کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > انگیزه ی خشم و انتقام جویی رحیل دولتشاهی را بدانید

انگیزه ی خشم و انتقام جویی رحیل دولتشاهی را بدانید

چون آقای رحیل نه شاعر، نه ادیب و نه نویسنده بوده، هرگز کارش نقد و ادبیات نبوده و طوری که همه می دانند، وی مشغول کار های به قول خودش سیاسی بوده، عضو کمیته ی شورای نظار و حزب جمیعت اسلامی می باشد.

دو شنبه 15 مارس 2010, بوسيله‌ى عبدالسمیع رفیع صافی

خوانندگان ارجمند سایت کابل پرس سلام:

از مدتی بدینسو، آقای صبور رحیل دولتشاهی به بهانه های مختلف در پی تخریب و مزاحمت این حقیر کمر بسته است. شاید نزد خوانندگان گرامی این سئوال خلق شده باشد که چرا آقای رحیل شب و روز خود را صرف کارنامه های این بی بضاعت می کند؟ چون آقای رحیل نه شاعر، نه ادیب و نه نویسنده بوده، هرگز کارش نقد و ادبیات نبوده و طوری که همه می دانند، وی مشغول کار های به قول خودش سیاسی بوده، عضو کمیته ی شورای نظار و حزب جمیعت اسلامی می باشد. مهم ترین مشغولیت و قلم فرسایی آقای رحیل، بررسی کارنامه های جنگ سالاران و قومندانان جبار و ظالم است که وطن را به خاک و خون کشانیده اند. آقای رحیل، امروز نیز عملأ با عساکر و افسران امریکایی همکاری نزدیک دارد و به صفت ترجمان و معلم زبان دری، راه های بهتر رسیدن به اهداف ناپاک شان را، که منجر به قتل و کشتار و ویرانی و چپاولگری وطن عزیز ما می شود، میسرمی سازد. لازم می دانم ، نامه ی را که از یک هم وطن با درک و دانشمند دریافته ام و جناب شان آقای رحیل را خوب از نزدیک می شناسند، اینجا بیاورم تا خوانندگان عزیز نیز وقوف حاصل کنند:

" « در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر - زخم سگ را بی لهاب سگ چسان مرحم کنم

دانشمند گرامی آقای رفیع درود بر شما

خواستم در بارهء رحیل دولتشاهی یکی دو معلوماتی که دارم برایتان بنویسم تا با لهاب دهن خودش زخم خودش را مرحم نماییم. این جناب فی الحال به صفت استاد زبان دری در یکی از دانشگاه های عسکری امریکا در مونتیری کالیفورنیا ایفای وظیفه مینماید. زبان مارا نه به خاطر تبلیغات بلکه به صفت اسلحه تقدیم به عساکر بیگانگان میدارد در برابر پول. و نیز در شگفت نباید بود اگر ملای امریکایی اینبار در مسجدی به وعظ بپردازد. دوم اینکه نامبرده ملیت گرا میباشد نه ملت گرا. وی عضو انجمن دانش که بیشتر جنبهء سیاسی دارد و همه هواخواهان احمد شاه مسعود در آنجا ملاقی میشوند، میباشد. اګر واقعآ به فرهنگ و زبان خود علاقه میداشت چرا عضو کدام انجمن فرهنگی و یا ادبی نشد؟ با عرض حرمت، م "»

..........................................

خوانندگان عزیز کابل پرس، قبل از این که در مورد انگیزه ی خشم آقای رحیل بپردازم، به چند نکته در این ایمل دوست دانشمند ما از امریکا، تأمل می کنم:

1. "« آقای رحیل، زبان ما را نه به خاطر تبلیغات، بلکه به صفت اسلحه به عساکر بیگانگان تقدیم می کند."» یعنی با دزدان دهن جوال را گرفتن و طریق آسان کشتن، ساده تاراج کردن، ایجاد نفاق و تفرقه کردن. پس آقای رحیل با یک عسکر یا افسر خونخوار و جبار امریکایی که به قصد غارت و بهره برداری اقتصادی به خاک مقدس ما آمده است، چه فرقی دارد؟

2. "« در شگفت نباید بود اگر ملای امریکایی این بار در مسجدی به وعظ بپردازد."» بلی، خوانندگان عزیز، همین رحیل گونه ها در قدیم نیز بودند و امروز نیز حضور دارند، چه کسی بهتر از رحیل ها می تواند درس شیطانی را خوبتر بدهد، مگر رهبران رحیل، وطن را به امریکا در برابر دالر نفروخت؟

3. آقای رحیل به قول دوست دانشمند ما، "« ملیت گرا می باشد، نه ملت گرا."» این کاملأ حقیقت دارد، چون آقای رحیل تا می تواند آتش نفاق را میان پشتون و تاجیک و اقوام دیگر شعله ور می سازد و هیچ گاه در باره ی وحدت ملی، و بسوی یک ملت شدن، تفکر نکرده و نمی کند. این حقیقت را در اخیر این مقال نیز می توان درک کرد.

4. " « آقای رحیل، عضو انجمن دانش که بیشتر جنبه ی سیاسی دارد وهمه هواخواهان احمد شاه مسعود در آن جا ملاقی می شوند، می باشد. اگر واقعأ به فرهنگ و زبان خود علاقه می داشت چرا عضو کدام انجمن فرهنگی و یا ادبی نشد؟"» ما، به سیاست کردن آقای رحیل و ارتباط شان با احزاب و رهبران جهادی کاری نداریم، چون به قول حافظ آسمانی « فکر هرکس بقدر همت اوست » اما در این که چرا آقای رحیل عضو کدام انجمن فرهنگی و ادبی نشد، می توان حدس زد که کدام انجمن فرهنگی و ادبی این آقا را با این فرهنگ و ادب می پذیرد؟

..........................................................................

انگیزه ی اصلی خشم و انتقام جویی آقای رحیل دولتشاهی را خوب به دقت بخوانید و از هم وطنان عزیز خود تمنا می کنم، اگر خدای ناخواسته، به مرض صبور رحیل دولتشاهی گرفتار استند، با خوانش این نبشته، خود را از این تعصب لسانی و قومی و غیر انسانی و ... نجات بدهند.

..........................................

در تابستان سال 2009 میلادی، به چند کنفرانس در خارج از آلمان دعوت شده بودم که زیر نام «سمیع رفیع» برایم دعوتنامه فرستاده بودند. اسم من در پاسپورت یا شناسنامه ی من « عبدالسمیع صافی» نوشته شده و اسم خانگی من «رفیع» است. گاهی دوستان و اعضای فامیل مرا به نام، سمیع، و یا رفیع و یا آن های که تازه با من آشنا می گردند، آقای صافی صدا می کنند. پس از کمی جنجال در مورد ویزه که چرا نام « صافی» در دعوتنامه ذکر نشده، از جانب موسسات علمی و دایرکنندگان کنفرانس ها به من گفته شد که اگر اسم مکمل خود را در کتاب ها و نوشته هایم بنویسم، در آینده ، بی درد سر خواهد بود. من که اصلا در طول عمرم هیچ گاه به این مسئله نه اندیشیده بودم که روزی با ذکر نام خانوادگی خود مجازات خواهم شد، نبشته هایم را با اسم مکمل خود به آدرس های انترنتی فرستادم. همه هم وطنان عزیز من پذیرفتند، به جز از یک شخص، جناب صبور رحیل دولتشاهی، مسئوول سایت «سرنوشت». زمانی که گزارش کنفرانس مسکو را به ایشان فرستادم، به جواب من جناب رحیل، در بیستم اگست سال 2009، یک ایمل فرستاد:

"« تو که سمیع رفیع بودی، از چه زمانی "صافی" شدی؟؟؟؟

ازان رفعتی که از "رفیع" بودن میکردی نشرمیدی که به حضیض قومیت و افتخار به قومیت و یدک کشیدن قومیت با نام خویش فرو افتادی؟؟؟

.............................................

