
    براي گشودن راز اين نکته و رفع اجمالي سرگشتگي و حيرت، بحث کوتاهي را به دنبال مي‌آوريم تا معلوم شود که يهوديان در بسياري از کشورهائي که در طول تاريخ زيسته‌اند، دست به اين نوع فعاليتهاي ادبي زده‌اند و اگر در هر مورد زبان کشور مورد بحث را به سود يهوديان مصادره کنيم، دچار هرج و مرج عجيبي خواهيم شد. ولي پيشاپيش تذکر دهم که صرفا بر اساس اظهارات هومن سرشار نميتوان يکسره حکم داد که مضمون آن متون معروف به «فارسی- يهودی» فارسي اصيل است، بلکه احتمال زياد دارد که لهجه‌اي از فارسي باشد که بين يهوديان رايج بوده است. هم اکنون در جمهوري آذربايجان يهودياني وجود دارند که به زباني شبيه تاتي سخن ميگويند که از لهجه‌هاي فارسي است....
    چنانکه گفتم، ورود به تفصيل بيشتر را در اين مورد چندان نمي‌پسندم، ولي اگر دوستان احساس ضرورت کنند، اين بحث را بازتر ميکنيم و نشان ميدهيم که دست کم در يک دوجين از زبانهاي زنده دنيا نيز چنين نمونه‌هاي ادبي وجود دارند. اگر هم جناب پورپيرار بر تئوري خود اصرار داشته باشند، لاجرم بايد فعلا زبان اسپانيولي و آلمانی و ترکی را در کنار زبان فارسي به يهوديان ببخشند. و چون زبان پرتغالي و ايتاليائي و فرانسه با يکديگر همريشه‌اند و در واقع واضح‌ترين خويشاوندي زباني بين آنها ديده ميشود، و همچنين از آنجا که زبان آلمانی با زبان هلندی و سوئدی و دانمارکی و نروژی و حتی انگليسی همريشه است، بايد مجموعه آنها را نيز دست‌پخت يهوديان محسوب کرد. آنگاه نوبت به زبانهاي ديگر دنيا خواهد رسيد که داستان ديگري دارد.
    مي‌بينيم که مطالعات سالمي را که جناب پورپيرار به منظور افشاگري توطئه‌هاي يهود و کشف حقائق مربوط به تاريخ مردم ممتاز شرق ميانه شروع کرده بودند، در اثر افراطيگري در پردازش داده‌ها، منجر به صدور چه احکام هرج و مرج آلودي ميتواند بشود و ميشود. راستي، اين ايرادهاي بني اسرائيلي مارا به کجا خواهد برد؟ با کدام يک از اين استدلالات لنگ ميتوانيم زبان فارسي و ترکي خود را دور بريزيم و به هويت واقعي خود برسيم که گويا زبانهاي مادري ما در آن هيچ جايگاهي ندارد. طي سده‌هاي طولاني باستان پرستان مهمل‌باف افتخارات جعلي بر دوش زبان فارسي بار کرده بودند و زبان ترکي را هم به مرگ تدريجي در بستر بيماري محکوم کرده بودند. کمر اين هر دو دو زبان معصوم زير بار آن همه مجعولات و تعصبات در حال شکستن بود. اگر عزم بر اصلاح موقعيت زبان است، بايد در جهت خرافات زدائي باشد، نه مصادره زبان. چنانکه طبيب براي معالجه بيمار برسر بالين او حاضر ميشود، نه براي کشتن او. اما روش کنوني آقای پورپيرار بدان ميماند که براي معالجه بيماري، بيمار را از پنجره به خيابان پرت کنيم و ادعا کنيم که از شر بيماري خلاص شده‌ايم. اگر ميخواهيد اصالت زبان فارسي و ترکي را در بين مسلمين و يا به طور کلي انکار کنيد، بسم‌الله، اما نه با ايرادهاي بني اسرائيلي!

  • دوستان این را نباید فراموش کرد که همه زباه های خاور میانه مشتق از زبان فارسی است ، چه ترکی ، چه اردو ، چه عربی ، چه ووو از شرق ، غرب صاحب تمدن شد . عزیزان در افغانستان تبعض قومی کم بود که حال تبعض زبانی هم شروع شد عاقبت بخیر.

  • ملاحظاتی در عقب ماندگی و تجدد فرهنگ ایران- دکتر فرهاد قابوسی , مبحث: ناسیونالیسم و زبان دکتر فرهاد قابوسی مقدمه: این نوشته کوششی است در طرح منطقی مسئله عقب ماندگی فرهنگ ایران و یافتن راهی از این گرداب تاریخی که قرنهاست جریان فرهنگ ایران را به مدار بسته سنت منحصر ساخته است . متاسفانه بحث عقب ماندگی فرهنگ ایران نیز تحت تاثیر ادب زدگی فرهنگ ایران بواسطه گرایش ذاتی شعر و ادب به احساسات و تسامح منطقی ، بجای توسل به استدلال منطقی به بحثی متساهل از دید احساسا ت « میهنی » بدل شده و سر از شعار های ناسیونالیستی در آورده است. بخصوص درپی مهاجرت ایرانیان به خارج که منجر به تشدید غرایز و احساسات "میهنی" مهاجرین شد ، قلمزنان ناسیونالیست با جذب مولفه های ذهنی این غرایض رنگ و لعاب جدیدی به عقاید متحجر خود زدند . در این راستا بود که پس از مساعی سطحی لکن مطول آقایان شفا و آرامش دوستدار در توجیه عقب ماندگی فرهنگ ایران بواسطه حمله اعراب در هزارو پانصد سال پیش ، ناسیونالیستهای متاخر نظیر آقای میرفطروس کوشیدند گناه را به گردن تسلط اقوام ترک بر ایران ، هجوم مغولها و دوران ملوک الطوایفی قرون متعاقب بیاندازند. درحالیکه در تعلیل علمی و منطقی هم آن و هم این عکس العملهائی در مقابل ساختار مهاجم و توسعه نا متعادل امپرا طوری ایران قدیم و هجوم به سرزمینهای عرب نشین و ترک نشین محسوب میشوند و اینگونه «استدلالها » غیر از ابهام ذاتی گریز به قدیم ، منتهی به دور باطل هستند . همچنانکه بر عکس تصورات ناسیونالیستی اوج قرهنگ ایران نه در عصر انحصارات فرهنگی امپراطوری سانترالیست ایران ماقبل اسلام بلکه ناشی از تبادلات فرهنگی همان دوران ملوک الطوایفی بعد از اسلام و متاثر از تنوع فرهنگی آن دوران بوده است . کما اینکه هر پیشرفت فرهنگی ناشی از تاثیر متقابل فرهنگها ی همجوار بوده است. اشکال اساسی همه این نوشتجات بینش سنتی و ناسیونالیستی آنها محسوب میشود که در آن مقوله ای ازلی و ابدی بنام « ملت ایران » پیشفرض بحث قرار داده شده و هر آنچه که در این راستاست مقدس و آنچه که نیست ،

  • ملعون انگاشته شده است . از همینرو ست که از دیدگاه ناسیونالیستی در مقابله با وضع کنونی سنتگرائی ملی بعنوان پادزهر سنت دینی ترویج میشود . چراکه حدود دیدگاه سنتی محدود به رویت سنتهاست و بس . علت اینست که فرهنگ سنتی ایران بجهت نهاد تئوکراتیک زرتشتی اش متاسفانه به تاثیر متقابل بین دو سنت دینی و "ملی" حکومتی منحصر مانده و از فرهنگهای همجوار مگر در ادواری کوتاه از دوران بعد از اسلام تاثیر نپذیرفته است . در حالیکه همچنانکه تبادل اخیر بین ایندو نهاد سنتی در ایران نشان داد ، سنت را نمیتوان با سنت دیگری علاج کرد و تنها راه چاره در اینمورد عقلگرائی و نفی سنت و یعنی راسیونالیسم بجای ناسیونالیسم است . کما اینکه اصل ناسیونالیستی این نوشتجات سبب شده است که در آنها ساختار اساسی و مداوم ترکیبی جامعه ایران بعنوان یک عامل موثر اجتمائی و فرهنگی نادیده انگاشته شده و از اینرو تاثیرات مثبت تبادلات داخلی و خارجی فرهنگی ممکن در ساختار فدرال ایران آینده برای رهائی از قیود عقب ماندگی فرهنگ و پیشرفت نیز از نظرها پنهان بماند. متاسفانه بجهت عدم تعاریف منطقی و نبود معانی مشخص ، جامع و مانع در مورد مقولات ذهنی نظیر « ملت » و « ملیت » خاصه در رابطه با ایران اکثر کسانی که به این مقوله تکیه کرده اند دچار کم دقتی ، تعمیم های نا بجا و صدور احکام ظاهرا معقول ولی باطنا مغفول شده اند . خاصه اینکه تناقض ماهوی مقولاتی نظیر « وطن » و « زبان ملی » هر مولفی را که بر این مقولات تکیه کرده است دچار تناقض و اظهار نظرات غیر اخلاقی و نامعقول کرده است . از این قبیل است دعاوی زرگری ناسیونالیستها بر سر "ملل" و " ملت" در ایران که هردو مقولاتی قراردادی هستند . کما اینکه اینگونه نظرات متکی بر پیش فرض های ذهنی غیر قابل تطبیق با واقعیات و نتایج تحقیقات علمی محسوب می شوند و معمولا راه به بیراهه مدرج ناسیونالیسم ، نژاد پرستی و فاشیسم می برند. چراکه افتخار به وجود « امپراطوری » و «شاهنشاهی» ایران قدیم متداول میان ناسیونالیستها ، متضمن قبول وجود « ملل » متفاوت در « ممالک » یا کشورها ی مختلف با شاهان گوناگون تحت تصرف آن امپراطوری است وکسی که قادر به قبول این حقیقت مصطلح نباشد افکارش از حدود منطق خارج است . که اگر زمینه تاریخی ایران را دلیل "ضرورت" یکپارچگی ایران قرار داد کنند ، گذشته از تخالف چنین "ضرورتی" با تغییر و تحول تاریخی جوامع و گذشته گرائی منحط آن ، تناقض آشکار وجود و رد « ملل» در آن زمینه و اکنون ایران ، آشکار کننده ساختار ذاتی عیر منطقی افکار ناسیونالیستی است. باید دانست که استثناء زبان فارسی بعنوان یک مولفه ملی نه تنها در تعمیم ذهنی و تحکیم عملی استبداد پهلوی بلکه در توسعه و تشدید افکار ناسیونالیستی و نژادپرستانه در ایران نقش بسیار منفی بازی کرده است . همچنانکه نه تنها جعلیات کسروی و توابع در فارسی بودن زبان سراسر ایران قدیم از جمله آذربایجان و مساعی مشابه آن در توجیه تعمیم زبان فارسی بعنوان زبان عمومی سراسر ایران که از مبانی افکار پان ایرانیستی ( ضد عرب و ضد ترک) محسوب میشو ند به نص خود وی و قزوینی (۱) متکی بر پیشفرضهای ناسیونالیستی بوده ، بلکه همچنانکه من نشان داده ام بر اساس ترجمه و نقل قول غلط و ناقص از منابع قدیم عربی و لاتین استوار بوده است وتوان پایداری در برابر منطق تحقیقات علمی را ندارند (۲) . کما اینکه ترجمه صحیح منابع مذکور و ارزیابی منطقی نظرات محققین معتبر اروپائی در اینموارد مخالف نظرات «محققین» ایرانی است که صرفا بدنبال یافتن دلیلی برای توجیه پیشفرضهای ناسیونالیستی خویش بوده اند (٣). بازمتاسفانه ملاحظه کاری و تقیه ناشی از تساهل فرهنگ ادب زده ایران که بر جو فرهنگ اجتمائی و روشنفکری ایران حاکم است سبب شده است که در سیطره کمبود بحث در مورد ساختار ترکیبی جامعه ، فرهنگ و زبان ایرانی به نظرات منطقی در این باب از دیدگاه تعصب و غرور ملی نگریسته شود . در حالیکه بجهت ضرورت عقلانی شدن فرهنگ ایران میبایستی که حداقل آنانکه دعوی روشنفکری دارند بجای تکیه بر احساسات ، حماسه ها و غرور ملی بر معیارهای منطقی و موازین علمی تکیه کنند و بجای ذهنیات ادبی بر اساس واقعیات تاریخی و معائیر منطقی بیاندیشند . کما اینکه بحث علم نه در خیر و شر سنتی مسائل بلکه در بود و نبود تجربی و درستی و نادرستی منطقی آنهاست. و کما این که ازنظر علمی و منطقی سالهاست که نادرستی فرضیه یکپارچگی ( uniformity ) سیستمهای دینامیک طبیعی و خاصه تشکیلات پیچیده اجتماعی ثابت شده است .

  • لذا تکیه به ضرورت یکپارچگی ایران و سوء استفاده از آن بنفع زبان فارسی بعنوان تنها زبان عمومی مهمل است . چه بسا که پیشرفت فرهنگ ایران از طریق یک زمینه زبانی فدرال و تاثیر متقابل فرهنگهای مربوطه و روابط این فرهنگها با فرهنگهای همسایه مربوط با فرهنگهای اروپائی میسر شود . لکن این غنای فرضی فرهنگی ناشی از تعدد فرهنگها زمانی میسر است که روابط فرهنگی فدرال نه به اجبار بلکه به دلخواه و بدون صافی یک زبان عمومی اجباری جریان یابند . غرض از این نوشته در کل کشاندن بحث عقب ماندگی فرهنگ ایران به مباحث منطق و علوم و در جزء ارزیابی علل شکست فرهنگ معاصر در رابطه با سنت زدگی ، شعر زدگی و ناسیونالیسم مفرط آنست. ........................................ علت اصلی عقب ماندگی و اشکال مبحث تجدد یا مدرنیته در ایران برخلاف تصورات کهنه پرستانه و مغرضانه ناسیونالیستهای مذکور مرجوع به ساختار فرهنگی ایران و ضعف آن از دوران ماقبل اسلام است. کما اینکه مسئله مطرح شده در سالهای اخیر در مورد علل فقدان آثار فلسفی و علمی ایران ماقبل اسلام که قابل قیاس با منابع یونانی و آسیای شرقی باشند ، نیز در اصل مرجوع به این زمینه است. و صرف حملات دیگران و فرض آتش زدن بعضی مجموعه ها پاسخگوی عدم حداقل نشانه هائی از این منابع در منابع غیر ایرانی نمی تواند باشد . از آنجائیکه ناسیونالیسم ایرانی احکامش بر اساس ذهنیات و فراموشی واقعیات است تذکر فرهنگشناس معروف ویل دورانت ضروری بنظر می رسد که: ««آریائیها » خود فرهنگ ایجاد نکردند بلکه آنرا ازدیگران بعاریت گرفتند». نظری که ناظر بر اخذ تمدن ایران و یونان از سومر و ایلام است. این حقیقت تاریخی پاسخگوی بسیاری از معضلات قدیم و جدید فرهنگی ایزان است: از جمله اینکه چرا در ایران ماقبل اسلام خبری از علم و فلسفه به مفهوم یاد شده نیست. چراکه لازمه رشد علم و فلسفه زمینه ای اساسی و نسبتا طولانی از فرهنگ است که بتواند مراوده و مبادله ای آزاد با فرهنگهای دیگر داشته باشد. از اینرو یک فرهنگ عاریتی نظیر فرهنگ باستانی ایران مشکل میتوانست به مرحله ایجاد علم و فلسفه برسد . بخصوص که استبداد امپراطوری ماقبل اسلام ایران تنها به بخشهای فرهنگی مورد نیاز امپراطوری اجازه ورود و رشد در ایران را داده اند . محدودیت فرهنگی و ساختار مرکز گرای استبداد معروف ایران ما قبل اسلام ( خاصه در ترکیب نامیمون با دین زرتشتی) بوسیله افلاطو ن تا هگل ، مارکس و ویتفوگل (۴) تشریح شده است، مانع جریان آزاد فرهنگی ته تنها در فلات ایران بلکه در سراسر قلمرو امپراطوری ایران و بحش مهمی از آسیای قدیم بوده است. بخصوص در دوره ساسانی که زمینه تئوکراتیک زرتشتی آن مزید بر علت شده و جریان آزاد اندیشه را که ضروری فلسفه و علم است ، محدودتر ساخته بود . کمااینکه افلاطون در « آلکیبیادس » آئین فدیم زرتشتی را " پرستش خدایان ، علم شاهی و هنر فرمانروائی" معرفی میکند . لذا فرهنگی با چنان سابقه عاریتی و چنان تکاملی انحصاری در خدمت تحکیم و توسعه حاکمیت (امپراطوری) نمی توانست در تولید علم و فلسفه که طالب زمینه ای اساسی و نکاملی مخالف انحصار هستند توفیق یابد . راقم همین نظریه را پیشتر در مقاله ای تحت عنوان " در تحول و انتقال فرهنگ" (( ف. آزاد ) : دفتر چهارم نامه کانون نویسندگان ایران در تبعید ، ۱٣۷٣) مطرح کردم : که بنا بر تجارب تاریخی هر اندازه که نقش مجموعه جوامع و فرهنگهای خرد همجوار نظیر شهرـ دولت های آسیای صغیر و یونان قدیم ، بواسطه تاثیر متقابل فرهنگها در پیشرفت فرهنگ مثبت بوده است ؛ نقش امپراطوری های بزرگ در این مورد بجهت انحصار فرهنگی و تحدید و یکسو سازی اندیشه تحت استبداد ، منفی بوده است. کمااینکه بعین تاثیر منفی تشکل امپراطوری ایران و دین زرتشتی بر پیشرفت فرهنگی ، با تفوق امپراطوری تمرکز گرا ی روم که در آن "همه راها به روم ختم میشدند" بخصوص بعد از رسمیت مسیحیت بعنوان دین حکومتی ، آن جریان سرشار علم و فلسفه اروپا نیز که به قول وایتهد " تمامی فلسفه حاشیه ای بر آن محسوب میشود" ، برای هزار سال بالکل تعطیل شد . باین معنی ضرر فرهنگی ایران را در وجود و نه در شکست امپراطوری های ایرانی و بخصوص زرتشتی ساسانی باید دید که غرضش از "فرهنگ" توسعه و تحکیم استبداد و تابعیت فکر از حکومت بود . بر اساس چنین تحلیلی ناتوانی فرهنگی ایران مقوله ای اساسی است و ریشه در ساختار انحصاری توسعه طلبانه ای دارد که از طرفی منجر به استقرار امپراطوریهای ماقبل اسلام در ایران شده است. و از طرف دیگر منجر به تخریب فرهنگهای همجوار شده است که در صورت بقا میتوانستند تاثیر مثبتی در پیشرفت فرهنگ ایران داشته باشند. و یعنی نارسائی فرهنگی ایران قیمتی است که جامعه ایران برای بلند پروازیهای حکام خود پرداخته است ، که بخاطر تحکیم قدرت استبدادی تنها به مولفه های معینی از فرهنگ مذهبی ، دیوانی ، دولتی و نظامی که مفید برای حکومت میبود اجازه ورود و رشد در ایران را دادند . انحصاری که در امپراطوری های دیگر نظیر مراحلی از خلافت عباسی نیز در رابطه با ترجمه و تفسیر بخشهای معینی از منابع یونانی مشهود است. و همین گونه انحصار و کنترل حکومتی و مذهبی بوسیله تئو کراسی زرتشتی خاصه در دوران ساسانی بود که از طریق ممنوعیت تنوع فرهنگی مانع تاثیر متقابل فرهنگها و رشد بعدی فرهنگ در ایران شده است. تا جائیکه فرهنگ ایرانی در گذشت قرون صرفا به صوری از فرهنگ سنتی تمرکز گرا ی ("ملی") ادبی و مذهبی منحصر گردید که در آن اعتقادات باستانگرای سنتی ، ذهنیات ادبی ، حماسی و شعر جای عقل ، منطق و علم و فلسفه را گرفتند . سنتی که در تعبیر مذهبی بعد ار اسلام به مابعدالطبیعه تشیع و حماسه تعزیه منجر شد . و این را برخلاف نظر "روشنفکران" نسیونالیست نه که مثلا "استحاله دین اسلام در فرهنگ ایرانی" بلکه چیزی جز تداوم سنت غیر عقلانی فرهنگ ایران نمیتوان نامید. آن تقسیم بدوی و بلاهت آمیز "نیک" و "بد" و یا "ایرانی" و "غیر ایرانی" قدیم است که به این تقسیم "مومن" و غیر "مومن" انجامید. و پس مانده همین فرهنگ سنتی بود که در عصر رضاشاه منجر به ظهور باستانگرائی ، کهنه پرستی ، حماسه گرائی و زبانپرستی فارسی شد که پان ایرانیستهای کنونی به نشخوارش نشسته اند. کما اینکه افسانه ملی بودن زبان فارسی و نیز ضرورت فرهنگی عمومی شدن آن در سراسر ایران ازجعلیات دولتمردان سنت زده و ادب زدگان حماسه گرای مجیزگوی رضا شاه بود که از سر عدم اطلاع به منطق ساختار تاریخی مرکب جوامع ایران ، بی اطلاعی از اهمیت علم و فلسفه ایران بعد از اسلام ، بنای فرهنگ رضاشاهی را بر باستانگرائی نسبت به دوران قبل از اسلام ، ادب و زبان حماسه های فارسی «دری» گذاردند تا به سانترالیسم استبداد کمک شود . بی آنکه زحمتی به کاوش در واقعیات تاریخی ایران بخود داده و دریابند که نه تنها این زبان دقیقا به دلیل تسمیه آن به « دربار » زبان فرهنگ و فرزانگان نبوده و نتوانسته در میدان علم و فلسفه که اساس فرهنگ محسوب می شوند ، بدرخشد . بلکه برای پیشرفت و ترقی واقعی فرهنگ ترویج عقل و منطق و علم و فلسفه مهمتر از تبلیغ حماسه و غیرت ملی است. بیسوادی رضا شاه و سرشت قلدری نظامی او سبب شد که دربار و حکومت او نیز منحصر به بیسوادان شود تا که در آن ادیبان و نیمه باسوادان را به چشم علامه ببینند . و چون بیسوادان درباری سواد را منحصر به حط خوب و حفظ شعر میدانستند ، نیمچه سواد و نبش قبر ادبی را نشانی از علامگی گرفتند و کار مملکت را بدست اینگونه ادب زدگان بیمابه سپردند که دیدیم به کجا انجامید . این دولتمردان چون خود اکثرا از حوزه شعر و ادب بودند و بهره ای از علم و منطق نداشتند به تساهل و بعادت آنچه را که خود می پسندیدند معیار فرهنگ گرفتند

  • و بجای تکیه به زمینه عقلانی علم و فلسفه و منطق و رواج اندیشه های ابن سینا و خوارزمی در میدان فرهنگ آن زمان به تبلیغ شعر و حماسه فردوسی و سعدی که ممر معاش و وسیله تفنن شان بود پرداختند . و نفهمیدند که این زبان نتوانسته است به زبان تبادل فکری و جریان فرهنگی میان اقوام و ملل ایران قدیم تبدیل شود . بلکه ابتدا بعد از نفوذ اعراب و اقوام ترک به ایران بود که فرهنگ ایران در امتزاج اقوام و تبادلات فرهنگی با فرهنگهای سامی و ترک توانست « فارابی » ، « ابن سینا » و « خوارزمی » ها را در سرزمینهای ترک زبان و « الحسن »را در بصره ( اهواز) و « ملاصدرا » را دراصفهان بپروراند که از درخشنده ترین ستارگان آسمان علم و فلسفه جهانی و مهمترین ناشران بینش کلیت گرا و تجربه گرا ی شرق قدیم محسوب می شوند . دولتمردان رضا شاهی فاقد شعور منطقی تاریخی بودند تا دریابند که شکوفائی فرهنگها همواره در نتیجه آمیزش آنها و نه انحصار ملی شان بوده است. به یک معنی فاجعه فرهنگی که شاهدش هستیم نتیجه منطقی لاشعوری فرهنگی دوران پهلوی و خاصه عصر رضا شاه است که در آن بعوض اولویت و اهمیت علم و فلسفه در فرهنگ بر شعر و ادب و باستانگرائی تکیه شد. تجددو مدرنیته ای که به نظر بعضی ها به وسیله "روشنفکران" پان ایرانیستی از نوع کسروی (۱) در فرهنگ ایران نمایندگی میشد ، با وجود ظاهر عقلانی بجهت ذهنیت اساسی ، باستانگرائی ، کوته بینی ذاتی ناسیونالیستی و ماهیت غیر منطقی آن تفرجی بود میان دو سنت که از ابتدا محکوم به شکست بود . و دیدیم که آن افکار مترقی و "مشعشع" منجر به چه ظلالتی شدند . فاجعه کوته بینی بعضی از "روشنفکران" معاصر در اینست که هرکدام به غرضی هنوز دلبسته آن "متجددین" منحط باقی مانده اند. وهنوز که هنوز است راهی از این بن بست فکری خویش نیافته اند . در تداوم همین تباعد فرهنگ ایران عصر پهلوی از فلسفه و علم و منطق و گرایش آن به حماسه و ادب بود که روشنفکرا ن معاصر سطحی و متساهل بار آمدند و بجای استدلال منطقی متمایل به ذهنیت ادبی و کلام زدگی شدند . پروردگان این فرهنگ سطحی عادت کردند که دنیا را نه از دیدگاه فلسفه و علوم بل از روزنه حماسه و ادبیات سنتی و صافی شعر و کلام بنگرند ، چرا که درک حماسه و ادبیات سنتی آسانتر و درک روابط منطقی در جامعه و تاریخ بواسطه فلسفه و علوم ، مشکل تر است . پروردگان این فرهنگ شعرزده متساهل هستند که نظیر آقای آرامش دوستدار در ارزیابی ایران قبل از اسلام به عوض تحلیل منطقی تاریخ و فرهنگ به حماسه های غیر منطقی فردوسی متوسل میشوند و نظیر آقای شایگان بجای توسل به فلسفه و منطق در بند عرفان و مذهب ایرانی گرفتار ذهنیتی سنتی می مانند تا بعد از یک عمر تازه نارسائی آن را دریابند . هم از اینروست که پروردگان فرهنگ باستانگرا و کلام زده (زبان زده) فارسی در رجوع به فلسفه از سر تساهل و حماسه گرائی بجای کاوش و تکمیل دست آورد های علمی فلسفه بعد از اسلام ایران که در آثار ابن سینا و ملا صدرا منعکس است ، در گرایش به غرب میان پیامبران « نیچه » جرجیس و هایدگر نازی را یافتند . که اولی حماسه سرا ئی ضد سامی بود تا فیلسوف و دومی لفاضی متحجر که بقول «کارناپ» کلام بی معنی و تناقض گوئی را به اوج رساند (۵) . که یعنی تاثیر منفی ادب شعر زده فارسی را که به جهت تسامح اندیشه شاعرانه سبب تساهل اندیشه رایج در این زبان شد باید در تمایل « روشنفکران » ادب زده ایران به اندیشه های سطحی ، لفاضی و کلام صرف دید ، که به تبع رابطه ذاتی کلام و ذهنیت تحت تاثیر حماسه گری فرمایشی عصر پهلوی در عنایت به فلسفه نیز به لفاضانی نظیر نیچه و هایدگر گرویدند که مهمترین نمادهای رابطه ذاتی ذهنیت گرائی و تحجر اندیشه فاشیستی محسوب میشوند . کما اینکه این اتکاء به ذهنیت صرف کلام بدون محتوای عینی (مادی ) آنست که سبب آمادگی ذهن برای پذیرش اندیشه سطحی حماسی و "دلایل" کلامی سطحی تر متداول فاشیسم میشود. چنین بود که تجدد و مدرنیته اندیشه ایرانی حداقل به جای عنایت به علم و منطق غرب سر از تفلسف کلام ، لفاظی و باستانگرائی غربی در آورد و از سر عادت تساهل و ساده انگاری بجای «ماخ» ، «مکتب وین» و «کارناپ» به نیچه و هایدگر پرداخت . ازاین لحاظ تعلق خاطر روشنفکران سطحی عصر سطحی تر پهلوی به نازیسم و فاشیسم نتیجه منطقی فرهنگ سهل انگار ، ادب گرا و شعر زده ایران و اقتباس مد اروپائی ضد سامی معاصرشان محسوب میشود که تجددش را مدیون شوپنهاور و تکاملش را مدیون نیچه ایست که مقلد شوپنهاور بود (۶) . لازم به تذکر است که تاثیر جو فرهنگی سنتی ایجاد شده وسیله شعرا و هنرمندان نژادپرستی نظیر « واگنر » بر متفلسفینی نظیر « نیچه » در تاسیس زمینه ایدئولوژی نازیسم در آلمان و ایتالیا ی فاشیست دقیقا موید این نظرند که شعر و حماسه همواره زمینه شوونیسم را تشکیل داده اند (۵) . کما اینکه در ایران معاصر هم تکیه ذهنیت ملی "ایران" بر حماسه شاهنامه بجهت بینش و روش عتیقه و سطحی آن در حفظ یکپارجگی ایران به قیمت منع تنوع فرهنگها ی ایرانی ، راه به شوونیسمی یافت که در تداوم آن منجر به نژادپرستی شده است که گاه و بیگاه از خلال نوشتجات مذکور هویداست (۶) . همچنانکه در فرهنگ حماسه گرای آلمان نازی و ایتالیای فاشیست نیز شعر ، حماسه و یکپارچگی وطن در برابر تجزیه گرایان بی وطن ، نقش اساسی را بازی کرده اند . عنایت به این مسئله نیز ضروری است که بخاطر رابطه اساسی بین زبان و اندیشه که متکی بر معاییر و موازین زبان شناسی مدرن مکتب « نوام چامسکی » است (۷) ، عقب ماندگی اندیشه و فرهنگ ناشی ازنارسائی و عدم تناسب زبان مربوطه باشرایط حوزه فرهنگی می باشد . لذا عقب ماندگی فرهنگی ایران در طول تاریخ و خاصه در قرن اخیر را باید در نابسامانی و نارسائی فرهنگی زبان فارسی بعنوان زبان رسمی نسبت به ساختار مرکب و چند زبانی جامعه ایران و مشکلا ت ارتباط زبان فارسی با زبانهای فرهنگهای هم جوار نظیر ترکی باید دید ؛ که فرهنگ ایران نتوا نست مثلا از طریق تاثیر متقابل با فرهنگهای هم جوار نظیر فرهنگ ترکیه و آذربایجان ( شوروی ) که با فرهنگ اروپا مربوطند به پیشرفت فرهنگ ایران در قرون اخیر کمک کند. گذشته از آن باید اثر و ملاکی قابل سنجش برای فایده فرهنگی زبان فارسی ارائه شود و گرنه ادعای "ضرورت ملی" بدون مدرک قابل سنجش ادعائی مهمل محسوب می شود . کما اینکه در این رابطه حفظ یکپارچگی و تمرکز حکومت در حکومتهای مستبد آسیائی ایران صرفا راه به دهات طوس هزارسال پیش و تبدیل متافیزیک « خداینامه » ها به « شاهنامه » ها می برد که یارای مقابله با استدلال عقلی و منطقی را مطلقا ندارد .و یعنی ذهنیات حماسی و شعر زده زبان فارسی مدرک قابل سنجش عینی محسوب نمی شود . برعکس تجارب فرهنگی در ایران نشان داده اند که زبان فارسی برای بیان اندیشه فلسفی و علمی نارسا بود وگرنه باو جود تقدم و امتیازات محلی میدان را به زبان عربی نمی باخت : خاصه که نه تنها شمارفرزانگان و علمای ایرانی بعد از اسلام ، بلکه شمار دولتمداران وزعمای فرهنگ دولتی ایرانی در دولتهای بعد ازاسلام حاکم بر ایران نیز کم نبوده است . لذا غیر از دلایل خارجی نظیر ضرورت تبادل افکار علمی و فلسفی بزبان مشترک و اجبارحکومت اعراب در قرون اولیه ایران اسلامی ، دلایل داخلی زبان یعنی اشکالاتی در زبان فارسی بوده اند که سبب شکست زبان فارسی در برابر زبان عربی بعنوان زبان فرهنگ ایرانی درحوزه علم و فلسفه شده است . بدیگر سخن زبان فارسی باستان شاید بیشتر مناسب اوراد مذهبی زرتشتی و نیازهای معین دیگری بوده و گونه بعدی پهلوی ودری آن همچنانکه هنینگ اشاره میکند (٨) مناسب روابط بین ملل ساکن ایران ، اداره حکومت بر سرزمینی عریض و طویل و نیازهای معین دیگر دربار نظیرتحکیم استبداد آسیائی ساسانی برجوامع ایران بوده است . لکن همین زبان در مقابل ساختار ترکیبی منتج از توسعه طلبی مداوم امپراطوری ایرانی ماقبل اسلام که متشکل از ملل گوناگون با زبانها ی متنوعی شد ، قادر به ارائه بدیل فرهنگی مناسبی نبود . علاوه بر آن چه به خاطر اکتساب فرهنگ در ایران از فرهنگهای سومری ـ ایلامی و چه بخاطر خصوصیات ذاتی و نارسائی زبانی فارسی در بیان ایده های فلسفی و علمی اساسی فرهنگ ، این زبان امکان حمل و تکمیل عقاید فلسفی و علمی لازم برای شکوفائی فرهنگی را کسب نکرده و بیشتر به زبان شعر و ادب و دین و بیان ذهنیات سنتی منحصر شده است که حداکثر مجال تفلسفی درون گرایانه یافته است. تصادف نیست که فلسفه در اشعار فارسی بیشتر درون گراست در حالیکه فلسفه طبیعی مربوط با واقعیات بیشتر برون گرا محسوب می شود . اینست که زبان شعرزده فارسی که در آن زمینه علٌی کلمات نامشخص و نسبت به زبان عربی بی منطق است ، میدان علم و فلسفه را به زبان عربی که ساختاری نسبتا منطقی دارد می بازد . و چه بهتر و گرنه از آن چند فیلسوف و عالم ایرانی هم که به یمن متون عربی به اوج دانش رسیدند ، خبری نبو د . چرا که تنگنای شعرزده زبان فارسی افکار منطقی هر فیلسوفی نظیر ناصرخسرو یا هادی سبزواری را که بدامش افتاد به مرض شعر آلود و خفه کرد و سرانجام ریشه علم و فلسفه ایرانی را بالکل برانداخت . در مورد ساختار منطقی زبان عربی نسبت به زبانهای قدیم یونانی (هندو اروپائی که شامل زبانهای ایرانی نیز می شود) « Gotthold Weil » تحقیقات ارزنده ای دارد که ها نری کربن در بخش فلسفه زبان «تا ریخ فلسفه اسلام » تنها به جزیی مختصر از آن پرداخته است .

  • بنظر من این ساختار منطقی (صرف) زبان عربی نسبت به تبیین دقیق تر منظور درجوار ضرورت حیاتی یک زبان مشترک برای تبادل افکارعلمی و فلسفی در آنعصر بود که سبب تمایل فلا سفه ایرانی به زبان عربی شده است . لذادر بازگشت به رابطه اساسی زبان و اندیشه چون نتایج فرهنگی و اجتماعی عمومیت زبان فارسی یعنی تعمیم آن بعنوان زبان عمومی سراسر ایران بد از بدتر بوده و در نهایت منجر به تعطیل عقل ، علم و فلسفه در ایران و لذا وضع اسفناک کنونی به لحاظ عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی شده است . پس این زبان بعنوان زبان عمومی نارساست و اشکالاتی دارد که جز با خصوصی کردن آن و تجویز آزادی و هم ارزی به زبانهای اقوام دیگرساکن ایران قابل حل نخواهد بود. و هر چند که پس گرفتن امتیازات زبان فارسی بعنوان زبان عمومی بر تمرکز گرایان و متعصبین گران آید ، لکن برای علاج عقب ماندگی فرهنگی و نجات جامعه ایران از وضع کنونی ضروری بنظر میرسد. کما اینکه برخلاف نظر ایرانپرستان "ملل" و اقوام مختلف ایران سهم مشترکی در ایرانی شدن ایران داشته و دارند . همچنانکه هر کدام آنها در دورانی نه چندان قدیم تر و جدید تر از دیگران بیابانگرد و کوچ گر و یا « کوه نشین » بوده و همه از درخت فرود آمده و به تخت نشسته اند . کسی که هم ارزی فرهنگی و تاریخی خلقها از ترک گرفته تا عرب و فارس را در ایران تشخیص ندهد از عقل و منطق بی بهره است . کما اینکه ایران و انسانهائی که به تصادف روزگار در محدوده نه چندان مشخص و شدیدا متغیر « ایران » از قدیم الایام تا عصر « ممالک محروسه » و دوران معاصر زیسته اند فرهنگ خودرا مدیون تبادلات فرهنگی با اقوام همسایه و همجوار سامی ، ترکی ، چینی و هندی و یونانی بوده اند . هیچ ارجحیتی را نیز در مورد فرهنگ « ایران » نسبت به فرهنگهای چینی ، هندی ، سامی ، یونانی و ترکی نمی توان تشخیص داد . چرا که هر کدام این فرهنگها مرکز ثقل و دوران « شکوفائی » متفاوتی داشته و بروال طبیعی هم نیک و هم بد آفریده اند. پس عقب ماندگی فرهنگی ایران را نه اینکه از طریق انحصار زبانی به فارسی بلکه برعکس بوسیله آزادی زبانها و فرهنگها ست که میتوان درمان کرد تا از این طریق تقید در سنت و محدودیتهای ذهنی گشاده شوند ، جریان فکر در جامعه آزاد شود و فرهنگها ی متنوع بر هم تاثیر کرده و شکوفا شوند. از جانب دیگر اگر که ارزیابی کیفی بالا از زبان فارسی بر فارس زبانان گران آید ، پس باید جوابی برای سوالات منطقی متعددی که در مورد قابلیت زبان فارسی مطرح است ، بیابند : که چگونه زبانی این زبان شعر زده فارسی است که همه آثار مهم فلسفی و علمی نوشته شده در محدوده ممالک محروسه ایران که مایه سربلندی ایران است بزبان عربی نوشته شده اند و چرا این زبان ظرفیت این مهم را نداشته است که ما تا امروز هم تاوان آنرا در نبود ترجمه « شفا » و ترجمه کامل « اسفاراربعه » باید بدهیم . سخن برسر علم و فلسفه همان ابن سینای بخارائی و محمدبن موسی خوارزمی و الحسن اهوازی ( بصری ) است که اعتباراساسی فرهنگ ایرانی ناشی از آنهاست ) ۹( ؛ در مقابل اشعار فارسی « آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا » و « درید و برید و شکست و ببست » و شرح مطایبات و معاشقات زیر لحاف قلدر های اساطیری از نوع زال و رستم و کیکاوس . چرا که گذشته از سطحی بودنش ، شعر ایران باری بردوش تاریخ و فرهنگ ایران محسوب می شود که کمر عقل این فرهنگ را شکسته است . و چرا که درد سر فرهنگی ما از شعر زدگی فرهنگ ایران است که احساسات و سنت را جایگزین عقل و منطق کرده است : عقل و منطقی که کسانی نظیر ابن سینا و ابن هیثم ( الحسن ) در سراسر جهان علم و فلسفه رواج دادند ولی در ایران ادب زده نتوانست موفق شود . باین ترتیب مردمی که قدر ابن سینا و خوارزمی را در مقابل فردوسی و سعدی کم بدانند ، چه اسمش را ملت بگذارید و چه اقوام ، قافیه را تا ابد باخته اند : کین هنوز از حکایت سحر است . و یعنی اگر که زبان فارسی زبان شایسته ای برای یک فرهنگ اجتمائی بسامانی است پس چگونه این زبان نتوانست حامل فرهنگ و تمدنی باشد و در مقابل فرهنگهای به نظر پان ایرانیستها بدوی اقوام عرب و ترک پس نشست ؟ چرا فرهنگ ایران به چنین روزی افتاد و چرا قابلیت اجتمائی فرهنگ فارسی منحصر به نوحه و اشعار قهوه خانه ای شده است که نوحه خوانها و مرشد ها سر میدهند . که نه تنها زبان فارسی جز خیل شعر و مطایبات گلی به سر فرهنگ ایران نزده است بلکه با تشدید توهم و احساسات و سنت بجای عقل و منطق مارا به این روز انداخته که در آن تاثیر اجتمائی شعر حافظ به تفال منحصر شده است. کما اینکه باید دقت کرد که "زبان فارسی" در سیطره تحکیم استبداد مطلق و تمرکز گرائی امپراطوری ساسانی (متکی بر تئوکراسی زرتشتی) بود که به عنوان زبان ارتباط میان ملل تحت تصرفش به زبان رسمی ایران تبدیل شد. و به این ترتیب نقش انفعالی "وسیله" بودن زبان فارسی در فرهنگ ایران که بعضی ها برای توجیه "معقول" عمومیت زبان فارسی سر داده اند به نقش فعال تحکم و واسطه استمرار استبدادمرکزی که از دیر باز ساختاری دینی داشته است ، تبدیل میشود و توجیه مذکوررا زیر علامت سئوال می برد. در ارزیابی عقب ماندگی جریان عقلانی فلسفه در متن فرهنگ ایرانی در میابیم که شدت تاثیر تحجر ذاتی ذهنیت زرتشتی متاثر از فقر فرهنگ عاریتی ایرانیان (آریائی) از ورای یک هزاره بر فلاسفه ای چون شهاب الدین سهره وردی پرورده مکتب ابن سینا چنان بود که اورا به نوشتن رساله ای چون «آواز پر جبرئیل» (!) کشاند . کما اینکه اگر فلسفه ابن سینا را اوج علمی اندیشه ایرانی تلقی کنیم تفلسف زرتشتی زده سهره وردی در "فلسفه نور" را باید حضیض آن بیانگاریم . و نیک بختی ملاضدرا را باید در بریدن از تفلسف زرتشتی و پرداختن به فلسفه بعد از اسلام امثال "الکندی" دید که وسیله آن توانست عناصر منطقی ـ علمی فلسفه ابن سینا را تصحیح و تکمیل کند . لکن آلودگی فرهنگ ایران به تساهل و تسامح شعر و ادب چنان عمیق بود که عقل و فلسفه را به انحطاط کشاند و امکان تسلط عقل و منطق بر بینش ایرانی و آزادی از بند سنت را نداد تا سرانجام در سیطره تحکم تساهل مارا به گرداب سنتی معاصر در افکند . و به این ترتیب است که درمی یابیم چرا فرهنگ و مشخصا « روشنفکر » ایرانی بعنوان حامل این فرهنگ یا درگیر سنت مذهب تشیع سیاسی میماند و در بند سنت شعر و ادب زدگی و ذهنیت باستانی آریائی در فقدان منطق بتساهل می اندیشد . مگر نه اینکه فاصله ذهنی میان نوحه خوانی شبهای روضه و حماسه خوانی شبهای قهوه خانه بسیار بسیار کوتاه است . و مگر نه اینکه پرسر و صدا ترین نقدها را بردین ، متدین ترین ناقدان می نویسند و بزرگترین "مخالفان قوم گرائی" ، خود قوم گراترین آنان از آب در میایند . که در این فرهنگ آریائی سنت زده و شعر زده هنوز قدر احساسات و شعر و شاعری بر منطق و علم و فلسفه می چربد و با وجود صدها کتاب و ترجمه در شرح و بسط شعر فارسی در شرح و ترجمه آثار ابن سینا و ملاصدرا درمانده اند

  • و کار بجائی رسیده است که در سیطره تساهل ناشی از سنت زدگی و ناسیونالیسم ایرانی، تحصیلکردگان ضدعرب و ضد اسلام به نفی مهمترین تجلیات عقلی ایرانی که آثارجهانی ابن سینا ، خوارزمی و ملاصدرا هستند ، برمی خیزند (۱۰) و پان ایرانیستها ی جدید در برابر اعتراض منطقی اندیشمندان آذربایجانی برای احقاق حقوق فرهنگی زبان ترکی در ایران به یاوه سرائی میپردازند (۱۱) . اگر دقت کنیم درمیابیم که مخرج مشترک تاریخی ناسیونالیسم نژادپرست ایرانی با تدین متشیع ایرانی ذهنیت صزف آنها نسبت به مقوله من در آوردی "ملت ایران" در برابر واقعیت تاریخی "ملل" ساکن ایران است. ذهنیتی که بواسطه ادبیات شعری و مذهبی در طول قرون متمادی به عناصر اصلی و مداوم فرهنگ سطحی ایران بدل شدند.

    عارضه ذهنیت ، حماسه گرائی و ادب زدگی فرهنگ معاصر ایران بحدی است که حتی اندیشه چپ ایران که میبایستی به تبع سوسیالیسم علمی (!) متکی بر موازین علم و منطق باشد ، چه در زمینه «توده ای» و چه در دگر دیسی «فدائی» آن ، بر شالوده ای صرفا ذهنی و ادبی استوار شده است . همچنانکه سیال بودن مرز بین ناسیونالیسم ، فاشیسم در میان چپ غیر توده ای نظیر انشعابیون گروه ملکی ، نیز انعکاسی از تخریب اندیشه روشنفکری بوسیله حماسه گرائی فرهنگ ایرانی است. کما اینکه تاثیر صمد بهرنگی در تشکل و تبلور رمانتیسم انقلابی «فدائیان» و نقش شاعرانه سعید سلطانپور نه تنها نشان دهنده اساس سطحی ، غیر علمی و عقلانی جریان چپ معاصر ایران محسوب میشود ، بلکه توضیح علت اساسی شکست این جریان نیز هست: که بدون مطالعه مبانی اساسی فلسفی و آگاهی بر بینش علمی سوسیالیسم که ضروری ایجاد تغییرات اساسی در جامعه است ، بواسطه رمانتیسم انقلابی اش به بند عملگرایی افتاد . این فاجعه نشان میدهد که هر جریان عقلانی که در گرداب فرهنگ سطحی ادب زده ایران افتاده است در تبدیل به یک جریان سطحی و جذب در این گرداب غرق شده است.

    سخن کوتاه که بدترین عوارض تعمیم زبان فارسی در ایران که در کاربرد فرهنگی آن نسبت به ساختارهای فلسفی و منطقی فکر نارساست همانا تثبیت سنت گرائی در فرهنگ ایرانی بوده است که عواقب آنرا همین تحصیلکردگان و نویسندگان مهاجر و تبعیدی باید بهتر بشناسند : سنت گرائی که در صور « تشیع » و « ایران پرستی » بواسطه انحصار تصاعدی فکر به احساسات ، حماسه و شعر مانع رشد عقلانی فرهنگی شده است که پیش ار این فرزانگانی نظیر ابن سینا و فارابی و خوارزمی را ساخته است . فرهنگی که در جستجوی هوبت خویش در مدار بسته سنت سرگردان مانده است. تداوم منحط سنت ایرانی را شاید بتوان در گذر از حماسه باستانی به تعزیه دینی روشنتر از همه در یافت که نمودی از فقدان عقل در جریان تاریخی فرهنگ ایران محسوب میشود . و از یاد نباید برد که دو شبح سنتی "ملت و ملیت" و "دین و دینیت" از دوران تئوکراسی صفویه به اینسو قرنهاست که بطور مداوم بر سر مردم ایران سنگینی میکنند . ذهنیاتی ورای عینیات اجتمائی که بهمین جهت همواره قابل تردستی و کنترل بوسیله هیات حاکمه بوده اند . از اینرو عقب ماندگی ایران را به لحاضی دیگرناشی از اتحاد نامیمون این دو سنت نیز میتوان دید. سرنوشت تاریخی ایران منوط به این خواهد بود که کدام عینیت این ذهنیات را رفع کند و عقل را بجای سنت بنشاند . باید دریافت که کلید مساله ایران راسیونالیسم و عقل گرایی و نفی ناسیونالیسم و ملت گرایی است که مانع تفاهم ما و تبادلات فرهنگی با همسایگان شده است (۱۲).

    عقل سنتی "روشنفکر ایرانی" هنوز قد نمیدهد تا دریابد که تعریف "هویت فرهنگی" او نه در تعارض با عرب و ترک ، بلکه تنها در تفاهم باآنان در یک بستر شرقی میسر است . بشرط اینکه فرهنگ حماسی و سنتی خود را کنار نهد و بر عقل و منطق تکیه کند . تنها در این صورت است که با در یافتن عمق بینش دانشمندانی ایرانی که دانش خودرا بیدریغ در اختیار همه نهادند : از فارابی تا صدرا می توان خود ایرانی را بعنوان هویتی شرقی در برابر هویت غربی تعریف کرد. با تغییر مرکز ثقل فرهنگ ایرانی از سنت ملی و مذهبی و از حماسه و شعر به علم و فلسفه ، در تفاهم با اندیشه های عقلانی شرقی می توان "ماهیت" معتبری برای فرهنگ ایرانی یافت . با اتکا ء به چنین "هویتی" تاریخی که متکی بر یک جهان بینی نسبتا منطقی است ، ایرانی و روشنفکر ایرانی "هویتی" را بازشناسی می کند که بدلیل منطق آن به هیچوجه کم ارزش تر از "هویت" دیگران نیست .چنین هویتی که معقول است و سزاوار روشنفکر معقول ، جائی برای ترک ستیزی و عرب ستیزی متداول "روشنفکران" حماسه گرا را نخواهد گذاشت و بر اساس عقلانیت "هویت" مذکور روشنفکر و دیگرانی را که خط وی را می خوانند بسوی منطق و ارزیابی علمی گرایش خواهد داد .

    نتیجه ارزیابی اینست که جوهر عقب ماندگی فرهنگی ایران در نهاد سنتی و گذشته گرا ی آن ، ادب زدگی بعدی و ناسیونالیسم قومی روشنفکران اخیر بجهت فقدان شناخت هویت فرهنگی خویش نهفته است. در حالیکه بعکس واقعیات فرهنگی مثبت ایران که ناشی از تفاهم فرا قومی اندیشمندان بر اساس علم و فلسفه بوده اند و متعلق و متاثر از فرهنگهای هم جوار هستند نشان می دهند که در اساس و در اوج فرهنگ ما و یعنی پیش از ادب زده شدن آن در قرون اخیر مسائل قومی چندان میان اندیشمندان مطرح نبوده اند . و یعنی عمق اندیشه و تائید جهانی مثلا بر فارابی ، ابن سینا یا خوارزمی که از سرزمینهای ترک زبان برخواسته به عربی و فارسی نوشته و در بند دعاوی کودکانه زبان قومی و ملی نماندند ، همه مبین سطحی بودن و محدودیت اندیشه قومی و دعاوی ضد ترک و ضد عرب "اندیشمندان" ناسیونالیست ایرانی هستند . کما اینکه در نهاد هر اندیشه ضد قومی محتوائی ضد منطقی و ضد علمی نهفته است که ناشی از سنت زدگی اندیشه معاصر محسوب می شود . و کما اینکه تزهای پیشنهاد شده در نوشته های آقایان شفا و دوستدار نیز بجهت زمینه ضد عرب آنها مبتذل و یا مهمل اند و در نهایت جز اسلام ستیزی نتیجه ای ندارند : بعنوان مثال وجه مشترک اسلام ستیزی دینخویانه خود این آقایان که در انتساب صفت "دینی" به فرهنگ ایران - خاصه در دوران بعد از اسلام – عنوان می شود ، تزی است که در مقایسه فرهنگها بدیهی و مهمل محسوب می شود . چرا که خود فرهنگ معاصر اروپا یی )غرب( به لحاظ استواری آن بر فلسفه و علم اروپا ئی ازدوران قدیم تا عصر دکارت ، نیوتون و کانت ، فرهنگی مسیحی و اصولا دینی محسوب می شود . در حالیکه این آقایان که از علوم دقیقه و تاریخ آن بی بهره اند متوجه نیستند که نه تنها زمینه تاریخی تحصیلات عالیه در غرب در مورد علم و فلسفه متکی بر مدارس کلیسائی بوده است که اکثریت علمای علوم دقیقه و فلاسفه رابا سواقب تحصیلات دینی پرورش داده است بلکه حتی بسیاری از تز های هنوز مطرح علوم دقیقه ( ! ( نیز بخاطر آشتی دادن الهیات و علوم طبیعی و برای رسیدن به هدف اثبات « عقلی » باریتعالی مطرح شده اند . و اندیشه اساسا دینی از عهد اصحاب مدرسه تا به امروز بواسطه تدین اساسی سردمداران علم غربی از " نیوتون" و "ریمان" گرفته تا "کانتور" که واضعین اساس مسیر جدید علم غرب و بتبع اندیشه معاصر محسوب میشوند ، بر جریان عقل غربی نیز سنگینی میکند. لذا به هیچوجه – مگر بطور سطحی و در غیاب دانش به ساختار اساسی علم غربی – نمی توان نظیر این آقایان از استثناء دینی بودن فرهنگ ایرانی یا شرقی در مقابل فرهنگهای دیگر نظیر اروپائی و غربی سخن گفت ، خاصه که حتی بطور رسمی نیز فرهنگ اروپائی و غربی از جانب خود غربی ها بعنوان « فرهنگ مسیحی» (!) معرفی و شناخته میشود. در حالیکه تفاوت اصلی فرهنگی میان ایران و شرق با کشورهای اروپا در تداوم سنت زدگی شرق و حماسه و ادب گرایی فرهنگ ایرانی و یعنی گرایش به احساسات بجای عقل و لذا در مخالفت با علم و فن بعنوان مباحث عقلانی غیر سنتی در ایران و شرق نسبت به اروپا و غرب است.

    همجنانکه اشاره شد سطحی بودن و کلام زدگی فرهنگ ادب زده ایران سبب شده است که اهل کلام به صرف انشاء خوب میدان "روشنفکری" را قبضه کنند و غرض از روشنفکری نه که دانش منطقی و استدلال بلکه منحصر به نیک نویسی شود . در حالیکه نظر منطقی بجهت اساسی بودنش بیان پیچیده تری را می طلبد که انسان را به تعقل وا دارد . اکثر "روشنفکران" ایرانی از این نیک نویسان ساده نگر بوده اند که بواسطه همین تساهل از عمق مسائل بی خبر مانده و در نهایت هر کدام از جهتی به بیراهه رفته اند : گروهی (۶) بجهت تعصب ملی و مشتقات آن نظیر ضدیت با غیر فارسها و گروهی دیگر نظیر آل احمد و شریعتی و توابع بجهت تعصب مذهبی . فصل مشترک این متساهلین همان ذهنیت مفرط و کلام زدگی آنان است . همچنانکه تظاهر و سطحی بودن فرهنگ معاصر ایران به میزان زیادی ناشی از تاثیر و انعکاس متقابل کلام (شعر) و ذهنیت غیر عقلانی نیز بو ده است که در فقدان منطق (تجربی) مقید در مدار بسته ذهنیات مانده است. از اینرو ست که این فرهنگ در هر سنجه واقعی و تقابل با واقعیت بجای پیشرفت مجبور به قدمی به عقب شده است.
    وغرض از اینهمه هشدار بر ضرورت تاسیس فرهنگ آینده ایران بر معائیر عقل و منطق و کاستن «بار» سنگین شعر و ادب است که میبینیم شعر و ادب بجهت ذهنیت صرفشان قادر به "حمل" متوازن بار مادی فرهنگ نبوده و نیستند و این عدم توازن نه تنها کمر شعر و ادب بلکه کمر جامعه را نیز شکسته است.

  • با درود به جناب سخا مقاله جالبی بود. ظاهرا پورپپرار که خود را پشت نقاب یهودستیزی و فارسی ستیزی پنهان کرده است سرش در اخور همان یهودیان است در واقع این شخص فقط مجری سیاستهای تفرقه افکنانه انهاست و تعلقی به هیچ قومی ندارد فقط یک نویسنده روسپی است که هر جا منافعش ایجاب کند خود را در اغوش اربابان می اندازد.

  • اینطور که جناب شیر سایی (کشف) در کپی و پست کردن مطالب دیگران پیش میرود بزودی هارد دیسک کابل پرس پر شده و مسئولین سایت مجبور میشوند تا اطلاع ثانوی سایت را خارج از سرویس اعلام نمایند:))

  • « دوستان این را نباید فراموش کرد که همه زباه های خاور میانه مشتق از زبان فارسی است ، چه ترکی ، چه اردو ، چه عربی ، چه ووو از شرق ، غرب صاحب تمدن شد .»
    این پیام یا در حالت نیمه خواب و نیمه بیداری نوشته شده و یا آقای جیران شوخی کرده است.
    پورپیرار مدعی است که همه تمدن شرق میانه منشاء عربی دارد و زبان های فارسی و تورکی هم محصول یهود هاست. حالا با پورپیرار دیگری روبرو هستیم که لسان های اردو،عربی و تورکی ووو را مشتق از فارسی میداند. البته این " کشف " بی اهمیتی نیست که آقای جیران ازاین بابت سزاوار تقدیر و تبریک نباشد. فقط یک سوال را می خواهم از ایشان بپرسم و ان اینکه تقسیم بندی زبان های جهان از جانب زبان شناسان به گروه های التصاقی ، تصریفی و تک هجائی که تا کنون مورد قبول عام بود بی اعتبار شده باشد، همین طور نیست آقای جیران؟
    سوال دیگری که قابل توضیح است و من نتوانستم از آن سر در بیاورم این که ابتداء جملۀ بعد از " ووو از شرق، غرب صاحب تمدن شد. " از کجا شروع شده و چه معنی دارد؟ همچنین این از لطف شما خواهد بود اگر تمدن مورد نظرخویش را با ارائۀ نمونۀ روشن برای معلومات ما توضیح دهید.
    موفق باشید.

  • با نوشتهء علمي محترم سخا كه خود اصالت تركي دارند، جناب محترم ساپي بيشتر رسوا گرديد، زيرا ايشان به اين اميد چنين خزعليات را مرقوم ميفرمودند تا بتوانند برادران هزاره ها وازبيك هاي ما را عليه زبان فارسي بشورانند.
    من حتم دارم كه اين إنسان بيمار؛ همان شبير كاكر چند سال پيش باشد كه در آنوقتها خيلي از زور وغيرت وپشتونوالي واسلاميت برعليه أقوام غير پشتون افغانستان مي لافيد و زمين و زمان را دشنام ميداد، بهركسي كه مخالف نظرش مي بود او را با كلمات ر ألفاظ چون: بي عقل، كودن ، نوكر ايران، مرتد وغيره نوازش ميداد، ولي ديري نگذشت كه ديگر چانته اش از همهء دشنامها خالي گشت وهم منطق گفتمان را در برابر اشخاصي چون سليمان وبابك روشنضمير از دست داد، لطفا يكبار نام شبير كاكر را در گوگل وبعد در كابل پرس كليك كنيد، آنگاه شباهت هاي زيادي ميان أدبيات عقده مندانهء شير ساپي وپورپيرار و شبير كاكر در مي يابيد.
    حالا فكر ميشود كه جناب شبير كاكر ديروز وشير ساپي امروز كه آن وقت هم بر ضد ايران وشيعه ها وفارسي زبانها عقده گشايي ميكردند ، حالا به نحو ديگري ميخواهند اين چرنديات شان را رنگ آميزي نمايند، وبه آن رنگ تورك دوستي و تورك پروري بدهند ، اين نوع تمايلات مقطعي وفرصت طلبانه كه بيشتر انگيزه هاي سياسي داشته واز تحولات سياسي روزمره مانند ائتلاف جنرال دوستم وأشرف غني الهام ميگيرد هرگز رنگ علمي واكادميك ندارد و لو هر قدر با تفاله خوري وپيش انداختن پور پيرار همراه باشد ، مردم به عمق نيات نويسنده پي ميبرند.
    در حال حاضر محترم شير ساپي امروز و شبير كاكر ديروز خواب تجزيهء ايران را هر روز مي بينند، با تجزيهء ايران به خيال خودشان ديگر نامي از زبان فارسي در جهان نمي ماند.
    زيرا از نظر ايشان زبان فارسي در اثر يك سازش يهودي- مجوسي بعد از خيزيش هاي جنبش شعوبيه بوجود آمده است و هيچ ريشه در دل تاريخ ندارد
    اما به اين آقا ومرشد گرامي شان جناب پور پيرار چند تا عرائض مختصر دارم:
    آقايون محترم!
    اين نظريه پردازي هاي شما در زمينهء زبان فارسي وأقوام ساكن در ايران وأفغانستان وتركيه و آذر بايجان و كشورهاي آسياي ميانه نه با معيارهاي عقلي برابر است ونه هم با معيارهاي زبانشناسي ونه با معيارهاي هومانيستي و انساندوستانهء عصر حاضر ونه هم با معيارهاي اسلامي كه جناب عالي در ظاهر امر لاف بيروي از آنرا مي زنيد
    زبانشناس شناخته شدهء زبان پشتو كه همين اكنون زنده است ودر لندن زنده گي دارد، پروفيسور مجاور احمد زيار نام دارد، او خود بدين باور است كه خاستگاه زبان فارسي بلخ مي باشد و زبان پشتو خود يكي ازشاخه هاي زبان فارسي بوده واز بلخ بسوي ايران امروزي وفلات گسترش يافته اند ،
    اگر ازين نظريه هم بگذريم ربط دادن غير منطقي مسالهء بقاي زبان فارسي در گرو تجزيه ويا توسعهء ايران نيز چندان عاقلانه بنظر نميخورد، خصوصا آنجا كه جناب عالي از دادن پاسخ هاي روشن به آقاي كاوه خود داري ورزيده ايد، اين بي توازني منطقي را من در نظريهء هيچ نظريه پردازي تا كنون نديده بودم
    ازنظر اسلامي نيز اين نظرات شما با فرمايشات قرآن در تضاد قرار دارد.
    قرآن أصل تنوع لساني ميان انسانها را نماد قدرت پرودگار ميخواند واز برتري هيچ گروه قومي وتباري خاص بر ساير تبارها وگروه ها خبر نميدهد ،
    قرآن:
    ومن آياته خلق السماوات والأرض و اختلاف ألسنتكم وألوانكم سوره الروم

    ولي جناب عالي در بيست مورد از نقاط وجنبه هاي مثبت وبرتري طلبانه آنهم از قول غير مسلمانان تمام نجابت وشرافت وشجاعت وغيرت را خاص به برادران وخواهران ترك ما ارزاني فرموده ايد كه در ظاهر امر خيلي تورك دوستانه جلوه ميكند ولي جناب عالي از بخشيدن چينين صفاتي قصد منافقت وجنگ اندازي داريد، قطع نظر از نيات باطني تان واينكه خود نيز تورك تبار نمي باشيد، اين سخاوتمنديهاي تان هرگز با معيارهاي اسلامي برابر نيست، زيرا نزد خدا جز تقوا و پرهيزگاري هيچ چيز ديگر معيار براي فضيلت وبرتري انسانها شمرده نميشود
    يا أيها الناس انا خلقناكم من ذكر وأنثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان أكرمكم عند الله اتقاكم سوره حجرات
    همچنان از نظر سير تحولات تاريخي نيز نظريات وسخنان شما درست نمي باشد:
    شوروي سابق هفتاد سال بر كشور هاي آسياي ميانه سلطه راند، تمام آثار كلاسيك زبان فارسي را محو ونابود كرد، ازبكها را از تاجيكها جدا ساخت وبخارا وسمرقند كه مهد علم ومدنيت تاريخ تاجكان وفارسي زبانان بشمار ميرفت همه را بنام جمهوريت هاي أوزبكستان وتاجكستان تقسيم كرد سر نزد ازبكستان ماند وتنه نزد تاجيكها، اينطرف درياي آمو كه خودت نيز از جنايات همتبارانت درحق فارسي زبانها وهمچنان ترك زبانان خبر داري، ولي با وجود تمام اين جنايات تاريخي زبان فارسي نه تنها كه ازبين نرفت ومحو نشد، بلكه بار ديگر از زير خاكستر تاريخ سر بر افراشت و حالا بار ديگر قامت راست كرده است، بناء اين آرزوي جنابعالي مبني بر محو شدن كامل زبان فارسي نيز جز امنيات وتمناهاي جاهلانه چيز ديگري بوده نميتواند تلقي شود
    مسايل ديگري هم وجودارند كه آنرا در پيامهاي بعدي با شما پي ميگيرم

  • این شیر سافی هم چه انسان لجوجی است، واقعن که اوغان است

  • بدون شک تمام لسانهای دنیا به شمول پیشرفته ترین انها انگلیسی ، روسی و عربی ، نواقص و مشکلات خودرا دارد. ولی این زبانها همزمان با رشد جامعه تغیر میکنند و واژه های جدید را اختراع و کشف ویا درصورت موجودیت این واژه در لسان دیگری ، آنرا وام میگیرند. کمترلسانی وجود داردکه تمام واژه هایش از خودش باشد . علمای لسان حتا در قرآن هم موجودیت واژه های غیر عربی ویا آنهاییکه ریشه غیر عربی دارند را تشخیص کرده اند. ولی آنچه ارتباط میگیرد به لسان فارسی ، بدون شک بدون نواقص نمی باشد ولی نه به اندازه ما آنرا از زمره لسانهای پویا و زنده جهان حذف نماییم. بلی گرامر فارسی بدیع و بیان آن مشتق از گرامر عربی است ، بلی افعالی وجود دارند که معنای مجرد را ارایه نمیکنند مثلاً زن ، اسم عام است یا فعل امر زدن. خر، اسم عام حیوان است یا فعل امر خریدن و همچنان گو و کن و ..که امثال اینگونه ا فعال که در عین زمان هم اسم هستندوهم فعل درزبان فارسی کم نمی باشد. فاصله نوشتاری و گفتاری هم در لسان فارسی عمیق است که برای انهاییکه میخواهند فارسی بیاموزند مشکلات ایجاد میکند. کمبود حروف در واژه های شیر و شیر یا سیر و سیر ویا رود و رود که حتا با فتحه و کسره وضمه عربی نمیتوان آنهارا رفع کرد وجود دارند که مشکلات دیگری برای گویایی این لسان وارد میکند. اگرواژه ی به الف مقصوره از قبیل کلمات پشتو مانند کرزی و احمد زی و .. ختم گردد ، در لسان فارسی امکان نوشتن ان اصلاً وجود ندارد. گذشته از تمام این نواقص و کمبودات بازهم فارسی لسانی است که قدامت تاریخی هزارها سال پیش از اسلام دارد . موجودیت حروفی مانند پ و چ و گ و ژ و غیره دلالت بر این امر میکند. اگر فارسی این قدامت را نمیداشت ، ناممکن بود که صرف در قرن چهارم هجری فردوسی اینگونه شاهکار نظم فارسی را به وجود آورد. ما به محتویات شهنامه کار نداریم بگذار هرچه باشد ولی از نگاه صنعت شعری هنوز هم به پایه آن اثری ساخته نشده است وقسمی که میدانیم شعر نیز همان قله و اوج ترقی و انکشاف لسان است . تازه لزومی هم ندارد که هر شاعر همزمان باید فیلسوف و دانشمند دیگرعلوم باشد.در جامع هرکس باید کار خودش را بنماید.
    چیزی را که در آخر میخواستم علاوه نمایم اینست که اگر زبان تان را دوست دارید و آنرا پاس میدارید ، بیایید آنرا وسیله لهو ولعب قرار نداده و درلجند فحش وناسزا الوده نسازید. در غیر آن شما در ادعای تان صادق نبوده وبه جای خدمت به زبان تان خیانت کرده و آنرا در انظار جامعه و غیر همزبان تان سبک وبی مایه می سازید..

  • فارسی‌ توان تطبیق با دنیای علم را نتاند داشته باشد، فقر دل خراش واژگان فارسی مستندی معتبرتر و رسمی تر و مرسوم تر از فهرست ولف ندارد، پس بی تردید با این تعداد اندک کلام، ادای هیچ مطلبی میسر نیست مگر این که زبان و لغت و قوانین بیان عرب و زبان های دیگر را به استمداد بخوانیم. زیرا زبان فارسی نه فقط اتیمولوژی که هنوز هم گرامر اختصاصی ندارد. باری، از صفحه ی ۸۸۵ تا ۹۱۱ کتاب ولف ایندکس واژگانی آمده، که مولف از شاه نامه استخراج کرده است، شامل تمام لغات و ترکیبات و افعال و ضمائر و نداها و حروف اضافه و نام ها و صفات مندرج در شاه نامه ی فردوسی. چه گمان می کنید؟ ۸۳۰۰ نمونه است،(((((( ده درصد آن ها لغات شاذ و بی معنا است، نظیر آرغده و ازغ و بزخفج و بندارسی و تخش و تسوغ و کرغ و جرنگ و درقه.))))) ده درصد آن ها عربی است نظیر حاجت و حاصل و حدیث و حرب و حرص و حرمت و حسرت و حسد و حق و حکیم و و حکم و حمد و حور و حیدر. ده در صد آن فعل و مشتقات آن است. )))))بیست درصد آن اسم اشخاص و مکان و جانوران و کوه و دشت و بیابان و دیگر عوارض جغرافیا است. بیست و پنج درصد آن ترکیباتی است چون آتش افروز و آتش پرست و آتشکده و آتشدان و از این قبیل، که اجزاء آن چون آتش و افروز و پرست نیز به طور مجزا در فهرست آمده است. پنج در صد آن حرف است و ادات، مانند این و آن و ار و اگر و از و بر و مگر و چه و چون و چند. و در حاصل گرچه این بررسی در مواردی نمونه هایی را به سود انباشتن بیش تر لغت نادیده گرفته، اما کتاب فردوسی نیز چون لغت نامه دهخدا و هر منبع دیگر، در نهایت امر زبان فارسی را صاحب قریب ۱۵۰۰ لغت می کند، که هیچ پیوند ماهوی و به اصطلاح زبان شناسانه در میان آن ها نمی یابیم و چندان بی ریشه که به مفهوم کامل و رایج، گویا از زیر بته به عمل آمده اند!!! حالا هرکسی می تواند امکانات این زبان شیرین را با هر زبان دیگری که می داند و می شناسد، مقایسه کند

  • بحث این نیست که چند تا گاو نفهم مثل کاوه یا پرویز بهمن تاجیک تانند ثابت کنند زبان فارسی‌ مثل دیگر زبان‌ها از زبان‌های دیگر لغات گرفته باشد، بحث این است که زبان فارسی‌ ناتواترین زبان دنیا باشد. با این همه بد نیست بدانیم حاصل کار ولف متضمن چه اطلاعاتی است و اگر می گویند زبان فارسی، که چیزی از حیات مقدم آن نمی دانیم و الگویی برای آن نداریم، با دیوان شاه نامه بار دیگر زنده شده، پس این نو حیات، که تمام یال و کوپال خود را در نمایش شاه نامه نشان داده، دارای چه قواره و قدرتی است و چون بیرون از لغات شاه نامه هنوز هم در زبان فارسی واژه ای نمی یابیم، مگر این که وام برداشته ای عمدتا از زبان عرب باشد، گنجینه ی منحصر به فرد زبان فارسی جمع آمده در کتاب فردوسی، دارای چه ارزش گفتاری و کدام توان انتقال فرهنگ است؟!!«در آن اوقات که فریتس ولف ترجمه ی اوستا را فراهم می کرد طرح تالیفی توجه اش را جلب کرد که به این سهولت احد دیگری جرآت اقدام به آن را نداشت و آن صورت برداری کامل از گنجینه زبانی شاه نامه بود. اهمیت چنین کاری روشن و آشکار بود. اگر علی رغم مشکلاتی که با وجود حدود و ثغور غیر عادی این اثر در میان بود، می شد مجموعه لغات موجود در این اثر فخیم و مهم شعر کلاسیک فارسی را یک جا گرد آورد، در آن صورت دیگر تحقیق در کلمات و لغات زبان فارسی سرانجام بر مبنایی مستحکم و قابل اعتماد استوار می گردید و می توانست از قید فرهنگ نویسی ناقص و غیر کافی ایرانیان و هندیان آزاد شود... حسن اتفاق این که در سال ۱۹۳۴، هنگامی که دولت ایران هزاره ی فردوسی را جشن می گرفت، دولت آلمان می خواست توجهی خاص به ایران مبذول دارد. توفیق نصیب شد تا نظر مساعد بخش فرهنگی وزارت امور خارجه را برای فراهم اوردن مبالغ هنگفتی که چاپ کتاب لازم داشت جلب کند». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، ص ۲۱)

  • این الگوی واحدی است که به عنوان ریشه شناسی لغت فارس قریب هزار بار در کتاب پاشنگ تکرار شده و بدین ترتیب یک لغت معنی ساده و معمول و همه جا ریخته را، ریشه یابی واژگان فارسی تصور کرده است. مسلم این که در حال حاضر به میزان پاراگرافی منبع قابل ارجاع نداریم که حتی برای یکی از واژه های فارسی، ریشه ای چنان که در معنای لغت اتیمولوژی نهفته است، ارائه دهد، مگر این که هر یک از آن ها را دور هندوستان بگرداند و با مسخرگی تمام از شکم اوستای قلابی و یا اسلاوهای جنوبی بیرون کشد.

    «فریتس ولف، متولد ۱۸۸۴، از ایران شناسان گران مایه ی آلمانی است که از جمله ی آثار او ترجمه ی کامل «اوستا» است که در سال ۱۹۲۰در استراسبورگ انتشار یافت. آن گاه به کار بسیار دقیق و توان فرسای استخراج و تنظیم و تدوین واژه های شاه نامه پرداخت. و بیش از سی سال در نهایت بی چیزی در این کار شگرف صرف عمر کرد. به سبب یهودی بودن مقامات آلمان نازی به او امکان تدریس و فعالیت نمی دادند». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، ص ۲۵)

  • اگر تانید ثابت کنید فهرست ولف اشتباه باشد، بی‌ شک این کار از حد نسل احمدی‌ نژاد کودن چون کاوه نفهم و پرویز بهمن نتاند بر آید.

  • علی رغم اینکه محققانی چون علامه دهخدا و دکتر معین و ... به تورکی مطلق بودن اصطلاح (دوقلو) نظر داده اند, اکثر اوقات این کلمه((((( مرکب فارسی)))) فرض شده (دو+ قلو)! و بخش اول (دو) عدد 2 فارسی پنداشته و در حالیکه بخش دوم (قلو) کاملا بی معناست, متعاقبا واژگان دیگری نظیر سه قلو, چهار قلو , پنج قلو, و... تولید شده است.

    واژه دوبله ی ( doublé ) و دوجین فرانسوی باتلفظ دوزن ( douzaine ) یا دوزن (مثل سوزن ولی به کسر ز) که تلفظ ترکی استانبولی ( düzine ) یا تلفظ آذربایجانی ( dücün ) به دوجین که در فارسی به کار می رود نزدیک تر است. در فارسی همین سرنوشت را داشته اند. کاربرد وازگان بی معنی و خنده دار مانند سوبله! چوبله! و با توجه به دوجین (دوازده)، عدد 6 فرض کردن نیم واژه (جین) و تولید اصطلاحاتی چون یک جین- دوجین, سه جین همانند تحریف دوقلوی ترکی است.

    ریشه شناسی واژه:

    دوقلو(دوغولو از مصدر دوغماق) واژه ای کاملا تورکیست مترادف آن در زبان فارسی هم شکم- همزاد و جنابه است. در زبان تورکی علاوه بر دوغولو واژه ی (اکیز) و (اکیزتای) کاربرد دارد –دوغولو متشکل از سه قسمت است(دوغ+و+لو)

    ریشه فعل (دوغ):

    مصدر(دوغماق- توغماق) از افعال بسیار قدیمی تورکی است که در زبان سومری هم بکار می رفت. مصدر دوغماق به معنای زاییدن, متولد شدن, به وجود آمدن, ظاهر شدن بکار می رود. مثال هایی از مصدر دوغماق تخم(توخوم=دوغوم=زایش)، دوغو ( مشرق), دوغال(طبیعی)، دوغرو (راست- درست).

    پیوند (و) به دوغ:

    از پسوندهای بسیار کهن تورکی است که در برخی از اسامی قدیمی تورکی می بینیم مانند : اولو(مرده)، دیری(زنده), باتی(مغرب), در واژه دوغو پسوند (و) به ریشه ی فعل (دوغ) چسبیده و دوغو منسوب به دوغماق شده است.

    پیوند (لو) در آخر کلمه:

    این پیوند مناسب با مصوت آخر کلمه اصلی قرار می گیرد. مثلا آسیلی(آویزان), ایچیلی(نوشیده شده), قورولو (برقرار) دوزولو (چیده شده), با توجه به مصوت آخر کلمه دوغو(و) این پسوند به صورت (لو) آمده است, دوغولو به معنای (زاده شده, متولد شده) است, وقتی که گفته می شود آن سه نفر دوغولو هستند یعنی ان سه نفر با هم متولد شده اند, کاربرد کلمه دوغولو محدود به عدد دو و دو نفر نمی شود, چون اصلا در آن عدد وجود ندارد. یعنی حتی اگر پنج نفر هم در یک زایمان از یک مادر زاده شوند همه آنها دوغولو (همزاد) هستند.

    نتیجه : دوقلو (دوغولو) واژه ای تورکی به معنای همزاد است که از سه قسمت (ریشه فعل=دوغ), (پسوند=و) و (پسوند=لو) تشکیل یافته است, و در زبان فارسی کاربرد دارد و افرادی که هم زمان از یک مادر زاده شده اند به این نام خوانده می شوند.

  • جناب محترم معظم شير ساپي تفاله خور!
    باور كن كه خوانندهء كابل پرس را ازين همه تفاله خوري آنهم از خزعليات يك إيراني ديوانهء عقده ايي بيمار بنام پور پيرار حالت تهوع دست داده است، سخنان تكراري توأم با چاشني هاي دشنام وناسزا گويي هرگز نتوانست كه خوانندهء كابل پرس را قانع بسازد كه گويا جناب شير ساپي يا شبير كاكر كشف جديدي در فن فارسي شناسي انجام داده باشند حتي همين دوستي كه بنام حميد پيام گذاشته خيلي بيطرفانه وعلمي به نواقص وكاستي هاي زبان فارسي در دو حوزهء نوشتاري وگفتاري پرداخته است، من نيز نظر او را تاييد ميكنم كه در قرآن نيز واژه هاي غير عربي وجود دارد
    تنور :در قرآن فارسي است
    استبرق: فارسي است
    سندس: فارسي است
    قسطاس: رومي است
    نسل امروز عرب ميخواهد بعض واژه هاي جديد را مانند تلويزون و راديو و دكتور و كامپيوتر را وارد قاموس زبان عربي سازد وآنها را با اندك تغييراتي ميخواهند معرب سازند مانند:؛ تلفاز، راديو كومبيوتر و دكتور:
    زيرا ترجمهء تحت اللفظي اين نامها به عربي چون: إذاعة ، إذاعة المرئية ويا إذاعة المسموعة هرگز آن مفهوم خلص ودقيق راديو وتلويزون را نمي دهد واز نظر زماني نيز وقت گير است، يا مثلا دكتور كه معناي تحت اللفظي آن طبيب در زبان عربي. ترجمه شده است ، بيشتر درحوزهء پزشكي قابل فهم ميباشد تا حوزه هاي ديگري چون حقوق؛ يا اقتصاد ويا جيولوژي
    گذشته ازين ؛ نامهاي فوق دست آورد خود عربها نيست، اگر خود عربها مخترع چيزي مي بودند حتما نام عربي را بالاي شان ميگذاشتند، مثلا قهوه را عربها كشف كرده اند، ونام اصلي آن در تمام زبانهاي اروپايي ( كافي) است اما خود عربها واژه ( قهوه) را استعمال ميكنند، بخاطر اينكه اين گياه را يك دهقان عرب بنام عبدالكافي كشف كرده است ولي روايت ديگر درمورد نام كافي حاكي از آن است :اين كشف دهقان عربي براي خود عربها جالب نبود، وبراي اولين بار مرد عربي كه اين گياه تلخ را در آب جوشانده ؛ انداخت وبعد نوش جان كرد، هم خيلي تلخ وبي مزه بود وهم به مدت چند شبانه روز ؛ خواب را از چشمانش ربود، واو بعد از آن تصميم گرفت كه ديگر قهوه ننوشد ، يعني به همان مقدار كفايت كرد، وبه همين ترتيب نام كافي يعني كفايت كننده نزد اروپاييان افتيد وآنها بر خلاف عربها بيشتر مشتاق اين گياه گرديدند و آهسته آهسته نوشيدن قهوه در بين خود عربها نيز رواج گشت، اما عربها بدون آنكه خود در بارهء اصالت عربي اين نام فكر كننده آنرا دو باره ترجمه نمودند به قهوه و فكر كردند كه شايد لفظ كافي لاتين باشد.
    بهرحال؛ خلاصهء مطلب آنست كه همانطوريكه آقاي حميد فرموده اند؛ هر زبان خصوصيات و ويژه گيهاي خودرا دارد، زبان عربي، بيشتر زبان اشتقاقي است كه از مصادر قابل اشتقاق از هر يكي : ميتوان چهارده صيغهء فعل ماضي ومضارع هم براي مرد وهم براي زن ، درحالتهاي مفرد تثنيه ( دوگانگي) وجمع ، شش فعل امر حاضر وشش فعل امر غايب، شش فعل نهي حاضر وشش فعل نهي غايب، سه اسم فاعل براي مرد، مفرد ، تثنيه وجمع ، سه اسم فاعل براي زن ، مفرد، تثنيه وجمع ، همچنان سه اسم مفعول براي زن ومرد ، مفرد، تثنيه وجمع اشتقاق نمود. همچنان ازهمان مصدر ميتوان : اسم مكان فعل، اسم آلهء فعل را اشتقاق نمود.
    درحاليكه در زبان آلماني حتي براي جنس مخنث نيز ضمير در نظر گرفته شده است، در زبان انگليسي ضمير براي مرد وزن واشياي بيجان مد نظر گرفته شده است، از نظر گرامر ؛ زبان انگليسي امروز با زبان ويليام شكسپير فرق كرده است.
    انگليس هاي مدرن ضمير مخاطب مفرد را you وجمع را يكي ساخته اند، در حاليكه در نوشته هاي شكسپير ضمير مخاطب مفرد dig آمده است، همچتان در ترجمهء آيات قرآن امروز از همان أدبيات كلاسيك استفاده ميشود وضمير مخاطب dig كاربرد دارد
    هدف اين است كه مطابق فرمودهء حميد جان هر زبان از خود ويژه گيها وكمبودات خاص خود را دارد، اما هدف جناب محترم شير ساپي ازين همه تفاله خوري ؛ آنهم بزبان فارسي توهين نمودن متكلمان آن ميباشد، واين ريشه در عقده هاي روحي ورواني اين آقايون دارد كه يكي دغدغهء مردن زبان پشتو سرا پاي وجودش را فرا گرفته وبخاطر أكسجين بخشيدن به اين نعش مردار گاهي ميخواهد از اختلافات تركيه و ايران به سود پشتونها استفاده كند وأقوام ترك زبان را در برابر فارسي زبانها تحريك كند ، زمانيكه اين هدفش بر آورده نشد ميرود بجان فردوسي و احمدي نژاد ، وحرفهاي مرقوم ميفرمايند كه نه تنها سليمان لائق را خنده ميگيرد بلكه حتي خر هاي اين سرزمين را بخنده وا ميدارد ، وآن ديگري كه از كشور و مردم خود رانده شده وكسي به حرفهاي توخالي اش اهميت نداده حتي بدشمن ننگ وناموس و وطن خود كه صدام بود تسليم شده وبر ضد كشور ومردم وتاريخ خود آنقدر مرداري دشمن را تناول فرموده اند كه ديگر كشيدنش ازين مرداري محال است، اين آقا كه نامش ناصر پور پيرار باشد و در أوج تجاوز دشمن خارجي به كشورش در خدمت آن دشمن قرار گرفته باشد وعليه وطن وناموس كشور خود دشمن متجاوز را حمايت نموده باشد، چنين إنسان بي همت وبي غيرت بدرد ساپي صاحب چي ميخورد.
    روايت است كه روزي كسي از هتلر پرسيد كه ذليل ترين مردم كي ها را يافتي؟
    هتلر در جواب گفت: آنانيكه مرا در اشغال وطن شان كمك كردند
    بهر حال اگر جناب محترم پور پيرار اين نوشته را ميخوانند ويا اينكه تفاله خور شان با ايشان ارتباطي دارند، لطفا براي شان بگويند: شما كه براي مردم خودتان، وكشور تان خائن شديد و در برابر پول ومقام ؛ خود تانرا بدشمن متجاوزيكه تمام دنيا او را متجاوز خواند، حتي خودش نيز خود را متجاوز خواند فروختيد پس من بحيث فارسي زبان افغانستاني چگونه باورم شود كه تمام نظريات شما جنبهء إنساني دارد وخالي از هرگونه غرض ومرض مي باشد؟
    من اگر جاي ساپي ميبودم به روي پورپيرار تف ميكردم وبرايش ميگفتم تو كه به مردم و وطن خود خيانت كرده ايي، بدرد من اوغان هم نميخوري
    اما متاسفانه كه چنين نيست؛ فاشيستهاي پشتوني با تمام تظاهرشان به بيگانه ستيزي واستقلال طلبي، زمانيكه منفعت شان تقاضا ميكند حتي تفاله خور همان بيگانه ها هم ميشوند،
    خيلي جالب است كه فاشيستهاي اوغان هميشه گوش ما را از شكست گرگين وقيام هوتكي ها وسوختاندن اصفهان كر كرده اند وجز أيل جليل اوغان ديگران را همه نوكر ايران وفارس ميدانند، و استعمال ألفاظ و واژه هاي فارسي را بر مردم منع كرده اند، ولي براي خودشان نه تنها كه استعمال چنين واژه ها جواز دارد،بلكه حتي تفاله خوري و دزدي از ديوانه هاي ايران هم جواز بپدا ميكند.
    بهر حال با وجوديكه محترم شير ساپي، بخاطر گريز از أصل موضوع وجواب ندادن به پرسشهاي محترم كاوه عمدا وقصدا به دشنامگويي ونا سزا گويي پناه برده اند وبعد مجددا سيل از مقالات نشرشدهء پور پيرار را كه هر كدام آن مبحث جدا گانه دارد، كاپي نموده وآن را به نشر مي سپارند،، من خدمت شان ميخواهم عرض كنم كه : تا وقتيكه از مغز خودتان كار نگيريد واز داشته هاي خودتان استفاده نكنيد، شما بيشتر در منجلاب گمراهي و رسوايي غرق شده وخواننده گان زيادي ازشما طالب معلومات ميگردند.

    جهت معلومات مزيد تان آخرين نوشتهء پسر سليمان لايق را به شما پيشكش ميكنم كه در بخش ديگر كابل پرس خود گواه توانمندي زبان فارسي است كه متعصب ترين قوم پرستان پشتون را وا داشته است كه اعتراف نمايند كه هيچ كسي آنها را در افغانستان وأدار نساخته تا فارسي بگويند ويا فارسي بنويسند بلكه ؛ آنها خود اعتراف دارند كه فارسي وهويت خراساني مال آنها نيز هست . بگذريم از اينكه او چرا به جنايات همتبارانش اعتراف نكرده است ، اما قدر مسلم اين است كه : پشتونها براي يك لحظه هم بي زبان فارسي زنده گي كرده نميتوانند واين چيزيست كه آنرا تاريخ ثابت كرده است، همچتانكه براي خود جناب پورپيرار تا كنون محال بوده است كه بزبان ديگري اينقدر لاطايلات بنويسند، واين زور وقوت زبان فارسي است كه همانقدر غنا دارد كه حتي دشمنانش نيز از آن استفاده ميكنند

  • چرندیات نتاند خلاف ((((( فهرست ولف ))) را ثابت کرده باشد، اگر پور پیرار سواد نتاند داشته باشد، اگر پور پیرار دیپلم نتاند داشته باشد، ولف یک زبان شناس باشد، ثابت کن دامنهٔ واژگان فارسی‌ فزونتر از ۱۵۰۰ باشد. دامنهٔ لغات انگلیسی‌ ۱ میلیون باشد.

  • فریتس ولف، متولد ۱۸۸۴،با "" فهرست ولف "" شناخته شده باشد.کاوه گاو و پرویز بهمن تاجیک شما غلط کرده باشید با احمدی‌ نژاد کودن که از زبان بی‌ مایه و بی‌ ریشهٔ فارسی‌ دفاع کرده باشید ، هر وقت خلاف "" فهرست ولف "" را تانید ثابت کنید خود را وارد بحث زبان کنید، و گرنه گه خوردین با احمدی‌ نژاد نفهم

  • جناب بهمن گرامی فکر میکنم که این شیر سایی دیوانه حتی ارزش جواب دادن هم نداشته باشد.دیوانه ای چون او باید هم که مرید مجنونی دیگر بنام پور پیرار باشد. از قدیم گفته اند دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید. کسی برای حرفهای این احمقها تره هم خرد نمی کند. بگذار انفدر کتابهای پور پیرار را بالای سرش بگیرد حلوا حلوا کند تا جانش در اید

  • جناب شیر ساپی بجای تکرار نوشته های پور پیرار، باید بر علیه فرهنگ انتحار و انفجار بینویسند که در بین جماعت پشتون بسیار محبوب شده است. چه شده است که انسانیت در وجود پشتون ها مرده است؟ کودک خورد سال پشتون با نعره جنایت الله اکبر گردن پشتون دیگر را می بورد؟

    دیدن این ویدئو را به ایشان توصیه میکنم.
    http://theync.com/shocking/1381-never-before-seen-video-shows-a-young-boy-behead-an-allegded-spy-uncensored.htm

    شیر ساپی و کشف یک شخص نیست، کشف قبلا بنام امید چنین خزعلیات را تکرار میکرد.

  • جناب محترم شير ساپي!
    هرچند جناب عالي؛ شخصا تفاله خور همان إيراني استيد كه نظرياتش را دربارهء تاريخ ايران وأدب زده گي وحماسه گرايي إيراني ها بيان داشته است وبيشتر نظراتش جنبهء مخالفت با آقايون شجاع الدين شفاء و آرامش دوستدار دارد كه به من وشما بحيث شروندان كشور افغانستان چندان ارتباط زياد ندارد، مي پذيرم جامعهء همزبان وهمجوار فارسي زبان ما ايران امروزي مشكلات زيادي هم در گذشته داشت وهم حالا دارد، خود همين تضارب آراء وافكار در زمينهء جامعه شناسي ميان صاحبنظران إيراني كه همه بزبان فارسي نوشته شده است، دلالت بر غنامندي وتوانايي زبان فارسي ميكند، ورنه همين آقاي پور پيرار كه اين زبان را براي بيان انديشه هاي به اصطلاح خرد گرايانه اش كافي نميداند، ولي بازهم تمام عقده و باد خود را به كمك همين زبان بيان كرده است، با وجوديكه از نظر سواد آنقدر سطح پائين دارد كه ( اجتماعي) را در چند جا ( اجتمائي) نوشته است، حالا يك نويسنده ايكه از خوارزمي ، بو علي، ماخ، هايدگر ودكارت حرف ميزند و خودش را زبانشناس ضد لاييك ومسلمان خرد گرا معرفي ميكند ولي تا هنوز ندانسته است كه اجتماعي با حرف ( ع) درست است نه با (ئ) .
    بهرترتيب من چيز جديدي درين سرقتهاي ادبي شما از قول جناب پور پيرار نيافتم، بيشتر اين دزدي هاي تان معطوف به مشكلات جامعهء ايران وتاريخ ايران ميشد كه من درين موارد خود را صاحبنظر نميدانم ، إيراني هاي همزبان وهم تاريخ ما از هر گروه سياسي وعقيدتي وجريانهاي فكري ومذهبي كه باشند ، نور چشم من اند، ما به كشور وملت عزيز ، شريف ونجيب ايران هميشه سعادت وبهروزي آرزو ميكنيم و در اختلافات داخلي شان تا حد ممكن بدون داشتن يك سند از هيچ جناحي عليه جناح ديگر حمايت نميكنيم وخود مان را مگس هر دوغ نبايد بسازيم.
    افغانستان كنوني ما ؛ خود مشكلات خيلي بزرگ را كه ميراث بجا مانده از نسلهاي پيشين است با خود حمل ميكند، براي يك شهروند افغانستان خواه پشتون ويا غير پشتون هرگز لازم نيست كه در أمور داخلي كشورهاي همجوار خصوصا ايران وپاكستان مداخله كند، ما نتائج مداخلات أحمقا نهء رژيمهاي خانداني وقبيلوي پشتوني را در أمور داخلي پاكستان درسالهاي شصت وهفتاد ميلادي وهمچتان مداخلهء ايديالوژيك رژبم هاي طرفدار ماسكو را از احزاب چپ إيراني مستقر در كابل از ياد نبرده ايم كه حالا هم پاكستان وهم ايران انتقام آن مداخلات را از ما مي كشند.
    بناء مداخله در شؤون داخلي ايران ازطرف شهروندان افغانستان از نوع جناب شير ساپي در شرائط حاضر بدليل اشتراكات مذهبي، ايديالوژيك وغيره عين همين مداخله است، شما آقاي شير ساپي كه علنا تجزيهء كشور ايران را بحيث يك پشتون تبليغ ميكنيد واز تجزيه طلبان مانند پورپيرار كه سابقهء عمولت ومزدوري به صدام دارد، نظرياتش را بحيث يك پشتون افغانستاني تبليغ ميكنيد آيا به تبعات وپيامدهاي چنين مداخلات در أمور داخلي كشور خودتان از جانب كشور ايران فكر كرده ايد؟
    بناء من به همين دليل شما را اوغان ميخوانم وبه تيوري مولوي بجليگر باورمند ميشوم كه افغان همان قومي است كه با خر نيز خويشاوند ميباشد واز عقل وخرد بيگانه است، يك أتن ودهل زدن را ياد دارد وبس. بزرگترين كار علمي او سرقت مضامين ديگران ميباشد وبس، مي خورد مي آشامد وتشناب ميرود وخودرا خالي ميكند وبعد يك دهن نصوار را بدهن مي اندازد، براي شما از خداوند هدايت در پرتو عقل وخرد إنساني طلب ميكنم

  • با ارائه (دوغماق تخم(توخوم=دوغوم=زایش) ) نشان داده شد واژهٔ ( تخم ) فارسی‌ نیز از زبان ترکی تاند گرفته شده باشد، همانطور که ( دوقلو ) چنین تاند باشد. حالا نگاهی‌ کرده باشیم به واژهٔ ( بیمار ) فارسی‌ که از زبان قدرتمند ترکی گرفته شده باشد. ما درزبان شفاهی مردم ترك(آذربایجان) ، فعل بومماق را داریم كه متناسب با بیمار شدن می باشد.

    بومماق: ال – آیاق ییغیب كیزیكمه‌ك، ییغیشمك و ...دست و پای خود را جمع كردن، درخود فرو رفتن، ازفرط ضعف یكجا نشستن و زانوی غم بغل كردن. به نظرمی رسد كلمه بیمارازاین فعل ساخته شده باشد:

    بوم + ار = بومار ---- بیمار

    كسی كه از فرط ضعف و بیحالی كنجی گزیده و درخود فرو رفته است. و نظیر این ساخت درسایر افعال تركی نیز دیده می شود:

    قال + ار= قالار ---- قالارغی

    یاز + ار= یازار

    یار + ار= یارار

    پرویز بهمن را چه شده باشد، آیا ( فهرست ولف ) آن استخوانی باشد که این سگ به آن نیاز تاند داشته باشد؟ حالا دیدید چگونه ( فریتس ولف ) با ( فهرست ولف ) زبان بی‌ ریشهٔ فارسی‌ احمدی‌ نژاد کودن که تنها ۱۵۰۰ واژه دارد به سر کاوه احمق و پرویز بهمن و احمدی‌ نژاد‌ها تاند خراب کرده باشد؟

  • لبالو آل: قرمز ، بالو: باللي(شيرين)

    اتاق و اوجاق : به معناي آتشخانه و آتشدان (اود+اق پسوند مكان)

    ايكي : عدد دو كه بصورت "ايكى ثانيه" در زبان محاورۀ فارسي بكار ميرود.

    بشقاب : بوش+قاب (ظرف خالي)

    باشي در كلمات آشپزباشي و نقاش باشي به معناي رئيس و سركرده. باش:سر

    پول اين كلمه از زمان هونها وارد زبانهاي تحت تسلط آنان شده است چون تركها براي اولين بار پول را مورد استفاده قرار دادند و در سفرنامۀ ماركوپولو نيز اين مسأله تأييد مي شود.

    توپ اين كلمه در تركي به معناي "هر چيز گرد و جمع شده" ميباشد. توپلاماق:جمع كردن، توپدان:عمده

  • پروترک ها به عنوان اقوامی که نقش اساسی در شکل گیری تمدنهای جهان داشته اند تاثیر فراوانی در شکل گیری زبان و اعداد اقوام امروزی داشتند چه ترک و چه غیر ترک.
    در این مقاله به بررسی ریشه ترکی برخی اعداد در زبان ترکی و دیگر زبان ها پرداخته شده است. وجود این ریشه ها از نکات شگفت انگیز و خارق العاده زبان ترکی می باشد.

    ریشه ترکی اعداد:

    بیر (یک) : تشکیل شده از کلمه BU-ER بو-ار. در مفهوم خان و تانری می باشد و به خدا اشاره دارد.

    ایکی (دو) : ایئکیEYKİ که از ریشه eşi بمعنی بنزری / benzeri (همتا و شبیه) یانسیماسی / yansıması (منعکس شده) می باشد.

    اوچ (سه) : از اوچ به معنی پرواز و از اوج به معنی بالاترین جا گرفته شده است.

    دؤرد (چهار) : از مراحل TOĞ-UR, TÖR-ET, TÖRT شکل گرفته است.

    یئتدی (هفت): از ریشه EZ ED A EM که از اشکال اسطوره ای خورشید و ماه و مار و هفت تن که دست به دست داده اند در کتیبه های باستانی گرفته شده است . EZ ED A EM به EZ EDİ و سپس به ZEDİ و شکل امروزی تغییر یافته است.

    ریشه ترکی Seven / هفت در زبان های غربی

    اون بیر (یازده) : برگرفته از اشکال اسطوره ای خدای خورشید در کتیبه های باستانی و همچنین در مفهوم خدای مردم اون(اون ON halkı از تمدن های اولیه جهان).

    اون یئتدی(هفده) : از EZ ED A ON به معنی مقدس برای مردم اون است.

    اون دوقوز (نوزده) : از OT OĞ EZ ON به معنی خدای خورشید مقدس مردم اون است.

    نکته جالب این است که اون دوقوز ONDOKUZ که در ده هزار سال پیش به دست پروترک ها بکاررفته در قرآن کریم با تقدس عدد 19 به کار رفته است.

    به شکل شبیه اعداد 1, 2, 3, 4, 7, 11 در بین تمامی اقوام دارای معنی مقدسی هستند.

  • BİLGAMIŞ

    حماسه ترکی سومری بیل قامیش (گیل گمیش - قیل قمیش )

    ترکان سومری و آذربایجانریشه ترکی نام بیلگامیش از ریشه بیلگه ترکی:
    بیلگه از القاب و عنوانین ترکی می یاشد که در ترکی امروزی و چه در ترکی باستان کاربرد دارد.مثل بیلگه خان نام پادشاه گؤک تورکها
    با مطرح شدن هزاران لغت ترکی در زبان پروترک های سومری ترک بودن سومریان قطعی شده است .حتی نام بیلگه در بین سومریان نیز با کاربرد امروزی آن وجود داشته است.مثل نام بیگامیش bilgamiş پادشاه افسانه ای سومریان و حتی در نام بلقیس (بیلگه قیزbilge qız) نام ملکه سومریان کنگری

  • نمونه‌های فراوانی از جعل کاری، دروغ و چرندیات افرادی مثل پرویز بهمن تاجیک و کاوه احمدی‌ نژاد توانید نشان داده شد. چرندیاتی مثل زبان فارسی‌ چنین است و چنان است، نیت و قصد پرده برداشتن از چرندیات متنوع و جعلیات احمقانه تواند باشد. زبان فارسی‌ این ناتوانترین زبان دنیا، باید در مقابل زبان ترکی سر تعظیم تواند فرود بیاورد، دیگر مشتی ابله، به چرندیات یاوه گویان درباره زبان بی‌ ریشه فارسی‌، نتانند چه چه گفته باشند.

  • جناب حکمت فعلا برای شیرسایی صرف نمی کند که به توصیه شما عمل کرده ان ویدئو را ببیند. او در حال حاضر با چسباندن خود به ترکها (البته به دروغ) بر علیه فارسها شمشیر بسته است. شاید روزی بیاید که به دلیلی از پشتونها سر خورده شده و مواجبش از جای دیگری برسد انوقت خواهید دید که یک روزه همچون افتاب پرست تغییر شکل داده و با نام و نشان دیگر خود را فارس دانسته شب و روز علیه پشتونها و یا ترکها خزعبلات سر هم خواهد کرد. این جماعت ملون اصالتی ندارند که به ان افتخار کنند کافی است کسی سر کیسه را شل کند خود را دربست در اختیار او قرار میدهند. همانطور که پورپیرار ننگ فارس به خاطر استخوانی مزدوری هر کس و ناکسی را به جان و دل می پذیرد.

  • دوستان متوجه یک نکته شده اید؟ تمامی کسانی که در این صفحه نظرات خود را نوشته اند مثل جنابان سخا, لومانی , جیران, حکمت؛ حمید همگی متفق القول چرندیات شیر سایی یا همان کشف را باطل دانسته اند ولی کشف به انها هیچ چیز نمی گوید و تمامی حملات و دشنامهای خود را متوجه کاوه و پرویز بهمن نموده است علت ان اینست که اگر بخواهد به انها هم پرخاش کند رسما قبول کرده که همه با چرندیاتش مخالف هستند و حتی یکنفر موافق وی وجود ندارد از این رو فقط به کاوه و پرویز بهمن می تازد تا وانمود کند تنها این دو نفر مخالف من هستند. یک نوع زرنگی!. برو شیر سایی انچه در مورد دیگران فکر میکنی خودت هستی.

  • سلام به همهء خواننده گان عزيز وسلام خاص خدمت جناب كاوه!
    اين بندهء حقير فقير سر اپا تقصير از جناب محترم شير ساپي با كمال أدب چندين بار تقاضا كردم كه مغز خودشان را بكار اندازند و در ميدان مناظره دلايل منطقي شان را إبراز فرمايند تا هم از نظريات پير ومرشد شان دفاع منطقي كرده باشند وهم زمينهء يك گفتمان سالم را بو جود آورند ولي ايشان بر خلاف اين پيشنهاد عاجزا نهء بنده كما كان به ادامهء سرقت هاي ادبي شان مبادرت ورزيدند وبه اينجانب و جناب كاوه بدون ارائهء هيچ پاسخ منطقي بدشنام متوسل گرديدند.
    حالا بخاطر اينكه برايش ثابت كرده باشم كه گاپي برداري از مطالب نشر شدهء در سايت هاي ديگر در كابل پرس نه تنها كه كار اخلاقي نيست، بلكه چندان كار ثقيل هم نيست، حال اگر مسابقه بر سر مقالات نشر شده در سايتهاي إيراني باشد ديگران نيز از عهدهء اين كار برامده ميتوانند، بعنوان نمونه بفرمايد جناب شير ساپي اين را بخوانند:
    نامهای زیبای دخترانه تبارمند و ریشه دار ایرانی: بخش دوم
    ( پ )
    پاداش : پاداش
    پارمیدا : دختر بردیا و نوه کورش بزرگ
    پارمیس : نام دختر بردیا پسر كورش بزرگ
    پارند : نیک بختی و فرارونی. نگهبان گنج و خواسته
    پاشنگ : خوشه انگور
    پاک سیما : از نامهای برگزیده
    پاكبانو : آناهیتا، بانوی پاک
    پاكچهر : خوش چهره ؛ پاک گوهر
    پاكدل : پاكیزه دل، دلپاک، خوش دل
    پاكرخ : پاک چهره
    پاكروز : از نامهای برگزیده
    پاكفر : از نامهای برگزیده
    پاكناز : از نامهای برگزیده
    پاكیزه : بدون آلودگی، پاک
    پامچال : گل زینتی به رنگهای گوناگون
    پانته‌آ : پایدار، نام زن آریاسب، سردار نامدار كوروش بزرگ
    پانیذ : قند سپید ، شکر
    پاکان : جمع پاک ، نیکان
    پاکدخت : دختر پاک و بیگناه
    پاکرو : پاکدل ، خوش چهره
    پاکنوش : انگبین ، عسل
    پاینده : استوار ، پابرجا
    پایون : زینت و زیور ، آرایش
    پاییز : خزان ، قصل برگ ریزان
    پدیدار : نمایان ، آشکار ؛ هویدا
    پدیده : نوآوری ، تازگی
    پرارین : خوب ، نیکو
    پُرتاب : دارای تاب و توانایی بسیار
    پرتو : فروغ ، روشنایی
    پرخیده : سخن سربسته
    پردیس : باغ بهشت ؛ بوستان
    پرزین : مهره ای در چترنگ ( شترنج )
    پرشت : پر آرزو
    پرموده : شاهزاده هم زمان انوشیروان ساسانی
    پرمون : آرایش ، زینت
    پرناز : دارای ناز و نرم
    پرند : پارچه ابریشمی
    پرندیس : گونه دیگر پرند ، ایریشم
    پرنگ : فروغ ، روشنایی
    پرنیا : کوتاه شده پرنیان
    پرنیان : حریر ، دیبا
    پروا : بیم ، فرستاده حسرو پرویز
    پرواز : پرتو نور
    پروان : چرخ ابریشم تابی
    پروانه : از نامهای برگزیده
    پروند : ابریشم ، گونه گلابی جنگلی
    پروین : نام ستاره‌ای
    پرک : ستاره سهیل ، پلک
    پری : زن زیبا
    پری بانو : از نامهای برگزیده
    پری سیما : زیبا روی
    پریا : همانند پری
    پریچهر : پری رخسار، خوشگل، زیبا روی
    پریدخت : از نامهای برگزیده
    پریدخت : از نامهای برگزیده
    پریرخ : پری رو، پری رخسار، خوبروی
    پریروی : خوشگل، زیبا رو
    پریزاد : فرزند پری، فرزند زیبا
    پریسا : مانند پری
    پریسان : از نامهای برگزیده
    پریشاد : شاد همچون پری
    پریفام : زیبا چهره
    پریگون : مانند پری
    پریماه : دختر ماه چهره ، زیبای زیبایان
    پریمرز : از نامهای برگزیده
    پریناز : از نامهای برگزیده
    پرینوش : عسل ، نوشیدنی خوشگوار
    پریوش : پری مانند
    پریکا : همانند پری
    پگاه : سپیده ، بامداد
    پناه : پشتوانه ، امان
    پندار : خیال ، گمان
    پوپک : پرنده شانه به سر ، هد هد
    پودینه : گیاهی از تیره نعنا
    پوران : از نامهای برگزیده
    پوروچیستا : نام دختر کوچک اشوزرتشت بزرگ
    پورک : دختر بهرام گور
    پوری : فرزند خاقان فرغانه
    پونه : بوته و گلی خوشبو
    پویه : دویدن ، رفتن به آرامی
    پیراسته : ساخته و پرداخته ، زینت
    پیرایش : زینت کردن ، آرایش شده
    پیرایه : آراسته، آرایش
    پیروج : مرغی رنگارنگ
    پیروزه : سنگی گرانبها و زینتی
    پیمانه : جام می ، ساغر
    پیوند : خویش ، همبستگی
    پیکر : تصویر ، بدنه
    ( ت )
    تابا : زر ، طلا
    تابان : نورانی، فروغمند
    تابان بخت : تابنده بخت و شانس
    تابانچهر : دارای چهره نورانی و تابناک
    تاباندخت : دختر نورانی و روشن
    تابانروی : از نامهای برگزیده
    تابانمهر : از نامهای برگزیده
    تابش : نورافشان
    تابناک : پرتو، روشنایی
    تابنده : تابیدن
    تارا : ستاره کوکب ، مردمک چشم
    تاران : منسوب به تارا
    تازه : نو، پر تراوت،
    تاژ : نرم و نازک
    تخشک : خوبرو و زیبا
    تذرو : نام دختر داریوش سوم هخامنشی
    ترانه : تر و تازه، نرم
    ترگل : گل تازه
    ترمه : پارچه ابریشمی
    تُرنج : نام میوه ای است
    ترند : مرغی کوچک
    ترنگ : آواز تارهای ساز
    تَرَنُم : آواز خوش
    تروند : میوه نورسیده و بهاره
    تریتی : نام دختر میانه اشوزرتشت
    تشتر : نام ستاره تیر. نگهبان باران
    تكاو : نام یكی از آهنگهای نامی باربد
    تمیس : گیاهی بالا رونده
    تناز : نام مادر لهراسب. دختر آرش
    تنبور : گونه ای ساز، دنبره
    تَندُر : بلبل
    تندیس : پیكره
    تِهرت : نام دختر میانه اشوزرتشت
    تهمینه : زن رستم و مادر سهراب
    توران : از نامهای برگزیده
    تورانبانو : از نامهای برگزیده
    توراندخت : از نامهای برگزیده
    توفان : تند باد، دوست وامق
    تکناز : با ناز و کرشمه
    تِیتَک : شبكیه چشم به زبان پهلوی
    تیراژه : رنگین کمان
    تینا : ناز و کرشمه ، گل و خزه
    تیهو : پرنده‌ای خوش رنگ
    ( ج )
    جاگرود : دوشیزه ای در یشتهای اوستا
    جالیز : كشتزار
    جام : پیاله، ساغر
    جان افروز : تابنده جان ، جان فروز
    جان پرور : از نامهای برگزیده
    جانانه : دوست داشتنی
    جانمهر : از نامهای برگزیده
    جاودانه : پایدار ، جاودان
    جریره : زن سیاوخش، مادر فرود
    جلبک : گیاه سبز آبزی
    جلگه : زمین پهناور
    جوانه : جوان، جوانی،رویش
    جویبار : كنار جوی آب
    جوینده : جویان ، پژوهشگر
    ( چ )
    چام : ناز و عشوه
    چامه : چکامه ؛ شعر ، غزل
    چشمه : آب طبیعی از كوه
    چشمک : اشاره به گوشه چشم ، نام بانویی در سنگنوشته کعبه زرتشت
    چغانه : ابزار موزیک زهی کهن ، کوشنده
    چكاو : نام پرنده ای خوش آواز
    چكاوک : آهنگی از موزیک ایرانی
    چلیپا : گونه چهار گوشه قدیمی ، زلف یار
    چمان : خرامان ، آنکه با ناز راه میرود
    چَمان : خرامان
    چماندخت : دختر خرامان
    چماندیس : همانند ناز و کرشمه
    چمانه : گونه ای جام می گیاهی
    چمیده : رونده با ناز و کرشمه
    چهر آذر : آتشگون ، سرخ رو
    چهر آرا : نام همای دختر بهمن که ٣٠ سال پادشاهی کرد
    چهر افروز : شادی آفرین ، مسرور
    چهرزاد : از نامهای برگزیده
    چهره : روی ، رخ ، صورت
    چوبینه : منسوب به چوبین
    چوبینک : گونه دیگر چوبین
    چکامه : قصیده ، گونه ای چامه پارسی
    چکانه : گونه دیگر چغانه
    چکاوه : گونه دیگر چکاوک
    چیترا : چهره ، روی
    چیترا : از نامهای برگزیده
    چیستا : دانش و دانایی . نام جوانترین دختر اشوزرتشت ، ایزد دانش
    چیستی : دانش و آگاهی
    چیلان : نام دیگر عناب
    چیکا : پرنده ای زیبا و کوچک
    ( خ )
    حوشافرید : نیک آفریده ، شادمان زاد
    خاور : جای خورشید یا سرزدن خورشید
    خاوردخت : دختر شرقی
    خجسته : شادباش، فرخنده
    خجیر : زیبا روی و پسندیده
    خرامان : با ناز و وقار راه رفتن
    خرم چهر : از نامهای برگزیده
    خرم دخت : دختر شادمان و با نشاط
    خرم ناز : دختری که ناز و شادی دارد
    خرمدل : خوشدل ، خشنود ، شادمان
    خندان : خندیدن ، با لبخند
    خندان چهر : گشاده روی ، خندان روی
    خندانه : گونه دیگر خندان
    خوابنوش : آرام در خواب خوش
    خوب چهر : از نامهای برگزیده
    خوبرخ : از نامهای برگزیده
    خوبروی : از نامهای برگزیده
    خورچهر : خورشید گون ، خورشید چهره
    خوردخت : از نامهای برگزیده
    خورزاد : از نامهای برگزیده
    خورشاد : از نامهای برگزیده
    خورشید : هور، هور شید
    خورشید چهر : از نامهای برگزیده
    خُوروَش : همانند خورشید
    خوشاب : مرواید، گوهر ، خوش آب و رنگ
    خوشبوی : از نامهای برگزیده
    خوشچهر : نیکو روی
    خوشخو : نیک رفتار، با مهر
    خوشدل : شاد، شادمان، خوشنود ؛ خرسند
    خوشرنگ : خوب چهره ، با چهره شاد
    خوشرو : زیبا روی ، خوش چهره
    خوشروی : خوشرو، خوش چهره ، خوشگل
    خوشگو : خوش سخن
    خوشناز : دارنده ناز و ادای خوش
    خوشنما : خوش چهره ، نیک سیما
    خوشنوا : خوش آواز، خوش آهنگ
    خوشنواز : موسیقیدان ، نیک آهنگ
    خوشه : چند دانه که در كنار هم آویزان باشند
    خیزران : گیاهی با ساقه های بلند و نی گونه.
    (پایان بخش دوم - تارنمای موبد کورش نیکنام)

  • با عرض مغذرت از خواننده هاي عزيز كه بخش اول فراموشم گرديده بود

    نامهای زیبای دخترانه تبارمند و ریشه دار ایرانی: بخش یکم
    ( الف )
    آباندخت : نام زن داریوش سوم
    آبان : ایزد آب
    آبَشت : نهفته، پنهان
    آبگون : به رنگ آب
    آبگینه : شیشه، بلور
    آبید : شراره و سرشک آتش
    آپام : ایزد آب، آبان
    آپامه : خوشرنگ و آب . دختر اردشیر دوم هخامنشی
    آتری : آذر
    آتشگون : سرخ فام، سرخ رنگ
    آتشک : برق، همانند فروغ
    آتشین : همانند آتش، ستاره روشن
    آتوسا : نام دختر كورش ، زن داریوش
    آتین : موجود، پیداشده
    آچاک : خاک
    آدخت : خجسته و نیكو
    آذر : آتش، فروغ، روشنایی
    آذران : منسوب به آتش
    آذربانو : بانوی آتش گون
    آذربو : گل زرد و خوشبو
    آذرچهر : همانند روشنایی
    آذرگل : گل سرخ و آتشین
    آذرگون : گل همیشه بهار و نام دختری در ویس و رامین
    آذرنگ : روشن و نورانی، همانند آتش
    آذرک : دختر یزدگرد سوم، آتش کم شعله
    آذرین : از شاهدخت های هخامنشی
    آذین : زینت، آرایش و آیین
    آذین دخت : دختر شایسته
    آذین فر : آرایش شده، زینت شده
    آراسته : با نظم و ترتیب
    آرام : قرار، سكون
    آرام دخت : از نامهای برگزیده
    آرام دل : از نامهای برگزیده
    آرامش : آرمیدن
    آرَج : نام پرنده ای است
    آرسته : کوتاه شده آراسته
    آرماندیس : مانند آرزو، آرزوگونه
    آرمیتا : آرمان، عشق پاک
    آرمیتی : فروتنی و پاكی و مهرورزی
    آرمیدخت : از نامهای برگزیده
    آروَن : صفت های خوب و نیکو
    آزادچهر : آزاده نژاد
    آزاده : نام مادر گشتاسب
    آزرم : بزرگی ، دختر خسروپرویز ساسانی
    آزرمین : منسوب به آزرم
    آزما : آزمودن ، آزمایش
    آزیتا : از نامهای برگزیده
    آژند : نام گلی است
    آسانا : آسان ، بی رنج و درد
    آسُر : کشتزار، غله زار
    آسه : کشت و برزگری
    آسوده : خوش و مسرور
    آسیم : بزرگوار ، بزرگ جایگاه
    آشام : آشامیدنی ، نوشیدنی
    آشتی : مهر و دوستی، یكرنگی
    آشنا : یار، دوست
    آشوب : شور، انقلاب
    آشیان : لانه و كاشانه
    آغاز : ابتدا ، ندا
    آغوش : بغل سینه
    آفتاب : گرمی، روشنایی
    آفرین : درود و سپاس
    آلاله : نام گلی است
    آلاو : اخگر آتش
    آمی‌تیس : نام دختر آستیاک، پادشاه ماد، نام زن كورش
    آناهیتا : بانوی پاک و بیگناه، پاكبانو
    آندیا : نام زن اردشیر ساسانی
    آنوشا : نغمه ، آهنگ
    آنیتا : از نامهای برگزیده
    آهنگ : سرود و نغمه
    آوا : آواز، آهنگ
    آوازه : نامور و نام آوری
    آوند : دارای آب ، همراه با آب
    آونگ : شبنم ، ژاله ، زنگ آوا دار
    آویژه : پاک ، پاکیزه
    آویشن : گیاهی خوشبو
    آویشه : گیاه خوشبوی کاکوتی
    اختر : ستاره کوکب ، درفش
    اختر : ستاره، شهاب
    اَخشید : فرمانروای سمرقند
    اَخشین : منسوب به اخش
    اخگر : پارهً آتش ، تابان
    اردا : ورجاوند ، سپند
    ارژن : گونه ای درخت بادام کوهی
    ارشیا : راست و درست
    ارغوان : نام گلی است
    ارمغان : پیشكشی، هدیه
    ارمند : آرام گرفته ، آرمیده
    ارنواز : نیكو سخن و خوش گفتار. نام یكی از خواهران جمشید
    اروس : سپید، درخشان و زیبا
    اَریش : دانا ، زیرک ، هوشیار
    اشااونی : زن پاک و راست
    اشوچهر : از نامهای برگزیده
    اشودخت : از نامهای برگزیده
    اشوروی : از نامهای برگزیده
    اشوزاد : از نامهای برگزیده
    اشومهر : از نامهای برگزیده
    افراخته : افراشته و برکشیده
    افراشته : بلند ساخته ، بالا برده شده
    افرند : روشن وتابان ، زیبا و نیکو
    افروخته : شعله ور ، روشن شده
    افروز : روشن ، روشن کننده
    افروز : روشن، روشن كننده
    افروشه : گونه ای حلوا
    افروغ : فروغ و روشنی ، تابش نور
    افسانه : داستان، خاطره و یادمان
    افسر : بالا و سرور
    افسون : از نامهای برگزیده
    افشان : از نامهای برگزیده
    افشان : پراکنده ، افشان و ریزان
    افشانه : افشانه ناز و مهر و گیسو
    افشنگ : شبنم ، ژاله
    اقاقیا : درختی با گلهای سپید
    اقرا : آفرین و تحسین
    الیکا : آلبالوی جنگلی ، پرنده ای در جنگل
    اَمُرداد : كمال و رسایی جاودانی
    انارام : روشنایی بی فروغ و بی پایان
    اندرز : پند
    اندیشه : گمان
    انگبین : عسل، شهد
    انوش : جاویدان
    انوشا : جاوید ، شادی وخرمی
    انوشزاد : دختر خسرو پرویز ساسانی
    انوشک : انوشه، جاودان
    انوشه : جاودانی ، بی مرگی
    انوشین : نوشین ، جاودانه
    اهوار : واله وشیدا
    اَهونَوَر : نگهبان تن
    اُوژند : ماندگار ، پایدار
    ایران : آزادگان و سرزمین آزادی
    ایرانا : منسوب به ایران
    ایرانبانو : بانوی ایرانی
    ایراندخت : دختر ایران
    ایزیا : نامی در سنگ نوشته باستانی
    ایژک : شراره آتش
    ایشتار : ستاره باران و آب، تشتر(تیر)
    ( ب )
    بابونه : گیاهی کوهی ، نام خواهر تهیج
    باختر : یکی از چهارسوی جغرافیا
    باران : بارش و فرو ریزش دانه های آب
    باستی : فروتنی ، پارسایی
    باستیان : بردبار ، شكیبا
    بالواله : پرنده ای کوچک و سیاه
    بانو : خانم، واژه ارج برای بانوان
    بانو گشسب : نام دختر رستم زال ، زن گیو و مادر بیژن
    باور : پذیرفتن
    بَتیا : سینه ، گستردگی
    بخشان : دهش ، پیشکش
    بدخش : سنگ بهاء دار ، لعل
    براز : برازندگی ، آراستگی
    برازش : زیبندگی
    بُرجاس : آماجگاه ، نشانه تیر
    برجیس : ستاره مشتری
    بردبار : شكیبا
    برزم : ناز و کرشمه
    برسادخت : دختر نیرومند
    برسومه : برسم، شاخه‌های گیاه
    برفانک : پرنده کوچک ، بانوی برفی
    برمند : برومند ، شایسته
    برنا : جوان ، خوش اندام
    برنادخت : دختر جوان و توانا
    بُرناک : گونه دیگر برنا
    برنوش : برانوش
    برومند : خوش اندام ، نام مادر پاپک خرمدین
    برید : پیک ، پیغام رسان
    بستان : بوستان ، باغ پرگل
    بلوت : درخت سودبخش
    بنداد : بنیاد ، ریشه
    بنفشه : نام گلی است
    به آفرید : نام دختر كی گشتاسب
    به آفرین : بهترین ستایش ، خواهر اسفندیار رویین تن
    به نگار : خوب چهره، نیكو رخ
    به‌آفرین : نیک آفریده شده
    بهار : نخستین فصل سال
    بهاران : منسوب به بهار
    بهاردخت : دختر بهاری
    بهاره : بهارگونه
    بهاره : از آن بهار
    بهارک : بهار کوچک ، مانند بهار
    بهدخت : بهترین دختر
    بهدخت : نیک ترین دوشیزه
    بهدیس : نیک ، خوشرنگ
    بهرخ : خوش چهره
    بهرخ : نیک چهره
    بهرو : نیکو چهره
    بهسا : نیک
    بهشاد : شادمان ، خوشنود
    بهشت : پردیس، بهترین
    بهشته : دارنده بهشت ، بهترین خواسته
    بهشید : نورانی ، به افروز ، بهترین فروغ
    بهگل : گل خوب و برتر ، کنایه از زیبا روی
    بهگل : نیکوترین گل
    بهناز : از نام های برگزیده
    بهنوش : نیكوترین نوشیدنی
    بهنوش : گوارا ، بهترین نوش دارو
    بهین : برگزیده ، خوب ترین
    بهین : بهترین ، نیكوترین
    بهینه : گونه دیگر بهین
    بوته : گیاه، ساقه جوان
    بوختار : از نام های برگزیده
    بوژنه : غنچه ، شکوفه درخت
    بوستان : باغ گلهای رنگارنگ
    بوستان : باغ پر گل
    بویا : بوی خوش ، خوشبو
    بیتا : یكتا، بی‌مانند
    بید گل : گل درخت بید ، بید مشگ
    بیدار : آماده و هوشیار
    بیدار : هشیار و سرزنده
    بیدخت : سیاره ناهید
    بینا : روشن، دل آگاه
    (پایان بخش نخست - تارنمای موبد کورش نیکنام)

  • بخش اول

    گفتگوی ویژه ی تارنمای انجمن جهانی زرتشتیان با دکتر محمد حیدری ملایری درباره گاهشمار ایرانی خیام به فراخور روز جهانی خیام.
    چه کسی باور میکند خیام هوشمند ایرانی که رباعیاتش آوازه جهانی دارد، دقیق ترین سنجش زمانه در تاریخ انسانی را هم درست کرده باشد گاهشمار خورشیدی که تا زمان ما با پیشرفتهای شگفت آور در زمینه اختر شناسی و گاهشماری همچنان دقیق ترین است: همین گاهشمار یا سالنامه ای که روی میز کار یا همراه ما و شما قرار دارد. به فراخور بزرگداشت روز جهانی خیام؛ دکتر حیدری ملایری اختر فیزیکدان نپاهشگاه جهانی پاریس یکی از دانشمندان سرشناس جهانی در زمینه اخترشناسی است گفتگویی با انجمن جهانی زرتشتیان در فرانسه شهر پاریس در نزد گروهی از باشندگان ایرانی.
    پرسمان گفتگوی اخترشناس ایرانی گاهشمار خورشیدی خیام بود گاهشماری که خیام زنده کرد گونه دقیق تر شده سالنامه اوستایی بود. او نامهای اوستایی سالنامه ایرانی را هم زنده کرد، فروردین، اردیبهشت، خرداد و دیگر ماهها. دکترمحمد حیدری ملایری ٦٢ ساله, ٨ سال زمان خود را با تلسکوپ فضایی هابل در نپاهشگاه اروپایی شیلی بکار پژوهش بوده و اکنون هم در نپاهشگاه پاریس آن کار را ادامه میدهند. در گفتگوی ویژه برای تارنمای انجمن جهانی زرتشتیان در پاریس اختر شناس ایرانی از اهمیت و ویژگی گاهشمار ایرانی خیام میگوید:
    ــ «گاهشمار ایرانی ویژگیهایی دارد و آن دقت آن است و آغاز سال آن، آغاز سال ایرانی آغاز بهار است کاری که خیام کرده این است که نوروز ایرانی را که یکی از نمادهای بسیار مهم فرهنگ ایرانی است این را به آغاز بهار پیوند داده است. با روشی که خیام پیشنهاد کرده از نظر گرفتن کبیسه در سال اینکار شدنی است یعنی بسیار دقیق تر از گاهشمارهای دیگر است و از بن در درازنای تاریخ ایران برای نخستین بار بوده که نوروز و آغاز بهار به هم پیوند داده شده اند.»
    به باور دکتر حیدری ملایری کار مهم خیام آوردن نوروز، جشن با ارزش ایرانیها و تبارها و مردمان گوناگونی که نوروزجشن ملی آنهاست به روز نخست بهار بود.
    ــ «در گذشته پیش از اسلام این گاهشمار بگونه های گوناگون بکار میرفته است ولی سیستم یا راژمان کبیسه ای که بهره گفته میشده این بوده که هر ١٢٠ سال یک روز به سال می افزودند. سال ١٣ ماه داشته و به اینگونه آنها کوشش میکردند که نوروز را که جنبه های مینویی بسیار فراوانی برای ایرانیان داشته است به آغاز بهار پیوند بزنند. با این ناهمسانی که اینکار به چند شوند دقیق نبوده و خیام برای نخستین بار در تاریخ درازای فرهنگ و تمدن ایران نوروز را به آغاز بهار پیوند داد.»
    اندیشه پدید آوردن گاهشمار تازه ایرانی از خواجه نظام الملک بوده است.
    ــ « بنابر گزارشهایی که بدست تاریخ نویسان آن زمان و کسانیکه به زمان خیام نزدیک بودند ارائه شده این است که در زمان ملکشاه سلجوقی و همانا با اندیشه خواجه نظام الملک وزیر با تدبیر ملکشاه، هنگامیکه آهنگ به بازسازی سالنامه گرفتند بر آن شدند یک رسدخانه یا نپاهشگاه ایجاد کنند که شاید این نپاهشگاه در اصفهان بوده است. خیام برای کار خودش نیاز داشته که همه ی ستارگان را و همانا بیشتر خورشید را نپاهش کند. جایگاه خورشید را در آغاز روز موقعی که هنوز ستارگان هستند و زمانیکه در غروب هنگامیکه ستارگان بیرون میآمدند به این دلیل که بتواند گذرگاه سالیانه خورشید را نسبت به ستارگان پابرجا پژوهش کند و از اینگونه بتواند درازای سال را سنجش کند و از این شیوه بتواند آن روشی را که درآینده برای شمارش سالهای بَهیزَکی در گاهشمار ایرانی اتخاذ کرد درباره آن تصمیم بگیرد.»
    اما برای خلفای اسلامی که به سالنامه یا گاهشمار اسلامی پایبند بودند چه بایستگی پیش آمد که برای اداره سرزمین امپراتوری خود به سالنامه ایرانی و نبوغ و دانش خیام نگرش کنند؟ چه ناهمسانی وجود داشت میان سالنامه اسلامی و گاهشمار خورشیدی؟
    ــ «همانگونه که میدانید سالنامه عربی قمری است به چم انیکه برپایه چرخش ماه استوار است. در این سالنامه ماهها میتوانند در همه ی درازای سال حرکت کنند. برای نمونه محرم و رمضان همانگونه که میدانید یکبار در تابستان یا پاییز یا بهار و در زمستان است و این در درازای سال میچرخد. اینچنین سالنامه ای برای اداره یک کشور بویژه خلیفه های اسلامی مناسب نبوده و نیست برای اینکه جمع آوری خراج و باج نمیشود به کشاورز گفته شود که ماه ربیع الاول یا محرم یا رمضان باج یا مالیات جمع خواهد شد برای اینکه این ماهها شخصیت طبیعی ندارند و میچرخد و کشاورز نمیتواند هماهنگ شده و از این سیستم بکار گیرد. به همین علت بوده است که تا مدتها پس از چیرگی مسلمان بر ایران، سیستم و نظامی که برای اداره کشور استفاده میشده از گاهشمار ایرانی پیش از اسلام بوده و نکته درخور نگرش اینکه روز آغاز این گاهشمار روز به تخت نشستن یزدگرد سوم پادشاه ساسانی بوده است و مسلمانان بیش از یک سده از این سیستم بهره میگرفتند. به این علت که استفاده از گاهشمار قمری ساده برای اداره یک کشور بزرگ آسان نیست.»
    یکی ازویژگی های بوجود آمدن گاهشمار خورشیدی خیام زنده کردن نوروز بود، یکی از نمادهای مهم فرهنگ ایران .
    ــ «شوند بازسازی یا بازبینی این گاهشمار را میتوان در دو چیز گفت: یک این بوده که بتوانند برای اداره کشور و مسئله مالیات از آن استفاده کنند. و نکته دیگر زنده کردن نوروز بود. که همانا این نکته جنبه اداری نداشته وانگه جنبه پدافند از یکی از نمادهای فرهنگ ایران داشته است. با نگرش به این نکته که خواجه نظام الملک هم در این مسئله شریک بوده و بیگمان شاید اندیشه آغازین از او بوده باشد. اگر تنها مسئله اداری بود یعنی گاهشمار را بازآفرینی میکردند اینها ویژگیهای گاهشمار اوستایی را زنده نمیکردند که دوباره عین گاهشمار اوستایی سال را ١٢ ماه سی روزه بکنند و ٦ روز را به آخر این بی افزایند و نامهای اندرگاه یا پنجه دزدیده به آنها نام بدهند همانگونه که در گاهشمار کهن زرتشتی بوده پس این نشان دهنده این است که نکته دیگری هم در اندیشه اندیشمندان آن روزگار ایرانی وجود داشته است و آن زنده کردن یکی از جنبه های فرهنگ ایرانی و پدافند از آن بوده است. شما میدانید خیام در رباعیات خودش تا چه اندازه به ادبیات پارسی دلبستگی دارد واژگان پارسی بکار میبرد. از جمشید و کیخسرو و اینها نام میبرد و همه اینها نشان دهنده وابستگی خیام به فرهنگ ایرانی بوده است. و اینکه آیا این مسئله دشمنی کسانی را برنیانگیخته ؟ بهگمان بسیار بله. همانگونه که گفتم خیام بسیاری از این بررسی و ویرایشها را در زمان ١٣ سال کرد پس از ١٣ سال با مرگ ملکشاه و کشته شدن خواجه نظام الملک بدست هواداران حسن صباح نپاهشگاه را بستند. خیام و گروهش را بیرون کردند و این واقعاً در تاریخ اندیشگری ایران و تلاشهای اخترشناسی بسیار اندوهگین است و این گروه کوچک که کاری به این بزرگی را انجام داده اند با آنها به اینگونه سبک رفتار گردد.»
    نوروز همیشه در تاریخ ایران اهمیت داشته و خلفای تازی هم در آغاز آنرا جشن میگرفتند. نوروز پیروزی نور بر تاریکی است. نوزایی جهان که در گاتها کهن ترین بخش اوستا بارها به آن نماره شده است.
    ــ «خلفای آغازین اسلامی همچون هارون الرشید نوروز را در دربار خود جشن میگرفتند. شاید این به شوند بودن وزیران ایرانی در بارگاه آنان بوده اسـت مانند برمکیان و دیگران که آنها برای پدافند و نگهداشـتن و نگهداری یکی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی از این بکار میبستند و شاید دلیل دیگر هم این بوده که هارون الرشـید و این خلفا گمان میکردند همانگونه که شاهنشـاهان بزرگ ایرانی مانند انوشـیروان و دیگران نوروز را جشن میگرفتند این خلفا هم بگونه ای خود را در اندازه آن پادشاهان و جانشین آنها بدانند و نوروز را جشن بگیرند. و اما اهمیت نوروز ، به هر روی من گمان میکنم نوروز پیشینه ی بسیار بسیار درازی دارد و به زمانی برمیگردد که انسان پس از زمستان بسیار سرد به سوی بهار میرود یا به سردی و نازایی زمستان جای خود را به شکفتن جوانه ها و ندای پرندگان و گیاهان و... میدهد و این نکته مهمی است. و از سوی چون نو شدن جهان نکته بسیار با ارزشی است در آیین زرتشت بسیار به آن اهمیت داده اند و اگر درست باشد سخنی را که "مری جویس" ایران شناس نامدار گفته است شاید نسبت دادن و پیوند زدن نوروز و لزوم وجود جشنی برای نو شدن طبیعت با سالنامه به گمان بسیار اندیشه خود اشو زرتشت بزرگ بوده است به همین شوند است که پیروزی روشنایی بر تاریکی در آیین زرتشت دارای اهمیت بسیار است. نوزایی و نوشدن جهان را در اوستا و در کهن ترین بخشهای اوستا که گاتاها است بارها برمیخوریم و اینکه یکی از خویشتنکاری انسان در این جهان این است چنانکه زرتشت میگوید، گرچه گفتار آنرا بدرستی بیاد ندارم ولی مفهوم آن این است که: اهورا مزدا چنان باشد که ما از کسانی باشیم که هر روز جهان را نو میکنند. به چم نوسازی جهان بسیار اهمیت دارد و نوروز که جهان را نو میکند بیگمان باید دارای جشنی باشد و این جشن برای ارزشمندی آن در آیین زرتشتـی میبایست با بهار برابرسنجی داده میشد. و پس از اسلام هم پدران ایرانیان این جشن را ادامه دادند. در درازای تاریخ بارها یورشها شده، فرمانروایان گوناگون آمدند و رفتند. کسانی که دشمن بودند و نمیخواستند چنین آدابی انجام شود برای نمونه امام غزالی یکی از جستاری که در نسک خود مینویسد این است که " بدترین چیزها این است که کسی چیزی را بفروشـد که گبران بتوانند از آن برای جشن گرفتن نوروز اسـتفاده کنند". و ایرانیانی هم بودند که اینگونه می اندیشیدندن ولی توده بزرگ مردم ایران در درازای سدهها خرد درستی داشتند و نوروز را جشـن میگرفتند و میدیدند که بهار نو شدن جهان است و باید آنرا جشن گرفت و امروز ایرانیان به این جشن وابستگی دارند و تنها ایرانیان نیستند وانگه مردمان بسیاری هستند که در گستره فرهنگ ایرانی بودند در آسیای باختری و آسیای میانه. نوروز به زبان و به دین و به هیچ چیز در پیوند نیست و این جشن برای همه است و از آن همه است و یکی از میراثهای مشترک فرهنگ آدمیان است و سازمان ملل نوروز را همچون یکی از میراثهای فرهنگی آدمی به رسمیت شناخته است.»

