کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > دین و دانش در نبردی دائمی با همدیگر

دین و دانش در نبردی دائمی با همدیگر

نوشتۀ عزیز یاسین

يكشنبه 7 دسامبر 2014, بوسيله‌ى عزیز یاسین

دراین نوشتار ضمن تأکید روی آشتی نا پذیری ودشمنی ذاتی و جوهری میان دانش ودین ، کوشش مینماییم تا ادعاهای اسلامستها و به اصطلاح علماء و متفکرین و مفسرین مسلمان را مبنی برخداباوری دانشمندان ونوابغی چون آلبرت انشتاین و استیفن هاو کنگ با آوردن سخنان صریح و آشکاری از این دو دانشمند گران سنگ نقش برآب ساخته و قضاوت را به خواننده گان عزیز بسپاریم

نبرد جد ی و اعلان شده میان دانش ودین قدامت چندانی نداشته و از چند صد سالی آنسوتر امتدادنمی یابد، با در نظر داشت آثار و نشانه های به جامانده از دنیای باستان و اسناد معتبر تاریخی میتوان گفت که دین ازهزاران سال بدینسویکه تاز میدان بوده وحرف اول وآخر را می گفته است ، در حالیکه دانش پس از خود نمایی هایی زود گذر و نه چندان دیر پا در آغوش مدنیتهای یونانی ، عربی و آریایی و تحمل شکستهای سنگین ، سرانجام در قرن شانزدهم میلادی به یمن ابر انسانهای دانشمندی چون کوپرنیک ، کِپلر ، گالیله ، نیوتن و دیگران نخستین سنگرها را درجبهۀ نجوم و ستاره شناسی فتح و با استحکام بخشیدن آن حریف محیل و فتنه گر رااز شرارت ورجزخوانی بازداشته ودرفش این پیکار برحق را به دست نسلهای بعدی سپردند تا این نسلهای بیدار در امتداد قرنهای هفدهم و هجدهم با پرورش فر زندان پژوهشگر و حقیقت جویی چون (مارتین لوترآلمانی ، ولتر فرانسوی ، جان لاک برتانوی ، رنه دیکارت فرانسوی ، امانوئیل کانت آلمانی، دنیس دیدروفرانسوی ، توماس جفرسن امریکایی ، ژان ژاک روسو سویسی و دیگران ) این هیولای چندین هزار ساله را وادار به عقب نشینی و اتخاذ موضعی تدافعی نموده و به گوشۀ کلیسا برانند. این نبرد جانانه همین اکنون نیز در تمامی جبهه های زنده گی بشر در روی زمین به شدَّت و حدَّت تمام إدامه دارد و تا زمانی إدامه خواهد یافت که بشر از قلمروضرورت و جبر و خودبیگانه گی و ازچنبرۀ نظام طبقاتی و نابرابرحاکم برجهان پافراتر نهاده وارد قلمروآزادی و خود گردانی و برابری همه انسانها گریده و نعش متعفن ادیان در سراسر جهان به گورستان تاریخ سپرده شود وآسیبهاو بیماری های اخلاقی و روانی ناشی از آن معالجه و درمان گردد. آن وقت است که بشریت درفضایی فارغ ازجهل وخرافات و جزم اندیشی وتحجر فکری به سر خواهد برد.
درزمینۀ تقابل و نبرد دانش ودین سخنهای بسیاری گفته شده است و دُرهای فراوانی سُفته !.. لذامن نمیخواهم در اینجا سخن را به درازا کشانیده به تکرار مکررات بپردازم. مگر قابل یاد آوری میدانم که اساس و جوهر باورهای دینی را ، در تکامل یافته ترین مراحلش ، باورداشتن به موجودیت ذات والاو بی همتایی به نامهای « خالق » ، « پروردگار» و « اداره کنندۀ کائنات » تشکیل میدهد که «قائم به ذات خودش » بوده و خلق نشده است و آفریدگاری ندارد . این " ذات والای بی همتا " دست و پا و چشم و گوش دارد و برعرش وکرسی تکیه میزند ولی نه دیده مشود و نه قابل لمس است ، سخن میراند مگر کسی آوازش را شنیده نمیتواند ، چنانکه حتی با برگزیده ترین ومدرن ترین پیامبرش که محمد بن عبدالله قریشی باشد از طریق "حضرت جبرائیل أمین " گفت و گو و رازونیاز مینماید نه به گونه یی مستقیم و بلا واسطه و این "حضرت جبرائیل أمین " نیزمی آید وپیام می آورد پیشنهاد میبرد مگر هیچکس اورا دیده نمیتواند به جز پیام گیر که همان " حضرت پیامبر " باشد . پس میتوان گفت که این پدیدۀ موهوم که جایگاهی جز زادگاه خویش ندارد و آنهم همان اذهان سنگک شدۀ باورمندانش میباشد،درهمان نخستین لحظۀ پدید آمدنش همراه با تناقضاتی آشکار زاده شده است .وبا درنظرداشت اصول منطق هر استدالی که مبنای اصلی آنرا یک پدیدۀ ویا یک گزارۀ متناقض تشکیل دهد هرگز یارای رهایی از تناض رانداشته و همواره آنرا باخود حمل مینماید . بنا برآن اکنون که در نتیجۀ پیشرفتها وکشفیات سترگ و همه جانبۀ علمی ، ضعف وناتوانی و چوبین پابودن وتناقض ذاتی استدلالهای این مؤمنان متحجر وا ین باورمندان کله سنگی و اسلامستهای دو آتشه هرچه بیشتر آشکار گردیده است و ایشان بنیادهای فکری خود را درحال فروریختن ومنافع سیاسی و اقتصادی خویش را درحال بربادرفتن مینگرند ، به هر خس و خاشاکی دست انداخته وبا عدسیه های ذره بین به دنبال گفته ها ونوشته های متفکرین ونوابغ شناخته شدۀ جهان میگردند تا مگر کلمه یی یا عبارتی ویا جمله یی از زبانشان برآ مده باشد که ولو به گونه یی پیرامونی و ضمنی دلالت برخدا باور بودن آنان نماید ، تا با مُستَمسَک قرار دادن آن برای باورهای خرافاتی وپوسیدۀ خویش شاهدی علمی و تأییدی نوین و مدرن دست وپا نمایند، چنانکه با آلبرت انشتاین و استیفن هاو کنگ چنین کرده اند و با قیچی کردن جمله هایی از گفته های ایشان آنان را دین باورو خدا پرست قلمداد نموده اند.

در رابطه به آلبرت انشتاین با آوردن نقل قولی از او که گفته است : « خدا تاس نمی بازد » ، اورا دین باور و خداپرست قلمداد مینمایند. حال اینکه که انشتاین این جمله را که یک ضرب المثل مشهور است ، در مخالفت با نظریات فزیک کوانتومی و عدم قاطعیت بنهفته در این نظریات ذکر نموده است و قصد وی به هیچ وجه صحه گذاشتن بر موجود یت خدا و اثبات حقانیت د ین ومذهب نبوده است . اگر خواسته باشیم نظر اورا در رابطه به خدا و دین و مذهب بدانیم باید به مقالۀ او تحت عنوان ( علم و دین ) مراجعه نماییم که نخستین بار در 9 نوامبر 1930 در مجله نیویرك تایمز، وسپس در سال 1949 در كتاب "دنیا، آنگونه كه من میبینم" و همچنان در سال 1950 در كتاب "ایده ها و نظرات" به چاپ رسیده است ، و درآن آمده است :
«... هنگامی که با نگاه تاریخی به سیر امور بنگریم، علم و دین را دشمنانی آشتی ناپذیر می یابیم. دلیل این دشمنی بسیار روشن است. کسی که عمیقاً به جهانشمولی عملکرد قانون علیّت باور دارد، هیچ گاه نمی تواند بپذیرد که موجودی فراطبیعی هست که در سیر امور دخالت میكند. چنین شخصی فایده ای در دین ترس نمی یابد و هکذا دین اخلاقی یا اجتماعی را هم عبث می یابد؛ او خدایی را كه پاداش یا كیفر میدهد نمیپذیرد چرا که اعمال بشر را معلول علتهای ضروری درونی و بیرونی می داند، پس از دید یک ناظر الاهی، آدمی را نمی توان مسئول کنش هایش دانست، درست همان طور که اشیای بیجان را نمی توان مسئول حرکات و سکنات شان دانست. به این ترتیب، برخی علم را متهم می کنند که زیرآب اخلاقیات را می زند. اما این اتهام سزاوار علم نیست. رفتار اخلاقی آدمی باید برپایه ی همدلی، آموزش، پیوندها و نیازهای اجتماعی باشد؛ این اخلاق انسانی هیچ نیازی به مبنای دینی ندارد. نهایت فرومایگی است اگر رفتار آدمی منحصر به ترس از تنبیه یا امید به پاداش باشد.»
این مقاله را دانشمند گرانقدر فرخ بیخدا به فارسی برگردانده ودر صفحۀ انترنتی زیرین به نشر سپرده است:
http://www.solgunaz.com/RELIGION/Albert%20Anishtain%201.htm
از آنجایی که وظیفه و رسالت دانش واقعی ، نَقَّاد وروشنگر عبارت است از بسنده نکردن به مشاهده و بررسی لایه های بیرونی و ظواهر پدیده ها وتلاش برای نفوذ به عمق وروابط درونی آنها ، وتشریح و توضیح آنچه که هست و ربط آن با آنچه که میتواند باشد و جست و جو ورد یابی آنچه که باید باشد ، پس یک چنین دانشی خواه ناخواه به مسألۀ رنجها و الام میلیونها انسان در روی زمین و ستم استثماری که برآنها رواداشته میشود توجه نموده و منطقاً نمیتواند در برابر مشکلات و دردهای بیشمار انسانها تماشاگر ، بی طرف و بی تفاوت بماند. بنا بر این دیده میشود که اغلب دانشمندان ژرف نگر و با وجدان دارای گرایشهای انسانگرایانه ، آزادیخواهانه ، برابری طلبانه و انقلابی و در یک کلام دارای گرایشهای سوسیالیستی هستند که آلبرت انشتاین یکی از آنهاست ، چنانکه در مقاله یی تحت عنوان « چرا سوسیالیسم ؟ » نوشته است :
« ... به نظر من منشا همه بدیها، هرج و مرج موجود در سیستم اقتصادی جامعۀ سرمایه داری امروز است. ما در مقابل خود یک جامعۀ تولیدی را نظاره گریم که اعضای آن بطور سیری ناپذیری در تلاش محروم کردن یکدیگر از ثمرۀ کار جمعی – نه از طریق زور، بلکه از طریق قوانین جاری - هستند. به این ترتیب، مهم است که دریابیم که ابزار تولید مورد نیاز برای تولید کالاهای مصرفی و همچنین کالاهای مازاد در مالکیت خصوصی افراد قرار دارند ...»
و در جای دیگری از همین مقاله مینویسد :
« ... من متقاعد شده ام که برای از میان بردن این سیمای زشت سرمایه داری تنها یک راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسیالیستی همراه با یک سیستم آموزشی با اهداف اجتماعی و سوسیالیستی میباشد. در چنین سیستم اقتصادی، ابزار تولید در مالکیت جامعه است و به شیوه برنامه ریزی شده بکار گرفته میشود. سیستم اقتصاد برنامه ای، تولید را بر اساس نیاز جامعه تنظیم میکند، کار را بین همه کسانی که توانایی کار کردن را دارند تقسیم میکند و معیشت همه مردان، زنان و کودکان را تضمین میکند. آموزش فردی، علاوه بر اینکه شکوفایی استعدادهای ذاتی را تشویق میکند، تلاش میکند تا به جای تکریم و ستایش قدرت و موفقیت فردی، احساس مسؤلیت نسبت به دیگر همنوعان در جامعه را ایجاد کند...»
مقالۀ یاد شده را آلبرت انشتاین در ماه می سال 1949 درسن هفتاد ساله گی برای نخستین شمارۀ مجلۀ مانتلی ریویو نوشته است ودانشمندگرامی دکتر رضا رئیسی طوسی آنرا به فارسی برگردانده و با افزودن مقدمه یی برآن درانتر نت به نشر سپرده است .
و اما دررابطه با استیفن هاو کینگ این نابغۀ بلامنازع قرن بیست ویکم ، توجه خواننده گان گرامی را به مطلب زیرین که در صفحۀ انتر نتی http://www.iranianuk.com/page.php5?id=20141002113251005
به نشر رسیده است جلب مینمایم تا خود قضاوت نمایند :
حکم نهایی استیون هاوکینگ: خدایی در کار نیست
استیون هاوکینگ، کیهان‌شناس و فیزیکدان نظری برجسته بریتانیایی، در اظهار نظری جنجالی و جدید با قطعیت و یقین اعلام کرد که «خدایی وجود ندارد».

به گزارش وب‌سایت «سی‌نت»، سابق بر این و بر پایۀ نوشته‌های پیشین هاوکینگ تصور بر این بود که این نابغۀ جهان معاصر در پهنۀ اندیشۀ خود روزنه‌ای هر‌ چند کوچک را برای وجود نوعی الوهیت باقی گذاشته است.

با این همه، این پژوهشگر و نویسنده سرشناس اینک در اظهار نظری تازه، در گفت‌ وگو با نشریۀ «ال‌ موندو» چاپ اسپانیا تصریح کرده است که به باور وی «ال موندو حاصل پدیده‌های علمی قابل توضیح است». توضیح آن که «ال موندو» در زبان اسپانیایی به معنای «جهان» است.

آقای هاوکینگ این بار آشکارتر از همیشه در پیشگاه جهانیان می‌گوید که پیدایش جهان هستی نتیجۀ اعجاز و آفرینش به دست یک وجود برتر نیست.

این کیهان‌شناس نابغه در بخشی از مصاحبۀ فوق با «ال موندو» گفت: «طبیعی است که پیش از درک دانش به خلق هستی به دست یک خداوندگار باور داشته باشیم. اما اکنون و در این عصر، دانش توضیحی مجاب‌ کننده‌ تر در اختیار ما قرار می‌دهد.»

خبرنگار «ال موندو» در ادامه باز از نظریه پیشینِ هاوکینگ در کتاب «تاریخچه مختصر زمان» مبنی بر «کمک دانش به درک اندیشۀ خداوندگار توسط بشر» پرسیده است.

هاوکینگ در پاسخ توضیح داد: «منظور من در آنجا این بود که اگر بر همه چیز عالم شویم، به درک اندیشۀ خداوند نیز نائل خواهیم آمد،‌ با این قید که اساساً خدایی وجود داشته باشد، که این چنین نیست. من خداناباور هستم.»

هاوکینگ در ادامه افزود: «دین به معجزه باور دارد، اما چنین رخدادهایی با علم ناسازگارند.»

به‌ رغم باور این دانشمند پرآوازه بسیاری در سراسر جهان همچنان به وجود خدا باور دارند. برای نمونه، بسیاری با تدقیق در چشم آدمی به تفکر فرو می‌روند که اگر نبود وجودِ یک خداوند دانا و توانا پدید آمدن «این گلوله چربی» را چگونه می‌توان از دیدگاه علمی توضیح داد.

با این همه هاوکینگ بی‌اعتنا به چنین نظراتی چندی بود که در عالم اندیشه به سوی اعلام حکم قاطع خود در باب نیستی خدا حرکت می‌کرد.

هاوکینگ - که مدیر مرکز کیهان‌شناسی نظری دانشگاه کمبریج در بریتانیا نیز هست - طی یک سخنرانی معروف در سال گذشته توضیح داد که جهان هستی چگونه بدون وجود خدا به وجود آمده است: «خدا پیش از این خلقت مقدس چه می‌کرده؟ آیا در تدارک دوزخ برای مردمی بوده که چنین پرسش‌هایی دارند؟»

فیزیکدان نظری بریتانیایی همچنین به «ال موندو» گفت: «به نظر من، ورای دسترس ذهن بشر هیچ بُعدی از واقعیت وجود ندارد.»

استیون هاوکینگ پیشتر در سال گذشته نیز در حاشیه اکران فیلم مستندی دربارۀ زنده گی خود گفته بود که حیات پس از مرگ «افسانه» است؛ وی در عین حال زنده گی ابدی بشر را از طریق «کپی کردن مغز بر روی رایانه» ممکن دانسته بود.

این نخستین بار نیست که هاوکینگ در دنیای رسانه‌ها حضور پیدا می‌کند. پیشتر کتاب او به نام «تاریخچۀ مختصر زمان» جزء پرفروش‌ترین‌ها شده است و شخص هاوکینگ نیز در سریال‌های تلویزیونی «پیشتازان فضا»، «خانواده سیمپسون» و سریال کمدی «بیگ‌ بنگ تئوری» در نقش خود ظاهر شده است. پایان
azizyasin78 yahoo.com

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






68 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > دیدگاه > دین و دانش در نبردی دائمی با همدیگر

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • این پروفیسور را کاندید تشناب پاکی باید کرد چرا که شخص بسیار قد بلندک میکند ولی علم ندارد، از منطق خبری در او نیست! همیش مقاله هایش بوی تعفن و گندیدگی دارد، هیچگاهی از آدرس آن کثافت کمار چیزی نخواندم که فایده داشته باشد همیش کوشش کرده است که خود را فیلسوف نشان دهد و دین را تمسخر کند مگر بدون شک این شخصک خود را ریشخند و مسخره میسازد

  • دومی بچیش! انتحار خو نمیکند. پیسته پس بگیر و کشکش بخر!

  • همنام گرامی خوش آمدید!
    من هم هرگز قصد آنرا ندارم و نداشته ام که در عبا وقبای یک فیلسوف ظاهر شوم همینکه اشخاصی چون شما را اینقدر عصبانی ساخته به هذیان گویی وامیدارم برای من کافیست .
    عزیز یاسین

  • دانشی در دین نیست
    نه فقه اسلام و نه روحانیت مسیحیت هیچ یک علم نیست.دانش یا علم برپایه خرد و تجربه است. پایه و ریشه دین بر پایه فرضیات موهوم و بی دلیل است که پایه عقلی ندارد و امکان اثبات هم ندارد. علم بر اساس واقعیات جهان است و پایه آن قوانین حاکم بر آن است. دانش پویاست و همواره در حال تغییر و پیشروی بسوی باز کردن راهی به پی بردن حقیقتی از جهان است. اما ادیان یک پایه کهنه و بی منطق از قوانین جهان را دارند که نه تنها پایه علمی ندارد چه بسا علم را رد هم می کند و ما را از حقیقت دنیا دور می نماید.جهانی که ادیان برای انسان ترسیم می کنند، جهانی است که آسمان سقفش است و بهشت آن بالاترهاست! فرشته ها انسان را هدایت و شیاطین منحرف می کنند! خشم خدا زلزله و سیل می آفریند و رضایتش نعمت می آورد. در حالیکه زلزله و سیل از اثر حوادث طبیعی است و هیچ ربطی به رضایت ویاخشم کسی نئارد. همچنین نه بالائی جهان سقفی وجوددارد ونه بهشتی آن بالاتر هاست وفرشته وشیاطین هم زاده مغز علیل سردمداران دینی است ودر واقع دام روزی است برای انان و استثمار و استحمار ساختن توده عوام.