من با خوانش این ایمل دست و پاچه شدم و عاجل به بسیار صداقت به جواب شان پرداختم:

" « امید است سلامتی دچار تن و روان تان باشد و از مرض های روانی برکنار باشید
من پسر رحیم داد خان صافی استم و نام من در تمام اسناد و مدارکی که دارم، عبدالسمیع صافی
نوشته شده، رفیع اسم خانگی من است. چون از طرف یک مرکز بین الملللی دعوت شده بودم و مرا با همین اسم و تخلص دعوت کرده بودند، میبایست که نام مکمل خود را می نوشتم. هرگز در تمام عمرم این احساس به من دست نداه است که من از کدام قوم و قبیله استم و همان طور که شما می گویید، از تخلص خودداری کرده ام.
اگر شما از من شناخت درست داشته باشید باید بدانید که من آدم عرفانی و پیرو طریقت استم و همیشه از نظام قبیله سالاری و قوم بازی متنفر بوده ام و استم و خواهم بود.

من به خراسانی بودن شما افتخار می کنم و شما از صافی بودن من متنفر استید، ببینید که تفاوت از کجاست تا به کجا، من در عرصه ی زبان دری و ادبیات دری، شعر و فرهنگ آریایی اصیل، شب و روز تحقیق می کنم و تا به حال یک صفحه به زبان پشتو نوشته ندارم، اما اضافه تر از 28 جلد کتاب به زبان شیرین دری نوشته ام. یک پشتو زبان به من این طعنه را تا به حال نداده است، چون از من شناخت خوب دارند. من در همین کنفرانس به زبان شیرین دری سخنرانی کره ام و قسمی که شما می بینید، گزارش خود را نیز به زبان شیوای دری نوشته ام که مورد قبول همه واقع گردبده. اما نمی دانم که شما چرا برآشفته شده اید؟؟

شاید سئو تفاهم شده باشد ، شاید شما هنوز در بند خراسانی و صافی مانده باشید، مگر نوکر تان از این مرز ها 40 سال پیش عبور کرده است. بیایید مثل من بیاندیشید، به انسان بیاندیشید و به هم نوع تان بیاندیشید. از این مسایل دوری کنید که کشنده ی جسم و روح تان است."»

خداوند بهتر میداند

مخلص، رفیع
...................................................................

جناب رحیل دولتشاهی، دوباره برایم ایمل فرستادند:

پس از خوانش ایمل من و شرمساری نزد وجدان خود، جناب رحیل به این فکر می شود که به اصطلاح وطنی «قماره خو باختی، حالا حریفه از دست نته» ایمل پایین را که تملق گونه و هم مغرضانه است، برایم می فرستد:

آقای رفیع سلام،

خوشحالم که هم مرا از سوء تفاهم رهانیدی و هم فرصتی میسر شد تا فاشیزم و قومپرستی یک بار دیگر و از زبانی دیگر مورد انزجار قرار گیرد. یگانه چیزی که در ایمیل پیشین ازان شرمنده ام ننوشتن سلام در آغاز و احترام در پایان آن است. ورنه دران دو سه جمله یی که نوشته بودم، با وجود تلخ بودنش حقیقتی نهفته بود که از نوشتن آن خوشحالم. چرا که پرسشی بود تلخ و پاسخی یافت بسیار شیرین. . شما میدانید که دنیای ما چگونه دنیایی شده. ترسیدم که مبادا شما هم درین ورطه سقوط کرده باشید. آن جملات از روی نفرت نی بلکه از روی خشم و اندوه بوده است. سقوط شخصیتی چون شما در چالهء قومیت و فاشیزم قومی به راستی فاجعه می بود. الحمدللله که چنین نیست. شما همیشه رفیع تخلص کرده اید و هیچکس شما را به نام صافی نمی شناخت. شما خود بگویید که آیا صافی شدن یکبارگی تان برای هرکسی سوال برانگیز نمی توانست باشد؟

برای تان اطمینان میدهیم که ما به هچصورتی از صافی ویا از کدام نام و طایفهء دیگری نه نفرت داریم و نه هم شکایت. ما به همه اقوام احترام می گذاریم و خراسانی را که ما می شناسیم، محل زیست تمامی اقوامیست که امروز در افغانستان زندگی میکنند. خراسان نام سرزمین است و نه نام قوم. ازینرو کسی که خود را خراسانی میداند، وجود و حق وجود کلیه اقوام دیگر این سرزمین را می پذیرد. این در منطق کلمهء خراسان نهفته است. احمدشاه ابدالی خود را پادشاه خراسان میداند. او یک پشتون است و او یک خراسانی است.

بک بار دیگر از ننوشتن سلام و احترام معذرت میخواهم و مدیون شمایم. ازینرو صد بار برای تان سلام میدهم و یکهزار بار هم احترام تقدیم تان میدارم. چرا که شما صافی هستید، خراسانی هستید و هچنان هموطن فرهیخته و وارسته از کمند قومیت هستید.

اگر آنچنان تلخ نمی نوشتم، اینجنین به روشنی پاسخ نمی گرفتم.

هزاران احترام

.............................................................

خوب، دوستان عزیز، این جا باید یک درنگ کنیم، جناب رحیل می گوید و برای من اطمینان می دهد که با «صافی» و یا طایفه ی دیگر نه نفرت دارد و نه از ایشان شکایت، اما تعلق من را به قوم «صافی» فاجعه ی بزرگ می داند و تخلص کردن مرا به این نام، سئوال برانگیز. و باز مرا یک هزار مرتبه بخاطر صافی بودن، احترام می کند. شما این درهم و برهم بودن فکر و اندیشه را در نبشته ی این شخص نگاه کنید. پرسش تلخ می کند و پاسخ شیرین می یابد، گاهی از خراسان یاد می کند و گاهی از قوم، گاهی خراسان را سرزمین همه اقوام می داند، و گاهی صافی بودن مرا قوم پرستی و فاشیزم تلقی می کند و...

..............................................................

بار دیگر، با یک آگاهی و بروز شدن سایتم با این محتوا:

به نام پروردگار عالمیان

با درود و سلام فراوان به شما اهل قلم و اندیشه مندان فزون مرتبت، بلاگ «قلمرو فرهنگ و اندیشه» با یک مطلب پیرامون آموزه های از مثنوی مولانا بروز شد. شما عزیزان را به این کلبه ی مصفا دعوت می کنم، تا با کلام
ملکوتی مولانا حال کنید.

www.samerafi.blogfa.com

التماس و دعا

ارادت مند ، رفیع

..................................................................

دوباره جناب رحیل، با این نیش به جان من می افتد و یک ایمل می فرستد:

احترام متقابل خدمت شما آقای رفیع. امید است به سلامت باشید.

ما ندانستیم که "حال کردن" چیست؟ میشود توضیح بفرمایید.

با احترام...

.........................................................................

