IP Plans

آی پی پلنز

طراحی و راه اندازی سایت های اینترنتی، ثبت دامین، میزبانی وب، وی پی اس و سرور اختصاصی
همین اکنون اقدام کنید

در همین بخش

loading...

صفحه نخست > دیدگاه > سرنوشت

سرنوشت

گزینه سوم را پدرم با اخم ناراحتی طوری که نارضایتی از چهره اش کاملا پیدا بود به من پشنهاد کرد. وآنهم همان اسلحه به دوشی و مقصد های نامعلوم
شیرمحمد حیدری
دوشنبه 9 نوامبر 2009

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

دوستان، هم سن و سالان وهم صنف هایم که گزینه سوم را انتخاب کردند، متاسفانه بیشتر انها سالها است که در بین ما نیستند. یا کشته شده اند، ویا مفقود لا ثر. خدای شان بیامرزد.

دهه های شصت وهفتاد هجری شمسی برای همه مردم افغانستان، دهه های سیاه ونیکبت باری بود. دهه شصت جنگ داخلی بین گرو های جهادی شیعی، ودهه هفتاد سقوط دولت کمونیستی وجنگ های خانمان سوز قومی ونژادی، وظهور طالبان که مدت ۷سال مانند ابرسیاه بی باران درآسمان افغانستان حضور داشتند.

در سالهای ۶۶و۶۷ ودوران نوجوانی ام وضعیت مناطق هزارجات هر روز بد وبدتر میشد. در مدرسه که مادرس میخواندیم تعطیل شده بود.کار کسپ نه ما بلد بودیم ونه رونقی داشت. در"قریه" ی ما یک اهنگر بود ویک نجار که انهاهم تقریبا بی کاربودند. نه کسی بود که (داس تیز کند ویا چپچور)(۱) بسازد، ونه کسی بود که (یوغ وکُنده)(۲) سفارش دهد. "کیلاش" داس مردان بود. و"چانته"(۳) هم یوغ انها، وهرجا هم که صدای تیر توفنگ بود مردان با داسها ویوغ های خود حضور داشتند.

در هر قریه که میرسیدی جمعیت جوانان بیکار را میدیدی که یا "پر" بازی میکردند ویا "شی غَی"ویا داده ی کارتوس.(۴) وعده را هم میدیدی که اسلحه به دوش به صورت دسته جمعی راهی به مقصد نامعلوم بوند. از نظر ما که نوجوان بودیم انها که اسلحه به دوش داشتند خیلی خوش بخت بودند، شاید یک جورای احساس قدرت میکردند. وما هم ارزو میکردیم مانند انها روزی اسلحه به دوش روانه مقصد نامعلوم شویم.

در چنین وضعیتی وبرای فرار از بیکاری،پدرم سه گزینه در برابرم قرار داد.

گزینه اول:چوپانی بود. دراین گزینه اگرچه از لحاظ اجتماعی خیلی پائین بود، اما حسن آن این بود که آلوده هیچ کاری غیر انسانی نمیشدم.

گزینه دوم: شاگردی فروشنده دوره گردبود . در قریه ما یک نفربود بنام "صادق سوداگر" که کار او هم این بودکه اقلام مورد نیاز مردم را بار الاغ نموده از اینقریه به آن قریه میبرد ومیفروخت وبه جای آن گندم ویا تخم مرغ میگرفت وبه شهر میبرد.

گزینه سوم را پدرم با اخم ناراحتی طوری که نارضایتی از چهره اش کاملا پیدا بود به من پشنهاد کرد. وآنهم همان اسلحه به دوشی و مقصد های نامعلوم.

حال میخواهم در باره حال وروز خودم بنویسم. درآن حال روز وقتیکه درباره این سه گزینه فکر میکردم حس عجیبی داشتم، خودم را در قالب چوپانی تصور میکردم ویاد لب خشک شده وترک خورده وصورت پوست داده وکیسه نان وقوم قومه اب ولباس وصله پینه چوپان قریه می افتادم، وبا خود می اندیشیدم که اگر شغل اورا بگیرم او چه کار خواهد کرد؟ ویا اگر جای او باشم چه گونه از شر این لبان خشک وترکیده خلاص شده وراهی برای بهترچوپان بودن و چوپانی کردن بیابم. وهمین طور ان فروشنده دوره گرد. خیلی برایم سخت بود که مقداری مایحتاج را بار اولاغ کنم وازاین روستا به اون روستا بروم، وبد تر از همه به جای آن وتخم مرغ بگیرم که هر لحظه ممکن است با کوچکترین ضربه تبدیل به هیچ شود.یک جورای شبیه قمار بازی میدانستم. همش به فکر این بودم که اگر گزینه دوم را انتخاب کنم حتما میروم سراغ دکانداری.

اما گزینه سوم : این گزینه یعنی اسلحه به دوشی ومقصد های نامعلوم که یک جورای درآن زمان حال میداد "مد"بود. خودم را به جای انها تصور میکردم که "کیلاش سرچپه" به دوشم لباس تمیز به تنم موهای بلند وشانه کرده وگاهی هم روغن زده، صورت شاد، لب خندان وچرب ونرم ویک پتوی جگری با حاشیه ی سبز روی اسلحه انداخته وسیگاری هم روشن نموده کیف دنیا میبرم.

اما نشد. وقسمت ما هم هیچ کدام از ان گزینه ها نبود.

بعد ها فهمیدم که پدرم موافق هیچ کدام از آن سه گزینه نبوده. او میخواست که من فقط درس بخوانم وبس.

نکته: دوستان، هم سن و سالان وهم صنف هایم که گزینه سوم را انتخاب کردند، متاسفانه بیشتر انها سالها است که در بین ما نیستند. یا کشته شده اند، ویا مفقود لا ثر. خدای شان بیامرزد.

(۱) چپچور: وسیله کندن زمین

(۲)کنده: وسیله شخم زدن زمین کشاورزی

(۳)چانته: جای خشاب

(۴) پر :پاسور.

شی غَی :قسمتی از استخوان پای گوسفند وبز .

داده ی کارتوس :فشنگ خالی

واژه های کلیدی

شیرمحمد حیدری

آنلاين بنگريد :

دلنوشته های غربت

loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس