کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > زخم

قصه گگ

زخم

قومنده آمد که چنان باید درید و کشت و سوزاند که دیگر کسی از ایشان دل بازگشت را نداشته باشند

چهار شنبه 10 ژوئن 2009, بوسيله‌ى podoong

زخمهایی هستند که زمان به جای مرهم نمک بر آن می پاشد . هر صبح از خواب برمی خیزی , هروقت وضو میگیری و نماز می خوانی ,کودکت را که در آغوش می کشی , نان می خوری ,آب می خوری ,حرف می زنی ,فکر که میکنی , در تنهایی که استی , همه جا و همه کس و همه زخمت را تازه می کنند و تو می خواهی که با همه مبارزه کنی و زندگی کنی اما کاردی مداوم زخمت را میشکافد و تو گریخته نمیتوانی , ایستاده همه نمیتوانی , مستأصل و وامانده زندگی می کنی .

و هر بار زخمت را برای هزارمین بار, هزارها مین بار مرور می کنی و درد می کشی . سالت به پختگی می رود اما تو در هفده سال و سه ماهگی مانده ایی ,مانند طیر موتر که در گل مانده , در لجن مانده و هر چه پدال ریز موتر را بیشتر می فشاری, سکونت و در راه ماندگی ات عمیقتر می شود و تو در لجن سومین ماه از هفده سالگی ات اسیرتر, مانده می شوی . همه رفته اند و می روند . ازکنار تو می گذرند. گویی از کنار خرابه ایی می گذرند و هیچ توقعشان نیست که این خرابه در آنجا باشد . کسی به تو توجه نمی کند ,ذهن توست که توجه را می سازد , ذهن توست که افشا می کند و باز که به فکر مردم می افتی و به نگاهشان متوجه می شوی ,نگاه آنانی آنشب را می بینی .

سه ماه از هفده سالگی ات گذشته بود و دوماه و سیزده روز که به جمع قومندان .........پیوسته بودی .صدای رگبار کلاشینکوف و طعم چرس نابلدی می کردند .

قومنده آمد که باید آنجا را پاکسازی کرد . آنجا را باید از جسم کفار پاکسازی کرد . باید ایشان را تاراند .

قومنده آمد که چنان باید درید و کشت و سوزاند که دیگر کسی از ایشان دل بازگشت را نداشته باشند .

قومنده آمد که امشب عزرائیل این ملت شمایید و شیطان و شیاطین در پشت سر شما را یاری خواهند کرد و قومندان........به من گفت باید به آنجا حمله کنیم تا راه باز شود . ومن پرسیدم که راه برای چی باز شود ؟
به آنجا رسیدیم و من می پرسیدم که راه برای چی باز شود و می پرسم.

به آنجا رسیدیم و راکت کردیم , رگبار کردیم ,انفجار دادیم و درها را شکستاندیم, و فریاد زدم .
مردها را جمع می کردیم به یک حولی کلان می بردیم. موهایشان پریشان بود و صورتشان از خاک و خواب و وحشت مانند جنیان شده بود .

دیوانه وار به سوی کودکان گریزان رگبار می کردم .

رگبار که می کنی ؛انسان که از اثر رگبار تو می افتد مغزت تهی می شود. رگبار میکردم و می دویدم و دو می زدم و در دنیا من بودم و کلاشینکوف و شاجور و تانته که تمامی نداشتند و قدرت عزراییل در دستان من بود و قدرت لذت دارد , لذیذ است . وقتی به خانه ها داخل می شوی مردها هستند که به سویت می دوند و تو رگبارشان می کنی و زنها در دستان تو هستند . به سوی شان می دوی و دستت را به هرجایشان که رسید بند می کنی و می کشی و دو می زنی و
لت می کنی .

و مردانیکه اسیر می شوند و تسلیم می شوند پیش تو زانو می زنند و سر کلاشینکوف را به سر ایشان می گذاری . سر کلاش و سر انسان و رنگ غریب چشمان و صدای فیر کیفیت بی تکرار دارد در هفده سال و سه ماهگی .
دو می زنی و می دوی و جان می گیری و انسانیت می دری.

برای من که هفده سا لو سه ماهه بودم و دوماه و سیزده روز بود که به قومندان ...... پیوسته بودم استقبال بی نظیر بود .

