کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > یتیم

یتیم

دو شنبه 13 ژانويه 2014, بوسيله‌ى میراحمد لومانی

....جعفر جان میفهمی، آدم بعضی موقع خیلی دلش میگیرد. میبینی که اطرافت پر است از آدم های جورواجور، اما تو تنها هستی. تنها ی تنها، مثل یک گرگ زخمی در درون یک جنگل آدم .. اون وقت در لاک خود ت میخزی و درد هایت را فرو میبلعی. آه از این آدم ها... ظاهرا همه خوب هستند، و همه کوشش دارند تا چهره آراسته و دلپذیری را از خود ارایه بدهند. اما باطن آنان را فقط و فقط خداوند میداند. آه که گاه چه جانوری در پشت این نقاب ها خود را پنهان که نکرده اند. کاش میشد در کنار هر آیینه یی، یک چیزی مثل آن برای نشان دادن باطن انسان ها هم وجود میداشت. کاش انسان ها باطن شان هم مثل صورت شان پیدا میبودند... برایش میگویم :
- جواد اگر یک چیزی مثل آینه برای نشان دادن باطن انسان ها وجود میداشت، که همون روز اول آدم ها آن را میشکستند..
- آری جعفر تو راست میگی!.شکستن چقدر راحت است. و خراب کردن چقدر آسان...
آفتاب در پشت کوه های سر به فلک کشیده پغمان داشت رخ پنهان مینمود، و من و جواد از بازار افشار به طرف خانه بر میگشتیم. دیگر با جواد و سخنان وی کاملا انس گرفته بودم. فکر میکردم به اندازه یک عالمه تجربه و معلومات دارد.. از ش میپرسم:
- جواد، تو صاحب کار ت را در کوته سنگی با چاقو زده یی..؟! کاملا خونسرد و مطمئن جواب میدهد:
- بله! با چاقو در یک جایش یک غار اضافی درست کردم؛ هه. هه. هه..
- آخر چرا؟ جواد!
- میدانی جعفر! او نا مرد فکر میکرد همین که من یتیم هستم و نان آور یک خانواده؛ پس هر کاری که دلش خواست با من میتواند انجام بدهد. او نیت بدی داشت، و من هم سر جایش نشاندم ش. بلا خره یک کسی او را حالی میکرد که دنیا دست کیست...
- آخر جواد؛ چاقو و چاقو بازی که خوب نیست..
- کاری را که او میخواست انجام بدهد خوب بود؟ او میخواست به حیثیت م تجاوز بنماید، من هم جوابش را دادم! میدانی جعفر، خیلی وقت ها اگر کوتاه بیای میبینی که سوار ت شده اند..
- خوب بچه های کوچه چرا از تو می ترسند، نو که آدم بدی نیستی جواد!
- این بچه ننه ها خوب است که از م بترسند..آخ که دوست دارم وقتی بزرگ شدم همه از م حساب ببرند. بخصوص اون ها یی که پوفیوز هستند!. راستی که پوفیوز هم چقدر زیاد است..
- خوب اگر میخوای این طوری باشی و همه از تو حساب ببرند، پس باید بری و درس بخوانی..
- جعفر من اصلا از درس خواندن خوشم نمیاد. همش در پشت میز و صنف محصور ماندن را دوست ندارم. اصلا رستم کجا مکتب درس خوانده بود؛ ها..؟ تازه؛ میگن پیغمبر ما هم یتیم بوده درس هم نخوانده...
- اما من آرزو دارم تا درس بخوانم! کتاب، مطالعه و صنف آرزوی من هستند. حالا دنیا دارد تغیر میکند دیگر زمان رستم نیست که...
- تو چطوری میخوای درس بخوانی ؟ تو که هیچ کسی را نداری! شانس آوردی تا حال به چنگ گرگ های آدم نما نیفتاده یی... راستش من هم دوست دارم درس بخوانم؛ اما میبینی که دیگه برایم دیر شده است.لنده هور مثل من بره صنف دو و سه خنده دار است؛ مگه نه؟ هه..هه..هه... گذشته از ان برای من واجب هست تا مادر بیچاره ام را کمک کنم. کار روی زمین هم بد نیست، این کار را دوست دارم؛ میدانی؟ در پرزه فروشی، سماوات، ماشین شو یی و چند جای دیگر هم کار کرده ام؛ اما کار در مزرعه و بالای زمین کیف دیگری دارد. اگر خداداد ک.و..مادری نکند، همین جا میمانم و همراه اش کار میکنم. سینه زمین فراخ است و همیشه یک چیزی تازه یی در ان در حال اتفاق افتادن است..
دیگر به پشت دروازه خانه مدیر رسیده بودم و از جواد باید خدا حافظی مینمود م...