    ا

  • آیا دین مفید بوده است؟
    انقلاب فرانسه به روزگار سیاهی و تباهی مردم اروپا پایان داد و تنها پس از صد سال دنیای غرب راهی را رفت که خاورمیانه سده ها نرفته بود. براستی مشکل عربستان چیست که در ۱۴۰۰ سال گذشته یک دانشمند به دنیا نداده است؟ آیا مغز عربستانی چیزی از آلمانی کم دارد؟ هرگز! این بستر مناسب دانش و آگاهی آلمان بود که صدها دانشمند بزرگ را تنها در یک قرن به جهان داد. براستی کمکی که الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین به نجات انسانها کرد، کدام مسیح نجات دهنده کرد؟ مرده هایی را که “پاستور” زنده کرد با کدام معجزه موسی و عصای سحر آمیزش مقایسه کنیم؟

  • دین یک پریشانی فکری است!
    دین ما را از حقیقت دنیا بازداشته است. بزرگان دانش چون نیوتون و اینشتین نشان دادند که جهان آن نیست که دین بما می گفت. جهان آن نیست که آسمانهایی با هفت طبقه داشته باشد و زمینش چون سفره ای باشد که گسترده شده باشد. جهان آن نیست که خدایش بر یک کرسی در طبقه بالاتر نشسته باشد. جهان در شش روز بوجود نیامده است. میلیاردها سال و هزاران مرحله جهان امروز را پدید آورده است. اگر در علم بخواهیم به آنچه دین می گوید توجه کنیم نه می توان شاتلی به فضا فرستاد و نه می توان با مهندسی ژنتیک طببیعت موجودات و انسان را تغییر داد. براستی دین جز پریشانی افکار و دور کردن خرد انسان از حقیقت دنیا و تلف کردن عمر و زندگی _بجای پیدا کردن قوانین و حقیقت حاکم بر جهان _ چیزی ندارد.

    l

  • به مناسبت ۹ دسامبر، روزجهانی مبارزه با فساد
    در ابتدا لازم هست اشاره کنیم که در افغانستان واژه بچه برای پسر ها به کار برده میشود ,داشتن یک بچه جوان زیبا و رقصنده خوب در افغانستان علاقمندان زیادی دارد،پسر های نوجوانی که ریش ندارند و زیبا باشند ، لباس های زنانه و دخترانه را بر تنشان می پوشانند و درمراسم جشن و پایکوبی که در شمال افغانستان برگزار میشود آنان را می رقصانند،متاسفانه پدیده بچه بازی در افغانستان یک معضل اجتماعی هست ،کودکان ، مانند برده ازسوی تعدادی از افراد نگهداری می‌شوند و از آنان استفاده جنسی و فیزیکی صورت می‌گیرد؛ شماری از افراد به بچه لباس زنانه می‌پوشانند ودر پاهایشان زنگ می‌بندند و آنها را در محافل می‌رقصانند که این خود، شخصیت‌کُشی است.کودکان در اینگونه اعمال به حدی تحقیر می‌شوند که وقتی بزرگ می‌شوند، انسان‌های عقده‌ای به بار می‌آیند و فکر می‌کنند که بچه‌بازی، یک افتخار است و آنان نیز این کارها را شروع می‌کنند،در شمال کشور افغانستان از قدیم رسم است که مردان ثروتمند بچه های رقاص را نگاه می کنند و غالباً با مرور زمان این نوجوانان مورد سو استفاده جنسی قرار می گيرند.

    آخوندها در ۲۴ ساعته به دنبال ارضای شهوت جنسی خود هستند و همه جور حدیث از جیب دراز خود در میاورند.
    مولوی صاحب حیات الدین که روحانی معروف تاشقرغان در شهر مزارشریف کسور افغانستان هست چنین بیان میکند: کسانیکه در دنیا بچه بازی نکند الله در جنت برایش بچه های قابل توجهی نصیب می گرداند!.
    و در قرآن :سوره واقعه آیه ۱۷ و ۱۸
    (آيه۱۷ )- سپس از دومين موهبت آنها سخن گفته، مى‏فرمايد: «نوجوانانى جاودان (در شكوه و طراوت) پيوسته گرداگرد آنان مى‏گردند» و در خدمت آنها هستند (يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ).
    (آيه ۱۸ )- اين نوجوانان زيبا «با قدحها و كوزه‏ها و جامهاى (پر از شراب طهور كه) از نهرهاى جارى بهشتى» برداشته شده در اطراف آنها مى‏گردند و آنان را سيراب مى‏كنند (بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ).

  • تفاوت بین دین و علم:
    دین یا اسلام:
    1- والله اسپان و استران وخران را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم برای شما تجملی باشد و آنچه را نمی دانید می آفریند. ( سوره نمل آیه 8 )
    علم:
    2- وانسانها اتوموبیلها، هواپیماها، کشتی هارا ساختند تا بر آنها سوار شوند و سفرراحت وبهتری داشته باشند، و آنچه انسانها نمیدانند به وسیلۀ علم سعی می کنند آنرا بدانند، کشف کنند و استفاده ببرند.

