کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > افغانستان و سازه های ناقص هویت ملی

افغانستان و سازه های ناقص هویت ملی

فصل اول

چهار شنبه 9 ژانويه 2008, بوسيله‌ى حمزه واعظی

تذکر!

مطلب ذیل که در چند قسمت ارائه خواهد گردید، متن بازنویسی شده ی کتابی است با عنوان « افغانستان وسازه های نا قص هویت ملی» که در سال 2001 آماده چاپ گردیده بود ولی بدلیل تحولات سریع وغافلگیر کننده ای که در آن سال با سقوط رژیم هیولایی طالبان بوجود آمد، چاپ ونشر آن تا تابستان 2002 به تاخیر افتاد. بالاخره، چاپ این کتاب توسط دوست خوب من جناب محمد ابراهیم شریعتی که هم کتاب شناس متبحریست وهم تنها وشناخته شده ترین ناشر افغانستانی در ایران ، در تابستان 2002 با تیراژ 5 هزار نسخه صورت گرفت. طبق اظهار ناشر، بیشتر نسخه های این کتاب، بزودی درهمان سال به فروش رسید. اواخرهمان سال ناشر محترم پیشنهاد نمودند که کتاب با تجدید نظر واصلاحات دوباره، تجدید چاپ گردد. بنده هم وعده اصلاح وتجدید نظر سپردم ولی بدلیل تنبلیها و برخی گرفتاریهای ناگزیر، وفای به این وعده، باز هم تا امسال به تاخیر افتاد. بخش اعظم این کتاب اکنون مورد بازنگری وتجدید نظر قرارگرفته وامیدوارم بزودی به چاپ مجدد برسد.

شاید اغلب دوستان اهل مطالعه به این کتاب دسترسی نداشته اند، به همین دلیل به پیشنهاد چند تن از دوستان فرزانه، لازم دیده شد که مباحث پرداخته شده در آن، در معرض مطالعه ودر دسترس دوستان اهل اندیشه گذاشته شود. اکنون اين کتاب در چند قسمت به صورت ويژه و اختصاصی درسايت خبری، تحليلی و انتقادی کابل پرس به نشر می رسد.

شاید مباحث پرداخته شده در این کتاب، درآمدی بر یک موضوع جدی و تا حدودی نا شکافته بوده باشد که ربط ونسبت مستقیمی با سرنوشت تاریخی وسرشت اجتماعی ما دارد. از همینرو سخت محتاج سنجش،نقد وپیگیری عالمانه است. امیدوارم بزرگواران اندیشه گر، با دانش وسنجش دقیق خویش، این دانشجوی کم بنیه ی این طریقت را یاری وداوری نمایند.

کتاب در چهار فصل تدوین گردیده است که طی چند بخش به صورت در سایت قرار داده خواهد شد.

در فصل اول، نمادها وعناصر « هویت ملی» ونقصان سازه های این عناصر بررسی گردیده است. شاخصهای قوام بخش هویت، پیشنیه، زبان، فرهنگ، دین ومذهب، نظام سیاسی، احساساسات وخاطرات مشترک برشمرده شده وعوامل واجزای آن در ساخت اجتماعی، تاریخی وسیاسی افغانستان، تحلیل گردیده است.

در فصل دوم، مفروضه ی « ساختار موزاییکی» در سازمان اجتماعی ارائه شده واز « فرهنگ فقر» و « درون داده های فرهنگی» بعنوان عوامل مهم واساسی در جهت پس ماندگی، چند گانگی های اجتماعی وبحران پذیری درفرایند ساخت قومی کشور یاد شده است.

در فصل سوم، مبانی وعناصر « وحدت ملی» در افغانستان بررسی گردیده وفقدان ساخت های نهاد مند در سه حوزه ی فرهنگ، سیاست وتعامل اجتماعی از فاکتورهای اصلی غیبت مولفه های وحدت ملی در این کشور نام برده شده است.

در فصل چهارم وآخرین، مفاهیم تولید شده ورفتارهای شکل گرفته در فرایند تحولات سی ساله ی جنگ داخلی در افغانستان مورد ارزیابی قرار گرفته است. تاثیر روانی ـ فرهنگی جنگ برذهنیت وتعامل اجتماعی، رفتارهای سیاسی ودگردیسی طبقاتی از مباحثی است که دراین فصل مورد تامل قرار می گیرد

افغانستان و سازه های ناقص هویت ملی

فصل اول

تعاریف ومفاهیم

«هویت » درلغت ترکیبی است از «هو» که ضمیر عربی است به معنای « او» و « یت» که علامتی مصدری است ومرجعی برای ضمیر او، مانند انسانیت، شخصیت و...( 1 ) هویت، در کلامی ساده عبارت است از آنچه موجب شناسائی می گردد. هرچند از مفهوم « هویت » در فلسفه و رشته های مختلف علوم اجتماعی معانی و تعابیر متعددی استنباط می شود ؛ اما جملگی در تعبیر کلی فوق مشترک هستند .(2)

درفلسفه، هویت یا به تعبیر فروغی، « اینهمانی»، یکی از مفاهیم اصلی اندیشه است ودر بسیاری موارد، تعریفش غیر ممکن قلمداد شده است.(3) گاه آنچه را منحصر به فرد، یگانه وبی مانندباشد، تعبیربه این مفهوم کرده اند. وگاه، زمانی که بشود « همان خود او است » را در مورد کسی یا چیزی به کار برد، حتا اگر تغییرات قابل ملاحظه ای در لحظه های مختلف هستی آن « فرد» یا « چیز» اتفاق افتاده باشد ،(4) هویت در این تعریف، ثبات در عین تغییر با اینهمانی افراد یا اشیاء منافات پیدا نمی کند. به عبارت دیگر، استمرار، پیوستگی وتغییر وتحول از ارکان وعناصر متشکله ی هویت هستند.(5)

در منطق، هویت بویژه منطبق با اصل لایپ نیتس، به دو یا چند موضوع اندیشه، اگر از نظر کمی متمایز ولی از نظر کیفی طوری باشند که دقیقا خصوصیات یا کیفیت هارا به یک نحو نشان دهند، می توان اصطلاح « اینهمان» را اطلاق کرد. با این تاکید که دراینجا نشینی نه تنها با تساوی یکی نیست که درمقابل آن است. تساوی عبارت است از خصیصه ی اشیایی که جای دیگررا بگیرند، بدون آن که از نظر کمیت وبزرگی لطمه ای وارد شود، درصورتیکه در جانشینی، می توانند جا نشین یکدیگر شوند، بدون آن به درستی شان صدمه ای وارد آید.(6)

نظریه های مربوط به هویت را درحوزه هایی، پست مدرن نامیده اند، چون در آنها حداقل دو ویژگی کلیدی فلسفه ی مدرن به چالش کشیده شده است : نخست تلاش دکارت برای تامین مشروعیت علم بر پایه ی ذهن که می تواند خودرا بی واسطه بشناسد ( می اندیشم، پس هستم) ودوم، تلاش هگل برای تامین خود آگاهی وخودشناسی، با نشان دادن اینکه آگاهی وشناخت بوسیله ی کل یا منطق، قابل حصول ست. تفکر پست مدرن گرچه الزاما با کلی مبارزه نمی کند، ولی عموما درمورد یگا نگی با خود، به یک تغییر رادیکال می اندیشد. این نظریه ها می توانند در نوشته های فلاسفه ی پست مدرن، بویژه در دریدا یافت شوند.(7)

اگرچه، مبحث هویت، یعنی بحث وتلاش برای پاسخگویی به پرسش « من که هستم؟»، قدمتی دیرینه دارد، لیکن در ابعاد اجتماعی یکی از اساسی ترین وبدیع ترین مباحث عصر مدرن وپسا مدرن به شمار می آید. از دیر باز، آدمی همواره دو نیاز اصیل را با خود همراه وهمنشین داشته است: نیاز به « آرامش واطمینان» ونیاز به «فردیت، تشخص ودر یافتن کیستی وچیستی خود». در گردونه ی این نیاز وپرسش، مفروضی مقبول ونهادین بنام « من» نهفته است، که اسا سا طرح سئوال «که بودن من» ، نتیجه ی بلا فصل اجتماعی ارج شناسی موجودیت فاعل شناسا است. از این رو، بسیاری از اندیشمندان براین اعتقا دند که «هویت» به عنوان یک پدیده ی سیاسی واجتماعی، نوزاد عصر جدید، و به عنوان یک مفهوم علمی، از ساخته های تازه ی علوم اجتماعی است، که از نیمه ی دوم قرن بیست، به جای مفهوم «خلق وخوی فردی وجمعی (ملی)» رواج گرفته است.(8)

با این حال، خاستگاه تاریخی بحث هویت، آن گونه که برهان غلیون تاکید می کند، غرب در کلیت آن نیست، بلکه بیش از هر جا از جهان سوم تاثیر پذیریرفته است.(9) بحث مذکور از طرفی، توسط سنت روشنفکری جوامع درگیر، میدانی بوده است برای نوسازی وآفرینش سنن تاریخی وفرهنگی وایجاد التزام وتعهد (به رغم چالشهای ایدئولوژیک وسیاسی) واز طرف دیگر، ابزاری بوده است برای اعمال سیاستهای دلبخواهی ومستبدانه درگستره اقتصادی ودولت که به نام هویت توجیه می شده است. ازادی، به طور مثال، چونان یک ارزش غربی به کناری نهاده می شده وعوامل فقری که ملتها بدان گرفتار بوده اند، نادیده گرفته می شده است.(10)

هویت انسان این جهانی را، ابعاد متنوع و مختلفی تشکیل میدهد که گاهی شامل آنچه ازلی وابدی است می شود واز حوزه ی «علم» و « واقع» ملموس خارج می گردد، زیرا که با آنچه نا شناخته است ارتباط می یابد. از این رو دامنه ی این ابعاد را می توان در حوزه های مختلف فلسفی، روانی، فرهنگی واجتماعی باز شناسی نموده وگسترش داد.(11)

بنا براین، هویت مفهومی است ناظر به حالات و اعمال شخصی که ریشه در تربیت خانوادگی، آموخته های فرهنگی و باور های اجتماعی دارد و تشخص و فردیت یک شخص یا یک جامعه را تشکیل میدهد . مؤلفه های عینی هویت در سطح اجتماع، ساختار های « هویت ملی » را شکل میدهند و آن را از دیگر هویت های ملی و ملیت ها متمایز می کنند ؛ هویت ملی بر اساس تغیر شکل نظام سیاسی ، تحول در باور های فرهنگی و گشودگی آن بر روی دیگر آموزه های فرهنگی ، دچار دگر دیسی شده و به مقوله ای نسبی و عصری تبدیل میشود . (12)

هویت ملی؛ نشانه ها و نماد ها

« هویت ملی » به مجموعه گزاره ها و نشانه هایی گفته می شود که از چیستی و چگونگی عوامل قوام بخش و شنا ساننده ی یک واحد سیاسی و مؤلفه های همبستگی آور آن علامت بدهد.

این مفهوم، به عنوان یک پدیده ی سیاسی واجتماعی، نوزاد عصرجدید است که با ظهور وشکل گیری دولتهای مدرن ملی، ابتدا دراروپا پیدا شد وآنگاه دراواخرقرن نوزدهم به مشرق زمین وسرزمینهای دیگرراه یافت.

بطورکلی، هویت ملی برآیند تمام تقدیرها یی است که یک ملت را شکل داده اند وبرسه ستون اصلی استواراست: ستون پیوندهای خاکی، ستون پیوندهای خونی وستون پیوندهای فرهنگی. بنا براین، هویت بدین مفهوم، دارای ویژگیهای اساسی زیر است:

1. اجتناب ناپذیر وتقدیری است وعنصرگزینش درآن دخا لتی ندارد.

2. سازوکاری در آن وجود نداردکه تداوم وانتقال تعهدات را نیز اجتناب نا پذیر می سازد، آنچه هویت ملی را شکل می بخشد مجموعه حوادثی است که بر او عبور کرده اند ونه فقط وجوه افتخار امیز آن.

3. گفتمان هویت ملی، به موازات تغییر زمان، درقالب رویکردها ومفاهیم عصری بیان می شوند،گاه عنصر نژادابزار دفاع هویت می شود( به گاه تبعیض وتحقیر نژادی)، گاه خاک وطنتقدس می یابد( درصورت تجاوز متجاوزی) وگاه ستون فرهنگی به تلاطم می افتد از پس ظهور بحرانی درحوزه ی تفکر.(13)

بنا بر آنچه گفته شد، هویت ملی را می توان از مبانی و مبادی اصلی مفهوم « کشور – ملت » دانست. عناصر هویت ملی، سازه های همبسته گری اند که ساختار بنیادین کشور – ملت را عینیت و مشروعیت می بخشند. شرایط واقعی تحقق این مفهوم، زمانی فراهم می آید که تمامی گزاره های قوام بخش هویت ملی، کار ویژه های اصلی خود را در ساختمان واحد کشور – ملت به ثبت برسانند؛ از این روعناصر هویت ملی به مثابه مصا لحی می نمایند که از ترکیب بهینه و باز سازنده ی آنها، ساختمان و جودی وشکلی یک « جامعه ی ملی » در چار چوبه ی یک واحد جغرافیایی نمود پیدا کرده و قوام و دوام می یابد. کارکرد این عناصر براساس ماهیت ارگانیک وسیستمی خود،« عرضی» است نه « طولی». بدین معنی که میزان کیفیت و شرایط بهم چیدگی این عناصر می باید از لحاظ زمانی و وقوع مکانی، توازن وپیوستگی ارگانیک داشته باشد تا، ثبات و سلامتی ساختار یک جامعه ی ملی را در برآیند یک زیستگاه اکولوزیک، به درستی تدوین وتکوین سازد .

