کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > آتش بس 1983 در درهء پنجشیر

نبرد با ارتش سرخ

آتش بس 1983 در درهء پنجشیر

بعد از آن با مسعود در خانه اش در شهر دوشنبه ديدم. مدتي خانواده اش در شهر دوشنبه بود و علت آن در ادامه اين کتاب آمده است. مسعود در باره علت آتش بس و نتايج آن بعد از هفده سال به تفصيل سخن گفت و بنده سخنان او را ثبت کردم. بر روي کست اين تاريخ نوشته شده است: (12/12/2000)

يكشنبه 27 سپتامبر 2009, بوسيله‌ى میرداد

در مورد اتش سال 1983 نویسندگان زیادی قلم فرسایی کرده اند که یکی از انها الیور روآ افغانستان شناس و شرق شناس معروف فرانسوی است." روآ" در کتاب افغانستان، اسلام و نوگرایی سیاسی ضمن پرداختن به موضوع جهاد و مقاومت در افغانستان به اتش بس 1983 نیز اشاره می کند و آن را دست اوردی مهم در تاکتیک جنگی احمدشاه مسعود می داند. اما نویسندگان دیگری نطیر بروس ریچارد سن امریکایی همواره از آن زمان تا کنون در نکوهش ان عمل احمدشاه مسعود از پای ننشسته اند. الیور روآ به تحلیلی جامعه شناختی و اکادمیک از افغانستان و مسایل آن دست می زند، اما ریچارد سن کارش ارزش علمی ندارد و برای همین تا کنون اثار وی در هیچ یک از محافل فکری جدی گرفته نمی شود. وی یک سلسله اتهامات را به احمدشاه مسعود وارد نمی نماید که بیشتر ناشی از عصبانیت کوباهای امریکایی درگیر در مسایل جنگ سرد در افغانستان است.

آقای جلال آبادی در مورد آتش بین ارتش شوروی و نیروهای احمدشاه مسعود نوشته اند، که همواره یکی از نکات اساسی طرح سوال از جانب برخی از نقادان به مسعود را تشکیل می داده است. در مورد اتش سال 1983 نویسندگان زیادی قلم فرسایی کرده اند که یکی از انها الیور روآ افغانستان شناس و شرق شناس معروف فرانسوی است." روآ" در کتاب افغانستان، اسلام و نوگرایی سیاسی ضمن پرداختن به موضوع جهاد و مقاومت در افغانستان به اتش بس 1983 نیز اشاره می کند و آن را دست اوردی مهم در تاکتیک جنگی احمدشاه مسعود می داند. اما نویسندگان دیگری نطیر بروس ریچارد سن امریکایی همواره از آن زمان تا کنون در نکوهش ان عمل احمدشاه مسعود از پای ننشسته اند. الیور روآ به تحلیلی جامعه شناختی و اکادمیک از افغانستان و مسایل آن دست می زند، اما ریچارد سن کارش ارزش علمی ندارد و برای همین تا کنون اثار وی در هیچ یک از محافل فکری جدی گرفته نمی شود. وی یک سلسله اتهامات را به احمدشاه مسعود وارد نمی نماید که بیشتر ناشی از عصبانیت کوباهای امریکایی درگیر در مسایل جنگ سرد در افغانستان است. کسانی که فکر می کردند رسالت آنها به هر قیمتی به زانو در اوردن شوروی به عنوان دشمن و رقیبی منفور در جهان است. البته بسیاری از منتقدان داخلی احمدشاه مسعود با نقل قولهایی مشعوفانه از مطالب ریچاردسن، وی را به عنوان یکی از منابع عمدهء پیش فرضهای خود در مورد احمدشاه مسعود در اورده اند. علاوه بر ان نقل قولهایی غلط از کتب منتشر شده در روسیه نیز مستنداتی است که همواره ارائه می شود. برای اینکه این دوستان روایت نزدیکان احمدشاه مسعود را نیز بدانند، من در اینجا به رسم پاسخ گویی به ان اتهامات فصل هایی از کتاب آقای ریگستانی را که تحقیقی است در همین خصوص خدمت خوانندگان گرامی ارائه می کنم. قابل یاد اوری می دانم ریگستانی رییس اتاق عملیات نیروهای مجاهدین احمدشاه مسعود در دوران جهاد بود. البته در نقد همیشه باز است.