من که نمی خواهم کسی را آزرده بسازم، به بسیار محبت به ایشان پاسخ گفتم:

به نام خدای بزرگ و بی همتا

خدا را شکر که شما سر حالید و جویای احوال این حقیر شدید.

من می دانم که شما «حال کردن» و منظور نوشته های مرا خوب تر از بسیار اشخاص می دانید و اگر
سخن به گزاف نگفته باشم، از من شاید بهتر هم بدانید.خوب حالا که شما خواسته اید، ناگزیرم که با چند جمله ی ناقص رفع زحمت کنم. من بدین فکرم که ، سخن عرفا و صوفیه را شنیدن و خواندن، در انسان های با فطرت و آن های که در صفای باطن کوشیده اند، تاثیر می گذارد و موقع خواندن حال این گونه انسان ها را دگرگون می کند و یا بهتر بگویم، یک نوع خوشباشی معنوی به آن ها دست می دهد که به آن می گویند «حال کردن» یعنی از همان خوش باشی معنوی لذت بردن. در این مورد حرف زیاد است، اما من بیشتر از این گستاخی نمی کنم.
شما در حفظ خداوند باشید.

کوچک شما، ارادتمند، رفیع

..................................................................................

زمانی که نقد شاعر آیینه ها را در سایت خود گذاشتم و برای جناب رحیل، «سایت سرنوشت» فرستادم، جناب رحیل، پیام زیر را در سایت من گذاشتند:

" «خوب بود اما این صافی را که در کنار تخلص تان افزودید فکر کنم شان تان را کمتر ساخت خداکند به زودترین فرصت این صافی مافی را بردارید."»

.......................................................................

و زمانی که بسیاری از فرهنگیان در باره ی نقد من، پیام های تحسین برانگیز و محبت آمیز می نویسند و این حقیر را تقدیر و ذره نوازی می کنند، آن وقت آتش به جان این حسود شعله ور شده، این پیام را در سایت من می نویسد:

"« به زودی نوشته’ مرا در مورد نقد تان با نام اصلی خواهید خواند. حوصله داشته باشید"»

......................................................................

دوستان عزیز و خوانندگان ارجمند، می بینید که این نبشته ی جناب صبور رحیل دولتشاهی، ریشه در کجا دارد؟؟ و از روزی که من نام فامیلی خود را در نوشته هایم افزوده ام، این آدم مریض مرا مورد آزار و اذیت قرار داده، گاهی جناب کاظمی را بهانه می گیرد و گاهی جناب باختری را و در آخر محمد رضا شفیعی کدکنی را، و شما از سطور بالا دریافته باشید که من حقیر، با وجود صد ها گرفتاری و مشغله، با محبت و صبوری با وی برخورد کرده ام.

...............................................................................

روزگاری که جناب رحیل، اسم فامیلی مرا نمی دانست، و با اسم مستعار در برابر من گستاخی کرده بود، وقتی آگاه شد برایم اعتراف گونه مثل یک شاگرد مکتب که نزد استاد خود توبه می کند، چنین نوشت: یکم جولای 2004 میلادی

برادر عزیز، شاعر توانمند و صاحبدل، جناب رفیع!

باور کنم که با شیشهء ظریف و بلور زیبای دلت چه اطفال بازیگوش و سنگ بدستی بازی میکنند؛ و دریابم که نگهداشتن همچو دلی از بلای آنها چه زجری را نصیب جان عزیزت کرده است و میکند.

یکی ازان اطفال منم که با نوشتن آن ایمیل و پیام هایی از سر بیباکی، به درد سرت انداخته ام. صرف نظر از نیتی که ازان ایمیل و پیامهای «دوستانه» داشته ام، ازشما به خاطر بیخوابی تان جداً پوزش میخواهم.

اشعار شما از محتوی عرفانی و غنایی بسیار زیبا و ژرفی برخوردار اند. به راستی هم که اگر ساده ترین اشعار شما را با درنظر داشت شخصیت شما، با درنظر داشت سایر اشعار تان، با درنظر داشت پیوند مستحکمی که با اهل تصوف و سماع داشته اید، درنظر بگیریم، هریک ازبند های آن میتواند مفهومی عرفانی و اشراقی داشته باشند. زیرا در کار شعر و ادبیات شما قلهء بلند هندوکش هستید و من خاره زار دشت های بکوا. من ازین جهت هرگز سر پا درازی با شما را نمیوانم به سرداشته باشم. مرا خداوند اینقدر عقل و انصاف داده است که حد خود را بدانم وخود را با اهل فن درنیانداخته موجباب شرمندگی برای خود فراهم نسازم.

ازین مسایل که بگذریم، مرا درحلقهء دوستان با صفای تان بپذیرید. من یکبار دیگر نیز برایتان ایمیل داده ام. اگر به یاد تان باشد، درمورد راگ های دیپک وملهار چیزهایی پرسیده بودم. من همان اخلاص را همیشه با خود داشته ام. من خود عاشق موسیقی و غزل هستم. کیفیت جانبخش و روحانی موسیقی را در حد ظرفیت خودم میتوانم درک کرده ازان لذت ببرم. به خصوص اگر موسیقی با نوای کسی باشد که شعر میداند و عرفان. میخواهم اذعان بدارم که حتی اگر در مساله ای (ادبی و یا فکری)، باشما روزی اختلاف هم پیدا کنم، رشته های دیگری که باعث پیوند مان میشود آنقدر نیرومند اند که هرگز برادری مان را صدمه ای نمیرساند و در برابر دشمنان مشترک همیشه در سنگری واحد باقی خواهیم ماند.

درین که ما برادران فکری هستیم شکی ندارم. هم ازدیدگاه ادبیات که شما چون برادری قویتر وغنی تر در عرصه حضور دارید و هم ازدیدگاه عقیده وایمان که برادر دینی یکدیگرهستیم. مشترکات فکری ومعنوی ما به مراتب بیشتر از حد برادری است. به همین دلیل است که درین روزگار مصروف، هردو مینشنیم و وقت خود را به نوشتن نامه هایی میکنیم که شاید دیگران حوصلهء نوشتن یک پاراگراف آنرا نداشته باشند. همین خود بیانگر پیوندی است که آن «پیوند دهندهء دل ها» میان ما برقرار کرده است.

وبا احترام وحرمت فراوان

برادر دوستدارت

صبور رحیل

.....................................................................................................

خوانندگان عزیز، حتما شما پس از خوانش ایمل جناب رحیل، یک تکان محکم خورده اید. بلی، خواننده ی عزیز، همین سمیع رفیع، روزی چنین تعریف شده بود:

• آن زمان، این حقیر شاعر توانمند و صاحبدل بود، و رحیل ها، اطفال بیباک و بازی گوش.

• آن زمان، در کار شعر و ادبیات، قله ی شامخ هندوکش بودم، و رحیل ها، خاره زار دشت های بکوا.

• آن زمان، جناب رحیل توبه کرده بود که دیگر حد خود را می شناسد و با اهل فن خود را نمی اندازد، چون به قول خودش، موجبات شرمندگی را برای خود فراهم می سازد. اما توبه را شکستاند..

• آن زمان، از من تقاضا و التجا کرد تا وی را در حلقه ی دوستان باصفای خود بپذیرم.

• آن زمان، به من وعده داده بود که اگر اختلاف فکری و ادبی نیز با من پیدا کند، رشته ی دیگری که برادری است و نیرومندتر است، با من در سنگر واحد باقی میماند.