هویت ملی بر مبنای غنای مفاهیم کاربردی خود، گستره ی وسیعی از نماد ها و عناصر معنوی ومادی را شامل می گردد اما عمده ترین عناصر واصلی ترین گزاره های هویت ملی را می توان در نمایه های ا سا سی وشناخته شده ی ذیل بازخوانی کرد:

ـ سرزمین

ـ پیشینه

ـ زبان

ـ فرهنگ

ـ دین

ـ سیستم سیاسی

ـ احساسات وعلایق مشترک

مطالعه و تطبیق مقوله ی « هویت ملی » با نگرش به مورد افغانستان، درک هر پژوهنده ی علوم اجتماعی را در نتیجه گیریهای علمی دچار تردید می سازد. اثبات علمی این مقوله با معیار های جامعه شناختی، واقعیتهای عینی افغانستان و سازه های نا همبسته و ناقص ساختار کشور– ملت در این واحد را با پرسشهای کلانی مواجه می کند. علیرغم دیرینگی تاریخی این سر زمین، چارچوبه ی فضایی که اکنون بنام افغانستان یاد می گردد، از امکان و ظرفیت شایسته و بهینه ای برای تطورهویت ملی و فرایند ملت سازی با مفاهیم وتعاریف مدرن، جلوه ی « واقعی » و سیستماتیک پیدا نکرده است. فاکتورهای اجتماعی ـ فرهنگی وعوامل سیاسی، اقتصادی وتاریخی متعدد، متنوع و متغیری وجود داشته که مانع تکوین و تکمیل « هویت ملی » در این واحد جغرافیائی– انسانی گردیده است.

از این رو، مطالعه ودرک بحران آشکار سیاسی امروز و تزلزل وتصادم مداوم اجتماعی درتعاملات داخلی این سرزمین، بدون دریافت وتصدیق « بحران هویت ملی » در این کشور، واقع بینانه وعلمی نخواهد بود. بنا براین، برای جستجوی ریشه های این بحران ضمن اعتراف به اصل بحران هویت، می باید به ابعاد واجزای سازه های ناقص و نا شکفته ی عناصر هویت ملی، تفکرواقع بینانه ورویکرد علمی داشته باشیم. بررسیهای نا دقیق، یکجانبه، غیر علمی، مبالغه آمیز وشعاری بسیاری از تحلیل گران و پژوهند گان ما از ساختار سیاسی وبافتار اجتماعی و زیست محیطی افغنستان جدید، منشاء قضاوت ودریافت نا سخته ی بسیاری از محققان وتحلیل گران سیاسی خارجی نیز، قرار گرفته است. همین قضاوت ها و قساوتهای سیاسی ـ پژوهشی موجب تصمیم گیری ها، سیاست گذاری ها و نسخه گردانی های سیاسی ناکار آمد در مورد بحران و سر نوشت این کشور هزار پاره گردیده است؛ مقوله ای که خود به تشدید وتنوع اجتماعی ـ فرهنگی بحران کمک کرده است.

باید باور داشته باشیم تا زمانی که ما به این دریافت علمی نرسیم که بحران افغانستان یک بحران « درون ملی » است و عمدتا ریشه و رشته در ساختار نا همگن و نا پیوسته ی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی این سرزمین دارد، توجیه سخته وتفکر سنجیده ای برای جوشش عقلانی وجولانگری ملی باز یافته نخواهیم توانست. تکرار و تداوم یافته ها و بافته های نا دقیق فرافکنانه، احساسی، غیر علمی و توجیه گرانه ی سیاسی از این بحران عمیق ساختاری وراهبردی، فر آورده ای جز تشدید، تداوم و گستردگی هرچه بیشتر وتکرار اشتباهات و نا سنجیده گریهای فزونتر برای مردم بازمانده ودر خود فرورفته ی افغانستان نخواهد داشت.

تعدد قومی– نژادی، تفرق مذهبی– فرقه ای، عصبیت فرهنگی– زبانی وسطح نازل سواد وآگاهی عمومی، زندگی ومناسبات قبیله ای، روابط بسته ی اجتماعی، بافت ویژه ی جغرافیایی ومحیطی، فقر ممتد و مشدد اقتصادی و ... از جمله ده ها عوامل و متغیر هایی هستند که موجبات تزلزل و تمارض شرایط و ساختار مقوله ی کشور– ملت را فراهم آورده وباعث نازایی وعقیم بودن هویت پیوسته گر ملی در این سرزمین گردیده است. بستر سیاسی و اجتماعی این کشور به ویژه در تاریخ جدید دو سده اخیر، به گونه ای تربیت و تولیت شده که پایه ها و نماد های عناصر هویت ملی هیچپگاه زمینه و بهانه ی بهینه ای برای بروز و پردازش پیدا نکرده اند. مطمئنا تکوین و تکمیل عناصر هویت ملی، زمانی پرورش و پیدایش می یابد که سازـ کار های لازم تحقق این عناصر در « بستر » فرهنگی– اجتماعی و « ظرفیت » جغرافیایی یک سر زمین فراهم آورده شود؛ تحقق این شرایط و شکفتگی اما، به دلایلی که ارائه خواهد شد، هیچگاه در افغانستان، به کمال وکاربردعینی و واقعی نرسیده است.

جامعه ی افغانستان را باید با شرایط و ویژگی های یک جامعه ی قبیله ای با ساختار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی نا همگون، نا پیوسته ونا تمام مطالعه نمود. درچنین جامعه ای، مؤلفه های ساختاری کشور– ملت به درستی فراهم نشده است. کوشش وپویش همگانی درجهت تکمیل و تأمین پایه های هویت ملی، نه در گذشته صورت بسته است و نه در اراده ی جمعی اکنون، فرایند خود خواسته، عقلانی وصادقانه پیدا کرده است. مبالغه نخواهد بود اگر ادعا شود که علایق وسلایق مشترک برای تأیید وتصدیق یک نماد احساسی و حماسی کلان تا هنوز دراین کشور به روشنی شکل نگرفته است. خصومتهای قبیله ای، زبانی، مذهبی وسمتی هنوز تبدیل به یک « تلاش جمعی » در جهت ایجاد و ایجاب یک « خصوصیت مشترک ملی» نگردیده است. باورها، پندارها واندیشه های اجتماعی بصورت گسترده وعمیق متأثر و متعبد از انگاره ها و تصورات قومی، محیطی وبومی است. منافع قومی، طایفه ای ومحلی مهم تر و محبوب تر از« منافع ملی» ومصالح کشوری می باشد. اگر تداخل وتقابلی میان خواسته ها، علایق و منافع قومی، محلی و طایفه ای با مصالح ومنافع کلان ملی به وجود آید، بدون تعلل وتردید، منافع قومی عملآ وعلنآ درفهرست مطالبات وگزینه های نا گزیر قرارگرفته وموجب تهییج وتحریک توده های قومی درجهت تأمین وتدارک آن منافع می گردد.

از این رو، آموزه ها ومفاهیم ملی در جامعه ی قبیله ای افغانستان درک وتصویر روشنی دراذهان وافکار بسته ی قبایل وطوایف پیدا نکرده است. گروههای قومی و حتا رهبران سیاسی این کشور، اساسا دو مفهوم « افغانستان » و « کشور» را در چارچوبه های علایق قومی، در عمق مرز های مناسبات قبایلی و در تصورات وهنجارها، مفاهیم ساده ی عشیره ای خود تعریف و تطبیق می کنند. همگانی بودن این نوع تصویر و پندار از مفهوم کشور– ملت، باعث شده که مجاری و مبانی تحقق مفهوم هویت ملی درحوزه ی زندگانی جمعی به طور جدی ناگشوده بماند. از همین رو است که این کشور از دیر باز شاهد گنجایش و گسترش هویت های متفرق ومتعدد قومی در ساختار اجتماعی و حتا سیاسی به جای مقوله ی کلان « هویت ملی » می باشد.

بنا براین، هدف نگارنده از ارائه این مبحث، طرح پرسمانی است که درذهن جمعی ما تا هنوز به پاسخ روشنی نرسیده است. کوشش نظری و کنجکاوی ذهنی دراین بحث، ارائه ای این « مفروضه » خواهد بود که بحران افغانستان یک بحران ملی، ساختاری وقومی مداوم و دیرینه است که ناشی از وجود ناقص ونا پرورده ی « عناصر هویت ملی » در این کشور می گردد؛ امری که خود زاییده ی ساخت نا همگون اجتماعی و زاینده ی بحران ریشه مند سیاسی و ملی گردیده است.

این قلم، در صدد کتمان این « واقعیت » نیست که کشوری بنام « افغانستان » در جغرافیای سیاسی جهان وقوع فیزیکی وهستی سرزمینی پیدا نکرده است بلکه، می خواهد بر این نکته تأکید و تأمل کند که از نظر علمی و ذهنی، شرایطی که برای شکل گیری ساختاری بایسته، تداوم حیات شایسته و پویایی طبیعی و سالم یک جامعه ی مدرن ملی ضروری و لازم شمرده می شود، در این سرزمین مجال « کامل شدن » نیافته اند. به تعبیر دیگر، علیرغم و جود برخی از شرایط ذهنی و عملی، هنوز هم عناصر و ابزارهای همگون سازی وهمپایگی ملی در این واحد سیاسی به « فعلیت مطلوب » نرسیده اند. این کشور، به خصوص پس از آن که در 1747م. با چهره ی سیاسی وهویت ژئوپولیتیک جدید ظهور کرد وسپس در دانشنامه های سیاسی به نام « افغانستان » خوانده شد، همواره در حد فاصلی میان سیستم کشور – ملت و ویژگیها و خصوصیات جامعه ی قبیله ای ـ فئودالی قرار داشته است. وجود عناصری مانند « سرزمین واحد » و « حکومت تک ساخت » جلوه های لاغری از ویژگی مفهوم کشور– ملت را مصداق بخشیده اند، اما غلبه و غلیان روح قبیله ای، وجود ساخت ملوک الطوایفی، گستردگی علایق وانگیزه های چاق طایفه ی و زبانی و منا سبا ت نا خویشتن دارانه و بسته ی اجتماعی در تعامل میان ـ قومی، نمایشگر گسستگی عمیق و تحقق نیافتگی دقیق آموزه ها و شرایط علمی و عینی سیستم کشور – ملت در این واحد جغرافیایی– انسانی بوده است.

برای اثبات این گسستگی ملی وتبیین نمود های فرسایش یافتگی هویت وحیثیت جمعی درافغانستان، طی این سلسله گفتار، سعی می شود تا مثالها و نمونه های عینی نا کارکردی عناصر هویت ملی در این کشور، به شرح و سنجش در آید.

این قلم، ادعای آن را ندارد که همه ی موارد نا کارکردی این عناصر را به صورت کامل، خوانا و دقیق ارائه دهد ، بلکه به نیت وانگیزه ی گشودن فصلی در حوزه ی این گفتمان نا گشوده، تلاش وتکاپوی نظری می ورزد تا، توفیق و توجه اصحاب اندیشه و نظر را برای غور وغوره گیری دراین مقوله ی غفلت شده، ولی در خورتأویل وتأمل، معطوف نماید.

سرزمین

فقدان امنیت سرزمینی

به شهادت تاریخ گران، سرزمینی که اکنون « افغانستان » خوانده میشود، قدمت چند هزار ساله دارد که نسلها و عصر های متعدد و متنوعی رادر بستر جغرافیائی خود پرورده و پژمرده وبلکه صاحب نام واثر درخوری در تاریخ تمدن بشر بوده است. تاریخگر روشن اندیش معاصر، مرحوم میر غلام محمد غبار، این سرزمین را که پیکری از فلات آریان یاد می شده است، جزو پنجمین کانون تمدن بشری می شمارد که از دو تا سه هزار سال پیش از میلاد، دارای زراعت وآبیاری پیشرفته وشهرتوانگر وپرنفوس بوده وبا بیشترین مدنیت های تاریخی جهان آشنایی داشته است.(14) از همین رو، دوره ی تاریخی در این سرزمین تقریبا دوهزار وششصد سال پیش از این، با ظهور زردهشت درباختر، که شهر مرکزی آن بلخ به« مادر شهرها» شهرت داشت اغاز می گردد واز نگاه دگرگونیهای عمده ی اجتماعی ـ فرهنگی به سه بخش تقسیم می گردد:

اول : دوره ی باستانی از پیدایش زردهشت تا نفوذ اسلام در افغانستان در سده هفتم بعد از میلاد.

دوم: دوره ی اسلامی ازهنگام نفوذ اسلام تا اعلان استقلال درسال 1919.

سوم: دوره ی معاصر از زمان اعلان استقلا ل به بعد.(15)

آنچه که مورد سنجش وارزش دربحث این فصل می باشد اما، نه بیان خصوصیات باستانی وتشریح سلسله های سیاسی و روایتهای تاریخی این سرزمین دیرینه سال، بلکه آشکار سازی و تبیین این نتیجه ی سیاسی ـ تاریخی و واقعیت ژئوپولوتیکی است که: ساکنان این مرز وبوم، چه در دوره های باستانی وتاریخی وچه در دوره های پسین وبه ویژه جدید خود، هیچگاه از« امنیت سر زمینی» و حدود ثابت ارضی برخوردار نبوده اند، چرا که:

تاریخ کهن سرزمینی که امروزه به افغانستان موسوم است، شاهد تاخت وتازهای پی درپی اقوام متعدد بوده است. در طول بیش از دوهزار سال تاریخ مدون، اقوام مهاجم یکی پس از ددیگری از آن سوی کوهها وگذرگاههای کوهستانی به راه افتاده اند وچون توفانی، از طریق تنگه های شمالی یا تپه های پست وکوتاه غربی، به درون این سرزمین رخنه کرده، و آنگاه به صورت گروههایی عظیم به طرف جنوب وشرق روان شده اند، وسرانجام در دل دشتهای بی کرانه ی هند جذب گردیده اند. در این اعصار بخشهایی از افغانستان امروزی با امپراتوریهای مجاور، تاریخی مشترک داشته ویا به مملکت هایی با اسا می مختلف تعلق داشته اند. تا سال 1747 میلادی/ 1160 هجری قمری هنوز هیچیک از رهبران وحکام داخالی افغانستان نتوانسته بودند مملکت یکپارچه ومنسجمی تحت این نام پدید آورند.(16)

بنا براین، تجاوزات مکرر و مداوم بیگانگان و منازعات پیوسته ی ملوک الطوایفی داخلی، دایما به « تغییر» و تحدید محدوده ی سرزمینی منجر گردیده است. « وحدت سرزمینی » که شرط اصلی ایجاد وایجاب « تعلق مشترک ملی» ساکنان یک سر زمین می باشد، کمتر مجال تحقق وتکامل پیدا کرده است. درگیری ودرافتادگی همیشه با بیگانگان، توان وتدارک قوای روحی، سیاسی و مادی ساکنان وسکانداران این سرزمین را، زمینه و بهانه ی توانگری وغنامندی نداده است. علاوه براین، کشاکش ها ، گردن فرازی ها وقزون طلبی های رقبا ومدعیان داخلی قدرت نیز، همواره بسان آتش فروزنده ای بوده که فرصت و فرجام هم اندیشی وهواخواهی ملی را از مالکان و ساکنان این بوم گرفته و سوزانده است. ارداه وانگیزه ی بهم پیوستگی و فشردگی خلق های ساکن، به صورت یک « عزم مشترک و مدلل » درجهت ایجاد واکمال یک سیستم منسجم وتوافق شده ودر نتیجه، ظهور یک واحد قدرتمند وهمبسته ی ملی و سیاسی، تبلور وبلوغ عینی و عملی پیدا نکرده است. اثار، شواهد و نمودهای عینی این واقعیت تاریخی واجتماعی به خوبی درفرایند تهاجمات خارجی قابل درک وپیگیری است. درتمام موارد تجاوز گری قدرت های بیگانه به این سر زمین، انسجام ملی، فرماندهی یگانه وسازماندهی منظمی در پروسه ی دفاع مشترک، وجود عملی نمی گیرد؛ بلکه مردمان مناطق مختلف، گروههای قومی و محدوده های ایالتی و ولایتی این سرزمین به صورت جداگانه، پراکنده، پریشان، مستقلانه وبی خبرازسایر مناطق وهموطنان، به دفاع از محدوده ومنطقه ی خود می پردازند. بدین جهت، نشانی این خصلت اجتماعی وسیاسی درتمام حملات خارجی از اسکندر مقدونی تا چنگیزخان مغول واز نادر شاه تا بابر شاه واز استعمار انگلیس تا اتحاد جماهیر شوروی، قابل ردیابی است.

نا پایداری وحدت سرزمینی

در هنگامه ی جدید واز زمانی که احمد خان ابدالی(.1747م) می کوشد وحدت سرزمینی درحوزه ی جغرافیایی این خاک ایجاد کند، بصورت موقت موفق به ایجاد یک چتر سیاسی در هیات یک امپراتوری گسل پذیر می گردد، اما از آن جا که ساخته های اودر حوزه ی ملت سازی، براساس مبانی ومبادی فرهنگی، اجتماعی ومعنوی مثمر ومستمرنبود، پس از مرگ خودش، باز هم همان گسستگی، خودگردانیهای فئودالی، تقسیم شدگی های ملوک الطوایفی و بیگا نگی ملی در درون وبرون مرزهای این امپراتوری گسترده تر شد.

عادت سیاسی ـ اجتماعی ای که در دوصد سال اخیر به صفت یک مشخصه ی تقویمی درآمده این است که گزاره ی زیست جمعی دریک محدوده ی جغرافیایی– انسانی نتوانسته است تعلق، تعامل و تفاهم جمعی را، که لازمه ی پیوستگی و حیات مشترک ملی یک کشور است، صورت عینی وسیرت ذهنی ببخشد. دلیل اثبات شده وریشه ی اصلی این روند هنجار شده را می توان عمدتا در گزینه ی سیاسی «خاندانی شدن قدرت» و تلاش برای تحمیل و تکمیل اراده وهویت قومی بر ساختار ملی وحیات سیاسی این کشورجستجو نمود. بدیهی است که فرایند این سیستم و ساختار، سود وثمری جز تعویق سامان یافتگی ساختاری وتشدید گسستگی ملی این سرزمین نبخشیده است. به همین خاطر است که سیستم فئودالی، حاکمیت های قبیله ی، خصومتها، رقابتها وناسازگاری های منطقه ی و طایفه ی، همچنان صورت غالب ساختار سیاسی، رفتار اجتماعی وبینش جمعی باقی مانده است.

تجاوز چند باره ی استعمار انگلیس به این سرزمین در قرن نوزدهم، هرچند در یک فراگرد احساسی و آنی، انگیزه و بهانه ای می شود برای نمایش مقطعی همخواهی وبسیج عزم عمومی در مقابل دشمن مشترک، اما با پایان یافتن موفقیت آمیز این هنگامه به نفع ساکنان این کشور، بدلیل وجود خلا ء بزرگ و مزمن معیوب بودن ساختار سیاسی، نا تمامی هویت ملی ونا شکوفایی خویشاوندی خود خواسته ی اجتماعی، نمی تواند بهانه و سرمایه ای شود برای تعمیق پیوندهای مشترک وپرورش مسئولیت جمعی در جهت فراهم ساختن مولفه های تکوینی آرمان دولت ـ ملت در درون این مرزهای ناپایدار.

دوره ی امیر عبدالرحمن خان، فصل جدیدی در تاریخ سیاسی– اجتماعی کشور گشوده می گردد. این امیر پولاد خو، با کشتار و قساوت کم نظیر درصدد ایجاد وحدت سر زمینی و تمرکز قدرت سیاسی بر می آید. او دراعمال این استراتژی آهنین، موفقیت هایی را بدست می آورد، اما کوشش های نظامی خشونت بار و تلاش نا شمول واغلب ناسنجیده ی سیاسی وی، تأثیر منفی و به مراتب مخربتر دراعتبار واعتماد ملی بر جای میگذارد. فرجام سیاسی ـ اجتماعی تکاپوی ناکام این امیر، تولید دشمنی های قومی، ترویج عصبیتهای مذهبی و گسترش خصومتهای ملی بود که به صورت یک عقده ی روانی ـ اجتماعی در گلوی ساکنان مقهور ومغضوب این کشور، متراکم گردید. هزاره ها، که یکی از اقوام بزرگ وریشه دار این آب وخاکند، براثر خشم وقهر بنیاد برانداز امیر سلطه گستر، محکوم به یک جور تاریخی و منوط به تحمل رنجها و حقارتهای ممتد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی گردیده وبه شهروندان دایما حاشیه نشین ودرجه چندم مکلف به تکلیف رعیت گوسفندی ومبرا از ازادی های انسانی وحقوق شهروندی گردیدند. سهم این قوم از پروسه ی ملت سازی امیر عبدالرحمان، از دست دادن سرزمین های مسکونی، دارایی های اقتصادی ، مالکیت های ارضی، بردگی های سیستماتیک و نسل کشی های سازمان یافته بود.

استعمار داخلی

بها نه ی استقرار نظم داخلی وایجاد تمامیت ارضی، وسیله ای گردید که زمامداران وزورمندان سده های پسین افغانستان در قامت استعمار گران وطنی، استراتژی راهبردی انحصار قومی قدرت را با ویرانی ارزشهای انسانی وشان شهروندی اقوام خارج از حاکمیت به یک سنت مداوم سیاسی در رویه ی زمامداری تبدیل کنند. محور اصلی این استراتژی، بر پروسه ی جا بجایی قومی وغصب مالکیتهای ارضی اقوام محکوم تدارک گردیده است.

امیر عبدالرحمان شناخته شده ترین زمامدار سیاسی بود که به بهانه ی یکپارچگی ارضی وایجاد نظام مقتدر سیاسی، به تغییر ترکیب قومی مناطق از طریق جا بجایی مکانی ساکنان بومی و جایگزینی « ناقلین» پرداخت. « ... وی قبل از آن که هزاره جات را به اقوام نوار مرزی هند وافغانستان بسپارد، مناطق حاصلخیز شمال را به تعداد دیگر انها تحویل داد. قیام اسحاق خان، حاکم ترکستان بهانه خوبی برای لشکر کشی وسر انجام جا بجایی اقوام در شمال کشور گردید.»(17) طرح او مبتنی بر انتقال افغانهای مقیم هند وسایر ساکنان جنوب به مناطقی مانند قندوز، بغلان، قطغن وسایر نواحی شمال و نیز بخشهای مهمی از نواحی مرکزی موسوم به هزارستان، قبل از ان که یک هدف ملی و اساسی را دنبال کند، وتوجیهی برای ادغام فرهنگهای قومی متفاوت وتامین پروسه ی ملت سازی باشد، در عمل به نوعی روش استعماری در سیاستهای دولتی تبدیل گردید. این روند نه تنها بر تعادل روابط قومی کمک نکرد بلکه منشاء یک سلسه بحران های مداوم اجتماعی، سیاسی، اقتصادی وحقوقی میان گروههای قومی مختلف گردید، که پدیده کوچیگری یکی از این معضلات دیرپای اجتماعی و حقوقی در روابط اقوام، بویژه هزاره های بومی وعشایر کوچی می باشد.(18)

پس از امیر عبدالرحمن خان نیز، مظالم سیاسی واستبداد اجتماعی ادامه یافته ونا امنی روانی ومنازعات مذهبی وقومی عمق وخصلت گاهنامه ای در مناسبات داخلی پیدا می کند. جنگ ها، رقابت ها وستیزه جویی های سیاسی در میان مدعیان حاکمیت تباری، بی ثباتی وآزار رسانی عمومی را گسترش وافزایش می بخشد. هرکدام از مدعیان سلطنت وحکومت می کوشند از قومی علیه قوم دیگر واز مذهبی علیه پیروان مذهب دیگر استفاده نموده وبخصوص، از دو عنصر عصبیت مذهبی وبدویت قومی، به مثابه ابزارهای موثرو کارآمد در جهت تحکیم قدرت سیاسی خویش به کار گیرند: سرکوب قیام هزاره ها توسط بسیج عمومی پشتون ها وبرخی گروههای قومی دیگر در زمان عبدالرحمن، سرکوب قوم منگل با بهره گیری از نیروی قومی هزاره ها در دوره حبیب الله خان و مشارکت دادن هزاره ها درپروژه سقوط حکومت حبیبالله خان، معروف به « بچه سقاو» در زمان امان الله، نمونه های روشن تاریخی از این نوع سیاست تفرقه افگنانه، ظا لمانه و ضد ملی بود که بذرهمبستگی، همداستانی وهمسازگری ملی را در خاک تفتیده ی افغانستان عقیم گذاشته وبدینسان فرصتهای بلیغ ملت سازی ارجمند را از این سرزمین بر گرفته است.

در زمان حاکمیت رژیم خلقیها نیز بد لیل فراگیری آتش جنگهای داخلی، جابجایی های گسترده ی مکا نی و تصرف سرزمین های مخالفین، روند تقابل ونا خویشتن داری های اجتماعی وسیاسی ادامه یافته وبلکه شدت می گیرد وبحران جدیدی را در تقسیم بندیهای ایدئولوژیک وفرهنگی جامعه ی قومی به وجود می آورد؛ حتی در دوره ی حاکمیت و پیروزی مجاهدین هم، جنگ های داخلی، این سیره ی سیاسی را شدت و رونق گسترده می بخشد. کوچ دادن مخالفین، تصرف وغصب زمین و مایملک رقبای سیاسی و تصفیه ی قومی از روشهای معمول و شناخته شده ای است که گروه های معارض علیه دشمنان ورقبای سیاسی ـ قومی خود بهره می گیرند. شکل کامل و سیستماتیک این رفتار را در سیاست تصفیه ی قومی طالبان به خوبی شاهدیم که با اعمال سیاست تصفیه ی قومی و نسل کشی مذهبی نسبت به هزاره ها، تاجیک ها و ازبک ها، تصویر کامل وتصور روشنی از گسستگی و بحران هویت ملی را به نمایش گذاشتند.

در جمع بندی این مقوله، دلایل ناپایداری و نا کارکردی وحدت سرزمینی را به عنوان یک عنصر مهم هویت ملی در افغانستان این گونه می توان فهرست کرد:

1. تجاوزات دایمی بیگانگان ، همواره موجب « تغییر » محدوده ی سرزمینی و جغرافیایی این کشور می گردیده است

2. رقابتها و ستیزه گریهای داخلی ، مجال وحدت سر زمینی را از ساکنان این کشور گرفته است .

3. مدعیان قدرت و حاکمیت برای تثبیت و تحکیم قدرت و حاکمیت خود به تحریک متقابل اقوام ساکن در جهت تصرف سرزمین های همدیگر پرداخته اند

4. فقدان یک اراده و انگیزه ی عقلانی و ملی برای پیوستگی اقوام وساکنان این کشور تا کنون جبران نشده است

با این وجود ، سرزمین افغانستان از پیشینگی دیرینه ای برخوردار است و ظرف پر گنجایشی بوده است برای پوشش وگنجایش اقوام مختلف وتبارهای گوناگون با هویت های متفاوت و متنوع . از این رو، این عنصر در مقایسه با سایر عناصر هویت ملی از قابلیت و ظرفیت بیشتر و برجسته تری در جهت پوشش دادن و شناسایی ساکنان خود برخوردار بوده است.

پیشینه ی مشترک

پریشان رفتاری وبیگا نه پنداری

پیشینه ی مشترک تاریخی، به مفهوم پیوستگی اجتماعی، همزیستی جغرافیایی و همداستانی فرهنگی، یکی دیگر از عوامل پیوند دهنده ی کشور– ملت است که سازه ها و اجزای فرهنگی قوام و دوام جامعه ی ملی را تحکیم می بخشد. یاد آوری گذشته و رجوع به نماد ها و نسبت های پیشین، می تواند علقه ها وعاقبت اندیشی های پیراسته و پیوسته ی ذهنی وفکری را در ساکنان وهمزیستان یک زیستگاه مشترک پرورده و تعمیق سازد واراده پویا وهمذات پنداری گویایی را در جهت خلق ارزشهای مشترک وتوان وتدارک بینش جمعی بسیج نماید. در افغانستان اما، علیرغم پیوستگی های میراثواره ی تاریخی، این عنصر در فرایند پرورش محیط انسانی – جغرافیایی خود نتوانسته است بعنوان منبع مطمئن همسویه گری و آفرینش روح سازنده و مانا در میان ساکنان این سرزمین نقش موثر وقوام بخش ایفا کند. جدا افتادگی و بیگانگی روح و رفتار ملی، که اکنون در این کشور گسترده شده، ناشی از فقدان درک روشن و اعتماد لازم از علایق و نماد های برجسته و پیوسته گر مشترکات تاریخی است. عدم احساس تعلق عمیق وتفکر بر انگیز معطوف به پدیده های سیاسی– اجتماعی اتفاق افتاده در تاریخ این مرزوبوم، نوعی پریشان رفتاری و بیگانه اندیشی ملی را در میان اقوام و طوایف مختلف و متفاوت این کشور نسبت به پیشینه ی تاریخ سیاسی ایجاد کرده است. تعمیم وتحمیل این ذهنیت، بستر زندگی و روابط اجتماعی ساکنان کشور را به صورت غیر قابل درکی دچار خلاء و خاستگاه های متفاوت الهام گیری و جدا اندیشی ساخته است.

یافتن دلایل تاریخی برای توجیه وسنجش این ذهنیت امر پیچیده ایست؛ اما در دیدگاه کلی، عوامل و گمانه های ذیل می توانند از فاکتور های مهم و قابل تأمل در تکوین و تعمیق این ذهنیت آشفته ی فراگیر بشمار آیند:

1. علایق مشوش

صحنه گردانان و پدید آورندگان حوادث وبازی های کلان در این محدوده ی جغرافیایی، یا بیگانگان، قدرت طلبان و کشور گشایان خارجی بوده اند که به قصد تصرف و تملک این سر زمین، حوادث تاریخی آفریده اند و یا قدرتمندان و هوا خواهان حاکمیت و سلطه جویی داخلی بوده اند که با هویتها و انگیزه های متفاوت و معارض، به حادثه جویی و واقعه آفرینی پرداخته اند. محور های مشترک هر دو گونه ی این بازیگری ها، « بیگانگی » و « ناخویشاوندی » ملی با ساکنان این بوم بوده است ؛ به این معنی که دستاوردها و باز یافتهای هر دو گونه از این بازیگری ها، نه تنها به باز آفرینی مشخصه ها و نماد های ترمیم بخش مشترکات ملی منجر نگردیده بلکه به مغشوش و مخدوش شدن ساختار ملی و چند گانگی باور ها و نماد های تاریخی در میان اقوام و ساکنان مختلف و متفاوت این سرزمین نیز، منجر گردیده است.

سلسله های مختلف و متعددی که در پدید آوری حوادث تاریخی این کشور نقش ایفا کرده اند، به دلیل تعلق داشتن به طیفها و طبقات مختلف قومی، خونی و زبانی اولآ احساسات، علایق و جهت یافتگی های متفاوتی را در منسوبین قومی وتباری خویش ایجاد کرده اند، که همین احساس ، به جانبداری ها و پیچیدگی هاو تعارضات خاستگاه های ذهنیت ملی در ساختار اجتماعی کشور منجر گردیده است. ثانیآ رفتار ها و کارگردانی های سیاسی این بازیگران ، به گونه ای بوده که نه تنها به تحکیم و تأمین آموزه ها و الگو های پیوستگی و فشردگی ملی اقوام و ساکنان کشور همت و حمیت نکرده اند بلکه هر چه بیشتر – دانسته و ندانسته – به تفرق و پریشانی روح، رفتار و احساس مشترک ملی این ساکنان نیز کمک کرده اند.

2. تسلسل ظلم باوری

ظلم دیدگی مداوم حکومت شوندگان، عامل مهم و موثری بوده است که هیچگاه تعلق خاطرعقلانی به ساختار سیاسی شکل نگیرد، انگیزه و اراده ی همسویی و اعتماد گری ملی آبیاری نشود ودرنتیجه، باور به مشارکت ملی و حساسیت نسبت به منافع و مصالح کلان کشور – ملت به بلوغ بایسته و شکوه شایسته نایل نگردد. بنا بر این، دوام ودیرینگی اینگونه واقعیت های تاریخی، اجتماعی وفرهنگی در حیات سیاسی مشترک، بصورت مشهودی باعث خمودگی ، بی اعتمادی و انفعال گری علاقه و اندیشه ی ملی در میان اقوام و ساکنان افغانستان شده است؛ امری که در نهایت جدایی های قومی گسترده، غیر عقلانی ومداوم وفرسایش پذیری توان و تکاپوی ملی، گرایش به درون گرایی ها و پذیرش سر نوشت های متفاوت سیاسی– اجتماعی را در میان ساکنان این سرزمین شدت ورواج داده است.

3. انحصارگری واستبداد زدگی

انحصار قدرت دوصدساله با ویژ گی ها وانگیزه ها ی موروثی و خاندانی، سرنوشت های سیاسی واجتماعی متفاوتی را برای اقوام ساکن درافغانستان رقم زده است. انحصا ر آمیخته با استبداد، غالبا فرصتهای نابرابر، امتیازات ناعادلانه، وحقوق وتکالیف نامساوی و نا متعادلی را درسطح ملی، بعنوان شکل ثابتی از سیاست موروثی در تعامل ملی تحمیل کرده است. سیره وثمره ی این انحصار واستبداد اولا، تکوین وگسترش بی اعتمادی، بی اعتنایی و تعارض میان اقوام مختلف کشور راسبب شده است. ثانیا، موجب بیگا نگی هرچه بیشتر و فاصله ی عمیقتر میان توده های حکومت شونده و گروهای حکومت کننده گردیده است. مجموعه ی این عوامل، بی ثباتی سیاسی وبحران روابط اجتماعی را درطول این دو صد سال تاریخ پسین کشور، شدت و شیرازه ی خاصی بخشیده است.

تاریخ روابط اجتماعی ورفتارهای سیاسی این دوسده، تجربه ها وآموخته های ناخوشایندی را به نمایش گذاشته است. علیرغم تلاشهای مهمی که برای ایجاد وپایه گذاری دولت جدید، امپراطوری سیاسی، استقلال ووحدت ارضی انجام شده، وجود استبداد خاندانی و انحصار سیاسی، عامل مهم وموثری بوده که بسترتفاهم خود خواسته و همپذیری وخویشاوندی ملی برجسته را در میان ساکنان کشور مخدوش ، ناامن و بی اعتبار ساخته است. ازهمین رو، می توان اذعان نمود که در زندگانی سیاسی ومشترک اقوام وباشندگان افغانستان، ما شاهد ظهور یک عزم مشترک و مطمئن ملی که ممثل انگیزه، اراده، اندیشه وخواسته ی همگانی کلیه ی ساکنان کشور بوده باشد، نیستیم. تعارضات، بیگانه گی ها و تنشهای درون ملی که هرازچندگاهی به شکل آتش فشان خاموش، بحرانهای بزرگی را در روابط اشکار وپنهان قومی ایجاد کرده است، نشانه ای ا زپشینه ی غبار آلود روابط اجتماعی، رفتارهای سیاسی ونا خویشتنداری های قومی درکشو می باشد.

4. استواری نظام ملوک الطوایفی

پایداری نظام ملوک الطوایفی درادوار مختلف تاریخی وفقدان حاکمیت مقتدر وهمه گیر سیاسی، عامل موثری بوده است در پراگنده گی وجدا اندیشی بیشتر اقوام مختلف کشور. باقایم شدن این نظام درسطوح ولایه های مختلف نظام اجتماعی واقتصادی، رشته ها وعلقه های پیوند دهنده ی روحی وعاطفی نتوانسته است بخوبی وبه سهولت مجال ریشه گیری وتنومندی پیدا کند. نشانه ی آشکار این فرایند، درزنده گی جدا گانه و مستقل محیطی ودر تعامل مشوّش اجتماعی اقوام وباشندگان این سرزمین محسوس است. محیط های مجزای زیستی، زندگی بسته ی قبایلی راجایگزین تعامل وتبادل خویشاوندی ملی ساخته است. علایق وخصوصیات قبایلی درتمام روابط اجتماعی و باورها ورفتارهای جمعی رسوخ دارد. به همین دلیل است که خصوصییت رفتارهای مشترک ملّی و" اندیشه ی کلان هم پذیری" و دگرخواهی اجتماعی، فرصت تجلی گری را دربستر هویت همسان ملّی پیدا نکرده است. گسترده گی وثبات مندی سنت روستا نشینی، بافت و ساخت شدیدا فئودالی را درجوامع قبیله ای وروستایی افغانستان تحکیم ساخته است. دوربودن از محدوده ی نظارت کامل حکومت، پایداری سنت ها و وجود کاست ها وفاصله های طبقاتی، زمینه های تثبیت وتداوم ساخت فئودالی را درمیان اقوام کشور عمیقتر ساخته است. بر اساس ساختار زندگی قبایلی، در راس هرم اجتماعی رئیس قبیله قرار دارد که در مناسبات فئودالی نقش یک زمامدار حکومت خودگردان محلی را ایفا می کند وازامکانات، املاک، قدرت، شهرت و نفوذ فوق العاده ای برخوردار است.

روسای قبیله ویا بزرگان وزورمندان یک طایفه وقریه درمناطق مختلف به نامهای "خان"، « ارباب»، "داروغه" ویا "بیگ" و "پهلوان" یاد می شوند. بسیاری ازاختلافات و ناسازگری ها ی اجتماعی عمدتا به دلیل وجود تعارض ورقابت میان خان ها و یا سایر زورمندان محلی وقبیله ای رخ می دهد که نقش رهبری جوامع محلی وعشیره ای را بر عهده دارند. با گسترش وشدت این تعارضات، که اسا سا ریشه در تصاحب منابع ثروت وقدرت مانند آب، زمین ،چراگاهها ونفوذ اجتماعی دارد، دامنه ی تنشها ودرگیریهای منطقه ای نیز مهار ناپذیر وگاها موروثی می گردد. رئیس یک قبیله، طایفه وایل، هرگز بر نمی تابد که درحوزه ی نفوذ و حاکمیتش، سایه اقتدار ونفوذ روسای سایر اقوام گسترده باشد.

بنا براین، وجود وشیوع این نوع مناسبات قدرت در روابط اجتماعی جوامع قومی وروستایی اوّ لا،ّ منجر به محدود شدن روابط و مبادلات میان ـ قومی می گردد ؛ ثانیاّ زمینه های بد نگری وبی اعتمادی درون ـ قومی را میان اقشار، طبقات وکاست های یک قوم نیز، شدت ومداوت می بخشد.

تحولات جدید وجا بجا یی نقشها

با آغاز دوره ی جهاد، و ظایف روسای سنتی اقوام، نظیر خانها وارباب ها به عناصر جدید رهبری مانند ملا ها، متنفذین مذهبی، قوماندان ها ورهبران احزاب انتقال یافت. حضور ونفوذ این عناصر جدید درصحنه ی زندگی قبایلی و مناسبات عشیروی، این بار اما رقابت ها و منازعات به شکل جدیدتر، عریان تر وشدیدتری بروز کرد. قزون خواهی حزبی با ابزارهای سیاسی وبدباوری ها در تعامل قومی با چهره نا ملایمت جویی های نظامی، به اشکال و ابعاد پیچیده ترو خونین تری رخ نمود. دولت ـ شهرهای های خود مختار محلی به رهبری احزاب سیاسی ـ جهادی کوشیدند ساخت دلخواه، نظم و سلطه گری یکجانبه ی خود را با رقابت جویی ها و تمایل بر بسط نفوذ درقلمرو سایر احزاب واقوام تحکیم ببخشند. جنگ های مداوم و خونین داخلی وحزبی درزمان جهاد، ونیز موج ستیزه جویی ها و خصومت های خونین پس از پیروزی مجاهدین، فرایند انفجار مهار نا پذیر چنین پتانسیل هایی بود.

زبان

تعدد زبانی و خصلت جدا سازی های قومی

زبان بعنوان نهاد اجتماعی

زبان بعنوان یک نهاد اجتماعی تعریف های فراوان ومتنوعی در علوم اجتماعی دارد. روانشنا سان، مردم شنا سان وجامعه شنا سان هرکدام تعاریف خاصی را از این عنصر در ارتباط با علوم مربوطه نموده اند. اما بر مبنای تعریفی که زبان شنا سان از پدیده زبان نموده اند، این نهاد اجتماعی را نوعی رفتار دانسته اند که دارای طرح می باشد.(19)

در جامعه شناسی، زبان را یکی از مشخص ترین ویژگیهای فرهنگی انسان می شمارد. (20)

نقش اجتماعی زبان در نظام رفتاری

بر اساس ویژگیهای نمادین ومعنایی که نظام پیچیده ی زبان از آن برخوردار است، این پدیده ی فرهنگی ـ اجتماعی را یکی ازعناصر مهم سازنده ی هویتِ ملّی بشمار می آورند که قابلیت های ارزنده وکارکردهای زنده، پویا وپایداری را درساختارِ فرهنگ ملّی به فرجام می رساند. "تفهیم" و "تفاهم" که نیاز اساسی یک جامعه ی انسانی و شرط اصلی پیوستگی فرهنگ یک کشور است، ازکارکردهای بی بدیل زبان محسوب می شود. رشته ها وریشه های بسیاری از علقه ها و نمادهای فرهنگ ملّی وهمگونگی وهمخواهی اجتماعی با عنصر زبان تحکیم می گردد. زبان مشترک می تواند زنجیره های انسانی یک کشور را دریک حوزه ی فرهنگی پیوستگی ارگانیک وپایداری مستمر بخشیده و بستر تعامل وبازتولید اجتماعی را دریک گستره ی تمدنی، تامین و تمکین سازد.