مقدمه

نوشتن اين کتاب که دو بخش دارد، سه را در بر گرفت، زيرا شخصيت هاي کتاب در ‌کشورهاي مختلف قرار داشتند و دسترسي به آنها پس از دو دهه کار آساني نبود. بخش اول به آتش بسي تعلق دارد، که در سال 1983 بين قواي شوروي و جبهه پنجشير برقرار گرديد. جريان از اين قرار بود، که در سال 1982 در پنجمين حمله قواي شوروي به پنجشير، جنگ خلاف گذشته طولاني شد و نه ماه ادامه يافت. در حالي که زد و خورد بين دو طرف ادامه داشت، ناگهان شوروي ها به مسعود آتش بس را پيشنهاد کردند. مسعود بعد از مشورت با علما و فرماندهان اين پيشنهاد را پذيرفت و در نتيجه روي آتش بسي بين دو طرف توافق صورت گرفت که يک سال دوام کرد. اين آتش بس در آن هنگام پرسش هاي زيادي را برانگيخت. برخي از اين پرسش ها تا نوشتن اين کتاب هنوز وجود دارد. تلاش حاضر به اين سوال پاسخ مي دهد، که چرا شوروي ها به مسعود آتش بس را پيشنهاد کردند و چرا او آن را پذيرفت.

مسعود در سال 2001 يعني هيجده سال بعد در اين باره به تفصيل سخن گفت و همچنان افسران شوروي که دست اندرکار اين مسئله بودند، لب به سخن گشودند.

در اواخر سال 2000 بود که مسعود تصميم گرفت مرا که تا آنوقت به حيث اتشه نظامي و نماينده خاص او در تاجکستان کار مي کردم، به روسيه بفرستد تا همان وظيفه را در مسکو انجام دهم. اولين بار که در ين باره سخن گفت بنده از ين آرزوي خود يادآوري کردم، که مي خواهم روزي کتابي در باره جنگ شوروي ها با مجاهدين بنويسم. گفت کار آساني نخواهد بود، گناه حمله بر افغانستان را رهبران شوروي يكي بر گردن ديگر مي اندازند خصوصاً زنده ها بر گردن مرده ها. گفتم خير هدف من صرف يک کتاب تکتيکي است و مسايل سياسي را در بر نمي گيرد. گفت: به نظر من از آتش بس آغاز کن. زيرا کسي درين باره تا حال سخن نگفته است. قبول کردم و خواهش کردم آواز او را ثبت نمايم که پذيرفت، اما گفت اول با رييس مير داد ببينم که مقدمه را او مي داند. ميرداد در آن وقت رييس امور باز سازي جبهه بود و خانواده او در تاجکستان زندگي ميكرد. او را در خانه اش ملاقات کردم و سخنان او را هم ثبت نمودم که بر روي کست اين تاريخ نوشته شده است: (27/11/2002)

بعد از آن با مسعود در خانه اش در شهر دوشنبه ديدم. مدتي خانواده اش در شهر دوشنبه بود و علت آن در ادامه اين کتاب آمده است. مسعود در باره علت آتش بس و نتايج آن بعد از هفده سال به تفصيل سخن گفت و بنده سخنان او را ثبت کردم. بر روي کست اين تاريخ نوشته شده است: (12/12/2000)

اما ملاقات با افسر شوروي، اناتولي سه سال را در برگرفت. زيرا نام مکمل او را نداشتم و او هم سالهاست که باز نشسته شده است. به هر حال با زحمت زياد توانستم او را پيدا کنم و ملاقات ما در خانه بنده در مسکو صورت گرفت و سخنان او را هم ثبت نمودم و البته طبق وعده کست ها را به خودش برگرداندم. ملاقات ما درين تاريخ صورت گرفت: (26/4/2003)

قابل يادآوريست که تعدادي از ترجمان هاي آتش بس را هم ديدم که در ادامه خواهد آمد. اما موفق به يافتن امير محمد سمرقندي ترجمان دور اول مذاکرات آتش بس نشدم و در جستجوي او هستم.