• آن زمان، من برادر قویتر و غنی تر در عرصه ی ادبیات بودم، اما امروز ؟؟

........................................................................................................

هنوز کجاست، بگذارید که یک نامه ی دیگر از جناب رحیل را نیز این جا بگذارم، بعدأ با شما درد دل می کنم:

دوست عزیز، برادر به جان برابرم، رفیع گرانقدر!

از خواندن ایمیل با صفایت، اشک در چشمانم حلقه زد. اشکی که هم انگیزهء ندامت داشت و هم انگیزهء همدردی- همدردی به معنی راستین این واژه. ندامت به خاطر آنچه در گذشته به شما گفته ام چرا که با درنظرداشت زخم های عمیقی که هردو برجان وروان خویش از دد کنشها و ددمنشهای روزگار داشته ایم در اصل جایی باقی نمیگذاشت تا حتی به همان اندازه هم در برابر هم سخنان که چندان از هنجار مطلوب برخورد نبودند، مبادله کنیم. ایکاش میدانستم! وایکاش بدانیم آینده ها چه در چنته برایمان دارد تا ازهمین حالا هرقدم را در جهتی برداریم که پشیمانی نداشته باشد، تا راه رستگاران دریابیم...

برادر همدردت،

صبور رحیل

......................................................................................................

جناب رحیل، ای کاش به این گفته ها و وعده های بی شمار تان، به یکی از آن ها عمل می کردید. چه شد آن برادری ها؟؟ چه شد آن دوستی ها؟؟ شما که از خوانش ایمل من، اشک در چشمان تان جاری می شد، چه شد که یک باره از همان چشم افتادم؟؟

شما به من وعده داده بودید ، که منبعد هر قدم را در جهتی برمیدارید که پشیمانی نداشته باشد و راه رستگاران باشد. من که در دوستی و برادری تا امروز به شما با استقامت و سر ِ بلند استوار استم و شما ؟

خوانندگان ارجمند: این بود انگیزه ی خشم و انتقام جویی یکی از کم سوادان عقده یی و قوم باز متعصب که در میان فرهنگیان و قلم بدستان، باعث تفرقه شده، تلاش می ورزد تا چهره ی گلگون و بی غش زبان و ادبیات ما را با گزافه گویی هایش خدشه دار سازد ، و جالب تر از همه که از استادان ادبیات و شخصیت های شناخته شده، برای خود سلاح درست می کند.

عبدالسمیع رفیع صافی، جرمنی

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






55 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > دیدگاه > انگیزه ی خشم و انتقام جویی رحیل دولتشاهی را بدانید

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • تا هنوز به این پرسش عمده پاسخ نداده اید که شما که با بزرگانی همچون شفیعی کدکنی تنه می زنید و آرزوهای بزرگ در سر می پرورانید چرا دست به سرقت ادبی افتضاح آمیز زدید و به سخنان پژوهشگران زبان فارسی را دستبرد زدید؟ این پاسخ بی ربط شما همان سخن عامیانه را به یاد می آورد که:" ده ده کجا، درختان ده کجا". چرا یک بار هم که شده اعتراف به اشتباه خود نمی کنید و از فارسی دوستان به خاطر این سرقت ادبی بی شرمانه خود پوزش نمی خواهید؟ بی حیایی و پررویی هم حدی دارد.

    حالا به همه روشن شد که سمیع رفیع کسی نیست جز یک سارق بی شرم ادبی که زحمت های چندین ساله دیگران را به نام خود می نویسد. این که شما بخواهید دنبال انگیزهای انتقام جویانه آقای رحیل دولتشاهی بگردید چیزی را در اصل ماجرا دگرگون نمی سازد. شما با بی شرمی تمام دست به سرقت آشکار ادبی زده اید و طلبکار هم هستید!! این همه وقاحت را از چه کسانی به ارث برده اید؟

    من که متخصص زبان فارسی نیستم می دانم که شما مقاله ای را عاری از اشتباهات املایی و نگارشی نمی توانید بنویسید. از همین رو، از شما خواهش می کنم که به همان کارهای گذشته خود (موسیقی) بپردازید و عرصه ادبیات را به دیگرانی که اندکی سواد دارند واگذار کنید.

    جالب این که: سمیع رفیع نامه دانشمندی را نقل می کند که نمی داند "مرهم" را "مرحم" و "لعاب" را "لهاب" نمی نویسند!! اگر دانشمند چنین شخصی است پس وای برحال ما.

    البته این را هم بگویم که به احتمال قوی کسی که نامه مزبور را نوشته است کسی نیست جز خود سمیع رفیع. آخر این نخستین بار نیست چنین اشتباهات فاحشی را مرتکب می شود.

    باز هم از شما می پرسم: چرا آشکارا دست به دزدی ادبی زده اید با آن همه ادعاهای بی مزه و بلند پروازانه خود؟

  • aqaye safi ra salam taqdeem ast, agar forsat dashteed barayam benweseed ke ki dar afghanistan bar haq ast? Taleb ya America, rahe degar wojod nadard ya bayad Taleb ra pazeroft ya America ra? shoma kodam yak ra entekhab mekoneed? ok