نظریه های جدید زبان شناختی عمدتاٌ برنقش زبان به عنوان هماهنگ کننده ی رفتار اجتماعی تاکید می کند. بر اساس این دید گاه، شخصیت انسان از راه درونی کردن نقش های اجتماعی سازمان یافته تکوین می یابد وزبان مکانیسمی است که توسط آن عمل درونی کردن نقش ها صورت می پذیرد. بدینسان زبان مشترک موجب می شود که فرد انتظاراتی را که دیگران ازنقش های محول به او دارند به خوبی درک کند ورفتار خود را حتی الامکان متناسب با هنجارهای جامعه تعدیل کنند؛ یعنی زبان مشترک به نهادی شدن ارزش ها و هنجار ها به جامعه ودرنتیجه تثبیت هویت فردی وگروهی قویاٌ کمک می کند (21).

عصبیت زبانی وگویشوران نا شکیبا

تجربه ی افغانستان نشان داده است که تعدد زبانی دریک کشور عقب افتاده، با ساختار قومی پیچیده وبویژه نظام سیاسی نا تمام، نقش معیبوب کننده ای در تکوین نظام سیاسی و تلفیق جامعه ی ملی ایفا می کند. تعدد زبانی، به خودی خود، پدیده ی بازدارنده ای درفرایند تعامل اجتماعی وتبلور فرهنگ ملی محسوب نمی شود اما اگر این عنصر با عصبیت اجتماعی، بازماندگی فرهنگی ونظام پریشان وبدکردار سیاسی تولیت گردد، می تواند به تفرق فرهنگی و درنهایت به بد باوریهای های زبانی میان اقوام مختلف منجر گردد. درچنین حالتی، تعدد زبانی برشدت تیرگی روابط متقابل اجتماعی افزوده و بایستگی گزاره ی تفاهم وتبادل فرهنگی را مجال ظهور نمی دهد. این روند، می تواند آسیب بزرگی به تکوین فرهنگ مشترک وتمرین مدارای ملّی برساند.

تعدد زبانی در افغانستان که از بافتار پیچیده ومتنوعی برخوردار می باشد، عموما به بیگانگی و جدا سازی فرهنگها و خصلت های قومی واجتماعی ساکنان این کشور تاثیر شگرفی بر جای گذاشته است. بخش مهمی ازکنش ها وتنش های قومی گذشته واکنون، ریشه در تقابل و حتا تنفر فرساینده ی زبانی دارد که در مناسبات ملی به مثابه یک ابزار سیاسی جلوه کرده است. دلبستگی آمیخته با تعصب نسبت به زبان، قبایل وگویشوران زبانهای مختلف را عملا درنوعی تعارض وتمارض فرهنگی قرار داده وشکاف های اجتماعی را فعالتر ساخته است.

ازعوامل مهمی که گزاره ی تعدد زبانی، با عنصر عصبیت اجتماعی درآمیخته، عمدتا گونا گونی درتشخّص قومی وهویت نژادی، مذهبی، فرقه ای وطایفه ای خاستگاه های اجتماعی این زبانها بوده است. اصولا هرکدام ازاین زبانها وگویش ها، تعلق وتفاوت حوزه های انسانی گویشوران خودرا بیان می کنند. با توجه به روابط نا خویشتندارانه ی اقوام در افغانستان که با بد خواهی ونا سنجشگری صورت بندی شده است، تعدد وتفاوت زبانی نیز یکی از زمینه ها ی قابل درک درگذرتعارضات قومی بوده که درراستای تمدید وتشدید حساسیت های اجتماعی ونا خویشاوندی های سیاسی نقش ایفا کرده است؛ آن گونه که حتا گرایش های های زبانی به پندار دفاع ازهویّت قومی ونسبتهای تاریخی، تبدیل به یک معیار تعریف شده در تشخیص صف بندیهای سیاسی وتمرین نزدیکی ویا فاصله ی اجتماعی در مناسبتهای قومی وشهروندی گردیده است.

نسبت قدرت با توزیع زبان

دریک برآورد زبان شناختی، نزدیک به چهل زبان وگویش در افغانستان وجود دارد که عبارتند از: دو زبان رسمی (پشتو و فارسی) و پنج زبان محلی ( ازبکی، بلوچی، گتی، پنجابی، ترکمنی ) و 32 زبان گویش هندو اروپایی، هندوایرانی وتکر مغولی گویشه های دیگر (22). تنوع این زبانها و گویشها، نه تنها به تنوع ورشد فرهنگی منجر نشده بلکه گسستگی فرهنگی وفاصله ی روابط اقوام را نیز فراهم آورده است. یکی از دلایل مهم این گسستگی فرهنگی وفرسایش پروسه ی ملت سازی، ریشه در نوع نگرش ورفتار سیاسی اقتدار گرایان حاکم دارد که دربسط و پرورش بیگانگی اجتماعی ونا همسازگریهای سیاسی در میان اقوام مختلف تاثیر تعین کننده وساینده ای برجای گذاشته است. این روند ریشه در سیره ی زمامداران حاکم در دوصد سال اخیر دارد که عمدتا بر گسترش حساسیت ها وعصبیت های زبانی مبتنی بوده است.

از آن جا که « ...در جریان تاریخ، توزیع زبانها در جهان بازتاب توزیع قدرت بوده است ... تحولاتی که در توزیع قدرت رخ میدهد، الگوی استفاده از زبان ها را هم تغییر می دهد ... وافزایش قدرت ، بر صورتهای مختلف فرهنگ، ازجمله زبان اثر می گذارد.»(23) درافغانستان نیز که انحصار قدرت در چنبره ی یک گروه قومی وخاندانی بوده است، تاثیر فوق العاده ای بر تغییر الگوهای استفاده از زبان بعنوان یک ابزار سیاسی برجای گذاشته است. سیاست تقویت یکجانبه ی زبان پشتو وتضعیف زبانهای دیگرـ به ویژه زبان فارسی ـ موجب گردیده است که اولا این کشور از داشتن یک « زبان میانجی» ومعیار ناتوان بماند واز این جهت، به بازماندگی فرهنگی بیشتری دچار گردد، ودوما به طور فزاینده، تنش وتعارض اجتماعی وفاصله ی ذهنی سایر اقوام را هم، نسبت به جامعه ی قومی پشتون وهم نسبت به حاکمیت های تبارگرا شدت بخشد. این در حالیست که زبان فارسی، بدلیل دیرینگی تاریخی، استحکام ساختاری، غنامندی فرهنگی وپرشمار بودن گویشوران، تقربیا بعنوان زبان معیار وابزار میان ـ فرهنگی در تاریخ اجتماعی وفرهنگی این کشور نقش ایفا کرده است.

پژوهشگر معاصر افغانستان نجیب مایل هروی، پیشینه ی پشتو زدگی امیران افغانستان را از دوره امیر عبدالرحمان می شمارد که آن شاه شمشیر بردار « قاموس لغات پشتو به فارسی» را تالیف وتدوین کرده بود. او همچنین می نویسد که، در زمان امیر حبیب الله خان نیز، آن گونه که از گفتار های محمود طرزی در« سراج الاخبار امانیه» درک می شود، « بسی کلمات زبان پشتو وارد امورات نظامی شده بود، زیرا صلابت ومهارت این زبان برای این مساله خیلی موزون ومناسب افتاده یک شان وشوکت جسورانه به قواعد عسکری بخشیده است. اگر بولی های قواعد عسکری به زبان فارسی می بود، بسیار سست وکشان وغیر موزون دیده می شد.» امیر امان الله خان نیز می کوشید تا زبان پشتو را نظام بخشد وروایتی زبانگرد مردم است که پشتوزدگی اورا می رساند. بدین شرح که در جلسه ای ، عده ای از از اطرافیان امان الله اورا اعلحضرت می نامند ومی گویند چون شما طالب وخواهنده ی استقلال افغانستان هستید لازم است برغم گذشته که شخص اول مملکت را «امیر» می خواندند، « شاه» نامیده شوید. امان الله خان در جواب می گوید: بهتر آن است که این جانب را « تولواک» بخوانید. اگرچند امان الله ماندگار نشد که لقب برگزیده ی خودرا اشاعه بخشد ولی محمد ظاهر در شیوع آن لقب کوشید وبه تبلیغات پرداخت ومساله دوگانگی زبان فارسی وپشتو رادر افغانستان صبغه ی رسمی داد. مرده ریگ پشتو زدگی محمد ظاهر را، محمد دا ود آراسته تر گردانید ...در دوره او اهتمام می شد تا از یک طرف دوگانگی زبانی را تشدید کنند واز طرف دیگر فرهنگ نیمبند ونارس موجود را نازا تر وعقیمتر گردانند.(24)

" علت اینکه حکومت ها ی پیشین و مدافعان زبان پشتو خواستند که زبان پشتو را برفارسی تحمیل کنند، این بود که اولا تصور می کردند پشتو انه ی زبان اموریست ملّی، سیاسی وقومی و ازآنجا که فرهنگ زبان فارسی با ارتباط نام افغانستان و خواندن آن به نام فرهنگ و ادبیات ایران چنان جلوه کرده بود که افغانستان از آن بهره ای نخواهد برد... ثانیا این که حکام افغانستان می پنداشتند که بارسمیت بخشیدن به زبان پشتو و آشفته کردن فارسی، می توانند حاکیمت مداوم تری بدست آرند..." (25). در حالی که به گفته ی زبان شناس برجسته، جاشوا فیشمن، « ... زبانی که یک گروه قومی خاص یا یک ایدئولوژی ومذهب معین را تداعی نکند، شانس بیشتری برای تبدیل شدن به زبان میانجی را دارد.» (26) اقتدارگرایان حاکم بر افغانستان اما در صدد بودند زبان پشتورا، که برتابنده ی هویت قومی ونشانه های تباری می باشد در سطح یک زبان میانجی ارتقا بخشیده وبدین ترتیب به پندار خود می خواستند هویت همپایه ی ملی برای شهروندان متفرق افغانستان تولید کنند.

گزینه ی دوزبانی ونا سازگاریهای گریز ناپذیر

دوزبان اصلی، عمده ورایج یعنی، "فارسی" و "پشتو" به عنوان دو مرز تفکیک شده ی فرهنگی درعرصه ملّی نقش ایفا کرده و می کند. پشتو؛ زبان مادری قوم "افغان" (پشتونها) می باشد که گویشورانی در شرق وجنوب افغانستان وآنسوی مرزهای دیورند دارد. زبان فارسی اما، گستره ی وسیعتری از یک حوزه ی تمدنی را نمایه داری می کند که سه کشور افغانستان، ایران وتاجیکستان در گسل این حوزه ی تمدنی قرار گرفته است.

« در افغانستان به جای آنکه بینش علمی دوزبانه پرورش بیابد، دیدگاههای عصبیت آمیز وغیر علمی پیرامن فارسی وپشتو ایجاد شد. پشتونها به بیماری کهن گرایی در خصوص زبان گرفتار شدند وهیچگونه نظر انتقادی ونظرات علمی زبانشناسی زبانشناسان داخلی وخارجی را پذیره نگردیدند وهرگونه علاقه فارسی گرایانه را حمل بر بی اعتنایی به « هویت ملی افغانستان» خواندند واز طریق امور سیاسی، اداری وآموزشی ونیز از ره رسانه های گروهی به احتمال واژگان وحتا برخی ازساختهای پشتو بر فارسی برآمدند. در برابر آنان، فارسی زبانان نیز دچار عصبیت شدند وبجای آن که بر مبنای یافته های علمی زبانشناسی وتوجه به ارزندگی وسختگی هویت فرهنگ فارسی اسلامی، مساله تضاد ستیز آمیز وتفرقه انگیز دوزبانه بودن جامعه ی افغانستان را حل کنند به خوار داشت ونا توان نمودن زبان وفرهنگ پشتو دست یازیدند، بجای طرح مباحث علمی در خصوص بازگشایی عقده ی زبانی، به مجامله وسخریه پرداختند. این برخورد زبانی، تضاد وتقابل زبانی را در آنجا تشدید کرد وبظاهر، نظر اندازی نصفا نصف را پیرامون پشتو وفارسی در جمیع شئون زندگی صوری ومعنوی افغانستان عنوان کرد؛ آنچنان که در مراکز آموزشی بسیار ی از استعدادها عبث ماند، واز جهت اقتصادی بر پیکره ی اقتصاد تاتوان آن کشورضربه هایی کاری واساسی وارد آورد ودرنتیجه، نه تنها فارسی زبان نتوانست بر توانایی وزایایی زبان وفرهنگ فارسی اهتمامی درخور ورزد، بلکه پشتو زبانان نیز به بهره وری از زبان وفرهنگ فارسی وغنا بخشیدن به زبان وفرهنگ پشتو محروم ماند.»(27)

مشکل قطب بندی های زبانی وپیامدهای جدایی آور آن درهمین جا ختم نمی شود. علاوه بر زبان های یاد شده، زبان های دیگری ازقبیل ازبکی، ترکمنی و پشه ای وگونه های پر شمار ومتنوعی از زبانهای محلی درمیان ساکنان اقوام مختلف استفاده می گردد. سیاست ناسنجیده وبی پشتوانه ی یکسان سازی زبان ودر« سایه» نگهداشتن اقوام واقلیتهای زبانی وفرهنگی از جانب رژیمهای اقتدار گرا وقوم محور، بتدریج به حاشیه نشینی وتحقیر اقلیتها دامن زده است واز همین رو اینگونه اقلیت های قومی ـ زبانی نیز تعهد وتعصب نسبت به زبان خویش را نوعی گریز از پروسه ی ادغام وتحمیل زبانهای مسلط وپناهگزینی در پرتو هویت فرهنگی ـ اجتماعی خویش برگزیده اند. این امر، دلبستگی ودلدادگی به زبان مادری رادر میان آنها شدت بخشیده وبه مرور، مشکلات نا گفته ونهفته ای را در روابط اجتماعی وهمگنی فرهنگی اقوام مختلف ایجاد کرده است.

تعصبات وگرایشات زبانی، گاهی به شکل محدود تری هم بروز پیدا می کند؛ درزبان فارسی چند لهجه اصلی وجود دارد که عبارتند از: " لهجه ی کابلی" ، " لهجه ی هزاره گی" ، " لهجه ی هراتی" و « لهجه ی بدخشانی». فاصله های جغرافیایی، نژادی و قومی عامل مهمی بوده است که صاحبان گونه های متفاوت لهجه ها را ازهم دور وبیگانه ساخته است. دیدگاه های تحقیر آمیز دارند گان لهجه های یاد شده نسبت به همد یگر، نوعی بیگانگی وجدا افتادگی را درمیان خانواده ی فارسی زبان های افغانستان نیز شیوع داده است. به عنوان مثال: کابلی ها، هراتی ها ومزاری ها عموما به لهجه ی هزارگی به دیده ی تحقیر وتمسخر می نگرند. اما هراتی ها ومزاری ها چنین دیدی را نسبت به لهجه ی کابلی نیز دارند.

اینگونه برخوردها و روابط، به تدریج نوعی بد نگری و شکاف فرهنگی ـ اجتماعی را درمیان خانوده های فارسی زبان دامن زده و آنها را دور ازهم و بی اعتماد نسبت به هم دیگر نگهداشته و پایه های همسنخی فرهنگی وهم دردی و اصالت مشترک زبانی را درمیان آنان لرزان ساخته است. به همین جهت، مثالی وجود ندارد که نشان دهد عامل زبان درمیان "فارسی زبان" ها نقش یک فاکتور همبستگی آور، همگن ساز، وتاثیر گذار را در روابط اجتماعی آنها ایفا کرده باشد. درمقابل، زبان پشتو اما، به عنوان یک عنصر فرهنگی ـ اجتماعی فعّال وموثر، توانسته است درایجاد انگیزه وتقویت انرژی همگونی، همخوانی وهمگویی سیاسی واجتماعی پشتون ها نقش تعین کننده ای ایفا کند. به عبارت دیگر، زبان پشتو، با وجود لهجه های مختلفش، همواره برای پشتون ها نشانه و نمایه ی وحدت خلل ناپذیر قومی ـ فرهنگی ویکی ازمبانی اصیل وبرجسته ی " هویت سیاسی" بوده که آنها را درمقابل سایر اقوام، متمایز ومقتدر جلوه گر ساخته است.

بنا براین، گسترش تعلقات قومی ـ زبانی ، روح ملّی وهمانند گری فرهنگ مشترک را تضعیف و ارزشها و آموزه های تفکیک شده و محدود قومی را تقویت نموده است؛ پدیده ای که به عنوان یک بازدارنده ی موثر در روند پرورش وگشایش هویت ملّی به شمار می آید.

فرهنگ

کثرت خرده فرهنگها : تکثیر تعارضات

عنصر پایه
عنصر فرهنگ که گستره ی وسیعی ازمفاهیم مادی ومعنوی را احتوا می بخشد ازفاکتورهای "پایه" درمفهوم هویت ملّی تلقی می شود. فرهنگ، زیر مجموعه های بی شماری از آداب و رسوم، ارزشها، سنتها، رفتارها، هنجارها، باورها، و اشکال مختلف روابط، شیوه ی زندگی، الگوهای تولید ومصرف، چگونگی علایق وسلایق اجتماعی ودر مجموع خصوصیات نظم ونظام مادی ومعنوی را دربر می گیرد. به همین دلیل، درصورت پیوسته بودن و کارکرد ارگانیک اجزای آن، می تواند مبانی پر عمقی از همگونگی وهمپایگی را در یک جامعه ی ملی فراهم آورده وعامل موثر ی باشد درجهت تقویت وتربیت ثباتمندی وفاق سزاوار ملّی.

نمادهای تفریق پذیر

درافغانستان اما، گوناگونی قومی وتکثر تفاوتهای تباری، نمادهای فرهنگی، نظام ارزشی ورفتاری متفاوت و نا پیوسته ای را به نمایش گذاشته است. آداب ورسوم، شیوه ی زندگی، رفتارها وباورهای حاکم براقوام ونژادهای متعدد، مجموعه های فرهنگی متفاوت و بسته ای را به سامان رسانیده است که کمتر خصایص مشترک وتوافق شده را بروز می دهند. این مجموعه های تفکیک شده ی فرهنگی چنان در روح وسطوح زندگی منسوبین خود پیچیده که گاه فرصت واجازه ی مراوده با سایر فرهنگ های مجاور را نیز سلب کرده است. سیر وصورت این تفاوتهای فرهنگی در مواردی، به تعارض پنهان وگاه آشکاری میان مجموعه های مختلف قومی، مذهبی وعشیره ای منجر شده است.

بنا براین، تفاوت وتفکیک خرده فرهنگ ها، مانع از تکوین وتکمیل "نمادها" و سمبلهای ملّی شده است. سمبلها واسطوره ها که نماد پیوستگی واشتراک فرهنگی یک جامعه ی ملی اند ، درگستره ی فرهنگ ملّی افغانستان از دایره ی جلوه های قومی عبور نکرده اند. بدین جهت در زندگی وتعامل اجتماعی ساکنان افغانستان نمی توان یک "اسطوره ی" توافق شده، همبستگی آور ومورد احترام همه ی اقوام این کشوررا نشانه گذاری نمود. اصولا سمبلها و واسطوره ها نماد تشخص قومی، نژادی و محلی شناخته می شوند. تاکید وتعصب بر انگاره ها ونمادهای فرهنگ قومی، تاثیر پذیری ازشرایط محیطی، فقراقتصادی و پایین بودن سطح سواد عمومی، میدان گسترده ای را برای غلبه ی فرهنگ بسته ی قومی برفرهنگ مشترک ملّی ایجاد کرده است و بدین رو، فرهنگ ملّی یک مفهوم نا شناخته وتعریف نشده است که هنوز درافغانستان نمود عینی وغالب پیدا نکرده است.

سیاست فلکلوریک

هرچند زمامداران پشتون تبار کوشیده اند در یک رویکرد سیاسی وموردی، برخی خصوصیات وداده های فلکلوریک جامعه ی پشتون، را به عنوان فرهنگ غالب و نمادین ملی ترویج کنند، اما این گونه تلاشها بدلیل یکجانبه گرایی وفقدان نظم ساختاری ونیز ناپیوستگی های اجتماعی وجدا افتادگیهای قومی عملا نتوانسته است به فراهم آوری مولفه های اعتماد واعتبارملّی کمک موثری باشد. چرا که تطبیق چنین گزینه ای، عملا می توانست موجب به حاشیه راندن ومهجوریت فرهنگ و دارایی های فلکلوریک سایر اقوام چون تاجیکها، هزاره ها، ترکمن ها وازبک ها گردد که از دیرینگی تاریخی و غنامندی اجتماعی برخوردار بودند. ادامه ی این روند ، خود سدی ایجاد کرده است در برابر بلوغ وشیوع فرهنگ مشترک ملّی. (28)

الگوی قوم مرکزی و هویتها ی مشوش

وجود بیش از 200 تیره وقوم درافغانستان که این کشور را درمیان کشورهایی که دارای اقوام وفرهنگ های متعددند، عالی ترین نمونه عرضه کرده است، باعث شده که جمعیت های قومی، خود را بیشتر از طریق الگوهای مربوط به سلسله ی انساب، مذهبی یا زبانی توصیف کنند تا ازطریق محل استقرار. دراین کشور جوامع قبیله ای، نظام های درهم ادغام شده را تشکیل میدهند که اعضای آنها به حسب آن که با یک مخاطب خودمانی و یا بیگانه سرو کار داشته باشد، هویت متفاوتی را برای خود قایل میشوند(29).

هویت های قومی مختلف نه تنها به همگونگی و پی ریزی فرهنگ مشترک ملّی منتهی نشده، بلکه تعارضات و بیگانه اندیشی اقوام را نیز نسبت به همدیگر دامن زده است. چراکه، " هویت قومی به دلیل دارا بودن مضامین باستانی، بیشتر ازگرایشهای اجتماعی دیگر دارای مضمون احساسی قومی است که درهنگام بروز تعارضات به پرخاشگری خاصی منجر میشود." (30). جنگ های داخلی پس از پیروزی مجاهدین، نمود آشکاری ازنهفتگی پرخاشگری ها و ناسازگری های قومی میان گروهای معارض افغانستان بود. ایجاد وشکل گیری ائتلاف های نا پایدار متزلزل، صورت دیگری از احساس ناامنی و بی اعتمادی گروه های قومی نسبت به همدیگر است که به راحتی می شکست وبه سرعت و سهولت علیه یکدیگر تا سرحد " تشنه بودن به خون" (31) همدیگر، بسیج می گردید. گرچه درایجاد جنگ های خونین و بی رحمانه ی گروه ها، خصلت وسیاست بازیگران و رهبران احزاب نقش محوری داشته است، اما برانگیختنی احساسات و دشمنی های خون آشا مانه ی گروه ها و منسو بین قومی احزاب، ریشه در ناشکیبایی و ناخویشتن داری های تاریخی وفرهنگی اقوام مختلف نسبت به همدیگر دارد. نمایش تراژیک این خصومت ها درتصفیه ی قومی و نژادی گروه های سیاسی ـ نظامی درمناطق تحت کنترل آنها، به روشنی بروز کرده است. هرکدام ازاحزاب، چنانچه درمنطقه ای تسلط پیدا می کردند، اغلب به راحتی وبه سرعت دست به اخراج وکوچاندن گروه های قومی منسوب به سایراقلیت ها از آن منطقه می زدند.. نمونه و مثالهای فراوانی ازاین گونه رفتارهای متقابل طی سالهای جنگ داخلی مشاهده شده است: ایجاد ممانعت نسبت به اسکان ن هزاره ها وتخریب خانه های تازه ساخته شده ی انها درهرات وسایر مناطق حوزه ی جنوب غرب، ازجانب اسمعیل خان (32)، تصرف برخی املاک ودارایی های منقول وغیر منقول پشتونها درکابل درمناطقی چون "خیرخانه" ازطرف نیروهای متعلق به شورای نظار، اعمال محدودیت نسبت به اقلیت های پشتون و تاجیک درمناطق تحت کنترول ازبک ها درشمال ازسوی نیروهای جنبش، کوچ دادن برخی ازتاجیک های ساکن بامیان، توسط حزب وحدت منسوب به جامعه ی قومی هزاره و همچنین اعمال سیاست تصفیه ی قومی سیستماتیک توسط طالبان نسبت به هزاره ها، ازبک ها وتاجیک ها در شمال و بامیان، نمونه های عینی و غیر قابل کتمان خصومت های گسترده، عمیق ودیرینه ی قومی و تعارضات فرهنگی است که سیره وثمره ی مناسبات اجتماعی وشهروندی را درافغانستان بستر سازی کرده است.

بنا براین، طبیعی است که درچنین بستری، فرهنگ ملی به آسانی فرصت پرداخت و تجلی گری پیدا نخواهد کرد و فرهنگ قومی وپایبندی های تعصب آمیز نسبت به ارزشها و انگاره های قبیله ای غالب ترین صورت علایق وگرایشهای الزام آور اجتماعی برجای خواهد ماند.

آنچه که در پرتو زندگانی ممتد اقوام در افغانستان به درک واثبات رسیده حکایت این واقعیت است که کوشش غیر عقلانی وپویش نا سنجش گرانه ی همگانی درجهت تقویت اندیشه ورویه ی اجتماعی قوم مرکزی وحاکم ساختن و معیار قرار دادن آن برروابط ملّی، بطور جدی ازبسیج یک عزم مشترک برای ارائه وارجاع خصوصیت همسنخ فرهنگی وارزش های نمادین ملّی، جلو گرفته است.

دین ومذهب

عصبیت مذهبی و تولید نفرتهای بدوی

دین: قابلیتها وکارویژه ها

دین درگستره ی کلان انسجام ملّی، عامل تعین کننده ای به شمار می آید. عنصر دین به دلیل برخورداری ازقابلیت گسترده، در صورت تولیت عقلانی از جانب متولیان خرد گرا، می تواند بستر مناسبی را برای همسنخی وهمصدایی پیروان مشترک خود دریک واحد ملّی فراهم آورد. گرایش و رجوع به ارزش های الزام آور دین، هم به ایجاد هنجارهای عرفی واجتماعی مشترک کمک می کند وهم، به هم اندیشی وهمخواهی ملّی قابل اطمینان یاری می رساند. فرایند این بازآوریها، نظم اجتماعی، ثبات وباروری فرهنگی ودوام و پایداری ملّی را تامین وتضمین می کند.

عنصر مهم دیگری که در مقوله ی هویت سازی یک جامعه تاثیر شگرفی برجای می گذارد، " مذهب" است. عنصرمذهب به همان میزان که گستره ی محدودتری ازمجموعه های انسانی را شامل شده ومتمایز وتفکیک می سازد، رشته های مستحکم تر وفشرده تری ازهمگونگی ها ودرآمیختگی های اجتماعی وروحی را محتوا وشکل می بخشد. تعالیم وآموزه های مذهب به دلیل جزئی بودن ودرآمیختگی با روح وخصلت های محیطی وقبیله ای، تعلق وتعصب عمیقی را در مجموعه های انسانی گرونده ایجاد می کند. ازهمین رو میزان همسانی وفشرده گی اجتماعی درجوامع مذهبی عمیق تر وپردوامتر وگسست ناپذیر تر از سایر جوامع است. بنا بر این، یکسانی ومشترکات مذهبی می تواند به مثابه رکن مهم وتاثیر گذاری در پردازش مبانی هویتی و وفاق ملّی نقش ایفا کند.