ایام و لحظات، در قالب شب و روز داشت سپری میگردید؛ و در این گردونه گردش ها، امید به تغیر روشنی بخش، در زنده گی ام داشت روبه خاموشی میگرایید. قبلا اگر یتیم بودن آزارم میداد، حال درد آواره گی نیز بران افزون گردیده بود. در ماحول ام فقط این خداوند بود که به لطف و رحمت وی میتوانستم امید وار بمانم.. دیگران یا بی رحم بودند، یا این که من و زنده گی ام اصلا برای شان اهمیتی نداشت. خودم را همچون موجودی گم شده یی در میان بد بختی هایم میدیدم. به یاد شعر معروف از سعدی مرحوم میافتم: « بنی آدم اعضای یک دیگر اند...» خنده ام میگرد؛ یک خنده تلخ..! بابا کی گفته که بنی آدم اعضای یک دیگر هستند؟ اگر بنی آدم اعضای یک دیگر هست؛ پس این همه تولید درد و رنج برای همدیگر چرا؟ آخ که گاه زنده گی یک جمع در همه یی عمر شان رنج است و رنج! چه رنجی تلخی؛ گویی همه یی عمر خویش را در زندان از رنج، و با اعمال شاقه محکوم به زنده گی گردیده اند. این آدم ها هستند که برای همدیگر تولید رنج و محنت مینمایند. از آسمان چیزی بنام رنج که نه میبارد... در این زنده گی بعضی ها گرگ اند و تعدادی هم گوسفند. حال تو سعدی، گرگ و گوسفند را اعضای هم خوانده یی..ها..؟ شاید بگویید که من در گفتار م تند رفته ام. ها؟ در این محدوده زنده گی ما انسان های خوب و شریفی هم وجود دارند و... اما من که تا حال چنین آدم ها یی را ندیده ام! زنده گی، من دنیای رنج یتیمی بودن من است...
آه که گاه چه سخت دلم به اندرون سینه ام در هوای مادرم که نه میتپد..آ.ه.ای زنده گی نکبت بار، لعنت برتو که حتی از نعمت داشتن مادر نیز محروم ام ساخته یی. آ..ه.. ای اشک؛ ای مونس تنهایی هایم! ممنون ت که در هنگامه های هجوم لشکر ی از غمها، همواره و رفیقان ه به دادم میرسی..
روح ام در کالبد تنم در رنج و عصیان مدام به زنجیر بر کشیده شده؛ و تنم از نا مردمی های ماحول م سخت زخمی بود. با آنکه آرزو داشتم درس بخوانم و برای خودم آدمی شوم؛ اما در حقیقت کلفتی بیش نبودم. صدای مختار همچون کابوس ی پیوسته آزارم میدهد: « ای بچه گک مزدور ما هست.. هه..هه..هه..»
کار هم که در خانه مدیر پایانی نداشت. گاه، با شوق تمام کتابی را از فریبا میگیرم، اما فرصت و مجالی آنچنانی برای خواندن آن نمیابم. شاکوکو هم که همیشه کاری برایم در آستین پنهان داشت. آرزو داشتم که از دستمزد م کت و شلوار مشکی برایم بخرم. اما از دست مزد و حق الزحمه هم که اصلا خبری نبود. اوایل امید وار بودم که از جانب این خانواده، روزنه یی به سوی درس و مدرسه برایم گشوده خواهد گردید. اما گذشت زمان خام و محال بودن این تصور را برایم به اثبات گرفته بود. تلخ تر این که با گذشت زمان ماری جان چهره خشن خویش را بیشتر و بیشتر بر من نمایان مینمود...
بعد از جای صبح، انسان های این خانه هریک در چهره از شخصیت ها، از این خانه میزدند بیرون. من میمانم و کلفتی ها و غر زدن های گاه و بیگاه ماری جان. دلم؛ این کوچولو ی بیچاره، در خون میتپید..
آن روز صبح مختار نوا سه مدیر به من گیر داده بود:
- جعفر چرا کفش هایم را خوب واکس نزده یی؟ چرا براق نیستند..؟ بوبو جان به این تخم حرام بگو که دوباره کفش هایم را واکس بزند. امروز در صنف ما تفتیش میاید. برایش بگو که کفش هایم را خوب براق کند...
ماری جان:
- جعفر، جل مرغ؛ نه میشنوی؟ هله کفش های مختار جان را دوباره واکس بزن! هله؛ زود باش که مکتب ش دارد دیر میشود... مینشینم و دوباره با دقت تمام کفش های مختار را واکس میزنم. براق و تمیز ش نموده، دوباره میرم سر ظرف شستن.. سرگرم شستن ظروف هستم که ضربه دردناک ی را بر سرم احساس مینمایم؛ بی اختیار از جا بلند شده و به عقب بر میگردم؛ مختار را درست سینه به سینه خویش باز میا بم..
فریبا از بالای صفه داد میزند:
- مختار خجالت نه میکشی..؟! مختار با پاشنه کفش ضربه دیگری بر سرم میزند و با فحش و نا سزا برایم میگوید:
- مادر... بتو گفته بودم کفشهای م را خوب براق...
خشم و نفرت، توام با عصیان نهفته در وجود م نه میگذارد تا مختار چرندیات ش را به آخر برساند. بغض تمام درد ها و محرومیت هایم در قالب از نیروی خارق العاده، وی را با تمام جسامت و بزرگیش به درون باغچه گل آلود سر نگون ش مینماید... با مختار در گیر میشوم، ماری جان با خشم و سر و صدا به دادش میرسد.. بعد از خوردن چند مشت و لگد از ماری جان و مختار، در حالیکه غرور ام در جهنم از حقارت به آتش گرفته میشود، تلخ گریه ام میگیرد. خودم را بیش از هر زمان دیگر یتیم و بیکس احساس مینمایم. با خشم و دل شکستگی تمام از خانه به بیرون سر میکشم.. کوچه مملو است از سنگ های جورواجور؛ در یک لحظه بارن از سنگ ها بر درب خانه مدیر به باریدن میگیرد. با خشم و نفر ت تمام سنگ ها را به طرف خانه مدیر پرتاب مینمایم. هر تکه سنگ، گویی سفیر نفرتی است از اعماق وجود م که حواله خانه ارباب میگردند...
هر گاهی که دلم در زندان سینه ام از فرد اندوه و بی کسی رو به ترکیدن می رفت، در پای کوه افشار به زیارت آرامگاه شهید بلخی میرفتم. آخ که اشعار حک شده بر سنگ های مزار وی چه به موقع التیام دهنده درد ها و اندوه تنهایی هایم که نه میگردید:
بشر بی بال و پر نبود، بود همت پرو بالش
ز بال همتش آرد به دستش جمله آمال ش...
آن روز نیز به طرف قبر آقای بلخی میروم. مثل همیشه ان جا را خود مانی میا بم. آدم ها، محیط و ماحول، همه مثل من غم زده به نظر میخورند.. دلم شکسته و خونین است. مقداری همین طوری به درون محوطه زیارت برای خودم ول میگردم. یکی دو تا خانم هم در گوشه یی دارند حلوا سمنک نذری میپزند.. آخ که حلوا سمنک هزاره گی را دوست دارم. اما ان روز حتی حوصله خوردن حلوا سمنک را نیز در خودم نمیبینم.
بعد از مقداری پرسه زدن ها، بلا خره خودم را در میان اتوبوس های شهری « ملی بس» باز میا بم. قبلا نیز هر گاه فرصتی پیش میامد، خودم را به درون اتوبوس ی انداخته و شهر را دور میزدم. معمولا ظهر ها که خانواده مدیر خواب بودند، این کار را انجام میدادم. اتوبوس های شهری هم که از آدم های هم سن و سال من کرایه نه میگرفتند. آخ خدا جان چه کیفی داشت..
در شهر هر آنچه تبنگ فروش، جوالی « حمال» لیلامی فروش های دوره گرد « لباس های دسته دوم فروش» تقریبا همه گی شان هزاره بودند... هزاره های ریسمان بدوش، و یا هم آنهایی که همچون اسب، گاری های بزرگ و سنگینی را تقلا کنان به دنبال خویش میکشیدند... هر بار میدیدم که تعدادی از خانم و دختر خانم های هزاره در دریای کابل مصروف شستن فرش و قالی های مردم هستند.. به درون شهر همه آنهایی که سرشان به تن شان میارزیدند، تقریبا همه گی شان غیر هزاره بودند. در عوض کار های شاق و پست به هزاره ها وا گذار گردیده شده بود. به هر اندازه یی که سیمای شهر متمدن تر و زیبا تر میگردید، تعداد هزاره ها هم تقلیل میافت.. احساس مینمایم که هزاره؛ این یعنی مغضوب تاریخ، این یعنی همگان یتیم، حتی یتیم تر از من...! خدا جان! ممکن هست تا ما نیز روزی خود را مالک این سرزمین محسوب نموده، و ان را همچون خانه امن برای خویش باز یابیم؟ آیا ما نیز میتوانم روزی در قالب آدم های درجه اول این سرزمین به ظهور بر تابیم..؟ هرچند فقر از دیوار این شهر میبارد و بیداد آن، انسان هزاره و غیر هزاره نه میشناسد. اما مظلومیت هزاره مضاعف بر دیگر ملیت های ساکن در این سرزمین میباشد..در این سرزمین، برای کشتن هیچ قوم و ملیت ی پاداش و صواب معین ننموده اند. اما برای هزاره ها، تاریخ شاهد تکرار مکرر ان بوده است.. در ده افغانان از ملی بس پایین میشوم و بدون داشتن هدف و مقصد خاصی در شهر براه میافتم. شهر شلوغ است و هر کسی به جانب ی روان هست. بعد از مقداری پیاده روی خودم را در کنار دریای کابل باز میا بم. اخ نمیدانید که آب و دریا را چقدر دوست دارم. هرچند آب در آن موقع سال کم بود، اما باز هم در جای مناسب از ان خودم را با لباس هایم به درون آب میاندازم. درون آب خودم را شاداب و پرطراوت احساس مینمایم. اما نگاه های غرض آلود چند مرد جوان به تشویش و دلهره ام میاندازد.از تیپ و چهره شان پیدا است که قندهار ی هستند. مرد های جوان با حالت لاابالی از من میپرسند:
- هزاره گی بچیم سینما نمیری...؟! خطر را با تمام وجود م احساس مینمایم! شنیده بودم که چقدر پسر و دختر های هزاره تا حال در شهر ها گم شده اند؛ بخصوص در قندهار و اطراف آن.. کوشش مینمایم تا از مردان مزاحم فاصله بگیرم. در همین حال متوجه میشوم که کمی دور تر از آنجا چند زن جوان، که از قیافه ها شان پیدا است هزاره هستند، دارند فرش و قالی میشویند..در حالیکه دارم خودم را به آنان نزدیک مینمایم با صدای بلند فریاد میزنم:
- مادر جان! اینه آمدوم،.یک چند دقیقه صبر کنید..! بعد شروع مینمایم به دویدن بدان سو.. میبینم که تیرم به هدف خورده است و مردان مزاحم پی کار خودشان رفتند..از آن دور تر ها صدای اذان به گوش میرسد، و من منتظر هستم تا مقداری لباس هایم خشک شوند. در زیر نور خورشید، گرسنه گی دارد آزارم میدهد. بعد از آنکه مقداری لباسهایم خشک میشوند، از ان جا دور میشوم... باز هم در میان ازدحام شهر گم میشوم، و در میان انبوهی از چهره های گوناگون که هریک شتابان در پی کاری روان هستند، این منم که بار سنگین یتیم بودن خویش را بر دوش دارم.. درون شهر تعدادی پسر بچه های هم سن و سال خودم را میبینم که تبنگ ی بر گردن آویخته اند و دارند سیگار و آدامس « ساجیق» میفروشند. اما من که حتی همین کار را هم بلد نبودم..
گرما، شلوغی و گرسنه گی گیج نموده، و به آزارم میگیرند. گویی جمعیت ماحول ام بر قلب و مغزم دارند پا میگذارند. گوش هایم به وز و وز افتاده اند و... که ناگاه دستی را بر شانه ام احساس مینمایم..گاه محیط و ماحول ت آنقدر تیره و تار می گردند، که کوچک ترین جرقه روشنی بخش؛ بسا امید ها یی را در نهان آدمی بارور می سازد. و من نیز برق امیدی در دلم روشن گردیده، و صورتم را به طرف صاحب دست بر میگردانم. سخت در انتظار معجزه یی هستم تا از رنج گرسنه بودن و آواره گی، به نجات م ببرد.
در مقابلم مرد هزاره یی را میبینم که با لهجه خود مانی از م میپرسد:
- بچه قوم؛ کجا راهی هستی به خیر؟!! لبخندی همراه با صمیمیت از چهره اش میبارد.. اما من با شک و تردید، من و من ی نموده؛ و بعد با ژست جدی جواب میدهم:
- هیچی! همین طوری در شهر برای خودم دارم چکر میزنم..
وی بعد از این که چند قدمی را همگام با من طی مینماید، این بار با صمیمیت بیشتر که گویی سال ها است مرا میشناسد، از م میپرسد:
- ..خ..و..ب..بچه قوم! نه گفتی از کجای آزره هستی..؟
مانده ام که به وی چه جواب بدهم؟! راهم را کج نموده و در دنیای یتیمی خودم، بار تلخی هایم را همچنان تنها بر دوش بکشم، یا این که بر وی اعتماد نموده، و رنج های یتیم بودن و آواره گی ام را با وی به قسمت بگیرم؟ در فکر میمانم؛ آخ خدا جان کمکم کن! میبینم مرد نا شناخته همچنان پا به پای من دارد میاید. او بعد از لحظه یی سکوت ادامه میدهد:
- معلوم است که خیلی گرسنه هستی ها؟؟! بعد مغازه شیر فروشی را نشان ام داده اضافه مینماید:
- چطور؛ شیر داغ و کیک را دوست داری؟؟ بدون آنکه به وی جوابی داده باشم، به اتفاق هم روانه مغازه شیر فروشی میشویم. پشت ویترین کثیف و خاک زده شیر فروشی، چند قاب فرنی به چشم میخورند، و همچنان در کنار درب ورودی ان بالای چراغی، دیگ کوچک شیر در حال گرم شدن میباشد..
صاحب مغازه همین که چشمش به مرد همراهم میافتد، گویی وی را از مدت ها قبل میشناسد، میگوید:
پالوان صائب « پهلوان» مانده نباشید؛ بگویید چه برای تان بیاورم..؟! پالوان:
- سلام شیر ممد آشنا! برای ما دو گیلاس شیر، و دو دانه روت از خیرات سر تان بیاورید..!
شیر ممد:
- پالوان صائب؛ نی که کوک « کبک» شکار کرده یی..؟!
- بچیم تو دندان روی جگر بگذار؛ ده سایه کلم کدو هم آب میخوره...! من که از حرف های شیر محمد و پهلوان چیزی سرم نمیشود. تازه؛ خیلی گرسنه ام هست و با اشتهای تمام شروع میکنم به خوردن شیر داغ و کیک.. بعد از آنکه سیر میشوم، یک آرامش کیف آوری بر وجود م چیره میگردد.یواش یواش سفره دلم را پیش پهلوان می گسترانم، و تلخی هایم را با وی به قسمت میگیرم. پهلوان همچون سنگ صبور، به تمام صحبت هایم گوش فرا میدهد. و از چهره اش اثار همدردی با من کاملا هویدا است... با پهلوان کمی به درون " پارک زر نگار " قدم میزنیم و از هر دری صحبت مینماییم. پهلوان به من وعده میدهد که مرا در کارگاه چاقو سازی اش استخدام نموده، و در درس خواندن نیز کمکم مینماید..! خدای من؛ چه از این بهتر! هم کار، و هم درس! این خیلی عالی است!! ممنون ا ت خدای من! حس مینمایم که پهلوان همچون قهر مانی است که از جانب خداوند بر من بر تابیده است..همین طوری که در داخل شهر داریم میگردیم، یک موقع متوجه میشوم مه در هده جلال آباد قرار داریم.. پهلوان از جلو و من از دنبال ش در داخل مینی بوس ی جابجا میشویم. در بیرون از مینی بوس شاگرد راننده یک نفس دارد چیغ میزند:
- هله جلال آباد والا...
پهلوان با لبخند شیطنت آمیزی به من میگوید:
- میریم بخیر جلال آباد..!
برای من چه فرقی میکند که به کجا میرویم. خسته ام و دلم میخواهد سرم را بگذارم و بخوابم....
ادامه دارد....

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






65 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > فرهنگی > یتیم

آگهی در کابل پرس

loading...

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.