زنها و دخترها را در حولی دیگر جمع کردیم . بیست نفر بیشتر بودند دروازه را بستم . بوی خون انسان , بوی خون گرم انسان و ترس انسان و آزادی انسان و شاچور پر از مرمی سکر بی نظیری دارد . از هیجان و مستی یک سره می دویدم و دو می زدم . راه را باز می کردم . هر بار که به گوشه دیگر حولی می رسیدم و بر میگشتم رگبار سر یکی شان رگبار می کردم و دو می زدم . دو اندوال دیگرم دخترک دیگری را به گوشه ایوان برده بودند . من دومی زدم و بوی خون گرم و ماتمی که زنها در سکوتشان می کردند و شب که با آتش رگبار روشن می شد .

می دویدم و برمیگشتم و دو می زدم و رگبار می کردم و هفده سال و سه ماه می شدم و رگبار می کردم وزنها در ماتمی خاموش بودند و بوی خون و تپیدن قلبهایی که ایستاده بودند و جوشیدن خون از شکافهایی که مرمی من از کلاش بانگشت من ساخته بودند .

بوی خون و دیوانگی من و زمان که در رنگ چشمان زنانی که در سکوت ماتم می کردند ,گم شده بود رفتار خداگونه ایی داشت و صدای تجاوز از ایوان می آمد .

صدای من و رگبار و کوچه های مشتعل از فوران خون کافران و زمان که در کنار یک خانه نیمه کاره رگبار می شد .خدایی که دست در پای من انداخته بود من به او گرمای گلوله را نصیب می کردم .

همه را کشتم و دخترک در زیر من مرد و به صورت من چنگ کشید و من بر مرده اش رگبارکردم و شاش کردم و به سوی زنان که رگبار کرده بودمشان رفتم و بر روی جسدهای گرمشان با سرویزهای سفید گشتم .نرم و لغزنده بودند و تفتی را که بر می خاست بوییدم . شب به سپیده اتصال یافت و من در لجن زار هفده سال و سه ماهگی و دوماه و سیزده روزگی مانده ام .

زخمهایی هستند که خوب نمی شوند . دردهایی استند که علاج ندارند


من خدا را می بخشم www.podoong.blogfa.com

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






50 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > فرهنگی > زخم

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • آقای podoong ! این نوشتۀ شما را تنها کسانی میتوانند بفهمند که در محل باز کردن راه هایی که در هر گوشه و کنار این بادیه ، فرا راه تان قرار گرفته و بندش خلق نموده بود عملأ حضور داشتند . این نوشتۀ شما را تنها باشنده گان سرزمین راه بندان که رگبار مسلسل را شما را مشاهده و جولان خون خویشرا دیده ومزه اش را چشیده اند میتوانند دقیق تر و روشنتر لمس و درک نمایند . همان کشتن ها و دو زدن ها و دویدن های شما بود که خود را زخمی و ما را تباه کردید . در بین همان کشته شده گان ساربانان قافله و دریوران موتر در لجنزار فرو رفتۀ شما نیزقرار داشتند که از بوی گرمی خون شان سیرآب شده وکیف کرده بودید .

    تنها دستان جنگ آوران و راهگشایان میتواند چنین اثرناب هنری خلق کنند ، دیگرانرا توان و قدرتش نیست . امیدوارم راه گشایان وقلم بدستان کافرستیز و خدا جوی ما که تا حال در غم باز کردن راه هستند ، دنباله رو این مفکوره عالی تان گردند و زخم های خود را مثل شما بنویسند و از نوشتنش نیز کیف کنند . تا خدایشان خوابهای نادیدۀ شانرا تحقق بخشد و ایشان را سرفراز دو جهان گرداند .

    • بله آقای مزاری----

      زخمهایی هستند که خوب نمی شوند ----
      دردهایی استند که علاج ندارند ----
      روزهایی که غروبشان تنگ است برای زیستن -----
      اشکهایی که خیانتکاران وجدان را به محکمه نمی کشند----
      کسی نمی پرسد چه کردی ؟----
      کسی نمی داند چه کردی ؟-------
      شاید کودکی را به مقتل بردی ----
      و بر آب دهانش گلوله باریدی----
      روزهایی هستند که غروب می کنند و شبهایی-----
      بیا به درخانه من------
      و از من بپرس که آنشب-------
      چه کردی ؟-------
      پرسیدن تو پایانی باشد----
      بر زخمهایی که خوب نمی شود------
      دردهایی که علاج ندارد ----
      و ترسی که سکوت را نمی شکند.--------

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.