  • جناب يسين!
    همانگونه كه پشبينى كرده بودم و تو و استادانت را عاجز و ناتوان از پاسخ معقول به نوشته علمى برادرحكمتيار خوانده بودم، به همه هويدا شدكه با بالاهاى مورچه كوچك نمى توان به قله هاى بلند كوه هاى سر به فلك رسيد. اينك كه بر شاخه اى ديگر نشسته اى و ادعاهاى منسوب به هاوكينگ را مستمسك خود ساخته اى، بيا اين نوشته را كه به نظر هاوكينگ اختصاص يافته با ذهن شفاف و چشم بدون عينك سياه به خوانش بگير، شايد در يافتن راه راست تو را كمك كند:
    در باره خدا و آغاز خلقت كدام ادعاء هاوكينگ فزيكدان بريتانيايى قابل اعتبار است؟
    هاوكينگ فزيكدان بريتانيايى كه در رابطه به انفجار بزرگ بيگ بينگ و سياه چالهاى كيهانى تحقيقات داشته؛ چند سال قبل و در نخستين اظهار نظرى كه در باره عامل و منشأ انفجار بزرگ بيگ بينگ داشت گفت: اين انفجار به يك عامل و فاعل (منفجر كننده) بيرونى نياز داشت، كسى بايد از بيرون فليته اين انفجار را افروخته باشد. او با اين بيان خود باورش را به خدا به عنوان خالق كائنات ابراز داشت. عكس العمل خدانشناسان در باره اين نظر هاوكينگ يا پرخاشگرانه و معارضانه بود و يا آن را جدى و قابل اعتناء نگرفتند و با توجه به آن در باورهاى شان هيچ تغييرى و تجديد نظرى را لازم و ضرورى نخواندند، اما اخيراً نظرى ديگر به هاوكينگ منسوب شده مبنى بر اين كه اين انفجار مى تواند بدون عامل بيرونى و خودبخودى باشد، در كتاب تازه منسوب به او آمده است: خدا عالم و کهکشان را نيافريده و «انفجار بزرگ بيگ بينگ» که كهكشانها و اجرام سماوى بر اثر آن به‌وجود آمده‌اند، نتيجه و پيامد قوانين فيزيک است!!
    اين بار نظر جديد هاوكينگ با غوغاى زياد خدا نشناسان توأم بود، چون آن را با پيشفرضهاى خود يكسان يافتند، به دفاع از آن پرداختند و به تبليغ آن همت گماشتند، از او به عنوان جانشين انيشتين و نيوتن ستايش كردند!! و اين همه در حالى كه هاوكينگ اكنون به گونه اى بيمار است كه تسلطش را بر تمامى عضلات بدنش از دست داده، از سخن گفتن نيز عاجز است و تماسش با ديگران نيز فقط از طريق فشار بر دكمه يك كمپيوتر است، او اكنون شباهتى به يك مجسمه گوشتى دارد، داكتران معالجش سالها قبل و در بيست و يك سالگى اش مرگ قريب الوقوع او را پيش بينى كردند، و منتظر مرگ زودرس او بودند و زنده ماندنش را خلاف انتظار خود يافته اند. اما خدا نشاسان نگفتند كه نظر انسان بيمار نمى تواند مدار اعتبار باشد، خاصتاً كسى كه از فرط بيمارى قادر به بيان ما فى الضميرش نيز نيست و حرفهاى منسوب به او نيز در حقيقت حرفهاى ديگران است. عرائضى در اين رابطه دارم:
    هاوكينگ براى نفى و اثبات خدا ملياردها سال عقب رفته و به حادثه اى كه حدوداً سيزده و نيم مليارد سال قبل اتفاق افتاده؛ استناد كرده است، او انفجار بزرگ نخستين را كه منشأ پيدايش كهكشانها و تمامى اجرام آن بوده است؛ نخست به خدا منسوب كرد، چون باورش اين بود كه چنين حادثه اى نمى تواند از خود و بدون عامل بيرونى رخ داده باشد، اما چند سال بعدتر و در اثناى شدت بيمارى اش نظر قبلى اش را پس گرفته و آن را اشتباه خوانده، حضور خدا را در آن حادثه منتفى شمرده و ادعاء كرده است كه اين انفجار يك حادثه كاملاً طبيعى و مطابق قوانين حاكم بر طبيعت انجام يافته!! نزد هر كسى اين پرسشها ايجاد خواهد شد كه چه چيزى باعث شده هاوكينك براى اثبات و نفى خدا به ابتداى آفرينش برود و به حادثه اى استناد كند كه ملياردها سال از آن سپرى شده؟ چرا نظرش را تغيير داد؟ چرا خدا منكران در باره نظر نخست او به مخالفت پرداختند اما نظر بعدى و منافى نظر قبلى اش را با غوغاها استقبال كردند؟ كدام نظر او علمى و قابل اعتناء است و بنابر چه دليلى؟ آيا خدا را بايد در حوادث خارق العاده جستجو كنيم و يا در جريان طبيعى حوادث روزمره و چگونگى پديده ها و تحولات و دگرگونى هاى آن؟! اگر جناب هاوكينگ براى اثبات و نفى وجود خدا به حوادث دَور و بر خود، قوانين حاكم بر طبيعت و چگونگى پديده ها و حوادث عالم استناد مى كرد، و با استناد به آن براى نفى و اثبات خدا ادعائى مى داشت مى توانستيم ادعاى او را جدى و قابل اعتناء گرفته و براى تأييد يا رد آن با او به بحث مى نشستيم، اگر او در نتيجه كاوشهايش قادر مى شد در طبيعت عيبها، نقصها، كاستها، بى قاعدگى ها، بى نظمى ها، ناهمآهنگى ها، بى هدفى ها.... را نشاندهى مى كرد و آن را نشانه پيدايش تصادفى كائنات مى خواند و اعتقاد به اين كه اين عالم را خدا طبق برنامه دقيق قبلى آفريده است رد مى كرد؛ در آن صورت خداستيزان را در حمايت از او و نظرش شايسته سرزنش نمى گرفتيم، اما متأسفانه او نه در ساختار قانونمند، هدفمند و عالمانه پديده هاى گوناگون كائنات و همآهنگى هاى دقيق و هدفمندانه ميان آنان دستهاى نامرئى آفريدگار حكيم و عليم را احساس كرده و نه در هيچ مقطع تاريخ طولانى اين كائنات فراخ و گسترده حضور خدا و تصرفش در حوادث عالم را يافته است و نه دليلى براى انكار از خدا!!، او براى اثبات و نفى خدا به سفر طولانى با بال خيال پرواز كرده، به سيزده و نيم مليارد سال قبل رسيده و در آن جا بارى حركت دست خدا را احساس كرده و بارى اين محرك را منتفى گرفته و اعتقاد به آن را غير ضرورى خوانده!!! در حالى كه خدا در كنارش بود، همواره و در هر جايى با او بود، نزديكتر از شهرگ گردن (به اصطلاح قرآن أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)، انسانى با ضمير حساس، ديده روشن، خرد بيدار و عقل دراك به هر سو نگاه كند حضور خدا را احساس مى كند، به هر جا برود خدا را در همانجا مى يابد، در آفاق نيز و در درون نفس و قفس سينه خود نيز، به اصطلاح قرآن در آفاق و انفس، همانگونه كه قرآن مى فرمايد:
    وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ: در هر جايى كه باشيد او با شماست
    مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلاَثَةٍ إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَلاَ خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَلاَ أَدْنَى مِن ذَلِكَ وَلاَ أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا: ‏ نه هيچ سرگوشى سه نفرىست مگر اين كه خدا چهارمين شان است، و نه پنج نفرى مگر اين كه او ششمين شان است، و نه كمتر از اين و نه بيشتر از اين مگر اين كه خدا با ايشان است در هر جايى كه باشند.
    سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ: آيات و ‏نشانه هاى روشن خود را هرچه زودتر در آفاق و درون خودشان به آنان نشان خواهيم داد تا براى شان آشكار گردد كه او حق است، آيا به پروردگارت اين بسنده نيست كه بر هر چيزى گواه است؟