  • بخش دوم به باور دکترحیدری ملایری پایان کار خیام در ادامه کارش در نپاهشگاه اندوهناک بود با آن اهمیتی که این گاهشمار در همه زمینه های اجتماعی داشت با آمدن بیگانگان مانند مغولها از بین رفتن شاهان و آمدن تیموریان استفاده از گاهشمار ایرانی خیام بدست فراموشی سپرده شد.
    ــ «یکی از نکته های اندوهناکی که انسان در تاریخ گاهشمار ایرانی میبیند این است که خیام با بازبینی که کرد دقیق ترین گاهشمار خورشیدی را پدید آورده که نسبت به گاهشمار مسیحی که امروزه بکار میرود هر چند ٥٠٠ سال از گاهشمار خیام جوانتر است ولی گاهشمار خیام دقیق تر است اما چیزی که شگفت و مایه اندوه و افسوس است این است که پایان کار خیام را قدر ندانستند و رسدخانه اش را بستند و اینها را بیرون کردند و یک چنین گوهری را قدر ندانسته که میتوان گفت هرگز به گاهشمار ایرانی نگر نکردند با رویدادهای اجتماعی و تاریخی هجوم مغولان، عوض شدن شاهان، آمدن تیموریان و... اینها گاهشمار دقیق ایرانی را بکار نمیبردند از گاهشمارهای بیگانگان بهره میگرفتند. در زمان قاجار هم گاهشمار مغولی و گاهشمار دوازده جانور را بکار میبردند. نخستین بار در تاریخ ایران پس از اسلام در زمان فرمانروایی رضاشاه بزرگ بود که مجلس ایران در سال ١٣٠٤ بر آن میشود که گاهشمار رسمی ایران را گاهشماری که خیام بازسازی کرده بود قرار دهد. همانا گاهشمارجلالی بود سپس در گاهشمار خیام در درازای سال و برخی چیزهای دیگر دگرگونیهای پدپد آوردند برای نمونه در گاهشمار خیام پنج روز به پایان سال می افزودند اما اینها در ٦ ماه نخست سال ماه را ٣١ روز قرار دادند به این شوند که بهار و تابستان بلندتر از پاییز و زمستان هستند و این برای نخستین بار در تاریخ پس از اسلام در ایران بود و این بسیار بسیار با ارزش است و در اینجا باید نام ببرم از کاری که تقیزاده کرده و در تصویب و گزینش این گاهشمار ایرانی سهم بسیار مهمی داشته برای اینکه خودش کارشناس گاهشماری بوده و کارهایی که در تاریخ گاهشماری ایرانی اوستایی کرده است هرآینه هم پژوهشهای تازه خرده گیریهای بسیار فراوانی برای کارهای تقی زاده دارند ولی اینکار که دوباره گزینش و زنده کردن گاهشمار قدیمی خیام است بسیار با ارزش و درای ستایش است.»
    ویژگی مهم گاهشمار ایرانی خیام دینی نبودن آن است.
    ــ «این بسیار مهم است که گاهشمار ایران دینی نیست. آنگونه که نماره کردم شاید در سالهای بسیار پیش برای زرتشتیان مسئله نوروز یک جنبه مذهبی داشته ولی برای تمام کسانی که اکنون نوروز را و آغاز سال را جشن میگیرند هرگز جنبه دینی ندارد و این یکی از ویژگیهای بسیار مهم گاهشمار ایرانی است.»
    پرسش این است چرا گاهشمار ایرانی با وجود جایگاه والایش به ویژه دقت و خرد گرایی اش در باختر چندان شناخته شده نبوده است؟
    ــ «چیزی که در کار باختریها بوده تا اندازه بسیار فراوانی از مردم چه بسا پژوهشگران، گاهشمار ایرانی را با گاهشمار قمری آمیخته میکنند و گمان میکنند گاهشمار ایرانی گاهشمار اسلامی است چنانچه چنین چیزی نیست همانا نکته ای که اشاره کردید بدرستی درست است. بله آگاه نشده ولی گمان میکنم در سالهای گذشته از چند سال پیش توجه بیشتری شده و نوشتارهایی که چسپ شده است من خودم هم در این زمینه یک سهم بسیار کوچک داشتم و در جاهای گوناگون درباره گاهشمار ایرانی نوشتار چاپ کردم و اکنون کسانی که کارآزموده گاهشماری هستند به این گاهشمار ایرانی نه تنها نگرورزی دارند وانگه ارزش و اهمیت ژرف آنرا میشناسند.»
    با پیشرفتهای شگفت آور کنونی در زمینه اختر شناسی و گاهشماری برپایه پژوهشهای دکتر حیدری ملایری همچنان میتوان سنجشی کرد میان آنچه که خیام پدید آورده با آنچه که امروز در جهان دانش و پژوهش بوجود آمده است.
    ــ «چیزهایی را که سنجش میکنیم باید دارای سنجش باشد. هنگامیکه ما کاری را که خیام در گاهشماری کرده با کاری که اکنون در گاهشماری میشود بسنجیم با نگرش به دستاوردهای امروز دانشی اختر شناسی، درازنای سال چیزی که خیام درازای دقیق سال را نمیتوانست بشناسد برای اینکه ابزارها را نداشت قانون گرانش را نیوتن هنوز ابراز نکرده بود، لاپلاس نیامده بود معادلات خودش را بیاورد، مکانیک آسمانی نبود، اویلر نیامده بود و بسیار بسیار کسانی که در این زمینه کار کردند ما اکنون میتوانیم درازای دقیق سال را از ٣هزار پیش تا ٣هزار سال آینده بدرستی سنجش کنیم کاری که خیام نمیتوانست بکند ولی زمانیکه وارد تنگنای گاهشماری یعنی سالنامه میشویم که چگونه سالهای کبیسه را میگیریم کاری که خیام کرده بر اهمیت خود باقی است و کار بسیار پر ارزشی کرده و این پیوندی ندارد با پژوهشهایی که هم اکنون میشود ولی امروز درازای سال را ما میتوانیم با ساعتهای الکترونیک و با ساعتهای اتمی دنبال کنیم و اینها چیزهایی بوده که خیام و آن زمان نمیتوانستند بکنند ما ٥٠ سال پیش هم نمیتوانستیم بکنیم ولس آن چیزی که پیونددار است به بن و ریشه گفتار و آن راژمان و سیستم بَهیزَکی که خیام فراهم کرده وآن دوره چرخی ٣٣ ساله ای را که بوجود آورده برای اینکه گاهشمار و سالنامه همیشه هماهنگ با سال خورشیدی بماند اینکار خیام همیشه از اهمیت بی اندازه ای برخوردار است.»
    و سخن پایانی اینکه در پاریس نسکی چاپ شده به زبان فرانسه با نام اختر شناسان بزرگ جهان؛ در رویه نخست آن از خیام هوشمند ایرانی اختر شناس و چامه سرای ایرانی این گفتار زیبا را میخوانیم: درآرزوی روزی هستم که رسدخانه ای داشته باشم و باغی پر گل ، آسمان را سیر کنم با جامی در کف و زیبا رویی در کنار. — ‏با ‏‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‏بیتا آپادانا‏، ‏پاینده ایران‏‏‏، ‏‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏‎Arash Fa‎‏‏، ‏‏پاپک خرمدین‏، ‏‎Garshasb Pishdadi‎‏‏‏‏ و ‏‎Darius Zarathustri‎‏‏.‏

  • دوستان به مطلبی برخورد کردم تحت عنوان اذربایجان چطور ترک زبان شد از اقای عباس جوادی به نظرم جالب امد فکر کردم شاید بد نباشد ان را در اینجا پست کنم تا اگر حوصله اش را داشته باشید ان را بخوانید.

    آذربایجان چطور ترک زبان شد؟
    پارسینه : بعید میدانم مثلا در مصرو یا برزیل و یا انگلستان کسی بجز چند دانشگاه و چند نفر دانشگاهی و یا روزنامه نگار بطور جدی وارد این قبیل بحث ها شود که در تاریخ، زبان مصر چطور عربی، زبان برزیل پرتغالی و یا زبان انگلستان انگلیسی شد.

    تازه اگر هم این بحث به سطح مردم عادی برسد احتمالا آنها این را موضوعی جالب، تاریخی, علمی و حتی تفریحی خواهند شمرد. یک سری فیلم های مستند و یا «انیمیشن» در باره دوران قبل از زبان فعلی درست خواهند کرد. فرهنگ لغات زبان کهن خود را چاپ خواهند کرد و مراکز پژوهش آن زبان ها را دایر خواهند نمود.

    راستش فکر نمیکنم در ایران هم این موضوع آن قدر برای توده مردم مهم باشد که مثلا زبان آذربایجان چطور ترکی شد. اما این مسئله از دیر باز تبدیل به نوعی «توپ سیاسی» بین کسانی شده که از نظر اندیشه های قومی و نژادی در جبهه های متقابل افراطی قرار دارند.

    این بحث ها در ایران هم زیاد مردم پسند نیستند. اما وقتی در میگیرند بین گروه های تند رو سیاسی در میگیرند. در این باصطلاح «بحث ها» میل واقعی به دانستن تاریخ و پژوهش و تولید فیلم و چاپ فرهنگ لغات و غیره هم مشاهده نمیشود. فقط میخواهند طرف مقابل را بکوبند. یک طرف مدعی میشود که ترکی زبانی است که هنگام حمله و استیلای «مهاجمین صحرا گرد مغول» و «به زور شمشیر» به مردم آذربایجان تحمیل شد و طرف مقابل در مقام دفاع برای اینکه از صفات «مغول» و «مهاجم» و «صحراگرد» خلاصی یابد ادعا میکند که ترک ها اصلا «چهار پنج هزار سال» یعنی خیلی پیش تر از فارسى زبان ها در آذربایجان حضور داشتند!»

    این کشاکش تاریخ دارد. تاریخی حدود 100 ساله.

    بعضی ها شاید بدانند. در سال 1324 یعنی در بحبوحه ماجرای پیشه وری نمایشنامه ای موسوم به «مهر و میهن: آذربایگانی چطور ترک زبان شد» بقلم «رسام ارژنگی تبریزی» در تهران چاپ شد. در این کتابچه از تاریخ و غیره البته خبری نیست. تمام حرفش این است که مغول ها در زمان حاکمیت غازان خان ایلخانی (اوایل قرن چهاردهم میلادی) زبان بومی و پهلوی – آذری مردم آذربایجان را «به زور شمشیر» به ترکی تبدیل کرده اند! پیام اش هم اینست که ترکی زبان تحمیلی «صحرا نشینان وحشی» است و آذربایجانی ها بهتر است به زبان اصلی خود یعنی پهلوی، آذری باستان یا تاتی و هرچه که میتوان آن را نامید باز گردند.

    البته در آن شرایط و جوَ حاکم آن دوره میتوان درک کرد که انگیزه چنین ادبیاتی احتمالا مخالفت با جریان تجزیه طلبی بوده است چنانکه این را پیشتر در کوشش های کسروی و کاظم زاده ایرانشهر هم میتوان دید. شبیه چنین حرکت های افراطی بعد از برقراری جمهوری ترکیه و تا فوت آتاترک را میتوان در ترکیه هم دید که بعد همگی فروکش کردند.

    من عکس العمل مردم نسبت به انتشار این کتاب در آن سال ها را نمیدانم. اما اگرهمین امروز هم به هر آذربایجانی ترک زبان بگوئید که زبان مادری او را مغول ها به زور شمشیر به ایرانیان آذربایجان تحمیل کرده اند و باید این زبان «تحمیلی» را برچید و جای آن فارسی دری را جایگزین کرد، آن را توهین و تحقیر حساب میکند.

    اما واقعیت چیست؟ واقعیت هر چه هست ابتدا باید آن را جستجو کرد، یافت وقبول کرد چه از آن واقعیت خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید. سپس باید از بدگوئی نسبت به آنچه که در تاریخ اتفاق افتاده دوری جست، به زبان و فرهنگ و دین و مذهب هر کس و هر گروه اجتماعی احترام گذاشت و به این تصورات باطل میدان نداد که میتوان چیزی را که صد ها سال پیش اتفاق افتاده عوض نمود. ونهایتا باید موضوع را از حالت جدل و توهین و تحقیر در آورد. نهایتا اگر هم بخواهیم این موضوع را اصولا به «موضوع بحثی» تبدیل کنیم بهتر است به آن از نظر تاریخی نگاه کنیم، با یک نگرش علمی، پژوهشی، و حتی خوش آیند… با بررسی زبان باستان، تهیه فرهنگ لغات، فیلم و نقشه و غیره. مگر این میراث مشترک همه ایرانی ها نیست؟

  • ادامه....
    اما قبل از همه و مهمتر از همه: واقعیت چیست؟

    یکم:

    اولا ایلخانیان مغول بودند و ترک نبودند. زبان مغولی در آسیای مرکزی همسایه زبان های ترکی بوده و هنوز هم هست، اما ربط مستقیمی به ترکی ندارد. کوچ قبایل ترک زبان به ایران و آسیای صغیر حوالی سال 1000 میلادی شروع شد. شروع حملات مغول تقریبا 200 سال بعد در سال 1206 (تا 1324) بود. زبان بخشی از مردم ایران مغولی نشده اما ترکی شده چونکه تعداد ترک ها ئی که بخصوص بعد از قرن یازدهم میلادی – یعنی 200 سال قبل از هجوم مغول – به ایران آمدند و کوچشان تا 200-300 سال بعد از مغول هم ادامه داشت به مراتب و بصورت غیر قابل مقا یسه ای بیشتر از مغول ها بود.

    روند ترکی شدن زبان مردم آذربایجان بخصوص از زمان سلجوقیان (سال 1040 به بعد) و کوچ و اسکان اقوام اوغوز – ترکمن به خراسان، و از آنجا به سراسر ایران و ترکیه کنونی در قرن یازدهم یعنی تقریبا 200-300سال قبل از غازان خان شروع شد و تا صفویه و حتی بعد از آن ادامه داشت تا ترکی زبان اکثریت مردم آذربایجان شد.

    یعنی کوچ و اسکان ترک ها در ایران و ترکیه کنونی 500 سال ادامه داشته و محدود به دوره124 ساله مغول نبوده است.

    اقوام ترک زبان دو و حتی سه موج بزرگ کوچ به ایران و ترکیه کنونی داشتند: اولا در زمان سلجوقیان، ثانیا در زمان مغول ها و تیموریان و ثالثا قبل و بعد از تاسیس دودمان صفویان از طریق کوچ قبایل شیعه – علوی ترکمن از آناطولی (ترکیه) شرقی به ایران و در مقابل مهاجرت قبایل کرد سنّی از ایران به ترکیه عثمانی.

    علت اصلی که بعضی ها ترک زبان شدن آذربایجان را با حمله و استیلای مغول مربوط میدانند این است که حدود نصف ارتش مغول عبارت از ترک ها (بیشتر اویغور ها و قزاق های امروزه) بودند. در دوره تیمور نیز اغلب سربازان ارتش تیمور و جانشینان او ترک های چغتای (چاغاتای یعنی اوزبک امروزه) بودند. منطقه تمرکز مغول ها و ارتش آنها (از جمله سربازان ترک) و سپس تیموریان و حتی مرکز سیاسی و پایتخت آنها در آذربایجان و تا حدی همدان بوده است.

    بخصوص اردوی مغول که بخودی خود جمعیت بزرگی نبود طبق عادت آن سده ها جوانان مناطق فتح شده را اسیر کرده به لشکر خود اضافه میکرد. آنها یا کشته میشدند و یا ناچار بودند با وعده زنده ماندن و حتی غارت و یغما به اردوی مغول بپیوندند. بیشتر ترکانی که به این صورت به ارتش مغول پیوسته اند نه ترک های جنوبی و غربی اوغوز و ترکمن بودند که آذربایجانیان زبان آنها را گرفته اند. نیروهای ترک زبان مغول و تیمور بیشتر ترک های شرقی (قپچاق، اویغور و تا حدی چغتائی) بودند. از این نظر هم این استدلال که لشکر مغول زبان ترکی را در آذربایجان رایج نمود چندان منطقی بنظر نمیرسد.

    اسکان ترک زبان ها اعم از قبایل کوچی زمان سلجوقیان و بعد و یا سربازان مغول و یا تیموراساسا در آذربایجان (هم جنوب و هم شمال ارس)، تا حدی همدان، آناطولی (ترکیه کنونی) و شمال عراق امروزی بوده است.

    بخشی ازاقوام ترک زبان و بخصوص ترکان اوغوز («غز») نیز تحت فشار حملات مغولها و با فرار از دست آنها رو بسوی ایران و آسیای صغیر گذاشته اند یعنی خود آنها مورد تاخت و تازمغولها بوده اند. بقیه قبایل و یا سربازان ترک که در مناطق مختلف ایران (از جمله کرمان و سیستان، اصفهان، شیراز وخوزستان) پراکنده شده اند یا با مردم محلی و زبان و فرهنگ آنان آمیخته استحاله شده اند و یا به زندگی منفرد و قبیله ای – عشایری خود (مثلا قشقائی ها) ادامه داده اند.

    از این جهت این ادعای شعار گونه که «مغول ها به زور شمشیر ترکی را به مردم آذربایجان تحمیل کردند» درست نیست.

    ثانیا ما میدانیم که مثلا در زمان شاه اسماعیل صفوی مردم سنی مذهب تبریز و بغداد را کوشش کردند به زورناچار به قبول مذهب شیعه کنند اما هیچ گونه شواهد و روایات معتبر تاریخی در دست نیست که زبان مردم هم به زور شمشیر تغییر یافته باشد. حتی بر عکس، از غزنویان تا صفویان و بعد، همه سلسله ها و حتی خود سلاطین ترک زبان شخصا در ترویج و تشویق زبان و فرهنگ فارسی پیشقدم بوده اند. از این جهت این ادعا که ترکی به زور به مردم آذربایجان تحمیل شده مدلل جلوه نمیکند.

    سربازان ترک از شاه اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا ایلخانیان در خدمت هر گونه پادشاه از هر قوم و نسب بوده اندو سپس خود در ماوراءالنهر، ایران، آسیای صغیر،عراق؛ سوریه و مصر حاکمیت های خود را بر پا کرده اند.

    اما تغییر زبان آذربایجان و آسیای صغیر اساسا نه مربوط به سربازان و ارتش و حملات نظامی بلکه کوچ و اسکان مردم عادی یعنی قبایل ترک زبان و در عین حال منسوبین ترک تبار لشکر های مغول و تیمور بوده است که با مردم بومی جوش خورده به علت کثرت تعداد، زبان این مناطق را تغییر داده اند و گرنه از زمان سلجوقیان تا قاجاریان، نزدیک به 700-800 سال، اکثریت قریب به اتفاق حکام و سلسله های ایران ترک تبار و ترک زبان بوده اند اما زبان مثلا اصفهان و یا تهران و مشهد و هرات عوض نشده. بر عکس، هویت ایرانی و زبان و فرهنگ فارسی از خود فردوسی گرفته تا بعد پیوسته به دست و با کمک و تشویق حکام و پادشاهان ترک زبان تحکیم و تقویت یافته است.

    دوم:
    کوچ های اقوام غالبا درد آورند و باعث تغییرات بنیادی جوامع میشوند. کوچ اقوام در اروپا چند قرن قبل از کوچ ترک های آسیای مرکزی شروع شده بود اما شباهت های بسیاری بین این دو از نظر تغییرات در ساختار ملی، قومی و زبانی کشور هائی مثل بریتانیا ، آلمان و فرانسه از طرفی و ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) از طرف دیگر وجود دارد (به این مقاله نگاه کنید).

    اسکان قبایل ترک هم – البته در مقیاسی بمراتب کمتر از مغول ها – با قتل و غارت و خرابی همراه بود. مثلا از مقاله ژان اوبن («گزارش ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»1989) که مبتنی بر «صفوه الصفا»ی ابن بزاز (حدود 1350 میلادی) و بعضی آثار دیگر نوشته شده به روشنی بر میاید که قبایل ترک زبان و سربازان لشکر ایلخانان نیز مشغول تاراج و ضبط اموال و زمین مردم بومی بوده اند.

    اوبن از نظر جغرافیائی بر مثلث اردبیل – میانه – سلطانیه تاکید میکند. دو نکته مهمی که از مقاله اوبن (و فی الواقع از بررسی «صفه الصفا») بر میاید این ها هستند: یکم: در آن زمان یعنی حدود 1350 میلادی یعنی 660 سال پیش هنوز زبان مردم آذربایجان ترکی نشده بود اما تاثیر روزافزون واژگان و تعابیر ترکی و مغولی بر زبان مردم بومی بارز است . دوم: منسوبین لشکر ایلخانان (چه مغول و چه ترک) بعنوان نیروی نظامی حاکم مشغول تاراج دهات و شهر ها و استملاک اراضی و در عین حال تا حدی سکنی گزیدن در این منطقه بوده اند.

    برای درک بهتر این روند ها بد نیست یادآوری شود که مشابه این حوادث کمی قبل از این کوچ ها در زمان کوچ قبایل اوروپائی مانند ژرمن ها، لانگوبارد ها، آنگل ها و ساکسون ها اتفاق افتاده بود، مانند آنگل ها و ساکسون ها که ازقرون پنجم و ششم میلادی از آلمان و دانمارک و هلند امروزی به جزایر بریتانیای کنونی کوچ کرده و به بریتون ها کمک کردند تا پیکت ها و اسکوتی ها را مجبور به عقب نشینی به اسکاتلند و ایرلند کنونی کنند ولی با این ترتیب آنگل ها و ساکسون ها مُهر قومیت و زبان خود را بر بریتون ها و ملت کنونی «انگلیس» هم زدند.

    اما برخلاف مغول ها، ترک ها آمده بودند تا بمانند، و ماندند و بخاطر همین هم با وجود تاراج و قتل و غارت و استملاک ها، آنها در نهایت با مردم محلی درآمیختند و در اکثر موارد با قبول زبان و فرهنگ مردم بومى به بخش لاینفک همین مردم تبدیل شدند. آنها در خوزستان و فارس و یا کرمان زبان و فرهنگ محلی مردم را در مقیاس وسیع پذیرفته با آنها «یکی شدند»، در آذربایجان و خراسان هم با مردم محلی درآمیختند و با آنها «یکی شدند» اما بخاطر کثرت تعداد، زبان آذربایجان و بخشی از خراسان کنونی را عوض کردند.

    آنها حکومت های ایران را تشکیل دادند ، ایران معاصر بعد از اسلام را بنیان نهادند و از آن حراست کردند وحکومت هایشان از غزنویان و سلجوقیان تا صفویه و قاجار نه تنها از همان 100-200 سال اولش «ایرانی شد» بلکه همان «ایران»ی شد که امروز همه از آن نام میبریم، همان «ایران» که از طغرل بیگ سلجوقی تا ناصرالدین شاه قاجار بنامش سکه میزدند، همان «ایران»ی که در مقابل عثمانی و اوزبک ها و بعد انگلیس و روس ایستاد. این همان کشور و ملت آمیخته و جدید و معاصر «ایران» با تمام رنگارنگی قومی و مذهبی و زبانی و ملی اش بود و هست.

    سوم:
    بعد از این آمیزش نژادی و قومی و زبانی و فرهنگی و تاریخی و ملی هزار ساله، همه اجزاء این آمیزش ، همه اقوام و مذاهب و زبان ها و فرهنگ ها، همه لباس ها و غذا ها و عادات قومی و محلی «مال» همین کشور، همین ملت شد. هیچکدام از نظرکلیت این کشور و ملت بیگانه و غریبه نیست. هیچکدام غیر خودی نیست. همه خودی و «مال ما» هستند. اما یکی اش فارسی زبان است، دیگری اش ترکی زبان و کردی زبان. یکی اش مسلمان شیعه است و دیگری اش مسلمان سنی و سومی اش اصلا مسلمان نیست.

    زبان آذربایجان پانصد تا هزار سال قبل عوض شده. زبان عراق و سوریه و ترکیه هم در 1000-1400 سال گذشته عوض شده. زبان ایالات متحده و تمام قاره آمریکا و استرالیا هم عوض شده، آن هم نه هزار سال پیش بلکه بمراتب مدت کوتاه تری قبل. زبان ایران کنونی هم سه یا چهارهزار سال پیش فارسی نبود. میگویند آریائی ها (ویا هر چه که اجداد چند هزار سال پیش ایرانیان کنونی را بشود نامید) چند هزار سال پیش از قفقاز و آسیای مرکزی به جنوب آمده و گروهی در جلگه ایران کنونی و عده دیگری در شبه قاره هند مسکون شده اند. احتمالا آنها هم چندان با صلح و صفا در جلگه ایران جایگزین نشده اند.

    حالا مردم آذربایجان برگردند و بعد از 500 سال و یا بیشتر زبان باستانی پهلوی یا تاتی را زبان مادری خود کنند؟

    ویا انگلیسی ها خود را از تاثیر 1500 ساله آنگلو ساکسون ها خلاص کنند، یا مصری ها به زبان مصری باستان و قبطی و یونانی برگردند و یا آمریکائی ها برگردند و زبان سرخ پوستان را صحبت کنند؟

    زبان مصریان چطور عربی شد و یا زبان آمریکائیان چطور انگلیسی و یا اسپانیولی شد؟ البته از نظر تاریخی دانستن اینها جالب است. اما نیت بعضی ها از طرح تحریک آمیز این سوال کشف و درک تاریخ نیست، ایجاد خصومت و نزاع بین اقوام یک ملت و مملکت است.

    در مقابل اتهامات و توهین و تحقیر نسبت به زبان و فرهنگ ترکی آذربایجان، عکس العمل قوم گرایان ترک آذربایجانی هم روشن و قابل پیش بینی است. آنها هم با خشم و خروش بی اساس و کودکانه ای نسبت به این قبیل «ادبیات توهین» و براى خلاصی از اتهامات «زور شمشیر» و «حمله مغول» بطور خنده داری ادعا میکنند که مردم این سرزمین همیشه و 4-5 هزار سال است که ترک زبان بوده اند (!) آنها هم ایران را با همه زبان و فرهنگ و تاریخش انکار و رد میکنند و خواهان جدائی ازخانه و کاشانه ای میشوند که اجداد مشترکشان هزار سال برای بنایش کار کرده اند.

    تاریخ چیز دیگری است، این قبیل نتیجه گیری های سیاسی که ناشی از نادانی و گاه غرض است چیز دیگری است.

    در اروپا و آمریکای لاتین و حتی مصر گفتیم مردم چگونه به دگرگشت زبان های باستانی خود مینگرند. در ایران هم بنظر نمیرسد که اندیشه ها و گروه های افراطی نژاد پرست آریائی و یا قومگرای ترک نمایانگر اولویت های روشنفکری، ذهنی و سیاسی ملت و یا دولت ایران باشد. اما بهر حال این قبیل هیاهو ها نه فقط آب را گل آلود میکنند بلکه این توان فی القوه را بخصوص در شرایط منطقه ای مانند خاورمیانه دارند که «سر موعد» به صلح و همزیستی مردم لطمه ای جدی بزنند.

    عباس جوادی

  • باز تکرار چرندیات توسط پرویز بهمن تاجیک و کاوه احمدی‌ نژاد را تانید شاهد باشید، هنوز این فلج مغزی دچار شدگان، نتانند ثابت کنند ( فهرست ولف ) اشتباه باشد و دامنهٔ لغات فارسی‌ فقط ۱۵۰۰ باشد، این در عالیست که دامنهٔ لغات انگلیسی‌ ۱ میلیون باشد، احمدی‌ نژاد کودن باید خود را تکرار کرده باشد، این جماعت خرفت نتانند حرفی‌ برای گفتن داشته باشند.

  • خاصیت گاو نشخوار کردن باشد، خاصیت پرویز بهمن تاجیک و کاوه احمدی‌ نژاد نیز نشخوار چرندیات باشد که به اسم تاریخ فارس نشخوار میکنند، این گاو‌ها نشخوار کن نتانند ( فهرست ولف ) را فهمند که گفت باشد اگر فردوسی و شاهنامه یال و کوپال این زبان بی‌ ریشه فارسی‌ را تواند تشکیل دهد، کّل لغات این شاهنامه فقط ۱۵۰۰ باشد. ( کتاب ولف ایندکس واژگانی آمده، که مولف از شاه نامه استخراج کرده است، شامل تمام لغات و ترکیبات و افعال و ضمائر و نداها و حروف اضافه و نام ها و صفات مندرج در شاه نامه ی فردوسی. چه گمان می کنید؟ ۸۳۰۰ نمونه است،(((((( ده درصد آن ها لغات شاذ و بی معنا است، نظیر آرغده و ازغ و بزخفج و بندارسی و تخش و تسوغ و کرغ و جرنگ و درقه.))))) ده درصد آن ها عربی است نظیر حاجت و حاصل و حدیث و حرب و حرص و حرمت و حسرت و حسد و حق و حکیم و و حکم و حمد و حور و حیدر. ده در صد آن فعل و مشتقات آن است. )))))بیست درصد آن اسم اشخاص و مکان و جانوران و کوه و دشت و بیابان و دیگر عوارض جغرافیا است. بیست و پنج درصد آن ترکیباتی است چون آتش افروز و آتش پرست و آتشکده و آتشدان و از این قبیل، که اجزاء آن چون آتش و افروز و پرست نیز به طور مجزا در فهرست آمده است. پنج در صد آن حرف است و ادات، مانند این و آن و ار و اگر و از و بر و مگر و چه و چون و چند. و در حاصل گرچه این بررسی در مواردی نمونه هایی را به سود انباشتن بیش تر لغت نادیده گرفته، اما کتاب فردوسی نیز چون لغت نامه دهخدا و هر منبع دیگر، در نهایت امر زبان فارسی را صاحب قریب ۱۵۰۰ لغت می کند، که هیچ پیوند ماهوی و به اصطلاح زبان شناسانه در میان آن ها نمی یابیم و چندان بی ریشه که به مفهوم کامل و رایج، گویا از زیر بته به عمل آمده اند!!! حالا هرکسی می تواند امکانات این زبان شیرین را با هر زبان دیگری که می داند و می شناسد، مقایسه کند

  • جالب اینجا باشد این جماعت خرفت از نسل احمدی‌ نژاد ادّعا کرده باشند ترکان را مغولان ترک کرده باشند، پس فارابی ترک، در اصل فارس بوده باشد، ابو علی‌ سینا ترک، در اصل فارس بوده باشد، برای ثابت کردن چرندیات و دورغ‌های خود نیز، سخا نامی‌ را پیدا کردند که تائیدی بر چرندیاتشان باشد، در پیام‌های بالا از پرویز بهمن تاجیک و کاوه نفهم تانید بئنید چگونه این نسل احمدی‌ نژاد وجود ترکان را به کّل تانند انکار کنند، انگار که ما که احمدی‌ نژاد کودن نشده باشیم خیلی‌ تانیم از دست داده باشیم. زبان بی‌ ریشه و ناتوان فارسی‌، در مقابل زبان توانای ترکی سجده کن.

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    ستایش فردوسی توسی آفریدگار شاهنامه، از پیام نیک جهانی اشو زرتشت بزرگ ایرانی:

    چو یک چند سالان برآمد بَرین
    درختی پدید آمد اندر زمین

    در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ
    درختی گُشن بود بسیار شاخ

    همه برگِ وی پند و بارَ اش خِرَد
    کسی، کو خرد پرورد، کِی مُرَد

    خجسته پِی و نام او زردُهَشت
    که آهرمن بدکنش را، بِکُشت

    به شاه کیان، گفت: پیام آورم
    سوی تو، خِرَد رهنمون آورم

    بی آزاری و جامِ می برگزین
    که گوید که نفرین به از آفرین

    بخور آنچه داری و اَندُه مَخَور
    که گیتی سپنج است و ما برگذر

    میازار کس را، ز بَهرِ دِرَم
    مکن تا توانی به تو کَس ستم

    ز چیز کسان دور دارید دست
    بی آزار باشید و یزدان پرست

    مجویید آزار همسایه گان
    بویژه بزرگان و پُرمایه گان

    به پاکی گرایید و، نیکی کنید
    دل و پُشت خواهنده گان مشکنید

    ز گیتی دو چیز است جاوید و بَس
    دگر هر چه باشد نماند به کَس

    سخن نغز و کردار نیک
    بماند چنان تا جهان است نیک

    ز خورشید و از آب و از باد و خاک

  • مقایسه ساختارها و قوانین فارسی و ترکی است. این کتاب به نوعی کتاب محاکمه الغتین حضرت امیرعلیشیر نوایی را به یاد انسان می اورد

    معمولا پایه هر زبان را افعال آن زبان و ریشه افعال یعنی فعل امر تشکیل می دهد.و می شود گفت که بقیه لغات و عبارات زبان از افعال گرفته می شود.

    زبان شناسان تونایی و قدرت و ماهیت یک زبان را با افعال آن زبان مطالعه و طبقه بندی می کنند

    زبانهایی که افعالش قانون پذیر و بدون استثنا باشند در بین زبان ها به عنوان زبان های قوی مطرح می شوند.

    در این میان زبان انگلیسی با حدود 100 فعل بی قاعده از 5 زبان قدرتمند جهان حساب می شود.

    نمونه بی قاعدگی در زبان انگلیسی

    حال / گذشته / نقلیgone / went / go

    در این میان زبانهای ترکی و عربی به علت قانون پذیری فوق العاده در صدر زبانهای قانونمند و قوی قرار می گرند.
    ولی تفاوت زبان ترکی با زبان عربی در این است که قوانین زبان ترکی از زبان عربی آسان تر هستند و در ضمن استثنا ندارند

    زبان ترکی در بین زبانهای دنیا از لحاظ فعل و قوانین فعلی تنها با داشتن یک فعل بی قاعده قوی ترین زبان دنیا محسوب می شود .معادل افعال بالا در زبان ترکی به ترتیب زیر می باشد.

    حال / گذشته / نقلی

    گئدیر (( gedir / گئددی ((geddi / گئدیردی ( ( gedirdi

    مشاهده می کنید که ریشه فعل در همه موارد ثابت است


    ((((((((((((((((((((((((((((((عدم وجود قوانین فعلی در فارسی))))))))))))))))))))))))))))))))))

    در این میان فارسی به علت قانونمند نبودن افعال در رده ضعیف ها به حساب میاید. نمونه بی قاعدگی در فارسی:

    حال / گذشته / نقلی

    می رود / رفت / می رفته

    همانطور که مشاهده می کنید در فارسی ریشه ثابت نمی ماند و در تبدیل ماضی به مضارع فعل به طریقی نامعلوم بدون هیچ قانون تغییر می کند.

    فارسی زبانی فقیر در زمان های فعلی

    به علاوه فارسی در زمان افعال نیز فقیر و ضعیف محسوب می شود و فاقد بسیاری از زمان ها می باشد. بطوری که حتی یکی از ساده ترین اشکال زمانی یعنی زمان آینده نیز وجود ندارد .برای رفع این مشکل در فارسی از فعل کمکی خواستن کمک می گیرند.

    مثال :

    انگلیسی:

    I will go

    ترکی:

    من گئده جَگَم( mən gedəcaqam )

    فارسی :

    خواهم رفت

    انگلیسی :

    I want go

    ترکی:

    گئدیمسه ییرم (Gedimsəyirəm) یا

    من ایستیرم گئدم( mən istirəm gedəm)

    فارسی :

    من میخواهم بروم


    عدم توانایی فارسی در مجهول و گذرا کردن افعال:

    در ضمن فارسی در افعال مجهول و گذرا کردن افعال مشکل اساسی دارد و توانایی این کار را ندارد

    مثال در مجهول کردن

    ترکی:

    سئومک (sevmək) >>سئویلمک (( sevilmək

    فارسی:

    دوست داشتن>>دوست داشته شدن که معنی و مفهومی ناقص دارد

    مثال در گذرا کردن

    ترکی:

    یاتماق yatmaq) >>) یاتیتماق ( ( yatitmaq
    اوخوماق ( oxumaq) >>اوخوتماق ( oxutmaq) >>اوخوتدورماق (oxutdurmaq)

    فارسی:

    خوابیدن>>خواباندن

    خواندن>>خوانداندن>>خواندانداندن

    که تبدیل به چیزی خنده دار می شود


    نبود فعل اسمی در فارسی:

    در فارسی چیزی به نام فعل اسمی وجود ندارد. فعل اسمی به فعلی گفته می شود که با اضافه شدن یک وند به اسم معنی اسم را به فعل تغییر می دهد. در فارسی برای رفع این مشکل از افعال کمکی استفده می کنند.

    مثال

    ترکی:

    قره( qərə)>> قره له مکqərələmək )>> ) قره لن مک(qərələnmək) >>قره لش مک (qərələşmək)

    فارسی:

    سیاه >>سیاه کردن >> سیاه شدن >>رفته رفته سیاه شدن

    فقدان قوانین فنوتیکی در فارسی

    زبان ترکی دارای قوی ترین قانون فنوتیکی یعنی قانون هماهنگی اصوات که اصوات را به اینجه و قالین تقسیم می کند است. در مقابل در فارسی قوانین فنوتیکی وجود ندارد و در اکثر موارد اصوات در افعال بشکل عامیانه بکار می رود

    مثال عدم قانون فنوتیکی در فعل امر

    در ایجاد فعل امر معلوم نیست که از کدام شکل بِ یا بُ استفاده خواهد شد

    رفتن>>بُرو

    مردن >>بِمیر

    آمدن>>بیا

    اجبار:

    گلمه لی دی Gəlməlidi >>باید بیاید

    گرک گله Gərək Gələ >> باید بیاید

    گلمه لی یدی Gəlməli idi>>لازم بوده که بیاید؟؟؟

    گلمه لی میش gəməlimiş >>؟؟؟


    به علت طولانی بودن این کتاب از ادامه بحث خودداری می کنیم . فقط در پایان مثال هایی از ساختار ها و قواعد فعلی زبان ترکی -که واقعا فوق العاده هستند- و ترجمه فارسی آنها-که بدون هیچ گونه قانون و شکل ساختاری هستند - آورده شده است که در اکثر موارد حتی در فارسی قابل معنی کردن نمی باشد .به تغییرات شکل افعال توجه کنید

    مصدر:

    گلمک ( gəlmək) >>آمدن

    امر:

    گلسین gəlsin>>بیاید

    التزام:

    گله ( gələ) >>بیاید؟؟؟

    نهی:

    گلمه( gəlməsin) >> نیاید

    مضارع اخباری:

    گلیر( gəlir) >> می آید

    مضارع اخباری استمراری:

    گلیری( gəliri )>> دارد می آید

    )مجبورا در فارسی از فعل کمکی داشتن استفاده میشود که از لحاظ معنی هیچ ربطی ندارد(

    حال در گذشته:

    گلیردی( gəlirdi) >> داشت می آمد

    ...............

    گلیرمیش gəlirmiş >>داشته می آمده؟؟؟

    ماضی:

    گلدی( gəldi) >> آمد

    ماضی نقلی:

    گلیپ (gəlip) >>آمده

    سوال ماضی نقلی:

    گلیپدی( gəlipdi) >> آمده؟؟؟

    ماضی بعید:

    گلمیشدی( gəlmişdi) >> آمده بود

    ماضی بعید استمراری:

    گلمیشیدی( gəlmişidi) >>...؟؟؟

    شرطی:

    گلسه( gəlsə) >> اگر بیاید

    آرزویی:

    گلئیدی (gəleydi )>>ای کاش بیاید

    توانایی1 :

    گلر( gələr) >> می تواند بیاید

    توانایی2 :

    گله بیلر ( gələ bilər) >>می تواند بیاید

    عدم توانایی:

    گلنمز ( gələnməz) >>نمی تواند بیاید

    گلنمزیمیش ( gələnməzimiş) >>نمی توانسته که بیاید؟؟؟

    ...........

    گلنمیین( gələnmiyən) >>... ؟؟؟

    آینده1 :

    گلجاق( gələcəq)>> خواهد آمد

    آینده2 :

    گلجاقدی ( gələcaqdı) >>می خواست بیاید؟؟؟ >>ایستیردی گلسین ( (istirdi gəlsin

    آینده در گذشته:

    گلجاقیدی (gələcaqıdı)>>می خواست بیاید؟؟؟

    آینده :

    گلجاقیمیش ( gələcaqımış)>>می خواسته بوده که بیاید؟؟؟

    ...:

    گلنمیه جاقیمیش gələnmiyəcaqımış)>>) نمی توانسته بخواهد بیاید؟؟؟

  • اين مرد يكي از خانهاي عشيره ايي قبيلهء ساپي مي باشد كه در عمرش هرگز خودرا نشسته ونمي شويد

  • احمدی‌ نژاد خرفت پرویز بهمن دوباره چون گاو در حال نشخوار کردن شعری ظاهر شده باشد. این خرفت نتاند بفهمد زبان فارسی‌ بی‌ ریشه است، من تانم اینجا هزاران واژهٔ بیارم که ریشهٔ ترکی داشته باشند و در فارسی‌ کاربرد داشته باشند. پرویز بهمن خرفت تانید ثابت کنید زبان فارسی‌ فزونتر از ۱۵۰۰ واژه داشته باشد؟ خلاف ( فهرست فریتس ولف ) ثابت کن احمدی‌ نژاد کودن

  • پنجم دیماه سالروز درگذشت آموزگار نیک ایران و جهان اشو زرتشت بزرگ:
    «زره‌توشترهه سپتی‌تامهه اش‌انو فروشیم یزمیده»
    بر فروهر پاک اشوزرتشت اسپنتمان درود باد
    درگذشت اشو زرتشت بزرگ ایرانی در گاهشماری ایرانیان تبارمند پنجم دیماه است این روز را روز خورایزد میگویند. به نوشتار برخی از نوشته‌های اوستایی اشو زرتشت خردمند در شهر بلخ بسر میبرد و در آتشکده شهر بلخ به راهنمایی و آموزش مردمان سرگرم بود و این هنگامی بود که گشتاسب کیانی، فرمانروایی آن سامان را بر دوش داشت. گشتاسب و پسرش اسفندیار از بلخ که پایتخت آن زمان بود بیرون رفته بودند و فرمانروای تورانیان ارجاسب، که دشمن دیرینه ایرانیان بود از زمان بدست آمده سود برد و توربراتور فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار به ایران فرستاد. لشگریان تورانی، دروازه‌های شهر بلخ را با همه دلاوریهای ایرانیان در هم شکستند و هنگامیکه اشو زرتشت ایرانی با لهراسب و گروهی از پیروانش در آتشکده بلخ به نیایش سرگرم بودند یورش آوردند و وی را کشتند. از زندگی پر بار ایشان ٧٧ سال میگذشت.
    اشوزرتشت سراپای وجودش را فدای راستی کرد. اشوزرتشت با افشاندن جان خود به ما درس پایمردی، باورمندی، دلیری و از خودگذشتگی داد. چه تنها راست بگوی، اگرچه تکه‌تکه شوی و جان بر سر راستی نهی. ما در روزی که آن وخشور جان‌ فدای راه اشا(راستی) شد، اندوهگین نمیشویم و در جداشدن او از ما شیون و زاری نمیکنیم زیرا کوشش آن وخشور از برای آن بود تا ما آدمها شادی افزاینده و اهوراداده را باور کنیم. ما در روز جان‌باختن اشوزرتشت میکوشیم تا با روان و فروهر تابناک آن وخشور در شادیهای زندگی هم‌پیوند و هم‌بهره، و در راه اشا همازور ‌شویم. پیام مینوی اشوزرتشت تا به جاودان در اندیشه و مهر او همواره در دلهای ما جای خواهد داشت.
    هزاره‌هاست كه از این رخداد میگذرد و بیگمان باید بود بر گذر زمان. اما آنچه در این میانه، بوده، هست و خواهد بود و یاد اشوزرتشت و نامش را تاكنون ماندگار كرده، پیامی است كه برای جهانیان داشت. اشوزرتشت از خدای خرد گفت كه یكتا بود و بی‌همتا، هستی‌بخش و دانا. خدایی كه اهورامزدا می‌نامیدش. اهورامزدایی كه در خرد خود، جهان را آفرید و آفرینش را هنجار داد. سرور دانایی كه همه‌ی آفریدگان را به نیروی دانایی و كاردانی خود می‌آفریند، نگاه میدارد و به هنجار میرساند؛ خداوند جان و خرد.
    یاد و نامت بزرگ مرد خردمند جهان همیشه جاودان است و در اندیشه ی مردمان نیک میماند و همواره دلهای مردمان نیک برای راستی و درستیهای تو می تپد.

    ای پاکمرد وارسته ای جاودان آموزگار اهورایی
    اخگری بی افروز بر این تاریکی سرزمینمان
    ای جاودان آموزگار نیک ، ای زرتشت آریایی
    روشنایی را هویدا کن بر دل سیاه شده ایرانزمین
    ای که سروده ها و آموزهای نیکت دلنشین است
    ای که در آن آزادگی و آبادانی , برابری و خردمندیست.
    میستایم اندیشه و گفتار و کردار نیکت رانیکخوی ایرانی.
    ***********************************
    سروده فردوسی توسی در شاهنامه هنگام یورش ددمنشانه تورانیان:

    از آنجا به بلخ آمد سپاه / جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه

    نهادند سر سوی آتشکده / بر آن کاخ و ایوان زرآژده

    همه زند و اّستا همی سوختند / چه پر مایه تر بود بر توختند

    ورا هیربد بود هشتاد مرد / زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد

    همه پیش آتش بکشتندشان / ره بندگی بسر نوشندشان

    ز خونشان بمرد آتش زردهشت / ندانم چرا هیربد را بکشت.

    درود بر روان پاک و سپنتایت نیک مرد اندیشمند و فرزانه
    (برداشت از: برگه اشو زرتشت خردمند و کورش بزرگ) — ‏با ‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‏بیتا آپادانا‏، ‏پاپک خرمدین‏‏‏ و ‏پاینده ایران‏‏.‏

  • خرد خود را از خدای جان و خرد ایرانی، اهورامزدا که در همه ی نیکیهاست بگیر.
    آموزه های نیک و شاد زندگی را با اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک از آموزگار نیک ایرانی، زرتشت خردمند بگیر.
    شکوه و بزرگی ایرانی را از ابر مرد نیک ایرانی، کورش بزرگ بگیر.
    آزادگی و برابری ، آبادانی و پیشرفت، مهرورزی و شادمانی ، دوستی و آشتی با جشنهای زیبا را در فرهنگ نیک ایران زمین جستجو کن و فرا بگیر.
    اندیشه شما همیشه نیک و پاک
    گفتار شما همیشه نیک و شیرین
    کردار شما همیشه نیک و همیشگی
    تن شما همیشه تندرست و سالم
    روان شما همیشه شاد و آرامش
    دل شما به یک رنگی چون سپید
    درازای زندگانی و سالهای زندگی همیشه به درازای شب چله
    جشن زیبای شب چله شما خجسته و شادباش
    (برگه: فرهنگ نژاده ایران کهن - خسرو پاسارگاد) — ‏با ‏‏‏پاپک خرمدین‏، ‏بیتا آپادانا‏‏ و ‏‎Khosro Pasargad‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 21, 2013

  • جشن شب چله خجسته باد
    همانندیهای شب چله ایرانی با جشن کریسمس فرنگی:
    بسیاری از آیینهای جشن کریسمس فرنگیها برگرفته از فرهنگ باستانی ایران کهن است. کليسا به پیروی از زایش مهر در باور باستانی ایران، زادروز عيسا مسيح را در ۲۵ دسامبر میگيرد اما از نوشته های نسک انجیل چنین بر میآيد كه زایش عيسا مسيح در بهار یا پاییز بوده است. سروی كه برای عيسا تزیين میكنند همان سرو برافراشته آیین مهر ایرانی است كه شب چله با دو رشته زرین و نقره ای به نماد ماه و خورشيد تزیين میشده است.
    واژه دسامبر به چم ماه دهم است كه در سالنامه میلادی، ماه دهم دسامبر نیست وانگه با گاهشماری ایرانی هماهنگ است. سان دی (يكشنبه) كه روز مقدس مسيحیان است به چم روز خورشيد و واژه دی در انگلیسی به چم روز، از واژه دی به چم آفریدگار در اوستا و از ديماه گرفته شده است که هنگام سر زدن خورشید جوان است. جورابهايی كه بابا نوئل در آن ارمغانی میگذارد همان جورابهايی است كه در شمال ایران بچه ها برای هديه گرفتن به درِ خانه ها ميبرند. دودكشی كه بابا نوئل از آن پایين میآيد همان روزنه ای است كه روستاهای كُرد نشين و شمال كشور هنوز هم روی بام خانه ها دارند و شالی را از آن به پایین میفرستند كه آنرا به شال ببندید. جامه سرخ رنگ بابانوئل رخت مهر ایرانی و سرخ رنگ است، سرخی آسمان به هنگام آمدن و رفتن خورشید و سورتمه آن گردونه مهر است.
    غسل تعميد هم بر گرفته از شستشو در آیين مهرایرانی است. كُنده ای كه شب کریسمس در شومينه ها میگذارند و به آن yole log میگویند كنده ای بوده كه ایرانیان در شب چله میسوزاندند و همه دور آن گردآمده شادی و پایکوبی میکردند. بسیاری از اینگونه ویژگیها برگرفته ازباورهای شب چله باستانی ایران است، کریسمسی كه هم اکنون با شکوه فراوان در اروپا و آمریکا جشن گرفته میشود و از نظر بازرگانی سود فراوانی را برای جهان غرب به ارمغان آورده است.
    آیینی جز ماندگاری فرهنگ و باورهای کهن ایرانی نيست. باید بی اندیشیم که بر ما ایرانیان چه گذشته است که از جشنها و سنتهای باستانی خود بیگانه شده ایم. شایسته است تا بر شکوه باورهای نیاکان خود باورداشته باشیم. (کورش نیکنام)
    بیدار شو ایرانی زیرا که جشنهای نیک و شاد ایرانی را از تو گرفتند و بجایش دین پلید تازی را با سوگورای و فرومایگی و... را در سرزمینت گسترش دادند. برخیز تکانی بخور برخیز و جنبشی داشته باش — ‏با ‏‏‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏، ‏‏بیتا آپادانا‏، ‏‎Kasra Niknam‎‏‏‏، ‏‏‏‎Avesta Haghshenas‎‏، ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏، ‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏پاینده ایران‏‏‏‏ و ‏‎Arash Fa‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 21, 2013 · ویرایش شده

  • پرویز بهمن خرفت از نسل احمدی‌ نژاد کودن در پیام بالا به تورانیان، ترکان و مغولان تاند الام جنگ داده باشد، ولی‌ این مغز گاوی نتاند خلاف ( فهرست فریتس ولف ) را ثابت کرده باشد که زبان بی‌ ریشه فارسی‌ فقط ۱۵۰۰ لغات داشته باشد، کودن بجای اعلان جنگ به تورانیان، ترکان، مغولان به ( فهرست فریتس ولف ) تانید اعلام جنگ داده باشید؟ زبان بی‌ ریشه و ناتوان فارسی‌ در مقابل زبان توانای ترکی سجده کن.

  • چله زیباترین سرود ایرانی، در ستایش روشنایی و دلداگی:

    از هزاران سال پيش، مردمان ایرانزمین آخرین شب زمستان هر سال را تا دمدمه های بامداد بیدار مانده اند تا گواه زایش و تابش خورشید باشند همان سرچشمه ی زندگی که نام دیگرش را «مهر» نهاده اند. ستایش خورشید، در شب زایش میترا، در کنار سروی که با پارچه ها و سنگهای رنگارنگ زینت میشد، یکی از با ارزش ترین خوی ایرانیان دوران باستان بوده است. در آن روزگاران هنوز رازهای وجود خورشید و ماه و دیگر پدیده های طبیعی برای انسان پیدا و نمایان نشده بود، و ایرانیان نیز چون مردمان دیگر سرزمینها خدایانی خود ساخته داشتند خدایانی که بر همه ی عناصر طبیعیت فرمانروایی میکردند و آدم چاره ای نداشت تا برای گریز از اندوه، تاریکی، سرما و سختیها (چه در شکل فیزیکی و چه در شکل عاطفی وحسی) به آنها پناه برد.
    پی بردن به رازهای طبیعت و گذار از دوران خدایان استوره ای زیانی به پیوندهای ایرانیها با عناصر طبیعت نزد. زیرا در فرهنگ ایرانی و بیگمان آموزه های زرتشت، ایرانی، عشق و ارج به آب و خاک و درخت و رود و کوه گذاشتن است و پاسداشت آنها از خويشکارهای هر آدمی به شمار میآید.
    از آنجا که بیشتر آیینها و سنتهای ما شایستگی به روز شدن داشته و با دگرگونی زمان و زمانه همگام بوده اند و میتوانسته اند در هر هنگام با خواستها و امیدهای مردمان پیوند داشته باشند ستایش خورشید و روشنایی و مهر نيز با گذر زمان دمساز شده و در جان و اندیشه هر ایرانی جا خوش کرده و ماندگار گشته است بی پروا به همه ی ناسازگاریهای فرومایگان تیره دلی که در درازای تاریخ، به هر بهانه ایی اینگونه جشنها و آیینهای زیبای ما ایرانیان را «کفر» میدانسته اند.
    افسوسانه، در سی و چهار سال گذشته نیز حکومت مذهبی در ایران تاب پذیرفتن جشنهای ناب ایرانی را نداشته است. گردانندگان آن نه تنها به برگزاری این جشنها کمکی نکرده و نمیکنند و نه تنها نمیخواهند که آنها را همچون جشنهای ملی ايران برای ثبت در فهرست جهانی به یونسکو بشناسانند وانگه کوشش داشته اند که با زدن برچسبهایی بیخردانه، مردمان ساده را وادار کنند که از برگزاری این جشنها دست بکشند.
    ولی از آنجا که جشنهای ایرانی ما از میان مردم برخاسته و گوهر زمینی بودن شان، بهمراه مهربانی و عشقی که در آنها موج میزند، از آنها نمودهایی ضد تبعیض ساخته، همچنان باره نگر و گرایش همه ی مردمان، با هر گونه دین و مرام و باوری باقی مانده اند.
    «چله» یکی از این جشنهاست که همچنان و اکنون چه بسا که بیش از گذشته در کانون دلبستگی ایرانيان قرار دارد چرا که تاریخ نشان از آن دارد که همواره در دورانهای سخت مردمان ایران بیش از همیشه بر نبر دلیرانه ی لشگریان روشنایی و مهراندیشی با قشون تاریکی و مرگ اندیشی توجه نشان داده اند، با این امید و باور که: پیروزی لشگریان مهر و رسیدن جهان و جهانيان به پایان همه ی جنگها، رنجها، تبعیضها و تاریکیها کاری گریز ناپذیر است.
    فراموش نکنیم که جشن شب شکن ِ«چله» از اندک جشنهای زمینی است که این پیام امروزی و تکیه داده بر حقوق بشر را با خود دارد که: تنها شادمانی و عشق نمودهای روشنایی و شایسته ی زندگانی انسان اند. (زندگی تان روشن و شب چله تان خجسته باد. شکوه میرزادگی از سوی بنیاد میراث پاسارگاد).

    مهر رخشا نکوترین چهر است‌
    شب چله زایش مهر است ‌
    چونکه از روز نخست دیماه‌
    روز گردد بلند و شب کوتاه‌
    جشن زیبا، نیک و شاد ایرانی جشن شب چله بر شما خجسته و فرخنده باد. برگه - فرهنگ نژاده ایران کهن — ‏با ‏‏بیتا آپادانا‏ و ‏پاپک خرمدین‏‏.‏

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    جشن های نیک و زیبای ماهانه ایرانیان:
    جشن دیگان
    جشنهای چهار گانه دیگان
    واژه دی در در ایران باستان به چم دادن و آفریدن و ساختن و بخشودن است و دادار در پارسی از همین ریشه است روز هشتم و پانزدهم و بیست وسوم هر ماهاز گاهشمار زرتشتی (۲دی و۹ دی و ۱۷دی به سالنامه امروزی ) بنام دی است و برایپی بردن و شناخت این سه روز از یکدیگر هر یک از اینها را با نام پس از خودش میخوانده و دی بآذز دی بمهر و دی بدین میگویند چم این سه روز را برای باز شناختن به روز پس از خودش نسبت میدهند.
    همچون آِنکه میدانیم روز نخست هر ماه هرمزد یا اورمزد میباشد که نام آفریننده جهان است پس بدینگونه روز نخست (۲۵ آذر به سالنامه امروزی)و هشتم و پانزدهم و بیست وسوم دیماه بنام خداوند است و چون نام ماه و روز یکی میشود هر چهار روز جشن است و خود ماه هم که به چم خداوند است این جشنها را جشن اورمزد و سه دی گویند یعنی نخستین در اورمزد روز و سه دیگر در سه روزی است که هر سه دی نام دارد.
    روز اورمزد(نام خداوند) از دیماه: نخستین روز دی ماه باستانی/۲۵ آذر ماه خورشیدی
    روز دی بآذر از دیماه: هشتمین روز دی ماه باستانی/۲ دیماه خورشیدی
    روز دی بمهر از دی ماه: پانزدهمین روز دی ماه باستانی/۹ دی ماه خورشیدی
    روز دی بدین از دی ماه: بیست و سومین روز دی ماه باستانی/۱۷ دی ماه خورشیدی
    درود به روان و فروهر پاک پدران و مادران زرتشتی که در این ۳۷۰۰ سال و اندی که از تاریخ دین بهی گذشته با جانفشانی و فداکاری این جشنها و سنتهای نیک را پاسداری کرده و به ما رسانده اند و این خویشکاری ما است که آنرا به همانگونه که است به دست فرزندانمان و آیندگان برسانیم.
    ’’ بزرگوار و نیکوکار و پیروزگر باد مینوی داداراورمزد رایومند و خردمند، از همه چیز آگاه، دانا، توانا، تواناکننده، آمرزیدار، آمرزش دهنده، بخشاینده، بخشایش گر، دادار همه نیکیها، دهنده همه نیکیها، بازدارنده همه بدیها، پر از فروغ، نیکوکار، بسیار سترگ، پیروزگر، چاره ساز، زورآور، نورانی، آفریدگار، فریادرس، شادی بخش، نامدارترین نامدار، فرمانروای فرمانروایان، نیکوکارترین نیکوکاران، سرورهمه دینداران و دین آوران، چنین باد چنین تر باد.
    خشنود نمودن اهورامزدا و خوارنمودن انگره مینو(اندیشه بد) بهترین کارها است برابر اراده نیکوکاران فرا ستاییم اندیشه های نیک، گفتارهای نیک و کردارهای نیک را با اندیشه های نیک و گفتارهای نیک و کردارهای نیک من میپذیرم همه نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری را. ’’
    اورمزد یشت، خرده اوستا
    با سپاس از داریوش بهرامی


    خرم روز روز نخست از ماه دی است و به فراخور برخورد نام روز با نام ماه که نام خداوند نیز بود در ایران باستان جشن گرفته میشد. روزی بزرگ بود مشحون از آداب و مراسم دینی و غیر دینی. زرتشتیان به ویژه پارسیان این روز را بسیار ارج شمرده و آنرا دی دادار جشن مینامند. ابوریحان بیرونی می وید دیماه را خُورماه نیز میگویند و روز یکم ماه را خره‌روز یا خوره‌روز نامند.
    دی صفت میباشد از مصدر «دا» به چم دادن و ساخت و آفریدن و به چم دادار و آفریدگار است و در نامه‌های اوستایی بیشتر بجای واژه اهورامزدا بکار رفته است. اگر با نام سی روز ماه نگر کنید، خواهید دید که روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم هر ماه بنام دی (روز) نام‌گذاری شده که برای تمیز آنها از یکدیگر، هر یک به نام روز بعدش خوانده شده‌است و اورمزد که آن هم نام خداوند میباشد. بدین گونه اورمزد، دی به آذر، دی به مهر و دی به دین بنابراین در ماه دی چهار روز به نام خدا نامیده شده‌است. کسانی چون نیبرگ و کریستن سن بر آنند که این بخش و نامگذاری دلالت بر آن دارد که در گاه‌شماری و سالنامه اوستایی نیز هفته وجود داشته‌است یا به هر روی ماه را به چهار بخش بخش میکرده‌اند در مواضعی که نام خداوند یا صفت وی تکرار میشده اما به این نظر خرده گیری و انتقادهای بسیاری شده و باره پذیرش نگرفته‌است.
    آخرین شب آذر ماه بلندترین شب سال و آخرین روز آذر در سال درست شمسی و کوتاه‌ترین روز سال است. پیروان آیین مهر روز یکم دی را روز زایش خورشید میدانستند چون از این روز به تدریج خورشید بیشتر در آسمان میپاید و شبها کوتاه‌تر و روزها بلندتر میشود. ایرانیان سال را در دوره‌ای از دورهای تاریخی خود از آغاز زمستان و ماه دی یا روز خورشید و ماه خداوند آغاز میکردند و در واقع نوروزشان بود


    دیماه
    یکم دی/ اورمزد روز
    از گرامی‌ترین روزهای ایرانیان به نام «خرم‌روز/ خور‌ روز (خورشید روز)» یا جشن «نود‌روز» (نود روز تا نوروز).
    آغاز سال نو در برخی گاهشماریهای ایران باستان که هنوز نیز در پامیر و بدخشان بکار گرفته میشود. دیده شدن خورشید در این روز نه تنها «زایش خورشید» (← سی‌ام آذر) را نوید میدهد، وانگه آغاز روز، ماه، فصل و سال جدید نیز بوده است.
    همچنین هنگام جشنی با نام «آب نو» در آذربایجان همراه با تعویض آبِ آب‌انبارها با آبِ تازه و با مراسمی همگانی.
    پنجم دی/ سپندارمذ روز
    جشنی همراه با بازار عمومی در سُـغد باستان.
    یکم، هشتم، پانزدهم و بیست و سوم دی
    چهار جشن منسوب به «دی/ دادار» (خداوند/ هرمزد). کوشیار گیلانی در «زیج جامع» این روزها را «دی جشن» مینامد.
    چهاردهم دی/ گوش روز
    جشن «سیر سور»، جشن گیاه‌خواری و به ویژه خوردن سیر. و نیز روز چیرگی دیوان و کشته‌ شدن جمشید‌شاه در گفته های ایرانی. (در شـاهنامه فـردوسـی نیز پـدیده گوشتخواری پس از جمشید رواج میبابد.)
    پانزدهم دی/ دی به مهر روز
    جشنی همراه با ساخت تندیسها و پیکرتراشیهایی به ریخت آدم و گاه سوزاندن آن. در برخی متون از این روز بنام «بتیکان» یاد شده است که شاید ریخت دگرگون شده «دیبگان» است.
    شانزدهم دی/ مهر روز
    هنگام جشن «درامزینان» یا «کاکتل/ کاکثل» در متون ایرانی. جشنی بسیار کهن و استوره‌ای و ناشناخته که نامهای گوناگون آن پیوند با «درفش کاویان» و «گاو کتل/ گاو درفش» را نشان میدهد. در این دستنها «فریدون» نیز جایگاه بارزی دارد و میدانیم که در باورهای کهن، پیوندهای بسیاری میان فریدون و گاو وجود دارد (مانند پرورش فریدون بدست «گاو پُـرمایه/ بَـر مایه» و گرزه «گاو سر» فریدون). گونه‌های گوناگون نامهای این روز و این مراسم، همانند بسیاری از دیگر نامهای کهن، نشانه دیرینگی این آیین و فراموش شدن گونه بنیادی نام آنست. این روز شایددر پیوند با دیده شدن صورت فلکی «گاو/ ثور» نیز بوده است.
    بیست‌و‌سوم یا بیست‌وچهارم دی/ دی به دین روز یا دین روز
    برابر با سیزدهم ژانویه و جشن تیرگان ارمنیان ایران. (برگرفته از انجمن زرتشتیان آلمان)
    جشن دیگان بر شما فرخنده و شادباش — ‏با ‏‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏، ‏‏بیتا آپادانا‏، ‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏پاینده ایران‏‏‏‏ و ‏‎Arash Fa‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 19, 2013 · ویرایش شده
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏69‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    29 shares

    Simin Tahamtani

    پسندیدم · پاسخ · 8 · در تاریخ ‏دسامبر 19, 2013‏ و ساعت ‏16:39‏

    Ario Persian جشن دیگان بر شما هم فرخنده و شاد باشد

    عالی‌ بود. سپاس♥♥♥
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 20, 2013‏ و ساعت ‏13:37‏

    Shahram Javadi شب چله تون خجسته....
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 21, 2013‏ و ساعت ‏08:58‏

    Optimum Nutrition Iran باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.پادشاه فصلها پائیز ..(مهدی اخوان ثالث)
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 20, 2013‏ و ساعت ‏22:50‏

  • برگزاری آیین سدره پوشی در شهر برلین در کشور آلمان:

    انجمن بزرگ بازگشت با همازوری انجمن زرتشتیان آلمان یک آیین سدره پوشی را برای گروهی از دوستداران دین بهی‌ در شهر برلین در آلمان برگزار نمود. آیین سدره پوشی در مانتره سپند روز از آذر ماه سال ۳۷۵۱ مزدیسنی در شهر برلین برگزار گردید. در این آیین اشوی یک بانوی لهستانی همراه با گروهی از ایرانیان دوستدار دین بهی‌، سدره پوش گردیدند.

    Sedreh Pooshi/Navjote in Berlin,3751 Mazda Yasni

    Bozorg Bazgasht Organization in cooperation with Zarathushthrian Association of Germany held a group Sedreh Pooshi/Navjote in Berlin, Germany on Manthra Sepand day of Azar Mah in 3751 Mazda Yasni (Saturday 14.Dec.2013).
    Some Iranians along with a Polish lady joined Zarathushti faith by being initiated in the ceremon

  • هر روزی که نام ماه و روز با یکدیگر برابر میشود ایرانیان باستان جشن میگرفته‌اند. امروزه نیز زرتشتیان این مراسم‌ها را انجام میدهند.
    جشن فروردینگان = فروردین روز (۱۹) در ماه فروردین زرتشتی
    جشن اردیبهشتگان = اردیبهشت روز (۳) در ماه اردیبهشت زرتشتی
    جشن خردادگان = خرداد روز (۶) در ماه خرداد زرتشتی
    جشن تیرگان = تیر روز (۱۳) در ماه تیر زرتشتی
    جشن امردادگان = امرداد روز (۷) در ماه امرداد زرتشتی
    جشن شهریورگان = شهریور روز (۴) در ماه شهریور زرتشتی
    جشن مهرگان = مهر روز (۱۶) در ماه مهر زرتشتی
    جشن آبانگان = آبان روز (۱۰) در ماه آبان زرتشتی
    جشن آذرگان (آذرخش) = آذر روز (۹) از ماه آذر زرتشتی
    جشنهای چهار گانه دیگان = روزهای دی روز در ماه دی زرتشتی
    جشن اسفندگان = سپندارمذ روز (۵) در ماه اسفند زرتشتی.

    دیگر جشن‌های نیک و شاد ایرانی:
    اورمزد و فروردین ماه : جشن نوروز جمشیدی و آغاز بهار.
    خورداد و فروردین ماه : ششم فروردین ، جشن زادروز آموزگار نیک، اشوزرتشت خردمند.
    تیر و فروردین ماه : سیزدهم نوروز .
    تیر و تیر ماه : جشن تیرگان و روز آشتی میان شاه ایران و توران در زمان منوچهر.
    مهر و مهر ماه : جشن مهرگان و جشن پیروزی ایرانیان بر آژیدهاک به سرکردگی کاوه آهنگر و بر تخت نشستن فریدون.
    روز دهم بهمن ماه : جشن سده ، سدمین روز از زمستان بزرگ به یاد پیدایش آتش.

    گاهان بارها:
    در گاهشماری باستانی ٦ گاهانبار داریم که از جشنهای موسمی زرتشتیان بشمار میآیند. گاهان بار به چم گاه های بار و برپایی گاههای بار همگانی و مهمانی است. گاهانبار در اوستا یا اریه نامیده میشود که از واژه یاره آمده است و به چم جشن سال است. زرتشتیان در این شش روز انجمنهای مهمانی و داد و دهش برپا میکنند و بار همگانی میدهند و با خواندن نیایش، سپاس آفرینشهای اهورامزدا بجا میآورند.
    این شش روز گاهان بار بدینگونه هستند:
    Maidh-yo-zarem ، میدیوزرم گاه :
    از روز خور تا دی بمهر در اردیبهشت ماه. چهل و پنجمین روز از نخست سال.
    Maidh-yo-shema ، میدیوشهم گاه :
    از روز خور تا دی بمهر در تیر ماه ، صد و پنجمین روز سال.
    Paiti-shahem پیتی شهم گاه :
    از اشتاد تا انارام در شهریور ماه ، صد و هشتادمین روز سال.
    Aya-threm ایاسرم گاه :
    از اشتاد تا انارام در مهر ماه ، دویست و دهمین روز سال.
    Maidh-ya-rem میدیارم گاه :
    از مهر تا ورهرام در دی ماه ، دویست و نودمین روز سال.
    Hamas-path-maedem همس پت میدیم گاه :
    از اهنود تا وهیشتوایش گاه، در آخرین روز بَهیزَکی سال به چم سیسدوشست و پنجمین روز سال که وهیشتواشت گاه مینامند است.

    جشنهای فرَگَرد و گهنبار ، گاهانبار:
    روزهای یادبود هما روانان (درگذشتگان)
    روز اورمزد و تیر ماه : پرسه همگانی تیر ماه به یاد کشته شدگان جنگ.
    روز خور و دی ماه : روز درگذشت اشوزرتشت.
    روز اورمزد و اسفند ماه : پرسه همگانی اسفند ماه به یاد کشته شدگان جنگ.
    روزهای پرهیز از خوردن گوشت در هر ماه.
    در این روزها از هر ماه زرتشتیان از خوردن گوشت پرهیز میکنند.
    وهمن ، ماه ، گوش ، رام.

    هفته :
    هرچند در گاهشمار زرتشتی چیزی بنام هفته وجود ندارد و هر ماه به ٣٠ روز بخش میشود که هر روز نام خود را دارد ولی آیا میدانید نام روزهای هفته‌ فرنگی ، ریشه کهن ایرانی باستانی دارند؟!

    نام روزهای هفته در باستان بدینگونه بوده است:
    کیوان شید (شنبه) :
    نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که ساخته شده است از کیوان + شید . کیوان پس از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود که ٧٠٠ برابر زمین است. آنرا زحل نیز نامیده اند. شید نیز به چم نور و روشنایی است. از اینرو، روز نخست ایرانی داستان ابااختر روشن و نورانی را دارد.

    مهر شید (یکشنبه) :
    روز دوم از هفته مهرشید است که مهر آن به چم دوستی و مهربانی در پهلوی میتراست. مهر برگرفته شده از آیین ٧هزار ساله میترایی است. مهر همچنین ایزد سوگند و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید داستان پیمانی است که میان مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان بشمار میآمده است. شید نیز به چم روشنایی و نور میباشد.

    مهشید (دوشنبه) :
    مه بر گرفته شده از ماه است که این نیز از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیسهای آیین میترایی بوده اند که نشان از نیرومندی و پویایی جهان آفرینش دارند. سومین روز هفته در ایران باستان بنام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مهشید به چم ماه روشن و نورانی نام گذاشتند.

    بهرام شید (سه شنبه) :
    بهرام برگرفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از یک سو نام اختر وهرام است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده میشده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که اهورامزدا نیرویهایش را برای انجام در میان آدمیان میان ایزدان (فرشتگان) خود بخش نموده است تا آنان، آنرا برای مردمان پیاده کنند. از اینرو بهرام، ایزد پیروزی نامیده شده بود و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و چیرگی انسان بر بدیها و اهریمن نامگذاری شد.

    تیرشید (چهارشنبه):
    تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه میپنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای پاسداشت و نگهداری زیستگاه نامگذاری شده است.