الگوی مذهب در افغانستان: مطلق گرایی وانعطاف نا پذیری

شاید هیچ عنصری را به اندازه مذهب نتوان درجامعه ی افغانستان تاثیرگذارو تعیین کننده در روابط وساخت اجتماعی ـ قومی برشمرد. مذهب ازآنجا که درعمق اعتقادات وباورها حلول کرده ودر روح وسطوح سنتها و سمبل های اجتماعی قبایل وطوایف نفوذ نموده است، تمامی رفتارها، پندارها، آموزه ها وتعامل زندگی فردی وجمعی این جامعه را شکل وچارچوبه می بخشد. آموزه های مذهب چون امور تعبدی و دستوری هستند، نوعی مطلق گرایی وانعطاف ناپذیری را در پندارها وانگاره های اجتماعی ونیز درعمل وتعامل جوامع قبیله ای افغانستان تحکیم نموده است. پایبندیهای مذهبی به دلیل درآمیختگی با باورها و آموخته های سنت قبیله ای، به طرز فوق العاده ای انکشاف یافته و به صورت یک روح جمعی درمیان افراد قبیله درآمده است. تعصب شدید، غیر عقلانی و پایدار وجدا افتادگی و فاصله های تعمیم ناپذیر، فرایند چنین ساختاری درمیان اقوام، جوامع و طوایف این کشورمی باشد.

دومذهب عمده ی تشیع وتسنن و نیز فرقه های متعدد مربوط به این دوگروه مذهبی که مردم افغانستان را پوشش داده اند، نوعی "مرز" های الزام آور فرهنگی ـ اعتقادی درمیان پیروان متفرق خود ایجاد نموده اند. تقریبا یک سوم جمعیت کشور را شیعیان تشکیل می دهند که عمدتا هزاره ها وقزلباش ها وشماری از تاجیک ها وپشتون ها پایبند وپایدار آن هستند. دو سوم دیگر جمعیت کشور سنی مذهب می باشند که اقوام پشتون، تاجیک، ازبک، ترکمن وایماق پیروان این مذهب هستند. تاریخ سیاسی واجتماعی افغانستان به تکرار، تعارضات و رویا رویی های خونینی را به خاطر تعلقات و ستیزه گریهای مذهبی به نمایش گذاشته است. بزرگترین این نمایش، قتل عام شیعیان هزاره توسط امیر عبدالرحمان خان دردهه 90 قرن نوزدم میلادی بود که با شکل گیری یک بسیج عمومی براثر فتوای جهاد مولوی های سنی علیه آنها، نزدیک به %62 ازشعیان هزاره قتل عام و ده ها هزار کودک، زن ومرد دیگر به غلامی، کنیزی وبردگی گرفته شده وبه بازارهای داخلی وخارجی خرید وفروش گردیدند.

خرد گریزی وتقابل گری

درمقاطع مختلف، صورت های دیگری از تنش ها و ستیزه گری های مذهبی به شکل تبعیض ها، بدخواهی ها وحق کشی های سیاسی و اجتماعی نسبت به جامعه ی شیعیان ازحانب رژیم های حاکماعمال وترویج گردیده وحتا از سوی پیروان عا مه ی سایر مذاهب نیز، رضایتمندانه پذیرفته شده است. دردوره ی جهاد باروس ها کمتر ولی پس از پیروزی مجاهدین، صف آرایی ها و کینه جویی های مذهبی یکی ازعوامل مسلّمی بود که خصومت های مذهبی را درصحنه های سیاسی، اجتماعی ونظامی دامن زد وآتش جنگ ها ومنازعات را درخرمن جامعه ی افغانستان روشن کرد. اعلام رسمی وبی پروای این شعار، که " زنان وشیعیان حق مشارکت درانتخابات آینده ی افغانستان را ندارند" ازسوی برخی ازسران ورهبران مذهبی و سیاسی، نظیر" مولوی یونس خالص" و درتکمیل وتداوم آن نادیده انگاشتن گروه های شیعه در دولت موقتی که از سوی احزاب هفتگانه، درپیشاور تشکیل واعلام شد، روشنگر ریشه مندی وتعمیق این گونه عصبیتها وبد پنداری های مذهبی می باشد که موجب جداسازی و بیگا نگی انسانها در افغانستان گردیده است.

شکل فجیع وانفجاری منازعات مذهبی را می توان درقامت جنگهای خونینی درک وردیابی نمود که ازسوی گروه اتحاد اسلامی به رهبری "عبرالرب رسول سیاف" وسایر گروه های ایدئولوژیک درسال 1371 درکابل علیه هزاره های شیعه مذهب راه افتاد وعریان تر ازهمه خصومتها، کشتارها و کینه جوییهای شدید وقساوتمندانه ای بود که گروه طالبان علیه انها بصورت گسترده وسیستماتیک اعمال و ترویج نمود.

تعدد مذاهب وگستردگی فرقه ها بر شدت علقه ها و احساسات مذهبی افزوده است. بدین جهت غلبه ی احساسات و تعلقات مذهبی بر مشترکات دینی، تفرق وتفاوت اجتماعی، روحی وفرهنگی متعدد ومشددی را دراین کشور ایجاد کرده است. شدت پایبندی و پایداری های مذهبی با ساخت بسته ی قبایلی و بی سوادی عموی درآمیخته و زندگی منقبض فرهنگی ـ اجتماعی برای همه ساکنان قبایلی کشور رقم زده است. احساس " بیگانگی مذهبی" پدیده ی رایج وغالبی است که روابط اجتماعی پیروان مذاهب وفرق مختلف را درهاله ای ازتنش و تعارض قرار داده است. وبدین ترتیب حساسیت و بی اعتمادی پیروان مذاهب نسبت به همدیگر، مجال خویشتن داری وخویشاوندی ملّی را برای هموارسازی خواسته ها ومقولات کلان ملّی از آنها گرفته است.

معیار قراردادن انگاره ها وآموزه های مذهبی در روابط اجتماعی وتفسیر فرهنگ مشترک از زاویه ی ذهنیت بسته وتعصب آلود مذهبی ـ قومی، به محدود شدن هرچه بیشتر مشترکات فرهنگی درعرصه ی ملّی انجامیده است. دیرینه گی این مقوله درتاریخ روابط اجتماعی، فروبستگی مفاهیم ملی را ثباتمند کرده است و جلوه های نا بایسته ای از بحران ها و ناشکیبایی های اجتماعی و مذهبی را دراین کشور به نمایش گذاشته است. صحنه های روابط اجتماعی، آنگاه که با معیار آموخته های مذهبی رهگزینی می گردد، آمیخته با فهم بدوی از ارزشهای انسانی واجتماعی می باشد که با انگاره ی دشمن تراشی ها وخطر پنداری های مداوم و پرسابقه صورت بندی می شود وبدینسان سلسله ای از خصومت های شدید و خرد سوزانه را میان شیعه و سنی و نیز درمحدوده ی فرقه های حنفی وحنبلی، وجعفری واسماعیلی، تدارک وتدویر می سازد.

منش غیر عقلانی

حساسیت وذهنیت آشفته ومنش غیرعقلانی چنان درتارو پود باورها و آموزه های پیروان مذاهب مختلف بافته شده که هررفتار، کردار وتعلیمی ازجانب مذهب وپیروانش موجب برانگیختگی وبرافروختگی ناخود آگاه پیروان مذهب دیگر می گردد. تلاش وتعصب درجهت اثبات مطلق گری ارزشی تعلیمات وباورهای مذهبی وفرقه ای وتخطئه و تحقیرآموزه های الزام آور مذاهب و فرقه های دیگر، جنجال آفرینی وستیزه گری پیروان را رونق بیشتر می بخشد. ازهمین روست که همانندی فرهنگی وتقویت فهم وباور اجتماعی برای توسعه وتریج مبانی ومفاهیم مشترک ملّی، درحیات سیاسی این کشور فرصت تکوین وتمرین نیافته است.

بدخواهی های مذهبی، گاه درسرحد تنفر شدید از پیروان مذاهب وفرقه های دیگر جلوه کرده وموجب پدید آمدن صحنه های خونین و فجیعی گردیده است. درافواه و باورهای برخی ازعناصر مذهبی، بداندیشی، دشمنی و گاه ریختن خون پیروان مذاهب رقیب، مباح وحتی باعث ثواب و پاداش اخروی تلقی می شود. اشاعه ی این باور، درجامعه ی قبیلوی افغانستان، جواعتماد وهمپذیری متقابل را که شرط اصلی بالندگی احساس وفرهنگ ملی است، به طور غیر قابل محاسبه ای کمرنگ کرده است. درنهایت اینکه مذهب به عنوان یکی ازعناصر هویت ملّی، درافغانستان نتوانسته است کارنامه وسرمایه ی معنوی موئلفه های تکوین وتحکیم هویت ملّی را فراهم آورد؛ بلکه بد لیل درآمیختگی باروح و باورهای قبیله ای، به تقویت وتربیت احساسات وعلایق قومی، فرقه ای وعشیره ای اقوام، مساعدت بیشترکرده است؛ چنانکه بخشی مهمی ازعلل جدا افتادگی و بیگانگی ملّی اکنون و گذشته در روابط اجتماعی افغانستان، ناشی از تعصبات و غلیان احساسات مذهبی درمیان اقوام و پیروان مذاهب و فرق مختلف مذهبی بوده است. به همین دلیل، درگزینش میان علایق مذهبی و مفاهیم ونمادهای ملّی دراین جامعه، بدون تردید دلبستگی ها و علقه های مذهبی اولویت و آشکار و بی بدیلی نسبت به مشترکات و مصادیق فرهنگ وهویت کلان ملّی داشته است وهنوز هم دارد.

بسیج احساسی ومدیریت نا تمام

شدت علایق مذهبی وعمومیت آن درمیان کلیه ی اقوام و قبایل افغانستان، اندیشیدن به مقوله های ملّی را تحت الشعاع قرارداده است. احساسات ملّی زمانی شکل می گیرد وبروز می کند که یک عامل نیرومند خارجی باعث تحقیر یا تهدید تعالیم و آموزه های دینی و مذهبی گردد. درآن صورت مذهب وآموزه های دینی ، بسیج معجزه آسایی از احساسات وخود جوشی اجتماعی درعرصه ی ملّی ایجاد می کند. چنانکه این کارکرد مذهب ودین را درقیامهای ضد " خارجه" درافغانستان به روشنی می شود دریافت(33). این بسیج زود گذر سیاسی واحساسی اما، چون اولا مبتنی بریک پشتوانه ی نهادمند وکنش عقلانی پرعمق نمی باشد، وثانیا از رهبری ومدیریت سیاسی وملی فراگیر ومعطوف به مشروعیت وتمامیت برخوردار نیست، پس از برطرف شدن عامل تجاوز خارجی، به زودی و آسانی فرو می پاشد وبازهم زندگی ورفتارهای متفرق قبیله ای درحوزه ی مناسبات ملی همچنان به بازتولید ومعنا سازی خود ادامه می دهد.

نظام سیاسی (دولت ملی)

حکومت ها وبسترسازی بحران های نهفته

دولت، کار آمدی ومشروعیت

همانگونه که مفهوم دولت ـ کشور با وجود سیستم سیاسی مصداق و عینیت پیدا می کند، مقوله ی هویّت ملّی نیز نسبت گسست ناپذیری با سیستم سیاسی مدرن دارد. سیستم سیاسی، یا دولت، درصورت برخورداری از دو ویژه گی "کارآمدی" و "مشروعیت" می تواند نقش منحصر به فردی در تنظیم، تثبیت وپویایی سایر عناصر هویّت ملّی برعهده داشته باشد. دولت درواقع تبلور آرمانهای سیاسی ـ اجتماعی کشور ـ ملت و اراده ی نهادینه شده ی دستگاه ارگانیک ملّی یک جامعه می باشد که وظیفه ی نظم دهندگی، پویایی و نظارت بر نهادها و سازمانهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی وسیاسی جامعه را درپهنه ی واحد ملّی برعهده دارد.

ازوظایف وکارکردهای مهم دولت، هموارسازی بسترسیاسی ـ اجتماعی کشور برای همزیستی برادرانه ونظام مند اقوام ویپروان مذاهب وفرق مختلف درحیات ملّی است. ایجاد شرایط مساوی همزیستی وفراهم آوری امکانات برابر حقوقی، سیاسی، اقتصادی واجتماعی، شرط اساسی و اولیه ی چنین همزیستی به شمار می آید.

دولت در افغانستان، خصلتها وکارـ ویژه ها

دولت درافغانستان اما، تجربه و تکرار سیستم سیاسی، نمایشگر نهاد معیوب و ناقصی است که نتوانسته ساختار قابل قبول و متناسب با بافت وخواست جامعه ی افغانستان ارائه دهد. کارکرد دولت درافغانستان، تسلسل وتداوم سیستم محدود، متزلزل وسنتی ای بوده که هیچ گاه نخواسته و یا نتوانسته است "جامعیت ملّی" پیدا کند. اصولا دولت ها درافغانستان کارکردها، خصوصیات و ویژه گی های مشترک و همانندی داشته اند که عبارتند از:

1 ـ فقدان مشروعیت واقتدار ملّی

2 ـ ناکارآمدی سیاسی

3 ـ خاستگاه طبقاتی، خاندانی وقومی

4 ـ وابستگی ویا گرایش سیاسی به قدرتهای بیگانه

5 ـ عدم توجه و اهتمام به بازسازی و بازپروری وحدت ملّی و فراهم آوری زمینه های پرورش و پردازش هویّت وروح ملّی.