  • آقای رحیل:
    آفرین به وجدان شما، با وصف اینکه مرا میشناسید که من کیستم و زمانی به سایت سرنوشت تان مقاله نیز میفرستادم، همان عمر پیمان از شهر مونشن آلمان استم. نمیدانم چرا طرفه میرویید؟ شما جناب به طرفداری اقطاب تان از مدتی است که نه در زمین جا دارید و نه در آسمان، همان انگیزه برای من که از استاد رفیع شناخت درست داریم، باعث شده، تا شما را متوجه بسازم. در مورد شعر بیدل و تفسیر آن، باید یادآور شوم که استاد رفیع از جملهء صاحب نظران بوده و در سابق هم بشما گفته بودم اگر فراموش نکرده باشید، در انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل، هر هفته که جمع کثیری حضور دارند، استاد رفیع اشعار بیدل را تفسیر میکند و از سال ها به اینطرف، یک کتاب از تفسیر و تحلیل های شان از طرف انجمن به چاپ رسیده که مورد علاقمندی بیدل دوستان در همه جا قرار گرفته. در اینکه خود شان شاعر توانا استند، همه این را میدانند و اشخاص صاحب نظر در مورد اشعار شان صحبت ها و قضاوت ها کرده اند. مولانا را نیز تفسیرر می کنند و شرحی بر مثنوی مولانا نیز نوشته اند که عنقریب بچاپ خواهد رسید. باز هم بشما میگویم که ایشان برعلاوه ء دانشگاه تعلیم و تربیه، دانشکدهء ادبیات را خوانده اند و در این زمینه کتاب ها نیز نوشته اند. همچنان تاریخ ادبیات زبان دری را نیز مینویسند. جسارت شما که جناب رفیع را به نحو و زعم خود معرفی میکنید، برای ما تکان دهنده است و از این رو ناراحت شده، بشما مینویسم، چون شما استاد رفیع را از دید تعصب و حسادت و علت های دیگر قضاوت میکنید. در نوشتهء شان پاسخ بشما، هر کس که بخواند، بخصوص در همان قسمت ها که شما را تصحیح میکند و اشتباهات و بیخبری های شما را در مورد نقد نوشتن و نثر مسجع و استفادهء حرف ربط و غیره و غیره بیان میکند، کاملا واضح میشود که شما در برابر استاد رفیع بسیار ضعیف جلوه میکنید. من دلیل ننوشتن، استاد رفیع را در برابر ده ها نوشتهء تان فقط یک چیز میدانم و آن اینست که ایشان لازم نمی بینند تا ورقی را سیاه کنند. نادرستی های املایی و انشایی از شما دیده میشود نه از استاد رفیع. ایشان یک رساله در مورد درست نویسی در زبان دری نوشته اند که خود گواه شناخت دقیق شان از زبان و املا و انشا است. برای شما نیز توصیه کرده اند، اما شما نمی پذیرید.بری من توصیه نکنید که من بشما ننویسم، چرا شما برای استاد رفیع مینویسید؟؟ من اگر بجای شما باشم، هرگز خود را با کسانی که از من بالتر باشند، درنمی آویزم، چون رسوایی و سرافگندگی چیزی دیگر ببار نمی آورد.
    باز هم برای تان میگویم که از تعقل کار بگیرید. بخش سیاست تان بخود تان مبارک باشد، در اینکه سابقهء تان چگونه بوده، همه میدانند، کسی که تعصب و تفرقه و جنگ های لسانی و قومی را همیشه دامن بزند و به هرکس تاخت و تاز بکند، از آدم کش ها بنام فرزانه تعریف بکند و انسان های دانشمند را توهین، این خود دلیل بی خردیست.
    مردم خود قضاوت میکنند.
    یکبار دیگر برایتان مینویسم:
    1. آقای رفیع نگفته که این واژه ها را اختراع کرده است
    2. ایشان نگفته اند که معانی همان واژه ها از لغت نامهء خود شان استخراج شده.
    3. اشعار پیشکسوتان را از خود ندانسته اند.
    4. در مقالهء شان هم در آغاز و هم در انجام یادآور شده اند که این واژه ها توسط کلام پیشکسوتان و کتاب های معروف در مورد واژه ها به خوانندگان پیشکش میشود تا بدانند که مربوط به زبان دری است
    5. این کار استاد رفیع، جمع آوری، تحقیق و |زوهش است برای روشن ساختن قضیه، اما شما به بهانه های مختلف و به علت که در این سایت به نشر رسیده زیر نام ( انگیزهء خشم و انتقام جویی رحیل دولتشاهی را بدانید، بی موجب بجان استاد رفیع افتاده اید. ادعای تان پوچ و بی معناست..همه میدانند.

  • آقای رحیل قاضی زاده

    آفرین به وجدان شما که زیر چه نام ها ظاهر میشویید و فکر میکنید که همه مردم خر استند و نمیدانند که قاضی زاده همان رحیل ابوجهل است.
    عزیزم، اگر استاد رفیع با کدکنی کله میزند، نوش جان شان، خداوند هم قلم را برای شان داده و هم فهم آن را که استادانی مثل کدکنی را متوجه اشتباهاتش در مورد بیدل میسازد و همچنان اقطاب تو را گنگس ساخته و سر جای شان شانده و جواب ندارند که به میدان بیایند. چون آن ها مثل تو بی مسئوولیت نمی نویسند، بلکه از نام خود میشرمند، اما حقیقت این است که پاسخ قانع کننده در برابر تأمل استاد رفیع ندارند و هردو بی خریطه فیر کرده اند، بگمان اینکه مردم ما بیسواداند و هرچه که بگویی، چشم پت قبول میکنند، اما امروز مثل دیروز نیست. مردم بیدار شده اند و دلیل و برهان میخواهند. در مورد نوشتهء شان واژه های زبان دری، باز بار دهم بشما میگویم که استاد رفیع، ادعا نکرده که این واژه ها ملکیت ایشان است و یا معانی آنها را اختراع کرده اند و یا کلام پیشکسوتان را زیر نام خود قلمداد کرده اند، آدم جاهل، استاد خودش در شروع و آخر نوشتهء شان یادآور شده اند که این واژه ها را ذریعهء کلام پیشکسوتان و ریشه یابی در لغت نامه های معتبر توسط یک پژوهش به خوانندگان تقدیم کرده اند تا ایشان بدانند که این واژه ها مربوط به زبان دری است. چرا خود را به کوچهء حسن چپ میزنید و حرف های رکیک را در برابر استاد رفیع استفاده میکنید؟
    از همین نوشته، هر کس درمی یابد که شما تا چه حد دون همت و انسان مبتذل استید. بخدا من از خوانش آن عرق آلود شدم. سنگ و چوپ میداند که انگیزه و علت انتقام جویی شما در چه است؟ هرکس که این نوشته را بخواند، از تهء دل بشما لعنت میفرستد. شما از کدکنی پشتیبانی میکنید، بدون اینکه بدانید، اما هموطن خود را دشنام میدهید، به این میگویند، خودکش و بیگانه پرور. پاکی استاد رفیع را نیز ببینید که نوشتهء همان شخص محترم را که بگفتهء شما اغلاط املایی داشت، برای رعایت ادب، بدون کم و کاست نقل کرده است. آیا ایشان نمی توانستند همان نوشته را اصلاح کرده، نقل کنند؟؟؟؟؟ چرا بیدار نمی شویید؟؟ اما صرف نظر از املا و انشاء ، با محتوای آن پس موافقید. آفرین به وجدان تان. فرق بین شما و همان عسکر ولگرد امریکایی چیست که در خاک مقدس ما جنایت و خیانت را مرتکب میشود؟ و هنوز پافشاری میکنید که این نوشته را خودشان آورده اند... ای وای.. ای داد و بیداد. بحث شما با استاد رفیع اصلا بحث، شعر، ادب، نقد و ادبیات نیست و این را همه میدانند، برای خدا بس کنید. استاد رفیع بجواب نوشته هایتان زیر نام خود تان و مستعار تان، پاسخ نمی نویسد، چرا؟ چون در خور و شایستهء پاسخ نیست.
    دوستان بروند و در سایت استاد همان نوشتهء شان را بجواب شما بخوانند که مثل یک طفل شما را تصحیح میکند و تمام بیخبری و اشتباهات تان را در زبان و ادبیات برملا کرده اند.هرکس که یکبار بخواند، میداند که شما به هیچ صورت با استد رفیع طرف شده نمی توانید.
    در این سایت رفته زیر نام ( گریز از حقایق فرهنگی به سود مانیست) را بخوانید و میزان سواد و دانش را خود تان قضاوت کنید.
    www.bedil1.blogfa.com

  • آقای رفیع با نوشتن هر مقاله، در لجن رسوایی فروتر می رود و عنوانی را که بنده برای نخستین مقاله ام در مورد نوشته هایش برگزیده بودم، متحقق تر می گرداند . عنوان مقالهء نخست من این بود: "هرکه از حد گذشت، رسوا شد".

    دشنامنامهء حاضر که به قلم "شیوای" آقای رفیع نوشته شده، از نظر من همان حضیض حقیقی اخلاقی یی را برملا می سازد که آقای رفیع دران دست و پا میزند. این کنه ضمیر و اخلاق ایشان است که برملا شده و گندش دماع هر انسان با شرفی را می آزارد.