    اورمزد شید (پنجشنبه):
    اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همگی داستان نیرومندی و توانایی پروردگار را دارند. این نام از واژه های پهلوی ارمزد، هرمزد، اورمزد، هورمزد، اهورامزدا، مزدا گرفته شده است . از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نامگذاری شده است. این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شبهای آدینه برقرار است و هنوز گمان مردمان ما بر این است که شبهای آدینه روز پیوند با خداوند و مردگان است.

    ناهید شید (آدینه):
    ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که ایزد آب قرار گرفته است. در اوستا آناهیتا بگونه دوشیزه ای بسیار زیبا، بلند اندام و اندامی تراشیده نام نهاده شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. بدینگونه، روز آدینه روز روشنایی آب و نشان بخشندگی و مهرورزی پروردگار نامگذاری شد.
    اینک با بررسی ریشه‌های این واژگان به این بر‌آیند ساده میرسیم:
    کیوان شید : شنبه
    Saturday = Satur + day
    Saturn = کیوان

    مهرشید : یکشنبه
    Sunday = Sun + day
    Sun = مهر، خور (خورشید)

    مهشید : دوشنبه
    Monday = Mon + day
    Moon = ماه

    بهرام شید : سه‌شنبه
    Tuesday = Tues + day
    Tues = god of war = Mars= بهرام

    تیرشید : چهارشنبه
    Wednesday = Wednes + day
    Wednes = day of Mercury = Mercury = تیر

    هرمزشید : پنج‌شنبه
    Thursday = Thurs + day
    Thurs = Thor = day of Jupiter = Jupiter = هرمز

    ناهیدشید یا آدینه : جمعه
    Friday = Fri + day
    Fri = Frig = day of Venues = Venues = ناهید

    (برگرفته از انجمن زرتشتیان آلمان)

  • نشخوار کردن چرندیات هزاران بار گفته شده نتاند خلاف ( فهرست فریتس ولف ) را ثابت کرده باشد که زبان بی‌ ریشه فارسی‌ ۱۵۰۰ واژه تاند داشته باشد. گاو هم نشخوار تاند کرد.

  • سروده‌ی زیبا از بانوی ارجمند هما ارژنگی درباره رهایی آذربایجان:
    آتور پاتکان- الا ای سرزمین آذر رخشان
    سر پاینده‌ی ایران
    که آتش‌ را نگهبان بوده‌ای در پهنه‌ی دوران
    تو از نوری- تو از دوری - زپشت پیر تاریخی
    تو مهد پاک زرتشتی
    همان یزدان‌شناس بخردی پرور
    که نیکی را فروغ بی‌زوال ایزدی داند.
    آتور پاتکان
    هنوز از لابه‌لای و تار وپود رفته‌های دور میبینم
    ز شهر شیز و آن آتشگه آذرگشسبت نور می‌تابد
    و بر دیوارهایش نقشهای شگفت و ناآشنا ز افلاکیان و خاکیان برجاست.
    تو آن نجد سرافرازی
    به دامانت سهند سربلند و چکادی آتشفشان داری
    دژ ضحاک و ساسان و فناسپ و دژها از باستان داری
    به روز نام و ننگت هم
    تو از هرمزد فرخ‌ها و فرخ‌زاد رستم‌ها نشان داری.
    آتور پاتکان، تو ماد بافر و جاهی
    همه ی مردمانت آریایی‌زاده و آزاده اندیش‌اند
    و درگسترده‌ی تاریخ
    زبانشان آذری و انگویشی از پهلوی بوده است.
    اگر چه بردل و جانت، ستم از ناکسان رفته
    و زخم خنجر ترک و تاتارت سینه بدریده
    ولی این ترجمانی ناروا باشد بیداد باشد
    زبان آذری را ترک نامیدن
    که ایران‌زاده هرگز جز که ایرانی نخواهد بود.
    آتورپاتکان، تو خاک شمس تبریزی
    همان خاکی که آن پیر شگفتی آفرینش خورشیدوش
    در دامنش رویید
    همان رندی که خشتش زیر سربودی و
    پا بر تارک هفت آسمان سودی.
    غریب عالم معنا -
    که مولانا- فقیه کهنه‌اندیش شکیبا را
    چو توفانی زبن برکند و در رقص و خروش آورد.
    آتور پاتکان -
    تو در گسترده‌‌ی دوران
    به هر شهر و به هر کویی
    بلا گردان ایرانی.
    چه گویم من ز تبریزت
    از آن سالار خیز آن خاک زرخیزت
    به یاد آرم از آن جنبش
    از آن هنگامه‌ی خونین
    از آن مردان جان برکف
    چو ستار و چو باقر یا خیابانی
    و یا زان سیل گمنامان
    که خون پاکشان شد خونبهای راه انسانی!
    زآذرماه یاد آرم ، من از آن آذر سوزان
    که چون بیگانه‌ی رسوا ، چو دزدی نابکار آمد
    سر آزاده اتاز پیکر میهن جدا سازد
    در آن غوغای جانبازی - چه توفانها به پا کردی
    تو با بیگانگان و دشمنان خانگی دیدم چه‌ها کردی
    کنون این مهد جانبازان‌
    آتورپاتکان - سر ایران
    مبادا بینمت تا یک نفس از پای بنشینی
    که دشمن در کمین است و فریبی تازه میجوید
    چنان روباه مکاری
    به راهی تازه می‌پوید
    جوانبخت کهنسالم
    ترا در پهنه ی گیتی ، هماره زنده میخواهم
    و تا هستی نفس دارد
    فلات پاک ایران را
    خوش و پاینده میخواهم

  • سروده و جستاری به فراخور روز آزادسازی آذرآبادگان و گریز اهریمنان در در ۲۱ آذرماه.
    زرتشت بزرگ و آذربایگان مهد زرتشت:
    میهن زرتشت یاران! چنگ چنگیز اوفتاد
    نسبت ترکی به فرزندان ایرانی که داد؟!

    مهد زردشت است آذربایگان ای یاوه گو
    اندرین استان نخواهی یافتن یک ترک زاد

    گر ز بیداد مغول گویند با ترکی سخن
    این سخن گفتن کجا کارایی دارد در نژاد

    آذر زرتشت پنهان گشته در این آب و خاک
    می زنند این نادانان بر آتش بنهفته باد

    نیست آذربایگان حلوا که با نیرنگ خورد
    هر که این آهنگ کرده او گلو گیر اوفتاد

    ١٠٠هزاران باقر و ستار دادت می زنند
    آنکه یابد دست بر این خاک از مادر نزاد

    ما که دلخون و غمین هستیم از جور و ستم
    که شما را میگذارد این چنین خندان و شاد

    گشته ایرانی همه آماده بر جنگ شما
    یک چنین جنگی ندارد مادر گیتی به یاد

    بیشه را خالی ز شیران دیده روباه دغا
    از برای کشتن بیچارگان دل بر نهاد

    مادران اندوه دیده کودکان بی پدر!
    زود می بینند کیفر دشمنان بد نهاد

    زنده و جاوید بادا کشور ایران ما
    هر که باشد دشمن ایران و مردم مرده باد

    گر چه هستی پیر رساما ولی بهر میهن
    از جوانان زودتر آماده گشتی بر نبرد.

    این سروده از هنرمند زنده یاد استاد رسام ارژنگی بتاریخ ۲۲ آذرماه ۱۳۲۴ درست یک روز پس از چیرگی روسیه (شوروی پیشین) بر استانهای شمالی ایران و همچنین آذربایجان بدست روسیه و مزدورانش، انیرانیها سروده شد. زنده یاد استاد رسام ارژنگی، دقیقا یکسال پیش از آزادسازی آذربایجان بدست ارتش شاهنشاهی ایران، امیدوارانه بازگشت آذربایجان را به مام میهن، نوید میدهد. زنده یاد رسام ارژنگی در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر تبریز و در خانواده‌ای هنرمند چشم به جهان گشود از نیاکان او آقا میرک، نگارگر بزرگ و نامی دودمان صفویه بود. (با سپاس از برگه persian gulf).

    رهایی آذرآبادگان از چنگال کمونیستها، فداییان و جدایی خواهان پلید انیرانی:
    ۱۶ آذر ۱۳۲۵ ارتش ایران در سه ستون به آذربایجان لشگر کشید و ۲۱ آذر ۱۳۲۵ روز رهایی آذربایجان است روزی که یگانهای ارتش شاهنشاهی به فرماندهی محمدرضا شاه پهلوی در میان شور و هیجان و فریادهای شادی مردم وارد تبریز و ارومیه شدند و استانهای شمالی ایران را از چنگ استالین دد و مزدورانش بیرون آورد. ۲۱ آذر ۱۳۲۵ روز جشن میهنی که به آگاهی همگان رسید و از همان سال همه ساله در آن روز به یاد رهایی بخشی از خاک پاک ایران زمین آذربایجان در آن سرزمین جشن گرفته شد. نه تنها ایرانیان باید پیوسته به یاد این روز باشند وانگه همه ی مردم آزاد جهان نیز بایستی این رویداد تاریخی را به یاد سپرده و فراموش ننمایند که ایرانی از سرزمین خود پدافند میکند.
    با آغاز جنگ جهانی دوم و با آنکه ایران از سوی رضاشاه بزرگ ابراز بی سویی کرده بود ولی نیروهای روس و انگلیس درون خاک ایران شدند و از پهنه ایران پل پیروزی برای خود ساختند و در دوره جنگ نیز با چپاول منابع ایران، گرسنگی را بر فراز این سرزمین کهن گسترداندند. با یورش هیتلر نازی به شوروی در جنگ جهانی دوم، در روز سوم شهریور ۱۳۲۰ ارتش سرخ شوروی به مرزهای ایران تازش کرد و نیروی هوایی شوروی در آذربایجان به بمباران شهرهای باز و بی پدافند پرداخت. ارتش شوروی، انگلیس و آمریکا که به آنان متفقین گفته میشد ایران را چون راهرویی برای رسانیدن ابزار جنگی آمریکایی از شاخاب پارس به شوروی در جنگ در برابر آلمان هیتلری درآورند و ایران را پل پیروزی نام نهادند. ۲۴ آذرماه ۱۳۲۰ میان سه کشو ایران و شوروی سوسیالیستی و انگلستان پیماننامه سه دولت دستینه شد که برپایه آن دولت اشغالی شوروی و بریتانیا باید خودایستادگی و حق حاکمیت ایران را ارج میشمرند و میباید تا ٦ ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم ارتش خود را از ایران بیرون میبردند.
    پس از آنکه روشن شد که متفقین در جنگ پیروز خواهند شد، استالین ددمنش سیاست دیگری با ایران در پیش گرفت که استانهای شمالی ایران را با سازمان دادن به جنبشهای جدایی خواهانه از ایران جدا سازد و به گستره شوروی بی افزاید. آرمان استالین کمونیست کنترل بر روی سود نفتی شمال ایران بود. پس از پایان جنگ در ۲۳ امرداد ۱۳۲۴ استالین ارتش خود را که میبایستی تا ۱۲ اسفند ۱۳۲۴ بر پایه پیمان و بخشنامه سه دولت درباره ایران که میبایست از ایران بیرون روند ولی آنان از ایران بیرون نرفتند. پس از آنکه دولت شاهنشاهی ایران شکایت رسمی خود را در برابر شوروی به شورای امنیت سازمان ملل تازه بنیاد شده داد آنگاه بود که میان متفقین، شوروی و بریتانیا و آمریکا شکاف افتاد. پرزیدنت ترومن، استالین را زیر فشار قرار داد تا ارتش شوروی ناچار به بیرون رفتن از ایران شود و از جداسازی استانهای شمالی ایران دست بردارد.

  • سرمایه داران ایرانی، پشتیبان فرهنگ و هنر ایران زمین باشند
    کمک ٢میلیون دلاری‌ «بیتا دریاباری» به «بخش شاهنامه»
    بانو بیتا دریاباری از سرمایه داران نیکوکار ایرانی که در آمریکا زندگی میکند ٢ میلیون دلار به «بخش شاهنامه» دانشکده پمبروک دانشگاه کمبریج کمک کرده است تا پژوهش روی این اثر جاودانه استاد سخن، فردوسی توسی رونق و رواگ بیشتری گیرد و با اینکارِ نیک، همه آنانی را که به شاهنامه و فرهنگ ایران عشق میورزند، سپاسگزار خویش کرده است. بانو دریاباری ۴۴ ساله از ۱۶ سالگی، سرزمین مادری خویش را برای دانش اندوختگی و زندگی در امریکا بدرود گفته ولی هیچ‌گاه در همه ی این سالها پیوند خویش را با فرهنگ سرزمینش نگسسته است. او که رایانه خوانده از چهره‌های نامدار دره سلیکون (Silicon Valley) است که جایگاه غولهای فناوری ست.
    بانو دریاباری، بیش از آنکه به دانش فناوری‌اش شهره باشد به کوششهای آدم دوستانه و فرهنگ‌مدارانه‌اش شناخته شده است که همچنین میتوان به راه‌اندازی بنیاد زن نمونه (Unique Zan Foundation) برای پشتیبانی از هوده زنان در سراسر جهان بویژه در زمینه آموزش زنان و همچنین بنیادهایی برای گسترش یادگیری زنان افغانستانی و نیز پایه‌گذاری مرکزی برای زنان فلسطینی در کرانه باختری رود اردن نماره کرد. او همچنین «مرکز برابری پارس» را برای پشتیبانی از کوچندگان ایرانی در امریکا راه‌اندازی کرده است.
    از کوششهای فرهنگ‌دوستانه‌اش نیز میتوان به کمک شش و نیم میلیون دلاری‌اش به دانشگاه استنفورد برای پژوهشهای ایرانشناسی و همچنین «جایزه ادبی بیتا» که در سال ۲۰۰۸ راه‌اندازی شده و تاکنون به نامدارانی چون سیمین بهبهانی، گلی ترقی، محمدرضا شجریان، بهرام بیضایی و هوشنگ سیحون داده شده است، نماره کرد. افزون بر اینها او در سال ۲۰۰۹ به «موزه بریتانیا» و «بنیاد میراث ایران» یاری داد تا یکی از برجسته‌ترین برنامه‌های این موزه بنام نمایشگاه «شاه عباس صفوی» در لندن برپا شود تا جهانیان با ایران روزگارِ صفوی و این پادشاه برجسته تاریخمان، آشنا شوند. آنچه در پی می‌آید گفتگوی «مسعود لقمان» با بیتا دریاباری درباره کمک دو میلیون دلاری اش به شاهنامه‌پژوهی ست.
    - بخش شاهنامه دانشکده پمبروک دانشگاه کمبریج، چه ویژگیهایی داشت که شما را انگیزه به کمک مالی به این نهاد کرد؟
    شوربختانه در سالهای پایانی از یکسو به این پژوهشها دلبستگی نشان نداده‌اند و از دگرسو به شوند دشواریهایی که میان ایران و کشورهای اروپایی رخ داد، نه تنها سبب شد که هیچ کمک مالی به این پروژه نرسد که چه بسا چند باری هم که پرفسور چارلز ملویل (Charles Melville) خواسته بود به ایران بیاید به او ویزا ندادند و چنین بود که این کارهای پژوهشی زمین ماند. پرفسور ملویل، استاد تاریخ ایران و از مدیران انجمن ایرانشناسی‌ بریتانیا است و از سال ۱۹۹۹ مدیریت پروژه شاهنامه را به دوش دارد. برای آگاهی خوانندگانتان باید بگویم که برای به فرجام‌ رسیدن چنین پروژه‌هایی، فراگیرانه یک یا چند آدم پول هنگفتی میگذارند تا پژوهشگرانی چون پروفسور ملویل، بتوانند با دریافت مزد ماهانه به کارهای پژوهشی شان ادامه دهند. شوربختانه پولی که در سال ۱۹۹۹ برای این پروژه نهاده شد، بپایان رسیده و گسارش شده و کسی هم در این میان کمکی نکرده بود.
    - شما چگونه با پرفسور ملویل و پژوهش‌های شاهنامه‌شناسی ایشان و همچنین بخش شاهنامه پمبروک، آشنا شدید؟
    بناست همه نسخه‌های شاهنامه از سراسر جهان گردآوری شود و پس از پژوهشهای بایسته از سوی دانشمندان شاهنامه‌پژوه، این نسخه‌ها برای دسترسی همگان بگونه رایگان روی اینترنت نهاده شود. از سال ۲۰۰۷ به اینسو با دانشگاه استنفورد همکاری میکنم. آقای حمید مقدم با کمک ۱۰ میلیون دلاری‌شان، بخش ایرانشناسی این دانشکده را بنیاد گذاشته‌اند و من نیز در این بخش، «جایزه بیتا» را راه‌اندازی کرده‌ام که هر ساله به یکی نامداران فرهنگ و هنر ایران داده میشود. این تجربه کمک کرد تا با پژوهشگران دیگر آشنا شوم. یادم هست که برای پرفسور دیویس که ۱۰ سال روی «ویس و رامین» پژوهش، و برگردان هم از آن به انگلیسی چاپ کرده است، سخنرانی‌ای گذاشتیم. از سوی او با پژوهش‌های پرفسور ملویل و مرکز شاهنامه آشنا شدم. در سفرهایی که به لندن داشتم، این شانس را آوردم که با پرفسور ملویل و همسرشان فیروزه عبدلاوا که هر چند روسی ست ولی دلبستگی‌ بسیار به زبان پارسی و شاهنامه دارد آشنا شوم. شاید درخور نگرش باشد که بگویم این دو، نزدیکِ ۲۰ سال پیش در ایران و در برنامه‌ای پیوند با شاهنامه با هم آشنا شدند و با یکدیگر پیوند زناشویی بستند . این دو ایران‌پژوه، اکنون در کمبریج در پروژه شاهنامه با یکدیگر همکاری میکنند و من سال گذشته، دخترم را که زاده‌ آمریکاست و پارسی‌اش چنانکه باید و شاید رسا نیست او را بشور آوردم تا در کنار این جفت، کارآموزی کند تا با فرهنگ خودمان بیش از پیش آشنا شود و من از اینگونه با پروژه شاهنامه و همچنین پژوهش‌های پرفسور ملویل بیشتر آشنا شدم و از آنجا که آنان برای ادامه پژوهش‌هایشان به کمک مالی نیاز داشتند و چه بسا که دانشگاه کمبریج هراساندن به بریدن این پژوهشها به شوند نبود پشتیبان مالی کرده بود، بر آن شدم تا به این پروژه کمک کنم. این‌ را هم باید در نظر آورد که دانشکده پمبرک که پیشینه‌ای ۶۰۰ ساله دارد یکی‌ از ۳۱ دانشکده دانشگاه کمبریج است که کارنامه‌ای برجسته‌ در ایرانشناسی دارد.
    - ‌ بله، ای.جی‌‌ براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶) و مینس (۱۸۷۴-۱۹۳۵) از ایرانشناسان برجسته این دانشکده‌اند و شنیده‌ام یکی‌ از رویدادهای بسیار کارگذار در پیوند با پروژه شاهنامه، نمایشگاه «پهلوانی پادشاهان ایرانی‌: هنرِ شاهنامه فردوسی» بود که در سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ در موزه‌ فیتز ویلیام کمبریج برگزار شد.
    همینگونه است. شما باید در نظر آورید که کسانی چون پرفسور ملویل یا پرفسور دیک دیویس (Dick Davis) که استاد ادبیات پارسی‌ ست، در جهان بیمانند و بسان گوهری‌اند که ما ایرانیان باید از آنان نگهداری کنیم و سپاسگزار کوشش‌هایشان باشیم؛ چراکه آنان همه زندگی‌شان را بی‌چشمداشت، هزینه کردند برای شناخت فرهنگ و زبان ما ایرانیان. من شرمنده میشوم، هنگامیکه می‌بینم پرفسور دیویس بهتر از من به پارسی سخن میگوید و چامه میخواند. ارزش این بزرگان را تا زنده‌اند باید دانست.
    - کمک دو میلیون دلاری شما به «بخش شاهنامه» پمبروک، چه پیامدهایی را برای جهان شاهنامه‌پژوهی به ارمغان خواهد آورد؟
    بناست همه نسخه‌های شاهنامه از سراسر جهان گردآوری شود و پس از پژوهش‌های بایسته از سوی دانشمندان شاهنامه‌پژوه، این نسخه‌ها برای دسترسی همگان بگونه رایگان روی اینترنت نهاده شود. این کار افزون بر اینکه، پژوهش روی شاهنامه را برای هر کسی که دسترسی به اینترنت دارد، آسان خواهد کرد؛ سبب خواهد شد تا غیر ایرانیان و همچنین نسل تازه‌ای از ایرانیان که در بیرون از ایران زاده شده‌اند و پارسی‌خوان نیستند، شاهنامه را بخوانند و بفهمند.
    - شما همچون یکی از کسانی که به گسترش فرهنگ و هنر ایران، کمکهای فراوانی کرده است در جهان شناخته شده‌اید. چه انگیزه‌هایی شما را به این کار بر انگیخته میکند؟
    خانواده من، خانواده‌ای فرهنگ‌دوست‌اند. ما همچنین با زنده‌یادان محمد معین مردی که همه زندگی‌اش را وقف فرهنگ ایران و زبان پارسی کرد و محمدعلی امیرجاهد چمه سرای و تصنیف‌ساز برجسته‌ خویشاوندی داریم. خودِ من نیز از کودکی، دلبستگی بسیاری به چکامه و هنر، بویژه موسیقی و نگارگری داشتم. از ۱۶ سالگی هم که به امریکا کوچ کردم، موسیقی در زندگی‌ام جریان داشته است. همه اینها،مرا به فرهنگ و هنر از دوران کودکی وابسته کرده است.
    - به نظر شما چرا سرمایه دان ایرانی، میل چندانی به کمک مالی برای گسترش و پژوهش در فرهنگ و هنر ایران ندارند و در برابر، دارایی شان را در راستای آماجها غیر فرهنگی به آسانی هزینه میکنند؟
    این دشورای، دشواری فرهنگی ست و امیدوارم روزی را گواه آن باشیم که ثروتمندان ایرانی، بزرگترین پشتیبان فرهنگ و هنر ایران باشند. برای ایرانیان برون‌مرز نیز کمک‌ به کوششهای فرهنگی و هنری با تگناها و چارچوبها و چالشهای بسیاری چون تحریمها و… روبروست.
    - نقش نیکوکاران در جهان پیشرو در کمک به نهادی دانشگاهی و علمی تا چه میزان است؟
    بیشتر این نهادها با کمک مالی مردم میچرخند تا دولت. برای نمونه ایرانیان به بخشهای گوناگون دانشگاه استنفورد، چندین میلیارد دلار کمک کرده‌اند. این پول‌ها، صرف پاگرفتن کرسی‌های دانشی گوناگون میشود. برای نمونه در بخش ایرانشناسی استنفورد، برپایه برنامه‌ای که نهاده‌ام، هر هفته نویسنده یا چکامه سرا یا هنرمندی را فرا میخوانیم. تاکنون نزدیک ۲۰۰ تن از نامداران فرهنگ و هنر ایران در این برنامه‌ها سخنرانی داشته‌اند و بیش از ۱۴۰هزار تن ایرانی هم در این برنامه‌ها باشنده بوده اند. بی گزافه گویی باید بگویم، چنین کاری در هیچ جای جهان پیشینه ای نداشته است. به هر روی، امیدوارم دانشگا‌ه‌های ایران هم، این راه را برای مردم باز کنند که اگر چنین شود، دانشگا‌ه‌های ایران از سرشناس ترین دانشگاه‌های جهان خواهند شد. (با سپاس از تارنمای ارزنده پارسی انجمن).
    برگه "فرهنگ نژاده ایران کهن" از این بانوی ارجمند و ایرانی تبارمند سپاسگزاری ویژه مینماید

  • ای سرزمین نیکیها و شادیها ، ای سرزمین کهن ایران ورجاوند:
    ایران من، شیدای جاویدان من، ای خاک پاک اهورایی آریایی من، نمیگذارم دیگر یک ریزه ای از هستی ات از ما جدا شود. ننگ و نفرین باد بر همه دشمنان خوارت که خیال تکه تکه کردن تو را در ذهن بیمارشان میپرورانند.
    آخرین نقشه و نمودار جهانی ایران کهن پیش از جدا شدن تکه هایی از سرزمینهایش.
    با نگرش به هراسانیدنهای مرزی از سوی کشورهای همسایه در برابر یکپارچگی کشورمان ایران، بد نیست به این نکته نماره کنیم که سرزمین کنونی ما ایران، تنها ٣٠% از بخش گسترده ای است که در تاریخ با نامهای «ایران‌زمین»،«ایران‌بزرگ » یا «ایرانشهر» و در جغرافیا با نام «فلات ایران» شناخته میشود. ترفندها و دسیسه های بیگانگان و سستی برخی از پادشاهان ناشایست که با مردم همسو نبودند و همانا باید گفته شود نبود مردم ایران در میدان برای پاسداشت میهن خود که بخشهای بسیاری از این سرزمین کهن را در درازای زمان کوتاه ١٩٦ساله از ایران بزرگ جدا شده است که بازنگری بر چگونگی هر یک از این جداییها با همه ی تلخیهای بسیار برای میهن گرایان ایرانی یادآوری و هشداریست و شاید برای پاسداشت و نگهداری سرزمینهای باقیمانده موجود بسیار آموزنده باشد.
    گستره سرزمین‌های جدا شده از ایران در قراردادهای ترکمانچای، گلستان، آخال، پاریس و... بگونه زیر است:
    سرزمینهای جدا شده قفقاز برپایه قراردادهای گلستان و ترکمانچای با روسیه (1813 و 1828 م)
    آران و شروان: ۸۶۶۰۰ کیلومتر مربع.
    ارمنستان: ۲۹۸۰۰ ک. م.
    گرجستان: ۶۹۷۰۰ ک. م.
    داغستان: ۵۰۳۰۰ ک. م.
    اوستیای شمالی: ۸۰۰۰ ک. م.
    چچن: ۱۵۷۰۰ ک. م.
    اینگوش: ۳۶۰۰ ک. م.
    جمع کل: ٢٦٣٧٠٠ کیلومتر مربع.
    سرزمینهای جداشده ایران خاوری برپایه پیمان نامه - پاریس و پیمان منطقه ای مستشاران انگلیسی.
    هرات و افغانستان: ۶۲۵۲۲۵ ک. م.
    بخش‌هایی از بلوچستان و مکران: ٣۵۰۰٠٠ ک. م.
    جمع کل: ۹۷۵۲۲۵ کیلومتر مربع.
    سرزمین‌های جدا شده فرارودان بر پایه پیمان نامه - آخال با روسیه (1881 م)
    ترکمنستان: ۴۸۸۱۰۰ ک. م.
    ازبکستان: ۴۴۷۱۰۰ ک. م.
    تاجیکستان: ۱۴۱۳۰۰ ک. م.
    بخش‌های پیوسته شده به قزاقستان: ۱۰۰۰۰۰ک. م.
    بخش‌های پیوسته شده به قرقیزستان: ۵۰۰۰۰ ک. م.
    جمع کل: ١٢٢٦٥٠٠ کیلومترمربع.
    سرزمینهای جدا شده جنوب شاخاب پارس برپایه پیمان نامه - بخش مستشاران انگلیس.
    امارات: ٨٣٦٠٠ ک. م.
    بحرین: ٦٩٥ ک. م.
    قطر: ١١٤٩٣ک. م.
    عمان: ٣٠٩٥٠٠ ک. م.
    جمع کل: ٤٠٧٢٨٧ کیلومتر مربع.
    پهنه و گستره سرزمین‌های جدا شده از ایران درونی به همراه دو سوم کردستانات که در دوره صفویه به چیرگی عثمانی درآمد و سپس در میان سه کشور ترکیه، عراق و سوریه بخش شد به گستره و پهنه کمابیش ٢٠٠٠٠٠ کیلومتر و نیز عراق به گستره و پهنه ٤٣٨٣١٧ کیلومتر است که در جمع نزدیک به ۵ /٣ میلیون کیلومتر مربع میرسد که این اندازه جدایی از یک کشور در سرتاسر تاریخ ایران و جهان بی سابقه و بی پیشینه است.
    ایران ای مرز پرگهر، ما فرزندان تو، تو آزاد، آباد، پاینده، همبسته و یکپارچه میخایم همین بس که چنین هم مینماییم. (با سپاس از انجمن اَشَوان و آیین زرتشت) — ‏با ‏‏پاپک خرمدین‏ و ‏‎Khosro Pasargad‎‏‏.‏

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    به فراخور ٤ آذر سالروز ساخته شدن شهر بيشاپور
    شهر بيشاپور ساخته‌ی شاپور شاه بزرگ ساسانی:
    شاپور يكم ساسانی در جنگهای گوناگونی كه با روميان كرد پيروز ميدان بود. ایشان در سال ٢٦٠ ميلادی بر «والرين» امپراتور روم پيروز شد و پس از آن فرمان به ساخت شهرهای گوناگونی در ايران‌زمين داد. يكی از اين شهرها «بيشاپور» بود كه در سال٢٦٠ ميلادی فرمان ساخت آن بدست او داده شد. بيشاپو بر سر راه «تخت‌جمشيد» به «تيسفون» قرار داشت.
    در ساخت اين شهر از اسيران رومی نيز بکار شد و معماری سوری بنام «آپاسای» برای ساخت شهر برگزيده شده بود. شيوه‌ی معماری سازه، پارتی است و نقشه شهر دربرگیرنده یک چهاربر بوده است که این شهر در زمينی چهارگوشه بگونه‌ای نمودار شده است که چهار دروازه و دو خیابان آنرا از یکدیگر جدا میکردند. شاپورساسانی نام خود را بر اين شهر گذاشت نامی كه برگرفته شده از «بَیْ‌ـشاپور» در پارسی ميانه به چم «خدایگان شاپور» است. سرانجام ساخت شهر در ٢٤ نوامبر ٢٦٦ ميلادی به پايان رسيد و اين امپراتور بزرگ ساسانی برای بازديد از اين شهر با ارزش و مهم، بدانجا رهسپار شد. برخی هم بر اين باورند كه وی در همين سفر بيمار شد و در«بيشاپور در گذشت.
    «بیشاپور» به روزگار ساسانی از ارزش ويژه‌ای برخوردار بوده و همچنین شهرهای كهنی است كه تاريخچه‌ی ساخت آن بگونه‌ای نگاشته در سنگ نوشته‌ای موجود است. بیشاپور تا سده هفتم مهی آباد بوده‌ است و پس از آن بدست ابوسعيد شبانكاره‌ای ویران شده‌ است. بخش باستانی بیشاپور از سه بخش «شهر بیشاپور» «دژدختر» با نقش برجسته‌های ساسانی و دره رودخانه بیشاپور پدید آمده است. در اینجا نشانه های تاريخی دیگری مانند «دژدختر» «دژپسر» و نقشهای تنگ چوگان نیز درخور نماره هستند. همچنين ميتوان از«معبد آناهیتا» «کاخ‌ والرین» «ایوان‌ موزاییک» و «ستونهای‌ سنگ‌ یادبود بیشاپور» از تک یادمانها و نشانه های بجامانده از اين شهر تاريخی ياد كرد.
    بیشاپور یکی از شهرهای باستانی ایران در کازرون و در استان پارس است و امروزه تنها ویرانه‌هایی از آن برجای مانده‌ است. بیشاپور با ٢٠٠هکتار گسترده و پهنه، از شهرهای با ارزش آن زمان بوده‌ و ارزشمندی پیوندی و رسانشی داشته‌ است. این شهر از کهن ترین شهرهایی است که تاریخچه ساخت آن بگونه نگاشته شده در سنگ نوشته ای موجود است. بیشاپور در شمال باختر شهر کازرون قرار گرفته و از شهرهای خوش آب و هوا و دارای نمودار و مهندسی ویژه آن روزگار بوده‌ است. در نسکهای کهن نگاری نام این شهر با فرنامهای بیشاپور، بیشابور، به شاپور، بیشاور و «به اندیوشاپور» آمده است. شهر بیشاپور کانون استان و کوره اردشیرخوره بوده‌ است. بیشاپور گنجینه‌ای از آثار ارزشمند ساسانی مانند معبد آناهیتا هم است.
    شهر بیشاپور از دو بخش بنیادی پایه ریزی شده‌ بود:
    ١- ارگ پادشاهی که دربرگیرنده آثار برجسته ای مانند: معبد آناهیتا، تالار تشریفات شاپور، ایوان موزاییک، کاخ به والرین.
    ٢- بخش مردم نشین که دربرگیرنده خانه‌های زیستی و باشندگی، گرمابه، کاروانسرا و بازار بوده است.
    - شهر بیشاپور از سوی: رودخانه، کوهها، دیواره‌های دژ و گودالهای آب پاسداری و نگهداری میشده‌ است.
    (گردآوردنده و سامان داده: فرهنگ نژاده ایران کهن) — ‏با ‏پاپک خرمدین‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 6, 2013 · ویرایش شده
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏88‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    16 shares

    Robert Moheban khaily jaleb va amozandeh drod bar shoma
    پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏دسامبر 7, 2013‏ و ساعت ‏10:16‏

    Aly Ryza براوووووووو
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏15:12‏ از راه همراه

    Rostam Rostami Kia یاد باد بزرگان ایران زمین
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏12:05‏

  • بزرگمهر دانا، شیفته و دلباخته ايران و دوستدار مردم ایران:
    آنچه هستید شما را بهتر میشناساند تا آنچه میگویید
    "بزرگمهر بختگان" از فيلسوفان و انديشمندان ايران است که در زمان انوشيروان نخست وزير ايران میشود. وزيری بود کارآمد و دانا.
    به نوشته‌ی تبری: «بزرگمهر بختگان يک آدم تاريخیست. نام پدرش بختگ به چم رهايی‌ يافتن است.
    نظامی میسراید:
    بزم نوشيروان سپهری بود
    کز جهانش بزرگمهری بود.
    منوچهری میسراید:
    سیسد وزير گيری بيش از بزرگمهر
    سيسد امير بندی بيش از سپنديار.
    خاقانی میسراید:
    ما را چه باک مزدک و بيم بزرجمهر
    چون او قباد توانای نوشيروان ماست.
    بزرگمهر دانا، خردمند، دلباخته ايران و دوستدار مردم بوده است تا جاییکه از تاريخ به افسانه و استوره میرود. انديشمندی فرزانه و بالندگیست در تاریخ اندیشه‌ی ایران زمین. در نسکهای کهن نگاری آمده است: نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز، گماشته شده‌‌ بود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش‌ رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد ولی چندی پس از کرده‌ خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت تا آنکه به وزارت رسید و در کارهای کشوری با شایستگی بسیار به شاه خدمت‌ نمود. داستانهای بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستانهای نامور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش که: «بزرگترین بدبختی برای آدمی چیست؟»
    فیلسوف یونانی گفت: پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری باهم باشد. دانشمند هندی گفت: بیماریهای جسمی که با دردهای روانی فزون گردد. بزرگمهر گفت: که آدمی ببیند که زندگی اش نزدیک به پایان است و کارِ نیکی نکرده، این بدترین بدبختیهاست.
    گویند هنگامیکه پادشاه هند شطرنج را نزد پادشاه ایران فرستاد بزرگمهر رازهای آنرا نویابی کرد و در برابر آن بازی نَرد را پدید آورد.
    وزيركُشى در تاريخ ايران تا برامكه و اميركبير ادامه ‌يافته‌ است و بزرگمهر هم یکی از این وزیران است که شاید به شوند آنکه بیش از آنچه که باید بداند میدانست، کشته‌ شد.
    بزرگمهر آثار ارجمندی از خود به يادگار نهاد: نسکی بنام «پیروزنامه» که پورسينا آنرا برای سامانيان از پهلوی برگردان كرده‌است. اين نوشتار پرسش و پاسخهايی میان شاه و بزرگمهر است و نیز نسکی به نامه‌ی «پندنامه‌ی بزرگمهر بختگان به انوشيروان» كه انبوه ای ‌ا‌ست از سخنان پراکنده و داستانها و گفته ها و به «یادگار بزرگمهر» نامور است. یادگار بزرگمهر جزو نوشته‌های پهلوی چاپ جاماسپ‌جی دستور مینوچهر جی جاماسپ-آسانا است. درونمایه این نسک نزدیک به ۲۶۳ پند و اندرز است. با سنجش نوشته‌ی یادگار بزرگمهر با گفتاری از شاهنامه فردوسی بنام «پند دادن بوزرجمهر نوشین‌روان را» میتوان به این نکته پی‌برد که بیگمان این نوشته‌ی پهلوی یکی از سرچشمه‌های شاهنامه بوده و آنرا فردوسی خود و یا مهربانِ سرای او از پهلوی برگردان کرده است. گزیده‌ای از این پند نامه در اینجا آورده‌ میشود:
    به نوشته‌ی تاریخ گزیده:
    «خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان میروند»
    «آنچه به‌ خویشتن روا نداری، به‌ دیگران روا مشمار.»
    «آنچه هستید شما را بهتر می‌شناساند تا آنچه میگویید.»
    «آنکه از نابودنیها امید برید، همواره به‌ شادی زیست.»
    «نیرومندترین پایه بنای مهر و دوستی، کتمان اسرار دوستان است.»
    «از بسیار کشتن ِ جانوران پرهیز کن! تا از سرانجام بد ِآن در پناه باشی.»
    «بخشش از کسانی نیکو است که توانايی تلافی و تاوانگری گرفتن دارند.»
    «دانش برترین داده های یزدان پاک است. خردمند همیشه سرور است»
    «بوزرجمهر گفت استاد را پرسیدم کارها به‌ کوشش است یا سرنوشت، گفت: کوشش سرنوشت را انگیزه است»
    «از انگ زده دور شو»
    «بوزرجمهر گفت استاد را پرسیدم نیکی‌ کردن به یا از بدی دور بودن، گفت: از بدی دور بودن سر ِ همه نیکوییها است».
    ( گروه اندیشه - تارنمای امرداد)

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    روزی که سه جزیره ایرانی در شاخاب پارس به گستره و آغوش میهن باز گردانده شد:
    در ٣٠ نوامبر سال ۱۹۷۱ (۹ آذر۱۳۵۰) ناوگان ایران جزایر ایرانی بوموف و سبزوگ، تنب بزرگ و تنب کوچک را به گستره میهن باز گردانید و تنها در یک جزیره نبرد اندکی رخ داد. در پايان ساعت ٦ و ١٦ دقيقه‌ی روز نهم آذرماه سال ١٣٥٠ برابر با ٣٠ نوامبر١٩٧١ميلادی و يک روز پس از پایه گزاری کشور امارات عربی نيروهای ايرانی بگونه‌ی گسترده در جزيره‌های سه‌گانه جای گرفتند. هنگام ورود نيروهای ايرانی برادر امير شارجه رسما از سوی حكومتش به پیشباز نيروهای ايرانی آمد و به آنها خوشآمد گفت. با اينكه نيروهای ايرانی بدون حالت جنگی به‌سوی پاسگاه پليس پیش ميرفتند با تيراندازی يک مسلسلچی، سه تن از نيروهای ايرانی به نامهای، رضا سوزنچی، حبيب سلكی كهريزی و آيت الهی جان باختند و عليقربان روزبهانی زخمی شد.
    از پایه گذاری امارات ٣٤ سال است میگذرد در آن زمان انگلستان وكالت كشورهای تازی را در برابر ايران بر دوش داشت و امروزه ما بايد با كشوری ٤٣ ساله روبرو هستیم كشوری كه از هفت اميرنشين ساخته شده است. در آن روزگار كه اميرنشينها بهم نه پیوسته بودند و بريتانيا سرپرست پیوندهای بیرونی و پدافند از آنها بود برخی از رهبران و شيخهای عرب پافشاری میکردند كه امارات به رسميت شناخته شود ولی ايران هرگونه كمک به شيوخ عرب را درآویخته و وابسته به پذيرش حاكميت ايران بر جزيره‌های سه‌گانه ميكرد.
    سرانجام چنين شد كه ايران تنب بزرگ و تنب كوچک را بدون ردوبدل كردن هيچگونه سازش نامه‌ايی در دست بگيرد و شيخ شارجه بر سر واگذاری بوموسا به ايران و بکار گرفتن بخش ناکرده از برخی هوده های غير نظامی آن با ايران يک تفاهم‌نامه دستینه كند. ايران درباره‌ی تفاهم‌نامه‌ی رسمی و نبشته با شيخ شارجه بی میلی و ترديد داشت ولی با پافشاری انگلستان اين كار را پذیرفت.
    سرانجام در ٢٤ نوامبر ١٩٧١ تفاهم‌نامه‌ای از سوی امير شارجه دستینه شد و از راه وزير امور خارجه و همسود لندن همراه يک نامه رسمی به ايران پیامرسانی شد. يكی از درونمایه آن نامه، برپايی پرچم ايران بر فراز جزيره و پادگان نظامی بوموسا و برپايی پرچم امارات تنها بر فراز پاسگاه پليس بود. ايران يک روز پس از آن به انگلستان نامه نوشت و ابراز داشت كه اين پيمان نامه هنگامی از سوی ايران پذيرفته ميشود كه هيچ يک از درونمایه آن ايران را از انجام کارهایی كه به نظر ايران برای پاسداشت و نگهداری اين جزيره يا نيروهای ايرانی در آن نياز است اندک نكند. انگلستان و كشورهای عربی نه‌ تنها به اين نامه پرخاش و واخاهی نكردند وانگه در ٢٦ نوامبر١٩٧١ وزارت خارجه‌ی بريتانيا در نامه‌ايی به وزارت خارجه‌ی ايران نوشت كه چگونگی دیدگاه ايران را به آگاهی شيخ شارجه رسانيده است.
    مجلس شورای ملی پس از شنیدن گزارش هویدا نخست وزیر آنهنگام، با دادن رای پذیرش به او بر دست بکار شدن نیروی دریایی صحه گذاشت ولی این کار و انجام در کشورهای عربی بویژه عراق با واکنش منفی رو به رو شد. ایران با بنمایه و بنچاکهای تاریخی، مالکیت بر این سه جزیره را که انگلستان بمانند دیگر جزایر شاخاب پارس از ایران جدا کرده بود به سازمان ملل استوار کرد. انگلستان ۲۶ نوامبر ۱۹۷۰ درست یک سال پیش از آن نیروهای خود را از خاور سوئز همچنین شاخاب پارس بیرون برده بود که ایران زمان یافت برخی جزایر خود را پس بگیرد.ستیز دودمانهای پس از صفویه با انگلستان بر سر سرزمینهای ایرانی شاخاب پارس هیچگاه بازنایستاد. دشواری ایران در دوران قاجارها، نداشتن نیروی دریایی کارآمد بود. ایران در دهه ۱۹۳۰ پس از خرید چند ناو از ایتالیا، انگلیسیها را از چند بخش از شاخاب پارس همچون «باسعیدو» بیرون راند.
    انجام چنین کاری در دادرسی و دادگری حق ایران که ایرانیان را خشنود و شادمان ساخت در کشورهای عربی بویژه عراق با واکنش منفی روبرو شد. کشور عراق به نشانه پرخاش و واخاهی، پیوند سیاسی خود را با ایران برید. سوریه، لیبی، کویت، سعودی، ابوظبی و راس الخیمه به ایران اعتراض کردند. امیر راس الخیمه به انگلستان دادخاست برد و دولتهای عراق، لیبی، الجزایر، یمن جنوبی و کویت بر ضد ایران به شورای امنیت سازمان ملل شکایت بردند و سازمان ملل رسیدگی کرد و ایران با بنمایه ها و بنچاکهای تاریخی، مالکیت بر جزایر را که انگلستان بمانند دیگر جزایر شاخاب پارس از ایران جدا کرده بود استوار نمود و دوباره از آن کرد.
    انگلستان اهریمن از همان زمان از راه کینه جویی و نشان دادن دشمنی خود نسبت به ایرانیان و جلب دوستی امارات، شاخاب پارس را که از ٢٥٠٠ است شاخاب پارس شناخته شده و خانده میشود با نام ساختگی و دروغین و یاوه و چرند خلیج .... میخواند.
    باید یادآور شویم که نام تاريخی جزيره بوموسا هرگز ابوموسا نبوده است وانگه نامهای ديگری همچون بوموف و سبزوگ به چم چراگاهای سرسبز داشته است.
    آبخوستهای تنب بزرگ و تنب کوچک ایران از هم ۱۲ کیلومتر اندازه دارند و تنب بزرگ در ۲۰ کیلومتری قشم است.
    (بنمایه ها: انجمن فرهنگی ایرانزمین و تارنمای امرداد)

    شعله‌ای از آتش عشق ایران در جان ماست
    مهر ميهن همیشه در زمره ايمان ماست
    از دیرهنگام با ایرانمان پيمان خونين بسته‌ايم
    خون ما تنها گروگان بر سر پيمان ماست — ‏با ‏پاپک خرمدین‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · دسامبر 1, 2013 · ویرایش شده ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏56‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    11 shares

    Mohamad Ghasemi Ghasemii درود بر شما
    پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏دسامبر 2, 2013‏ و ساعت ‏07:03‏

    Sher Amin نوکر انگلیس است arb
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 15, 2013‏ و ساعت ‏23:27‏

    Rostam Rostami Kia عالی بود : درود
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏دسامبر 8, 2013‏ و ساعت ‏12:20‏

  • باز تکرار چرندیات هزاران بار گفته شده، پرویز بهمن از نسل احمدی‌ نژاد در پیام‌های بالا به ترکان، تورانیان و مغولان اعلام جنگ تاند داده باشد، ولی‌ نتاند به ( فهرست فریتس ولف ) اعلان جنگ دهد که زبان بی‌ ریشه فارس تنها ۱۵۰۰ واژه دارد، زبان انگلیسی‌ ۱ میلیون واژه تاند داشته باشد، زبان بی‌ ریشه فارسی‌ در مقابل زبان توانای ترکی سجده کن، گاو نیز تاند چرندیات تکرار کند.

  • بخش نخست

    يكى از چفته و دروغ بستنها و بدنام کردن نیاکان نامدار ما ایرانیان، انگ زدن و نارواگویی است که آنان با نزديكان خود زناشویى میکرده اند. این سخن یاوه از سوى دشمنان ايران و کسانیكه از باور و آیین نیک ايرانيان باستان آگاهی ژرفی نداشته اند میباشد که به نياكان نامدار ما وارد آمده و آنها را به اين کردار زشت بزه ور نموده اند. اين دروغ گفتنها نخست از سوى يونانيان كه با پدران و مادران ما دشمنى ديرينه داشته اند به شوند ویژه ای به آنها نسبت داده اند و سده ها پس از آنكه خاک پاک ايرانزمین لگدكوب سم اعراب مسلمان ددمنش گرديد آنان نيز تا آنجا كه توانستند به اين آتش دامن زدند و در سده پایانی چند تن از خاورشناسان و اوستا شناسان باختری، با پيدا كردن واژه اوستایى (خيتودت) بگمان خودشان به اين جستار و نکته انگ درست گذاشتند و ما اينک میكوشيم تا به اين انگ و تهمت ناروا كه پايه و ریشه ای ندارد با دانش و خرد پاسخ گویيم و براى اينكه نوشته و سان ویژه ای برخوردار باشد نخست از پيوندهای گوناگون زناشویى با نزديكان میپردازیم و به انگهای وارده يكى پس از ديگرى با بنمایه و فرنود و خردورزی پاسخ میگویيم.
    در آیين زرتشتى چند زن داشتن روا نيست و به داشتن يک زن فرمان داده شده است و ايرانيان باستان كه از پيروان زرتشتى بودند حق نداشتند در یک زمان بيش از يک زن داشته باشند. ولى پيوند زناشویى در دوران باستان بنا به چگونگی و نِهش شوهر به پنج نام گوناگون به انگیزه گزاره زير ناميده میشد. در دفاتر زناشویى به همان نام نگارش میگرديد:
    ١- پادشاه زن. ٢- چاكر زن. ٣- ايوک زن. ٤- ستر زن. ٥- خود راى زن.
    ١- پادشاه زن از رساترين هوده ها و برتریها و فزونیهای زندگى زناشویى بهره مند میشد و کارهای خانه و فرزندان را با شوهرش اداره مینمود و به باور پدران ما در ايران باستان پس از درگذشت نيز در جهان ديگر باز همان خویشی زناشویى ميان يک زن و شوهر بويژه جفت و همسرانی كه پیمان آنها به پادشاه زنى گرفته باشد موجود است.
    ٢- چاكر زن:
    هرگاه زنى بيوه پس از درگذشت شوهر نخستش به پیوند ازدواج ديگرى درمیآمد اين پيوند زناشویى زير نام چاكر زنى ثبت میشد. اين زن در سراسر زندگى در خانه شوهر جایگاه كدبانویى خانه داشت و از همه مزد و هوده و مزاياى پادشاه زن در درازای زندگی خود برخوردار بود ولى پس از درگذشت، آیين خاکسپاری و دیگر مراسم دینی براى او تا سيزده روز از سوی شوهر دوم برگزار میشد و همه ی هزينه هاى پس از آن به بر دوش بستگان شوهر نخستش بود.
    ايرانيان باستان بر این باور بودند كه در جهان ديگر اين زن از آن شوهر نخستين خواهد شد و به همين شوند پيوند زناشویى او با شوهر دوم زير نام چاكر زن بسته میشد. واژه چاكر زن نويسندگان غير زرتشتى که به بنیاد مزديسنى و گونه های پيوند زناشویى زرتشتيان آشنایى نداشتند بر آن داشت كه نسبت چند زنی به زرتشتيان بدهند. آنها گمان میكردند كه پادشاه زن، زن عقدى و چاكر زن، زن اى است. چنانچه بن و ریشه داستان به انگیزه گزاره ای كه داديم بجز اين است و ايرانيان باستان در هيچ دوره اى از دورههای زندگى تاريخى خود، روا به گرفتن بيش از يک زن نبوده اند و کردار يكى دو تن پادشاه خودكامه را در گرفتن چند زن نمیتوان بحساب همه ی ايرانيان باستان گذاشته و پروانه و روادیدی براى چند زنى آنها بشمار آورد. افزون بر آن اگر آیين چند زنى در ايرانيان باستان وجود داشت پس چرا با اينكه پدران ما در ميان تیره و تباری زندگى میكردند كه چند زنی در میان آنها رسم دینی بود و بازدارنده براى پدران ما وجود نداشت كه چند زن بگيرند، يکبار آنها از چند زنى دست كشيده و به يک زن بسنده كردند كما اينكه تا امروز هم زرتشتيان در هر كجاى جهان كه زندگى میكنند به همين رسم يک زنى پایبند هستند.؟
    ٣- ايوک ز:
    هنگامی مردى داراى فرزند پسر نبود اگر فرزند او ویژه به يک دختر بود، ازدواج اين دختر و اگر چند دختر داشت، زناشویى دختر كوچكتر او زير نام ايوک زن- اين واژه اى پهلوى است كه به چم يک میباشد نگارش میشد و نخستين پسرى كه از اين زناشویى زاده میشد به فرزندى نیای مادرى خود در میآمد. نويسندگان ناآگاه غير زرتشتى اين رفتار را همچون ازدواج با خویشان زرتشتيان میپنداشتند و پدران ما را به ازدواج با نزدیکان بزه ور كردند.
    ٤- ستر زن:
    واژه ستر زن در زبان پهلوى به چم فرزند آمده است و واژه های استر و سترون. در پارسى سره، از اين واژه گرفته شده اند. استر، مركب است از دو جزء اوستر، ا، از ادات نفى است و ستر به چم فرزند. بنابراين چم آمیخته آن میشود نداشتن فرزند به چم جانوری كه نازاست و کوتاه شده استر است و ون به چم مانند و چم كامل آن میشود مانند استر و به سخن ديگر نازا بودن و بچه دار نشدن. و سترون كردن در زبان علمى دانشی به چم اخته كردن است از نظر زاد و زایش. پس از بيان اين دیباچه گویيم كه در دوران کهن چون پسرى بالغ يا مردى با نداشتن زن و فرزند میمرد خويشان و بستگان او میبايستى دوشيزه اى را به هزینه خود و بنام آن درگذشته زير نام سترزنى به پیوند ازدواج جوانى در میآوردند. تنها به سامه ی اين زناشویى، آن بود كه همسران پایبند میشدند كه يكى از پسران خود را به فرزندى فردی درگذشته بدهند و اينگونه زناشویى در کردار، بهروزی و خوشبختى برخی از مردم بدبخت و بينوا را فراهم میكرد به اين چم كه هرگاه يكى از کسان توانگر بی زن و فرزند درمیگذشت، بستگان درگذشته هزينه زناشویى دختر و پسرى از رده تنگدست و تهیدست را و آنها را با گواه ستر زنى بهم پيوند میدادند و بهایی هم براى گذراندن زندگى به آنها میدادند. افزون بر اینکه پسرى كه از ازدواج خوشبخت چشم به جهان میگشود به فرزند خاندگى آدم درگذشته معين میشد که وارث او بشمار میآمد و اين زناشویى هم يكى از زمینه هایی بود كه بهانه بدست دشمنان میداد زيرا گاهى كه آدم درگذشته خواهر جوان و دم بخت داشت نزديكان او همين خواهر را با گواه سترزنى اروس مینمود و هنگامیكه پسرى از او زاده میشد او را به فرزند خاندگى آدم مرده و جانسپرده نامزد میكردند كسى كه براستی دايى کودک بود اينک جایگاه پدرى او را پيدا كرده است. بيگانگانى كه با فرهنگ و روش و منش زرتشتيان آشنایى نداشته و از بنیان داستان بی آگاه بودند با نگرش اين نِهش گمان میبردند كه برادر و خواهر با هم ازدواج نموده اند. چنانچه اين پندار سوء تفاهمى بيش نبود زيرا همانگونه كه گفته شد خواهر پس از مرگ برادر با آدم ديگرى ازدواج نموده و میان برادر و خواهر پیوند زناشویى وجود نداشته است.
    ٥- خود راى زن:
    در ايران باستان چنانچه پسر و دخترى كه نزدیک به سن قانونى رسيده بودند به هم دلبستگی درونی پيدا كرده و خواستار زناشویى میشدند و پدر و مادر دختر به شوندی به اينکار خوشنود نبودند. پیوند زناشويى آنها چه بسا که وارونه ميل پدر و مادر برگزار میشد و نبود تمايل پدر و مادر يک زوج يا هر دوى آنها بازدارنده انجام اينکار نبود و در اين ازدواج كه زير نام خود راى زن ثبت شده بود دختر دادگرانه از ارث پدر و مادر بهره اى نداشت مگر آنكه آنها خودشان خواسته باشند ارث به دختر سرکش و نافرمان بدهند و آشکارکنند.

  • بخش دوم واخير
    .
    چم و اندریافت خيتودت چيست؟
    گرچه واژه خيتودت را چندين تن از استادان و خاورشناسان اروپایى به نادرست به چم ازدواج با محارم گرفته اند ديگران براى اين واژه چم ديگرى چون خويشاوندى، خويشىدادن، جانبازى، همبستگى و يگانگى نموده اند. گانگا، استاد سرشناس پارسى در فرهنگ اوستایى خود، آنرا به چم فداكارى و جانبازى میداند و دكتر اشپيگل آلمانى در برگردان اوستا، اين واژه را به چم خويشاوندى گرفته و میگويد: اين خويشى دین‌یار با اهورا مزدا است بگونه ای كه فرد خودش را با او يكى بداند.
    پرسمان زناشویى با خویشان و نزديكان:
    درباره بدنام کردن بى پایه زناشویى با نزديكان كه به ايرانيان باستان نسبت داده اند، در وهله نخست يونانیها بودند كه برای دشمنى که با ايرانيان داشتند به آنان چنين انگ نارویی بستنه اند. كارهاى سه تن از پادشاهان را دستاویز اين نسبت قرار داده اند. اکنون ما اين داستان را پی میگیریم تا ببينيم بنیاد داستان درباره اين افراد چگونه بوده است.؟
    1- ازداج كامبوزيا با خواهر خود:
    نخستين نويسنده اى كه درباره اين نکته جستاری نوشته و اين انگ را به پادشاه بزرگ هخامنشى وارد نموده، هرودت یونانی ٤٨٤-٤٠٩ پيش از ميلاد است. اين نويسنده گزاره داستان را در نسک خود به اينگونه آورده است: "دومين اشتباهی كه كامبوزيا انجام داد كشتن خواهرش بود كه او را به مصر آورده و با او مانند يک زن زندگى میكرد گرچه او خواهرش بود و از يک پدر و مادر. روش ازدواج آنها بدينگونه بود كه پيش از اين ازدواج برادر و خواهر نهادیک نبود ولى كامبوزيا كه دلداده خواهرش شده بود با اينكه میدانست كه اينكار نابهنجار است پس نمیتوانست از آن چشم بپوشد. بنابراين پس از زمانی اين را با داوران پادشاهی در ميان نهاد و از آنها چاره جویى كرد. داوران از پادشاه سه روز زمان خواستند تا قوانين كشور را بررسى كنند. پس از پايان درنگ به نزد شاه شرفياب شده و به او گفتند كه در كليه قوانين موجود نتوانستند قانونى بيابند كه خواهر را بر برادر روا باشد ولى قانونى وجود دارد كه میگويد: شاه سايه خدا است و بالای قانون است! بنابراين او میتواند به خواسته خود برسد"
    آنچه از اين نوشته بدست میآيد اين است كه در ايران باستان ازدواج با محارم نه پیشینه كشورى داشته و نه پیشینه در قوانين آیینی. بنابراين هرودت گفته اش جز يک انگ بيش نبوده است. ولى شوربختانه نويسندگان ديگر كه پس از هرودت آمده اند اين گفتار و نوشته را نارسا و ناآزموده و با کینه دشمنانه به آیین زرتشت نسبت داده اند و پدران ما را بزه ور به کردار زشت ازدواج با خویشان نموده اند.
    ٢- ازدواج اردشير دوم با دختر خود:
    نخستين نويسنده يونانى كه به اين نکته و زمینه نماره نموده "كتزياس" است كه در سال ٤٤٠ پیش از ميلاد میزيسته است. نوشته هاى او در دست نيست ولى پلوتارک كه در سال ٦٦پس از ميلاد زاده شده درباره زندگى اردشير دوم پادشاه هخامنشى برپایه گفته كتزياس، اين پادشاه را بزه ور به ازدواج با دخترش میكند. پلوتارک در این باره میگويد: "اردشير دوم- ارتاكزرس- يک كاركرد كه همه ی بدیهاى او را نسبت به يونانيان جبران كرد و آن كشتن- تيسافرن- دشمن بزرگ يونان بود كه پادشاه با پافشاری مادرش، پريزاد، تيسافرن را كشت و چون پادشاه اينكار را با پافشاری مادر و بر پایه خواسته های او انجام داد مادرش و پس از آن میكوشيد كه پادشاه را از خود خشنود نگهدارد و در هيچ كارى وارونه ميل او رفتار نكند. پريزاد بارها ديده بود كه پادشاه نسبت به يكى از دخترهاى خود، آتوسا دلبستگی فراوانی دارد ولى میكوشد كه اين دلدادگی و دلبستگی را از مادر خود و مردم پوشيده دارد. پريزاد، پس از آگاهی از اين نکته، كوشيد تا نسبت به نوه اش، آتوسا دلبستگی بيشترى نشان دهد و هرگاه زمان میيافت از زيبایى و رفتار نیک او نزد پادشاه سخن فراوان میگفت و او را لايق پادشاه میدانست تا سرانجام، شاه را تحريک كرد تا با او ازدواج كند".
    در اينجا باز دیده میشود كه شاهنشاه از اينكه به دختر خود عشق میورزد، همواره میكوشد تا اين شیدایی را از نظر مردم پوشيده دارد چون از مردم و مادرش شرم میکرد و سرانجام اردشير به تحريک مادرش كه زن جاه طلب و بدسرشتی بود، به اينكار تن داد.
    ٣- ازدواج قباد با دختر خود:
    داستان ازدواج قباد با دخترش را نخستین بار "آگاتيس" كه در دوران پادشاهى انوشيروان میزيست گفته است كه قباد پدر انوشيروان با دختر خود به نام زنبق ازدواج كرده ولى اینگونه نکته و سخن را نه فردوسى روانشاد در شاهنامه اش اشاره كرده و نه رویدادنويسان عرب و ديگر تاريخ نگاران و هتا پروفسور رالينون ترزبان تاريخ هرودت به انگليسى، در اينباره چيزى ننوشته است. اگر گمان و دودلی را قوى بگيريم شاید بگویيم كه قباد تحت تاثير آیين مزدک قرار گرفته و اينكار را كرده است زيرا میدانيم در زمان پادشاهى قباد، کسی بنام مزدک پيدا شد و ادعاى پيامبرى نمود و برخی از مردم ايران، همچون قباد، دين و آیين او را پذيرفتند. دينى كه مزدک پایه گذاری کرد برپایه هموندی و همسویی در همه چيز دور میزد. مزدک میگفت: خداوند همه چيز را براى همگان آفريده است و نبايد آنرا به کسی معين ویژه داد. دين تازه با قوانين اشتراكى خود به پایه قانون مالكيت و زناشويى و مراسم و سنن خانوادگى ايرانيان آسیب و زیان بزرگى وارد نمود و آنرا سست كرد.
    آگاتياس میگويد: کردار ازدواج با خویشان اخيرا در ايران پيدا شده و همه اين سرپیچی از قانونها و بى سامانیها در اثر آموزشهای دين مزدک در ايران پيدا شده بود كه با برکناری قباد از پادشاهى و كشته شدن مزدک و مزدكيان، ريشه كن شد و پيش از پادشاهى قباد و پیدایش مزدک، ازدواج با نزدیکان در ايران، همگانی نبوده و به گفته آگاتياس، اخيرا رواج يافته است.
    بارى به هر روى با پژوهش موجود اوستا، كه نسک دینی زرتشتيان و بنمایه ارزشمند در پیوند به باورها و سنن مزديسنان میباشد، ما میتوانيم به پارسيان اطمينان دهيم كه داستان ازدواج با نزدیکان در ميان زرتشتيان، انگی بيش نيست و از اينگونه نسبتهاى ناروا در اوراق تاريخ به تبارها و مردمان ایران بسیار آمده است كه از برای نمونه به برخی از آنها نماره میكنيم:
    ١- سيمون، شخصيت آتنى از اينكه با خواهر ناتنى خود ازدواج كرد باره سرزنش مردم قرار نگرفت.
    ٢- دموتس، در ادعا نامه خود بر ضد اوليد، میگويد: پدر بزرگ من با خواهر خود كه از يک پدر و مادر بودند ازدواج كرد.
    ٣- اسكولياست، میگويد: در میان يونانيان قديم ازدواج با خواهر ناتنى منع قانونى نداشت.
    ٤- لنان، میگويد: اسپارتیها، میتوانستند هتا با خواهران هم شير و يک پشت خود ازدواج كنند.
    ٥- آدام میگويد: ازدواج پدر مادر با فرزندان خود در میان يونانيان مرسوم بوده است.
    ٦- در عهد عتيق تورات آمده: لوت پيامبر در زمان کهنسالی اين کردار را انجام داده است.
    ٧- در تاريخ هرودت آمده: در مصر قديم ازدواج میان خواهر و برادر همگانی بوده است و يهودیهاى که در اسكندريه زندگی میکنند اين گفتار را تایيد میكنند.
    ٨- لويسن میگويد: آسوریها هم با نزديكان خود پیوند زناشویی میکردند.
    ٩- اسميت میگويد: در عربستان اينگونه ازدواجها وجود داشته است.
    در پایان باید گفته شود که در باور و آیین نیک ایرانی و نسکهای گاتها و اوستا هرگز پیوند زناشویی با خویشان و نزدیکان نبوده و سخن گفته نشده است. (زنده یاد شادروان موبدِ موبدان اردشیر آذرگشسب) — ‏با ‏‏‏‏‏‎Persian Khosrow‎‏، ‏‎Shahrokh Aryapars‎‏‏، ‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏‏، ‏‏‏بیتا آپادانا‏، ‏‎Garshasb Pishdadi‎‏‏، ‏‏‎Avesta Haghshenas‎‏، ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏‏‏‏ و ‏‎Bita Bahrami‎‏‏.‏

  • سپهسالار بزرگ ایران زمین، مردآویگ (مردآویج) دیلمی از دیلمستان (گیلان) ایران کهن:
    مردآویگ، بزرگ مردی از گیلان سرسبز، یکی از پر آوازه ترین شاهان و سرداران دوره سامانی است. کوششهای بی همتای او در بازپس گیری ایرانزمین از وجود تازیان مسلمان ددمنش، زبانزد رویداد نویسان است. او توانسته بود با کاردانی، ایرانپرستی، و اراده ای پولادین، دُژمن بد نهاد تازی را در بسیاری از جبهه ها و شهرها به زانو افکند و در اندک زمان کوتاه به یاری فرماندهان و سربازان کوشنده و آریابان خویش، شهرهای قزوین ری، همدان، كنگاور، دينوَر، و يزدگرد، قم، سپاهان، كاشان، گلپايگان، سرتاسر خاک گیلان و مازندران و بسیاری دیگر از شهرهای زیر فرمانروایی تازیان ددخو را باز پس گیرد و جشن و سرور و شادی و مهر زیوی را در میان ایرانیان دوباره بگستراند.
    مرداویگ فرمان داد تاج پادشاهی اش به مانند تاج خسرو انوشیروان، شاهنشاه ایران ساسانی باشد. مردآویگ همچنین فرمان داد تا تختگاه تیسفون یا همان ساختمان نامدار به تاق کسری برای برگزاری جشن پادشاهی وی به گونه نخست خود بازسازی شود. وی نزدیک به یک سده پس از سرکوبی جنبشهای ایرانیان چون جنبش سرخ جامگان و جنبش سپیدجامگان، فرماندهی تیره‌های گیل و دیلم را بدست گرفت و با در هم شکستن لشگریان تازیان فرومایه، فرمانروایی دودمان ایرانی زیار را از تبرستان در شمال تا خوزستان در جنوب برپا ساخت.
    خلیفه مسلمان تازی، بازمانده از راهزنان قریش صدر اسلام در هراس از پیشروی های سپهسالار ایرانی، لشگر بزرگی آراست و آنرا به فرماندهی «هارون بن غريب» به رویایی با مردآویگ دیلمی فرستاد. در نبرد سهمگینی که میان سپاه تازیان و ایرانیان در نزدیکی هگمتانه (همدان) رخ داد سپاه تازی شکست سختی خورد و هارون کشته شد و مانده سپاهیان گریز را بر ماندن برتری دادند.
    مردآویگ بر آن شد تا با گردآوردن سپاه بایسته به بغداد یورش ببرد و کار خلیفه خونریز مسلمان تازی را به پایان برساند که با دسیسه های ایرانیان خودفروخته گیر افتاد. تازیان با بخشیدن دارایی و زن و دیگر پیشیاره ها بخشی از ایرانیان مسلمان شده را فریب دادند و آنها را واداشتند تا با سپهسالار ایرانی بجای تازیان به نبرد برخیزیند.
    بیشترین کسان خودفروخته و اجیر تازیان شده، تورکان و ترک نژاده ها بودند. از همین روی، مردآویگ، دژمنی و کینه بسیاری به تورکان داشت و بر این باور بود که تورکان از ایرانیان نیستند و هر آینه آنها برای ستمروانی و فرمانروایی بر ایرانیان از هیچ کوشش دریغ نخواهند ورزید.
    شهرهای اهواز، رامهرمز، آبادان، و دیگر شهرهای جنوبی ایران نیز، با دلاوری مردآویگ، به ایران زمین پیوست. و میتوان گفت که شکوه ایران از دست شده ساسانی، در زمان این اسپهبد دیلمستان دوباره بدست آمد و سایه شوم تازیان مسلمان ریگزارنشین از نیاخاک کوتاه شد و ایزانزمین از اپاختر (شمال) تا جنوب زیر فرماندهی سپاه ایران اداره میشد. مردآویگ که خود از تبار ساسانی و بزرگان ایرانزمین بود به بزگداشت آیین های نیک ایرانی، جشن سده، نوروز، مهرگان، تیرگان و دیگر آیینهای فرخنده و شادی آفرین دلبستگی بسیار داشت و آنها را گرامی میداشت.
    مردآویگ در شب گشایش شهر اسپهان از دست تازیان مسلمان ددمنش در میان شادی و هلهله مردم ایران زمین اینگونه سخن سر داد:
    "من و يارانم كه برای گراميداشت ميهن شمشير برگرفته و جان بر كف نهاده ايم در روز زایش نور و گرمی (روز آتش روز نهم از ماه نهم سال ايرانی ٩آذر) كه روز خوشی برای ايرانيان بوده و هست است، سپاهيان تازی و پیماندار به خليفه را بشكستيم و آنها را از ايرانزمین گريزانديم.
    من از ديلمان برخاسته ام از ميان مردمی شكست ناپذير. به فرمان من، هيچكس به برای كارهای ناميهنی كه تا به امروز كرده و ناگزیر از آن بوده است بازخواست و پادافره (مجازات) نخواهد شد. ولی از امروز، پادافره پُشت به میهن (خيانت) و همكاری با بيگانه، مرگ است. من ميخواهم و به شما یادآوری میکنم که از اين پس، جز به زبان پارسی سخن نگوييد و همه آيين ها و جشنهای نیک گذشته را، كه مرده ریگ (ميراث) فرهنگی ما و بازمانده از نياكان سرفراز ما هستند به همانگونه که بایسته و شایسته است و با پاسداشت پیمان نیک تباری هر چه بیشتر برگزار كنيد. ترس و دروغ را از خود دور سازيد كه مايه همه بدبختيها هستند و گفتار نيک ــ كردار نيک ــ اندیشه نيک را، که اندرز پدرانمان است و آن تمدن و بزرگی را بر پايه آن استوار داشته بودند، پیروی کنید. نیک بدانید: هرگاه كه از چارچوب آن سه آموزه خجسته بیرون شدیم، آسيبها ديدیم. من همين امسال ٥٨ روز ديگر در همين شهر، بزرگترین جشن سده تاریخ ایران را بر پا ميدارم تا گوشزدی بر مانده گاری سه پند ناب ایرانی باشد."
    در شب جسن سده در شهر اسپهان، فرمان داد تا ٢٠٠٠ اختگر آتش به پاس بزرگی و دیرینه گی ایران در دو سوی زاینده رود برفرازند و در نوک چکادهای شهرهای ایران، آتش سده و پاک زرتشتی را بیارایند.
    مردآویگ، پیش از به پایان رساندن آرزوی دستگیری و پادفره خلیفه تازی مسلمان، در دسیسه مشترک تورکان و مسلمانان روان سوخته در گرمابه بدست آنها و با ضربه های پیاپی شمشیر آخته، از پای درآمد و بدینگونه، دیگر بار تازیان مسلمان پلید توانستند با ددمنشی گسترده تر، با کُشتن این قهرمان آریابان، بر همه شهرها و استانها و سرزمینهای آن دلاور دیلمی، که با خون دل و رنج بسیار آزاد شده بود، دست یابند و دمار از ایرانی درآورند.
    کشته شدن مرداويج يكی از بزرگترين زيانهايی بود كه مردم ايران دیدند زيرا اين شوند آن شد كه مرداويج نقشه گسترده و با ارزش خود را که به چم فراهم آوردن فرمانروایی بزرگی در ايران زمین بود و تجديد دوره ساسانی و برانداختن فرماروایی پلید اسلامی را به پايان نرساند. انجام چنين نقشه بزرگ و مهمی برای مرداويگ دلیر و بیباک کار دشواری نبود که برای ديگران به آسانی ميسر نميگرديد.
    او بزرگترين مردی بود كه آمال ديلمان و مردان دلاور كوهستانی گيلان و مازندران را در برانداختن نیرو و توان تازيان مسلمان ددمنش و از ميان بردن "دین سياه تازی" ميتوانست برآورد زيرا ایشان والاترين نمونه دلیری و دلاوری اين مردان پرخاشجوی رزمسار بود. (یاد بزرگمرد مردآویگ، سپهسالار دیلمی از اسپهبدان ایران ورجاوند و خجسته باد). گردآوردنده فرهنگ نژاده ایران کهن — ‏با ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏ و ‏پاپک خرمدین‏‏.‏

  • پایان دوران پر شکوه ایرانیان در شاهنامه هرگز برای ایرانیان تبارمند و نیکنهاد ، نژاده و آزاده خوش نیست:
    آیا به راستی پایان شاهنامه خوش است؟
    بیگمان تاکنون این گفتار " شاهنامه آخرش خوش است" را شنیده اید و شاید خود شما بارها آنرا بکار برده اید. ولی براستی این گفتار از کجا آمده است؟ و آیا بدرستی پایان شاهنامه خوش است؟ نخست باید گفته شود که این زبانزد یک کنایه است زیرا پایان شاهنامه شکست ایرانیان با فرهنگ بدست تازیان مسلمان ددمنش بیابانگر و کشته شدن سردار ایرانی رستم فرخزاد و گریز یزدگرد سوم برای گردآوری نیرو و سرانجام کشته شدن وی و همچنین از دست دادن امید مردمان ایران زمین از بیرون راندن اعراب مسلمان فرومایه است. پس چگونه میتواند خوش باشد؟ پس بنابراین از اینرو این زبانزد را بکار میبرند که بخواهند آدمی را بگونه ای به هراسانند و بترسانند و به او بفهمانند که سرانجام و پایان خوبی برایش ندارد پس بنابراین هر ایرانی که از این زبانزد بهره بگیرد و سخن بگوید یا ناآگاه و نادان است یا دشمن ایران و ایرانیان است.
    استاد دکتر فریدون جنیدی در یک برنامه رادیویی زنده درباره پرسش بانوی که از ایشان پرسید: چرا میگویند آخر شاهنامه خوش است؟ که او این چنین پاسخ داد: «این گفته ی دشمنان ایران زمین است. چگونه میشود که پایان شاهنامه که ما همه ی هستی و دار و ندارمان را از دست میدهیم خوش باشد؟ نه هرگز! این گفته ی دشمنان ایران است و چه بسا که یکی از این دشمنان نسکی به همین نام چاپ کرده است. برخی که میگویند هر که درباره ی شاهنامه کار کرده در پایان بدبخت شده است دروغ است من خود زندگی خرم خود را در راه شاهنامه نهادم و اکنون خوشبخت ترین مرد جهانم.»
    در پایان شاهنامه جز اندوه استاد توس فردوسی بزرگ از ویرانی ایران کهن بدست تازیان مسلمان پلید و تباه شدن نیکیهای ایرانی و سوگنامه ایشان در این راه چیزی نخواهید یافت. پس برآیند و دستاورد اینکه ما نباید هرگز این زبانزد اهریمنی را بکار ببریم و نباید از آن بهره بگیریم.
    نمونه ای را در زیر با هم میخوانیم:
    از این مارخوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان

    نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی‌ داد خواهند گیتی بباد

    بسی گنج و گوهر پراگنده شد / بسی سر به خاک اندر آگنده شد

    چنین گشت پرگار چرخ بلند / که آید بدین پادشاهی گزند

    ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

    که نوشین روان دیده بود این به خواب / کزین تخت به پراگند رنگ و آب

    چنان دید کز تازیان سد هزار / هیونان مست و گسسته مهار

    گذر یافتندی با روند رود / نماندی برین بوم بر تار و پود

    به ایران و بابل نه کشت و درود / به چرخ زحل برشدی تیره دود

    هم آتش به مردی به آتشکده / شدی تیره نوروز و جشن سده

    از ایوان شاه جهان کنگره / فتادی به میدان او یکسره

    کنون خواب را پاسخ آمد پدید / ز ما بخت گردن بخواهد کشید

    شود خوار هرکس که هست ارجمند / فرومایه را بخت گردد بلند

    پراگنده گردد بدی در جهان / گزند آشکارا و خوبی نهان

    بهر کشوری در ستمگاره‌ای / پدید آید و زشت پتیاره‌ای

    نشان شب تیره آمد پدید / همی روشنایی بخواهد پرید.
    ******************************
    چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود

    تبه گردد این رنجهای دراز / نشیبی دراز است پیش فراز

    نه تخت نه دیهیم بینی نه شهر / کز اختر همه تازیان راست بهر

    بپوشند از ایشان گروهی سیاه / ز دیبا نهند از بر سر کلاه

    نه تاج نه تخت نه زرینه کفش / نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

    برنجد یکی، دیگری بر خورد به داد / و به بخشش کسی ننگرد

    ز پیمان بگردند و از راستی / گرامی شود کژی و کاستی

    پیاده شود مردم رزمجوی / سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

    کشاورز جنگی شود بی هنر / نژاد و بزرگی نیاید به بر

    رباید همی این از آن، آن از این / ز نفرین ندانند باز آفرین

    نهانی بتر ز آشکارا شود / دل مردمان سنگ خارا شود

    بداندیش گردد پدر بر پسر / پسر همچنین بر پدر چارهگر

    شود بندهی بی هنر شهریار / نژاد و بزرگی نیاید به کار

    به گیتی نماند کسی را وفا / روان و زبانها شود پر جفا

    از ایران و از ترک و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان

    نه کشاورز نه ترک و نه تازی بود / سخنها به کردار بازی بود

    همه گنجها زیر دامن نهند / میرند و کوشش به دشمن دهند

    چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که رامش به هنگام بهرام گور

    نه جشن نه رامش نه گوهر نه نام / به کوشش ز هر گونه سازند دام

    زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش.
    (فرهنگ نژاده ایران کهن)

  • شاخاب پارس همیشه با نام ایران پاینده و جاودان خواهد ماند:
    چگونه و مگر هرگز میشود خانه و کاشانه ای که هزاران سال است از آن ما است و در سرتاسر جهان با بنچاک و دستک شناخته شده است رای بدهم که برای ما ایرانیان است و نه برای عربهای فرومایه ددمنش که دشمن ایرانیان بوده و هستند؟
    مگر میشود پدر و مادر یا فرزندان خود ما را دیگران به رای بگذارند آنگاه ما برویم و رای بدهیم که این پدر و مادر و فرزندان از آن ما هستند.
    اگر رای ندهیم آیا بیگانگان پلید اهریمنی، نارواگری و نادرستی و سواستفاده میکنند و به سود عربهای فرومایه ددمنش کار میکنند؟
    پشت این داستان چرند و یاوه چه کسانی هستند؟
    یک حکومت و فرمانروای نیک ایرانی هم در سرزمین کهنمان نداریم که به او پناه ببریم
    یک آدم نیک و بزرگ ایرانی هم در جهان امروزی نداریم که ایرانیان را آگاه و راهمنایی کند
    من این دادخاست و گلایه مندی را نزد چه کسی ببرم؟
    من این پلیدی بیگانگان فرنگی را که با تازیان دیوسرشت همسو شده اند را به چه کسی بگویم؟
    من این شاخاب و آبراه پر ارزش جهانی که از آن ایرانیان است چرا باید به تازیان اهریمنی واگذارم؟
    من این درد و اندوهی که از دشمن پرستی و بیگانه پرستی و تازی پرستی برخی از شما ایرانیان است چگونه بردبار باشم و تاب بیآورم؟
    من این بی رگی، سست نهادی و ایرانی نبودن شما را که در ایران زاده شده بزرگ شده و سود برده و میبرید را به کجا و به کی ناله و دادخاهی کنم؟
    اگر آدم نیستی و آدمیگری نمیکنی ایرانی که هستی تا بکوشی شاخاب پارس همیشه ایرانی در جهان بماند.
    اگر ایرانی نیستی و میهنگرایی نمیکنی آدم که هستی و وجدان آدمی که داری تا بگویی شاخاب پارس از آن ایران کهن است و کوشش و تلاش نمایی تا ایرانی در جهان بماند.
    و اکنون براستی من نمیدانم آیا چیزی که از آن ما است باید رای بدهیم که از آن ما است؟ آیا این بازی را چندین ساله راه انداخته اند تا مردم ایران را محک بزنند و آزمونه نمایند تا اگر در میدان نبرد نیستند شاخاب پارس را آرام آرام خلیج .... بنامند؟
    اگر هر کشور یا تبار یا آدم پلیدی شاخاب همیشه پارس ایران را به رای گذاشت در آن شرکت نکن و رای نده ولی واخوهی و اعتراض کن.
    شاخاب پارس هزاران سال است که ایرانی بوده و باید ایرانی بماند همین و بس. (خسرو پاسارگاد)

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    چگونگی گزینش نام ایران کهن:
    ایران زمین ما از تیره ها و نژادها و زبانها و گویشهای گوناگون پدید آمده است و برای یکپارچگی و هماهنگی و دور از ناهمسویی و نابرابری اینگونه آهنگ گرفته و برآن شد که نام ایران برگزیده شد. تا نخست سده بیستم، مردم جهان کشور ما را با نام رسمی پارس یا پرشین میشناختند در دوران رضاشاه بزرگ بود که گروهی از روشن اندیشان باستانگرا مانند سعید نفیسی، فروغی و تقی زاده گردهم آمدند و نام کشور بنیادی به ایران دگرگون شد. سعید نفیسی پیشنهاد کرد نام کشورمان به ایران دگرگون شود این پیشنهاد در آذرماه ١٣١٣خورشیدی رنگ راستینگی به خود گرفت. دولت ایران به همه ی کشورهای بیگانه هشدار داد که از این پس در زبانهای اروپایی نام میهن ما را باید ایران بنویسند.
    در میان اروپاییان این واژه ایران تنها واژاک جغرافیایی داشت و در نسکهای جغرافیا دشت گسترده ای را که دربرگیرنده ایران و افغانستان و بلوچستان امروز باشد فلات ایران مینامیدند و کشور ما را به زبان فرانسه «پرس» به انگلیسی «پرشیا» به آلمانی «پرزین» به ایتالیایی «پرسیا» به روسی «پرسی» میگفتند و در دیگر زبانهای اروپایی واژه ای همانند این چهار واژه ها بود.
    هنگامیکه دولت هخامنشی را در سال 550 پیش از میلاد در ٢٤٨٤ سال پیش کورش بزرگ پادشاه هخامنش تشکیل داد و سرتاسر جهان را در زیر پرچم خود گرد آورد چون پدران وی پیش از آن پادشاهان دیاری بودند که آنرا «پارسا» یا «پارسوا» میگفتند و دربرگیرنده پارس و خوزستان امروز بود رویدادنویسان یونانی کشور هخامنشیان را نیز برپایه همان پیشینه که پادشاهان پارسی بوده اند «پرسیس» خواندند و سپس این واژه از راه زبان لاتین در زبانهای اروپایی به «پرسی» یا «پرسیا» و بگونه های گوناگون آن درآمد و فروزه ای که از آن برآمده شد در فرانسه «پرسان» در انگلیسی «پرشین» در آلمان «پرزیش» در ایتالیایی «پرسیانا» در روسی «پرسیدسکی» شد و در زبان فرانسه «پرس» را برای ایران کهن بکار بردند.
    در فرانسه «ایرانین» در انگلیسی «ایرانیان» در آلمانی «ایرانیش» بهره گرفتند و این واژه را دربرگیرند همه ی تمدنهای ایران جغرافیایی امروز و افغانستان، بلوچستان، ترکستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قفقاز، کردستان، ارمنستان، گرجستان و شمال باختری هندوستان دانستند و یک نام همگانی برای سرتاسر سرزمینهای ایرانی نشین و یک نام ویژه برای کشوری که مرزهای آن در نتیجه تازشهای کشورهای بیگانه از شمال و خاور و باختر در نیمه نخست سده نوزدهم میلادی نهادینه شد برگزیدند.
    واژه ایران یکی از کهن ترین سِپناس و سخنان است که نژاد آریا با خود به کنون تمدن آورده است و نژاد سپید سازنده شهریگری آدمیان در جهان بوده است و دانشمندان اروپایی آنرا بنام هند و اروپایی و یا نژاد هندو و ژرمنی و یا هند و ایرانی و یا هند و آریایی خوانده اند از نخستین روزی که در جهان نامی از خود گذاشته است خود را بنام آریا نامده و این واژه در زبانهای اروپایی «آرین» بگونه فروزه‌ ای به چم وابسته به آریا و آری همه گیر شده است.
    این نژاد از یکسو از کناره های رود سند و از سوی دیگر تا کناره های دریای باختر را فرا گرفته به چم سرتاسر ماندگاران باختر و شمال باختری هندوستان و افغانستان و ترکستان و ایران و بخشی از میانرودان، قفقاز، روسیه و سرتاسر اروپا، آسیای کوچک، فلسطین، سوریه و سرتاسر آمریکای شمالی و جنوبی را با گذشت زمان گستره خود ساخته است همه ی زبانهای مردمان گوناگون آن با یکدیگر پیوند و پیوستگیهای گوناگون دارد. همه ی نشانه ها و اندیشه ها و تمدن آن با یکدیگر در پیوند است. داستانها و باورهای آن همواره با یکدیگر پیوستگی داشته و همواره کره زمین نماد نیکی و بدی آن بوده است. در اوستا که کهن ترین آثار نسکی این نژادست برزنی که نخستین گهواره زندگی و نخستین سرا و کاشانه این نژاد بوده است بنام «ایران ویجه» نامیده شده به چم سرزمین آریاها و نیز در اوستا واژه«ایریا» برای همین نژاد گفته شده است. همواره پدران ما به آریایی بودن میبالیده اند چنانکه داریوش بزرگ در سنگ نبشته نقش رستم خود را پارسی پسر پارسی و آریایی (هریا) از تخمه آریایی میشمارد و بدان مینازد.
    کهن ترین بنچاک نسکی که در جهان موجود است و نگاشته کهن واژه ایران در آن میتوان یافت گفته "آرانوستن" جغرافیادان سرشناس یونانی است که در سده سوم پیش از میلاد میزیسته و نسک وی از میان رفته ولی استرابون جغرافیادان نامدار یونانی از آن سخن گفته و وی آنرا «آریانا» بایگانی کرده است و میشود گفت که از ٢٢٠٠ سال پیش این واژه ایران بوده است.
    بنابراین کهن ترین نام میهن ما همین واژه ایران بوده نخست نام ایریا که نام نژاد بوده است نام کشور را آیریان ساخته اند و سپس با گذشت زمان ایریان، آیران شده و در زمان ساسانیان ایران، دگرگون شده است و همچنین اران نیز میگفته اند. چنانکه پادشاهان ساسانی در سکه و سنگ نوشته ها نام خود را پادشاه ایران و اران مینوشته اند و از زمان شاپور یکم ساسانی در سکه ها گفتار انیران هم دیده میشود زیرا که الف باز در زبان پهلوی نشانه راندن و جدایی بود و انیران به چم به جز ایران و بیرون از ایران و مراد از آن کشورهای دیگر بوه است که ساسانیان گرفته بودند.
    در همین دوره ساسانی گفتار ایرانشهر به چم شهر ایران (دیار و کشور ایران) نیز همه گیر بوده است و عراق را که در میان سرزمین بود بدین نام برده بنام «دل ایرانشهر» مینامیدند.
    واژه ایرانشهر را فردوسی و چکامه سرایان دیگر ایران نیز بکار برده اند. پس مراد از ایرانشهر سرتاسر سرزمینهای ساسانیان بوده است چنانکه مستوفی قزوینی نگارشگر و نویسنده، اندازه ایران را چنین نمایان میکند: از خاور رود سند و کابل و فرارود و خوارزم، از باختر اران تا گستره روم و سوریه از شمال ارمنستان و روسیه و دشت قپچاق و دربند و از جنوب بیابانهای نجد بر سر راه مکه و شاخاب پارس.
    اکنون واژه ایران که اینک در میان ما و اروپاییان رایج است و گفتار نو همان واژه است که در زمان ساسانیان همه گیر بوده است و تاکنون هم میباشد و فردوسی ایران و ایرانشهر و ایرانزمین را همواره بکار گرفته و چه بسا چامه سرای غزنوی نیز ایرانشهر و ایران را در چامه های خود آورده و پادشاهان این دودمان را خسروان این دیار دانسته اند.
    پس از اینکه اروپاییان کشور ما را در روش زبان خود پرس یا مانند آن مینامیدند و این خوی رخدادنویسان یونانی و رومی را رها نمیکردند چه از نظر دانشی و چه از دیده زبانزدی هیچگونه خردورزی نداشت زیرا که هرگز نام این سرزمین در هیچ زمان پراس یا واژه ای مانند آن نبوده و همواره پارس یا پرس نام یکی از ایالات آن بوده است که ما اینک پارس میگوییم.
    درست هم همین بود که ما از سرتاسر جهان خواستار شویم که کشور ما را همچنان که ما خود همواره نامیده ایم ایران و وابسته های آنرا ایرانی بنامند.
    سپاس خدای را که این انجام با ارزش بکار آمد و این دیاری که نخستین میهن نژاد آریا بوده است به همان نام تاریخی و باستانی خود خوانده خواهد شد.
    اینک در پایان اینکار مهمی که به سود تاریخ ایران رخ داده است جای آن دارد که ما نیز در میان زبانزد باستانی زمانی ساسانی و ادبای ایران را زنده کنیم و سرزمین ایران را هم پس از این ایرانشهر بنویسم و بگوییم زیرا گذشته از آن که یادگار بزرگی و شکوه ساسانیان را زنده کرده ایم و دیار اردشیر پاپکان و انوشیروان را بهمان نامی که ایشان خود میخوانده اند نامیده ایم که واژه گسترده را بجای دو سخن آمیخته شده بکار برده ایم و امیدوارم که این پیشنهاد در همان پیشگاهی که پاسبان همه ی بزرگیهای گذشته و آینده ایران است پسندیده و پذیرفته آید.
    (پاینده و جاوید باد ایران. تهران ١٠ دیماه ١٣١٣سعید نفیسی - دانش‌پژوه، رویدادنگار، نویسنده، ترزبان؛ ادیب و چکامه سرا ) — ‏با ‏‏‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏بیتا آپادانا‏‏، ‏‏‎Kasra Niknam‎‏، ‏‎Persian Khosrow‎‏‏‏، ‏‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏، ‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏‏‎Mohamad Dimented‎‏، ‏پاینده ایران‏‏‏‏‏ و ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 24, 2013 ·

  • شیر و خورشید نشان ۳ هزار ساله از ایران کهن و نماد میهنی مردمان ایران زمین:
    پرچم ملی هر کشور شناسنامه و گذرنامه ی میهنی و فرهنگی و تاریخی آن کشور و مردمانش میباشد. پرچم شیر و خورشید یک نشان فرهنگی و تاریخ و تمدن ما ایرانیان است و ریشه در باورهای ما در هزاره های گذشته دارد و بسی ژرف تر از آن است که ما پرچم ملی شیر و خورشید را به این و آن بچسبانیم. پیشینه ی نماد شیر و خورشید به دوران هخامنشیان و بیگمان پیش از آن میرسد و کهن ترین پشتوانه دار موجود از آن سنگ نبشته ای است پیوند به دوران خشایارشاه است که هم اینک در موزه ی آرمیتاژ، لنینگراد سن پیترزبورگ روسیه نگاهداری میشود. این نگاره خشایارشاه را نشان میدهد که در حال ستایش آناهیتا که سوار بر شیر است و خورشیدی که بر پشت اوست. نکته درخور نگرش خورشیدی است که در کنار آناهیتا به پشت شیر پرتو می افشاند و نباید فراموش کرد که خورشید یا مهر نماد میترا است.
    آنچه در نخستین برداشت بر بیننده آشکار میشود اینکه اگر شیر و خورشید نماد پادشاهی بود شاه را بگونه ستایش نشان نمیداد چون هیچ پادشاهی آنچه را خود ساخته یا نمایشگر پادشهی اوست نیایش و ستایش نمیکند. بنچاکهای باقیمانده از پارتیان نشان میدهد که در دوران اشکانیان خورشید بر روی درفش ملی ایران وجود داشته ولی در نشانه ها و یادبودهای بدست آمده از دوران ساسانیان نشان شیر وخورشید به فراوانی موجود است همچنین شمار ١٨ مهر که در نزدیکی دریاچه ی آرال بدست آمده است. همینگونه آوندی از زر و نقره آراسته به نقش شیر و خورشید و یا شیرو گردونه ی مهر چلیپای شکسته و به چم چرخش خورشید بر بالای آن که پیشینه این نشان را به خوبی آشکار میسازد.
    و گذشته از آن کهن‌ترین پیشینه شیر و خورشید پیوند به استوانه‌ای است که به «پادشاه سوسه‌تر پادشاه میتانی» است که در نزدیک به ١٤٥٠سال پیش از میلاد پادشاهی میکرده است. در این استوانه ریخت خورشید با بالی گشوده نمایان است و میله‌ای در میان آن قرار دارد و دو شیر در دو سوی آن است و نشانه ها و سازههای بجامانده دیگر از هخامنیشان و چندین سنگ نگاره از شیر‌نشان نشان از نیرومندی کشور ایران دارد.
    پرچم سه رنگ شیر و خورشید هیچگاه در درازای چند هزار سال گذشته فردید از نمایش آن گرایشهای سیاسی گروه و دسته ای ویژه نبوده وانگه تنها نمایشگر شناسه و پیشینه ی مردمی است که اگرچه در درازای تاریخ خود با فراز و نشیبهای فراوانی روبرو بوده اند.
    کسانی که شیر و خورشید را نمی پذیرند، به دو گروه میتوان بخش کرد: گروهی که برای فریب دادن دیگران میخاهند برای نگهداری چگونگی و زمان موجود و پرچم ننگین و بیگانه جمهوری اسلامی آلوده و کوباندن دوران پادشاهی و دوران شکوهمند باستان برای همین پرچم شیر و خورشید را نمی پذیرند. و گروه دیگری که به تاریخچه ی پرچم شیر و خورشید ناآگاهند و در برپایه دیدگاه سرسری و رویه نگر برآمده از دیده ها و شنیده ها ناشیانه، و بی کنکاش و پژوهش هستند این پرچم را نماد پادشاه میدانند. ناگفته نماند شمشیر از آغاز در دست شیر نبوده است در دوران قاجایه بود که شمشیر نخستین بار به دست شیر دادند و شوند آنهم نخستین پادشاه فرومایه قارجار بود. نادانی و فرومایگی که شاخ و دم ندارد. شیر که خود توانا و نیرمند است.
    رنگهای پرچم ایران به گزاره زیر است.
    رنگ سبز: به سرسبزی شمال ایران زمین که همیشه سرسبز است.
    رنگ سپید: به میانه های خاک میهن مان و پهنه ی گسترده ای بیابانهای لوت و شوره زار سپیدک زده نمکی.
    رنگ سرخ: به جنوب ایرانمان که خورشید آتش میبارد و گرم سوزان و سرخ است.
    کهن ترین سنگ نگاره شیر و خورشید در ایران کهن:
    سنگ نگاره شیر و خورشید وابسته به ۲۴۰۰ سال پیش است که خشایارشاه (یا اردشیر دوم ) را در حال نیایش و ستایش آناهیتا که سوار بر شیر است نشان میدهد. خورشید یا مهر نماد آیین میترا در ایران باستان بوده است. خورشید با ۲۱ اشعه، نماد نژادهای کهن ایرانی است نماد خورشید بدست تیره های برون مرزی ایرانی مانند کردهای عراق، ترکیه، سوریه، تالشیها بکار گرفته میشود. ۲۱ پرتو خورشید شاید به تاریخ جشنواره مهرگان جشنواره میترا خدای خورشیدی باشد که برابر است با ۱۶ تا ۲۱ مهر در ایران. این سنگ نبشته زرین هم اکنون در موزه آرمیتاژ لنینگراد روسیه نگهداری میشود.
    برای پژوهش و کنکاش میتوانید نسکهای: تاریخچه شیروخورشید از زنده یاد کسروی - درفش ایران و شیروخورشید از سعید نفیسی - تاریخ پرچم ایران از دکتر بختورتاش - شیروخورشید نشان ٣هزار ساله از دکتر ناصر انقطاع و...
    (گردآورنده: فرهنگ نژاده ایران کهن).
    پرچم کنونی ایران شوربختانه تنها رنگهایش از آن ایران کهن است. نوشته هایش گفتار بسیار زننده و تروریستی عربی است. آرم میانش هم نشان سیکهای هند است. پس بنابراین باید گفت پرچم ملی ایران هند عرب. ننگ و نفرین بر تازیان ددمنش و تازی پرستان فرومایه. — ‏با ‏‏‏‏پاپک خرمدین‏، ‏پاینده ایران‏‏، ‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏بیتا آپادانا‏‏‏ و ‏‎Khosro Pasargad‎‏‏.‏

  • پرچم درفش کاویانی شکوهمند و سرفراز چیست؟
    درفش کاویانی بیگمان یکی از پرارزشترین پرچمهای جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهریگری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه پرچمهای جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است در هیچیک از دیگر پرچمها در سراسر جهان یافت نمیشود. این پرچم از دل تودههای مردم بیرون آمده و از یک پیشبند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست، فراهم آمده است.
    این پرچم مردمی است و بدست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور بشمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه پرچمهای دیگر جهان پیمانی (قراردادی) میباشند که از سوی گردانندگان کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جاییکه من بیاد می آورم هیچ پرچمی در جهان با رای مردم و همه پرسی برپا نشده است. از این رو کمتر خواسته مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است. هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگها و نشانه های آن درونمایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درونمایه خود را بهمراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.
    ۱- این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانگان چیره برآن از دل توده های به خروش آمده برپا گردید.
    ۲- این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران و ایرانی است.
    ۳- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی میباشد که به دست ایرانی برافراشته شده است. پس در جهان هیچ پرچمی را نمیتوان یافت که اینهمه فراداد، بویژه فراداد نبرد با اهریمن و سرکوبی بیدادگری و رهایی کشور از دست دشمن همه را با هم داشته باشد. پس به جا و شایسته است که ما آنرا پرچم سرافراز خویش بدانیم و بر آن سر ستایش فرود آوریم.
    تاریخ نویسان درباره درفش کاویانی چه مینویسند؟ تاریخ تبری مینویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاهان آنرا به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا اختر کاویان نیز مینامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده میشد، بر نمی افراشتند.
    مسعودی در "مروج الذهب" آنرا از پوست پلنگ میداند که بر چوبهای بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست است).
    در "برهان قاطع" و "فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگران هنگام کار بر میان میبستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.
    استاد "اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بنمایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان "فرته کاره" و شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن بسوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم و گوهرهای ناب، ستاره ای میدرخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده میشود و دربالای آن همین دایره به چشم میخورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگهای گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده است که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان میباشند.
    در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است: ٤٦٠٠ سال یش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا ٦٦٠٠ سال پیش میرود.
    درفش کاویانی چگونه برپا گردید؟
    فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم، منش زخم خورده ایرانیان را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها از "اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی "کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آنرا بازگو میکند که چنین است: پس از آنکه کاوه آهنگر در بارگاه آژیدهاک ماردوش، به بزرگان بیخرد پیرامون آژیدهاک میتازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم میدرد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده میدود و با پاره کردن پیشبند چرمین خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی میریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین میسراید:
    بر او انجمن گشت بازارگاه / چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
    جهان را سراسر سوی داد خواند / همی بر خروشید و فریاد خواند
    بپوشند هنگام زخم درای / از آن چرم کاهنگران پشت پای
    همانگه ز بازاز برخواست گرد / همان کاوه آن بر سر نیزه کرد.
    همانگونه که در گفتار پیش گفته شد، کاوه بسوی فریدون میشتابد و او را مییابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین میخوانند. از اینرو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج مینهد و آنرا غوته ور در زر وسیم گوهری تابناک میکند:
    سراندر کشید و همی رفت / راست بدانست خود کافریدون کجاست
    به دیدنش آنجا و برخاست غو / بیامد به درگاه سالارنو
    به نیکی یکی اختر افکند پی / چو آن پوست بر نیزه بردید کی
    ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم / بیاراست آنرا به دیبای روم
    همی خواندش کاویانی درفش / فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش.
    این چرم بی ارزش پیشبند آهنگری، بدینگونه برجسته ترین و بزرگترین پدیده فروزانی میگیرد که بر تارک مینشیند و پرتو می افشاند. از آن پس هر پادشاهی که به تخت مینشیند و تاج شاهی بر سر مینهد به آن سوگند یاد میکند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بیکران مینهد و آنرا میستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوهمند آزادی و یکپارجگی و نیرومندی کشور بشمار می آورد:
    به شاهی به سر بر نهادی کلاه / از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه
    برآویختی نو به نو گوهران / برآن بی بها چرم آهنگران
    بر آنگونه گشت اختر کاویان / ز دیبای پرمایه و پرنیان
    جهان را ازو دل پر امید بود / که اندر شب تیره، خورشید بود
    همی بودنی داشت اندر نهان / بگشت اندرین نیز چندی جهان.
    رنگهای درفش کاویانی: بررسیها و پژوهشگرهای گسترده نشان میدهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان میشده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم میخورد که به چهارگوشه آن پایان میافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت میشد که چنبره کوچکی بود. بدینگونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت میشده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا میرسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تابناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند. فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:
    همی خواندش کاویانی درفش / فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش.
    فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:
    ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش / هوا شد بسان پرند درفش.
    درونمایه رنگهای درفش سرفراز کاویانی چیست؟
    رنگ سرخ: رنگ سرخ رنگ روز "تیر" سومین روز هفته ایرانیان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" میگویند. "تیر" نام فرشته باران نیز میباشد و به یاری و کوششهای اوست که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیراب و سبز و خرم میشوند. این رنگ نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم است.
    رنگ زرد: رنگ زرد رنگ روز "مهر" پایان هفته است که امروز به آن "یکشنبه" میگویند. این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز "مهر تابناک" میباشد. این رنگ نشان پاکی و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.
    رنگ بنفش: رنگ بنفش رنگ "اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن "پنجشنبه" میگویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یکپارچگی و شکوه آن است.
    سرنگونی درفش کاویانی به دست تازیان:
    درفش کاویانی که نماد فر و شکوه آزادی سربلندی و بزرگی ایران زمین بود بدبختانه در ١٤٠٠سال پیش در تازش تازیان ددمنش به ایران کهن از دست رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ایران بر زمین افتاد و دیگر برافراشته نشد و این اندوه بر دل افسرده ایران پرستان همچنان برجا ماند. امروز بسیاری آنرا بدست فراموشی سپرده اند گروهی از آن یاد نمی آورند، دسته ای آنرا نمیشناسند، برخی بی انگار مانده اند، که همه اینها سخت دردآور و تلخ و رنج دهنده اند.
    درباره سرنگونی درفش کاویانی و ارزش آن بلعمی (برگردان تاریخ تبری رویه ٣٠) مینویسد: چون مسلمانان فرومایه گنجینه و دارایی ایرانیان را چپاول کردند، آن درفش پیش عمرابن تازی بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند.
    تبری در "تاریخ تبری" رویه ١٦٠٠ تا ١٦٠٣پوشینه چهارم، مینویسد که در جنگ قادسیه ضررین الخطاب، درفش کاویانی را از ایرانیان به تاراج گرفت و دیگر تازیان آنرا به ٣٠ درهم خریدند تا پاره پاره کنند و به فروش برسانند. بهای درفش کاویانی هزار هزار و دویست هزار درهم بود.
    مسعودی (مروج والذهب و معادل الجوهر رویه ٨٢ و ٨٣) مینویسد: تا زمان یزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ۱۶ هجری برای جنگ به قادسیه فرستاد و رستم کشته شد، درفش بدست ضررین الخطاب فهری افتاد و به در هزار هزار دینار بخش شد.
    ثعالبی (غرر اخبار ملوک الفرس، رویه۳۲ تا ۳۹) مینویسد: درفش کاوه پس از پیروزی فریدون به زر و گوهر آراسته شد، دانش ورجاوند ایران بود تا در جگ قادسیه بدست عربی از قبیله نخع افتاد. سعدابن وقاص آنرا جزو ذخایر و جواهر یزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر کرد که آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره کرد و در میان مسلمانان بخش کردند.
    نیازی به گفتن نیست که تازیان چه کشتاری از ایرانیان کردند و با آوردن دین بیابانی اهریمنی خود به سرزمین مهر و مردمی و نیکی و نیکخواهی، چه زشتی و بدبختی و تبهکاریهایی که نیافریدند و چگونه روزگار ایران و ایرانی را سیاه کردند بگونه ای که پس از ١٤٠٠ سال هنوز نتوانسته ایم از چنگ این آیین سیاه و از چنگ تازیان و تازی زادگان رهایی یابیم. با فرو افتادن درفش کاویانی و سوزانده شدن آن، گذشته شکوهمند ایران نیز به زیر زبانه های آتش فرو رفت و به خاکستر نشست.
    امروز روزی است که این درفش سرفرازی که ١٤٠٠ سال است سرنگون شده و با فرو افتادن خود، بدبختی و سیه روزی برای مرم و کشور ما آفریده شده است، دوباره برپا گردد تا فرخندگی و بزرگی و گران منشی از دست رفته دوباره به چنگ آید. امیدواریم همه ایران پرستان به یاری برخیزند و برای دوباره زنده کردن دلاوریها و جانباختگان راه ایران زمین نیرو و توانایی مردمی و نیکوخواهانه نیاکان سربلندمان، گذشتها و رادمردیها و مهربانیها و مهرورزیهای بزرگان و بهمنشان نیک نژاد و تباران والاگوهرمان و سرانجام برای سرداران دلیر و سپهسالاران جانباز آریایی که از مرز و بوم مهر و اهورا پاسداری نموده و در این راه گاه جان باخته اند، نماد شکوهمندشان را که به آن سرفراز و خوشبخت بودند و بدست تازیان بدکیش واژگون شده است، از نو برافرازند. در این راه جوانان باید پیشگام شوند و درفش کاویانی باید بر دوش دختران و پسران جوان برافراشته گردد. به امید این روز بزرگ که چندان هم دور نیست.(نوشته دکتر کورش آريامنش)
    درفش های ایران زمین از آغاز تاکنون:
    در این جستار فرتورهایی از درفش های ایران زمین از گاه کهن و با درخشش درفش کاویانی نخستین درفش ایرانیان آغاز میشود.
    درفش کاویانی: نخستین درفش ایران که بدست کاوه آهنگر و در جریان خیزش او در برابر زهاک تازی ساخته شد.
    درفش هخامنشیان: در هنگام هخامنشیان ایران داری چندین درفش که همانا دارای چهره ای نزدیک به هم می باشند بوده است.
    درفش اشکانیان: به شوند نابودی یادگارهای اشکانیان آگاهی درستی از چهره درفش آنان در دست نیست.
    درفش ساسانیان: همانگونه که میدانید درفش رسمی ایران در زمان ساسانیان همان درفش کاویانی نخستین درفش ایران بود که با نگر به مهر ساسانیان به ایران کهن آن را برگزیدند. به گواهی تاریخ این درفش در هنگام تازش عربهای پلید به ایران و در جنگ قادسیه و پس از کشته شدن رستم فرخزاد سپهسالار ایران بدست عربهای فرومایه دد پاره پاره و بخشهای گوناگون آن میان آنان چون دژخیم اسلام علی تازی بخش میشود. — ‏با ‏‏‏‏پاپک خرمدین‏، ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‎Garshasb Pishdadi‎‏‏‏، ‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏‏‎Persian Khosrow‎‏، ‏پاینده ایران‏‏‏‏ و ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 22, 2013
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏78‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • این تکرار چرندیات اگر تانیده بوده باشد شما را نجات داده باشد که ما امروز این بحث‌ها را نداشته باشیدیم، تو که در پیام‌های بالا به ترکان، تورانیان و مغولان اعلام جانت تانی داده باشی‌، به ( فهرست فریتس ولف ) اعلان جنگ تانی داد که تاند بگوید زبان فارسی‌ بی‌ ریشه تنها ۱۵۰۰ واژه دارد، زبان ناتوان فارسی‌ در مقابل زبان توانای ترکی تانید سجده کنید.

  • گل نیلوفر و نماد آن در ایران باستان و جشن باستانی نیلوفر در تیر ماه:
    گل نیلوفر آبی در ایران باستان از ارج و ارزشمندی ویژه ای برخوردار بوده‌ است. این گل با نامهای نیلوفر آبی، لوتوس یا سوسن خاوری نیز شناخته میشود و در بیشتر کشورهای آسیایی با فرنام نماد همگانی گفته شده است. زرتشتیان این گل را سپنتا میدانند زیرا این گل زیبا میان مرداب رویش میکند برای همین است که آنان باور دارند که پیرامون بد آدمی و زیستگاه ناشایست زندگی نمیتواند شوندی بر بد پرورش یافتن آدمیان باشد.
    گل نیلوفر را نماد گذشته، اینک و آینده میدانند زیرا گیاهی است که در یک زمان غنچه میدهد گل میکند و دانه میدهد. نيلوفر نماد والایی است. زيرا برگها گلها و ميوه اش گرد گونه اند و گردی خود از اينسو که کامل‌ترين ریخت است نماد والایی به شمار ميآيد. نيلوفر به چم شکفتن مینویی است زیرا ریشه‌هایش در آب است و با این حال بسوی بالا و آسمان میروید. از آبهای تیره بیرون میشود و گلهایش زیر نور خورشید و روشنایی آسمان رویش میکنند. نیلوفر نماد زیبایی نیز بشمار میرود.
    ریشه‌های نیلوفر نشان ماندگاری و ساقه‌اش نماد بند ناف است که آدمی را به ریشه و بنیادش پیوند میدهد و گلش پرتوهای خورشید را یادآوری میکنند.
    نیلوفر نماد آدم شگفت انگیز یا زایش خدایی است زیرا بی هیچ ناپاکی از آبهای گل‌آلود برون میشود. همینگونه نماد پاکی و وارستگی است به این فرنود که از آبهای آلوده بیرون می‌آید ولی آلودگی آنرا نمی‌پذیرد.
    گل نیلوفر را در پارسی به نام گل آبزاد یا گل زندگی و آفرینش و یا نیلوفر آبی نامیده‌اند. از آنجا که این گل با آب در پیوند است نماد آناهیتا، ایزد بانوی آبهای روان است. داستان دلچسب دیگری که میتوان به آن نماره کرد این است که یکی از هفت چاکرا (چاکرای چهارم)، “آناهاتا چاکرا” نامیده میشود. این چاکرا در بخش دل گذاشته شده و نشان آن نیلوفری با دوازده برگ است.
    در فرهنگ ایران باستان، نقش این گل را کرانه پیاله زری املش، روی سفال نقش‌دار سیلک، بر دسته خنجر لرستان و… میتوان دید. گل نيلوفر و نماد آن در جهان باستان خاوری نقش بارزی داشته است. از سنگ تراشیهای تخت جمشيد تا کنده کاريهای تاق بستان پیوند شگفت انگيزی با اين گل ديده ميشود. زيباترين نقش نيلوفر را در هنر ساختمانی ايران، در سر ستون پاسارگاد و تخت جمشيد ميتوان ديد که در راستای شکوه، بزرگی زيبایی، استواری هنری برجسته ترين پديده معماری ايران بشمار می آید. در سنگ تراشیهای تاق بوستان کرمانشاه هم گل نيلوفر در زمان ساسانيان ديده ميشود. ريشه و چم نام نيلوفر به چم اینکه دارای نيروی فراوان ايزدی است.
    گل نیلوفر (نیلوفر آبی) همچنین نمادهای با ارزش در باستان بوده است و از خاور تا باختر به این نماد به دیده ی ارج می نگریسته اند. در هند باور بر این بوده که بودا در دل نیلوفری زاده شده است. در مصر نیز این گل ورجاوند بشمار می آمده است. در فرشهای بدست آمده از کاخ پادشاهان آشوری در نینوا ٧٠٠ سال پیش از میلاد نیز گلهای شکفته ی نیلوفر را میتوانیم ببینیم.
    در ایران نیز از این گل برای نماد بکار گرفته شده است و چگونگی بهره گرفتن از این نماد در ایران جای اندیشه و گفتگو دارد.
    در تخت جمشید در پای پایه ها، دورتا دور سنگ نبشته ها در برخی در سر ستونها گلهای شکفته ی نیلوفر را میتوان دیدبه گفته دیگر در تخت جمشید به فراوانی به گل نیلوفر بر میخوریم و در سنگ نبشته های تخت جمشید در دست پادشاهان چون داریوش بزرگ و خشایارشاه گل نیلوفری به همراه دو غنچه را میبینیم.
    در جشنهای پیوند با تیرماه از دو جشن نیلوفر و تیرگان یاد شده است. جشن نیلوفر که در روز ششم از ماه تیر (خرداد روز) برگزار میشده است.
    روز ششم خوردادماه هنگام جشنی است بنام «نیلوفر» که امروزه بسیار ناشناخته است و شاید به فراخور شکوفا شدن گلهای نیلوفر در آغازین روزهای تابستان باشد.
    جشن تیرگان در دو روز به دو فراخور برپا میشده است. اگر برابر و همانند باورهای کهن دو روز تیرگان کوچک روز ششم تیر و تیرگان بزرگ را روز دهم تیر بدانیم در روز تیرگان کوچک و به باور ابوریحان بیرونی جشنی بنام جشن نیلوفر رواج داشته است. روز ششم تیر، خورداد روز است و جشن نیلوفر نام دارد و روز ١٠ تیر جشن تیرگان است. شوند و انگیزه این جشن رخداد آرش کمانگیر در تاریخ ایران است. این رخداد از اینگونه است که چون افراسیاب در جنگی بر منوچهر چیره گشت در تبرستان، منوچهر خواهشی کرد تا کمانی بسازند و تیری از آن رها سازند هر کجا که تیر فرود آمد مرز ایران و توران گردد. منوچهر اینکار را به آرش سپرد. آرش مردی نیک و سالم بود ولی آن اندازه در پرتاب تیر دلیری نشان داد تا مرز ایران را گسترده تر سازد. پس به منوچهر گفت که خود را فدای ایران میسازد زیرا پس از پرتاب تیر او پاره پاره خواهد شد. تیر از سپیده دم تا نیمروز در راه بود و سپس بر درختی بزرگ فرود آمد در ناحیت خراسان، نزدیک هزار فرسگ و مردم این روز را که روز آشتی منوچهر و افراسیاب بود جشن گرفتند. (تارنمای امرداد - مژگان) — ‏با ‏‏‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏‏پاینده ایران‏، ‏‎Behrouz Karimi‎‏‏‏، ‏‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏‎Persian Khosrow‎‏‏، ‏‏پاپک خرمدین‏، ‏‎Kasra Niknam‎‏‏‏‏ و ‏‎Khosro Pasargad‎‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 21, 2013 · ویرایش شده ·

  • جشن های ماهانه - جشنهای نیک و شاد در ایران کهن:
    جشن آذرگان-
    جایگاه آذر در فرهنگ ایران:
    در نهمین روز از آذرماه که نام روز و ماه یکی میشود روز آذر در ماه آذر، جشن «آذرگان» برگزار میشود. فرخندگی هم نامی روز و ماه بنام ایزد آذر و بزرگداشت جایگاه آن در اندیشه ایرانیان. آذر در اوستا «آتَر - آتَرش» و در پهلوی «آتُر - آتَخش» و در ارسی امروز «آذر - آتش»است. آذر، ایزد نگاهبان آتش و فروزه اهورامزداست برای همین گاه او را در شمار امشاسپندان آورده اند. در فرهنگ ایران، آتش یکی از پدیده‌های طبیعی ستودنی است چون گرمای زندگی را در کالبد دیگر پدیده‌های هستی جاری میسازد و با روشنایی خود که نشانی از آذر اهورایی است جان و دل یاران اهورامزدا را روشنایی میبخشد پس «سوی ستایش» اهورا مزداست و آتش پرستاران در آتشکده از آن پرستاری میکنند. جشن آذرگان از جشنهای ویژه آتش در فرهنگ ایران است که در ستایش آذر اهورایی برگزار میشود.
    ایزد آذر در نوشتارهای کهن:
    در بسیاری از نوشته های کهن از آذر اهورایی یاد شده و جایگاه او ستوده شده است. برای نمونه در «یسنا، هات ٦٢» از آذر اهورایی با فروزگانی چون «برازنده ستایش و نیایش»،«گشایش بخش»و«پناه بخش» یاد شده است و از او شادکامی، زندگی دراز، آسایش همگانی، کامروایی و روشنایی خواستار شده اند. همچنین در آتش نیایش در ستایش آذر اهورایی آمده است:«درود بر تو ای آتش، ای برترین آفریده سزاوار ستایش اهورا مزدا... به تو ای آتش، ای پرتو اهورامزدا، خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد. افروخته باش در این خانه پیوسته افروخته باش در این خانه فروزان باش در این خانه تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه به من ارزانی ده ای آتش ای پرتو اهورامزدا آسایش آسان پناه آسان آسایش فراوان فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مرا و ده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.»
    آیین‌های جشن آذرگان:
    در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع، مروج الذهب مسعودی و المدخل فی صناعة احکام النجوم از کیا کوشیار ابن لبان شهری جیلی، این جشن را با نام «آذرخش» نوشته اند. ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» درباره جشن آذرگان نوشته است:«روز نهم آذر، جشنی است که به فراخور سازگاری و همآوایی دو نام "آذرجشن" میگویند و در این روز به افروختن آتش نیازمند است و این روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه آتشها گمارده است نامیده شده. زرتشت بزرگ میگوید که در این روز در آتشکده‌ها نیایش کنند و در کارهای جهان رایزنی نمایند».
    نیاکانمان آذرگان را روزی خجسته میدانستند و در خانه‌ها و بامها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و خواندن نیایشها و گستردن سفره آیینی با خوراکیهای گوناگون در آتشکده‌ها که آذین بندی شده بودند، جشن میگرفتند. به هنگام جشن، بر آتش چوبهای خوش سوز و خوش بو مینهادند و آنگاه به فراخور آغاز سرما، از آتش فروزان در آتشگاه، هر کس اخگری به خانه برده و آن آتش تا پایان زمستان در خانه‌ها فروزان بود و نمیگذاشتند خاموش شود و آنرا نیک فرجام و فرخنده میدانستند. یکی از نیایشهایی که در آذر روز هرماه و همچنین در آذر روز از آذرماه خوانده میشود «آتش نیایش» نام دارد که پنجمین نیایش از پنج نیایش «خرده اوستا» است.
    در نسک پهلوی «بندهش» آنجا که «درباره چگونگی گیاهان» سخن به میان می آید از میان گلها «آذریون» گل ویژه آذر شناسانده شده و آمده است:«این را نیز گوید که هر گلی از آن امشاسپندی است و باشد که گوید: آذریون آذر را...». در متون پارسی گل آذریون را با نامهای دیگری همچون «آذرگون»،«گل آتشی»یا«گل آتشین» نیز نامیده اند چنانکه امیر معزی، صائب و واعظ قزوینی در سروده های خود آنرا گلی با رنگ سرخ آتشین پنداشته اند و گفته اند که گرچه سرخ است ولی گل سرخ نیست و خوش بو هم نیست. اما در برخی دیگر از بنمایه ها آنرا گلی زرد دانسته اند. پس چنان که پیداست در زمان‌های گوناگون نام «آذرگون» را بر گلهای همانند نهاده اند. در همین باره در واژه نامه دهخدا زیر واژه‌های آذریون و آذرگون آمده است: «گلی باشد زرد که در میان زغب و پرزی با ریشه‌های سیاه دارد و خوش بوی نیست و ایرانیان دیدار آنرا نیک دارند و در خانه بپراکنند.
    چنانکه در آذرگون گفته شد آذریون تازی گشته آذرگون است و به گفته فرهنگ نویسان مانند چکامه سرایان در چم آن فرجام گوناگون و پریشانی است و آنرا خیری و گونه ای بابونه، ستردیقون، ارغوان، زبیده، کخله، گاوچشم و همیشه بهار و گونه ای از شقایق و گل آفتاب پرست و مانند آن گفته اند. صاحب تحفه گوید: نباتی است میان شجر و گیاه به اندازه ذرعی برگش بی زواید و نرم به اندازه برگ جرجیر و با اندک زغبیت و گلهای او بزرگ و پهن و مدور و زرد و رخشنده و در میان او برگهای ریزه سیاه گراینده به سرخی و به اوج خوش چشم انداز و همیشه رو به آفتاب دارد و به جنبیدن او دور میکند. از این گفته روشن میشود که آذریون همان گل است که اکنون آفتاب گردان نامند: و آذریون از رشک رخسار آتش رنگ او رخ بزرآب فروشست و به سان غمگینان از اوراق گلناری چهره زعفرانی بنمود.
    از نمونه های بالا و نیز از نوشته های فرهنگها و واژه های پزشکی چنین دریافت میشود که آذرگون را پیشینیان بدرستی نمیشناخته اند و یا این واژه در جاها و زمانهای گوناگون چمهای گوناگونی میداده اند. از چمی که برای این واژه آورده اند همیشه بهار، خجسته، بخشی از شقایق که پیرامونش فراوان سرخ و میانش خجک سیاه دارد، لاله، شقر، لاله دختری، آردم، گل آفتاب پرست، گاوچشم، خیری و کحله است و گفته اند گونه ای از گل است که گاهی به سرخی زند و گاهی به زردی».
    به اینگونه اگرچه در برخی از فرهنگهای گیاه‌شناسی گاه «آذرگون» را با فرنام زابی برای گلهایی همچون شقایق، لاله، سیکلامن و همیشه بهار که به سرخی میگرایند، نیز بکار برده اند ولی از آنچه در متون کهن پارسی درباره گل آذرگون یا آذریون برجای مانده چنین میتوان برداشت کرد که این گلی است گرد و بزرگ با گلبرگهای زرد که گاهی نیز به سرخی میزند و با نگرش به دیده ها موجود بگمان این نگارنده آذرگون یا آذریون باره نماره در متون کهن ایرانی گونه ای از آفتابگردان یا همان «Sunflower» با نام علمی دانشی(Helianthus annuus) است که در اندازه‌های گوناگون و با رنگهای زرد یا سرخ یا آمیختگی از زرد و سرخ در زیستگاه وجود دارد.
    ********************************
    آذر ماه :
    یکم آذر - اورمزد روز:
    روز برگزاری «آذر جشن» یکی دیگر از جشنهای در پیوند با آتش به فراخور فرا رسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین اخگر زمستانی.
    نهم آذر - آذر روز:
    جش «آذرگان»، جشن آتش دیگری در گرامیداشت «آذر/ آتر» و ایزد وابسته به آن.
    سی‌ام آذر/ انارام روز:
    جشن «شب چله» انقلاب زمستانی و جشن زایش خورشید. ایرانیان در این شب با فراهم آوردن خوراکیهای گوناگون تا بامداد چشمبراه دیدار نخستین پرتوهای خورشید بیدار می‌نشسته‌اند. بیرونی در «آثار‌الباقیه» از آن با نام «میلاد بزرگ» نام برده و فردید از آنرا «میلاد خورشید» دانسته است. سالنامه میلادی نیز با اندک دگرگونی ادامه همین میلاد است که سپس آنرا به میلاد مسیح نسبت داده‌اند. همچنین هنگام جشن پایان پاییز و نیز نیمه سال و گاهنباری به نام «میدْیارِم» در اوستایی «مَـئیذ‌یائیرْیـه» به چم «میانه سال» و فردید سال گاهنباری است با آغاز تابستان. (تارنمای انجمن زرتشتان آلمان)

  • جایگاه زن در شاهنامه ی فردوسی

    برای بررسی جایگاه زن در شاهنامه، نخستین افسانه ای که می تواند به ویر پژوهنده برسد, بی گمان داستان رزم گردآفرید با سهراب است. این داستان اگر چه در برابر داستانهای دیگر کوتاه است ولی نکته های ریز و آموزنده ای در خود دارد که بایسته است به آنها پرداخته شود. این داستان براستی یکی از فرازهای شاهنامه است. خود ِ واژه ی «گردآفرید» به معنای «پهلوان زاده» است. در این داستان گردآفرید دختر زیباروی, پهلوانی و جنگاوری و افسونگری را درمی آمیزد و رزم آورده و نیرنگ می سازد. اما در این داستان از دل «نیرنگ» و «افسونگری», معنای تازه ای بیرون کشیده می شود و بیکباره خواننده می تواند این نیرنگ ها و افسون ها را حتی ستایش کند!.

    او یک تنه به کاراز درآمده و بانگ هماورد خواهی برمی آورد و شگفتا که جز سهراب –کسی که پشت رستم را به خاک می زند- کسی را از میان آن همه سپاهیان, دل رزم و رویاروی با گردآفرید نیست! پهلوانانه می جنگد و زمانی که سهراب از دختر بودن او آگاه می شود, از خرَد خود بهره گرفته و افسونی در کار می کند و چهره گشوده و روی زیبای خود را به سهراب می نمایاند. آنگاه سهراب را که دلباخته ی پهلوانی و زنانگی او شده فریب داده و به او دل استواری می دهد که هم خود و هم دژ سپید را به او وا خواهد گذاشت... سهراب در پی او به پای دژ می رود. در درون دژ پدرش گردآفرید، گژدهم به پیشواز دختر خود آمده و به گونه ای به او می فهماند این نیرنگ -که در راه ایران کرده ای- نکوهیده و پلید نیست:
    بر دختر آمــــــد همــــی گــــــژدهم ابا نام داران و گردان بهم

    بگفتـــــش که ای نیک دل شـــــــــیر زن پـــــــــر غـــــم بد از تو دل انجمن
    که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد زکار تو بر دوده ننــگ

    گردآفرید بر بالای دژ رفته و با سخنان نیشدار, سهراب را که از پایین به او می نگرد خوار می دارد و به او می گوید که سزاوار پیوند با یک زن ایرانی نیست! بیاد داشته باشیم که در این افسانه فردوسی گوشزد می کند که کوشش و رزم و نیرنگ و افسون در راه پاسداری از ایران و ایرانیان, زن و و مرد نمی شناسد. یک زن اینچنین می تواند با بهره جستن از ویژگی های زنانه ی خویش به یاری ایران بشتابد و حتی جایگاهی فراتر از مردان بیابد. پیمان شکنی و خوارداشت و نیرنگ همان گونه که در میان دیگر کهرمانان مرد شاهنامه –که در راه پاسداری از ایران می جنگند- معنایی دیگر دارد و نکوهیده نمی شود, برای این زن پهلوان نیز نکوهیده نیست و حتی به وارونه ستایش می شود. فردوسی بزرگ در اینجا به برتری زنان اشاره دارد که افزون بر برابری در نیروی بازو و خرد, می توانند با بهره گیری از ویژگی های زنانه ی خود توانمندترین و خردمندترین پهلوانان مرد را نیز به زانو درآورند.
    برای پی بردن به جایگاه والای زنان در شاهنامه, بسنده است که به داستانهای: رودابه, شهبانوی کابلستان(سیندخت), گردآفرید, کتایون, منیژه و.... در شاهنامه بنگیرم. بیاد داشته باشیم اسپاشی را که فردوسی و افسانه های او در آن بوده! در زمانی کمابیش نزدیک به فردوسی, در باختر به اصطلاح مردم سالار(یونان/روم) زنان به همراه بردگان, حتی انسان شناخته نمی شدند و حق رای نداشتند در حالی که در ایران نزدیک به همان دوران یعنی دوران ساسانی, زنان –حال به هر انگیزه ای- به جایگاه شاهی رسیده اند. از همین روی است که فردوسی بزرگ نیز در شاهکار خود جایگاهی برابر و یکسان به زنان می دهد چرا که او نیز پرورش یافته ی این فرهنگ است.

    ناآگاهان و کینه داران به فرهنگ و شکوه ایران, کوشیده اند به گونه ای با جدا کردن بخشی از سروده های فردوسی و نهادن آن در میان, فردوسی و ایرانیان را زن ستیز بازشناسانند! برای نمونه:

    چو با زن پس پرده باشد جوان بمانـد منش پسـت و تيره روان

    ولی اگر در شاهنامه خوب نگریسته شود و به ژرفنای سخن پی برده شود، می بینیم که فردوسی هرگز پادزنان نبوده است و بارها خرد و نیکی را در منش زنان ستوده است. ولی باید دانست که همانگونه که بازیگران مرد و نرینه ی شاهنامه –این دفتر فرزانگی- بد و خوب دارند, بازیگران زن و مادینه هم بد وخوب دارند! برای نمونه, در داستان پرآب چشم سیاوش –که سودابه بازیگری منفی زنانه دارد- از زن بد سخن رانده شده, که این بازیگر می توانست مرد هم باشد و به سخن دیگر پیوندی با جنیسیت بازیگر و زن بودنش ندارد.

    در شاهنامه زنانی را می بینیم که چنان آزاد و خردمند و نیرومند هستند, که امروزه –حتی با موج برابر سازی حقوق زن و مرد که در جهان راه افتاده- بسادگی می توانند الگوی زنان باشند. برای پی بردن به این پرسمان بسنده است که به تابوشکنی ها و چیرگی بر سنت های نادرست و زن ستیز اجتماع و خانواده و تیره ها که به دست زنان در شاهنامه انجام می شود با دید ژرفتری نگریسته شود. گناه بر گردن فردوسی نیست که زنان و مردان ما امروز این داستان ها را نمی خوانند و از آنها پند و الگو نمی گیرند! و به وارونه از سر ناآگاهی او را زن ستیز می انگارند!
    زنان ما باید که با بهره گیری از همین بن مایه های میهنی جایگاه والای خود را بشناسند و سپس با پیوند زدن این پیشینه ی روشن و افتخارآمیز با روشهای نوین و هماهنگ جهانی به سوی برابری حقوق از از دست رفته ی خود گام بردارند.

    چــو فــرزند را باشــد آئيـن و فر گرامي به دل بر چه ماده چه نر
    جایگاه زن در شاهنامه

  • بخش نخست

    نشان چلیپا (صلیب) یا گردونه خورشید که نماد آیین مسیحی میباشد از آن سرزمین کهن ما ایران است:
    نخستین چلیپایی که در ایرانزمین بدست آمده پیوند با خوزستان ایران دارد و با پیشینه۵۰۰۰ سال پیش از میلاد است و چلیپا نشانواره ای از ایران کهن است. نماد چلیپا به اینگونه نخستین بار در جنوب ایران یافت شده و آشکار میسازد که ریشه ای کهن در ایرانزمین دارد. ما میتوانیم در نقش رستم (دیواره چلیپا) در شهرستان مرودشت از راست به چپ نماد چلیپا را در آرامگاه داریوش بزرگ، خشیارشاه، اردشیر یکم و داریوش دوم را هم به خوبی ببینیم. چلیپا در بسیاری از بخشهای ایران دیده شده است: در مرودشت ٢ کیلومتری جنوب تخت جمشید آوندهای سفالین نگاشته شده به نگاره چلیپا به چندین گونه بسیار دیدنی یافت شده است. در میان ابزارهای یافت شده در کاوشهای لرستان، ابزارهای آلیاژی است که بیشتر وابسته به زین و برگ، لگام و افزارهای جنگی است که پیکره چلیپا بر آنها دیده میشود. در تپه «گیان» در جنوب نهاوند در گلیان فسا در استان پارس در تپه سیلک کاشان، تپه باکون تخت جمشید، در دیلمان، شوش، موسیان، در تپه حسار دامغان. در شهر سوخته سیستان در کلاردشت در تپه حسنلو در جنوب غربی دریاچه چیچست«ارومیه» در ایلام، رودبار گیلان در گرمیGermi دشت مغان. در کرمانشاه در جوین گیلان در کوه خواجه سیستان در بیشاپور در ویرانه های «دژ یزدگرد» در کنار مرز کنونی ایران و عراق در نزدیکی کاخ شیرین در گچبریهای کاخ تیسفون. سنگ نگاره هایی هم در کردستان، بیرجند و تیمره در شهر خمین با نقش گردونه خورشید یافت و دیده شده اند. همچنین یک گردنبند گردونه مهر ایرانی در استان گیلان پیدا شده که پیشینه بیش از هزار سال پیش از میلاد است و امروزه موزه ملی نگهداری میشود.
    آنچه ما امروز به نام سلیب میشناسیم چیست؟ سرگذشت آن از کجا آغاز شده و چه دگرگونهای را در درازای تاریخ بر خود دیده است. سلیب تازی گشته واژه پارسی چلیپاست. چلیپا به جز چم ریشه آن که همان سلیب میباشد به چم هر چیز خم و کماندار و نوشته های اوریب و خمیده میباشد. دکتر بختورتاش در پژوهشی ارزنده به تاریخ و پیش از تاریخ سر میزند و رد پای چلیپا را پی میگیرد. شاید در کوی و برزن اگر از هر کسی درباره آن بپرسید، هر دین و آیینی که داشته باشد این را به شما خواهد گفت که چلیپا نشانه عیسیا است. این نسک به شما این را میشناساند که تاریخچه چلیپا بسیار کهن تر از آیین مسیحیت است.
    ولی چه شد که چلیپا که دربردارنده دو دبیره راستا با هم است نشانه ای ورجاوند میباشد. بد نیست این را بدانید که چلیپا از زمان پیدایشش همواره جلوه ای آیینی ورجاوندی داشته است. گفته های کهن نگاری اینگونه به ما میگویند که چون پیدایش آتش برای آدمی پدیده ای با ارزش بوده و زندگی آدمی را دگرگون کرده، توانایی گرمایش و ستیز با بیماریها را به آدمی داده، توانایی جدا سازی و ناب سازی مواد معدنی و فلزات را به آدمها بخشیده و بیگمان جنگ افزار و نگهداری برای او در برابر جانوران تازنده بوده از هنگام پیدایش جلوه ای سپنتا یافته است. آدمی با بیماریها در جاهای نمناک و سرد و تاریک روبرو میشده و آتش با ویژگی گندزدایی کننده اش نقش خداگونه ای برای آدمیان نخستین در راندن اهریمن پیدا کرده است. ولی آتش را چه به چلیپا؟ باستانشناسان بر این باورند که آدمها پس از پیدایش آتش برای پدید آوردن آتش نیاز به دو چوب برای ساختن آتش داشت. دو چوبی که باید راستا با هم قرار میگرفت و اینگونه چه بسا که دو چوب راستا بر هم نقش نماد آتش را بازی میکرده است.
    ولی فراموش نکنیم که این تنها یک پنداره است. درخشش خورشید در آسمان نیز در برخی سرزمینها نشانه چلیپا را فراهم میکرده، عناصر چهارگانه باستانی که دربرگیرنده: باد، آب، خاک و آتش بوده نیز میتوانند نشانه ای از این چلیپای چهار سر باشند و هزاران پنداره دیگر که کمابیش در پس اشویی چلیپا میباشد. به هرروی افزون بر ایران در سرتاسر جهان و در بیشتر تبارهای باستانی گوشه و کنار جهان این نشانواره دیده شده است. از سرخپوستان آمریکایی گرفته تا بوداییان چین و هند، تا مصر و یونان و دیگر جاها و اینگونه است که پیشینه چلیپا بسیار کهن تر از مسیحیت میباشد و بیگمان بسیار قدیمیتر از آنچه می اندیشیم چون بگمان بسیار با نگرش به گستردگی این نشانواره در سرتاسر جهان باید تا زمانی به عقب رفت که آدمیان به نیاکان هموند خود برسند. سرنوشت چلیپا پیش از مسیحیت در دو بخش ایران و مصر درخور نگرشتر میباشد. در مصر باستان و در زمان نخستین فرعون خداپرست آمون هوتپ چهارم یا همان اخناتون نشانواره چلیپا در برابر آمون پرستان که نشانواره شاخ گاو را برگزیده بودند قرار گرفت. اینکه ورجاوند اش از کجا آمد بدرستی نمایان نیست شاید به پیشینه برخورد مصریان قبطی با ایرانیان آریایی باز میگردد زیرا برای اخناتون نیز خورشید نمود خدای یگانه بوده است.
    در ایران پیش از آیین اشو زرتشت بزرگ و در زمان کیش مهر باستانی این نماد باره نگرش قرار گرفته و پس از آن در زمان اشکانیان و در دوره آیین مهر پرستی که همانا گوناگون از مهرپرستی باستانی است به اوج خود رسیده است. هنگامیکه پیامبری به نام مهر با نشانواره چلیپا باره پرستش بوده است. ولی درباره مسیحیان داستان گوناگون است. چلیپا برای مسیحیان از آنرو ورجاوند شد که عیسا را به صلیب کشیدند که بگونه ای نمونه ای دار که نماد آدمی ایستاده با دستهای باز بود. مسحیت از سه سده پس از عیسی همچون دین رسمی امپراتوری روم برگزیده شد و تا آن زمان مسیحیت دینی همسنگ و یا پایین تر از مهر پرستی یا میتراییسم ایرانیان برای باختریها بود. در آن زمان مهرپرستی ایرانی گسترش بیش از اندازه ای در اروپا پیدا کرده بود. ولی در زمان کنستانتین و پس از او تئودوس امپراتوران روم به سبب رخنه آیین ایرانی در میان رومیان آنان برآن شدند به رسمیت دادن به آیین مسیحیت و نبر با مهرپرستی گرفتند و اینگونه آیین مسیحیت دارای پشتوانه ای شد در حالیکه ٣ سده از زندگی عیسا مسیح میگذشت.
    اینگونه است که در آن زمانکه کشیشان به قدرت رسیده مسیحی هنگامی خواستند شناسه شناخته شده و تاریخی نوشته شده برای آیینشان بیابند ناچار شدند از آیین مهرپرستی ایرانی بهره بگیرند. زادروز عیسا را درست برابر با زادروز مهر پیامبر ایرانی قرار دادند که هرآینه در آیین ایرانی زایش مهر در شب چله بود که اندریافت آغاز بلند شدن روزها و چیرگی آفتاب بر تاریکی را داشت و از سوی دیگر چلیپا نیز که پیش از مسیحیت در آیین مهر بودش پررنگی داشت اشویی بیشتر یافت. شام آخر و غسل تعمید و بسیاری از رسوم آیین مسیحیت از مهرپرستی آریاییها گرفته شد. جالب اینکه پس هجوم اسلام تازشگر نیز چلیپا باز بگونه های گوناگون در کاشیکاریها نمودار میشود که همانا اینبار با نامهای دینی اسلامی همراه میشود. نسک نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر همگی پژوهشی ارزنده در این باره است. نسکی علمی و دانشی است و داویدنش هم نیز دانشی است. پرگویی نمیکند و پنداره های بی پشتوانه را نیز در آن جایی نیست و به دنبال اینکه به روز هم که شده پیوندی میان چلیپاهای بخشهای گوناگون زمین برقرار کند نیز نمیباشد.
    فرهنگ ما آن درخت تنومند و بالنده ای است که ریشه در ژرفای زمین و زمان دارد و در برابر گردبادها و توفانها ایستاده و خم نشده است. ایران با این درخت گشن و بارآور خود بارها دچار خیره سریها و ویرانگریها شده و آفرینشهای هنری و فرهنگی گرانمایه ما بدست فرومایگانی به چپاول رفته است. مردمی که بر سر دانشگاه گندی شاپور در ١٧٠٠ سال پیش از این مینویسند «شمشیرهای ما مرزها را میگشاید و دانش و فرهنگ ما دلها و اندیشه ها». چگونه میتواند فرهنگ و روش زندگی خود را بدست فراموشی سپارد؟ گزافه نیست که ایران را سرزمین چلیپا بنامیم.
    در هر جای این سرزمین کهن میتوان آنرا دید. هیچکس یک سویه حق ندارد آنرا از آن خود و خاستگاه آن را در سرزمین خویش بداند، آریاها سزاوارترند و در میان آنان ایرانیان و هندیان در رده نخست قرار دارند. این نشانواره با باور و ایمان کیش سرشته، به معبد و مسجد راه یافته و جاودانه بر مهرابه نشسته و آنها را آراسته است. نقشی که گاه نماد خدایی، نماد خورشید، فروغ بی پایان، سامان هستی، آتش، فراوانی، آذرخش و جاودانگی است. نگاره ای که آریاییان، مصریان، آشوریان کهن، بومیان آمریکا، بوداییان و مسیحیان به کار برده اند ولی دارنده راستین آن آریاییان هستند. چلیپا نگاره ای است بسیار کهنسال و چون نزد پیشینیان گونه ای نماد نیروهای نهفته در زیستگاه و کیاناد بشمار آمده در بیشتر سرزمینهای که تمدن باستانی را در بستر خود پرورش داده است یافت میشود. پیشینه آنرا در ایران تا هزاره پنجم پیش از میلاد ۷۰۰۰سال پیش در دست داریم.
    آنچه در این نوشتار باره بررسی قرار میگیرد، پژوهشی است درباره چلیپا Ê و چلیپای شکسته. میان چلیپا و چلیپای شکسته با نگاره که صلیب یا دار است دگرگونی وجود دارد. دو نگاره نخست ریشه در پیش از تاریخ دارند ولی صلیب یا دار پیوند به دورانهای نزدیک به اکنون هستند. در نگاره که رومیان به آن آدمیان را می آویختند و به چهار میخ می آویختند و به چهار میخ میکشیدند و میکشتند، تنها تنها دو پهلو برابر است و همانند آدمی است که ایستاده و دستها را گشوده است. نماد چلیپا به اینگونه نخستین بار در سرزمین خوزستان یافت شده و زمان آن نیز به ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد میرسد و آشکار میسازد که ریشه ای کهن در ایران زمین دارد.
    پس از بوجود آمدن دین ددمنش اسلام تازیان، نماد چلیپا و چلیپا های شکسته که هم از زیبایی برخوردار بود و هم رنگ دینی داشت و ورجاوند بود، فراموش نشد. چلیپا در این دوره هم نیز کاربرد و زندگانی دیگری آغاز کرد. چلیپا آخشیج کلیدی بوده و پیوند دهنده نگارههای پیچیده بشمار آمده و بر روی یک آتشکده باستانی هم پایه گذاری شده است. در شهر سپاهان نگاره های گوناگون و خوش ساخت از چلیپا دیده میشود در آرامگاه میرنشانه در بازار کاشان که گنبدی کله غندی دارد بگونه چلیپا نقش شده است. گنبد قدمگاه نیشابور نیز کاشیکاریهای آراسته به نگاره چلیپا را بر خود دارند. نقش چلیپا در شهر همدان نیز دیده میشود. در شهر نایین هم دیده میشود. در موزه قم کاشیهای اختر و چلیپایی بدست آمده نگهداری میشود. رفته رفته این نگاره که خود نماد یک رشته باورهای کهن آریایی بود در دوره اسلام اهریمنی با برداشت از ایرانیان درآمیخت. آنگاه هنرمندان و سازندگان و کاشیکاران ایرانی این نگاره را بر درها و بر کاشیهای مساجد و نیایشگاهها به اینگونه درآوردند.
    چلیپا نشانگر نمودها و چهره های گوناگون پرتو خداوند است. همچنانکه خورشید تیرگیها را میزداید، نمودهای گوناگون و پرشمار خداوند روشنی بخش چهارسوی جهان و جهان درون آدمی است. در ایران پیش از «اشوزرتشت» تیره های آریایی آخشیج چهارگانه: باد، خاک، آب و آتش را گرامی دانسته و آنرا به وجود آورنده گیتی و گرداننده نظام هستی میشمرده اند و با باور به اینکه از نزدیکی و آمیختگی این به نسبت آشکار، هستی ریخت گرفته است. هر شاخه این نشانه را جایگاه یکی از آخشیج چهارگانه میدانستند. آخشیج چهارگانه هستی بخش، بر روی هم و با گردش و چرخش خود چرخ آفرینش را آهنگ میدهد و سامانه پر شکوه زیستگاهی را نگاهبانی میکند.
    در بهار، سبزه و شکوفه و گل و در پایان تابستان، میوه و فرآورده های نیروبخش میدهد.در خزان و زمستان، آب فراوان به تن شوخته زمین می افشاند و از سوز سرما همه را نوید آتش میدهد بارها بازکرد میشود و این بازکردها زندگی را میسازد و مرگ می آفریند، نه تنها در آدمی، وانگه در سرتاسر چرخ گردون. این نگاره در بسیاری از فرهنگها و بخشهای جهان دیده شده است: آشور کهن، مصر باستان، هند، یونان، چین، رم، جزیره کرت، آزتکها، این کارها. هندوها چلیپا را نمادی ورجاوند میدانستند و آنرا «سواستیکا Suvastika» مینامند. سواستیکا واژه ای است سانسکریت به چم هستی نیک. سواستیکا یکی از کهن ترین و پیچیده ترین نشانه هاست. این نماد پیش از تاریخ در آسیا و نیز پیش از آریاها در تمدن دره ایندوس شبه قاره هند و پاکستان به فراوانی یافت شده است. گفته شده که سواستیکا یک گونه قراردادی آدمی است با دو دست و دو پا، همبستگی پایه ای نر و ماده و نماد جنبش و آرامش، ترازمندی و هماهنگی، نیروی گریز از کانون، بیرون و بازگشت به کانون و آغاز و پایان.
    چینی ها، سواستیکا (چلیپای شکسته) را گردآمده نشانه های نیکبختی با ١٠هزار کارایی، نماد باروری و باران میدانند. نزد آنان، سواستیکای آبی موید برتریها و فزونی آسمانی، سواستیکای قرمز نشان فزونی دل ورجاوند بودا، سواستیکای سبز فزونی پایانی در کشاورزی، سواستیکای زرد نماد نیک فرجامی و نیکبختی پایانی، سواستیکای راست گردان شناسه YANG «یانگ» و چپ گردان شناسه YIN «یین» است.
    در «رم» سواستیکا سمبل ژوپیترJupiter و پلوویوس Pluvius است. نزد نژاد سامی سواستیکا همراه با دیگر نشانه های خورشید بکار میرفته است، همینگونه در نظر آنان نماد زادوری و نیروی باروری زنان بشمار آمده است. در ژاپن نماد قلب بودا، نیکبختی و آرزوهای خوب است. در لیتوانی این نماد افسون گونه بوده و نماد خوش شانسی است و نام سانسکریتی آنرا بکار میبرند. نزد یونانیان نمودار زیوس الهه آسمان و هلییوس الهه خورشید است و در پیکر تراشیهای کوه المپ بر جامه آپولون نشانواره چلیپا دیده شده است. در جزیره «کرت» KRETE که از جایگاههای مهم پیوند فرهنگی خاور و باختر است نشانه چلیپا بر پیشانی گاو و ران الهه ها و روی مهرها نگاشته میشد.