آتش بس 1362-1363 (1983-1984) از زبان ميرداد

«در تابستان سال 1361 (1982) شوراي انقلابي دولت كارمل مرا۱ موظف كرد تا در راس يك گروه دو صد و چند نفري كه از كارمندان پنجشيري تبار حكومت تشكيل شده بود، به پنجشير بروم.

در آن زمان قواي شوروي مشغول يك عمليات هجومي در دره پنجشير بود و جنگ شديدي جريان داشت (حمله پنجم شوروي ها- 1982). وظيفه داده شده به ما اين بود، كه مردم دره را به طرفداري دولت تشويق كرده، كمك هاي را براي شان توزيع کنيم.

با شنيدن اين خبر نگراني زايد الوصفي براي من روي داد، زيرا هرگز انتظار توظيف شدن به چنين مسئوليتي را نداشتم، به ويژه كه جنگ در دره بشدت جريان داشت و من جز مسلك خودم از ابتدائيات جنگ و تفنگ چيزي نمي دانستم، ناچار جهت توضيح بيشتر نزد دستگير پنجشيري۲ رفته و از وي جوياي علت شدم. او گفت شما آدم مسن و مردمدار هستيد و مي توانيد به مردم كمك كنيد. چاره‌ي جز رفتن نداريد، زيرا اين فيصله شوراي انقلابي است.
ناچار به طرف كميته شهري حزب كه محل تجمع اين افراد تعيين شده بود، رفتم. در آنجا با ديدن صحنه توزيع اسلحه به آن عده كارمندان كم بختي كه مانند من به درد نظامي گري نمي خوردند، پريشاني ام چند برابرشد. جمعاً 260 نفر بودند. به مشكل توانستم 160 نفر آنها را به بهانه اين كه از سلامتي لازم براي اجراي اين وظيفه برخوردار نيستند، كم كنم. روز بعد توسط چند هليكوپتر به منطقه گسيل گرديديم و در آن جا به چهار قسمت تقسيم شديم. من در منطقه اعنابه۳ جا گرفتم. در منطقه اعنابه يك گارنيزون قواي شوروي وجود داشت، ضمناً عده‌ي از مردم منطقه هم برخلاف ساير نقاط پنجشير به كوه ها متواري نشده و در همانجا باقيمانده بودند. سر و كار من بيشتر با همان ها بود.

من چهار ماه و نيم در آنجا ماندم، در همين مدت شوروي ها جهت هماهنگي امور ملكي يا نظامي گاهگاهي ما را به داخل گارنيزون شان دعوت مي كردند. فكر مي كنم فرمانده گارنيزون كس ديگري بود، اما شخصي كه با ما صحبت مي كرد كسي به نام جنرال اناتولي بود كه احتمالاً رئيس كشف بود يا در همين بخش كار مي كرد. من هيچگاه او را نه آن وقت و نه بعد از آن در لباس نظامي نديدم.

در جريان همين رفت و آمد ها بود، كه من با جنرال اناتولي آشنا شدم. نمي دانم در چندمين ملاقات بود كه هر دو حس كرديم با زبان انگليسي مي توانيم تفاهم نماييم. اين بود آغاز آشنايي من با جنرال اناتولي۴.
اناتولي شخص قدبلند، خوش مشرب و موقر بود. خيلي زود با هم دوست شديم و اغلب باهم نشست و صحبت داشتيم، او حتي وارد بحث هاي سياسي هم مي شد اما من هميشه محتاط بودم و از وارد شدن در بحث هاي سياسي مخاطره انگيز اجتناب مي كردم.