    او خود را شاعر، نویسنده، عرفان شناس، ادبیاتشناس و "استاد" می خواند، اما مقاله اش با "بدرگ" گفتن و "سگ" خطاب کردن به منتقدش آغاز و به پرداختن به مسایل شخصی طرف پایان می یابد. این آقا اینقدر مستاصل و بیچاره شده که آسمان و زمین را گز می کند تا حرفی و سخنی در مورد زندگی شخصی مردم بیابد و آنرا علم کرده حربه یی برای کوبیدن بسازد. از این ها هم گذشته برای نجات خودش از کیفر دزدی جنگ قومی راه می اندازد. این جناب قوماندان ها را ملامت می کند، اما سر درگریبان خود نمی کند که وقتی در میدان ادبیات، شعر، منطق و اخلاق کم آمد، مسایل قومی را بهانه می کند که گویا فلان با من مخالف است، چرا که به فلان قوم پیوند دارم. این تو هستی که مسایل قومی را وسیله یی برای به شهرت رسیدن ساخته ای!

    خوانندهء عزیز یک بار به همان ایمیل هایی که او از نام من نشر کرده است، توجه کنید. آیا در آنجا قومیت کوبیده شده یا قومگرایی؟ این آقا می گوید: " شما این درهم و برهم بودن فکر و اندیشه را در نبشته ی این شخص نگاه کنید. پرسش تلخ می کند و پاسخ شیرین می یابد، گاهی از خراسان یاد می کند و گاهی از قوم، گاهی خراسان را سرزمین همه اقوام می داند، و گاهی صافی بودن مرا قوم پرستی و فاشیزم تلقی می کند و..."

    آیا همچو نتیجه گیری یی از آنچه من نوشته ام، میشود کرد؟ من گفته ام که وقتی سمیع رفیع بودی و دفعتاً "صافی" شدی سوال برانگیز است که مبادا در دام قومپرستی افتیده باشی. وقتی هم اذعان او بر بیزاری از قومگرایی را دیدم، هم به او هزار سلام گفته شده، هم به صافی. آیا درینجا چیزی علیه قوم و قومیت گفته شده است؟

    وقتی شعر بیدل را نادرست معنی می کند، یقین دارم که معنی اش را نمیداند. اما وقتی این جمله را نادرست معنی می کند، دو احتمال وجود دارد. یا چنان در بلاهت غرق است که توانایی تمییز خوب و خراب را ندارد یا این که چیزی در ایشان غیر حاضر است که با تحریف گفته های مردم، به تهمت و افترا می پردازد. از نظر من احتمال دوم درین مورد راست تر می آید.

    سمیع رفیع نشان داد که تا چه حدی باید بی حیا باشد. و درست همین بیحیایی است که او بدون خجالت کشیدن از تهی بودن چنته اش از دانش، ادب و عرفان، خود را عارف و ادیب بشناسد و "داد سخن" بدهد و چند تا بیسواد تر از خود را فریب داده ویا سبب درد سر و ضیاع و قت مردم گردد.

    شهرت طلبی آقای رفیع از مرز جنون گذشته است. از همین سبب است که هرگز حاضر نیست دزدی مشهود خود را اعتراف کند و نادانی های خود در املا و انشاء یا هم درک نادرست از شعر بیدل را بپذیرد. با اینهمه او خودش خود را "استاد" می خواند. ایمیلی ساخته است با نام "مختارستاری" و ازهمین ایمیل به هرجا خبر میدهد که "استاد" چنین کرد و چنان. ویا حتی گاهی از همین ایمیل به مراجع تدویر کنفرانس ها خبر میدهد که "چرا استاد رفیع را خبرنکرده اید؟....". از چنین ترفند ها درکارش هزاران است. نود فیصد پیامگذاران وبلاگ ها و سایت هایش خودش است. کلیه پیام گذاران برایش تعریف می نویسند و تمجیدش می کنند. هیچ پیام انتقادی را در وبلاگش نمیتوان یافت. عکس هایش را با هر آدم با نام و نشانی که گرفته است در سایتش گذاشته است تا تصویر شهرتش رنگ بیشتر یابد. آیا آن بزرگواران نیز عکسی از سمیع رفیع را نگهداشته اند؟ آیا آنها به یاد هم دارند که همچو شخصی همراه با آنها زمانی عکس گرفته است؟ این کار را اگر دختران و پسران نو بالغ می کنند و با شخصیت های مشهور عکس می گیرند یا امضای شخصیت های مشهور را در هر جای بدن خود یا روی کدام عکس می گیرند، شاید با درنظرداشت سن وتربیهء خانوادگی آنها قابل توجیه باشد. اما وقتی یک آدم پنجاه ساله می خواهد با عکس گرفتن با دیگران خود را شهرت بدهد، چیزی نیست جز جنون سقوط شخصیت. او می خواهد که در پاچهء بزرگان خود را بیاویزد تا در سایهء شهرت آنها برای خود نامی کمایی کند...

    ازهمهء اینها گذشته یک استاد نماد اخلاق و ادب است. اما سمیع رفیع که خود را استاد هم میداند در بحث ادبی و فرهنگی یی که روی نوشته هایش صورت گرفته، به دشنام دادن می پردازد. خوانندهء عزیز میداند که پاسخ "بدرگ" چه می تواند باشد جز حرامزاد و خطا. خواننده میداند که وقتی به کسی "سگ" خطاب کنند، پاسخش "خر، شغال، گاو…" وغیره خواهد بود. اینست شیوه یی که "استاد" رفیع برای راه اندازی بحث های ادبی به کار می برند.

    خوانندگان عزیز خود شاهد اند که این "استاد" در گام نخست دزد است. اما دزدی که حیا ندارد- یک دزد چراغ بدست. در گام دوم، نه ادبیات میداند و نه شعر. حتی سواد درست نویسی ندارد. این مساله به همگان در دو نوشتهء "آن که از حد گذشت رسوا شد" و "نوای خوابیده در سرمه" ثابت گردید. و این هم مقالهء حاضرش که او را در ژرفای بی ادبی، بد زبانی، "بدلهچه گی" و بد اخلاقی نشان میدهد."

    آقای رفیع!

    بازهم بنویس تا بازهم رسوا تر شوی. اما فکر نکنم بالاتر ازین رنگی برای رسوایی باشد که بر دامنت نشاندی. از نظر من سمیع رفیع به آخر خط رسیده است. ایکاش خودش نیز بداند که در سراشیب سقوط به ته دره رسیده است. او نیاز دارد تا برای شستن اینهمه گندگی از چهره اش سال های دیگر کار کند تا حق حضور در حلقهء انسانهای با فرهنگ را بیابد. وای به حالش اگر برهمین "جهل مرکب" بماند و "ابدالدهر" بماند. این در صورتی است که سمیع رفیع باز هم "نداند و نداند که نداند" و بازهم بردانستن خود پای بیفشرد...