  • بخش اخير

    صلیب سرخ: اندیشه به وجود آوردن صلیب سرخ در ٢٤ ژوئن ١٨٥٩میلادی در نبرد «سول فرینو» در مغز مردی به نام «هانری دونان» راه یافت. در این نبرد که میان فرانسه و اتریش رخ داد روی هم ٤٠هزار کشته و زخمی برجای ماند. هانری دونان پس از پایان تیراندازیها به پهنه نبرد پای گذاشت. از هر سواستیکا ناله بلند بود و زخمیها کمک میخواستند. او اندیشید اگر نمیتوانیم جنگ را از روی زمین برداریم ولی میتوانیم نیروی خود را را در راه کاهش درد و رنج ناشی از آن بکار بریم. پس سازمان کمک به زخمیها را پایه گذاری کرد. مردم به یاری او شتافتند، انجمنی دربرگیرنده یک هوده شناس، یک تیمسار دو پزشک و خودش فراهم شد. این انجمن پایه کمیته جهانی صلیب سرخ شد. در سال ١٨٦٣نمایندگان ١٦ کشور اروپایی در ژنو گرد هم آمدند. در این گردهمایی، پرچم و نشانه سازمان صلیب سرخ برگزیده شد و فرموده شد که این نشانه بگونه پرچمی باشد که در هر کجا افراشته شد، آنجا بیسویه و باره ارج باشد. از آنجا که کشور سوئیس در فراهم نمودن این گردهمایی پیشگام بود نمایندگان باشنده در کمیته، پرچم سوئیس را در نظر گرفتند چون پرچم سوئیس یک صلیب سپید روی پارچه سرخ بود وارونه آن، صلیب سرخ روی پارچه سپید را برای پرچم این بنیاد پذیرفتند و بدینگونه پرچم صلیب سرخ پیدا شد. بار دیگر نماد راههای نیک و سرچشمه نیکوکاری و راندن درد و رنج و اندوه از زندگانی آدمی شد.
    آدولف هیتلر: هیتلر که به برتری نژاد آریا باور داشت و آریاییان را میستود، این نماد آریایی را بکار برد. هیتلر در جوانی به گروه ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان پیوست. با نیرومندتر شدن گروه، میهن دوستان آلمانی برآن شدند تا پرچمی برای گروهشان آماده کنند. هیتلر سرپرست گزینش پرچم شد. او پارچه سرخی را که در میان آن گردی سپیدرنگ و درون گردی، چلیپای شکسته ای به رنگ سیاه بود را با فرنام پرچم پیشنهاد کرد. با توانمندتر شدن نازیها، هیتلر به نخست وزیری و سپس به پیشوایی رسید.«روزنبرگ» نگره پرداز حزب نازی میگفت:«هنگامیکه نماد بیداری، پرچمی با نشان زندگی که همان صلیب شکسته است یگانه دین فرمانروا بر رایش ژرمنی شود ساعت خوشبختی آلمان فرا رسیده است».
    یکی از روزنامه های آلمان در همان سالها نوشت: این نشان نیکبختی را از ایران و هندوستان به آلمان برده اند.
    چلیپا چند هزار سال پیش از مسیح نماد ورجاوندی در کشورهای جهان به ویژه نزذ آریاییان بوده است. شاهان آشور آنرا همچون یک نماد دینی بر سینه می آویختند و شاهان هخامنشی آرامگاه خود را چلیپا گونه میساختند. این نشانواره، نماد افزایش و فراوانی و دارای بار مغناتیسی سازگار است. مسیحیت که پاره ای از فرمانهای دینی خود را از آیین مهر گرفته، چلیپا را نیز از آریاییان به وام گرفته است.دودمان نو مسیحی نمیداند که در روزگاران کهن، آریاها به هنگام نیایش پروردگار، رو به خورشید چلیپا را روبروی خود مینهادند و نماد چرخ هستی اش میدانستند.(گردآورنده: فرهنگ نژاده ایران کهن) — ‏با ‏‏‏‏‏پاینده ایران‏، ‏‏پاپک خرمدین‏، ‏‎Kasra Niknam‎‏‏‏، ‏‏‎Behrouz Karimi‎‏، ‏‏‎Avesta Haghshenas‎‏، ‏‎Korosh Bertoon‎‏‏‏‏، ‏‏‏‎Kiyo Irani‎‏، ‏‏‎Persian Khosrow‎‏، ‏بیتا آپادانا‏‏‏، ‏‏‎Arash Fa‎‏، ‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏‎Bita Bahrami‎‏‏‏‏‏ و ‏‎Khosro Pasargad‎‏‏.‏

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    ٢٥ آبانماه روز جانسپاری رستم فرخزاد و یارانش در جنگ قادسیه در برابر اعراب مسلمان ددمنش:
    يزدگرد سوم هنگامی به پادشاهی رسید که با دشواری بزرگی روبرو بود و آن هجوم و یورش بيگان بود بخشهای مرزی ايران در جنوب عراق ميان ايرانيان و اعراب بگونه­ای دنباله­دار دست به دست میشد و باره تاخت و تاز و چپاول تازيان مسلمان قرار میگرفت. اين یورشها دنباله‌دار میشد تا آنكه «بهمن‌‌جادويه» سردار ايران در جنگ پل(جِسر) بر اعراب مسلمان ددمنش پيروز شد. کارایی اين پيروزی بر روحيه­ی اعراب به اندازه­ای بود كه آنان در جنگ دوباره با ايران دچار دودلی شده بودند و تا يک سال خليفه دوم مسلمانان فرومایه نام عراق را نمی­آورد با اين همه وی دوباره دست به سپاه زد و اعراب را برای تاخت و تاز به ايران با نويد جنگاورد(غنيمت) و بهشت وعده داده شده در قرآن آلوده پس از کشته شدنشان برانگيخت. سرانجام «سعد‌ابن‌ابی وقاص» در راس سپاه جای گرفت و رهسپار عراق شد و در قادسيه اردو زد. در آنجا بودن اعراب به درازا كشيد و دست به تاراج و چپاول بخشهای پيرامون زدند تا آنجا كه امان مردم را بريده بود. مردم به «يزدگرد سوم» شكايت بردند و بيم دادند كه اگر شاه به دور كردن اعراب نكوشد آنها شهر و سرزمين را به ناچار بدست به عرب خواهند داد. پادشاه كه گویا در آغاز جنگ با اين اعراب دو دل بود سرانجام برآن شد تا لشگر برای رانش آنها گسيل دارد. پس «رستم فرخ­زاد» را خواست و او را برای رويارويی با اعراب نامزد كرد.
    یزدگرد چون این گزارشها را شنید با رستم رایزنی کرد، رستم که از نخست خطر هجوم اعراب را به روشنی درک کرده بود کوشش کرد یزدگرد را به شکیبایی و چاره جویی فراخواند به همین شوند در برابر درخواست شاه برای فرستادن خود رستم به آنجا پایداری کرد و تلاش کرد شاه را خشنود سازد تا به جای او اکنون آدم دیگری به کوی بفرستد رستم گفت: ای پادشاه مرا بگذار که عربان تا هنگامیکه مرا به رودرویی آنها وانداری پیوسته از پارسها بیمناک باشند شاید روش این باشد که اکنون مرا نگه دارید در جنگ، درنگ از شتاب بهتر است و اینک درنگ باید که جنگ سپاهی از پس سپاهی دیگر، از گریز یکجا درست تر مینماید و برای دشمن سخت تر.
    «رستم» جنگيدن را شايسته نمیدید گمان میکرد اعراب از گرسنگی و تشنگی و بی ساز و برگی خود ناچار، باز خواهند گشت. او ميپنداشت كه اگر رانش آنها نیاز آيد با دسته‌هایی چند از سربازان سپاه كه با فرماندهی«جالينوس» فرستاده شوند شكست اعراب شدنی است. وی می انديشيد كه اگر جنگ روی دهد و كار به خواسته برنيايد پريشانی شهریار آشكار خواهد شد و عرب گستاخ‌تر و خيره­تر خواهد گشت. ولی «يزدگرد سوم» پافشاری كرد كه جز جنگ چاره نيست و گويند «رستم» را بيم داد كه اگر به جنگ عرب نرود شاه به تن خويش دست بدين كار خواهد زد. رستم ناچار پذيرفت ولی با بی ميلی تمام. سرانجام وی راه قادسيه را در پيش گرفت او درفش كاويانی را نيز به همراه داشت. او نه اميدی به نتيجه جنگ داشت و نه باوری به آغاز آن. از اينرو چون جنگ با عرب را برای ايران بیسود و شايد بدفرجام میدید از آغاز آن خودداری میکرد. گویا گمان میکرد اعراب بيابان را در پيش روی دارند و همواره پس از شكست به آنجا میگریزند و باز برميگردند. از اينرو جنگ با آنها برای ايران جز نابودی جان و دارایی و سپاه سودی ندارد. بدين شوند ميخواست بدون جنگ آنها را برگرداند. دودلی او در آغاز جنگ و پافشاری او در مبادله‌ی فرستادگان در دنباله­ی گفتگوها هم بیگمان به همين آرمان بود. گمان میکرد اگر اعراب را با سازش و پيمان خرسند كند و بازگرداند از آغاز جنگ که با آن پريشايها فرجام آن روشن نبود جلوگيری ميكند. سرانجام رستم در قادسیه در جايی بنام «عتيق» فرود آمد و اردو زد.
    بيش از ٤ ماه دو لشگر در برابر هم بودند اما از آغاز جنگ پرهیز میکردند. در اين زمان «سعد» از قادسیه همواره با خليفه در مدينه نوشت و خواند ميكرد و در كارها با او همپرسگی میکرد و از او فرمان ميگرفت رستم نيز با لشگر خويش در آن سوی میآسود و ميكوشيد تا مگر از راه گفتگو و پيمان راه حلی برای اين داستان بيابد و كار بی جنگ بگذرد چنانكه يک روز رستم با یکی از فرماندهان مسلمين ددمنش برخورد كرد و از او خواست كه اعراب نزد وی بيایند و خواست خود را كه از اين لشگركشی دارند برای وی روشن دارند. در پی اين برخورد بود كه «مغيره‌بن‌شعبه» و چند كس ديگر به درگاه او فرستاده شدند. اين فرستادگان بارها نزد او آمدند و رفتند و كوشيدند تا خواست مسلمين را به او بفهمانند. به دنبال اين گفتگوها اعراب، رستم و لشگر او را فرامیخاندند كه يا اسلام بیآورند يا باج (جزيه) بپردازند و اگر از اين دو پيشنهاد هيچ­يک را نمی پذیرند آماده جنگ باشند. اين عربها كه به درگاه رستم ميآمدند گستاخ و بی پروا بودند، ساده و بی پيرايه سخن ميگفتند و نشانه ايمان و بر آن شدن در كردارشان ديده ميشد. سخنهای درشت ميراندند. آیین و آداب درباری را به چيزی نميگرفتند با اميد پيش ميآمدند از نيزه و شمشير سخن میگفتند بی هراس و بی نگرش به دين پلید خويش ميباليدند. در آن زمان چنانكه از گفته ها بر ميآيد در دستگاه رستم نيز مانند درگاه «يزدگرد سوم» ورود نمايندگان و فرستادگان بيگانه با آیینهای ويژه‌ای همراه بود. اين تشريفات برای فرستادگان عرب سخت مينمود چنانكه در بکارگیری اين آرستن و فرنمایی خود را مانند يک اسير در بند ميديدند. بی آگاهی تازيان از تشريفات درباری مايه­ی ريشخند ايرانيان ميشد. ورود آنها با جامه ساده و ژنده عربی و يا رفتار خشن و يا ناتراشیده چادرنشینی نیز مايه­ی شگفتی و حيرت میشد. سپاهيان رستم اين فرستادگان ژنده‌پوش را درخور خواری مييافتند. نيزه­های آنان را همانند به دوک پيرزنان میدیدند و ميخنديدند. ولی همه چيز در لشگر رستم از ديد اعراب درباره ی خودشان گوناگون بود آنان رستم را بر روی تخت باشكوه و والای شاهانه­ای میدیدند و لشگرش را با ساز و برگ باورنكردنی.
    در اين رفت و آمدها از سوی اعراب هر گاه فرستاده­ای ديگر می‌آمد و «سعد» يک تن را دوبار نمی فرستاد. روزی رستم به يكی از فرستادگان تازی گفت: چرا فرمانده­ی شما هر سری فرستاده ديگر گسيل ميدارد و يک آدم دو نوبت به پيامرسانی نميآيد؟ فرستاده گفت: از آنجا كه فرمانده­ی ما در سختی و رنج ميان سپاه ميانه‌روی میكند روا نميدارد كه يک تن را دوبار سختی دهد و ديگران آسوده باشند.
    باری رفت و آمد اين فرستادگان دراز شد و در اين گفتگوها سخنهای تند رد و بدل شد. در پایان رستم به ناچار در آغاز جنگ ديگر شک و دودلی روا نديد و جنگ آغاز شد و چند روز به درازا كشيد. به دست آوردن جنگاورد در هنگام پیروزی و نويد بهشت که پر از حوریان همیشه باکره و غلامان(پسربچه ها) به مسلمانان هرزه در هنگام کشته شدنشان در جنگ، انگيزه بيشتری برای جنگيدن به آنان ميداد. سعدبن ابی وقاص در اين جنگ به شوند آبسه و کورکی كه بر ران داشت نه بر اسپ نشست و نه به ميدان جنگ آمد وانگه تنها تماشاگر ميدان جنگ بود. اين زمانی بود كه رستم خود در اين چند روز به تن خويش جنگ كرده بود و بر تن خویش زخم بسيار داشت. در اين هنگام از خستگی زير سايبان خود بر تخت نشسته بود و ميآسود. ناگهان بادی تند از كنار بيابان برخاست. گرد و خاک و شن و ريگ بیابان را به چشم و روی خسته سپاه ايران ريخت. پایه برخی خیمه‌ها را از جا كند و سايبانی را كه رستم در زير آن از گرما و خستگی فراوان آسوده بود از جا درآورد و در رود آب افكند و آشوب و ترس در سپاه ايران افتاد و تازیان دد به لشگرگاه ايران ريختند. در آن گيرودار عربی پلید، آهنگ جان رستم كرد. رستم در سايه­ی چارپايی چند كه بارهای گران داشت نشسته بود. تازی ريسمان يک استر بريد آن بار كه بر استر بود فرو افتاد و بر پشت خسته رستم رسيد و عرب خود برجست و او را با شمشیری زد. رستم پای عرب را با چوبه­ی پيكان به ركاب دوخت و سپس خود را به آب زد. عرب كه گويی او را شناخته بود، خويشتن را به آب افكند در آب پای رستم را بگرفت و از آب بیرون كشيد. سپس خنجر برآورد و سرش را برید. بر پايه‌ی گزارش «انوشيروان‌كيهانيزاده»،«رستم‌فرخزاد» در روز ٢٥ آبان كشته شده است. با كشته شدن «رستم» در دل سپاه ايران شکست افتاد و سرمایه و دارایی بسیار ایرانیان بدست اعراب فرومایه افتاد. برخی از ايرانيان گريختند و برخی نيز تا پای جان ايستادند و جنگیدند جان دادند. کشته شدگان اعراب مسلمان نيز بسيار بود ولی پيروزی اعراب در اين جنگ راه را برای گشايش تيسفون پايتخت ایرانی و سرزمين سواد و عراق امروزی باز كرد. و اينگونه نبرد قاسيه به سود اعراب اهریمن پلید مسلمان به پايان رسيد. (بنمایه و یارینامه از دو قرن سکوت زرینکوب)
    یاد و نام همه جان باختگان ایرانزمین در جنگ قادسیه در برابر تازیان پلید و اهریمنان مسلمان، گرامی و جاودان باد.
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 16, 2013 · ویرایش شده ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏106‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    17 shares

    ایران وخطرتجزیه من خواستم به اشتراک بگذارم اما گزینه اشتراک گذاری ندارد پس برخلاف قانون کپی رایت انراکپی و به اشتراک میگذارم .گناهش با کسی که محدودیت را گذاشته /این گونه مطالب مربوط به شخص خاصی نیست هرایرانی باید اینگونه متون را انتشاردهد
    پسندیدم · پاسخ · 4 · در تاریخ ‏نوامبر 17, 2013‏ و ساعت ‏12:14‏

    فرهنگ نژاده ایران کهن replied · 2 Replies

    دکتر فرید دادور سعد ابن ابي وقاس كه شاهنامه او را گرانمايه مرد مي نامد مي دانيد داي بيامبر بوده؟برادر حضرت امنه مادر حضرت رسول گرامي -قادسيه=قدس=شريف -براي ما ننگيه است -ولي چون داي حضرت فرمانده بوده حتما قدس وشريف بوده -ما شكست خونيني خورديم ولي خواست خدا بود -137000 ايراني كشته داريم در قادسيه وتي فداي يك تير موي سعد به اينها فكر كنيد رستم كيه ؟؟
    پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏نوامبر 16, 2013‏ و ساعت ‏21:36‏

    فرهنگ نژاده ایران کهن replied · 6 Replies

    Nader Rabie براستی که سعد ابن ابی رقاص یک جانور وحشی اهریمنی و بلای آسمانی بود،یادبود رستم فرخزاد و یارانش بسی گرامی و پر رهرو باد*♥*
    پسندیدم · پاسخ · 4 · در تاریخ ‏نوامبر 17, 2013‏ و ساعت ‏09:18‏

    Amirarsalan Daliri به هر روی این تاریخ هست که به ما درس امید و پایندگی میده تا بتونیم در مقابل اهریمن ایستادگی کنیم با هر زبان و هر دین
    پسندیدم · پاسخ · 2 · در تاریخ ‏نوامبر 17, 2013‏ و ساعت ‏19:40‏ از راه همراه

    Mehrdad Sotoode گرامی باد
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏نوامبر 17, 2013‏ و ساعت ‏13:19‏

    Vahid Riahi lanat be harchi arabe gheyre iranie
    پسندیدم · پاسخ · 1 · در تاریخ ‏نوامبر 17, 2013‏ و ساعت ‏20:43‏ از راه همراه
    دیدن 2 دیدگاه دیگر

  • سرانجام برابر پارسی واژه عشق چیست؟
    اندکی میگویند عشق واژه ای پارسی است ولی ایرانیان باستان واژه عشق را بکار نمی بردند. پس برابر پارسی عشق چیست؟ با ایده ای که از استاد فریدون جنیدی گرفتم پژوهشی انجام دادم. نخست باید کاربرد گسترده واژه آزمودن را در زبان شاهنامه گزارش کنم و سپس به برابر واژه عشق میپردازم.
    آزمایش = تست.
    آزموده = با سختی از پس کاری بر آمده.
    جهان آزموده:
    جهان آزموده دلاور سران / گشادند يک يک به پاسخ زبان.
    (فردوسی)
    گرم و سرد آزموده:
    همى گفت كاوس خود كامه مرد / نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد.
    (فردوسی)
    کارآزموده:
    بگويش كه پيوند ما در جهان / بجويند كار آزموده مهان
    (فردوسی)
    رنج آزموده= سختی کشیده
    تو اى دخت رنج آزموده ز من / فدا كرده جان و دل و چيز و تن.
    (فردوسی)
    رزم آزموده:
    چنين مى همى خورد با بخردان / بزرگان و رزم آزموده ردان
    (فردوسی)
    در پارسی امروز: کارآموز، دانش آموز، زبان آموز، دانش آموخته، کارآموخته از همین ساختار به جا مانده است.
    عشق:
    در پارسی کهن به عاشق میگفتند: مهرآزما، مهرآزموده و مهرورز.
    دوتای نخست سفارش بر سختی و درد و آزمایش گونگی عشق دارد.

    مــهــر آزمــای مــهــرهٔ بــازوش جــان و خرد
    حـلـقـه بـه گـوش حـلـقه گیسوش انس و جان
    (خاقانی)
    دلـــم ســـیـــر آمــد از مــهــر آزمــایــی
    چــو مــی‌بــیــنــم کــه یــار بــی‌مهرورزی
    (اوحدی)
    مـهـر آزمـاسـت زهــر مهرورزی محتشم از آن
    شــیــریــن لـبـان پیوسته بـا حـبـاب مـی‌دهـنـد
    مــهــر ورزان راسـت وجـه آزمـون از روی زرد
    نـقـد جـان در بـوتـه اندوه بـردن و بـگـداختن
    بـا آن کـه بـه مـهـر آزمـونـم کردی
    در بــارگــه مهرورزی ســتـونـم کـردی
    با آن گام دیر جنبش که مراست
    از برای خـود زود برونم کردی
    (محتشم)
    کــه گــویــنــد آن ســخــن مــهــر آزمــایــان
    هــــمــــانــــا دلــــبــــرا حــــالــــم نــــدانــــى
    (اسعد گرگانی)
    سیاوش پیشدادی.

    و اکنون من چم پارسی واژه های عشق و عاشق را برایتان می آورم:
    عشق = دلدادگی - دل‌باختگی - دلبردگی - شیدایی - شیفتگی.
    عاشق = دلباخته - شیفته - واله - شیدا - پاکباز - دلباخته - دلداده - دلشده. — ‏با ‏‎Khosro Pasargad‎‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 16, 2013 · ویرایش شده
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏70‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • در پرتو اندیشه پاک و پویا مردم را آموزش میدهیم که به راستی بگرایند و درستی را پیشه خود کنند. اشو زرتشت بزرگ. (یسنا هات ٢٨).
    با انديشه ی نيک پيوسته ام
    از انديشه ی بد گسسته ام
    با گفتار نيک پيوسته ام
    از گفتار بد گسسته ام
    با کردار نيک پيوسته ام
    از کردار بد گسسته ام.
    " فریدریش هگل" فیلسوف آلمانی در نسک آموزه هایی درباره فلسفه اندیشگاه میگويد:" آيين زرتشت در برابر شمشير اعراب شکست خورد و نه در برابر ايدئولوژی اسلام. شايد نيازی به هشدار هم نباشد که در سرکوبی آيين مانوی نيز شمشير سنگدل و برنده، مسيحيت و اسلام با هم بکار افتادند."
    - هوده برابر زن با مرد و گزینش سرنوشت آدمیان در آیین ایرانی:
    از دیدگاه اشو زرتشت بزرگ، زن و مرد در همه رده و مراحل زندگی از هوده های برابری برخوردارند. زنان نیز چون مردان در کنار حق گزینش شدن از حق گزینش کردن نیز برخوردارند. در درازای زندگی هموندی نیز زن و مرد از همه ی هوده های و سودهای بدست آمده و گیتایی و مینویی بگونه برابر برخوردارند. در اندیشه زرتشت اندیشمند، مرد سالاری یا زن سالاری جایگاهی ندارد وانگه آدمیگری والاست و آدم سالاری فرمانرواست.
    از دیدگاه اشو زرتشت بزرگ، آدمیان موجوداتی نیستند که چون بازیچه ای، سرنوشت شان از پیش به آنان آماده شده باشد. از دیدگاه اشو زرتشت فرزانه، این اراده آدمهاست که بر سرنوشت شان فرمان میراند و هرگز نمیتوان حق گزینش سرنوشت آنان را از آنها گرفت و از میان برد.
    و در این باره میگوید: «ای مزدا هنگامیکه برای ما تن و خرد آفريدی و به تن ما جان دادی و توانايی گفتار و کردار. از ما خواستی که راه خويش را آزادانه برگزينيم و به دلخواه خود به راستی يا کژی رويم.»

  • شاهنامه و داستان پديد آمدن چترنگ (شطرنج). آيا چترنگ يک بازی ايرانی است؟
    فردوسی در شاهنامه، هنديها را پديدآورنده‌ی بازی شطرنج ميداند و چنين ميگويد كه در زمان خسرو انوشيروان ساسانی فرستاده‌ی شاه هند بازی شطرنج را به ايران آورد و از دانايان ايرانی خواست كه راز اين بازی را بگشايند. سرانجام، بزرگمهر وزير خردمند انوشيروان به راز شطرنج پی بُرد و آنرا بدرستی بازی كرد. ايرانيان بسيار پيشتر از روزگار خسرو انوشيروان شطرنج را ميشناختند و چه بسا خود پديدآورنده‌ی اين بازی بوده‌اند.
    ٣٠٠ سال پيش از انوشيروان هم ایرانیان شطرنج را ميشناختند:
    كهن‌ترين بنچاکی كه در آن از واژه‌ی شطرنج سخن رفته است، «كارنامه‌ی اردشير بابكان» نام دارد. اين نسک در سال ٦٠٠ ميلادی به زبان پهلوی نوشته شده است. در آنجا میخوانيم كه در زمان اردوان پنجم، واپسين پادشاه اشكانی(٢١٦- ٢٢٦ ميلادی) درباريان ايران شطرنج بازی میكردند. اردوان از دانايان دربار خواسته بود كه آيين شكار و چوگان و چترنگ و ديگر هنرها را به اردشير بياموزند. بنابراين، دست‌كم ٣٠٠ سال پيش از روزگار انوشيروان ساسانی، ايرانيان شطرنج را ميشناخته‌اند. از اينرو گفته های شاهنامه درباره‌ی پديداری شطرنج و چگونگی آشنايی ايرانيان با آن، نميتواند درست و پذيرفتنی باشد. افزون بر «كارنامه‌ی اردشير بابكان»٢ نوشته‌ی ديگر به زبان پهلوی در دست هست كه هر دو به شطرنج و بازی نرد پرداخته‌اند و درباره‌ی اين دو بازی آگاهيهای بسياری به‌دست داده‌اند. نخست نسک كوچكی است بنام ماتيكان شترنگ(چيترنگ) است و ديگری چارشن شترنگ(گزارش شطرنج).
    آيا شطرنج را هنديها پديد آوردند؟:
    در بيشتر دانشنامه‌ها و نسکها چنين آمده است كه بازی شطرنج ساخته‌ی هنديها است و از سرزمين آنها بود كه اين بازی به گوشه و كنار جهان راه يافت. ولی چنين برداشتی با اسناد كهن تاريخی همخوانی ندارد. چرا كه كهن‌ترين بنچاکی كه از پديداری شطرنج در هند در دست هست ٣٠٠ سال پس از «كارنامه‌ی اردشير بابكان» نوشته شده است. پس ايرانيان بسيار پيشتر از هنديها شطرنج را ميشناختند. ديرينه‌ترين نوشته‌های هندی درباره‌ی شطرنج، يكی «داستان سوباندهو» است كه در ساليان نخست سده‌ی ٧ ميلادی نوشته شده است و ديگری «داستان بانا» است كه نگارش آن به همان سده‌ی ٧ ميرسد. در «داستان سوباندهو» تنها به مُهره‌های شطرنج نماره شده است و در «داستان بانا» از آموزش شطرنج در زمان يكی از پادشاهان بخش شمالی هندوستان سخن رفته است.
    آشنايی ايرانيان با بازی شطرنج، به گفته شاهنامه: با همه‌ی اينها، داستان فرستادن شطرنج به ايران و رازگشايی آن از سوی بزرگمهر از دل‌انگيزترين داستانهای بخش تاريخی شاهنامه به‌شمار ميرود. در آنجا ميخوانيم كه «رای» هند، فرستاده‌ای به دربار خسرو انوشيروان راهی ميكند و پيشكشهايی گرانبها برای شاهنشاه ايران ميفرستد. همراه پيشكشها، تخته و مُهره‌هايی بود. شاه هند نوشته بود كه اگر خردمندان دربار ايران راز اين بازی را دريافتند و درست بجای آوردند، ما باجی كه شاه فرموده است به دربار ايران خواهيم فرستاد. ولی اگر در برابر دانش ما تاب نياورديد و در اين آزمون شكست خورديد، شما بايد به ما باج بپردازيد. فرستاده‌ی رای هند رویه شطرنج و مُهره‌های ٢ رنگ آن را، كه سپيدش از عاج و سياه آن از چوب ساج ساخته شده بود، نزديک انوشيروان گذاشت. شاه پس از چندی نگريستن به آن، از فرستاده‌ی رای هند درباره‌ی تخته‌ی شطرنج و مُهره‌های آن پرسشهايي كرد. سپس يک هفته زمان خواست تا راز اين بازي را بگشايد و به او گفت كه روز هشتم براي گرفتن پاسخ خود به دربار بيايد.
    انوشيروان آنگاه دانايان دربار را فراخواند و تخته‌ی شطرنج را در ميان گذاشت و درباره شيوه‌ی چيدن مُهره‌ها با آنها به رايزنی پرداخت. اما هيچكدام نتوانستند راز اين بازی را بيابند. سرانجام پس از گذشت چند روز، همه با چهره‌هايی گرفته دربار را ترک كردند. هنگاميكه بزرگمهر به دربار آمد و شاه را گرفته و تلخ‌كام ديد از او پرسيد كه چه دشواری پديد آمده است؟ انوشيروان داستان فرستاده‌ی رای هند را به او گفت. بزرگمهر پاسخ داد كه راز اين بازی را خواهد گشود:
    به كسرا چنين گفت كای پادشاه
    جهاندار و بيدار و فرمانروا
    من اين نغز بازی به‌جای آورم
    خرد را بدين رهنمای آورم.
    تنها يک روز و يک شب پس از آن، بزرگمهر خردمند به راز بازی شطرنج پی بُرد. سپس از شاه درخواست كه فرستاده‌ی رای را نزد خويش بخواند تا راه و رسم بازی را ببيند. بزرگمهر در برابر فرستاده‌ی رای، همه‌ی مُهره‌های شطرنج و جايگاه هريک را بازگفت. انوشيروان از دانايی و خرد بزرگمهر چنان شادمان شد كه جامی پُر از گوهر شاه‌وار و اسپی با زين و برگ به او داد و وزير دانشمند خود را آفرين‌ها گفت. چنانچه فرستاده‌ی شاه هند سخت شگفت‌زده شده بود:
    غمی شد فرستاده‌ی هند سخت
    بماند اندر آن کار هشيار بخت
    شگفت اندر آن مرد جادو بماند
    دلش را به انديشه اندر نشاند
    كه: اين تخت شطرنج هرگز نديد
    نه از كاردانان هندی شنيد،
    چگونه فراز آمدش رای اين؟
    به گيتی نگيرد كسی جای اين!.
    در نوشته‌های پهلوي نيز داستانی همانند داستان شاهنامه آمده است، با اين افزوده كه پس از آنكه بزرگمهر راز شطرنج را گشود فرستاده‌ی هند ٣ دست با او بازی كرد و در هر ٣ بار بزرگمهر پيروز شد. فرستاده‌ی شاه هند، ناگزير توانايی و هوش او را ستود. اما در شاهنامه از بازی ميان بزرگمهر و فرستاده‌ی هندی سخنی نرفته است.
    شيوه‌ي بازي شطرنج در گذشته:
    اين نيز گفتنی است كه در گذشته شيوه‌ی حركت برخی از مُهر‌ه‌ها و جای آنها با شطرنجی كه اكنون بازی ميشود، دگرگونی اندكی داشت. در آغاز بازی، شاه سپيد در خانه‌ی سپيد و وزير سپيد در خانه‌ی سياه بود. امروز وارون آن بازی ميشود. در گذشته وزير، تنها يک خانه ميتوانست حركت كند. ولی امروز هرچند خانه كه بخواهد. حركت مُهره‌ی پيل نيز در گذشته با امروز گوناگون بود و تنها ٣ خانه ‌میتوانست پيش برود.
    يارينامه‌ها:
    آگاهيهای تاريخی اين جُستار برگرفته از نسک:«سير شطرنج ايران در جهان» نوشته نوابی.
    «آفرين فردوسی» نوشته‌ دكتر محجوب.
    «بررسی تطبيقی روايت شطرنج و نرد در شاهنامه‌ی فردوسی با گفته های همانند در متون پهلوی» نوشته ی ليلا جانی.
    (در نسک «هزارمين سال سرايش شاهنامه‌ی فردوسی» دانشگاه آزاد.(شهداد - تارنمای امرداد) — ‏با ‏‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏پاپک خرمدین‏‏ و ‏پاینده ایران‏‏.‏
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · نوامبر 9, 2013 · ویرایش شده ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏72‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    12 shares

  • فرومایگی و بی خردی دو ویژگی بارز مسلمانان انیرانی است که هرگز در زندگی خود به دنبال راستینگی نبوده و نیستند، تا آنجایی که بزرگان و گهرمانان(قهرمانان) سرزمین خود را به فراموشی سپرده اند و ستایشگر مشتی تازی پست و دونمایه گشته اند.
    تویی که خود را مسلمان ایرانی می نامی هرگز داستان کشته شدن ایران سپهبد رستم فرخزد را خوانده ای؟ هرگز از دلاوری ایرانیان راستین در جنگ قادسیه آگاه شده ای؟ دروغ تشنه لب بودن حسین تازی و یارانش را چگونه؟
    آری تو هتا به گوش خود هم نشنیده ای که این رستم فرخزاد بود که با لبی خشک و کامی تشنه جان ورجاوند خویش را برای آریابوم داد. این ایرانیان میهن پرست بودند که پس از سه روز تاب آوردن در سزمین های سوزان تازیان و در آن جنگ خونین تشنه کام به کشتن رفتند. پس اگر هنوز کمی وژدان و خرد در درونت برجای مانده این داستان راست را بخوان تا بدانی که ایرانیان تشنه بودند و نه تازیان ددمنش مسلمان.

    سه روز اندر آن جایگه بود جنگ*بر ایرانیان بر ببود آب تنگ
    شد از تشنگی دست گردان ز کار*هم اسپ گرانمایه از کار زار
    لب رستم از تشنگی شد چو خاک*دهان خشک و گویا زبان چاک چاک
    چو رستم به جنگ اندرون بنگرید*سر نامداران همه کشته دید
    خروشی بر آورد برسان رعد*از این روی رستم از آن سوی سعد
    برفتند هر دو زقلب سپاه*به یک سو کشیدند از آوردگاه
    خروشی بر آمد ز رستم چو رعد*یکی تیغ زد بر سر اسپ سعد
    چو اسپ نبرد اندر آمد به سر*جدا گشت از او سعد پرخاشگر
    بر آمیخت رستم یکی تیغ تیز*بدان تا نماید یکی رستخیز
    همی خواست از تن سرش را برید*ز گرد سپاه این مر آن را ندید
    بپوشید دیدار رستم ز گرد*بشد سعد پویان به دشت نبرد
    یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی*که خون اندر آمد ز تارک به روی
    چو دیدار رستم ز خون تیره گشت*جهانجوی تازی بر او چیره گشت
    دگر تیغ زد بر سر و گردنش*به خاک اند افکند جنگی تنش
    بدیدندش از دور پر خون و خاک*سراپای گشته به شمشیر چاک
    ایرانیان و تازیان سه روز با یکدیگر می جنگیدند. سپاه ایران از دیدگاه دسترسی به آب دچار دشواری بود. کمبود آب و تشنگی فشار زیادی به سپاه ایران وارد می آورد. در دشت قادسیه، بر اثر تشنگی و اتش، بازوی پهلوانان تشنه ی ایرانی از کار افتاد و پاهای اسب های تشنه ی آن ها از کار زار وا مانده، به همین شوند بسیاری از سربازان و فرمانده هان ایرانی به دست تازیان کشته می شوند.
    لب رستم فرمانده ی سپاه ایران از تشنگی مانند خاک و دهان او خشک و زبانش چاک چاک شده بود.
    رستم با لبان تشنه نگاهی به میدان نبرد می افکند و متوجه می شود که سرداران نامدار ایران همگی کشته شده اند. از دل خروشی بر می کشد و به سوی سعد وقاص یورش می برد.
    رستم و سعد از قلب سپاهیان خود دور می شوند تا با یکدیگر به جنگ تن به تن بپردازند. رستم رعد آسا می خروشد و با شمشیر بر تارک سر اسب سعد می زند. اسب با سر به زمین می خورد و سعد ننگین از زین اسب به زمین می افتد. رستم می خواهد سر سعد را از بدن جدا کند که گرد و غبار سپاه جلوی چشم او را می گیرد و نمی تواند سعد را ببیند. رستم برای پیدا کردن سعد از اسب پایین می آید ولی سعد از میان گرد و غبار بیرون می جهد و با شمشیر بر تارک رستم می زند. از این زخم کشنده خون زیادی بر چهره ی رستم می ریزد و چشم هایش از خون تیره و تار می شود. سعد زخم دیگری به رستم می زند و سر او را از بدنش جدا می کند.
    پیکر بی جان رستم با لبان تشنه بر زمین می افتد و...
    اکنون ؛بگو که حسین کفن ندارد
    پاره بکن پوشاک ژنده خویش را
    بر سر خود بزن دو دستی
    چون بال که می زند پرنده

  • يكی از كارشناسان ارشد فرهنگ و زبانهای باستانی توانست نوشته استوانه‌ی كورش بزرگ را بر روی بزرگترین لوح گِلی (تابلت) دربردارنده‌ی دبیره میخی، در جهان بازنويسی كند. استوانه کورش، استوانه‌ای گِلین دربردارنده‌ی یک کتیبه سی‌وپنج رجی به زبان اَکَدی (زبان بابلی) است که در پای یک سازه بدست هرمزد رسام در هنگام کاوشهای باستان‌شناسی معبد مردوک در بابل در سال ١٨٧٨ یافت شد. تکه دوم که دربرگیرنده رج ٣٦ تا ٤٥ بود، در گردایه بابِلی دانشگاه یِیل بدست "پروفسور برگر" شناسایی شد. بنابراین همه نوشته کتیبه دربردارنده‌ی ٤٥ رج است که سه رج نخست آن میتوان گفت بگونه درست از میان رفته و پایان نبشته هم نیمه کاره است.
    سهيل دلشاد، كارشناس ارشد فرهنگ و زبانهای باستانی از دانشگاه تهران، نوشتار استوانه را بازنويسی كرده است. نویسه بازنویسی شده دستاورد ٦ماه پژوهش و بررسی کارهای پژوهشگران سرشناس جهانی و فراهم چندین نسخه رونوشت برای به دست آوردن بهترین و نزدیک‌ترین ریخت نوشتاری به نوشتار بنیادی استوانه است. نویسه بازنویسی شده سراپا برابر با نوشته‌های شناخته شده و برابر با نوشته بنیادین بوده و بیگمان در روند بازنویسی، ریزبینانه بخشهای شکسته شده‌ی نوشته بنیادین هم به‌کار گرفته شده است.
    این بازنويسی پس از ٢٥٥٢ سال پس از درونش سپاهیان کورش به بابل و نوشتن فرمان کورش، با پایش همان پایه نگارشی و زبانی نوشته شده است. بازنویسی شده برای پژوهشگران در زمینه‌ی تاریخ و زبان و فرهنگ میانرودان باستان و هخامنشیان، به شوند شکل و اندازه‌ی نوشتاری این اثر، ارزش دارد چرا که این پژوهشگران اگر با زبان و دبیره بابلی آشنا باشند به آسانی میتوانند از این نویسه برای پژوهش و حتا آموزش بهره ببرند.
    متون بازنویسی شده از آنجاییکه در اندازه‌ی بسیار بزرگ (بدرستی بر بزرگترین لوح گِلی جهان که دربرگیرنده دبیره میخی است) آماده شده است توانِش کار گذاشتن در جایگاه‌های گوناگون تاریخی، گردشگری و فرهنگی برای بازدید دوستداران تاریخ و فرهنگ ایرانزمین و آشنایی نزدیک با شیوه‌ی نگارش و نشانه‌های نوشته‌شده بر روی نوشتار بنیادین استوانه را دارد.
    با نگرش به اینکه نوشتار بنیادین استوانه فرمان کورش در ایران وجود ندارد و قالبهای بی‌کیفیت و گاهی نادرست از استوانه‌ی فرمان کورش قالب بنیادی همه ی استوانه های کنونی در بازار ایران هستند. این استوانه‌ها که به‌گونه‌ی پيشكش میان دوستداران رد و بدل میشوند تنها ریخت استوانه را دارند و دیگر اثری از نوشتار بنیادین درست نگارش شده بر روی آن هدایای نمادین نیست چنانچه این نوشتار نوشته شده بر روی استوانه است که برای ایرانیان و جهانیان باارزش و مهم به‌شمار می‌آید و نه ریخت آن. با این ويژگيها وجود نسخه‌های بازنویسی شده با نشانه‌های روشن و با شیوه نگارش دانشی یکی از بایسته های بازار فرهنگی ایران است.
    سهيل دلشاد، نوآور اين بازنويسی در گفت‌وگو با خبرنگار امرداد آشكار ساخت:«برای باز‌نویسی این متن از بنمايه‌های پارسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی بهره برده‌ام. در کنار از بنمايه‌های ارزشمند، نگارنده با رایزنی دانشی استادان به‌نام بخش زبانهای باستانی ميانرودان توانستم اینکار را آغاز كرده و با دیدگاهای کارشناسی ایشان به پایان برسانم.»
    وی ادامه داد: «پس از پايان نگارش نسخه‌ی پایانی نویسه استوانه بر روی کاغذ در گام سپس به نگارش نسخه نخستین نویسه استوانه بر روی لوح گلی به اندازه ٦٦ در ٦٤ سانتیمتر پرداختم. از آنجاییکه رج نوشتار بنیادین به اندازه نزدیک به ٢٢ سانتیمتر بوده و حجم بالای نشانه‌های نوشته شده در این رج شوند به هم چسبیدگی نشانه‌ها شده بود برآن شدیم تا اندازه رج را بیشتر کرده و سرانجام از بهم فشردگی نوشتار بازنویسی شده پيشگیری كنم. سرانجام پس از ٦ماه کار و پژوهش نویسه استوانه فرمان کورش پس از گذشت نزديک به ٢٥٥٢سال از ورود پیروزمندانه کورش بزرگ به بابل (در سال ٥٣٩ پیش از میلاد) و نوشتن فرمان وی بر روی الواح و استوانه های گِلی، بازنویسی شد. اینکار را بر روی بزرگترین تابلت دربردارنده‌ی دبیره میخی، در جهان انجام داده‌ام.» (تارنمای امرداد)

  • بخش با ارزشی از تکه های گمشده ی فرمانشاهی کورش بزرگ پيدا شده است و در اين بخش نيز باز سفارش بر آزادی باور آدمهاست.
    استوانه ی دربرگیرنده فرمانشاهی کورش بزرگ که در سال ١٨٧٨ در ویرانه های بابل پیدا شده و از آن تاريخ در موزه بريتانيا نگاهداری میشود، بخشهای کنده شده ای داشته که تا کنون کسی نمیدانست چه واژه های در آن بخشها وجود داشته است. خوشبختانه اکنون در پی پيدا شدن تکه هایی از شوشه گلی بابلی موجود در انبارهای موزه بريتانيا کارشناسان آگاه شده اند که بخش مهمی از تکه های گمشده اين منشور با ارزش پيدا شده است. کارشناسان پس از خواندن اين تکه ها به اين نتیجه رسیده اند که آگاهیهای تازه و با ارزشی درباره نویسه شوشه به دست آمده است. بر این پایه موزه بريتانيا کارگاهی را برای رسيدگی به اين يافته های نو تشکيل داد و ابراز داشت که در روز پنجشنبه ٢٤ ماه جون چهار تن از بلندپایگان موزه و شرکت کنندگان در کارگاه؛ "نيل مک گرگور رييس موزه بريتانيا، اروينگ فينکل، ماتیو استولپر و جان کرتيس، در یک نشست همگانی برآیند پژوهشهای خود بر روی اين بازیابی روشن خواهند داد. با دريافت اين خبر کميته نجات پاسارگاد از يکی از همکاران خود، آقای فاتح ضيایی، در لندن خواست تا در اين گردهمایی شرکت کند. برابر گزارش اين همکار، کارشناسان شرکت کننده در اين کارگاه آگاهی رسانده اند که افزون بر تکه های لوحهای گلی بابلی، دو لوح ديگر هم در چين به دست آمده که بر استخوان پای اسپ نوشته شده اند. اين دو لوح به دبیره میخی هستند و گفتارهای نوشته شده بر آنها نیز باره پژوهش قرار گرفته و باز شناخته شده که اين دو بنچاک هم نسخه هایی کهن از تکه های ناشناخته ی فرمانشاهی کورش هستند. بدینگونه اين یافته های تازه نشان میدهند که افزون بر اینکه بخشهای مهمی از گمشده های فرمانشاهی کورش پيدا شده، کپیهای ديگری از شوشه در کشورهای ديگری نيز وجود داشته که اين خود نشان میدهد شوشه کورش در موزه بريتانيا تنها بنچاک باقیمانده از اين بنچاک با اهميت نيست. نکته مهم ديگر اين است که در نوشتارهای یافت شده نيز باز هم سپارش کورش به آزادی آیین و پشتیبانی از کیشهای گوناگون است.
    چه رویداد شگرفی است که درست هنگامیکه فرمانروایی دینی در ايران به اوج بيدادگریهای خود رسيده است و رهبران خودکامه اش راه را بر هر گونه آزادی و آزادیخواهی در سرزمين مان بسته اند، آنگاه بنچاکی پيدا میشود که نشان دهنده روح آزادیخواهی، آشتی و انساندوستی مردمی در ٢٥٠٠ سال پیش است. مردمانی که نماينده و رهبر و بنيانگزار باستانی اش اکنون تحسين مردمان فرهنگ دوست جهان را برانگيخته است.

  • پیوندی میان اندیشه کورش بزرگ در فرمانشاهی هوده مردمی او و اندیشه ایرانیان امروز:
    امروز در سنجش با فرهنگی که بر ما زور و سربار شده پنداری که کورش آدمی استثنایی و بی همتا در تاریخ ایران بوده است. چنانچه اینگونه نیست کورش یک ایرانی راستین بود زیرا در خانواده و همبودگاه ایرانی پرورش یافته و آموزش دیده بود. در آن زمان هزاران کورش در ایران وجود داشت که ما یکی از آنان را که بخت پادشاهی و جاودانگی یافتن در تاریخ را پیدا کرد میشناسیم. در آن زمان جامعه ایرانی کورش میپروراند. پدر او کورش بود، دوستانش کورش بودند، مربیانش کورش بودند، مادرش کورش بود، همسرش کورش و فرماندهانش کورش بودند.
    ما سدها سال است که به شود سربار کردن و زور، گفتار و کردار انیرانی، از آن فرهنگ زیبای آدم ساز درست اندیشی، راستگویی، گفتار و کردار نیک دور شده ایم و دیگر ایرانی راستین نیستیم. اینکه ما کورش را اینگونه گرامی میداریم نشانگر آن خواست و آرزوی درونی ماست که دوباره ایرانی باشیم. در آن دوران یک رییس دولت هرگز دروغ نمیگفت. در این دوران هرگز راست نمیگوید. در آن دوران سردمدارن کشور نه تنها دارایی و گنجینه مردم را چپاول نمیکردند وانگه بر کشورهای بیگانه که چیره شده بودند را هم تاراج نمیکردند. در این دوران نه تنها سرمایه و گنجینه مردم را میدزدند وانگه کشورهای بیگانه هم آنرا میچاپند. در آن دوران هر سرپرستی که دروغ میگفت یا به مردم پرخاشگری میکرد یا به هوده مردم چنگ اندازی میکرد بیدرنگ از کار برکنار میشد. در این دوران به بالاترین پایه و جایگاه میرسد. در آن دوران همه مردم فرهیخته جهان پیشرفته میخواستند از کشور خود بگریزند و در ایران زندگی کنند. در این زمان همه ایرانیان فرهیخته میخواهند از ایران بگریزند و در کشورهای دیگر زندگی کنند. در آن زمان فرمانروایی ایران پیشاهنگ هوده های آدمیان و آدم دوستی بود. در این دوران حاکمیت ایران به تنها چیزی که تن در نمیدهد هوده مردمی و ایران و آدم دوستی است. در آن زمان همه مردم جهان پیشرفته، ایران را دوست داشتند. در این زمان همه مردم جهان پیشرفته، از ایران بیزارند. در آن زمان مردم ایران بانواترین و داراترین مردم جهان بودند. در این زمان یکی از تهیدست ترین و فرومایه تریند.
    اکنون ما ایرانیان بخود آمده ایم از خواب چند سد ساله بیدار شده ایم خود را در آینه دیده ایم و به بیم و هراس افتاده ایم که این ما نیستیم. ما ایرانی هستیم و میخواهیم دوباره ایرانی زندگی کنیم و این خواهد شد. (کورش زعيم نويسنده و کنشگر سياسی).

    2- پیوندی میان اندیشه کورش بزرگ در فرمانشاهی هوده مردمی او و اندیشه ایرانیان امروز:
    من ايرانيان را به دو گروه بخش میكنم نخست مردم و دوم فرمانروایان:
    بيشترین مردم ما هميشه به گذشته ى تاريخ سرزمين خود به چشم ارزش و ارج نگريسته اند بويژه كارنامه ى باستانى، كه در راس آن بزرگترين و راستين ترين انديشه ى انسانگرا قرار دارد همان انديشه اى كه بنيان نخستين سيستم ژرف و درست فرمانروایی را در تاريخ سياسى جهان گذاشت بگونه اى كه انديشمند تاريخ «هگل» از آن زير نام "نخستين فرمانروای تاريخ ساز" ياد مىكند و رویدادنگارى همچون "توين بى" از آن بنام نخستين كشورى كه آزادى آیین و باور را برنامه ى كار خود قرارداد نام مىبرد. چنين است كه به جرات مىتوان از روى خرد و انديشه، تاريخ را گواهى كرد كه: كوروش بزرگ، نخستين فرمانروای سكولار جهان را برپا ساخت و ارزش آدمی را بدون درنظر گرفتن نژاد، رنگ، دين و جنسيت ارج گذاشت و به كردار در آورد. به همين پشتوانه امروز پدر و مادرايرانى يا غير ايرانى كه نام فرزند خود را خردمندانه "كوروش" شهريار روشنايىها مینهند بدرستی گواه بر جاودانگى مردى است كه گفت:
    بگذاريد هر كسى به آيين خود باشد: زنان را گرامى بداريد: تهیدستان را دريابيد و هر كسى به زبان نژاد و تبار خود سخن بگويد. آدمى تنها در جایگاه خويش به والایی میرسد: گسستن زنجيرها آرزوى من است: رهايی بردگان و ارجمندی بزرگان آرزوى من است. اين فرمان من است. اين اندرز من است. او كه آدمى را از ماواى خويش براند، خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد. (دکتر تورج پارسی - ايرانشناس و استاد دانشگاه ـ سوئد).

  • انجام آیین سدره پوشی در کشور روسیه در شهر مسکو و پیوستن برخی از باشندگان روسی به آیین نیک ایرانی - بهی
    این آیین سدره پوشی در اردیبهشت روز از ماه آبان سال ۳۷۵۱ زرتشتی برابر با ۲۷ مهرماه ۱۳۹۲ خورشیدی و ۱۹ اکتبر ۲۰۱۳ میلادی در شهر مسکو ـ روسیه برگزار گردید.

  • به فراخور ٧ آبان برابر با ٢٩ اکتبر روز جهانی ابرمرد نیک ایرانی کورش بزرگ:

    از آدم آزاده و نیک بت نسیازم:
    «هرچند از اسپ افتاده‌ایم ولی هنوز از بنیاد و بن نیفتاده‌ایم پس برمی خیزیم و خود را باز می شناسیم و زنده می نماییم»
    ایرانیان آزاده و نیک سرشت، که پشت سر خود اندیشه های نیک ایرانی و آدمی دارید باورها و آیینی نیک و شاد، دادگر و برابر، آزاد و آباد دارید.
    آیا آزادمنشی، نیک سرشتی و نیکخوی کورش بزرگ، بر ما این پروانه را میدهد که در برابر کسی زانو بزنیم و سر خم نماییم؟ هرچند در برابر خود کورش بزرگ. سرنگون شدن بر روی زمین برای کورش بزرگ بیگمان او را خشنود نمیکند چون او آزاده بود.
    میدانم دوستش میدارید ولی بگمانم این راهش نیست.
    ایرانی بودن و فروتنی در به خاک افتادن در برابر او نیست. فروتنی ایرانی تبارمند و والا گوهر بر این است که بجای سر ساییدن(سجده) بر خاک، سر و گردن خود را بالا گرفته ، سینه خود را سپر کرده و درودی با همه هستی خود به بزرگی و شکوهی و نیکویی بر ایشان نموده با پیشکش و ارمغانی از شاخه گل یا دسته گل.
    و از همه با ارزشتر اینکه ایرانی بودن و آدمیگری کردن است و در برابر ستمگران و دشمنان ایرانزمین ایستادن و راه و روش نیک او را پیگیری نمودن و به دیگران شناساندن و آموختن است.
    ایرانی به کسی احترام نمیگذارد که واژه تازی است و از ترس می آید آدمها در برابر ترس که از سوی خودکامگان و دیوکامگان پدید می آید سجده میکنند. شمای ایرانی که تازی نیستید که سجده کنید که دولا راست شوید بت و یا اهریمن بپرستید.
    کورش بزرگ آزاد مرد بود برای آدمهای آزاد نباید به خاک افتاد. وانگه باید کرنشی ایستاده همراه با بهترین درودها و زیباترین گلها پیشکش کرد. ایرانی بر باورهای نیک و آدمهای نیک، ارزش و ارج میگذارد آنهم به روش و شیوه درست.
    راستی هر چه که من نوشتم و گفتم تو چشم بسته نپذیر. بگذار چرخ دنده های مغز بسیار کار کند و فروان بی اندیش سپس در چرتکه انداز آنگاه اگر دیدی درست و روشن است بکار ببند. (خسرو پاسارگاد)

  • ٧ آبان برابر با ٢٩ اکتبر روز جهانی کورش بزرگ ایرانی فرخنده و شادباش.
    آسوده نخواب کورش که ما خوابیم:
    روان پاک تو هنگامی آسوده و در آرامش است که ما ایرانیان بیدار و هوشیار باشیم. که ما ایرانیان اندیشه های نیک ایرانی و آدمی داشته باشیم و بکار گیریم. که ما ایرانیان آدمیگری و ایرانیگری نماییم. که ما ایرانیان ارج و ارزش به نیکیها و درستیها بگذاریم نه به پلیدیها و ستمگران و دشمنان. که ما ایرانیان دشمن پرستی و بیگانه پرستی نکنیم. که ما ایرانیان آدمهای بد سرشت و ددمنش را ستایش نکنیم. که ما ایرانیان یورش آورندگان و چنگ اندازان به کشورمان را پرستش نکنیم و...
    آنکه شاه بود میگفت: کورش آسوده بخواب که ما بیدارم ولی خود ره دشمنان ایرانزمین را در پیش گفته بود و بر خانه اهریمن در عربستان و گور تازیان هرزه مسلمان روانه میشد و نیایش، ستایش و پرستش میکرد. دیگر ابرمرد نیک اهورایی آریایی ایرانی کورش بزرگ، از آدمهای ساده ایرانی چه انتظاری میشود داشت.
    برخی از آنها آنچنان نادانند که تو را بت میکنند و میپرستند سر بر زمین می سایند(سجده) آنان ناآگاه از آنند که آدم نیک منش و آزاده که نیازی به پرستش ندارد وانگه باید راه او را در پیش گرفت و گسترش داد. برخی هم که تو را به دشمنانشان و بیگانگان ترجیح داده اند. برخی هم تنها این را یاد گرفته اند که بگویند: کورش بزرگ به همه ی باورها و آدمها ارزش و ارج گذاشته است پس ما هم باید بگذاریم. من که هرچه در هوده آدمیان و سخنان شما، پی این گشتم که آیا گفته اید که به آدمهای پلید و ستمگران و دشمنان و هجوم آوردگان و تازشگران به خود و کشورتان هم ارج و ارزش بگذارید پیدا نکردم. نمیدانم آنان اینها را نمیداند یا خود را به خواب زده اند. مگر آنها نمیدانند که نیکی و خوبی با بدی و پلید سازگار نیست؟ اندیشه و باورهای نیک و شاد ایرانی با باور و اندیشه ها و سوگواریهای دین تازی همخوانی ندارد و همسو نیست؟
    بله کورش بزرگ نمیشود همزمان هم توی نیک سرشت ایرانی را داشت هم آدمهای زشت خوی و پلید تازیان و دیگر بیگانگان پلید را.
    به هرروی که سخت و دشوار است بی تو بودن. سخت و دشوار است که آدمی، خود و سرزمین خود و آدمهای نیک کشورش را نشناسد. سخت و دشوار است زنده ماندن در میان مردمانی که هرزه های گوناگونند و با هر بادی میجنبند. سخت و دشوار است گلوگیری که نمی ترکد. سخت و دشوار است ایرانی بودن.
    روز جهانی تو کورش تنها در سرزمین خود، همایون و شادباش. (خسرو پاسارگاد)
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری · اکتبر 28, 2013 · ویرایش شده ·

  • فرهنگ نژاده ایران کهن
    به فراخور ٧ آبان برابر با ٢٩ اکتبر روز جهانی کورش بزرگ ایرانی آگاهینامه هوده آدمیان ٣٠ ماده ای سازمان ملل را در برگه فرهنگ نژاده ایران کهن گنجانده میشود امید است بدانیم تا از هوده آدمی خود بهره مند شویم:
    ماده ی ١- همه ی آدمها آزاد زاده میشوند و از نظر ارزش و ارج و هوده آدمی باهم برابرند. همگی دارای اندیشه و بینش هستند و بايد با يکديگر با روحيه ای آدمیگری رفتار کنند.
    ماده ی ٢- هر کس میتواند بی هيچ گونه تمايزی، بويژه از نظر: نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، باور سياسی يا هر باوری ديگر و همچنين آغازه و زیستگاه، همبودین، دارایی، زایش يا هر جایگاه ديگر از همه هوده ها و آزادیهای نامبرده در اين آگاهینامه بهره مند گردد. افزون بر آن نبايد هيچ برتری بیجا بکار آيد که بر پایه نِهش سياسی، دادگری يا جهانی، کشور يا سرزمينی باشد که آدم به آن وابسته است خواه اين کشور يا سرزمين ناوابسته باشد یا زیر سرپرستی باشد يا خودگردان نباشد يا فرمانروایی آن بگونه اندک شده باشد.
    ماده ی ٣- هر آدمی حق زندگی، آزادی، آرامش و آسایش خود را دارد.
    ماده ی ٤- هيچکس را نبايد در برده گی يا بنده گی نگه داشت. بردگی و داد و ستد بردگان به هر گونه ای که باشد ناروا و ناشایا است.
    ماده ی ٥- هيچکس نبايد شکنجه شود يا زیر کیفر يا رفتاری ستمگرانه ضد آدمی يا خواری قرار گيرد.
    ماده ی ٦- هر کس حق دارد که والایی دادیکی اش در همه جا به رسميت شناخته شود.
    ماده ی ٧- همه در برابر قانون برابر هستند و حق دارند بی هيچ تبعيضی از پشتیبانی يکسان قانون برخوردار شوند. همه حق دارند در برابر هر تبعيضی که ناینده (ناقص) آگاهینامه کنونی باشد و بر ضد هر برانگیختنی که برای چنين تبعيضی بکار آيد از پشتیبانی يکسان قانون بهره مند گردند.
    ماده ی ٨- در برابر کرداری که به هوده پایه ای آدمها دست اندازی کنند دادیکی که قانون اساسی يا آساهای ديگر برای او به رسميت شناخته است هر آدمی حق بازگشت کارآمد به دادگاه های مینهی شایسته را دارد.
    ماده ی ٩- هيچکس را نبايد خودسرانه بازداشت، زندان يا از کشور خودش بیرون کرد.
    ماده ی ١٠- هر آدمی با برابری درست حق دارد که دادخواهيش در دادگاهی آزاد و بی سویه و دادگرانه و آشکارا رسيدگی شود و چنين دادگاهی درباره هوده و چیرگی سخن وی يا هر چفته کیفری که به او زده شده باشد تصميم بگيرد.
    ماده ی ١١- یک: هر آدمی که به بزهکاری بزه ور شده باشد بیگناه بشمار میآید تا هنگامیکه در جريان دادرسی آشکارا که در آن همه پایندانی و پشتیبانیهای بایسته برای پدافند او فراهم شده باشد بزه کار بودن وی بگونه قانونی روشن گردد.
    دو: هيچکس نبايد برای انجام دادن يا انجام ندادن رفتاری که در هنگام دست بکار شدن آن، به انگیزه هوده میهنی يا جهانی بزه شناخته نمیشده است دادباخته نخواهد شد. همچنين هيچ کیفری سخت تر از کیفری که در هنگام دست بکار شدن بزه ور به آن خویشی میگرفت درباره کسی انجام نخواهد شد.
    ماده ی ١٢- نبايد در زندگی ویژگانی، رویدادهای خانوادگی، جای زندگی و نوشته های هيچکس دست درازیهای خودسرانه رخ دهد يا به منش و آبرو و آوازه کسی تاخته شود. در برابر چنين دست اندازیها و تازشها، برخورداری از پشتیبانی قانونی حق هر آدمی است.
    ماده ی ١٣- یک: هر آدمی حق دارد در درون هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و ماندگاری خود را برگزيند.
    دو: هر آدمی حق دارد هر کشوری همچنین کشور خود را ترک کند يا به کشور خويش بازگردد.
    ماده ی ١٤- یک: در برابر شکنجه و آزار و پیگرد هر آدمی، حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای ديگر را دارد.
    دو: درباره پیگرد که بدرستی در اثر بزه همگانی و غير سياسی يا در اثر کرداری ناهمسو با آرمانها و بیخ بن های کشورهای هم پیمان باشد نمیتوان به اين حق گواهمندی کرد.
    ماده ی ١٥- یک: هر آدمی حق دارد که بوم پذیری و شهروندی داشته باشد.
    دو: هيچکس را نبايد خودسرانه از شهروندی خويش يا از حق دگرش شهروندی بی بهره کرد.
    ماده ی ١٦- یک: هر مرد و زن برنا حق دارند بی هيچ تگنا و چارچوبی از نظر نژاد، مليت يا دين با همديگر زناشويی کنند و خانواده پدید آورند. در همه زمان زناشويی و در هنگام برچیدگی آن، زن و شوهر در کارهای پیوند با پیوندشان هوده برابر دارند.
    دو: ازدواج بیگمان بايد با خوشنودی رسا و آزادانه زن و مرد انجام گیرد.
    سه: خانواده پایه بنیادین همبودگاه است و بايد از پشتیبانی همزیستگاه و دولت بهره مند شود.
    ماده ی ١٧- یک: هر آدمی به تنهايی يا به گونه گروهی حق مالکيت دارد.٢: هيچکس را نبايد خودسرانه از حق مالکيت بی بهره کرد.
    ماده ی ١٨- هر آدمی حق دارد از آزادی انديشه، بینش و دين بهره مند شود. اين حق سزاوار آزادی دگرگون نمودن دين يا باور و همچنين آزادی آشکارای دين يا اندیشه در چارچوب آموزش دينی، نیایشها و انجام آيينها و مراسم دينی به تنهايی يا بگونه گروهی و ویژگانی يا همگانی است.
    ماده ی ١٩- هر آدمی حق آزادی اندیشه و سخن دارد و اين حق بایسته آن است که کسی از داشتن باور خود بيم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دريافت و گسترش آگاهیها و اندیشه ها با همه ابزارهای شدنی بازگو و بی نگرشی مرزی آزاد باشد.
    ماده ی ٢٠- یک: هر آدمی حق دارد از آزادی برپایی گردهمایی و انجمنهای همراه با سازش بهره مند گردد.
    دو: هيچکس را نبايد به هم‌انبازی کردن در هيچ گروه و دسته ای ناچار کرد.
    ماده ی ٢١- یک: هر آدمی حق دارد که در اداره کارهای همگانی کشور خود یکراست يا به میانجیگری نمايندگانی که آزادانه برگزیده شده باشند شرکت جويد. ٢: هر آدمی حق دارد با چگونگی برابر به کار و پیشه همگانی کشور خود دست يابد. سه: اراده ی مردم، پایه توان فرمانروایان است. اين اراده بايد در همه پرسی سالم ابراز شود که بگونه دوره ای روی میدهد. همه پرسی بايد همگانی با نگهداشتن برابری و با رای پنهانی يا بگونه همانند برگزار شود که آزادی رای را فراهم کند.
    ماده ی ٢٢- هر آدمی همچون هموند همبودگاه حق آرامش و آسایش همبودین را دارد و روا است که با همياری میهنی و همکاری جهانی هوده گروهی، بازرگانی و فرهنگی ناگزیر برای نگهداری ارزش و ارج و رشد آزادانه والایی خود را با نگرش به سازمان و منابع هر کشور بدست آورد.
    ماده ی ٢٣- یک: هر آدمی حق دارد کار کند و کار خود را آزادانه برگزيند و چگونگی دادگرانه و خشنود کننده برای کار خواستار باشد و در برابر بیکاری پشتیبانی شود.٢: همه حق دارند که بی هيچ تبعيضی در برابر کار خود مزد برابر بگيرند.٣: هر کسی که کار میکند حق دارد مزد دادگرانه و خشنود کننده دريافت دارد که زندگی خود و خانواده اش را هماهنگ و همراه با ارج و ارزش انسانی فراهم کند و در هنگام نیاز با ديگر کارمایه ها پشتیبانی همبودین رسا شود.٤: هر آدمی حق دارد که برای پدافند از سود خود با ديگران هموندان پایه ریزی کند و يا به هم پیمانان موجود بپيوندد.
    ماده ی ٢٤- هر آدمی حق آرمیدن، آسودگی، خوشگذرانی و شادمانی دارد و بويژه بايد از کرانمندی و چارچوب بخردانه ساعت کار و آسوده روزها و فرویشها دوره ای با دريافت جیره روزانه و یا ماهانه خود بهره مند شود.
    ماده ی ٢٥- یک: هر آدمی حق دارد که از رویه زندگی درخور شایسته برای فراهم نمودن تندرستی و بهزیستی خود و خانواده اش بويژه از نظر خوراک، پوشاک، خانه، نگهداریهای پزشکی و دستیاریهای همبودین بایسته برخوردار شود. همچنين حق دارد که در هنگام بیکاری، بيماری، کاستی اندام، بيوگی، پيری يا در همه گونه های ديگر که به شوندی ناخواسته از اراده ی خويش ابزارهای گذران زندگی اش را از دست داده باشد از پناه همبودین بهره مند گردد.٢: مادران و کودکان حق دارند که از کمک و نگهداری ويژه برخوردار شوند. همه ی کودکان چه آنکه در پی زناشویی يا بی همسرگیری زاده شده باشند حق دارند که از پشتیبانی همبودین يکسان بهره مند گردند.
    ماده ی ٢٦- یک: هر آدمی حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود. آموزش و پرورش و دست کم آموزش نخستین و پايه بايد رايگان باشد. آموزش نخستین و آغازیدن بایسته است. آموزش ویژه کار و چیره دست بايد همگانی شود و دست يابی به آموزش برتر بايد با برابری درست برای همه شدنی باشد تا هر کس بتواند بنا به هوش خود از آن بهره مند گردد.٢: آرمان و انگیزه آموزش و پرورش بايد شکوفايی همه گونه های سرشت مردمان و نیرومند ساختن برای نگهداری هوده مردمان و آزادیهای بنیادی باشد. آموزش و پرورش بايد به گسترش هم اندیشی و همدلی، دگرپذيری و دوستی ميان همه ی مردمان و همه گروه های نژادی يا دينی و نيز به گسترش تلاش و کنشگری کشورهای هم پیمان در راه نگهداری آشتی ياری رساند.٣: پدر و مادر در گزینش هرگونه آموزش و پرورش برای فرزندان خود بر ديگران حق پیشگامی دارند.
    ماده ی ٢٧- یک: هر آدمی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی هازمان خود سهيم و دانگدار گردد و از هنرها و بويژه از پيشرفت دانشی و سود آن بهره مند شود. ٢: هر آدمی حق دارد از پشتیبانی سود مینویی و گیتایی آثار دانشی، فرهنگی يا هنری خود برخوردار گردد.
    ماده ی ٢٨- هر آدمی حق دارد خواستار برپایی نیک سامانی در پهنه و میدان همبودین خود و جهانی باشد که هوده ها و آزادیهای یاد شده در اين آگاهینامه را به همگی فراهم و شدنی سازد.
    ماده ی ٢٩- یک: هر آدمی تنها در برابر آن همبودگاه، خوشتنکاری بر دوش دارد که رشد آزادانه و همه سویه ی او را شدنی نماید.٢: هر کس در کردار هوده و بهره گيری از آزادیهای خود تنها پیرو چارچوبهايی قانونی است که تنها برای شناسايی و پاسداشت هوده و آزادیهای ديگران و برای نگهداشت خواسته های دادگرانه فراخویی و هماهنگی همگانی و آسایش همه گیر در همبودگاهی مردم سالاری و دموکراتيک نهاده و نِهش شده اند.٣: اين هوده ها و آزادیها در هيچ باره ای نبايد وارونه و ناساز با آرمانها و بیخ بن های کشورهای هم پیمان انجام شوند.
    ماده ی ٣٠- هيچ يک از آیین نامه آگاهینامه کنونی نبايد چنان گزارش شود که برای هيچ دولت، مردمان يا آدمی دربردارنده حقی باشد که به انگیزه آن برای از میان بردن هوده ها و آزادیهای نوشته شده در اين آگاهینامه کوششی انجام دهد يا به کرداری دست بزند.
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    ‏‏56‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.
    4 shares

  • به فراخور ٢٩ اکتبر روز جهانی کورش بزرگ ایرانی:
    پیوند میان اندیشه و کردار نیک کورش بزرگ در فرمانشاهی هوده آدمیان ایشان:
    "راز ماندگاری دیر پایی و جاودانگی این سرزمین کهنسال در همین پيوند نهفته است ایرانیان ریشه ای ژرف در ستم ستیزی دارند ایرانیان برای جانوران هم هوده ای ارج میگذاشتند همانا این ایرانیان با همان فرهنگ دارای شکوفایی شدند اگر آن فرهنگ را از ما بگیرند چیزی باقی نمیماند. مردم ایران اگر هر تلاشی میکنند برای از دست ندادن هویت و شناسه آدمگرایانه و متمدنانه شان است". (محمد صالحیزاده - نگارگر، مستندساز و کوشگر فرهنگی).