بسياري اوقات هر دو شاهد انتقال مجروحين و مقتولين نيروهاي شوروي بوديم كه از قسمت بالايي دره مي آوردند.
يكي از روزها كه باهم گرم صحبت بوديم يك نيروي زرهي بزرگي وارد دره شد، كه مي خواست به طرف بالاي دره جهت مقابله با مجاهدين برود، اناتولي رو به من كرد و با خنده گفت: ميردادخان مي بيني شوروي چه قدرتي دارد؟ من برخلاف عادت احتياط كاري گفتم: اگر اين نيرو هزار برابر هم شود، نمي تواند يك سانتيمتر از قله كوه ها را كم كند. او خنديد ولي هيچ چيزي نگفت.

روز بعد كه با هم روبرو شديم گفت: ميردادخان، گفته ديروزتان مرا به تفكر انداخت، منظورتان از آن چه بود؟ من در جواب گفتم: منظور من اين بود كه مقاومت در برابر نيروهاي شما مقاومت مردم است و مردم چون كوه اند، راه حل ديگري بايد پيدا كرد. او چيزي نگفت، اما گفته من بعدها براي وي ضرب‌المثل شده بود، هرگاه حادثه‌ي رخ مي داد و يا جنگ و مقاومتي از طرف مجاهدين صورت مي گرفت، به من مي گفت: تو راست مي گويي، قله كوه مشكل است. آن روز كه آن جمله را گفتم هرگز راه حلي نظير آن چه بعداً اتفاق افتاد در خيالم هم نمي گذشت. آن جمله مبين مافي‌الضمير من بود، كه از ديدن جنگ و كشتار عميقاً متاثر مي شد.

روزها مي گذشت و جنگ همچنان در دره ادامه داشت. يكي از روزها اناتولي نزد من آمده مرا به صرف چاي صبح دعوت كرد، از سيمايش پيدا بود، كه گپ مهمي براي گفتن دارد. هنگام صرف چاي رو به من كرده گفت: "كلان ما مرد!" من گفتم: منظورت را نفهميدم، گفت: "منظور من برژنف است." من كه از خرسندي اش متعجب شده بودم و اين سخن را باور هم نمي كردم، سراسيمه گفتم، خوب نشد كه يك رهبر كمونيسم جهاني مرد، كار خوبي نشد و سخناني از اين قبيل. او كه متوجه نگراني من شده بود خنديد و گفت: "نترس به من اعتماد كن، برعكس، كار بسيار خوبي شد، زيرا اينك دوستان ما كه در رأس آن آقاي اندروپوف قرار دارد به قدرت خواهند رسيد."
اين خبر را وقتي به من گفت كه هيچ اطلاعي در رسانه ها در مورد مرگ برژنف وجود نداشت، حتي فرداي آن كه من به كابل رفته موضوع را از دستگير پنجشيري پرسيدم، او نيز هيچ اطلاعي نداشت.

با روي كار آمدن اندروپوف وظيفه اناتولي در افغانستان تمام شد. او به مسكو برگشت و من قبل از آن به وظيفه اصلي ام يعني شركت تخمهاي اصلاح شده در كابل برگشته بودم.»
بازگشت اناتولي به افغانستان

در اواخر خزان همان سال (1361 – 1982) بود كه چهار مشاور روسي و يك مترجم به دفتر من آمده خودشان را از دوستان اناتولي معرفي كرده خبر آمدن او را به من دادند، گفتند: تازه از مسكو آمده اند و در بگرام مستقر اند، ساعتي نشستند و بدون اين كه توضيح بيشتري بدهند برگشتند و گفتند فردا باز خواهند گشت.
روز بعد آمدند و مانند روز قبل به صحبت هاي عمومي پرداختند، مانند وضع امنيتي، وضع جبهات جنگ، حكومت و غيره. من كه وسواسم هرچه بيشتر مي شد تا علت آمدن آنها را بدانم بالاخره طاقت نياورده از آنها پرسيدم علت آمدن آنها به دفتر من چيست؟ آنها گفتند: "ما همكاران اناتولي هستيم و از دفتر سياسي آقاي اندروپوف آمده‌ايم، تا آمدن اناتولي به شما چيزي نخواهيم گفت، او به زودي مي رسد و همه چيز را به شما خود خواهد گفت."
روز ديگر بود كه با اناتولي به آنجا آمدند، يك موتر CD سفارت شوروي آنها را آورد. هر دو از ديدن يكديگر خوشحال شده مصافحه و احوال پرسي كرديم، سپس دقايقي در مورد زندگي شخصي، وضع خانواده، كار و مصروفيت يكديگر پرسيديم. آنگاه اناتولي گفت مي دانم بسيار عجله داري كه بداني چه خبر است و ما براي چه آمده‌ايم، حال برايت مي گويم و چنين به سخن آغازكرد:

"من شخصاً از طرف يوري اندروپوف نمايندگي دارم، همراهان من اعضاي دفتر اندروپوف اند، با آمدن آقاي اندروپوف در شوروي تغييراتي در حال آمدن است، از جمله تصميم بر آن است تا راه حلي براي بيرون شدن قواي شوروي از افغانستان پيدا شود، كه ما و شما در همين بخش كار خواهيم كرد. من گفته هاي خودت را به ياد دارم كه مي گفتي با زور مشكل است. اينك فرصت آن رسيده كه براي صلح تلاش کنيم." سپس توضيح داد، كه تصميم شوروي برآن است تا نخست با فرماندهان عمده در داخل افغانستان مذاكرات صلح را آغاز كند، سپس در مناطق تحت سيطره آنها آتش بس كرده و به صورت تدريجي قواي خود را از افغانستان خارج نمايد. اما در ذهن من سوالات زيادي ايجاد شده بود، كه اناتولي به بعضي آنها قسماً جواب داد، مثلاً وقتي از او پرسيدم چرا اين پروسه از پنجشير آغاز مي شود، گفت: "پنجشير و سالنگ محل بيشترين درگيري ها و تلفات ما در افغانستان است، همچنان پنجشير در سر شاهراه عمده رفت و آمد ما قرار دارد. از طرف ديگر نيروهاي مستقر در اين نواحي به رهبري احمدشاه داراي سازماندهي بهتر و رهبري واحد اند كه در صورت توافق با آنها مي توان به عملي شدن توافقنامه اعتماد كرد، در حالي كه در ساير نقاط افغانستان به اين تعداد جنگجو تحت يك فرمان قرار نداشته و اين نوع تركيب مي تواند پروسه را به دليل موافقت يكي و مخالفت ديگري به بن بست مواجه كند. اما در مورد انتخاب خودت، چون برنامه قرار است از پنجشير آغاز شود و خودت هم از همان منطقه هستي و مهمتر اين كه من دوستي در آن منطقه غير از خودت ندارم كه بر او اعتماد كنم، بنابر اين خواستم با ما همكاري كني."

اين بحث ميان ما چندين روز ادامه داشت و ذهن من درگير سوالهاي زيادي بود: واقعاً شوروي ها تصميم گرفته اند از افغانستان خارج شوند؟ چگونه مي خواهند خارج شوند؟ نيروهاي دولتي كجا خواهند رفت؟ مجاهدين چه خواهند كرد؟ دولت آينده چگونه دولتي خواهد بود؟ چه كسي آنرا رهبري خواهدكرد؟ و ده ها سوال ديگر.

اناتولي كه در اين مدت متوجه به فكر رفتن من شده بود گفت: "وظيفه خودت مشكل نيست، خودت فقط شخصي را پيدا كن تا پيام ما را به مسعود برساند، به محض پيدا كردن چنين شخصي وظيفه تو خاتمه مي يابد."

اطمينان هاي زيادي كه اناتولي به من داد، نيمه باوري برايم پيدا شد كه شايد شوروي ها مي خواهند از افغانستان خارج شوند، لهذا از آنها دو هفته وقت خواسته، دست به كار شدم. اولين مشكل بر سر راه من اين بود كه من با احمدشاه مسعود هيچگونه ارتباط و شناختي نداشتم، جز اين كه پدرش را مي شناختم و گاهگاهي به خانه آنها مي رفتم، اما مسعود آن وقت كودك بود و من حتي چهره او را به خاطر نداشتم.

بعد از چند روز فكر در باره انتخاب شخصي كه نزد احمدشاه برود، قضيه را با داوود5 كه از دوستان نزديك من بود در ميان گذاشتم، اما قبل از آن وي را سوگند دادم تا موضوع بين ما مخفي بماند، او با خرسندي گفت: "اين يك كار بسيار آسان است، من مي توانم آن را انجام دهم. رفت و آمد به پنجشير وجود دارد، نگران نباش." به اناتولي تلفن كردم كه با هيأت به دفترم آمدند، داوود را به آنها معرفي كردم، اناتولي اهميت وظيفه را به داوود فهماند و بسيار تاكيد كرد، كه نامه به دست كسي نيافتد مخصوصاً به دست كساني از اعضاي حكومت كارمل. بعد از ظهر اناتولي نامه را آورد و آن را به من داد. او يكبار ديگر در مورد مخفي كاري تاكيد كرد و رفت. بعد از رفتن اناتولي من از داوود پرسيدم چه برنامه‌ي براي شروع كار دارد، مثل اين كه داوود حساسيت موضوع را بعد از صحبت هاي اناتولي بيشتر درك كرده بود، زيرا به من گفت: "در نظر دارم يكبار بدون نامه تا آنجا كه مجاهدين است سفر كرده وضعيت راه ها را مطالعه نمايم، در مرحله بعدي نامه را مي برم." من طرح محتاطانه او را پذيرفتم و فرداي آن روز داوود حركت كرد.

تا هنگام برگشت داوود دلواپسي و نگراني مرا رها نمي كرد. متوجه نكته تازه‌ي شدم و آن اين كه نكند، در درون اين پاكت چيزي جابجا شده باشد، كه به مسعود صدمه برساند.

لهذا به اناتولي گفتم، داوود رفت تا يكبار وضع راه ها را ببيند، من پيشـــنهادي دارم كه اميدوارم سبب آزردگي شما نشود، او گفت: "چه پيشنهادي داري؟" گفتم: ممكن است نامه را قبل از اين كه به داوود بدهم يكبار در حضور من و او باز كنيد، البته من به محتويات نامه كاري ندارم اما مي خواهم مطمئن شوم كه اين فقط يك نامه است. او كه فوري متوجه احتياط كاري من شده بود، موافقت کرد. نامه را دوباره به او دادم و منتظر آمدن داوود مانديم.
بالاخره داوود برگشت و اطمينان داد كه براي اجراي كار آماده است. موضوع را به اناتولي خبر دادم و او هم طبق وعده نامه را در حضور ما باز كرده بعد از حصول اطمينان ما دوباره داخل پاكت گذاشت.

افكار پريشان باز بر من حمله آوردند، گويي نامه را من خود مي بردم، تأكيد مجدد اناتولي بر اين كه نبايد دستگاه خاد دولتي و ارگانهاي ديگر غير از همين چند كس از راز آگاه شود و نامه به دست آنها نيافتد سنگيني اين وظيفه را بر دوش من بيشتر مي كرد. نگراني من بيجا نبود، بعد ها كه دستگاه خاد حكومت مرا به زندان انداخت از يك يك اين موارد بارها پرسيد6 برگرديم به دنباله ماجرا. با اناتولي خداحافظي مي كرديم كه چيز تازه‌ي به فكرم رسيد- مسئله امنيت داوود. من مي دانســتم كه وي رهسپار دره مرگ است، به اناتولي گفتم من به خاطر امنيت داوود پيشنهادي دارم، در طول ايام وظيفه توسط داوود شما بايد از اجراي عمليات جنگي در پنجشير خود داري نماييد و گر نه چه ضمانتي وجود دارد كه وي به سلامت نزد احمدشاه مسعود برسد و يا برگردد. او لحظه‌ي مكث كرد و گفت: "موافقم، مطمئن باشيد." با اناتولي خداحافظي كرده همراه با داوود به اداره برگشته يكبار ديگر روي جوانب مختلف اجراي كار صحبت كرديم، روحيه داوود به مراتب بهتر از من بود. گويي سالهاست كه به چنين ماجراجويي ها مشغول است.