    اين است خدايى كه ما به او باورمنديم، خدايى كه در هر جايى زمين و آسمان حضورش نمايان است، در كنار ماست، نزديكتر از رگ گردن ما، در كنار هر چيز عالم حضور او را احساس مى كنيم.
    فقط يك انسان كافر (پوشاننده حق) مى تواند از خداى حاضر در هر سوى و كوى اين عالم و در هر پديده و حادثه آن انكار كند، كسى كه صفحه دلش را با زنگ گناه و جرم زنگ آلود كرده و بر ديده اش پرده سياه جهل افكنده، اين انكار نيز چنان خواهد بود كه دل و دماغش با زبان او همراهى نخواهد كرد.
    هاوكينگ فقط ادعاء كرده، معلوم نيست كه اين ادعاء اساساً نظر او را منعكس مى كند و يا كسى خواسته است با سوء استفاده از شهرت او به عنوان يك فزيكدان؛ انكار از خدا را موجه و منطقى جلوه دهد، اما نه او و نه حاميانش هيچ دليلى منطقى و علمى براى اثبات ادعاء خود ارائه نداشته، به اين پرسش نيز پاسخى نداشته كه چرا نظر قبلى اش را اشتباه خواند و چه دليلى براى تأييد نظر جديدش دارد؟
    هاوكينگ زمانى به اين باور بود كه گسترش كائنات بالآخره زمانى متوقف خواهد شد و به حالت نخستينش بر خواهد گشت اما بعداً خود را تخطئه كرد و اين نظر را اشتباه آميز خواند. از حاميان هاوكينگ مى پرسيم: هر كسى كه اندكترين فهمى از چگونگى توسيع روزافزون كائنات دارد؛ به آسانى درك مى كند كه اين توسيع حتماً نقطه پايان دارد، پايان آن نيز خيلى وخيم خواهد بود، منتج به متلاشى شدن نظام عالم و تصادم مدهش ميان تمامى اجرام آن خواهد شد، هر كى باورى خلاف اين نظر داشته و معتقد به دوام جاودانه حالت كنونى عالم و توسيع انتهاء ناپذير آن باشد هيچ دليلى براى اثبات ادعاء واهى و بى بنيادش نمى تواند ارائه كند، اما جناب هاوكينگ برگشت كائنات به حالت ابتدائى اش را چگونه توجيه مى كرد و چه دليلى براى اثبات آن داشت؟!! من و هر شاگرد فزيك مى دانيم كه اين ادعاء هاوكينگ كاملاً غيرعلمى بود، با هيچ فورمول فزيكى و قانون آن نمى توان چنين ادعائى را ثابت كرد و موجه خواند. خوب شد او به اشتباه خود پى برد و آن را تصحيح كرد. اعتراف هاوكينگ به اشتباه مدهشش نشان داد كه گاهى فزيكدانان مشهور نيز مرتكب اشتباهات بزرگ مى شوند!! نظر جديد او در باره چگونگى بيگ بينگ و پيدايش كائنات نيز يكى ديگر از اشتباهات بزرگ او مى باشد، در كتابى منسوب به او آمده است: چون قوانين جديد فيزيک مثل جاذبه وجود دارند کهکشان مى ‌تواند خود را از هيچ بسازد. روند خلق بدون مقدمه و يک‌باره دليل وجود کهکشان و هستى ما است. هيچ ضرورتى ندارد که خداوند را برنامه‌ريز و مسئول آن آفرينش بدانيم!!! استدلال او در اين رابطه خيلى خيلى بى مايه و كاملاً غير علمى است، هر شاگرد فزيك مى داند كه جاذبه نه تنها هيچ نقشى در آفرينش كائنات و پديده هاى آن ندارد بلكه خود زاده آفرينش و مولود پديده هاى آن است، جاذبه مسبوق بر پديده هاى داراى جاذبه است نه مقدم بر آنها، تركيب خاص موليكولى اشياء باعث مى شود نيروى جاذبه به آن عنايت كند، اين نيرو زمانى ايجاد گرديد كه قبل از آن پديده هاى عالم به عنوان مولد آن ايجاد شدند. تعجب مى كنم كه يك فزيكدان چگونه جسارت مى كند چنين حرف بيهوده را بگويد و چگونه انسان عاقلى چنين ادعائى را مى پذيرد!!! عامل انفجار بيگ بينگ نيز نيروى جاذبه نه بلكه ضد اين نيرو است، انفجار زمانى رخ مى دهد كه پيوند و نيروى كشش ميان اجزاء يك مركب بگسلد و نيروى جاذبه ميان آنها منتفى گردد، اتم زمانى منفجر مى شود كه رابطه ميان هسته و الكترونهاى مدارهاى آن منقطع شود، يعنى جاذبه متلاشى شود، چنين پيش آمدى ايجاب نيروى را مى كند كه عكس نيروى جاذبه عمل كند و نيرومندتر از جاذبه باشد. اما جاذبه را عامل انفجار خواندن آنهم از سوى يك فزيكدان خيلى مضحك است!! همچنان اگر هر كسى ادعاء كند كه چيزى از هيچ، بدون عامل بيرونى و ماقبل از آن و از خود آفريده شده مى توان به نحوى او را تبرئه كرد، على الاقل كمفهمى و بدفهمى او را باعث اين ادعاء نادرست خواند، اما چنين ادعاء پوچ و متصادم با تمامى اصول و مبانى علمى و منطقى از سوى فردى چون هاوكينگ فزيكدان خيلى خيلى حيرت آور است!! فزيكدانان را كه كنار بگذاريد هيچ شاگرد فزيك نيز با چنين ادعاء غيرعلمى توافق نخواهد كرد. قرآن در اين رابطه دو پرسش اساسى را در برابر منكران و ملحدان مى گذارد، به نحوى كه عاجز از پاسخ اند و به هيچ وجهى نمى توان انتظار پاسخى عاقلانه اى از سوى آنان را داشت:
    أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ: آيا بدون هيچ (آفريدگارى) آفريده شده اند؛ يا خود آفريدگار (خود) اند؟!!!
    أَمَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ النمل: 64
    چه كسى آفرينش را آغازيده است و سپس اعاده اش مى كند؟ و چه كسى از آسمان و زمين به شما روزى مى دهد؟ آيا معبودى در كنار خدا هست؟ دليل تان را بياريد اگر راستگو ايد.
    قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ قُلِ اللّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ يونس: 34
    بگو آيا در زمره معبودان شركى تان كسى هست كه آفرينش را آغازيده و سپس اعاده اش كند؟ بگو: خدا آفرينش را آغاز نموده و سپس اعاده اش مى كند، پس چگونه به دروغ كشانده مى شويد؟
    اگر طفل كوچكى در كنار جاده اى پارچه پلاستيكى را بيابد بلادرنگ مى پرسد: چه كسى اين را ساخته؟ چه كسى اين را شكستانده؟ عقل كوچك او نه ساخته شده اى بى سازنده را مى پذيرد و نه شكسته اى بدون شكننده را، يك فزيكدان عاقل چگونه مى تواند بپذيرد و ادعاء كند كه كائنات گسترده ما با اين همه پديده هاى بى شمار، با اين همه مظاهر جمال و زيبايى، با اين همه قانونمندى هاى دقيق، با اين همه آثار و مظاهر علم و حكمت، با اين همه نظم و هدفمندى ها، با اين همه تعادل و تناسق ميان آنها.... بدون آفريدگار عليم و حكيم آفريده شده و يا از هيچ و از خود آفريده شده؟!!
    هر انسان عاقل در كنار گل زيبا و قشنگ بوى عطر حضور خدا را احساس مى كند، در صداى دلنواز و سيماى زيباى پرنده كوچك نشسته بر شاخه درخت خانه خود صداى حركت دستهاى هنرمند پروردگار را لمس مى كند، در تبسم جذاب كودك نوزاد خود و چين بر جبين زدن هاى او، در خنده و گريه او كه دل را مى انگيزد و عاطفه را مى شوراند و پدر و مادر و هر بيننده را به سوى خود مى كشد؛ برنامه ريزى هاى دقيق پروردگار عليم و حكيم را مشاهده مى كند.
    ادامه دارد

