صفحه نخست > دیدگاه > غروب خونین

غروب خونین

رفتار وحشیانه پولیس با مردم هزاره
حیدری
يكشنبه 24 جولای 2011

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

داستان واقعی حادثه 13/4/1390شهرک المهدی ولایت هرات که با برخورد وحشیانه پولیس منجر به شهادت سید مرتضی حیدری متعلم صنف 12 گردید. به قلم پدر شهید

خورشید در افق های دور دست هرات گم گشته بود.و آثارش شیار آتش گرفته وسرخ رنگ که در بی نهایت آسمان بی کران باقی مانده وشهرک جبريیل با چراغ های رنگارنگ جاده های عمومی اش را آزین داده بود به پیشواز سوم شعبان جشن میلاد سیدالشهدا می رفت.

من همراه دو دختر خورد سالم خانه بودم همسرم و سید رضا وسید مصطفی را که مریض بود به کلینیک شهرک بورده بود سکوت آرام بخش به پیش واز اذان مغرب در فضای شهرک حاکم بود.

ناگهان صدایی آتش بارهای پیوسته امنیت آرامش را بهم زد.دخترانم که مشغول بازی در حیات حویلی بودن ورخطا به اطاق آمدن جنگ شده جنگ !از سیمای کودکانه و معصوم شان اضطراب عجیبی رامی دیدم.با عجله بطرف پشت بام رفتم دامنه های غروب سرخ رنگ می رفتتا لحظات بعد زمان را به بانگ الله اکبر از گلدست های مساجد وصل کند صدای فیر گولوله ها خلای زمان را پر کرده بود و مرمی های رسام در ارتفاع کوتاهی بهر سو خط قرمز رسم میکرد. متحیرانه بهر سو نظر انداختم واز واقعیت چیزی نفهمیدم
تیر های فراوان ومرمی های رسام به پیشواز جشن ولادت باشد!نه باورنمی کردم مردم که مسلح نیستند.
که در این هنگام سید رضا ومادرش سید مصطفی رااز کلینیک باسرم وصل کرده به خانه آوردند.
همسرم با حالت روانی خراب می گفت :14 متری جنگ شده ،مرتضی کجایه؟ چرا نیامد.
من وبرادرم به جاده های شهرک همه جا را دنبال مرتضی گشتیم،عسکر ها رفته بودن،مردم از گشته شدن یکی ودو نفر گپ میزدن!

تا ساعت 9 شب هر جای ممکندنبال مرتضی گشتم ولی آثاری از وی پیدا نکردیم،به طرف شهر رفتم! همه جا پولیس ایستاده بود همه را تلاشی می کردند اضطراب درونی ام مرا از غم بزرگ خبر میداد نکنه یکی از کشته ها مرتضی باشد!

ساعت 10 شب شفاخانه 400 بستر شهر رسیدم ما را یک راست به بخش عاجل راهنمایی کردن .راه پله ها را به فکر مرتضی بودم.

ازاین که کورس های ساینسی پیش دانشگاهی را تعقیب می کرد و امسال 12 را خلاص وبرای یک آینده درخشان تصمیم می گرفت روزهای بیکاری و جمعه اش را با کار پر میکردو کمک خرجی به خانه می آورد.هنوز رشته ی ذهنی هم به جای نرسیده بود که جلو درب اطاق که مرتضی روی چپرکت دراز کشیده با پارچه ای سفیدی پوشانیده شده بود رسیدم برادرم که کمی جلوتر از من بود پارچه را برداشت با نا باوری بمن برگشت وگفت:سید مرتضی یه.
آسمان بدور سرم چرخید ویک باره فریاد زدم وپارچه را دوباره از صورت مرتضی برداشتم.باسرباند پیچی و صورت غرق به خون آرام به خواب ابدی فرو رفته بود.
فریاد ،دیگر در گلویم خشکید،اشک در چشم نداشتم بهت زده بودم بهر سو می دیدم برای اولین بار غم بزرگ که ثمره پنجاه سال زندگی ام را از دست داده بودم.عملا احساس می کردم.

ساعت ده نیم شب بود آقایان نجفی وقتالی اعضای شورای ولایتی مرا دل داری دادن،وتسلیت گفتند.ستاره ها در آسمان می درخشیدن وماه گم گشته بود هر آدم گویند ستاره دارند که با مرگش خاموش میشود آیا ستاره سید مرتضی خاموش شده! نه باورنمیکردم ستاره او در آسمان شهادت میدرخشید.

فردایش روز سه شنبه سوم شعبان جشن میلاد کاروان سالار شهیدان امام حسین(ع) با تشیع جنازه با شکوهی در جدار سید مرتضی شهید مرتضی را بجایگاهی ابدی اش بخاک سپردیم.این داستان زندگی هر خانواده افغان است که با او سر کار دارد.

روحش شاد راهش جاویدان باد.
حیدری

آنلاين بنگريد :

جستجو در کابل پرس