    به کورش ابرمرد ایران درود
    جهان لوح نامدار او را ستود

    پدید آمد از او حقوق بشر
    چو او بود آزاده ای دادگر

    به بابِل که پیدا بشد لوح او
    بسی جا از آن لوح شد گفتگو

    چنان لوحه ای در چنان روزگار
    شد الهام بخشش خداوندگار

    چو بهر چنان پیمانی آن گفته ها
    فزون است از گنج دُر سفته ها

    دو منشور دیگر پس از آن زمان
    بشد وضع، شایان و نیک آرمان

    پس از انقلاب فرانسه یکی زان دو هست
    که با جنگ و کشتار آمد به دست

    سوم هم پس از جنگ دوم بُود
    که امیدواریم از این بِه شود

    کنون با نگر به درک زمان
    بُود لوح کورش بِه از این و آن

    چو با هم بسنجیم این هرسه را
    به ستودن بُود لوح کورش روا

    که در آن زمانهای بسیار دور
    پی افکند در شهرها مهر و شور

    در آن هیچگه نارسایی نبود
    سرآریم در پیش نامش فرود.
    (استاد بانو توران شهرياری - هوده شناس ـ پژوهشگر و چامه سرای میهنی)
    برداشت از تارنمای کمیته نجات پاسارگاد

  • برگردان بخشی از نوشتار شوشه هوده آدمیان کورش بزرگ اینگونه است:
    منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ. نوه کوروش، شاه بزرگ. نبیره چیش پیش، شاه بزرگ. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ، دلهای پاک مردم بابل را بسوی من آگاهند. زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. من برده داری را بر انداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. نهش درونی بابل و جایگاههای ورجاوندشان دل مرا تکان داد. من فرمان دادم که هیچکس مردمان شهر را از هستی سرنگون نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد. او افزونی و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در آشتی و دوستی جایگاه بلندش را ستودیم. من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم همه ی نیایشگاه هایی را که بسته شده بود بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بی واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای ورجاوند نخستینشان بازگرداندم. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. من برای همه مردم همبودگاه آرام فراهم ساختم و دوستی و آرامش را به همه ی مردم پیشکش کردم. من به همه ی سنتها و باورهای بابل و اکد و دیگر کشورهای زیر فرمانم ارج میگذارم. همه ی مردم در کشورها و سرزمینهای زیر فرمان من در گزینش دین و کار و جای زندگی آزادند. تا زمانیکه من زنده ام هیچکس نمیتواند داراییهای دیگری را با زور از آن خود کند. پروانه نخواهم داد کسی دیگری را ناچار به انجام کار بی دریافت مزد کند. هیچکس نباید برای بزه ای که خویشاوندان و بستگان او انجام داده اند کیفر شود. من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را میگیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و نیایشگاههای آنها را خواهم ساخت تا باشندگان آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.

    دبیره ۲۰: من کوروش‌ام، پادشاه جهان، پادشاه بزرگ، شاه توانمند و به سزا و روا، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارسوی جهان.
    دبیره ۲۱: پسر کمبوجیه، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نوه‌ی کوروش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نبیره‌ی چیش‌پیش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان،
    د- ۲۲: از دودمانی که همیشه پادشاه بودند من کسی هستم که مردوک و نبو خدایان بابل فرمانروایی‌اش را گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی‌اش را خواستارند. آنگاه که بی جنگ و پیکار وارد بابل شدم.
    د- ۲۳: در میان شادی و پایکوبی در کاخ شاهی بابل به تخت نشستم. مردوک، خدای بزرگ، اراده کرد که دل من شرسار از شیفتگی برای بابل باشد و من هر روز او را نیایش کردم.
    د- ۲۴: ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم ترس و رنج بر مردم کشور سومر و اکد وارد آید.
    د- ۲۵: من برای فراهم کردن آشتی در بابل و دیگر شهرهای ورجاوند این کشور سخت کوشیدم. درباره مردم بابل که "نبونید" آنها را به بیگاری گماشته بود، این بیگاری خواست خدایان و درخور مردم نبود.
    د- ۲۶: من به پریشانی آنان پایان دادم و آنها را از بیگاری رهانیدم. مردوک، خدای بزرگ، از کردار نیک من خشنود شد.
    د- ۲۷: و افزونی و مهربانی‌اش را به من ارزانی داشت هم به من که او را میستایم هم به کمبوجیه که فرزند من است هم به همه سپاهیان من.
    د- ۲۸: ما همگی در آشتی و دوستی جایگاه بلندش را ستودیم.
    د- ۲۹: همه شاهان جهان از دریای بالا تا دریای پایین و شاهان چادرنشین سرزمینهای باختری همه آنها.....
    د- ۳۰: باژ و دهشگر سنگین برای من آوردند و در بابل بر پای من بوسه زدند.
    د- ۳۱: از نینوا، آشور، شوش، اکد، اشنونا، زَمبان، مه‌تورنا و دِیر تا سرزمین گوتیان و شهرهای ورجاوند آن سوی دجله، آنچه که ویران شده بود را از نو ساختم و نیایشگاه‌هایی را که برای سالها ویران مانده بودند بازسازی کردم.
    د- ۳۲: و پیکره‌های خدایانی را که در بابل گردآوری شده بود به نیایشگاه‌های خود بازگرداندم. من همچنین همه ی باشندگان پیشین این شهرها را گردآوردم و به سرزمینهای خود بازگرداندم.
    د- ۳۳: همچنین بفرمان مردوک، خدای بزرگ، پیکره‌ی خدایان سومر و اکد را که "نبونید" با خشمگین ساختن خدای خدایان به بابل آورده بود، به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم.
    د- ۳۴: باشد که این خدایان هر روز از بِل و نبو (نام ۲ خدا) بخواهند که.....
    دبیره ۳۵: برای زندگانی بلند و فزونی من نیایش کنند. باشد که این خدایان به خدای من، مردوک، بگویند: کوروش، پادشاهی که تو را گرامی میدارد و پسرش کمبوجیه را از یاد مبر.
    دبیره ۳۶: مردم بابل پادشاهی مرا گرامی داشتند و من آرامش و آشتی را در این سرزمین فراهم ساختم.

  • جشنهای ماهانه ایران زمین - جشن آبانگان:
    «اینک آبها را می­ستاییم، آبهای فروچکیده و گردآمده و روان شده­ و خوب کـُنش اهورایی را» (یسنا - هـات ٣٨ بند ٣).
    آبانگان یکی از جشنهای کهن ایرانی است که در ستایش و نیایش ایزدبانو آناهید که ایزد آبهای روان بوده است، برگزار میشده است. زمان برگزاری این جشن در آبان روز از آبان برابر با روز دهم آبان بوده است. آبان نام دیگر اردوی سور انهیته - اناهیتا ایزدبانوی آبهای روی زمین و نگاهبان پاکی و بی آلایشی در جهان هستی است. آناهیتا در استوره‌های ایرانی، یکی از تابناک‌ترین چهره‌ها و یکی از کارآمدترین نقش ورزان است و در اوستا، سرود بلند و زیبایی به نام آبان یشت با خیال نقشهایی دل پذیر ویژه نیایش و ستایش اوست:
    اوست برومندی که در همه جا بلند آوازه‌ است.
    اوست که در بسیار فره مندی، همچند همه آبهای روی زمین است.
    اوست زورمندی که از کوه هکر به دریای فراخ کرت ریزد. من - اهوره مَزدا - او را به نیروی خویش، هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگاهبان باشم.
    در استوره‌های ایرانی گفته میشود که در این روز زَو پادشاه ایران بر افراسیاب پیروزی یافته و او را از سرزمین خویش راند و نیز در این روز پس از پنج یا هفت سال خشکی باران آمده‌است.
    واژه «آب» که جمع آن «آبان» است در اوستا و پهلوی «آپ» و در سانسکریت «آپه» Apa و در پارسی هخامنشی «آپی» میباشد.
    این آخشیج همانند آخشیجهای بنیادی دیگر چون آتش و خاک و هوا در آیینهای ایرانیان باستان ورجاوند بوده و آلودن کردن آن کار درستی نبوده است. برای هریک از چهار آخشیج امشاسپندی (فرشته) ویژه نامگذاری شده است. به گواهی اوستا و نامه‌های دینی پهلوی، ایرانیان آخشیجهای چهارگانه را که پایه نخستین زندگی است، میستودند.
    آبان به چم آب و هنگام آب است.آب از دیرباز همواره پاک کننده در نزد ایرانیان بوده است. همانند دیگر جشنهای برابری نام ماه و روز در گاهشماری ایرانی جشن آبانگان روزی است که نام روز و ماه هر دو آبان میشود. درباره پیداش جشن آبانگان چنین گفته اند که در پی نبردهای دراز میان ایران و توران، افراسیاب تورانی دستور داد تاکاریزها و نهرها را ویران کنند. پس از پایان جنگ پسر تهماسب که زو نام داشت فرمان داد تا کاریزها و نهرها را لایروبی کنند و پس از لایروبی آب در کاریزها روان گردید. پس ایرانیان آمدن آب را جشن گرفتند. در سخن دیگری آمده است که پس از ٨ سال خشکسالی، در ماه آبان باران آغاز به باریدن نمود و از زمان جشن آبانگان پدید آمد. ایرانیان در این روز همانند دیگر جشنها به آدریانها میرفتند، سپس به کنار نهرها رفته و با خواندن اوستا به ستایش پروردگار بزرگ میپرداختند و از او درخواست نگهداری و فراوانی آب میکردند و پس از آن به شادی میپرداختند.
    آبـان ماه: دهم آبان - آبان روز: روز جشن بزرگ «آبانگان» در گرامیداشت اختر روان (ابااختر) درخشان «اَنَهیتَه - آناهید» و رود پهناور و خروشان «اردوی - آمو (آمودریا)» و سپس ایزد بانوی بزرگ «آبها» در ایران.
    دوازدهم آبان - ماه روز: برابر با سیزدهم تـیرمـاه سالنامه تبری و روز جشـن تـیرگان در مازندران که «تیرماهِ سیزه شو» نامیده میشود.
    پانزدهم آبان - دی به مهر روز: جشن میانه فصل پاییز و زمان گاهَنباری بنام «اَیـاثْـرِم» در اوستایی «اَیـاثْـرِمَـه» به چم «آغاز سرما».
    بیست و هفتم آبان - آسمان روز: برابر سیزدهم تـیرماه دَیـلمی و روز جـشن تیرگان در گیـلان کـه به نام «تـیرجـشن» و «گالشی جشن» شناخته میشود.
    بنمایه ها: انجمن زرتشتیان آلمان - فروهر - ایران زمین.
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏79‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • باده ناب کورش شیراز و تاریخ شراب سازی در سرزمین کهن، ایران ما:
    اين باده قرمز رنگ به بزرگداشت كورش بزرگ و به پاس سنت "می" سازی ايرانی كورش نـامگـذاری شده است زیرا ايران كهن به فرنام سرزمين بنیادی شراب شناخته مـيشـود. شـيراز در نزديكـی تخت جمشید برای شرابش سرشناس بود و شهرتش در خاورميانه برای ساخت بهترين شراب بود. کشتزار انگور رزستان در کرانه رودخانه Jabalon قرار گرفته است. نزديک بودن بـه رودخانه شوند آن ميشود که نورخورشيد بازتاب يابد و گرمایش بهتـر بـه تـاک انگـور برسـد و در نتيجـه دانه های انگور از شيرينی طبيعی برخوردار گردند. نم بالای هوا به شوند وجود رودخانه مایه جلوگيری از يخ زدن دانه های انگـور در فـصل سـرما ميشود. اين كارخانه می سازی يكی از کهن ترين كارخانه های باده سازی در Valdepeñas بشـمار میاید و برای بارآوری باده ناب بارها برگزیده شده است. اين كارخانه جایگاه نخست زر را در پاداش Mundos Vini از آن خود ساخته است. اين باده شيراز كيفيت درخور استوار و ناب خود را به همراه توت سياه، تمشک و شکلات تلخ بر جای گذاشته است. مزه آن میانه و برترین ميباشد. باده كورش ميبايست میان ١٤ تا ١٦ درجه سانتيگراد نگهداری و نوشیده شود. افسوس که مردمان سرزمینش از آن بی بهره اند.
    و اکنون تاریخ می و باده:
    درباره ساخت شراب از زبان پادشاه ايرانی جمشيد كه ٢٥٠٠ سال پیش از ميلاد زندگی ميكرده است. در تاریخ آمده كه این پادشاه انگورهايش را در زيـرزمين انبـار مـیكـرده است که بـا گذشت زمـان گردآوری انگورها، به فرآوری می می انجامید. نخست آدمیان گمان ميكـرند كـه ايـن انگورهـا بدست ارواح پلید دورگیری و زهرآگین شده اند. هنگامیكه شهبانو از اين نوشيدنی خـوشمزه نوشـيد تـا از سردرد خود رهایی یابد نه تنها سردردش درمان پيدا كرد وانگه در سان شادمانی و سرمستی نهاده شد و به اين شوند باده همچون يک نوشيدنی رسمی شناخته شده است.
    میان سده هفـدهم و نـوزدهم توريـستهـای انگليسی و فرانسوی به اين نكته نماره كردند كه هيچ كجای جهان شرابی مانند باده شيراز نديده اند. برپایه گفته های رویداد نويسان يونانی در زمان فرمانروایی هخامنـشیان مـستی بـگونه خود دانسته و خود خواسته وجود داشته تا درباره دادخواهی و دادخواست با ارزش و مهم داوری انجام شود و برآیندهای بدست آمده میبايـستی دوباره در حالت بی مستی پذیرفته شوند. وارونه اين پرسمان و نکته هم راست و درست بود که ميبابست تصميمهای گرفته شـده در حالت بی مستی دوباره در زمان مستی تایید شوند.

  • اشو زرتشت بزرگ پیغمبر نیست وانگه آموزگار نیک و راهنمای راستین ایرانیان و مردمان جهان است. فرهنگ مزدایی آرنگ و بانگ نیست راستینگی بی همتاست. فرهنگ زرتشتیان بی همتا نیست همتای برجسته است. زرتشت ایرانی اندیشمندی ژرف بین بود در هر کاری می اندیشید. اندیشه هایش باورهای نیک او را پدید آورد. باورهایش بینش او را ساختند. بینش او آموزشهای نیک او را پی ریزی کردند.
    اشو زرتشت بزرگ این آموزگار نیک جهان پیامهای زمینی خود را برای مردمان زمینی با شیوایی در سروده هایی جاودانه اش برای ما به یادگار گذاشته است. گاتها اندیشه پرور و خردگراست و با اندیشه ها و پندارهای ناروا در ستیز است. گاتها سرودهای زرتشت اندیشمند است و نسک آسمانی آیین بهی نیست. زرتشت پرهیخته، اندیشه ها و دریافتهای خود را بگونه سرودهایی بدرستی زمینی برای همگان بازگو نمود و در هیچ کجای این سرودها یا گاتها سخن از بایدها، بایسته ها و نبایدها و زور نیست.
    نخستین فرزانه جهان اشو زرتشت خردمند ایرانی، میاندار و میانجی سخن و فرمان از آسمان نیست. ایشان تنها یافته های خود را که با پرسش و پاسخ بدست می آورد برای همگان بازگو میکرد. برای اُستواندن و پایستن سزاواری خود و آگاه کردن مردم به هیچ معجزه یا شمشیر و جنگی نیاز نداشت و این بزرگترین معجزه زرتشت نیک سرشت ایرانی است. گاتها بهترین و بی‌ میانجی ترین سرآغاز شناخت زرتشت و اندیشه های اوست. اکنون بخشی از سخنان بزرگ مرد نیک و خردمند ایرانزمین:
    ١- مرد و زن باید خود راهشان را با خرد برگزینند.
    ٢- همه از روی انديشه و خرد راه خود را برگزينيد که بهترين کار است. ای مردم گفتار نیک را بشنوید و با اندیشه روشن در آن بنگرید و میان نیک و بد خود داوری کنید زیرا پیش از آن که زمان از دست رود هر زن و مرد باید آزادانه راه خود را برگزینند.
    ٣- من راه اشويی و پاكی را كه شوند رستگاری شماست به شما نشان ميدهم و اندیشه نیک ، گفتار نیک ، كردار نیک که انگیزه و مایه بهروزی شما خواهد بود. آنچه را كه من ميگويم با خرد خود بسنجيد و اگر گفتار مرا با خرد خود سازگار دانستيد از من پيروی كنيد.
    ٤- ای مردم گفتار نیک را بشنوید و با اندیشه روشن در آن بنگرید و میان نیک و بد خود داوری کنید، زیرا پیش از آن که زمان از دست رود، هر زن و مرد باید آزادانه راه راه خود را بر گزینید. باشد که به یاری خرد اهورایی در گزینش راه نیک کامران شوید.
    ٥- انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است.
    ٦- بشود که همه از بهترین دانش و خرد آگاه شویم. چرا که دانش و خردی که اهورامزدا به ما می آموزد بیگمان ورجاوند و سودمند است.
    ٧- کسی که اندیشه و گفتار و کردارش از روی خرد پاک و برابر با آیین اهورایی باشد پروردگار دانا به او نیروی مینویی دلیری و رسایی تن و روان خواهد داد.
    ٨- آدمی از همان آغاز چه خواهان راستی و چه دروغ، خواه دانا یا نادان بنابر آوای دل و اندیشه خرد خود به این سوی کشیده شده است. ولی خرد سپنتا همواره آماده است تا کسانی را که شک دارند راهنمایی کند.
    ٩- اینک تو ای پوروچیستا، (جوان‌ترین دختر زرتشت) من از روی پاکی و راستی و نیک منشی، جاماسپ را که از راست‌کرداران و پشتیبانان آیین راستی است، جهت تو برگزیده‌ام. پس اکنون برو و در این باره بی اندیش و خرد خود را راهنما قرار داده و پس از پذیرفتن به انجام آیین ورجاوند پیوند زناشویی پرداز.
    ١٠- آدمی گزینش و توانایی دارد تا با اندیشه روشن و با موشکافی و واکاوی درونی و با آزادی درست و رسا و به دور از هرگونه زور و بایستگی و خوگیری و پیروی کورکورانه، شیوه و روش بهترین راه را در زندگی برگزیند.

    فرهنگ درخشان و پر آوازه ایران زمین نیز که ماندگاری و پیگیری فرهنگ پربار و دیرینه این سرزمین کهن سال است گنجینه یی از هنر و آداب رفتار و کردار سنتها و دانش نیاکان فرزانه ما ایرانیان است که از زمانهای دور تا کنون اندک اندک فراهم گشته است. آیین زرتشت که برخاسته از درون فرهنگ دیرینه این تیره و تبار است و در پاگیری شیوه و روش و باورهای ایرانی نقش برجسته یی داشته است از هنگامیکه زرتشت بزرگ، ایرانیان را به نیک انجامی و یکتا پرستی فرا خواند پایه های خو و منش درست آدمی در فرهنگ و سنتهای مردم بنیان گذشته شد و پس از آن با اینکه ابزار آموزشی پیشرفته فراهم نبود ولی باورهای اخلاقی نیک و ارزشهای نیک همبودگاهی آیین و سنتی میهنی و کیشی در فرهنگ مردم ایران گسترده شد و ماندگاری جاودانه یافت. (برگرفته از نسکهای نوروز تا نوروز و مزدا خدا نیست بنیان آفرینش است و ... ).

  • سخنان ارزنده نادرشاه بزرگ، دلاور مرد بی باک ایرانزمین:
    ١- شاهنامه فردوسی خردمند، راهنمای من در درازای زندگی ام بوده است.
    ٢- اگر جانبازی جوانان ايران نباشد دهها نيروی نادر هم به جای نخواهد رسيد.
    ٣- هنگامی كه برخواستم از ايران ويرانه ای ساخته بودند و از مردم كشورم بردگانی.
    ٤- همه ی وجودم را برای سرفرازی ميهن بخشيدم به اين اميد كه بالندگی جاویدان برای كشورم بدست آورم.
    ٥- هنگام پیروزی برای من از آنگونه شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم در آرامش و شادمان ببینم.
    ٦- جوانی كه از آرمانهای بزرگ دوری گرفت نه تنها كمک همبودگاه نيست وانگه باری به دوش هم میهنانش است.
    ٧- سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.
    ٨- گاهی سكوتم، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نيز به پشت میراند.
    ٩- از دشمن بزرگ نبايد ترسيد ولی بايد از سوفی منشی جوانان واهمه داشت.
    ١٠- ميدان جنگ ميتواند ميدان دوستی نيز باشد اگر نيروهای دو سوی ميدان به هوده خويش بسنده كنند.
    ١١- كيست كه نداند مردان بزرگ از درون كاخهای فرو ريخته به انگیزه تلافی و تاوانگری بيرون می آيند.
    ١٢- برای زمینهای كشورم هيچگاه گفتگو نميكنم چنانچه آن را با توان و نیروی فرزندان كشورم به دست می آورم.
    ١٣- سپاه من نشان بزرگی و دلیری ايرانيان در درازای تاريخ بوده است سپاهی كه تنها به دنبال نگهداری كشور و آسایش آن است.
    ١٤- تاوانگیری و خونخواهی از ویران كنندگان ایران و آوایی از درونم ميگفت برخيز نادر که ايران تو را فراخوانده است و برخواستم.
    ١٥- خردمندان و دانشمندان سرزمينم ایران، آزادی زمینهای كشور با سپاه من و آموزش فرزندان آینده با شما. اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد ديگر نيازی به شمشير نادرها نخواهد بود.
    ١٦- كمربند پادشاهی نشان نوكری برای سرزمينم است نادرها بسيار آمده اند و باز خواهند آمد ولی ايران و ايرانی بايد هميشه در بزرگی و سروری باشد اين آرزوی همه زندگی ام بوده است.
    ١٧- پیروزی بر هند بالندگی برای من نبود دستگيری ستمکاران و سرسپردگانی با ارزش بود كه ٢٠ سال كشورم را ويران ساخته و تبهکاری و چپاول را تا اندازه بالایی بر مردم سرزمينم روا داشتند. اگر بدنبال بالندگی و نازش بودم پادشاهان اروپا را به برده گی ميگرفتم. كه آنهم از جوانمردی و خوی ايرانی من بدور بود.
    ١٨- سربازی كه بر زمين می افتد و روانش به آسمان پر ميكشد نادر ميميرد و به گور سياه ميرود نادر به آسمان نميرود نادر آسمان را برای سربازانش ميخواهد و خود بدبختی و سياهی را. او همه اين فشارها را برای شکوه ايران بزرگ به جان ميخرد پيشرفت و نیرومندی ايران تنها انگیزه ای است كه فرياد هجوم را از گلوی غمگينم بدر میآورد و مرا بی مهابا به دل سپاه دشمن ميراند.
    ١٩- بايد راهی جست در تاريكی شبهای گردنکشی و سرپیچی شده سرزمينم هميشه در پی روشنایی بودم اندیشه ای برای رهايی سرزمينم از چنگال بیگانگان که چه گزند و آسیبهای دهشتناکی ببار آورده اند كه میببينی همه جان و مال و بانوان در اختيار بیگانه قرار گرفته و دستانت بسته است نميتوانی كاری بكنی ولی همه هستی ات برای رهایی در تكاپوست تو ميتوانی اين تنها نيرویست كه از ژرفاهای وجودت فرياد ميزند تو ميتوانی زخمها را درمان بخشی و اينگونه بود كه پا بر ركاب اسپ نهادم به اميد سرفرازی مردمی بزرگ.
    ٢٠- هرگاه پا در ركاب اسپ می نهی بر بال تاريخ سوار شده ای شمشير و کردار تو ماندگار ميشود چون هزاران کودک زاده نشده اند. اين سرزمين آزادیشان را از بازوان و انديشه ما ميخواهند. پس با کردار خود می آموزانيم كه پدرانشان در برابر آينده آنان یکسان انگار و بی تفاوت نبوده اند و آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هيچ بهایی نفروشند.
    ٢١- هر آخوند را باید ٢بار به دار کشید نخست: برای زندگی بی سود و مرده خواریشان دوم: برای فریب دادن مردم و فروبردن و خوردن دسترنج و دستاوردهایی که با کوشش و تلاش مردم بدست می آید.

  • کورش بزرگ در سرزمین مهر ایران دیده به گیتی گشود و در این سرزمین بالید. سرزمینی که آیین مهر هزاران سال در رگ و ریشه مردمانش جاری بوده و هست و از اینجا به بخشهای گسترده ای از جهان دیروز و امروز گسترش یافته است. از این روی، در روزگارانی که فرمانروایان ستم پیشه بشمار بیگناهانی که در کشورگشاییها کشتند، مینازیدند، شوشه و فرمانشاهی آزادی بخش کورش بزرگ، نوید بخش آزادی مردمان گوناگون شد و مردمان سرزمینهایی که تشنه آشتی و دادگری بودند یکی پس از دیگری دروازه های سرزمین خود را بر روی کورش و یارانش و پیام آشتی و دوستی جهانی آنان، گشودند و چنان شد که آوازه «کورش بزرگ» فرزند برومند فرهنگ ایران همچو بزرگترین پخش کننده هوده آدمیان در سراسر جهان پیچید و دیروز و امروز دوست و دشمن جایگاه بلند او را در گسترش کرداری و پنداری هوده آدمیان در جهان ستوده و میستایند.
    فروزانه هوده مردمی که کورش بزرگ برافروخت هنوز نیز روشنی بخش زندگی مردمان سیه روز و دربند است، همچنین همگرایی همه جانبه همه تبارها و تیره های ایرانی و دوستداران فرهنگ ایران زیر پرچم همبستگی میهنی از بزرگترین دستآورهای هنر رهبری کورش بزرگ است. گرچه همواره پیوندی ناگسستنی میان اندیشه های کورش با مردمان سرزمین مهر وجود داشته و دارد ولی منش و سرشت نیک کورش بزرگ از همان روزگاران تا امروز دشمنانی نیز داشته و دارد و با ستیزه جویی های بیگانگان و دست نشاندگان آنان رودررو بوده است.
    به سخن دیگر کسانی که در آن زمان یا امروز در رده نخست مرزبندی و ستیز با منش کورش بزرگ بوده و هستند، آنانند که یا پرچم یکپارچگی و همبستگی میهنی را که کورش در این فلات پهناور گسترد بازدارنده پندارهای جدایخواهان خود میدانند و یا اندیشه های بنیادین هوده آدمیان کورش را در ستیز با خودکامگی و چیرگی سیاسی، فرهنگی و دیدنی خود مییابند. پس چنین مینماید که همچنان بهترین راه ستیز با خودکامگان و همینگونه دشمنان همبستگی میهنی، گسترش اندیشه های آشتی جویانه کورش بزرگ و الگوبرداری از روش او در گسترش بنیانهای هوده آدمی و همگرایی مردمان زیر ستم است و این همان منشی است که آزادیخواهان در ایران امروز پیوندی تنگاتنگ با آن دارند و الگوی جنبشهای مدنی خویش ساخته اند.
    همیشه ایران و ایرانی پاینده باد. (نمیدانم این جستار از آن کیست تنها من بیشترین واژگان تازی را به پارسی برگردان کردم)

  • مهر زرین هخامنشی:
    این مهر بسیار زیبا آراسته شده با رنگ لاجوردی با پیشینه ۵٠۰ ٢ ساله از ایران کهن میباشد و این مهر بدست پادشاهان هخامنشی بکار گرفته میشده است و گردن این نشان و یادمان از زر ساخته شده و بخش بالای آن دو سر شیر با رنگ لاجورد و با نقش و نگارها که در سرتاسر آن آراسته شده است. جایگاه نگهداری این آفرینه اکنون در موزه میهنی ایران میباشد.

  • تندیس ابرمرد والا گوهر سردار بیباک، پاپک خرمدین دلاور مرد ایرانزمین یکی از بزرگترین قهرمانان و دلیران سرزمین اهورایی آریایی که نماد ملی میهنی، پیکار، ستیز و نبرد با دشمنان ایران کهن است میباشد.
    این تندیس زیبا در جمهوری آذربایجان است و تندیسهای ایشان در بسیاری از شهرهای این کشور دیده میشود این در حالی است که در سرزمین خود ایران، نشانی از آن نیست زیرا تازی پرستان تازی سرشت سر ناسازگاری با ایران و ایرانی دارند و در حال نابود نمودن نمادهای نیک میهنی ایرانیان هستند.
    پاپک خرمدین این جان باخته راه ایران و ایرانی، آزادی، و رهایی از چنگال آیین و فرمانروایی اهریمنی تازیان ٢٢ سال در برابر تازشگران و چنگ اندازان مسلمان به میهنمان پیکار و ستیز کرد و در پایان زندگی پر از دلیری و دلاوری خود را در این راه گذاشت و به ما فرزندان ایرانزمین آموزه بیباکی و دلاوری و میهن پرستی داد. او هرگز از دشمنان و مرگ نهراسید آنان و مرگ را هم به زانو درآورد.

  • چرندیات این ابله همنژاد احمدی‌ نژاد کودن که چیزی جز تکرار نتاند بیان کند ادامه تاند داشته باشد، هنوز این کودن نتاند ثابت کنند ( فریتس ولف ) خلاف تاند گفته باشد که زبان فارسی‌ بی‌ ریشه تنها ۱۵۰۰ واژه تواند داشته باشد، پرویز بهمن از نسل کودن احمدی‌ نژاد به ترکان، تورانیان و مغولان در کامنت‌های بالا اعلان جنگ تاند داده باشد، ولی‌ این چرندیات نتاند بی‌ ریشه بودن زبان فارسی‌ را ثابت کرده باشد.

  • بخشی از سخنان اندیشمندان و بزرگان جهان درباره کورش بزرگ ایرانی:
    شاهنشاهی ایران كه پایه گذار او كورش بزرگ است هرگز برپایه پرخاشگری پی ریزی نشد وانگه به وارون آن راستین است زیرا با پاس نگه داشتن هوده مردمان پایه گذاری شد. پارسیها با کمک و همدلی یكدیگر و به یاری پادشاهان توانمند و نیرومند خود بزرگی و شكوهی را در کهن نگاری (تاریخ) بجای گذاشته اند كه نشانه هوشمندی و فرهوشی و نژاد پاک آنان است نژادی كه دلیری و پهلوانی و رزمی آنان را همچون آفتابی در تاریكی نشان میدهد. آنان درخششی در جهان از خود بجای گذاشته اند كه برای آیندگان نیز خواهد ماند. (آلبر شاندور).
    ایرانیان به‌وارون کشورهای دیگر که بزهکاران و گناه کاران را شکنجه های سنگین میکردند در گام نخست همه ی کوشش خود را برای گسترش پرورش و فرهنگ مینمودند تا نیازی به شکنجه و پیدایش بزهکار نباشد برای دوری از تباه کاری و بدکرداری تلاش بسیار میکنند و کودکان را از خردسالی آموزش میدهند آنان دبستان، آموزشگاهها، تیراندازی، اسپ دوانی، دادستانی، دادوری و دادگری که با ارزش ترین آموزشها بود به بچه هایشان فرا می آموختند تا آنجا کودکان را در خردسالی آموزش خوراک خوردن نیز میدهند. بسنده کردن در زندگی، پرت نکردن آب دهان در کوچه و بازار، پاک نکردن بینی با پوشش خود درهمبودگاه و همزیستگاه و... همگی از نشانهای ویژه نیک مردم ایران است. (گزنفون).
    من خود سه بار از این آرامگاه را دیدن كرده ام و توانسته ام اندک نوسازی نیز در آنجا بكنم و در هر سه بار این نكته را یادآورده شده ام كه زیارت آرامگاه بنیادی كورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز كوچكی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام كه به چنین بالندگی و نازش دست یافته ام. براستی من در این اندیشه ام كه آیا برای ما مردم آریایی (هند و اروپایی) هیچ سازه دیگری هست كه از آرامگاه بنیادگذار فرمانروایی پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد. (ژنرال سرپرسی سایكس).
    کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کورش سرداری بزرگ و نیکخواه بود. او آن اندازه خردمند بود که هر زمانی بر کشور تازه ای پیروز میشد به آنان آزادی و آرمش میداد و فرمانروای تازه را از میان بومیان آن سرزمین برمیگزید. او شهرها را ویران نمیکرد و کشتار و چپاول نمیکرد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمین و مردمانشان بدست کورش شکست خورده بودند وی را سرور و قانونگذار مینامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند میخواندند. (پروفسور گیریشمن).
    در پادشاهی ایران باستان که کورش نماد آنان است آریاییها در تاجگذاری به اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک سوگند یاد میکردند که هوادار مردمان کشورشان باشند که این در سدها نبرد آنان به روشنی دیده میشود که خود شاهنشاه در کنار ارتش بسوی دشمن برای نگهداری کیان کشورشان می تاخته است.(هارولد لمب دانشمند آمریکایی).
    هیچ پارسی یافت نمیشد که بتواند خود را با کورش بسنجد. از این رو من نسک خود را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو مردم بزرگ هیچگاه به فراموشی سپرده نشود. کورش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از مردمان دیگر فرمانروایی مینمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و برای او از هر ناگواری پیشبازی میکردند.(هرودوت).
    پارسیان در زمان شاهنشاهی کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه میداشتند. از این رو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از مردمان جهان شدند. در زمان کورش بزرگ فرمانروایان به زیردستان خود آزادی میدادند و آنان را به پاس نگه داشتن هوده آدمی، دوستانه و برابریها راهنمایی میکردند. مردمان پیوند خوبی با پادشاهان خود داشتند. از اینرو در هنگام ناگواری به یاری آنان میشتافتند و در جنگها همکاری میکردند و آزادی و مهرورزی و پاس نگه داشتن همبودگاه خود به زیبایی انجام میگرفت.(افلاتون).
    ایرانیان بیگمان نخستین آموزگاران جهان بوده اند و آنچه مردمان دیگر جهان دارند از مردم ایران آموخته اند.(پرفسور اسمیت).
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏108‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • بخور و بخوردان در ایران کهن و آیین زرتشتی
    بخور و بخوردان، بخار یا دود دستامده از تفیدن یا سوزاندن ماده خوشبو و آوند که ویژه اینکار است. بهره گرفتن از بخور برای برپایی بوی خوش یا بهره مندیهای دینی، درمانی و مانند آن پیشینه تاریخی دارد. از روزگار باستان تاکنون در مراسم و مواد و روغنهای خوشبو همچون چوبها و زنجها و اَنگُمهایی مانند اسپند، عود، چوب انار، سرو، سندل ، عنبر، کندر، لُبان یا لوبان یا آمیختگی از آنها را میسوزانند یا تفیدن میکنند. در کیش زرتشت سوزاندن چوبهای خوشبو در مراسم دینی، جشنها و خانه ها، برای خوشنودی ایزدآذر و دور کردن دیوان و اهریمنان و دیگر تباهیها نهادیک بوده است. این رسم اکنون نیز در میان زرتشتیان رواگ دارد و در آتشکده ها در زمانی گزینش شده از روز با مراسمی ویژه، چوبهای خوشبو سوزانده میشده و میشود.
    بخوردان در فرهنگها و متون گوناگون با نامهایی چون آتشدان، بخورسوز، بخوره، بوی سوز، عطرسوز، عودسوز، عودگردان و منقل از آن یاد شده است. از هزاره سوم تا هزاره نخست در بخشهای زیر چیرگی ایلامیها، بخوردان در نگاشته های برجسته و بر مهرها نگاره شده است. از هزاره دوم از شمال باختر ایران بخوردانی سفالی و از هزاره نخست از قزاقستان دو بخوردان مفرغی به دست آمده است. آثار دوران ماد در نیمه نخست هزاره نخست نیز نشان دهنده کاربرد بخور در مراسم گوناگون است. از دوره هخامنشی دو نقش برجسته از داریوش و خشایارشاه در تخت جمشید باقی مانده است که در آنها دو بخوردان همانند سنگ ترشی شده است. نازکی کنده کاریها نشان میدهد که این بخوردانها از فلزی گرانبها ساخته شده اند. آتشدانهای نقش برجسته آرامگاههای داریوش و خشایارشاه در نقش رستم و تخت جمشید با آتشدانهای سنگی یافت شده در پاسارگاد مانند هم است. این آتشدانها از سه بخش ساخته شده و پایه و بخش بالایی هر کدام چهار لایه است. در بخش بالایی یکی از آنها که بگونه کامل پیدا شده است جای افروختن آتش به گونه آوند کله غندی گود شده است. آیین بخور پراکنی در سراسر گستره اشکانی نیز رواج داشته است. از نمونه های این دوره، نقش بخوردان بر مُهری از نسا بر لوحی گِلی از شوش و در سنگ تراشیهای مسجدسلیمان و بیستون موجود است. گذشته از نقوش، آتشدان سنگی از کوه خواجه سیستان، بخوردان مفرغی از لرستان نیز همچون نمونه های بدست آمده است. بخوردانهای فلزی این دوره فراگیرانه پایه بلند کله غندی دارند و از نظر تزیین رویه و ریخت بخش بالایی با یکدیگر گوناگونند. برخی از آنها، مانند نمونه های یافت شده در نگارگریهای دیواری "دورائوروپوس" در سوریه و نقش روی خمره نویافته از آشور، افزون برپایه بلند، سه پایه کوتاه مانند پای جانوران نیز دارند.
    از دوره ساسانی نموداری از پاپک پدر اردشیر ساسانی در تخت جمشید وجود دارد که او را در حال ریختن ماده بخور در بخوردان تزیینی کوچکی نشان میدهد. بر سکه های اردشیر یکم و برخی سکه های شاپور دوم افزون بر یک آتشدان بزرگ که بر پشت همه ی سکه های ساسانی نقش شده است دو بخوردان کوچک نیز از هردوسو دیده میشود. در نقش برجسته اردشیر اول در فیروزآباد هم بخوردانی دیده میشود. در پایان دوره ساسانی، ریخت ساده بخوردانهای این دوره دگرگون شد و بگونه تندیس جانوران، بویژه پرندگان درآمد. جنس آنها بگونه فراگیر از مفرغ است و با بکارگیری از قالب ساخته شده است.
    بنمایه ها: مراسم آیینی و آداب زرتشتیان اردشیر آذرگشسب. تاریخ عیلام، برگردان شیرین بیانی. ا.ف. اشمیت، تخت جمشید: بناها، نقشها، نبشته ها، .اورنگ، جشنهای ایران باستان. ک .پرایس. ویل دورانت، تاریخ تمدن: مشرق زمین گاهواره تمدن. قیصر و مسیح. فرهنگ نامهای اوستا، نقوش برجسته ایلامی گرگوار فرامکین، باستان شناسی در آسیای مرکزی. در دوران ماد و هخامنشی. در دوران پارت و ساسانی برگردان بهرام فره وشی
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏101‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • اشو زرتشت بزرگ و کورش بزرگ، نماد هویت و شناسه ملی میهنی ما ایرانیان هستند.
    زرتشت خردمند این آموزگار نیک با اندیشه ها، گفتارها، کردارها و آموزه‌های والا و نیکش پدر مینویی ایرانیان و با منش و سرشت، اخلاق و خوی مدرن و نوین مردم ایران و مردمان جهان است.
    کورش بزرگ این ابرمرد نیک با کردار والایش و سرشت و خوی نیک آدمی اش پدر ایران زمین و سردار و مرد بی همتای جهان میباشد.

    براستی اگر اشو زرتشت فرزانه و یا امپراتوری بزرگ ایرانیان همچون هخامنشیان اشکانیان و ساسانیان هنگامی که بزرگترین امپراتوری جهان را داشتند و ٢٨ کشور جهان در زير پوشش و سازماندهی آنها بود ميخواستند مانند ادیان ابراهیمی بویژه مسلمانان و مسيحيان، آیين و باور خود را با جنگ و به زور شمشیر بر دیگر مردمان جهان زور چپان و تحمیل کنند اکنون بیش از نیمی از مردم جهان امروز زرتشتی بودند.
    این است منش و سرشت نیک آدمی ایرانیان. پس میستایم
    اندیشه نیک را
    گفتار نیک را
    کردار نیک را
    میستایم ایران اهورایی آریایی را.
    میستایم بانوان و مردان بزرگ، اندیشمند، هوشمند، خردمند، فرهیخته و نیکویش را.
    میبالم بر ایران کهن با اندیشه ها، باورها، آیینهای نیک و شادمانش که به آدمی امید و نیرو و زندگی میدهد.
    پاینده باد و جاوید ایران اهورایی آریایی.
    (خسرو پاسارگاد)
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏175‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • اختریاب ایرانی که هم اکنون در موزه هنرهای متروپولیتن نیویورک آمریکا نگهداری میشود.
    ستاره یاب ایرانی وابسته به سده هجدهم میلادی که سازنده آن ایرانیان بوده اند. رویه گرد کوچکتر دارای ۱۳میخچه یا پیکانک کمانی ریخت است. سو و اشاره پیکانکها، جایگاه درخشان ترین و روشن ترین اخترها را نشان میدهند. نام اخترها در پایین هر پیکانک کنده کاری شده‌ است. رویه گرد بزرگتر با شیارهای هماهنگ نگاشته شده‌ است.
    دستگاه و رویه گرد و چرخی فلزی است که از جنس برنز یا برنج و یا از آهن وفولاد و یا تخته بگونه بسیار ژرف بین و استوار و زیبا ساخته شده و برای پژوهشها و سنجش کارهای اخترشناسی مانند پیدا کردن افراشتگی و زاویه آفتاب، جای ستارگان و اباخترها و بخش آسمانها و به دست آوردن بلندای و پهنای جغرافیایی جای در همه ی هنگام شبانه روز و فصلهای گوناگون سال بکار برده میشود. همچنین برای بدست آوردن بلندی کوهها و پهنای رودخانه ها و دیگر پیامدهای زیسگاهی زمین و برگزیدن ساعت برآمدن و تابیدن و شامگاه و فروشد یکایک ستارگان ثابت و سیاراتی که نام آنها بر شبکه استرلاب نقش بسته نیز باره بکارگیری میشود. با نگرش به این درستی که در هنگام بکارگیری از دستگاه هیچ نیازی جهت بکار بردن و دانستن فرمولهای ریاضی نیست. مانند خط کش سنجشی که بدست مهندسین بکار برده میشود.
    رویهمرفته از این ابزار برای سنجش بلندی، سو، پس و میل خورشید و ستارگان، برگزیدن زمان در ساعت روز و شب و زمان تابیدن و فروشد آفتاب بهره گرفته میشده است و ابزاری در جستار و گفتار تاریخ ابزارهای زمان بوده است که برای کاربردهای دیگر نیز بکار میرفته است. برپایه بنچاکهای بدست آمده در فرارودان، این دستگاه را «استاره‌لاب» میگفتند. «استاره» یا «استره» که یونانیان «استاریوس» مینامند، همان ستاره و نام ایرانی است و «لابیدن» از بن واژه پارتی به چم «تابیدن» است.«حسن اسوار» از دانشمندان زرتشتی سده چهارم در نسک «المبتدا بعلم النجوم» مینویسد: «نسکی از دانشمندان اسکندریه به دستم رسید که در آن ابراز داشته بود بنیاد دانش نجوم را در جهان اخترشناسی ایرانی «استره -دوقوس فوقانی» در ۳۲۰۰ سال پیش از جنگ تروا بنیان نهاده است» چون جنگهای ده ساله تروا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد رخ داده نزدیک به ۶۷۰۰ سال از زندگی این دانش میگذرد. با این بنچاک وارونه گفته فرنگیها که استرلاب و نام آن یونانی شناسانده، استوار میگردد.
    استرلاب را ایرانیان جام جم یا جام جهان‌نما و یا آینه جم میخواندند. «جم» با پسوند «شید»،«جمشید» نامیده میشود که از بزرگترین اخترشناسان و ریاضیدانان و فیزیکدانان ایرانی است که در تاریخ اساتیری ایران تا جایگاه خداوندی پیشرفت یافت. حافظ در غزلی از آینه جام نام میبرد که فرنودش همان استرلاب است که جهان را مانند جام آینه‌واری به آدمی نشان میدهد. کهن ترین نسک فراگیر به زبان پارسی دری درباره استرلاب و اخترشناسی، نسک «روضه المنجمین» نام دارد که آنرا «شهمردان» فرزند ابی‌الخیر رازی در سده پنجم گردآوری و پژوهش کرده است.

  • سگ پاس میکند نه پارس:
    آیا سگ پاس میکند یا پارس؟ و آیا ما شناختی از این دو واژه داریم؟ بررسی و کنکاش واژه های پاس و پارس.
    شوربختانه زبانزد نادرستی میان مردم ایران همه گیر شده است كه میگویند سگ پارس میكند که بسیار این گفتار نادرست میباشد. ولی گفتار درست اینگونه است: "سگ پاس میكند". آیا این واژه با واژه پارس كه نام نژاد ایرانی است اشتباه گرفته شده است؟
    آیا گروه و دسته ای برای سرکوب و سرزنش ایرانیان اینگونه این گفتار را جا انداخته اند و زبانزد نادرست "سگ پارس میكند" را در میان مردم ناآگاه ایران گسترده اند؟.
    سدای سگ هیچ پیوندی با پاس دادن سگ ندارد سگ واق واق و هاپ هاپ میکند. واژه پاس از پاسداشت، پاسبان، پاسداری و... میآید و نگهبان و نگهدارنده از چیزی و کسی است. ولی واژه پارس نام تبار و نژادی از مردمان جهان که آریایی هستند که در ایرانزمین از روزگاران بسیار کهن زندگی میکنند که خودمان هستیم.
    از روزگاران کهن در ایرانزمین سگ را پاسبان دانسته و بکار گرفته اند و ما هم بسیار نام و گزاره سگ را پاسبان و نگهبان شنیده و خوانده ایم و ما باز فراوان شنیده ام که سگ پاسبان و نگهبان و پاسدار خوبی است. ولی چه شده که این واژه پاس و پارس درهم آمیخته شده است.
    اکنون پژوهش ارزشمند استاد عادل اشكبوس نویسنده و زبانشناس را میخوانیم:
    " واژه ی پارس به چم سدای سگ درست نیست. گویش درست این واژه به چم سدای سگ "پاس" است که به نادرستی پارس آمده و جا افتاده است. خویشکاری و بایستگی سگ پاسداری و پاسبانی است و او پاسکار است. سگ پاس میکند یعنی با سدایش دارد پاسبانی میکند. امروزه کردها (کردهای فهلوی یا فَیلی) درست گویش میکنند و پارس نمیگویند." ئه و سه گه فره پاس ئه کا ". به این چم که آن سگ خیلی پاس میکند. زبان کردی همانندیهای بسیاری به پهلوی باستان دارد. تا جاییکه ما واق واق و عوعو را اشتباه مینویسیم. عوعو با عین درست نیست. مگر واژه عربی است که با عین مینویسیم و واق واق نیز به گونه واغ واغ درست است. چون قاف در عربی و ترکی است و واژه های پارسی بنیادی و ریشه دار با قاف نیستند. به زبان دیگر هر چه واژه دارای قاف در پارسی است یا عربی است مانند قاسم، مقسم، تقسیم، منقسم مقسوم علیه، قسمة و یا ترکی و مغولی است. مانند قشنگ، دوقلو، چاقو، آقا، قالپاق، قاراشمیش، قره قروت. هرآینه قوری روسی است و واژگان پارسی قهرمان و قند و قباد نیز در بنیاد و ریشه؛ کهرمان و کواذ و کند بوده اند که زیر هنایش عربی با قاف نوشته شده اند و در زبانزد تازی گشته اند."

    راستی اگر اینگونه است پس باید سگهای تازیان الله الله یا تازی تازی یا عرب عرب کنند و سگهای ترکان ترک ترک کنند و سگهای روسها روس روس کنند و سگهای انگلیسها انگل انگل و.... و....
    ایرانی اگر یک کمی بی اندیشیم بد نیست
    پسندیدم · · اشتراک‌گذاری ·
    برترین دیدگاه‌ها
    ‏‏135‏ نفر‏ این را پسندیده‌‌اند.

  • شورش زرتشت بزرگ بر پاد دينی که در آن زاده و بزرگ شده بود:
    هنگامیکه زرتشت خردمند دین زمان خود را زیر پرسش برد و سپس آنرا سرکوب کرد.
    از همان دوران جوانی، زرتشت به دینی که در آن بزرگ شده بود شک کرد. به مراسم آن که با قربانی کردن جانوران بی گناه همراه بود. به گفته های آن که پر از یاوه ها و دروغ بود به آموزشهای آن و سرانجام به خدایان آن. او همگی را زیر پرسش برد. در آن هنگام زرتشت جوانی بود سی ساله و بسیار زیبا که روشنی چهره او زبانزد همگان بود. برخی میگفتند که فرایزدی در او دمیده و او با خود راز هستی را ترابرد میکند. او در همه ی دانش آن زمان سرآمد روزگار خود شده بود. زبان سروادیک ولی فراموش شده سخنوری برای او رازی نداشت. در دانش فلسفه، هستی شناسی و آدم شناسی به مرز فرازمندی رسیده بود و به همین شوند در میان فرزانگان آن زمان به پایگاهی بلند رسیده بود زرتشت درباره دینی که در آن بزرگ شده بود پرسش هایی میکرد که با تمام دانش خود برای آن پاسخی نداشت. شک کردن آغاز هر دانشی است و زرتشت به آموزش رهبران دینی آن زمان که «کرپان» نامیده میشدند شک کرد.
    او از خود ميپرسيد آيا دينی که او در آن زاده و بزرگ شده ميتواند مردمان و دیگر جانداران را به خوشبختی برساند؟ آيا ميتواند اين زمين را شکوفا کند؟ اگر نه، پس پيروی از اين دين برای چيست ؟ و اگر آری پس چرا زمين اين چنين از ستم و بيدادگری ميخروشد و ميگريد؟.
    «روان زمین میگرید و به تو گله میدارد، چرا مرا آفریدی؟ که مرا به اینگونه ساخت؟ و که اينهمه خشم و سنگدلی و گستاخی را به من چيره نمود؟
    و اکنون چه کسی جز تو میتواند مرا پشتیبان باشد؟ مرا بسوی خوشبختی راستین راهنمایی کن». (گاتها ،سروده ٢ بند ١).
    پس از آنها کناره گرفت و خود را از آن دین دور کرد. زرتشت تصمیم گرفت که خود آموزگار خود شود و پایه این خود آموزی رابر «اندیشه» گذاشت. او درباره همه چیز آغاز به اندیشیدن کرد. نخست درباره خود و سپس درباره جهان هستی. او میپرسید و در جستجوی پاسخ میگشت. بزودی او در راه این درون اندیشی و بیرون اندیشی به یک راز شگفت آوری پی برد. او دریافت که در این جهان هیچ روشنایی دیده نخواهد شد و خود را نمایان نخواهد کرد مگر اینکه بازدارنده ای به چم نیروی ناهمسو خود برخورد کند. هیچ چیزی همچون «راستی» شناخته نخواهد شد مگر اینکه در برابرش دروغ وجود داشته باشد. به هیچ سهشی شادمانی گفته نخواهد شد مگر اینکه روبروی او غم و اندوه رج آرایی کرده باشد. او دید که زندگی بی مرگ، بی نهایت بی تگنا و چارچوب، جاودانگی بی لحظه، بزرگ بی کوچک، گرمی بدون سردی، روز بدون شب، زیبایی بدون زشتی...... مفهومی ندارد.
    پس او از خود پرسید: اگر بنیان شناخت ما از جهان هستی بر دوگانگی نیروها گزاشته شده و اگر در اين جهان چه ما بخواهيم و چه نخواهيم دو شيوه انديشه ای ناساز هم رودرروی يکديگر گزاشته شده به چم یکی مثبت و ديگری منفی. يکی خوشبخت کننده و آباد گرا و ديگری بدبخت کننده و ويران گرا. پس در اينگونه آیا میتوانیم خود را به نیروهایی نزدیک کنیم که بتواند ما را به خوشبختی که آرمان هر دو جهان، گیتایی و مینوی است برساند؟
    زرتشت انديشيد و انديشيد و در پهنه های انديشه گسترده خود به پدیده بزرگ دیگری دست یافت. او دید که در آدمها نیرویی گراشته شده بنام «آزادی گزینش». او دید که آدمها نیازی به رهبران دروغین دینی کرپانها ندارند که به آنها در گزینش راه زندگی خود فرمان دهند. فرمان و فرمانهایی که همگی بر پایه خرافات و دروغ ریخت گرفته اند و در این گام از خودآموزی زرتشت سرانجام به بزرگترین یافته خود دست یافت.
    او دریافت که آدمها میتوانند به دستاویز یک نیرویی بیکران که آنرا «خرد» نامید از میان نیروهای ناهمسوی یکدیگر، نیروهایی را گزینش کنند که آنها را به سوی خوشبختی هر دو جهان، چه گیتایی و چه مينوی راهنمایی نماید. و زرتشت سرچشمه این نیرو را «مزدا» نامید. پس او «خرد» را در بالاترین رده از جهان بینی خود گذاشت و نام خدای خود را «اهورا مزدا» نهاد. هستی خرد بخش، هستی که سرچشمه خرد را به آدمها ارمغان کرده. خدای خرد و خدای زندگی، خدایی که هر کس به سوی او رود از خرد بی پایان او بهره خواهد گرفت، خدایی آزادی بخش که با پاره کردن زنجیرهای خرافات و باز کردن درواز های خرد، هر کس را به بخش پر از نور دانایی خواهد کشاند. زرتشت که دروغ و خرافات را در دینی که در آن زاده بود شناخته بود. اکنون به وجود«خرد» پی میبرد و «راستی» را میشناخت و «آزادی گزینش» را آزمایش میکرد و اکنون میتوانست آنها را برای خوشبخت کردن زمین و جانداران آن بکار بگیرد.
    ولی بر پایه قانون «دوگانگی نیروها» او دید که چاره ای نیست مگر اینکه با نیروهای زاینده دروغ و یافه ها نبرد کند. چون آنها هر دم در پی آنند تا «راستی» را با «دروغ»،«خرد» را با «خرافات»،«آزادی گزینش» را با «زورگویی و ستم»،«به زیستن» را با «رنج»،«آرامش» را با «نگرانی و دلواپسی» از پا در آورند و راه پیشرفت و دگرگونی و رسایی و زندگی جاوید مينوی را بر جهانیان سد کنند.
    زرتشت خداهای آنها را «دیوا» به چم ديوان ناميد. پس آنها در برابر زرتشت جبهه گر فتند و او را بزه ور به بی خدایی و بی دینی کردند و با ياری رهبران سياسی ستمگر که «کاوی» خوانده ميشدند آغاز به آزار او نمودند و زرتشت تنها شد بی دوست و بی يار.
    و در اين زمان زرتشت پی برد که او تنها در يک نبرد انديشه ای به چم فرهنگی است که ميتواند پيروز شود. چون او ميدانست که آیين و باور او ضد کشتار و پرخاشگری است. ولی همين آیين از چنان نيروی بيکرانی برخوردار است که جهان را دگرگون خواهد نمود و آدمهایی که بدست اين آیين با خرد آشنا خواهند شد اين جهان را به سوی خوشبختی خواهند برد.
    بنابراین او زندگی را یک «میدان نبرد» نامید که در آن انديشه های«پیش برنده» با انديشه های «بازدارنده» در نبردند. او دید که در دینی که بزرگ شده بود «خرد» برای مردمان ناشناخته است «آزادی گزینش» ناشناخته است «خوشبختی» ناشناخته است. میباید آنها را از نو آموزش داد و او این پدیده های سپنتا را در قالب یک آیین نوین خوشبختی آفرین در سروده های همیشه جاوید و ورجاوند خود «گاتها» به مردمان جهان ارمغان نمود. از آن پس زرتشت، زرتشتی شد که فراسوی زمان و تاریخ قرار گرفت. (دکتر خسرو پردیس - خزاعی)

  • سه ابر مرد ایران زمین، چکامه ای در ستایش از آموزگار نیک، اشو زرتشت خردمند - ابر مرد نیک، کورش بزرگ و استاد بی همتا، فردوسی توسی:
    بر ستیغ سربلندی و نازش میهن
    میدرخشد نام والا و فرمند سه تن

    نام زرتشت نخستین یکتاپرست ...ادامه ...

  • ایرانیان واژه های ایرانی را بهتر بشناسیم تا واژه ها تازی را:

    واژه های " اصل و اصیل " تازی (عربی) هستند و برابر پارسی آنها میشود:
    اصل = بنیاد - بن - ریشه - پایه - نهاد - آغازه - بنیان - بیخ - شالوده.
    اصیل = ریشه دار - با نژاد - نژاده - تبارمند - گوهری - والاگوهر.

    گاهی دوستان و هم میهنانی بر ما خورده میگیرند که "فرهنگ نژاده ایران کهن" درست نیست و نژاد پرستی است و از اینگونه سخنان.
    دشواری این دسته از ایرانیان هم با واژه نژاده است که با نژاد پرستی ناهمسو است ولی آنان اشتباه میگیرند. این هم میهنان و دوستان گرامی نخست سری به بخش دیدگاه و آگاهی ( ) این برگه بزنند و اندیشه ها و باورهای نیک انسانی ایرانی را ببینند و بخوانند و سپس دیدگاههای خود را بگویند.
    بگمانم این هم میهنان واژه های بیگانه بویژه تازی را بهتر از واژگان زبان پارسی و یا مادری خود میدانند که این جای افسوس بسیار دارد.
    در این برگه کوشش و تلاش بسیاری میشود که زبان ایرانی بر دیگر زبانهای جهان به ویژه تازی، فزونی و برتری داشته باشد و پاس و نگهداری شود.
    (با سپاس خسرو) — ‏با ‏‏‏‏‏‏‎Garshasb Pishdadi‎‏، ‏‎Atusa Ir‎‏‏، ‏‏‎Niayesh Irani‎‏، ‏‏‎Sam Irani‎‏، ‏‎Kasra Niknam‎‏‏‏‏، ‏‏‏‎Lida Soltani‎‏، ‏‏‎Arash Ma’diran‎‏، ‏بیتا آپادانا‏‏‏، ‏‏‎Parviz Varjavand‎‏، ‏‏‎Khosro Pasargad‎‏، ‏‎Iranban Jp‎‏‏‏‏‏، ‏‏‏‏‎Kiyo Irani‎‏، ‏‏ایران برای همه ایرانیان‏، ‏‎Behzad Isapour‎‏‏‏، ‏‏‎Saeb Ghorbani‎‏، ‏‏فرزند کوروش‏، ‏توحيد آتش افروز‏‏‏‏، ‏‏‏پاینده ایران‏، ‏‏دوران بیداری‏، ‏انجمن نیک اندیشان پارسی‏‏‏، ‏‏‎Borzo Shojaee Hasankiadeh‎‏، ‏‏گیتی شعاعی‏، ‏‎Meh Raz Jan‎‏‏‏‏‏‏ و ‏زبان مادری‏‏.‏

  • ايران سرفراز و جاودان:

    ايران سرفراز، بمان سرفراز باز
    هرگز مباد بر در بيگانه‌ات نياز

    ايران سرفراز دماوندسان، بمان
    تا لحظه پسين به جهان جاودان بمان

    ايران سرفراز كه فرهنگ پروری
    فرهنگ ديرپای جهان را، تو مادری

    ايران سرفراز چنان مهر بر فروز
    تا شب گريزد و بدمد از تو باز روز

    ايران سرفراز و كهن جاودانه باش
    چشم و چراغ اهل نظر در زمانه باش

    بامداد سپيده تاريخ از آن توست
    تاريخ سرفراز ز نام و نشان توست

    زرتشت را تو زاده‌ای و پرورانده‌ای
    در گوش مردم نغمه یگانگی خوانده‌ای

    ای خاستگاه مهر و بشر خواهی و خرد
    با آن سه بنیاد نيک، تو رفتی به جنگ بد

    گهوار راستين هوده آدمیان تويی
    هم جايگاه دانش و داد و هنر تويی

    تو زادگاه كورشی و مهد داريوش
    بودند آن دو، يار خدا باور سروش

    ايران سرفراز ستايم تو را ز جان
    دادار پاک باد تو را يار و پشتبان

    (سروده بانوی ارجمند توران شهریاری)

  • براي امروز همين قدر إسناد به شير ساپي كفايت كرد، تا فردا خدا حافظ

  • گاوی که چرندیات نشخوار تاند کرد، این گاو در پیام‌های بالا به ترکان ، تورانیان و مغولان اعلام جنگ تاند داد، ولی‌ نتاند به ( فهرست فریتس ولف ) اعلام جنگ داده باشد که زبان بی‌ ریشهٔ فارسی‌ فقط ۱۵۰۰ واژه داشته باشد، این چرندیات اگر چیزی را تانیده بودن حل کرده باشند ما امروز این بحث‌ها لازم نتاند بود داشته باشیم، پرویز بهمن با توهین به ترکان، تورانیان و مغولان دنبال نشخوار کردن چرندیات تکراری رفت، احمدی‌ نژاد کودن نسل تو عقب مانده بوده باشد. زبان ناتوان و بی‌ ریشهٔ فارسی‌ در مقابل زبان توانا ترکی تاند سجده کند.