  • بنام خداوندی که عزت و ذلت به دست اوست

    جناب رحیل:
    به پاسخ نبشته ی تان زیر نام « هرکه از حد گذشت...» و همان نقدگونه ی تان، که غیر از نقد هر نام دیگر را اگر بگذارید، شاید برابر آید، بسیار متین و مودبانه نوشتم و همان نبشته را برای ابد کافی و بسنده دانستم، چون هر آدمی که با نقد و ادبیات سروکار داشته باشد، می داند که شما در این راستا تجربه نداشته، کاه بی دانه باد می کنید، نه از بابت آن که من خود را تعریف می کنم، بلکه حقیقت این است که، نه من از شما می توانم بیاموزم و نه شما از من و هر خواننده ی که نبشته های ما را بخواند، ملول می شود.
    پس از آن، شما با صدها نبشته و مقاله زیر نام خود تان و دوستان رویایی تان به جان من افتادید که گوییا به هر قیمت که شده شما نقد می کنید، اما پاسخی از جانب من دریافت نکردید. با گذشت هر روز، به نبشته های شما در مورد من افزون تر می شد و در تمام سایت های انترنت به نشر میرسید، به شمول دو سایتی که شما گردانندگی آن را به عهده دارید، یکی « گرد راه و دیگری سرنوشت». دوستان و فرهنگیان از هر کنج دنیا برای من ایمل فرستادند، بعضی ها تیلفون کردند و از من علت برآشفتگی و خشم شما را پرسیدند. گپ به جایی کشید که شما خلاف ادب، نبشته ی زیر نام «دزد چراغ بدست» را در همه جا به نشرسپردید، در حالی که آن نبشته ی من در مورد واژه ها، یک پژوهش در لغت نامه و کلام بزرگان برای شفافیت ریشه ی لغات بوده که هیج کلمه ی آن ساخت و بافت من نیست، بلکه بار بار در آن تاکید کرده ام که این واژه ها در زبان ما وجود دارد، در لغت نامه ی ما وجود دارد و پیش کسوتان ما این واژه ها را بکاربرده اند. اما، شما که در صدد انتقام جویی برآمده، به اصطلاح در خمیر مو می پالید، این را بهانه گرفته، برای من بهتان درست کردید . وقتی شما از ادب و حیا حرف می زنید، تعجب آور است. من در کلام خود هرگز سخن رکیک در برابر شما استعمال نکرده ام، فقط نامه ی دوستی را که همشهری شما است، نقل کرده ام. بگذارید در مورد ادب، اخلاق و تهذیب و حیای ما دیگران قضاوت کنند. من بنابر پرسش دیگران که : چه آسیبی سمیع رفیع به شما رسانده است که شما از سر وی دست بردار نیستید؟ مجبور شدم، انگیزه ی خشم و انتقام جویی شما را، که نهایت شرم آور است، برای دیگران برملا کنم، تا همه چهره ی پاک و مودب و با اخلاق شما را بدانند و من از شر این همه پرسش ها، رهایی یابم. در حقیقت، شما باعث این نبشته شده اید، چون با گذشت هر روز به اذیت و آزار من می افزایید. زمانی که همین نبشته را در سایت های تان به نشر سپردید، سکوت کردم، چون می دانم، کسانی که به سایت های شما مراجعه می کنند، از هر دوی ما شناخت دقیق دارند، اما وقتی در کابل پرس به نشر سپردید، لازم دانستم که خوانندگان عزیز کابل پرس حقیقت را بدانند. شما نبشته ی خود را زیر هر نامی، ولو که از جاده ی ادب هم خارج باشد، در سایت کابل پرس جایز می دانید و وقتی که از من به نشر می رسد، برآشفته می گردید، چرا؟
    من دوست ندارم که به مسایل شخصی بپردازم، اما نامه های شما، مسایل شخصی نبوده، بلکه نظر شما و قضاوت شما و اصلیت شما را در برابر دوستان و هم نوع تان به نمایش می گذارد و گوشه ی از شخصیت شماست. وقتی خواننده، معیار قضاوت و کرکتر شما را با طرز تفکر، سویه و دانش شما درمی یابد، در حقیقت هویت و اصل شما را شناسایی می کند و پس از آن کارکرد های شما را چه در عمل و چه در نظر، می تواند دقیق مورد ارزیابی قرار دهد. من کوچک ترین علاقه ی به زندگی شخصی شما ندارم و هرگز تجسس نکرده ام.
    جناب رحیل: از نبشته ی من، فکر می کنم کاملا آشکار است که کی قوم و قبیله پرست است و کی مسایل زبان و قوم و ملیت را دامن می زند. شما حتی اسم فامیلی مرا به استهزا گرفته اید، در حالی که من شما را با ده ها نام پذیرفته ام.
    شما تا این حد در افکار متعصبانه ی تان غرق شده اید که نمی دانید، آیا کسی بعد از پنجاه سال عمر، می تواند یکباره اسم خانوادگی جدید برای خود انتخاب کند؟ برای تان واضح در ایمل نوشتم که جد اندر جد من به این اسم یاد شده، اما شما ابوجهل وار نپذیرفتید. آیا این نمونه ی تجهیل نیست؟؟ پس چیست؟ آیا کدام نبشته ی از من، ولو که یک سطر هم باشد، در جایی خوانده و یا دیده اید که در آن نامی از قوم و قبیله و پشتون و تاجیک و غیره رفته باشد؟؟
    آقای رحیل: در مورد شعر بیدل و بزرگان ادب، از شما صمیمانه تقاضا می کنم که سخن مگویید، اگر من شعر بیدل را نادرست معنی می کنم و یا نمی کنم، این تفکیک از توان شما بالاست، هر کار را به اهل آن بگذارید، هستند کسانی که در این عرصه صاحب نظر اند و ایشان در برابر من ابراز نظر کرده اند و می کنند. من تا به حال این جرئت و جسارت را نکرده ام که به کسی بگویم، شعر فلان شاعر را نادرست معنی می کنی و معنی اش را نمی دانی. بدین معنی که من می دانم. این حرف شما خود دلیل از خود راضی بودن تان را نشان می دهد، در حالی که شما کجا و بیدل کجا؟ شما اگر بیدل را می دانستید، از شر دست و زبان تان مردم در امان می بود. مگر بیدل درس چه می دهد؟؟؟؟
    شما، مرا به شهرت طلبی محکوم کرده اید و گفته اید که زیر نام مستعار« مختار ستاری» به هرجا ایمل می فرستم و هرکس را از کارکرد های خود خبر می کنم و در سایت خود پیام های پر از تعریف و تمجید زیر نام مستعار می نویسم.
    جناب رحیل: اول این که، انجنیر صاحب محمد مختار ستاری، متخصص کمپیوتر بوده، بنده را در تمام کار های کمپیوتری کمک می کند و در این زمینه، « انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل» را نیز یاری می رساند، هم چنان آدرس های ایمل انجمن و سایت های این حقیر را نیز اداره می کند و با بروز شدن سایت ها به دوستان ایمل می فرستد. لطفأ در سایت من به این آدرس مراجعه کرده، نبشته ی شان را با چهره ی مبارک شان ببینید.
    http://www.s-rafi.com/new_page_41.htm
    امیدوارم که سئو ظن برطرف شده باشد. من قضاوت را به خوانندگان عزیز می سپارم.
    دوم، برویید در سایت من ببینید که چند نفر پیام گذاشته، شاید از چند نفر محدود تجاوز نکند و محتوای آن نه توهین است و نه تحقیر، و پس از آن به سایت خود رفته پیام های مستعار خود را زیر نام های بی شمار بخوانید، که تمام آن بدور یک محور و عقده می چرخد. « توهین وتحقیر به بنده»
    خوانندگان عزیز کابل پرس:
    وقتی این دو ادعای آقای رحیل دروغ ثابت می شود، با این مردک چه باید کرد؟؟
    آقای رحیل: شما از املا و انشاء حرف می زنید، به سمع شما باید برسانم که، پس از تحقیق بسیار و روش های تازه در درست نویسی، به خصوص درست نویسی آثار بیدل، نبشته ی زیر نام « درست نویسی در زبان دری» فراهم کرده ام، اگر وقت کردید بخوانید، آن را به کابل پرس نیز جهت نشر می فرستم. شاید دیدگاه های ما در مورد درست نویسی فرق کند.
    مراجع تدویر کننده گان کنفرانس ها، می دانند که من هر موقع نمی توانم در نشست های شان اشتراک کنم، از این رو در بعضی از کنفرانس ها حضور نداشته ام. کسانی که کار رسمی می کنند و مامور دولت استند، مرا درک می کنند که چه می گویم، اما آن های که کار و بار ندارند و عقب کمپیوتر برای مردم آزاری نشسته اند، از کجا بدانند؟
    در مورد عکس های من با اهل فرهنگ و قلم، آن چه که شما نوشته اید، بسیار مبتذل و بچگانه بوده، حسادت شما را نشان می دهد. در آن تصاویر که با بزرگان شعر و ادب دیده می شوم، محفلی و یا عرسی بوده که در آن سخنرانی داشته ام و پس از ختم محفل، عکس های یادگاری گرفته شده، هرگز با خود جایی کمره نبرده ام، از اینرو ثبت سخنرانی های خود را با تصاویر آن ندارم، تا نظر به سفارش دوستان در سایت خود بگذارم. کسانی که در تصاویر از من کوچک تر اند، نیاز به بیان نیست. همان بزرگانی که در تصاویر با من دیده می شوند، شما شک دارید که آیا آن ها عکسی از من نزد خود دارند یا نه؟ این را از خود شان بپرسید و یا به نوشته های شان مراجعه کنید که در مورد من نگاشته اند. مگر شما در نامه ی تان از من تقاضا و التجا نکرده بودید که شما را در حلقه ی دوستان با صفای خود بپذیرم؟ یقینأ اگر دیداری برای ما میسر می شد، حتمأ عکس های از هم دیگر نزد ما موجود می بود و شما ضرور همان تصاویر را امروز به رخ من کشانده، ادعای شهرت طلبی من تلقی می کردید. آفرین به قضاوت و وجدان شما.
    سخن آخر:
    تاریخ و جامعه و مردم بالای داشته های ما قضاوت می کند، عزت یافتن و ذلیل شدن به دست خداست. شما در کار خداوند تشویش نکنید و به قول شاعر که گفته است:
    کردگار ما به فکر کار ماست ـ
    فکر ما در کار ما آزار ماست ـ
    نهایت کوشش کنید که به مردم و وطن تان وفادار و صادق باشید.
    و با این بیت حافظ خدا حافظ. ـ
    مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن ـ
    که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست ـ
    رفیع