  • جناب ياسين!
    به حاميان ادعاء غير علمى منسوب به هاوكينگ مى گوييم: ما در مجموع عالم، از آغاز آفرينش تا امروز و تا روز قيامت حادثه اى را سراغ نداريم و نخواهيم داشت كه عامل درونى و بيرونى نداشته باشد، از بارانى كه از بالا مى بارد و از گياه و بته اى كه از زمين مى رويد، از انفجار بيگ بينگ تا انفجار ناكاساكى و هيروشيما و هر انفلاق و انفجار خرد و بزرگ ديگر، براى همه عواملى در درون طبيعت مى يابيم، ما معتقديم حوادث و عوامل مرئى و نامرئى آن نه تصادفى اند و نه بدون برنامه هاى از قبل وضع شده، ما به عقل و شعور كسى متحير و متأسفيم كه با ديدن برگ سبز رنگ پلاستيكى حتماً ادعاء مى كند كه سازنده هنرمندى دارد، كه هم مهندس است و هم رسام و هم آگاه از خصوصيات و وېژگى هاى پلاستيك، ولى در باره برگ زيباى گل خوشبو كه تمامى انسانهاى هنرمند روى زمين با استفاده از تمامى وسائل پيشرفته و تيكنالوژى قرن بيست و يك از ساختن شبيه آن عاجز اند مى گويد: اين برگ گل بدون آفريدگار داناى با حكمت از خود و به گونه تصادفى آفريده شده!! مخصوصاً اگر چنين ادعاء پوچ به يك طفل كوچك نه بلكه به يك فزيكدان منسوب باشد!!! هر زيبايى و جمال در اين عالم با صداى بلند مى گويد: آفريدگار من زيبايى شناس است، انگشتان هنرمندى دارد، مصور ماهر است، در رنگ آميزى ها چيره دست است، هر نظم و ترتيب جالب و دقيق نشان مى دهد كه مدير و مدبر ماهر و داناى دارد، هر بيننده عاقل در نظم و ترتيب درست و دقيق آن آثار دست هاى پرتوان و هنرمند اين مدير را احساس مى كند، هر همآهنگى موزون، متعادل و هدفمند ميان چند پديده شهادت مى دهد كه مديريت آن مرجع واحد دارد، ايجاد آن محصول خرد واحد است، و اين مرجع واحد نه تنها داراى ويژگى هاى برازنده است بلكه بر تمامى اين پديده ها تسلط دارد و قادر است به گونه دلخواهش آنان را ترتيب و تنظيم كند.
    انسانى كه فطرتش سالم مانده، به انحراف كشانده نشده و معيارهاى انسانى اش تغيير نكرده؛ هر بخش اين كائنات گسترده و فراخ؛ عظمت و وسعتش، نظم و همآهنگى هايش، قانونمنديها و هدفمنديهايش، لطافت و ظرافتش، شايستگيها و زيبايى هايش، همه و همه رهنماى او به سوى خدا اند و دلائلى براى ايمان به آفريدگار قدير و حكيم. همانگونه كه قرآن مى فرمايد:
    إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاء مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ * البقرة: 164
    بدون شك كه در خلقت آسمانها و زمين، در اختلاف شب و روز، در كشتى هايى كه اشياى مفيد به مردم را در بحر انتقال مى دهند، در آبى كه خدا از آسمان فرو مى فرستد و به آن زمين را پس از مرگش زنده مى كند و جنبنده هاى گوناگونى را در آن منتشر مى سازد، و در گردش بادها و در ابرهاى رام شده ميان آسمان و زمين؛ نشانه هايى براى كسانيست كه تعقل مى ورزند.
    قرآن مى فرمايد كه پيامبران همواره با مخالفت كسانى مواجه شده اند كه خدا را در خارق العاده ها جستجو مى كردند، تحولات در عالم را جريان طبيعى و عادى بدون تصرف خدا در آن تلقى نموده ولى خارق العاده ها را به خدا منسوب مى كردند، آنان كه امروز خدا را در خارق العاده ها جست و جو مى كنند در واقع از نياكان شان در جبهه مخالفت با پيامبران و دعوتگران توحيد تقليد مى كنند، تمامى منكران خدا در تاريخ از پيامبران معجزه خواسته اند، معجزه يعنى پديده غيرعادى و خارق العاده، به پيامبران مى گفتند: زمانى به خدا ايمان مى آوريم كه او را با چشم خود نمايان ببينيم، كارى خارق العاده اى را مشاهده كنيم كه حضور خدا و تصرفش در آن را ثابت كند، از خداى تان بخواهيد مرده اى را زنده كند، از اين سنگ چشمه روان جارى كند، از سنگ شترى بيافريند، شما به آسمان بالا برويد و كتابى نوشته در لوحه هاى قابل لمس باخود بياوريد، فرشته ها را در كنار شما مشاهده كنيم، ... پيامبر در پاسخ آنان گفته: خداى تان همان است كه شما را از خاك آفريده، همان كه از آسمان آب مى باراند و با اين آب از زمين خشك و سفت بته و درخت مى روياند و با دانه و ميوه اش به احتياج شما پاسخ مى گويد و به شما روزى مى دهد، همان كه شب و روز به اراده او مى آيد و مى رود، يكى را وسيله تأمين معيشت تان ساخته و ديگرى را باعث راحت و آرامش و خواب تان. ابراهيم ﷵ به نمرود زمامدار عاصى عراق مى گويد: پروردگارم همان است كه زندگى مى بخشد و مى ميراند، رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَيُمِيتُ، نمرود در پاسخ مى گويد: أَنَا أُحْيِـي وَأُمِيتُ: من زندگى مى بخشم و مى ميرانم، براى اثبات ادعاء خود دو زندانى را احضار مى كند، يكى مستحق اعدام و ديگرش سزاوار رهايى، مستحق اعدام را رها نموده و فرمان كشتن بى گناه را صادر مى كند!! و با اين اقدامش به ابراهيم نشان مى دهد كه مى تواند فرمان قتلش را صادر كند، اما پاسخ ابراهيم اين است: فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ: پروردگارم آفتاب را از شرق برمى آرد، تو آن از غرب بر آر!! مشاهده مى كنيد كه ابراهيم ﷵ براى اثبات وجود خدا به حوادث طبيعى و روزمره چون طلوع و غروب منظم خورشيد و پيدايش انسان و زندگى و مرگ او استناد مى كند و نمرود آن را كافى نمى خواند و خواهان خارق العاده ها است!!!
    مى بينيد كه قرآن براى معرفى بهتر اين "ذهنيت خاطئ" در داستان بزرگترين موحد تاريخ و جد تمامى مؤمنان ابراهيم ﷵ چه خوب مى فرمايد: ابراهيم ﷵ مى گويد: " رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَيُمِيتُ " پروردگارم همان است كه زنده مى كند و مى ميراند، و همان است كه خورشيد را از مشرق برمى آرد، براى ابراهيم ﷵ مرگ و زندگى و آمد و شد شب و روز دليل است، از مشاهده همين مظاهر ملموس و مشهود هستى بسوى پروردگارش رهنمائى شده و ديگران را نيز با استناد به آن بسوى خدا دعوت مى كند؛ ولى نمرود اين استدلال را كافى نمى شمارد و مى گويد: (أَنَا أُحْيِـي وَأُمِيتُ) من نيز زنده مى گذارم و مى كشم. ذهنيت نمرودى همين است كه خدا را بايد با "اعجازها"، "فوق العاده ها"و "اسرار فوق طبيعى" ثابت كرد، با "رازها" و "رموزها" نه با "ظاهرها" و "نمودارها"، در حاليكه اسلوب قرآن چنان است كه براى اثبات حضور خدا در تمامى حوادث طبيعى و براى اثبات تمامى ادعاهاى اساسى خود بر اشياى مشهود و صحنه هاى نمايان استشهاد مى كند.
    ابراهيم ﷵ به پدرش و تمامى مخاطبين خود نيز مى گويد:
    قَالَ أَفَرَأَيْتُم مَّا كُنتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنتُمْ وَآبَاؤُكُمُ الأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّي إِلاَّ رَبَّ الْعَالَمِينَ * الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ *وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ * وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ * الشعراء: 75-81
    ‏گفت: آيا مى دانيد آن چه را شما مى پرستيد و پدران پيشرو تان؛ همه شان دشمنان من اند، جز پروردگار عالميان، همان كه مرا آفريده و هدايتم مى كند، و آن كه به من مى خوراند و مى ‌نوشاند، ‏‏و هنگامى كه بيمار شوم او است كه مرا شفا مى ‌دهد، و آن كه مرا مى ‌ميراند و سپس مرا زنده مى كند.‏
    معنى سخن ابراهيم عليه السلام چنين است: آن چه را شما و پدران پيشين تان مى پرستيد، همه شان دشمنان من اند، به ديده دشمن به آنان مى نگرم، رب العالمين را معبود يگانه خود گرفته ام، همان كه مر آفريده است و مرا هدايت مى كند، اسباب، ذرائع و استعدادهاى رهيابى و هدايت را به من عنايت كرده، چشم، گوش، عقل و خرد و تمامى اعضاء و استعدادهايى به كمك آنها حق را از باطل، خوب را از بد، مفيد را از مضرو دوست را از دشمن تفكيك مى كنم، همان كه رازق من است و تمامى اسباب رزق و روزى را او آفريده، از آسمان باران مى باراند و از زمين دانه و ميوه مى روياند و از اين طريق به من و امثال من روزى مى دهد، هرگاه بيمار شوم و توان مقابله با مرض را از دست دهم، اوست كه شفا مى دهد، توان و استعداد مقابله با بيمارى ها در بدنم به وديعت گذاشته، اين نشانه فضل و رعايت اوست كه از بيمارى شفا مى دهد، همان كه فيصله مرگ و زندگى ام از سوى او صورت مى گيرد، به اراده اوست كه در لحظه معين و از قبل تعيين شده اى به دنيا مى آيم و در لحظه مقدرى دنيا را ترك مى كنم، نه كسى قادر لحظه ثابت پيدايشم را تغييردهد و نه از مرگم جلوگيرى كند، و همان كه اميدوارم در رستاخيز و محاسبه نهايى با بندگانش خطاهايم را بيامرزد.
    اگر كمى دقت كنيم در اين خطاب جامع ابراهيم عليه السلام نه تنها چگونگى باورمندى يك انسان موحد در باره آفريدگار را در برابر خود نمايان مى يابيم و خدا را به ما معرفى مى كند بلكه دلائلى خيلى محكم و قانع كننده را در برابر هر مخاطب خود مى گذارد، بايد متوجه باشيم كه ابراهيم عليه السلام با گروهى مشرك و بُت پرست مواجه بود، خطابش متوجه آنان و دلائلش براى اقناع آنان بود، مى خواست معبودان جعلى و دروغين آنان را نفى كند و دلائل محكمى را در رابطه به اثبات حضور خدا در تمامى انحاى عالم و جريانات آن در برابر آنان بگذارد، دلائل محكمى كه او ارائه كرده اينها اند:
    • وجود من گواه آن است كه حتماً آفريدگارى دارم، اين باور كه ممكن است آفريده اى بدون آفريدگار و مخلوقى بدون خالق ايجاد گردد نه با عقل انسان مى سازد، نه با فطرت او و نه علم و منطق بر آن صحه مى گذارد.
    • استعدادهاى گوناگون رهيابى و تشخيص خوب از بد و عقل و خردى كه در وجود من تعبيه شده و مرا در شناخت حقيقت يارى مى كند، اينها همه حتماً و بايد عطايا و مواهب آفريدگارى هادى و رهنما باشد، ديده هاى من گواهى مى دهند كه پروردگار من بصير و بينا است، گوشهاى من نشانه آن است كه آفريدگار من سميع و شنوا است، علم من دال بر آن است كه خالق من عليم و دانا است، هر صفت مخلوق و مصنوع مظهرى از مواصفات خالق و صانع آن است.
    • در آغوش اين كائنات فراخ و وسيع و شامل ملياردها پديده گوناگون؛ شاهد همآهنگى ها و تنسيق خيلى دقيق و موزون و تعادل و توازن فراگير هستيم، رزق و روزى تمامى جانداران آن به گونه منظم و مستمر فراهم مى گردد، در تهيه رزق و روزى براى آنها زمين و آسمان دست بهم مى دهند، مشتركاً و با كمال دقت و اهتمام كار مى كنند، انتظام رزق و روزى تمامى انسانهاى روى زمين و همه جانداران خرد و بزرگ، و پاسخ به تمامى نيازمندى هاى آنها و تهيه تمامى آن چه به آن نياز دارند و دوام زندگى شان به آن وابسته است، پيدايش همه اينها به گونه منظم و مستمر و به اندازه كافى نشان مى دهد كه اين عالم نه تنها پروردگار مدير و مدبرى داره بلكه ثابت مى كند كه پروردگار زمين و آسمان و هر چه ميان آنهاست يگانه است، چون در هيچ جايى اين كائنات آثار حضور دو مدير و مدبر را نمى يابيم.
    ادامه دارد