  • چیزی که پرویز بهمن از نسل احمدی‌ نژاد از خود نشان داده باشد درست کردن گرد و خاکی از چرندیات تکراری بوده باشد تا حقایق در کتمان بمانیدند، ( فهرست ولف ) بهترین سند در اثبات ناتوانی‌ و بی‌ ریشه گی‌ زبان فارسی‌ تاند باشد، فهرست ولف چه باشد؟ با مراجعه به منابع موجود اعتقاد بر این است که هیچ عامل و ابزار گفتار در سراسر جهان ناتوان تر و معیوب تر از زبان فارس ها نداریم و دامنه و حوزه ی این زبان آماده ای که بر سرزمین ما سرازیر کرده اند، تا به حدی است که قرینه ی دیگری برای آن نمی توان شناخت. به علاوه نخستین قصد اشاره به این زبان نیز مصداق معینی ندارد و به حقیقت انتخاب حوزه ای از تجمع انسانی که با یقین کامل بتوان آن ها را متکلم به زبان فارسی شمرد، بدون ملاحظات عمومی و نادیده انگاری های شرم آور کنونی، ممکن نیست. حاصل کار ولف متضمن چه اطلاعاتی است و اگر می گویند زبان فارسی، که چیزی از حیات مقدم آن نمی دانیم و الگویی برای آن نداریم، با دیوان شاه نامه بار دیگر زنده شده، پس این نو حیات، که تمام یال و کوپال خود را در نمایش شاه نامه نشان داده، دارای چه قواره و قدرتی است و چون بیرون از لغات شاه نامه هنوز هم در زبان فارسی واژه ای نمی یابیم، مگر این که وام برداشته ای عمدتا از زبان عرب باشد، گنجینه ی منحصر به فرد زبان فارسی جمع آمده در کتاب فردوسی، دارای چه ارزش گفتاری و کدام توان انتقال فرهنگ است؟!!

  • حقیقت این که برای این گفتار گنگ اعتباری قائل نشده ام و در بررسی فردی هیچ ترکیب و فعل و لغت و حرف و ضمیر و ادات و صورت و صیغه ای از فعلی را ندیده ام که در شاه نامه یافت شود و در ((((((((((((((((((فهرست ولف))))))))) نیامده باشد. نتیجه این که فهرست ولف تمام دارایی لغوی زبان فارسی و مجموعه میراث و موجودی است که با آن به فارسی سخن می گوییم و چون فقر دل خراش واژگان فارسی مستندی معتبرتر و رسمی تر و مرسوم تر از فهرست ولف ندارد، پس بی تردید با این تعداد اندک کلام، ادای هیچ مطلبی میسر نیست مگر این که زبان و لغت و قوانین بیان عرب و زبان های دیگر را به استمداد بخوانیم. زیرا زبان فارسی نه فقط اتیمولوژی که هنوز هم گرامر اختصاصی ندارد. باری، از صفحه ی ۸۸۵ تا ۹۱۱ کتاب ولف ایندکس واژگانی آمده، که مولف از شاه نامه استخراج کرده است، شامل تمام لغات و ترکیبات و افعال و ضمائر و نداها و حروف اضافه و نام ها و صفات مندرج در شاه نامه ی فردوسی. چه گمان می کنید؟ ۸۳۰۰ نمونه است، )ده درصد آن ها لغات شاذ و بی معنا است، نظیر آرغده و ازغ و بزخفج و بندارسی و تخش و تسوغ و کرغ و جرنگ و درقه.) ده درصد آن ها عربی است نظیر حاجت و حاصل و حدیث و حرب و حرص و حرمت و حسرت و حسد و حق و حکیم و و حکم و حمد و حور و حیدر. ده در صد آن فعل و مشتقات آن است. (بیست درصد آن اسم اشخاص و مکان و جانوران و کوه و دشت و بیابان و دیگر عوارض جغرافیا است.) بیست و پنج درصد آن ترکیباتی است چون آتش افروز و آتش پرست و آتشکده و آتشدان و از این قبیل، که اجزاء آن چون آتش و افروز و پرست نیز به طور مجزا در فهرست آمده است.) پنج در صد آن حرف است و ادات، مانند این و آن و ار و اگر و از و بر و مگر و چه و چون و چند. و در حاصل گرچه این بررسی در مواردی نمونه هایی را به سود انباشتن بیش تر لغت نادیده گرفته، اما کتاب فردوسی نیز چون لغت نامه دهخدا و هر منبع دیگر، در نهایت امر زبان فارسی را صاحب قریب ۱۵۰۰ لغت می کند، که هیچ پیوند ماهوی و به اصطلاح زبان شناسانه در میان آن ها نمی یابیم و چندان بی ریشه که به مفهوم کامل و رایج، گویا از زیر بته به عمل آمده اند!

  • «در آن اوقات که (فریتس ولف) ترجمه ی اوستا را فراهم می کرد طرح تالیفی توجه اش را جلب کرد که به این سهولت احد دیگری جرآت اقدام به آن را نداشت و آن صورت برداری کامل از گنجینه زبانی شاه نامه بود. اهمیت چنین کاری روشن و آشکار بود. اگر علی رغم مشکلاتی که با وجود حدود و ثغور غیر عادی این اثر در میان بود، می شد مجموعه لغات موجود در این اثر فخیم و مهم شعر کلاسیک فارسی را یک جا گرد آورد، در آن صورت دیگر تحقیق در کلمات و لغات زبان فارسی سرانجام بر مبنایی مستحکم و قابل اعتماد استوار می گردید و می توانست از قید فرهنگ نویسی ناقص و غیر کافی ایرانیان و هندیان آزاد شود... حسن اتفاق این که در سال ۱۹۳۴، هنگامی که دولت ایران هزاره ی فردوسی را جشن می گرفت، دولت آلمان می خواست توجهی خاص به ایران مبذول دارد. توفیق نصیب شد تا نظر مساعد بخش فرهنگی وزارت امور خارجه را برای فراهم اوردن مبالغ هنگفتی که چاپ کتاب لازم داشت جلب کند». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، ص ۲۱)
    این الگوی واحدی است که به عنوان ریشه شناسی لغت فارس قریب هزار بار در کتاب پاشنگ تکرار شده و بدین ترتیب یک لغت معنی ساده و معمول و همه جا ریخته را، ریشه یابی واژگان فارسی تصور کرده است. مسلم این که (((((( در حال حاضر به میزان پاراگرافی منبع قابل ارجاع نداریم که حتی برای یکی از واژه های فارسی، ریشه ای چنان که در معنای لغت اتیمولوژی نهفته است، ارائه دهد، )))))))) مگر این که هر یک از آن ها را دور هندوستان بگرداند و با مسخرگی تمام از شکم اوستای قلابی و یا اسلاوهای جنوبی بیرون کشد.

  • جناب محترم شيرساپي بزرگوار ودانشمند اما تهي مغز تفاله خور!
    از نظر قواعد بحث ومناظره، دو نفر زنده وحاضر دريك نشست ويا گفتمان علمي وتاريخي روي يك سلسله نقاط مشترك ويا متنازع فيه بايد بين خودشان به توافق برسند كه آنها روي چه موضوع ميخواهند باهم مناظره نمايند، من كه قبلا هم بي منطق بودن وسرتمبه بودن اوغاني شما را زير نام هويت تشخيص داده ام ، اين بار دقيق متوجه شدم كه جنابعالي از مغز خودتان چيزي براي نوشتن و گفتن نداريد، اگر ميداشتيد حتما قبل از ارائهء لست فريتس ولف به پرسشهاي آقاي كاوه بدون خشونت ودشنام پاسخ ميداديد، ولي جناب عالي هدف تان از بحث ومناظره ؛ جستجو گري براي دريافت حقيقت نيست، بلكه هدف جناب عالي مانند ديگر فاشيستان پشتوني ،غلبه وتوهين طرف مقابل ميباشد، ازهمين سبب شما از خود تان درين. ستون جز چندتا دشنام ، ديگر هيج حرفي براي گفتن ننوشته ايد، آنچه كه نوشته هاي ظاهرا ادبي معلوم ميشود، آنها همه مال مسروقه ونشر شدهء أشخاص ديگر خصوصا مرشد عقده ايي وخائن بوطني چون جناب پور پيرار ميباشد، بناء بنده نيز به تقليد از شما خواستم بخاطر رعايت عدالت علمي از مخالفان تان نيز اسناد دقيق را ارائه دارم تا شما بدانيد كه ديگران نيز از عهدهء چنين كاري بر آمده ميتوانند ودر ظرف چند ثانيه ستون كابل پرس را از نوشته هاي مسروقهء ديگران پر ميكنند، اما از نظر بنده اين شيوهء كار عقلاني وعلمي نيست، زيرا هم پيامهاي من از إيراني هاست وهم ازشما، من ديروز خدمت شما عرض كردم كه بيائيد به حيث شهروند كشور افغانستان خود ما را وسيلهء جنك واختلافات دوستان ايراني نسازيم، اگر شما واقعا بحيث يك پشتون از زبان فارسي نفرت داريد، قبل از همه اين خشم تان را بالاي اشخاصي چون : سليمان لايق وپسرش غرزي لالا بريزانيد كه آنها چرا به زبان فارسي مي نويسند وبه زبان فارسي شعر ميگويند، بالاي خليلي وحبيبي وطرزي بايد بريزانيد كه بهترين آثار خود را بزبان فارسي نگاشته اند، بالاي لايق شيرعلي وخانم گلرخسار تاجيك بايد خشم بگيريد كه با وجود هفتاد سال تسلط شوروي سابق ورسمي بودن زبان روسي؛ هويت تاجيكي شان را گم نكردند، اگر اين زبان به قول شما اينقدر بي ريشه وبي أصل مي بود، به قول جناب حميد ؛ فردوسي هرگز به خلق چنين اثر ماندگار در دنيا ودر تاريخ موفق نميشد، حالا شما وجناب پورپيرار وفريستزولف داد و وايلا براه بيندازيد كه من شهنامه را بحيث يك شهكار ادبي جهاني قبول نداريم، هيچ كسي بدهن شما پياز را هم ريزه نميكنند ، برعكس شما را به در مانگاه هاي رواني إرجاع و احاله مي نمايند.
    خلاصه اينكه بنده باورم شد كه خود تان بحيث شير ساپي اوغان كاملا از مغز تهي تشريف داريد، بهمين علت با دشنام گويي ميخواهيد جهالت تانرا پنهان نماييد، زيرا حتي برادر ترك تبار ما جناب سخا كه نويسندهء شناخته شده در كابل پرس ميباشند، شما را دلسوز به تركها ندانسته بلكه در وراي اين كلمات بظاهر ترك دوستانه شما را عنصر مشكوك اعلام نمودند.
    در آخر خدمت خواننده گان عزيز ميخواهم عرض كنم كه آنچه بنده از صفحهء فيس بوك زرتشتيان ايران آورده ام منعكس كنندهء آراء ونظريات بنده نيست بلكه واكنش بود در برابر سرقتهاي غير أخلاقي محترم شير ساپي
    اگر جناب شير ساپي در آينده كما كان به سرقتهاي شان ادامه دهند، بنده مكلفيت اخلاقي دارم تا مفالات مخالفين شان را كه قبلا در سايتهاي إيراني نشر شده براي حفظ توازن ميان ديدگاه هاي متفاوت بياورم

  • چه جالب! بهمن با تکرار یاوه های باستان پرستان ایرانی کاری را تکرار کرد که قبلا کشف و شیر ساپی میکردند! اما چند نکته برای یاوه گویان باستان پرست ایرانی!
    1- پیش از حمله اعراب به ایران، هیچگونه اثر نوشتاری و یا تاریخ مکتوب از ایران باستان؟ وجود ندارد! همه داستان سرایی ها در باره ایران باستان بعد از حمله اعراب به ایران بوجود آمده است. به زبان دیگر آنچه در باره ایران باستان میگویند جعل و دروغ، اغراق چیزی دیکر نیست. یک نمونه برجسته این دروغ ها، منشور حقوق بشر کوروش است. کوروش جهانگشا و خونخوار، بابل یکی از درخشان ترین تمدن های تاریخ بشری را از صفحه روزگار محو کرد، اما جاعلین ایرانی آن را بنیانگزار حقوق بشر جا زده اند. قسمت نوشته اشپیگیل آنلاین بنام فرمانروای قلابی صلح در باره کوروش

    in the end it was nothing but a hoax that the UN had fallen for. Contrary to the Shah’s claims, the cuneiform degree was "propaganda," explains Josef Wiesehöfer, a scholar of ancient history at the University of Kiel in the northern Germany. "The notion that Cyrus introduced concepts of human rights is nonsense."

    Hanspeter Schaudig, an Assyriologist at the University of Heidelberg in the southwestern Germany, says that he too would be hard-pressed to see the ancient king as a pioneer when it comes to equality and human dignity. Indeed, Cyrus demanded that his subjects kiss his feet.

    The ruler was responsible for a 30-year war that consumed the Orient and forced millions to pay heavy taxes. Anyone who refused stood to have his nose and ears cut off. Those sentenced to death were buried up to their heads in sand, left to be finished off by the sun

    ترجمه فارسی:
    به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر
    (Josef Wiesehofer)
    شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می
    ".گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است
    هانس پتر شاودیگ
    (Hanspeter Schaudig)
    آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی ،
    .بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند
    نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش
    .نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند
    آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟
    ".سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است"
    .
    2- ختودت یا ازدواج با محارم، مانند ازدواج خواهر با برادر، پدر با دختر، مادر با پسر یکی از سنت ها نیک و پسندیده میان زرتشتیان بشمار می امده است، این یک واقعیت های تاریخی انکار ناپذیر است . ختودت بیشتر در بین اشراف و روحانیون زرتشتی آنهم برای حفظ و نگهداشت اصالت خون و نژاد اهورایی رواج داشته است. نمونه های از ختودت در بین ایرانیان، میتوان به ختودت کمبوجیه با خواهرش اتوسا و داریوش دوم با دخترش امسترتیدا اشاره کرد. یکعده ایرانیان جاعل تاریخ به دست، همانطور کوروش نابودگر تمدن درخشان بابل را بنیانگزار حقوق بشر جاه زده اند، میخواهند با بازی با کلمات این واقعیت تاریخی را چون نمی صرفد انکار نمایند.

    3- اینکه کوروش در یک مقطع از تاریخ توانسته با تصاحب سرزمین ملل دیگر امپراطوری بسازد به معنی این نیست که آن سرزمین ها مربوط به ایرانیان بوده و است. آنطور که باستان پرستان با نقشه های عجیب و غریب ادعای سرزمین دیگران را دارند. با چنین منطقی مغولان هم میتوانند ادعای نصف جهان را کنند و ایتالیایی ها (بازماندگان امپراطوری روم) هم میتوانند ادعای ترکیه را بکند. اینکه سرزمین تمدن بابل با کدام منطقی خاک از دست رفته ایران باستان میشود؛ تنها جاعلین میدانند.

    4- ایران کنونی یک کشور جعلی است مانند کشور های نو پیدای دیگر.

  • جناب حکمت با اینکه به خاطر فضای متشنج بوجود امده دیگر تمایلی به شرکت در این بحث ندارم لازم دیدم به خاطر رفع پاره ای ازشبهات پاسخ جنابعالی را بدهم. در مورد اقای بهمن همانطور که خودشان هم قبلا فرمودند کپی کردن و پست کردن مطالبی دررابطه با تاریخ باستان ایران به منزله تایید یا رد ان از طرف ایشا ن نمی باشد بلکه منظور ایشان از اقدام به اینکار فقط این بود که به شیرسایی(کشف) بفهمانند که همگان میتوانند همان کاری که او یعنی کشف میکند انجام دهند اگر کشف بعنوان مخالف زبان و فرهنگ فارسی با کپی کردن نوشته های دیگران علیه زبان فارسی تبلیغات میکند من یعنی اقای بهمن همان کار را در جهت تبلیغ این زبان انجام میدهم. البته من شخصا با این اقدام اقای بهمن موافق نیستم چون این کار ایشان باعث اشفته شدن فضای بحث و همجنین تا حدودی تقویت موضع کشف که به دنبال ایجاد تفرقه افکنی و قومگرایی بود میگردد. جناب کشف در مقابل پاسخهای منطقی زمین گیر شده بود و فقط به درج مطالب بیهوده ادامه میداد که خریداری هم نداشت ولی با کار اقای بهمن کشف کمی مظلوم شده و موضع حق به جانب گرفته است. و اما در مورد مطلب شما که درج نموده و نام منبع ان را نیز ذکر نکرده اید ازدواج ایرانیان با محارم در گذشته شبهات بسیاری دارد و صحت و سقم ان به درستی تایید و یا رد نشده است ولی حتی اگرقبول کنیم که اینکار انجام میشده در ان برهه از زمان و با توجه به باورهای انان کار ناپسندی بحساب نمی امده و فقط مختص به ایرانیان هم نبوده است است واحتمالا این کار فقط در میان خاندان سلطنتی بخاطر حفظ اصالت پادشاهی بوده است در هر حال معیار امروز هر ملتی است نه گذشته ایا الا ن هم کسی ان کار را انجام میدهد؟ درمورد ادعای جعلی بودن ایران انقدر اسناد و مدارک تاریخی وجود دارد که برای بستن دهان یاوه گویان کافی باشد هیچ کس هم ادعایی برای سرزمینهای گذشته ندارد اینها مزخرفاتی است که ادمهای مریض و مغرض مطرح میکنند انچه مهم است دفاع از زبان و فرهنگ نیاکان است.

  • > فرمانروای قلابی صلح
    >
    > هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008
    >
    > ماتیاس شولتس
    >
    > در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر" وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.
    >
    > قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.
    >
    > او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد. در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.
    >
    > "منشور باستانی حقوق بشر " مورد ستایش همگان
    >
    > با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"
    > حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشه" را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش
    >
    > قرار داد.
    >
    > اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.
    >
    > تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ
    >
    > به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."
    > هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.
    > نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.
    > آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

  • سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
    >
    > این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
    > با وجود درخواست های فراوان "اشپیگل" سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. "سرویس اطلاعات سازمان ملل" در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان "نخستین سند حقوق بشر" پذیرفته شده است.
    > پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.
    > حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."
    > دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر
    >
    > کس دیگری به لرزه درآورد. "نبوغ نظامی" (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.
    >
    > یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست
    >
    > حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.
    >
    > غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.
    >
    > سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده "پارادایسوس" (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.
    >
    > "ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.
    >
    > البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.
    >
    > اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. "ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.
    >
    > این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.
    >

  • امپراتوری شیطان
    >
    > مطلب زیر،مقاله ای است که یک محقق و هنر شناس تاریخ، به نام جاناتان جونز، در شماره ۸ سپتامبر نشریه ی گاردین لندن به مناسبت برگزاری نمایشگاه هخامنشی با نام «امپراتوری فراموش شده» در موزه ی بریتانیا نگاشته است. در دو سال گذشته لندن بزرگ ترین مرکز اورژانس برای دادن تنفس مصنوعی به سلسله ی هخامنشیان بوده که حیات رسمی آن ها را مجموعه ی کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» به پایان برده است. اینک نفس ایران شناسی جهانی به شماره افتاده و کسانی که در ۱۰۰ سال اخیر بلامعارض دروغ ساخته اند، اینک برای جلب توجه یک نمایشگاه ایران شناسی نیز نیازمند دست به دامنی وزیر امور خارجه انگلستان اند که معلوم نیست از چّه مسیر و چه گونه متخصص تاریخ هخامنشی شده است! گرچه اطلاعات نویسنده مقاله درباره ی هخامنشیان نیز مفصلا آغشته به تصورات بزرگ انگارانه است، اما لااقل نشان می دهد که با معمولی ترین نگاه بی تعصب نیز می توان ناتوانی و غریبگی بنیادین هخامنشیان با حضور و هستی مردم شرق میانه را بازشناسی کرد.
    >
    > در هفته ی اخیر بار دیگر به دیدار مراکز و مانده های تاریخی و باستانی منتسب به هخامنشیان رفتم و با نشانه های روشنی که اینک به دست دارم بدون ذره ای ابهام مدعی می شوم که تاریخ هخامنشیان پس از پوریم و مرگ داریوش اول به پایان می رسد و تمام کرونولوژی موجود در باره ی دوران تسلط خشایارشا و داریوش و اردشیر اول و دوم و سوم، و از جمله حمله ی خشایارشا به یونان، به کلی افسانه ی جاعلانه و غیرمستند است، برای هیچ یک از داده های موجود در موضوع هخامنشیان کم ترین اطمینانی نمی توان قائل شد و تنها توصیفی که برای دوران تسلط نسبی و بسیار کوتاه مدت این سلسله از نظر تاریخی قابل پذیرش است، ظهور دسته ای نظامی وحشی در اختیار یهودیان است که کم ترین آثار تمدنی، حتی در حد ضرب سکه، از خود به یادگار نگذارده اند و مانده های معماری نیمه کاره ی آنان، که به شوش و زیگورات تخت جمشید منحصر است، گواهی می دهد که به خاطر مقاومت سراسری اقوام شرق میانه، که هرگز تسلیم هخامنشیان نشدند، حتی در اتمام یک بنای کوچک قابل سکونت نیز ناتوان مانده اند. اینک مقاله ی آقای جونز را بخوانید. من این مقاله را برای تنبیه آن کسانی نصب می کنم که پیش خود گمان می کنند هیچ نظریه ای در هیچ زمینه ای تا به وسیله ی یک غربی معمولا در علوم انسانی ناآگاه و بی سواد تایید نشود، قابل اطمینان و پذیرش نیست وگرنه تمام این مقاله ارزش تحقیقاتی پاراگرافی از کتاب های تاملی در بنیان تاریخ ایران را ندارد.
    > امپراتوری شیطان!
    >
    > پادشاهان پارس جنایت کاران بزرگ تاریخ بوده اند.
    >
    > آیا نمایشگاه موزه ی بریتانیا امروزه قصد دارد آنان را عادل نشان دهد؟
    >
    > کاری از جاناتان جونز، منتقد تاریخ هنر، روزنامه ی گاردین،
    >
    > چاپ لندن، پنج شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۵
    >
    > ترجمه ی مهرداد بامدادان، شیراز
    >
    >
    > عنوان این نمایشگاه گم راه کننده، «امپراتوری فراموش شده» است. هدف از برپایی این نمایشگاه احیای عظمت خارق العاده ی امپراتوری قدیم ایران عنوان شده، در حالی که شواهد تاریخی در موزه های General, Darth Vader, Sherriff Custer در ناتینگهام و بسیاری نقاط دیگر پادشاهان هخامنشی را مظهر امپراتوری شیطان نشان می دهند که باید با احتیاط از آن ها یاد کرد. آنان جنایتکاران اصلی تاریخ و مایه ی ننگ بشریت اند.
    >
    > از اواسط سده ی ۵۰۰ پیش از میلاد تا هنگام شکست داریوش سوم از اسکندر در سال ۳۳۱ قبل از میلاد، امپراطوری هخامنشی در قسمت پهناوری از نیل تا ایندوس حکمرانی می کردند که افغانستان تا مدیترانه را شامل می شد. آنان قدرتمند بودند، در قصرهای عظیم در شوش و پرس پلیس فرمانروایی می کردند، و بر مبنای برخی دیدگاه ها با فرهنگ و مذهب های مختلف مدارا می کردند؟! و از تمدن شرق که نقشی در ایجاد آن نداشتند سوء استفاده می نمودند. پیش از آن ها خط نوشتاری و سبک زندگی خاور نزدیک پدید آمده بود و آنان با بهره جستن از این آثار عظیم سعی داشتند تا خود را جاودانی سازند. اما در اوج تابش آن ها نام پادشاه کبیر دوران، اسکندر، در شرق میانه طنین انداز شد.
    >
    > پادشاهان هخامنشی از تخت رفیع پادشاهی خود مناطق آشوب زده مرزهای غربی امپراتوری را مشاهده می کردند و در همان حین یونانی ها در پی جبران مافات بودند. این نکته بسیار مهم را نباید از نظر دور داشت که هخامنشیان عامل ناامنی سایر دولت ها بوده اند. همچنین بر خلاف تصور عام، اروپاییان اولین تمدن بشری را بنیان ننهاده اند، بل که این مشرقیان و نه هخامنشیان هستند که بنیان گذار آن بوده اند. خط نوشتاری در خاورمیانه ابداع شد اما تاریخ توسط یونانی ها ابداع گردید. هردوت پدر تاریخ از موضوع حماسه برای نشان دادن تلاش ایالت یونان در آن زمان برای غلبه بر امپراتوری پارس و جنگ برای آزادی و رهایی بهره گرفت.
    >
    > هردوت این نظریه را نقل کرده که دموکراسی زاینده نبرد یونانیان با استبداد پارس (هخامنشی) می باشد. پادشاه هخامنشی - کورش - که با استبداد بر رعایا حکومت می کرد، با تکیه بر قدرت پوشالی خویش درصدد تصرف آنی یونان کوچک برآمد، لکن به طور غیر منتظره ای با مقابله به مثل یونانی ها مواجه شد. ایرانی ها باید به خاطر بیاورند که در نبرد ماراتون با یونانی ها شکست خفت باری خوردند.
    >
    > درباره نبرد ماراتون هردوت نقل کرده است که در این نبرد یونانی ها جز کشت و کشتار وحشیانه از هخامنشی ها ندیدند و در پرتو این نبرد، یونانی ها هویت مدنی خویش را باز یافتند. به طور تلویحی، تمام تئوری های سیاسی غرب - از محکومیت سنت دیکتاتوری آتلانتیک تا کاریکاتوری که مارکس از استبداد شرقی ارائه کرده است - بر خلاف روح پارس (هخامنشی) تعریف گردیده است. با پیروزی یونانی ها، هخامنشیان به طرزی قابل ترحم و سرزنش آمیز در حافظه جهان حک شدند.
    >
    > توصیف بسیار واضحی از امپراتوری در این نمایشگاه ارائه نشده و تنها یک موزاییک نمایش داده می شود که در پمپئی یافت شده است. این اثر امروزه در موزه باستان شناسی ناپل نگهداری می شود و بر پایه تصویر مفقوده ی اسکندر کبیر در جنگ ترسیم شده است. آشفتگی و به هم ریختگی اسب های سربازان هخامنشی ، نیزه ها و زوبین های پراکنده به وضوح قابل رویت است. در نبرد با اسکندر، داریوش تنها و بی کس بوده و بر ارابه اش ایستاده، صورت اش مانند یک خرگوش ترسیده، سربازان اش نیز مثل داریوش وحشت زده هستند. این نقاشی ها توسط نقاشان چیره دست و بر اساس نوشته های مورخان کشیده شده و در طول قرن های متمادی باز افرینی شده است. این موزاییک ها اینک قرن ها بعد از دوران طلایی قصر پمپئی و پس از سقوط داریوش کشف شده اند. فیلم اسکندر کبیر هنوز هم در گیشه ها از فروش خوبی برخوردار است.
    >
    > تمامی آثار این نمایشگاه درباره امپراتوری فراموش شده درصدد احیای این امپراتوری و بازگشت به مبداء تاریخی بوده و به نوعی سوء استفاده از باستان شناسی در جهان سیاست محسوب می شود. هر شیء موجود در این نمایشگاه یک موفقیت دیپلماتیک برای ایران است. شاید شما به این امر توجه نکرده باشید که پرشیای قدیم در حال حاضر ایران نامیده می شود. این اشیاء پیش از تغییر دولت در ایران و از طریق مذاکره مجدد در آخرین لحظات قرض گرفته شده اند.
    >
    > انتظار داشتم که دیدار از نمایشگاه آموزنده باشد چرا که با فرهنگ فراموش شده دیگری سال ها پس از سقوط و اضمحلال آن آشنا می شوم، اما چنین نشد. این آثار جز لاطائلاتی همانند آثار تلویزیونی آگاتاکریستی نبود. در این میان آثار این نمایشگاه به طور فاحشی با تبلیغات آکادمی سلطنتی متفاوت هستند و نمی شود به آن ها افتخار کرد! هر چه که بیش تر می اندیشم می بینم که می توانم به شما قول دهم از دیدن نمایشگاه خرسند نخواهید شد. شما با خنجرهای طلایی و ارابه ها مواجه خواهید شد و صحنه ای از تاریخ هخامنشی را مشاهده خواهید کرد، لکن در اولین فرصت از نمایشگاه خارج خواهید شد، چرا که وقت تان بیش از این ارزش دارد!
    >
    > موزه بریتانیا می خواهد فقط با نمایش قشنگ امپراتوری پرشیا به ما بقبولاند که حیثیت این امپراتوری توسط یونانی ها لکه دار شده است. می خواهد بپذیریم که این امپراتوری شیطانی واقعا شیطانی نیست و فقط توسط مورخان یونانی (مانند اکثر مورخان پارس که حکومت های بیش از هخامنشیان را بدنام کرده اند) بدنام گردیده است.
    >
    > تفاوت حقیقی بین نسخه یونانی و نسخه ای که پیش روی ما قرار گرفته این است که در نسخه یونانی، شرارت ذاتی پارس ها جلب توجه می کند. درباره پادشاهان هخامنشی، تعداد همسران، سربازان، وزیران و هزاران موضوع مهم چیزی ارائه نشده است از ذکر حقیقت ها بسیاری اجتناب گشته و در این نمایگاه نمی توانید از این حقایق آگاه شوید، فقط می توانید جنگ جویان را به صورت نیم رخ با ریش های مرتب ببینید. هردوت درباره عکس العمل داریوش هخامنشی در مقابل حمایت یونانیان از شورش های آسیای صغیر می گوید که وی تیری در کمان نهاد و به هوا پرتاب کرد و فریاد زد ای خدا، از من پذیرا باش، چرا که باید یونانی ها را تنبیه نمایم.
    >
    > می توان به افکار حقیقی پادشاه هخامنشی در لوح گلی قصر شوش پی برد. عالی جناب داریوش پادشاه گفت : اهورامزدا که نیرومندترین خدایان است مرا آفرید، مرا پادشاه شما گردانید پادشاهی این سرزمین را برای من اعطا نمود، بزرگ، صاحب قهرمانان ورزیده، صاحب مردان خردمند و... این خیال پردازی یونانی درباره سلطانی به هم ریخته، اندوهگین و طالب کمال به قدری دراماتیک است که از عهده هر آدمیزادی برآید.
    >
    > همین مقایسه بین یونانی ها و هخامنشی ها اجتناب ناپذیر است. وقتی شما تعمق می کنید، در این نمایشگاه با سوء استفاده های زیادی از آثار تاریخی مواجه می شوید. برخلاف انتظار ایرانی ها در قرن ۱۹ کلکسیونی از قالب های گچ برجسته یافت شد که در مورد ویرانی قصر پرس پلیس ایجاد شبهه می کند. تمامی این موارد تا هنگامی که سفری فانتزی به ایران نداشته باشید غیرقابل فهم هستند. لذت بردن از این بازآفرینی مشکوک آثار هخامنشی بسیار سخت و آزار دهنده است. می توانید افرادی که خراج می دهند ببینید، اعدادی که ارائه شده اند فقط عدد و رقم هستند و مبنای علمی ندارند و نمی توان به آن ها اعتماد کرد، حتی مجسمه های شگفت انگیز از شیرها و سگ های سنگی سیاه نگهبان که از تهران به این مکان آورده شده اند، لذت بخش نیستند. در اصل این کار برای رسانه ها در جهت اهداف خاص متعدد انجام شده است. می توان ادعا کرد که روزنامه ها طی هفته جاری خواهند نوشت: هخامنشیان بزرگ ترین تمدن تاریخ بشری را بنیان نهادند.

  • چرا انگلستان برای برپایی این نمایشگاه انتخاب شده است؟
    >
    > (اشاره به جعل تاریخ در زمان پهلوی اول و دوم به دستور انگلستان و تاریخ سازی آریا پر ستی و هخامنشی پرستی / مترجم) می توانید به Elgin Marbles رفته و کتیبه پارتنون Parthenon را که پس از انهدام وحشیانه کاخ آکروپلیس یونان توسط هخامنشیان ایجاد شده بنگرید. این شاهکار یونانی مملو از احساس و الهام از قهرمانانی است که به قدرت رسیده اند وگوساله ای ماده که باید قرانی شود. اوج هیجان هنر ایرانی (هخامنشی) در کجاست؟ زیبا و عالی است. در آرامش و سکوت عجیبی قرار گرفته است. می توانید آجرهای سنگی و پیکره های نگهبانان قصر را مشاهده کنید. این تحسین متعادل است. نکته ای که باید ذکر شود این است که در اصل این نوع از آجرهای لعاب دار تزیین شده متعلق به امپراتوری هخامنشی نیست. این آثار از امپراتوری بابل الهام گرفته شده اند و پس از غلبه هخامنشی بر امپراتوری بابل آثار هنری آن ها مورد تاراج هخامنشیان قرار گرفته است.
    >
    > از حماقت ماست که چنین آثاری به نام هخامنشیان معرفی شده اند. موزه بریتانیا ریسک بزرگی انجام داده تا ما را در مورد تاریخ جعلی هخامنشی و در مورد تمدن هایی که مبداء شرقی دارند و در خاور میانه شکل گرفته اند سر درگم کند و هخامنشیان را به عنوان بانی و موسس تمدنی که صاحب آن نبوده اند معرفی نماید. هخامنشیان توانستند با غلبه بر امپراتوری های آشور و بابل جدید و از بین بردن تمام آثار هنری و ابداعات آنان با نسخه برداری از این آثار، آثار جدیدی خلق نمایند. پس از دوران طلایی حکومت های آشور و بابل حکومت سلسله هخامنشی شروع شد و ما شاهد معرفی آثار نفیس این امپراتوری ها به نام هخامنشیان هستیم. این آثار با توجه به وسعت بسیار زیاد نمی توانند به نام هخامنشی نوشته شوند. در یک گردش ساده در موزه شاهد این امر را به وضوح مشاهده کرد.
    >
    > سلسله هخامنشی در راه جعل آثار فرهنگی و تاریخی حکومت های مغرب و آشور و بابل کوشش زیادی کرده بودند. در کشور مصر، پادشاهان هخامنشی در ظاهر به خدایان مصری ادای احترام می کردند، لکن تمامی مدیترانه شرقی و از جمله متصرفات یونان تحت حاکمیت آنان آسیمیله شد و در باطن تمامی این احترامات پوچ بودند. در این رابطه تنها یک دسته ی سبو از جنس نقره و برنز که به شکل بز کوهی و برگرفته از اساتید یونان ساخته شده کشف شده است. هیچ کس نمی داند که پارس ها واقعا چه فکری در سر داشته اند، آیا عجیب نیست که در یک دنیای باستانی آکنده از خدایان متعدد، از اوسیریس تا زئوس و یهوه، تنها یکی از خدایان با هدایای مذهبی بسیار مورد احترام قرار گرفته باشد؟
    >
    > این آثار باستانی به وضوح علائم امپراتوری خود را دارند و هیچ کس نمی تواند مطمئن باشد که این آثار متعلق به هخامنشیان است. هنوز هم با نگاهی اجمالی می توان متوجه شد که ایرانی ها تمایل دارند علایق خود را از طریق تاریخ جعلی هخامنشی به ما بقبولانند. از دیدن اشیا مورد علاقه آن ها با شگفتی متوجه خواهیم شد که آن ها زندگی اشرافی را دوست داشته اند. ظروف نوشیدنی بسیار ارزشمندی، از جنس شاخ گاو و با اندود نقره و طلا تهیه می کرده اند با دیدن النگوهای طلا از این همه تفاوت در زندگی مردم عادی و پادشاهان هخامنشی حس اشمئزازی به بیننده دست می دهد.
    >
    > حدس می زنم که این نمایشگاه بر باستان شناسی تاثیر گذار باشد، چرا که می توان گفت در این نمایشگاه تاریخ مجعول دربرابر علم باستان شناسی قد علم کرده است. مورخ یونانی می نویسد که هخامنشیان آثار باستانی را دوباره مرمت کرده و به نام خود جا زده اند نباید فراموش کرد که برنده ی نهایی تاریخ واقعی خواهد بود. تغییراتی که امپراتوری هخامنشی در آثار باستانی پیش از خود به وجود آورده اند کاملا مشهود است. این تغییرات را هم در کاخ های مجلل و هم در کوچک ترین شی برجای مانده می توان مشاهده کرد.
    >
    > این حکومت خودکامه چنان که تواریخ هردوت گفته است سرانجام منهدم شد.
    >
    > + نوشته شده توسط ژوبین ورنوسيان در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 21:31
    >

  • تا به حال یکنفر داشتیم با دو نام به اسم شیرسایی و کشف , حالا یکنفر دیگر هم اضافه شد با دو نام حکمت و شولتس, جمع کنید این مسخره بازی ها را شهامت داشته باشید و خودتان باشید منطق داشته باشید و منطقی بحث کنید اگر با پست کردن اراجیفی از نویسندگان جیره خوار و مزدور در صدد خریدن ابرویی برای خود هستید سخت در اشتباهید . اگر به کپی برداری باشد من و اقای بهمن هم میتوانیم انقدر در اینجا مطلب بگذاریم که جرندیات شما حتی به نظر هم نیاید.

  • نسل احمدی‌ نژاد کودن در افغانستان جاعی نتاند داشته باشد، با نسل احمدی‌ نژاد، وارد کپی و پیست کردن چرندیات تکراری تانیم شد، این چرندیات ایران را با این نسل احمدی‌ نژاد به مرکز کلیه فروشی‌ تانیده تبدیل کرده بوده باشد.

  • جناب پروفسور کشف هر چه باشد کلیه فروشی بهتر ازهروئین فروشی است. به چه چیزت افتخار میکنی کشت و تولید مواد مخدر هم افتخار دارد؟ معتاد کردن مردم خود و ملتهای دیگر افنخار دارد؟طوری حرف میزنی که هر کس نداند فکر میکند در ایران هنوز مردم خر سوار میشوند و در افغانستان سفینه به کرات دیگر می فرستند. دهانم را بیشتر از این باز نکن, اگر حرف حسابی برای گفتن داری بزن واگرنه با چرندیات به جایی نخواهی رسید.

  • خیر جناب کاوه، شولتس شخص دیگر است.
    کشف و شیر ساپی هم یکنفر نیست.

  • بر گرفته شده از سایت فرهنگنامه ایران و یا ایرانین انکلوپیدیا

    خویدوده (ازدواج با محارم)

    خْویدودَه: رسم و سنت ازدواج با محارم در میان زرتشتیان. در باره احکام خویدوده به تفصیل در کتاب‌های پهلوی دینکرد، ارداویراف‌نامه، روایت پهلوی، مینوی خرد، روایت آذرفرنبغ فرخزادان، دادستان دینی، گزیده‌های زادسْپَرَم، متن جدیدتر روایات داراب هرمزد و غیره سخن رفته و جزئیات احکام آن (از جمله حق‌الارث دختری که زن پدر خویش نیز هست)، تشریح شده است. به موجب این متون، خویدوده پدر و دختر، خویدوه مادر و پسر، و خویدوده برادر و خواهر از شایسته‌ترین و مهمترین دستورات دینی زرتشتی و بزرگ‌ترین ثواب‌ها است که اجرای آن موجب رسیدن سریع‌تر به بهشت، و اختلال در اجرای آن جزو بزرگترین گناهان دانسته می‌شده است (تفضلی، مینوی خرد، بخش ۳۵ و ۳۶؛ میرفخرایی، روایت پهلوی، فصل هشتم).

    آذرفرنبغ در کتاب دینکرد (فضیلت، جلد یکم، فصل ۸۰)، خویدوده را سنتی برگرفته از آمیزش اهورامزدا با دخترش سپندارمذ می‌داند که مشی و مشیانه (نخستین آدمیان و نخستین برادر و خواهر) آنرا ادامه دادند تا به نسل همه مردمان گیتی برسد. او هرگونه آمیزش به غیر از روش خویدوده را با آمیزش گرگ و سگ، و آمیزش اسب و خر مقایسه می‌کند که محصول جفت‌گیری آنها از نظر نژادی پست و فرومایه خواهد شد. این نکته‌ای است که مورد توجه و تأکید زادسپرم نیز قرار گرفته و در کتاب گزیده‌های زادسپرم، خویدوده را موجب تولید نسل پاک دانسته است (راشد محصل، گزیده‌های زادسپرم، بخش ۲۶). آذرفرنبغ هر کس را که با خویدوده مخالفت ورزد و آنرا سبک بشمارد، از تبار دیوان و دشمنان مردم می‌داند. او همچنین در پاسخ به مخالفان خویدوده و برای توجیه و تبلیغ دینی و ذکر محاسن آن، یادآور شده است که آیا بهتر نیست اگر زخمی در آلت مادر یا خواهر یا دختر وجود داشته باشد، پدر یا پسر یا برادر آنرا ببینند و بر آن دست برند و مرهم نهند؟

    در کتاب روایت پهلوی برای تشویق مردم به اجرای خویدوده چنین توجیهی را آورده‌اند که اهورامزدا به زرتشت دستور اجرای خویدوده را می‌دهد و می‌گوید این کاری است که من با دخترم سپندارمذ انجام دادم و مشی نیز با مشیانه انجام داد (میرفخرایی، روایت پهلوی، فصل ۸). در متن پهلوی ارداویراف‌نامه به زنان هشدار داده شده است که چنانچه از خویدوده خودداری کنند و آنرا سبک بشمارند، وارد دوزخ خواهند شد و در آنجا مارهای بزرگی وارد اندام تناسلی‌اشان خواهد شد و از دهانشان بیرون خواهد آمد (ژینیو، فصل ۸۶). به موجب فتوای بیستم از مجموعه فتاوی موجود در کتاب روایت آذرفرنبغ فرخزادان اگر دختر یا خواهر مردی به خویدوده با او رضایت و موافقت نداشته باشند، مرد می‌تواند از زور استفاده کند و زن را وادار به اینکار کند (آذرفرنبغ، روایت آذرفرنبغ فرخزادان، ص ۱۶).

    چنین تهدیدهایی نشانه آنست که عموم مردم از این دستور دینی رویگردان بوده‌اند و موبدان می‌کوشیده‌اند تا با نسبت دادن خویدوده به اهورامزدا و زرتشت و بیان تشویق از یکسو و تهدید از سویی دیگر، مردم را وادار به انجام آن کار کنند. نشانه دیگری از رویگردانی مردم این است که در کتاب روایت پهلوی، زرتشت به اهورامزدا می‌گوید: «این کار سخت و دشواری است و چگونه می‌توانم خویدوده را در میان مردم رواج دهم؟» و اهورامزدا جواب می‌دهد: «به چشم من نیز چنین است، اما وقتی کردار نیک باشد، نباید دشوار و سخت باشد. به خویدوده کوشا باش و دیگران را نیز کوشا کن» (میرفخرایی، روایت پهلوی، فصل ۸).

    اما با این حال شواهدی در دست است که نشان می‌دهد منظور از خویدوده منحصراً «ازدواج با محارم» نیست و معنای «همخوابگی با محارم» را نیز می‌داده است. چه به شکل ازدواج باشد و چه به شکل هم‌بستری‌‌های موردی یا مکرر. از تعدادی احکام و توصیه‌ها که در کتاب روایت پهلوی آمده، چنین برمی‌آید که خویدوده بیش از آنکه مفهوم ازدواج را برساند، مفهوم همخوابگی را می‌رسانده است:
    «اگر مردی یک خویدوده با مادر و یکی نیز با دخترش کند، آنکه با مادر بوده، برتر از دختر است». «اگر با دختر و خواهرش خویدوده کرده باشد، آنکه با دختر بوده، برتر از آنست که با خواهر بوده باشد». «اگر پدری با دختر حلال‌زاده و تنی خودش خویدوده کند، برتر است؛ اما اگر با دختر نامشروع خودش که محصول آمیزش با زن دیگران بوده باشد، خویدوده کند، باز هم ثواب می‌برد». «روزی جمشید با خواهرش جمک بخوابید و از ثواب این همخوابگی بسیاری از دیوان بشکستند و بمردند». «اهورامزدا به زرتشت گفت که خویدوده بهترین و برترین کارها است. کسی که یکبار نزدیکی کند، هزار دیو می‌میرد؛ اگر دوبار نزدیکی کند، دو هزار دیو می‌میرد؛ اگر سه بار نزدیکی کند، سه هزار دیو می‌میرد؛ اگر چهار بار نزدیکی کند، مرد و زن رستگار خواهند شد». «پسر به مادر و پدر به دختر و برادر به خواهر باید بگوید که تن خود را برای آمیزش کردن به من بده تا اهورامزدا را خشنود کنیم و جای نیکی در بهشت بیابیم» (میرفخرایی، روایت پهلوی، فصل ۸).
    http://irania.ir/ie/2022

  • تورکی با قاعده‌ترین و قانونمندترین زبان

    در حال حاضر نزدیک به 30 زبان تورکی زنده در دنیا وجود دارد که می توان این زبانها را نه زبانی جداگانه بلکه لهجه هایی از زبان واحد تورکی محسوب نمود. زبانهای تورکی جزو شاخه‌ی آلتاییک زبانهای دنیا است و به همراه زبانهای مغولی و تونقوزی و ژاپنی و کره ای این شاخه را تشکیل میدهند . البته توجه شود که زبانهای مغولی ، تونقوزی ، ژاپنی و کره ای زبان تورکی محسوب نمی شوند بلکه هم شاخه با این زبان ها هستند و گرامر این زبانها بسیار شبیه به هم میباشد. از نظر دانشمندان ریشه این زبانها یکی است بنابراین در یک شاخه طبقه بندی می شوند. البته از نظر لغت نیز لغات مشترکی هم بین این زبانها یافت می شود.

    زبانهای آلتاییک جزو با قاعده‌ترین زبانها ی دنیا هستند و بخصوص با قاعده بودن زبان تورکی بیشتر در بین این زبانها جلوه میکند. در بین زبانهای آلتاییک؛ ژاپنی فقط 2 فعل بی قاعده دارد و زبانهای تورکی فقط 1 فعل بی قاعده (فعل بودن) دارد. زبانهایی مثل فارسی یا انگلیسی را در نظر بگیرید که انبوهی از افعال بی قاعده را دارا هستند . مکس مولر زبان شناس و شرق شناس مشهور درباره‌ی گرامر زبان تورکی چنین می گوید:

    “It is a real pleasure to read a Turkish grammar… The ingenious manner in which the numerous grammatical forms are brought out, the regularity which pervades the system of declension and conjugation , the transparency and intelligibility of the whole structure, must strike all who have a sense of that wonderful power of the human mind which has displayed itself in language

    ترجمه: خواندن گرامر تورکی واقعا لذت بخش است... روش مبتکرانه ای است که در آن گونه های بی شمار گرامری بوجود آمده اند. منظم و با قاعده بودن آن باعث شده سیستم صرف کلمات و ترکیب در آن فراوان باشد و قابل فهم بودن کل ساختار آن به ذهن همه کسانی که احساسی دارند خطور می کند که قدرت ذهن بشر خود را در زبان نشان داده است.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    تورکی زبانی است که فقط پسوند میگیرد، تورکی زبان التصاقی است
    زبانهای التصاقی زبانهایی هستند که در منفی کردن ، جمع بستن و.. به کلمه‌ی مورد نظر فقط پسوند اضافه میشود. با توجه به مثال زیر فرق یک زبان التصاقی با غیر التصاقی مثل فارسی مشخص میشود
    Bulud → Cloud → ابر
    Bulud+lar → Cloud+s→ ابر+هـا
    Bulud+lar+ım → my + Cloud+s → ابر+های+من
    Bulud+lar+ım+ da→ in + my+ cloud → در + ابر+های+من
    Bulud+lar+ım+da+kı → the+ one +in+ my+ cloud+s → آنی +که+در+ابر+های+من+است
    Bulud+lar+ım+da+kı+lar → the+ ones+in+my+cloud+s → آن+هایی+که+در+ابر+هایم+هستند

    مشاهده میشود در زبان تورکی که یک زبان التصاقی است قبل از کلمه‌ی اصلی "بــولود " هیچ پیشوندی بکار نرفته است و پسوندهایlar kı ، da ، ımبه ترتیب اضافه شده‌اند. ولی در دو زبان غیر التصاقی فارسی و انگلیسی هم پیشوند و هم پسوند به کار رفته است. در افعال زیر این خاصیت دیده میشود . در تورکی در هیچ یک از زمانهای فعلی ریشه‌ی فعل عوض نمیشود و فقط پسوند است که زمان فعل یا شخص فعل را مشخص میکند ولی در زبانهای غیر التصاقی مثل انگلیسی یا فارسی ریشه‌ی فعل دگرگون شده و هم پیشوند و هم پسوند میگیرد:
    Getdim → I went→رفتم
    Gedirəm→ I go →می روم
    Getmişəm → I have gone →رفته‌ام
    Gedəcəyəm → I will go → خواهم رفت
    Gedirdim → I was coming → می رفتم

    در مثال بالا ریشه‌ی فعل Ged در تورکی در تمام زمانها آن فعل ثابت مانده و فقط در تمامی زمانها پسوند گرفته است ولی در زبان فارسی هم پیشوند "خواهم" و "می" و هم پسوند "م" و در زبان انگلیسی هم پیشوند ،will، was، have و هم ing گرفته است. همچنین در تورکی ریشه فعل Gəl ثابت مانده است ولی در فارسی "رو" به رفت و در انگلیسی ،go ،went ،gone تبدیل شده است. یا به مثال زیر توجه کنید که در تورکی یک کلمه است: Iranlılaşdıramadıqlarınızdanam
    که انگلیسی و فارسی ان چنین است:
    I one of thos...See More▬▬▬▬▬▬ مهمان (از ریشه‌ی؟)
    "قیزیل" از ریشه‌ی قیزارماق▬▬▬▬▬▬ سرخ(از ریشه‌ی؟)
    "گول" از ریشه‌ی گولمَک▬▬▬▬▬▬▬ گل (تورکی)
    "دوقوز" از ریشه‌ی دوغماق▬▬▬▬▬▬▬ نــه9 (از ریشه‌ی؟)
    "اوراق" از ریشه‌ی اورماق( به معنای درو کردن)▬▬▬ داس(از ریشه‌ی؟)
    "دوقلو" از ریشه‌ی دوغولماق▬▬▬▬▬▬ همزاد
    "تانری" از ریشه‌ی تانیماق▬▬▬▬▬▬▬ خداوند

    چند کلمه در زیر انتخاب و ساختار آنها بیان شده که ریشه دار بودن کلمات تورکی را به وضوح نشان می دهد:
    "تپه" ، "توپ" ، تپل" توپوق(قوزک پا)" ، " توپلوم(تشکل)"، "توپلانتی"---- از ریشه‌ی توپلاماق به معنی جمع کردن و انباشتن
    "قارداش" = قارین(شکم) + داش(هم)▬▬▬▬▬ برادر و خواهر
    "یولداش" = یول(راه) +داش (هم)▬▬▬▬▬▬ همراه و دوست
    یوردداش = یورد(وطن)+ داش (هم)▬▬▬▬▬▬ هموطن

  • ریشه ترکی برخی کلمات فارسی
    1ـ کلمات فارسی که با پسوند «آق»، «آغ»، «آک»، «اوْک» ختم میشوند. مثال: اتاق، سراغ، الک، یدک، چابک و سایر...
    2 ـ کلمات فارسی که با پسوند «مَه//مِه» ختم میشوند. مثال: دکمه//تکمه (دوگمه// دوکمه) ،(تؤکمه//توْکمه)، قیمه (قیمَه//قیمِه)، سرمه (سوْرمه//سوْرمِه)، چکمه، دلمه، چاتمه، قاتمه، چنباتمه و ... (با استثناء کلمات عرب دخیل در فارسی).
    3ـ کلمات فارسی که با پسوند «اوق»، «اوْق»، «ایق»، «اوْک» ختم میشوند. مثال: قرق، اَغروق، ایلیق، بلوک، چابک//چابوک و...
    4ـ کلمات فارسی که با پسوند «چی»، «چی» ختم میشوند. مثال: سورچی، قورچی، یورتچی، ارابه‌چی، قهوه‌چی، یازیچی و ...
    5ـ کلمات فارسی که با پسوند «لیق»، «لیق»، «لوق» ختم میشوند. مثال: بوزلوق، قارلیق، باشلوق، اتالیق، باشلیغ
    6ـ کلمات فارسی که با پسوند «لاق»، «لاخ» ختم میشوند. مثال: ییلاق، قشلاق، باتلاق. پسوند «لاخ» از قدیمیترین پسوندهای ترکی است که در زبان فارسی داخل گشته و در ساختار لغات بسیاری کاربرد دارد. مثال: سنگلاخ، رودلاخ، نشیبلاخ، سولاخ//سوراخ، دیولاخ و ....
    7ـ کلمات فارسی که با پسوند «ماق»، «مق»، ختم میشوند. مثلاً: چخماق، قیماق، تخماق و ...
    8ـ کلمات فارسی که با پسوند «آر»، «اَر» ختم میشوند. مثال: قاتار (قطار)، چاپار، آچار، چپر، دچار و ...
    9 ـ کلمات فارسی که با پسوند « اِر»، «اوْر» ختم میشوند. مثال: قاطر، چادر، بهادر و ...
    10ـ کلمات فارسی که با پسوند «اوْل»، «آول» ختم میشوند. مثلاً: قراووْل، یساول، قرقاول و..
    11ـ کلمات فارسی که با پسوند «داش»، «تاش» ختم میشوند. مثلاً: داداش، آداش، سرداش، کونولتاش، یکتاش و...
    12ـ کلمات فارسی که با پسوند «غَه//غِه»، «قَه//قِه»، «کَه//کِه»، «گَه//گِه» ختم میشوند. مثال: داروغه، یرقه(یورقَه//یورقِه)، اُلکه (اوْلکه)، الکا (اوْلکا)، جلگه (جوْلگه//جولگه) و...
    13ـ کلمات فارسی که با پسوند «قی»، «قو»، «غو» ختم میشوند. مثال: قرقی (قئرقی)، برقو (بورغو)، یرغو (یوْرغو) و ... سؤزلر.
    14ـ کلمات و افعالی که در ساختار آنها حروف«ق» و «چ» باشد، تماماً منشأ ترکی دارند. مثال: قاچاق، قیچی، قاچ، قارچ، چاقو
    15ـ کلمات و افعالی که در ساختار آنها حروف «ک» و «چ» باشد، منشأ ترکی دارند. مثال: کوچ، کوچه، کوچک، چکول، چاک، چابک، کچل و ...
    16ـ کلمات و افعالی که در ساختار آنها حروف «ق»، «د»، «‌ت» باشد. مثال: قاتر، قاتوق، قره‌قات، قوروت، آنقوت، قتار// قطار و ...
    17ـ کلمات فارسی که در ساختار آنها «انگ» و «نگ» باشد و یا کلماتی که با این پسوندها ختم شوند. مثال: سرنگ(سورماق)،النگو(النگ،ال در زبان ترکی به معنی دست)، فشنگ، تفنگ، سنگر،زرنگ ، قشنگ ،اوزنگ(افسار)و ..[ به استثناء کلمات دخیل سنسکریت وهندی)
    18ـ کلماتی با حرف «ی» شروع میشوند منشأ ترکی دارند. مثال: یام، یامچی، یونجه، یالغ، یال، یله، یان//یون [(در ترکی به معنی اسب است) این کلمه در فارسی به شکل «نریون» و «مادیون»//«مادیان» و با افزودن علامات جنسیّت «نر» و «ماده»//ماد به اشکال فوق در زبان فارسی وارد گشتهاند]. در بعضی از موارد به اوّل این کلمات پروتئز «پ» علاوه میشود مثال: «پیاله»، «پیام» و.. لازم به ذکر است در بعضی از موارد حرف «ی» کلمات ترکی با حروف«چ» و «ج» عوض میشوند. مثال: یلقه به شکل جلقه// جلیقه، «یرمه» به شکل «چرم»، «یادو» به شکل «جادو»، یده (سنگ مشهور) به شکل «جده» و .....
    19ـ کلمات و افعالی که در ساختار آنها حروف «ق» و «ز» باشد ترکی میباشند: قاز، قوزک، قوزه، قزوین، قوز (این واژه به شکل گوژ در زبان فارسی وارد شده است).
    20ـ کلماتی که در ساخترشان حروف «ت»، «پ» باشد ترکی هستند. مثال: تپش، تپیدن، تپه، توپال
    21- کلماتی که در ساختارشان حروف «چ»، «پ» باشد منشأ ترکی دارند. مثال: چاپار، چپاول، چپر، چاپ و....
    22ـ کلماتی که در ساختارشان حروف «چ» و «غ»// «ج» و «غ» باشد منشأ ترکی دارند. مثال: بوغچا//بقچه، غنچه،‌ چاغ، چوغول//چغلی، جیغ،
    23-کلمات فارسی که با پسوند «مان»(مان در زبان ترکی پسوند شدت است). مثلا : آرمان

    ،سازمان،آسمان(بسیار آس=بسار آویزان) و...

    پسوند ها و پیشوند های ترکی در فارسی:

    مه me (از گروه مهme و ما ma ):
    در ترکی برای منفی کردن فعل امر - امر منفی یا نهی- با توجه به قانون فنوتیک (از نوع

    اینجه ince یا قالینkalın ) یکی از حالات مه me و ما ma بکار می رود. مثل:گئت : برو گئتمه: نرو. در منفی کردن فعل در فارسی از نه ne استفاده می شود ولی در اثار فارسی قدیم

    از مه me استفاده میشده است. یعنی مه me به نه ne تبدیل شده است. مثل: مرو mero- نرو nero و گاهی هم وند ما ma در ترکی به شکل نا na بکاررفته است. مثل نامرد namerd

    گون gün و گن gen و گین (از گروه گون gün-gun، گین gin، گنgın ، قون qun-qün، قین qin، قن qın):
    این وندها در ترکی برای نشان دادن حالت بکار می روندکه فقط گون و گن از این گروه بفارسی وارد شده است. مثل گوناگون gunagun ، چگونه çegune ، همگن hemgın، گونه gune و...
    مثال ها در ترکی:
    وورقون vurqun : عاشق / قیزقین qızqın : عصباتی / جوشقون coşqun : جوشان و مهیج شده / ویرقین vırqın : بلا / خشمگین xəşmgin / غمگین qamgin
    وند های دیگری در ترکی برای حالت وجود دارد.
    مثل : شیخ şıx (حالت و وضعیت) مثلا بو شیخدا bu şıxda(با این حالت)
    شین şin (قیافه و چهره) مثلا ساری شین sarışin (زرد قیافه)، قره شین qərəşin (سیاه چهره)
    و ...

    دان dan :
    این وند برای نشان دادن ظرف یا قاب نگهداری است. در نمونه های قدیمی ترکی که به فارسی رفته می توان به مثال های زیر اشاره کرد.
    زندان (ایزیندان) ایز(نظارت و مشاهده، رد و اثر) ین +دان
    دندان :دن (دانه سفید)+دان

    کده kede و کد ked (از گروه کنت kent و کد ked و کده kede ):
    این وند در معنای روستا و شهر است . (در ترکی به روستا لغات کنت kent و کوی küy-köy و اؤی öy و برای لغت شهر لغات بالقاسون balqason و بولیک bolık و شار şar و اور ur بکار می رود). این وند از وند های مکان ترکی می باشد. مثل : دانشکده danışkede / کدخدا (کنت خدا) kedxuda

    گاه gah (از گروه گاه gah و قاه qah و گه geh):
    این پسوند مکان مشهور در فارسی است. هر کدام از اشکال این وند با قانون فنوتیک به کار میروند. دوشکل آن در فارسی نیز بدون رعایت قانون فنوتیکی بکار می روند . مثل: خوابگاه

    xabgah - خوابگه xabgeh
    این پسوند در اصل بشکل قاه qah است مثل کلمه خانقاه xanqah

    وار var :
    این کلمه در دو شکل دربه فارسی وارد شده است. یکی به شکل پسوندی وار var در پسوند های کلمات (بعنوان پسوند شباهت) و یکی هم از ترکی شرقی به شکل اسمی بار bar که به معنی ثمره و میوه بکار رفته است. مثل : بؤیوک وار: بزرگوار / ماهوار و...

    ش ş (از گروه یشiş - وشuş -شş ) :
    این پسوند در ترکی اگر به فعل اضافه شود و فعل بسازد حالت دسته جمعی و هم به فعل می دهد (شبیه به پسوند یت ıt که از فعل اسم دسته جمعی می سازد یاشیت yaşıt / یا پسوند داش

    daş که به اسم حالت دسته جمعی و هم می دهد مثل داداش dadaş یولداش yoldaş و ...) مثل : اؤپوشمک öpüşmek : باهم روبوسی کردن / گؤروشمک görüşmek: دیدار کردن / یازیشماق yazaşmak : مکاتبه / گولشمک güleşmek : کشتی گرفتن ولی اگر با افزودن این وند به فعل اسم ساخته شود شیوه و حالت فعل را بیان می کند. مثل : چالش çalış / تلاش telaş / جنبش cunbuş/ چکیش çekiş / گئدیش gediş / کوشش kuşeş

    ین in (از گروه ون un و ینin):
    این وند در اسم ها بکار می رود. مثال : در ترکی در (بشکل اسمی) به معنی عمق می باشد که اگر وند بالا را بگیرد می شود درین derin : عمیق / درآز deraz : کم عمق. در فارسی : مثل : سنگینsengin / چرکین çirkin و...

    گل gül (از گروه گیل gil- گول gül- قیلqil - قولqul):
    مثال : یونگول yüngül : سبک/ خوشگل xoşgülبر ber (از گروه برber و بری beri) :
    بر در ترکی معادل رخ در فارسی است. بری beri : به این سمت،به سمت بالا / اؤته öte : به آن سو. بره بیتیرمک bere bitirmek : به رو روییدن (در اصلاح به معنی فایده داشتن) مثل افسوس بره بیتیرمز : افسوس سودی ندارد. این وند در فارسی کاربرد فراوان دارد. مثل : برداشتن ber daşten و...

    وازvaz - باز baz :
    هر دو پیشوند در فارسی به معنی گشاد وارد شده اند.مثل: واز گئچمک vaz geçmek :در اصلاح به معنی بی خیال شدن / دروازه dervaza ولی پسوند باز خود نیز به عنوان پسوند علاقه نیز به فارسی وارد شده است.

    چه çe(از گروه چهçe -جهce -چاça -جاca):
    از وند های تصغیر ترکی است. در ترکی پسوندهای تصغیر دیگری هم مثل جیک cik وجود دارد. از نمونه های ترکی که به فارسی وارد شده است : پاچه (پاچاpaça) / کلوچه kuluçe / پارچه (پارچا parça) و...

    توق tuq :
    از پسوند های مکان است و شبیه به گاه است. مثل : قولتوق qoltuq : زیربغل / پاتوق patuq : پایگاه. جالب توجه است که کلمه پا pa در ترکی باستان نیز به معنی آیاق ayaq و قیچ qıç به شکل با ba بکار رفته است ولی منشا اصلیش معلوم نیست که ترکی است یا فارسی.

    مان man (از گروه مان man و منmen):
    اگربصورت اسم باشد به معنی ناقص و عیب است ولی در شکل وند به معنی شدت است. مثل : دگیرمان degirman : آسیاب / اؤیرتمن öyretmen : معلم / آرمان arman (آرامان araman : بسیار جستجو شدنی) / درمانderman / سازمان sazman و...
    البته باید اشاره کرد که این وند در ترکی باستان به شکل پان pan بوده است که امروزه در ترکی قزاقی در کلماتی مثل آسپان aspan (شکل اصلی لغت آسمان asman ) بکار می رود.
    چی çi(چیçi - جیci - چوçu - جوcu ):
    حالت فاعلی به اسم میدهد. مثل تفنگ چی tüfengçi

    انگ eng:
    وقتی به اسمی یا فعلی اضافه می شود به معنی وسیله آن اسم یا آن کار می شود. مثل : سرنگ soreng (وسیله سورماق sormak) / النگو elengu (وسیله ال əl)

    خانه xane (از گروه خاناxana - هانا hana - انا ana) :
    از پسوند های مکان ترکی است که به فارسی در معنی ائو / ev هم وارد شده است. مثل : خسته خانا xəstə xana (خسته هانا hastane) / آستانا astana : در ترکی قدیم و ترکی

    شرقی به معنی پایتخت başkent می باشد (آستانه astana پایتخت قزاقستان kazakistan ) آست ast در ترکی مخالف اوست üst است. مثل آستار astar ، آستین astın

    بان ban :
    این پسوند ترکی در فارسی اولیه به شکل پان pan بکار میرفته که به تدریج دوباره به شکل ترکی خود باز گشته است. مثل لغت چوپان çuban (که در ترکی به شکل چوبان çoban بکار میرود. چو ço در ترکی قدیم به معنی گوسفند qoyun است. مثل لغت چودارçodar)

    دارdar (از گروه دارdar - درder):
    این وند از پسوند های محافظت و پیشه به حساب می آید و با توجه به قواعد فنوتیکی یکی از حالات ان به کار می رود. مثل : ائلدار ildar / صفدارsefdar (صفدرsefder) / چودارçodar به معنی گوسفند دار و...

    ستان stan (از گروه یستانistan - وستانustan ):
    این پسوند ریشه کلمه استان ustan است که هم معنی با بیگلربیگی beyglerbeygi می باشد. که فقط یک حالت ان به فارسی وارد شده است.

    یک ik و وک uk(از گروه یک ik - وک uk-یق iq - وقuq ):
    این پسوند از وند های صفت ساز در ترکی است. مثل کلمه چابک çabuk و تاریک tarik

    شن şən و شان şan:
    این از پسوند های وضیعت در ترکی می باشد. مثل : گلشن gülşən / پریشان perişan

    وانvan و آوانavan و آباد abad و اوا ova:
    این پسوند از وند های مکانی ترکی می باشد که در فارسی نیز کاربرد فراوانی دارد. ریشه این وند به کلمه اوov در ترکی باستان که معادل ائوev در ترکی جدید است بر میگردد.
    قهqe و گه ge (از گروه قا qa- قه qe -گا ga - گه ge):
    از پسوند های مکان و ابزار ترکی است که علاوه بر فارسی به زبان هایی مثل روسی نیز وارد شده است. در فارسی حالت گه ge در مفهوم مکان و در روسی قا qa در مفهوم مکان و ابزار رایج است. مثل کلماتی مثل جلگه colge در فارسی و ناسیرقا nasırqa (فرغون) در روسی . در ترکی مثل لغات آتیشقا atışqa (محل پرتاب) / بؤلگه bölge (منطقه) / داشقا daşqa (گاری)پسوند های بسیار دیگری از ترکی به فارسی رفته اند که به چند مورد دیگر زیر اکتفا می کنیم.
    لاق laq در سنگلاخ senglaq و باتلاق batlaq / سارsar و زار zar در گلزارgülzar و گلسار gülsar / قارqar و گارgar در ایلقار ilqar (وعده) و آموزگار amuzegar و روزگار ruzgar / آلal در گودال godal / پاد pad و پد pəd به معنی ضد zid چیزی / و...

    نکته: یکی از نشانه های وند های ترکی در فارسی چند حالته بودن آنها است که در ترکی با استفاده از قوانین هماهنگی اصوات یک یا چندی از این حالات بکار میرود. مثل وند پاد pad و پد pəd به معنی ضد zid چیزی
    که در حالتی که مصوت های کلمه قالین kalın باشند پاد pad و اگر اینجه ince باشند پد pəd بکار می رود. ولی در فارسی چون این قانون وجود ندارد اشتباه بکار برده می شوند مثل پد افند pəd afənd و گاهی نیز از معنی خود دور می شوند مثل پادشاه padışah.

    استاد ملك شعراء بهار در باره تأثير زبان عربي و تركي در ساختار زبان فارسي ميگويد:

    گرچه عرب زد چو حرامي به ما
    داد ولــــــــــي دين گرامي به مـا
    نصف زبان را عرب از ياد بــرد
    نصف دگر لهجه به تركان سپرد.

    *****

    بعد از زبان عربي، زباني كه بيشترين تأثير را در زباني فارسي گذاشته است. زبان تركي است، اين تأثير هم از لحاظ فونتيكي و هم از لحاظ لغوي بوده است.

    زبان فارسي تا بحال هيچ الفبائي نداشته است. مولف «فرهنگ نظام» ميگويد: ايرانيان از

    حيث خطّ مايه افتخاري ندارند. خطّ و الفباي ميخي را به واسطه بابليها از سومريها اخذ

    كرده‌اند. خطّ اوستائي را توسط كاتبان سرياني اوستا از عاشور//آشور و الفباي كنوني را از عربي به عاريت گرفته‌اند.اعدادشان هم برگفته از اعداد هندی است (مقدمه. جلد يك)....

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.