روز بعد داوود به طرف پنجشير حركت كرد و ما منتظر مانديم. چنان كه چند بار تذكر دادم از زماني كه اين پروسه آغاز شد، نگراني آزار دهنده‌ي نيز همراه آن مرا فراگرفته بود. آنگاه كه هفته سوم به آخر خود نزديك مي شد و هنوز از داوود خبري نبود يكبار ديگر لشكر دلهره و تشويش بر من هجوم آوردند. اگر در مسير راه داوود توسط نيروهاي دولتي و يا گروههاي ديگر مجاهدين دستگيرشود، چه؟ يا بدتر از آن اگر كشته شود، من به خانواده اش چه بگويم؟ اين ها همه مرا سخت آزار مي دادند.

دربيست و هشتمين روز بود كه داوود زنده و سلامت بازگشت. بي توجه به اين كه چه جوابي آورده است، با ديدن او نفس راحتي كشيده خود را مقداري سبك احساس كردم. نشستيم و از او دنباله ماجرا را پرسيدم، گفت: "با جواب مثبت آمده است." سپس جريان رفتنش نزد احمدشاه مسعود از طريق كوه ها را تعريف كرد و اين كه از شخصي به نام گل داد جهت رسيدن نزد احمد شاه مسعود استفاده كرده است. اين كارش مرا عصباني ساخت و گفتم: مگر من ترا سوگند ندادم كه كس ديگري از جريان نفهمد، او گفت عصباني نشو، گل‌داد7 هيچ چيز نمي فهمد، او دوست سابق من است و بدون او رسيدن نزد احمدشاه مسعود از طريق راه هاي پر پيچ و خم كوهستاني بسيار مشكل و حتي غير ممكن بود. با ارائه اين دليل از ادامه بحث گذشتم و به جنرال اناتولي از آمدن داوود خبر دادم. آنها به زودي آمدند و با داوود ملاقات كردند. اناتولي از اين كه مسعود به پيام آنها جواب مثبت داده، خرسند به نظر مي رسيد و گفت: حال بايد قدم دوم را برداشت، قدم دوم انتخاب محل مذاكره است، سپس رو به من كرده گفت: "دوست شما - داوود- حال بايد پيام دوم ما را ببرد". در اين جا وعده اناتولي را كه به من داده بود به يادش آورده گفتم: طبق وعده شما وظيفه من تمام شد. اين شما و اين هم داوودخان، بقيه‌ي پروسه را خودتان پيش ببريد، گرچه اناتولي علاقه نداشت من از آنها جدا شوم اما به وعده احترام گذاشته، راضي شد كه من خود را كنار بكشم.

ادامه دارد


زیرنویس:

1- ميرداد پنجشيري از اعضاي سابقه دار حزب دمکراتيک خلق بود و در آن زمان رياست شرکت تخم هاي اصلاح شده را به دوش داشت.

2- دستگير پنجشيری وزير معارف در آغاز حکومت کمونستی.

3- اولين قريه بزرگ پنجشير وقتي وارد دره شويد.

4- اناتولي ايوانويچ تکاچوف افسر ستاد کل کشف اتحاد شوروي موظف در افغانستان(82-83).

5- داوود از اقارب مسعود است، که در دولت کمونيستي وقت افسر بود. در اوايل آتش بس نقش رابط را داشت، بعد از انعقاد آتش بس با توافق دو جانب ولسوال (بخشدار) اعنابه شد. او در سال 1371 (1992) درگذشت.

6- ر ئيس ميرداد در سال(1984/1363) توسط حکومت کارمل با تمام اعضاي خانواده اش به زندان افتاد. بعدها خانواده اش رها گرديد، اما خودش هفت سال در زندان باقي ماند.

7- گلداد دوست داوود از قريه حصارک پنجشير هنگام نوشتن اين سطور 66 سال دارد و در کابل زنده گي مي کند.

احمد شاه مسعود و عقد معاهده آتش بس با اردوی سرخ

شنبه 26 سپتامبر 2009, نويسنده: جلال ابادی

كارنامه

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






58 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > دیدگاه > آتش بس 1983 در درهء پنجشیر

آگهی در کابل پرس

loading...

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.