    • باز دزد چراغ به کف دهان باز کرد و جفنگ گفت.

      چرا به این در و آن در می زنید؟ چرا به خاطر کاپی کردن نوشته ها و پژوهش های دیگران و دزدی آشکار فرهنگی از ادب دوستان ما معذرت خواهی نمی کنید؟ اگر کاپی کردن از لغت نامه پژوهش باشد هر کس و ناکسی می تواند پژوهش گر شود.

      ما به این کاری نداریم که دولتشاهی کیست و چه کاره است و شما کی هستید و چه کاره اید. مهم این است که برای یک بار هم که شده شما شهامت اخلاقی به خرج داده برای ارتکاب سرقت ادبی از همه فارسی زبانان پوزش بخواهید. به باور من این کار شما جنایت بزرگی به ادب و ادبیات زبان فارسی است. شما وقتی که صلاحیت های لازم را برای وارد شدن به عرصه پژوهش های ادبی ندارید غلط می کنید که وارد این عرصه می شوید.

      حتما گاهی چیزی را به نام مالکیت معنوی و محافظت از حقوق مولف شنیده اید. در بسیاری از کشورهای جهان کسی که اقدام به سرقت فرهنگی می کند -همان کاری که شما دقیقا انجام دادید- با مجازات های سنگین روبرو می شود.

      به نظر می رسد که رهبر تقلب سالارتان (کرزی) برای شما یاد داده که چه گونه با بی شرمی و دیده درآیی تقلب کنید. کرزی در انتخابات تقلب کرد و شما در عرصه تحقیق و پژوهش.

  • سلام به دوست عزیز، طارق جان:
    به پاسخ شما باید بگویم که بنده نه حضور امریکا را و نه از طالبان را در خاک مقدس افغانستان می پذیرم.
    طالبان، پدیده ی ایجاد شده از جانب امریکا و پاکستان است و به اصطلاح لباسی است که به قد و قامت پاکستانی ها بریده شده، به هیچ صورت شایسته ی وطن عزیز ما نیست. ما اگر اتفاق و اتحاد داشته باشیم، باید امریکا را بفهمانیم که کشور ما دارای فرهنگ چندین هزار ساله بوده، بردگی و غلامی را نمی پذیرد. ما باید ذهن امریکا و انگلیس و یهود را در برابر خود اول تغیر بدهیم، و این را زمانی می توانیم که همه زیر یک بیرق و لوا به پا برخیزیم، یعنی یک ملت واحد شوییم. آن وقت می توانیم جامعه ی جهانی را مجبور بسازیم تا سرنوشت ما را ان گونه که شایسته ی این ملت است، رقم زنند. اما تا زمانی که تحمل همدیگر را نداشته باشیم و هرکس در قوم و قبیله ی خود مشغول باشد، از طالب بدتر ها را بالای ما مستقر می سازند. ما باید اول یک ملت واحد شوییم، بدون تعصب و برتری جویی های نژادی و لسانی، تا به یک قدرت مبدل گردیم. به امید آن روز که مردم ما به اتفاق و اتحاد سرنوشت خود را خودشان تعین کنند و ما از شر طالبان و امریکا در امان باشیم.
    رفیع

    • با درود:اقای سمیع صافی!ای کاش شما این همه زحمت را پیرامون زبان اقغانی یا پشتو میکشیدید وبه پشتو زبانان میگفتید که ای افغانان دیگر از اسیب رساندن به زبان فارسی دست بردارید که من بالندگی پشتو را در نابودی فارسی نمی بینم و برا ی عالمگیر شدن ان راه های دیگری نیز وجود دارد!از هرکس میتوان توقع خدمت به زبان فارسی را داشت مگر از پشتون داخلی!اقای صافی ناراخت نشوید!این مورد چیزس عجیبی نیست.ما به تجربه این یکی را دریافته ایم .همین دری گفتن به جا وبی جای شما نشان میدهد که ذهن شویی ها و القا های رژیمهای قبیله پرست بر شما موثر بوده است ویا هم خود با دری گفتن پی در پی ان سیاستها را دنبال میکنید! بی طرفانه باید بگویم که اقای دولتشاهی بسیار عالمانه تر واگاهانه تر از شما مینویسند واستدلال میکنند. اقای سمیع مینویسند که لغت نامه های ما!گویی چندین فرهنگ فارسی به فارسی در اوغانستان نوشته شده !حال انکه همه میدانند که در اغانستان برای ساختن زبان دری افغانی یا پشتوی دری بسیار تلاش میشود نه کار برای بالندگی زبان فارسی.

  • رحیل دولتشاهی که خودش را مجاهد و مسلمان میداند. چرا خانم و اولاد هایش را در شهر دیگری رها نموده و به کالیفرنیا با یک فاحشه ای امریکایی جفت زده است. این ادمک دروغگوی نه به خود و نه با فامیل اش عقیده مند است. در سازمان های جاسوسی امریکا کار میکند و وظیفه اش تنها انداختن تفرقه میان ملیت های افغانستان است..

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.