  • جناب يسين!

    • مقاومت انسان در برابر بيمارى ها از يك سو و شفاى كسى كه به بيمارى مبتلا شده از سوى ديگر نشان مى دهد كه آفريدگار انسان ذاتى عليم و حكيمى است كه در برابر تمامى خطرات احتمالى آينده كه صحت او را تهديد مى كند و باعث ابتلاء او به بيمارى هاى گوناگون مى شود؛ استعدادها و نيروهايى را در او به وديعت گذاشته كه امكان مقابله با اين تهديدها را براى او مقدور ساخته، اهميت اين موضوع را كسى به خوبى درك مى كند كه از ابعاد گسترده اين استعداد و نيروى مقاومت آگاهى كافى دارد، او مى داند كه انسان در هر لحظه مورد هجوم چه تعدادى از ميكروبهاى مضر و بيمارى زا قرار مى گيرد، از طريق تنفس و خوراك و آشاميدنى ها داخل بدن انسان مى شوند، بر جلدش مى نشينند، اگر در وجود انسان استعداد نيرومند مقابله با اين سپاه مهاجمان نامرئى وجود نداشت با هيچ وسيله ديگر نمى توانست دوام زندگى اش را تضمين كند. آفريدگار عليم و حكيم در بدن انسان براى مقابله با تمامى اين مهاجمان خطرناك نيروى مدافعتى را تعبيه كرده كه هم توان تشخيص تمامى دشمنان گوناگون را دارد و هم توان مقابله با آنان را، مى تواند هر دشمن (ميكروب) را به زودى بشناسد و مى تواند دواى ضد آن را توليد كند، كارى كه بزرگترين و مجهزترين لابراتوار هاى دنيا و فابريكه هاى دوا سازى قرن بيست و يك نيز از آن عاجز اند، طب پيشرفته قرن بيست و بيست و يك مطمئنترين طريقه معالجه بيمارى هاى خطرناك را كه خود از معالجه آن و حتى تشخيص ويروس آن عاجز است در اين يافته است كه همين استعداد درونى انسان را براى مقابله با آنها تحريك و تحريض كند، واكسين اكنون معتمدترين اسلوب معالجه بيمارى هاى خطرناك است، مى دانيم كه كه واكسين چيزى بيش از تحريك و تحريض نيروى مقاومت انسان در برابر ميكروب نيست، در عمليه واكسين ميكروب نيمه جان به خون انسان تزريق مى شود، كرويات سفيد خون با مشاهده آن احساس خطر مى كند، آماده مقابله مى شود، دشمن مهاجم را محاصره مى كند، كار شناسايى دقيق آن انجام مى دهد، تشخيص مى دهد كه با چه چيزى و كدام دوايى آن را از ميان خواهد برد، همان را به مقدار كافى توليد مى كند، به پيمانه اى كه نه تنها علاج اين مهاجم را نموده و آن را از پا مى اندازد بلكه براى خطرات محتمل آينده نيز كفايت مى كند، همين آمادگى باعث مى شود تا در آينده نيز خطرى از ناحيه هجوم مكرر اين ميكروب اين انسان را مبتلا به مرض نكند و به مجرد ورود به بدن از پا بيفتد.!! و اين كاريست كه ساينس با تمامى وسائل و تجهيزات مدرن خود از انجام آن عاجز است. خطرناكترين و رعب انگيز ترين بيمارى قرن بيست اين بود كه در نتيجه برخى از عوامل همين مقاومت انسان از ميان رفته و در نتيجه آن انسان از مقابله با بيمارى عادى اى چون زكام و ويروس آن و از علاج زخم عادى نيز ناتوان مى شد . بيمارى مدهش اين قرن (ايډز) بود و هنوز هم است كه به سبب آن نيروى (مقاومت) بدن انسان در برابر ميكروبها و امراض از ميان مى رود. ابراهيم عليه السلام توجه مخاطبينش را به اين حقيقت مبذول مى كند و مى گويد: پروردگار من همان است كه پس از مبتلا شدن به بيمارى صحتم را به من برمى گرداند، وى توان مقابله با بيمارى ها را در من تعبيه كرده، اين نشانه فضل و عنايت اوست كه پس از ابتلا به بيمارى صحت ياب مى شوم.
    • زندگى انسان گواه آن است كه آفريدگارش زنده است!! آيا عقل انسان مى پذيرد كه مخلوق زنده خالق زنده نداشته باشد؟!! نه آفريدگار زنده مى تواند مخلوق زنده بيافريند، در يك مصنوع فقط صانعى مى تواند صفتى را تعبيه كند كه خود به آن متصف باشد.
    • مرگ انسان نشانه آن است كه اين اشرف المخلوقات در برابر اراده قاهره اى حاكم بر او عالم مقهور و محكومك است، نمى خواهد بميرد ولى نمى تواند خود را از مرگ حتمى نگهدارد، نمى تواند موعد ثابت مرگش را تغيير دهد، هيچ چيزى در اين عالم را چنان نمى يابد كه در تحقق تمناى نجات از مرگ او را يارى كند!! قرآن مرگ انسان را نشانه روشن و هويداى اين حقيقت مى خواند كه انسان در برابر اراده رب العالمين مقهور و محكوم است، چنانچه مى فرمايد:
    فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَأَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ * وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَكِن لاَّ تُبْصِرُونَ * فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ * تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * الواقعه: 83-87
    ‏پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مى ‌رسد، ‏و شما (صحنه مرگ را) در چنين حالى مى ‌نگريد، ( و اما هيچ كارى از شما ساخته نيست)، و ما به او نزديكتر از شما ايم، و اما شما نمى ‌بينيد، اگر محكوم و مقهور (اراده پروردگار تان) نيستيد آن را بر گردانيد اگر راستگو ايد. ‏
    در اين آيات متبركه شاهد اين رهنمودهاى روشن هستيم:
    1. آنان كه حضور فعال پروردگار را در حوادث عالم انكار مى كنند؛ در برابر اين پرسش چه پاسخى دارند: اگر شما در برابر اراده قاهره پروردگار تان كه فيصله مرگ و زندگى از سوى او صادر مى شود؛ مقهور و محكوم نيستيد؛ چرا نمى توانيد روح تان را آنگاه كه به حلقوم مى رسد برگردانيد و از خارج شدنش مانع شويد؟!! خود يا دوست و عزيز تان را در حالت نزع مى يابيد، تمنا و تلاش تان اين است كه جلو مرگ را بگيريد، تمامى توان و طاقت تان را بكار مى گيريد، هر درى را دق الباب مى كنيد، از هر كسى استمداد مى جوييد، چرا از تحقق تمناى تان عاجزيد؟!! در برابر فيصله و اراده كدام ذات قاهر و حاكم مقهور و محكوميد؟!!
    2. زمانى كه شما در كنار دوست و عزيز كه در حالت احتضار و جان دادن است گرد آمده ايد، حالتش شما را به سختى مى آزارد، تمناى تان اين است كه مرگش به تأخير بيفتد، دردش بكاهد و اگر مى ميرد روحش به آسانى وداع گويد، ولى هيچ يكى از تمناهاى دل تان برآورده نمى شود، با بى صبرى و وارخطايى منتظر پايان قضيه ايد، بدون آن كه به يقين بدانيد چه پيشآمدى را شاهد خواهيد بود. آيا مى دانيد كه در اين حالت خدا در كنار شما و دوست تان قرار دارد، نزديكتر از شما به او؟!!، آيا حضور خدا را احساس نمى كنيد؟!! اگر چنين است بايد به نافهمى تان تأسف كرد!!
    3. اگر انسان خدا منكر در باورهاى الحادى اش دروغ نمى گويد، خود و ديگران را نمى فريبد و در برابر اراده پروردگارى مقهور و محكوم نيست كه فيصله مرگ و زندگى از سوى وى صورت مى گيرد، بايد مى توانست از مرگ مانع شود و على الاقل موعد آن را تغيير دهد و به تعويق بيندازد!! مجبوريت و محكوميتش در برابر قرار و فيصله مرگ را چگونه توجيه مى كند؟!! هاوكينگ بيمار است، دكتوران معالجش سالها قبل مرگ او را پيش بينى كرده بودند و در ۲۱ سالگى اش به او گفتند: فقط چند سال ديگر زنده خواهد ماند، بيش از چهل سال خلاف پيش بينى آنان زنده ماند، چرا كسى قادر نيست او را از اين بيمارى نجات دهد؟ چرا پيش بينى هاى دكتوران معالج او نادرست و خلاف حقيقت ثابت شد؟ اگر نظر ورزيده ترين اطباى غرب در باره مرگ يك انسان تحت معالجه آنان نادرست از آب در مى آيد چگونه باور مى كنيد كه نظر اين انسان بيمار در باره حادثه سيزده مليارد سال قبل درست خواهد بود؟!!
    حرف آخر خطاب ابراهيم ﷵ به مخاطبينش در باره آخرت است كه گفت: پروردگارم همان ذاتى است كه قيامت را برپا خواهد كرد، در برابرش خواهم ايستاد، اميدوارم خطاها و اشتباهاتم را بيآمرزد، چنانچه مشاهده مى كنيد؛ ابراهيم ﷵ ايمان به رب العالمين و باور به آخرت باورهاى لازم و ملزوم اند، كسى كه به پروردگار عالم باور دارد اين باور او را وامى دارد تا به روز آخرت و و مكافات و مجازات الهى باور داشته باشد. اين را از شأن و عظمت رب العالمين بعيد مى پندارد كه عدالت را تأمين نكند، به داد مظلوم نرسد و ظالم را مجازات نكند.
    قرآن از يك سو و تاريخ از سوى ديگر گواهى مى دهد كه مشكل موحدين در طول تاريخ همواره با دو گروه داراى دو ديدگاه و پندار در باره پيدايش عالم و پديده هاى آن بوده اند: آن كه مى گفت: ماده نه خلق شده و نه ازميان مى رود، جاودانه و ابدى است، و آن كه گمان مى كند كائنات به گونه تصادفى، از خود و بدون آفريدگار هست شده. يك پندار به زباله دان تاريخ انداخته شد و علم و ساينس بر آن خط بطلان كشيد و پس از زوال اتحاد شوروى و سرنگونى سلطه خدا ستيزان كمونيست در روسيه و سائر پايگاههايش ديگر نه مبلغى دارد و نه حامى و مدافعى. امروز همه مى گويند كه ماده هم خلق شده و هم از ميان مى رود، ساينس حتى در باره لحظه پيدايش تمامى عالم و پديده هاى آن و عمر آن ارقامى ارائه مى كند. اما باور به پيدايش خودبخودى عالم و ماده؛ بدون آفريننده و خالق؛ باور خيلى خرافى، غيرعلمى تر، نامعقولتر و خرافى تر از باور كمونيستهاست، كسى كه بگويد: ماده هست شده براى او انكار از هست كننده اش كمال سفاهت است و هيچ انسانى عاقل اين ادعاء نامعقول و غيرعلمى را از او نخواهد پذيرفت.
    به اين نظر هاوكينگ نيز توجه كنيد كه مى گويد: کشف منظومه‌هاى ديگر نظير منظومه خورشيدى ثابت کرد که منظومه ما که در برگيرنده يک خورشيد و سياره‌هايى است که پيرامون آن مى ‌چرخند يک پديده منحصر به فرد نيست. اين واقعيت نشان داد که وجود حالت فيزيکى ايده‌آل بين خورشيد و کره زمين و پيدايش انسان روى کره زمين يک پديده از پيش طراحى شده و دقيق براى موجوديت و رفاه انسان نيست!!
    عرائضى به مدافعان اين نظر دارم: تا آنجا كه در باره منظومه شمسى و سياره هاى آن و منظومه هاى حول و حوش آن تحقيقات صورت گرفته نشان مى دهد كه حالت فيزيكى موجود ميان خورشيد و زمين كاملاً ممتاز و منحصر به فرد است، تا اكنون هيچ سياره اى يافت نشده كه وضعيت شبيه زمين را داشته باشد و هيچ منظومه اى كشف نگرديده كه شباهتى با منظومه شمسى ما داشته باشد، در هيچ كره اى غير از زمين آثار حيات يافت نشده، هيچ پژوهشگرى جسارت اين ادعاء را نكرده كه در منظومه ديگر كائنات و كهكشان ما و سائر كهكشانها سياره اى كاملاً و صد در صد شبيه زمين وجود دارد. ادعاء هاوكينگ در صورتى ارزش علمى مى داشت كه سياره و منظومه شبيه به زمين و منظومه شمسى يافت مى شد. اگر حالت فيزيکى ايده‌آل بين خورشيد و کره زمين و پيدايش انسان روى کره زمين يک پديده از پيش طراحى شده و دقيق براى موجوديت و رفاه انسان نيست؛ پس چيست؟!! اگر آن را تصادف مى خوانيد بايد بگوييد كه اين يك تصادف ممتاز و استثنايى است، تصادفى كه ند و همتا ندارد، اين را نيز بايد ثابت كنيد كه تصادف مى تواند به قانونمندى ها، هدفمندى ها، نظم، همآهنگى، تعادل، زيبايى، و بالاخره به حيات منتج شود، حيات اين پديده اى كه نتيجه دقيقترين نظم، تنسيق، همآهنگى و هدفمندى ميان مليونها و حتى ملياردها سلول، و هزاران ژن است، هر ژنى مأمور انجام وظيفه خاصى در بدن، و زندگى يعنى همآهنگى هاى دقيق ميان تمامى اين سلولها و ژنها، حيات اين پديده اى كه تا هنوز انسان از ايجاد و پيدايش بسيطترين نمونه آن عاجز است، نمى تواند يك تار موى انسان را بسازد!! و اين در حالى است كه بدن انسان از خاك مرده نطفه زنده مى سازد!! اما خود انسان با اين همه تيكنالوژى پيشرفته اش از معالجه انسان بيمارى چون هاوكينگ عاجز است!! از زمره هزاران سافت وير و نرم افزارى كه در بدن اين انسان تعبيه شده تنها يكى از كار افتاده و از انجام وظيفه اش ناتوان گرديده؛ كسى در تمامى دنيا يافت نمى شود اين سافت وير را تعويض و ترميم كند!!! باور به تصادف از يك انسان نافهمى كه از قانونمنديها، نظم، دقت و هدفمندى هاى موجود در عالم هيچ اطلاعى ندارد زياد قابل نكوهش نيست، اما از كسى كه ادعاء باور به ساينس و علم دارد و به نام ساينسدان و فزيكدان شهرت يافته خيلى خيلى نكوهيده و حيرت آور است.
    ادامه دارد

  • جناب يسين!
    هاوكينگ در تأييد و حمايت از نظريه انيشتين در باره نسبيت عام (جاذبه و انحناى فضاء - زمان) دليلى ارائه كرده كه با يك فزيكدان نمى زيبد؛ مى ‌گويد: جهان را مانند سطح زمين در نظر بگيريد، شما مى ‌توانيد در هر جهتى که مى ‌خواهيد بدويد، اما هرگز به انتهاى زمين نخواهيد رسيد!! به ايشان مى گويم: اشتباه مى كنى، همه ما به شمول خودت به انتهاى سطح زمين رسيده ايم، آنهم بدون دوش!! انتهاء يك خط دو نقطه در دو انتهاء خط است، انتهاء هر سطح يك خط است كه سطح را احاطه كرده، اما انتهاء يك جسم هر نطقه سطح بيرونى آن است، زمين يك كتله و جسم است؛ هر نقطه سطح آن يك انتهاء است.
    حقيقت اين است كه انكار از خدا منشأ روانى دارد نه عقلى و علمى و يا منطقى، ايمان به خدا يعنى ايمان به متعالى ترين ارزشها، بلندترين معيارها، والاترين اخلاق، و ممتازترين شايستگى ها، خدا الگوى خوبى است، ايمان به خدا يعنى ايمان به خوبى و زيبايى و جمال و عدالت و حق شناسى، و به اصطلاح قرآن (تصديق بالحسنى)، قرآن در باره مؤمن مى فرمايد: صدق بالحسنى: شايستگى و زيبايى را تصديق كرد و در باره كافر مى فرمايد: كذب بالحسنى: زيبايى و شايستگى را انكار كرد. منكر شايستگى ها نمى تواند به خدا باور كند، او پيش فرضهايى نزد خود دارد كه با ايمان به خدا نمى سازد. كسانى كه باور به خدا نه با عملكردهاى گذشته شان سرسازش دارد، نه با اراده جرم و گناه شان در آينده، و نه با پيش فرضهاى شان همخوانى، انكار از خدا تقاضاى اين گذشته گنه آلود، اين آينده جرم زاى و اين پيش فرضهاى برخاسته از عزم گناه و جرم است.
    در پايان اين بحث بايد عرض كنم:
    اعتقاد به خلقت تصادفى، بى برنامه قبلى و غير هدفمندانه نه تنها باور غيرعلمى و خلاف حقيقت است بلكه عواقبى بدى براى انسان و جامعه اش در پى دارد، اگر به زندگى از افق تصادف و بى هدفى بنگريم، گمان كنيم كه تصادفى به دنيا آمده ايم، نه خالق مدبرى داريم و نه هدف و برنامه اى در خلقت ما و تمامى هستى دركار بوده، از نقطۀ مجهول آغاز كرده ايم، به سمت مجهول در حركتيم و در انتهاى مجهولى توقف مى كنيم، در اين صورت حتماً كسى و داراى شخصيتى خواهيم بود كه ماترياليزم ترسيم مى كند و مشخصاتش را در جلو ما مى گذارد و ما مصداقش را در ديكتاتورى اتحاد شوروى و ستمگرى هايش در مستعمراتش ديديم، در عملكردهاى كمونيستهاى بى رحم، انسان دشمن و خدا ستيز آن را مشاهده كرديم، در صدها گورستانها دسته جمعى در افغانستان ديديم، و مصداق ديگرش را در چهره بريتانيايى ها و امريكايى هاى بى رحم در افغانستان، عراق و سائر مستعمرات بريتانيا و امريكا و در زندانهاى گوانتانامو، ابوغريب، بگرام، كندهار و ... مشاهده كرديم. ولى اگر به انسان و جهان از ديدگاه ايمان به خدا و با اين باور بنگريم كه هدف و مقصودى در خلقت اين عالم و پديده هاى گوناگونش مطمح نظر بوده، همه چيز درست و دقيق آفريده شده، هيچ چيز بيهوده اى در اين عالم سراغ نمى شود، نه تصادفى در كار است و نه بيهودگى و بى هدفى اى، در آن صورت كسى خواهيم بود كه هر گامش را سنجيده و محتاطانه بر مى دارد، كسى كه به آخرت و حساب و كتاب آن و مكافات و مجازات آن باور دارد، كسى كه خود را عضو خانوادۀ بزرگ كائنات كه آفريدگار واحدى دارد؛ تلقى مى كند، به همه چيز به ديدۀ دوست و همسفر مى نگرد، با همه كس به مهربانى برخورد مى كند. همان كسى كه دين به تصوير مى كشد.
    نگاه واقعبينانه و مؤمنانه به هستى و حركت در روشنايى آن؛ انسان را به معراج بلند معنوى و بلند ترين قلۀ شرف و عزت بالا مى برد و ديدگاه تنگ نظرانۀ مادى و انكار از خدا و آخرت انسان را به حضيض پستى و پرتگاه ذلت و دنائت مى كشاند. مؤمن نه ظلم مى كند و نه ظلم مى كشد، نه خود به حقارت تن مى دهد و نه ديگرى را حقير مى شمارد، در حاليكه منكر خدا و آخرت هر كارى را كه منافع مادى او را تأمين كند جائز مى خواند، هر چند تن دادن به حقارت باشد و تجاوز بر حق ديگران و تحقير و تذليل شان.
    داكتر فكور

  • جناب " داكتر " صاحب درود به شما.
    قسمتهايي از درفشاني هاي شمارا خواندم ، واز اينكه مكنونات ذهني و باورهاي ايماني شما را ميدانم ومي فهمم كه چه ميخواهيد بگوييد از خواندن بقيه اش ، بامعذرت ، منصرف شدم . پس بهتر بود موجز تر مي نوشتيد ، من درد دروني شمارا كاملا حس ودرك ميكنم ، شما در مقام يك مسلمان مؤمن حق داريد هاوكنگ را نادان و مريض و غيره وغيره قلمداد كنيد ، ولي اينكه او با اينهمه " سفاهت " هنوز هم. كرسي استادي دانگاه ورياست مؤسسهء كيهان شناسي انگلستان را در اختيار دارد جاي تعجب است ، اگر شما واستاد بزرگوار شما جناب حكمتيارصاحب فرصت داشته باشيد لطفا صدا ي اعتراض خودرا به سمع جهانيان رسانيده بشريت خدا جو را ازشر اين آدم نادان و بيمار نجات بخشيد ، اما از شما صميمانه خواهشمندم كه در فكر نفي فزيكي او نبوده و با شمشير ذوالفقار گونه ء علي كرم الله وجهه حمله نبريد زيرا چنانكه ميدانيدآن آدم نادان وعليل توان آنرا ندارد تا از جسم خويش در برابر اسلام عزيز دفاع نمايد .
    همين چند لحظه قبل مطلبي را كه يكي از دوستان به نام فرها د در مورد بحران شريعت اسلام نوشته است مطالعه كردم ، ايشان ضرب المثلي را آورده اند كه ميگويند : ( إشالاگُربه يه ! ) يعني : ( إن شاء الله گربه است ) شما ميتوانيد موارد به كاربرد اين ضرب المثل را در مقاله ء اين دانشمند گرامي كه در همين سايت كابل پرس موجود است مطالعه نماييد وامادر مورد به كاربر د آن در زمينهء نظرات " عالمانهء " شما در مورد هاوكنگ، ميتوان انرا چنين بيان داشت : إنشاء الله هاوكنگ نادان است !!
    اميدوارم از اين به بعد فشرده تر بنويسيد تا ملال آور نباشيد!
    مخلص شما ، عزيزياسين

  • بادرود ها ي مجدد !
    لطفا عبارت ( كرسي دانگاه ) را با ( كرسي دانشگاه ) تصحيح نماييد .

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.