6ـ تقویت قدرت مرکزی بدون گسترش نفوذ در ساحه ی ملی

7 ـ تداوم، تحکیم وموروثی نمودن سلطه ی خاندانی

8 ـ تثبیت و توسعه ی روحیه ی "قوم مرکزی"

9 ـ سیاست تضعیف، سرکوب وحاشیه نشینی اقوام واقلیت های قومی، مذهبی وزبانی

رابطه ی دولت بامردم اساسا رابطه ی یک جانبه بوده است . نگرش از "بالا" خصوصیت اصلی کلیه ی حاکمیت ها ی افغانستان بوده است که خود را هموراه " صاحب حق" می دانسته ومردم را "مستحق تکلیف". زمامدارن این کشورهیچ گاه "ملی" نیندیشیده اند. آنها علیرغم آن که درمقام رهبری و هدایت ملّی قرار داشته اند؛ اما درعمل همواره " قومی" و "خاندانی" عمل کرده اند. "انحصارقدرت" شکل رایج و ثابت همه ی حاکمیت ها بوده است که درسیطره ی عناصر خاندانی و اندیشه ی قوم سالاری خاصی قرار داشته است.

"مردم" به ویژه اقلیت های قومی و نژادی، عنصر فراموش شده ای در اندیشه و باورحکومت ها بوده که فقط به عنوان انبوهه های انسانی سلطه پذیر تلقی گردیده اند. نگرش ورفتارحاکمان درهمین موضوع خلاصه نشده است. بدعت رفتاری و سیاسی بزرگ ومخرب آنها ایجاد چند گانگی واشاعه ی ستیزه جویی درمیان اقوام وساکنان کشور بوده است. ترویج حساسیت های مذهبی، قومی وزبانی، مردم این سرزمین را همواره درور ازهم نگهداشته وبذر خصومت و بیگانگی را درمزرعه ی روابط اجتماعی آنها بارور کرده است. درتکمیل و تسلسل این فرایند، راهبرد حاشیه نشین کردن اقوام غیر پشتون به ویژه هزاره ها، ازبک ها و ترکمن ها و محرومیت آنها ازامتیازات وحقوق ملّی و سیاسی ، رایجترین شکل رفتار ومهمترین گزینه ی سیاست دولتمردان به شمار می آمد است. حاشیه نشینی این کتله های قومی، به گسستگی روح ملّی، بیگانه اندیشی اجتماعی، صورت سیره ی عملی بخشیده است.

یکجانبه گری وبحران مشروعیت

حاکمیت یک جانیه و زورمدارانه ی زمامداران پشتون واعمال انحصار و" تمامت خواهی» قومی درعرصه ی قدرت وحاکمیت سیاسی، در دوسده ی مجال مشارکت سایر اقوام وحتی نخبگان آنها را درساختار حکومت افغانستان سد کرده بود. ترویج وتحکیم اندیشه وآرمان انحصار گری، به تدریج تبدیل به فاشیسم سیاسی ـ قومی درصحنه حاکمیت ودرمیان زمامدارن کشور گردید. تداوم وتمرکز سیاست تمامت خواهی قومی رژیم ها، به مرور به تقویت و تربیت روحیه ی سلطه جویی، برتری طلبی، غرور قومی وپرخاشگری جامعه ی پشتون دربرابر اقوام دیگر، نیز میدان داد. بارزترین نمود این سیاست وسیره ی اجتماعی، استراتژی "تصرف زمین" و چراگاه های سایر اقوام توسط عشایر وکوچی های افغان (پشتون) بود که با پشتیبانی دولت های حاکم صورت می گرفت.

طبیعی بود که چنین سیاست و سیادتی، عقده عمیقی را درمیان اقوام ایجاد می کرد و بذرگسترده ای را درمزرعه ی نا هموار زندگی اجتماعی جامعه ی ناهمگون افغانستان می پاشید. منازعات، ناهمسازی ها وانتقام جویی های دو دهه جنگ داخلی درنتیجه ی سبزشدن همان بذرها و محصول نیمرس همان کاشته ها می باشد. ازهمین روست که ما هیچ گاه حکومت های افغانستان را بامعیار ها وظرفیت های یک حکومت "مشروع ملّی" نمی بینیم. ناتمامی ساختاری و نا بایستگی رفتاری دلتها در حوزه ی اندیشه وعمل، ماهیت این گونه دلتهارا با بحران پر عمق وریشه داری سرشته است که می توان از آن به بحران مشروعیت تعبیر کرد. این بحران مشروعیت باعث شده است که گروه ها وصحنه گردانان سیاست هنوزهم، نتوانند توفیق مستمر وموجهی برای هنجارمندی وقاعده پذیری یک نظام کلان اندیش، مقبول وکار آمد سیاسی پیدا کنند.

دولت ها به دلیل برخورداری از ابزارهای لازم غلبه و الزام می توانند نقش تعیین کننده ای درایجاد باورها و ذهنیت مشترک ملّی و نیز پیوند دهندگی عواطف وروابط اجتماعی داشته باشند. این نقش متاسفانه درسازـ کارهای پروسه ی دولت سازی درافغانستان، عینیت و فعلیت واقعی پیدا نکرده است؛ بلکه حاکمیت های سیاسی نا خرد ورز در این کشور، تفرق قومی وچند گانگی اجتماعی را، زمینه و بهانه ای پنداشته اند برای دوام وقوام سیستم سیاسی وبسط گستره ی نفوذ وتحکیم سلطه ی تمامت خواهانه ی خاندانی و قومی خویش. درحالیکه وجود دولت های کارآمد ملّی درافغانستان می توانست زمینه ها وظرفیت های پرورش و گشایش سایر عناصر هویت ملی را به گستردگی وشایستگی فراهم سازد.

ایجاد شرایط و فرصت های مساوی و مناسب برای همه ی اقوام وساکنان کشور، ترویج مفاهیم ومشترکات ملّی ، فراهم آوری توسعه وزایشگری فرهنگی، تبلیغ و اشاعه ی باورها وتعلقات ملّی، پرورش احساسات، ارزشها و نماد ها و اسطوره های مشترک ومقبول برای همه ی شهروندان از سوی دولت ها، می توانست هم، به مشروعیت آن دولتها منجرگردد وهم، زیرساخت های هویت وساختار مطلوب و مقبول ملّی را فراهم آورد؛ ولی فقدان چنین کارکردی، به گسستگی هرچه بشتر ومداوم پیوندهای ملّی، فرسایش ویژه گی ها و خصوصیات مشترک فرهنگی، محدودشدن مجاری مفاهمه وهمانندی اجتماعی ودر نهایت عدم بازپروری عناصر ونمادهای هویّت ملّی انجامیده است. اصولا مقوله ی دولت درافغانستان پدیده ی مدرنی بوده که در جامعه قبیله ای این کشورعمدتا کارکردها و قابلیتهای بسته و سنتی ازخود ارائه کرده ونتوانسته است به ظرفیت وجامعیت ساختاری ومشروعیت ملی برسد.

علایق واحساسات مشترک

غلبه ی آموزه های قومی برتعلقات ملّی

داده های عینی وجلوه های تصوری

احساسات وعواطف ملّی زاییده ی تعلقی است که یک جامعه نسبت به داشته ها، باورها واسطوره های مشترک دارد. ازاین روی، هرچه میزان تعلقات و داشته های مشترک ملّی غنی تر، عمیتر، فشرده تر وبیشتر باشد، بسیج وتراکم احساسات وعواطف ملّی برای اثبات وایجاد پیوستگی های ملّی هدفمندتر، شکوهمندانه تر وپردوام تر خواهدبود. احساس تعلق به یک سرزمین، فرهنگ، تاریخ و ارزشهای ملّی باعث گسترش روح ملّی و دگرخواهی اجتماعی دریک جامعه ی ملی می گردد؛ پدیده ی که به تدریج، خود به یک ارزش اجتماعی و فرهنگ مشترک و مثبت ملّی تبدیل شده و ریشه واندیشه ی ساختمان کشورـ ملت را تحکیم و تکثیر می سازد. فراهم آوری وایجاد چنین فضا و زمینه ای، به عوامل وزیر ساختهایی نیاز دارد که یکی از آنها باز سازی و باز پروری "اعتماد" و " اعتبارملّی" درمیان شهروندان یک کشور است. در چنین فرایندی می باید اقوام و پیروان مذاهب وفرق مختلف اولا احساس تعلق وتملک آگاهانه و رضایتمندانه نسبت به سرزمین وحاکمیت پیدا کنند. ثانیا روحیه و اندیشه ی مفاهمه ، اعتماد و همسانی متقابل درمیان اقشار گوناگون کشور قایم گردد. درآن صورت است که می توان امیدوار بود فرصت ها و فراست ها ی لازم برای تکوین وگسترش روح ملّی به وجود آمده وتبلور عینی وواقعی پیدا کند.

شکافهای فعال ونا بلوغ یافتگی بینش جمعی

چنانکه گفته شد، عوامل وسازه های عناصر هویت ملی درافغانستان نتوانسته اند به خوبی فرصت تحقق وتکمیل پیدا کنند. ازهمین رو تصور پرورش و تجلی گری روح ملّی و گسترش وگنجایش احساسات ملّی دراین کشور، تصویردقیقی از حقایق سیاسی وزندگی وبینش جمعی ارائه نمی دهد. "روح ملّی" ظرفیت و گستره ی مطمئن از تمرکزپندارها وآرمانهای مشترک وتوافق شده ی ملّی است که درافغانستان به دلیل ظهور ناقص سایر عناصر هویت ملّی مجال تبلور پیدا نکرده است. " احساس" ملی نیز که درک آگاهانه وعامدانه ازمظاهر و ظواهر ارزشها ودریافت های مقبول ملّی است، نتوانسته درذهن وضمیر مردم کشور، پرورش، گنجایش و انبساط یابد.

پراگنده گی سیاسی وشکافهای فعال اجتماعی، احساسات و خویشتن خواهی های متفرقی را در میان ساکنان این کشور به وجود آورده است. تحریک و تهیج این احساسات درصورتی متراکم ومتمرکز می گردد که نشانه ها و آثاری از تعارضات و تعرضات نسبت به ارزش ها و هنجارهای قومی صورت بگیرد. "درد" و "درک مشترک ملیّ" که نشانه ی بلوغ وپرورش ذهنیت و تربیت ملّی است، دربستر اجتماعی جامعه ی چند قومی افغانستان نهادینه مندی پیدا نکرده تا احساسات وهمایش های روشن وآگاهانه ای از اراده ی مشترک ومعتبر ملّی راجانشین و جایگزین پندارها و پویش های محدود وبسته ی واحد های قبیله ای و مذهبی نماید. به همین دلیل است که هویّت های قومی عملا درتقابل با "هویت ملی" قرار گرفته ومانع از تکوین وتکمیل اندیشه و علقه ی ملّی درمیان اقوام ساکن کشور گردیده است.

متاسفانه نشانه های قابل اعتمادی درسیر وسلوک سیاسی ـ اجتماعی جامعه ی افغانستان دیده نشده که راهبرد های گذارازچینین مرحله ای سنجیده ویافته شود. سکون و ثباتمندی دور باطل احساسات و علقه ها ی قومی و مذهبی، درون مایه ودورنمای کدری از روابط نا پایدار ونامطمئن اجتماعی را درسطح ملّی فراهم کرده است؛ روابطی که فرصت تعمیم وترمیم سازه های ناقص هویت و ساختار ملّی را به صورت نابایسته ای برگرفته است.

جهاد اسلامی ومولفه های همسازگری

آموزه های دین محوری

پدیده ای که درسال 1358 اتفاق افتاد وازآن به "جهاد" تعبیر می شود، به مثابه یک عامل نیرومند سیاسی ـ فرهنگی، شرایط موثر ولی موقتی را درجهت فشردگی ودرآمیختگی مناسبات متقابل اجتماعی اقوام وملیت های افغانستان فراهم آورد. کمرنگ شدن علقه های قومی، مذهبی وزبانی در روابط اجتماعی وبرجسته شدن محور "جهاد" به حیث یک مفهوم نمادین ومولد دینی ـ اجتماعی، افقها وصحنه های روشنی از تعامل اجتماعی را به نمایش گذاشت. نمونه های مثال زدنی وممتاز این رویداد را می شد درعضویت وگرایش مشتاقانه ی بسیاری ازعناصر جهادی هزاره و شیعه در گروهای سنی نظیر" حزب اسلامی" و "جمعیت اسلامی" و "حرکت انقلاب اسلامی"، " جبهه نجات ملی ـ اسلامی" "محاذملی" و ... مشاهده نمود. این نوع گرایش ها و نمایش ها در روابط اجتماعی اقوام افغانستان، به اعتبار واعتماد ملّی، درآن مقطع خاص جلوه ها وجستارهای منحصر به فردی بخشید. نمایش چنین همبستگی ها و خصلتهایی، می توانست جلوه های بایسته ای ازتکوین وترویج همسویی وهمانند گری اجتماعی را درمعرض " شایستگی" و "عمومیت" بخشیدن قراردهد.

جهاد به عنوان یک محور اعتقادی، از این ظرفیت وظرافت اجتماعی وفرهنگی برخوردار بود که در صورت مدیریت مطلوب وخرد مندانه، می توانست به خویشاوندی های ملّی واجتماعی عینیت وسنخیت بخشیده وارزشها وآرمانخواهی های برجسته وبایسته ای را برای همایش وهمخواهی ملّی ودینی، تبلور و تجسم نماید.

روابط نسبتا کم تنش میان اقوام را در ابتدای دوره ی جهاد می توان نشانه ای از تاثیر دلبستگی به ارزشهایی دانست که از یک احساس مشترک سرچشمه می گرفت. آن گونه که تجربه گردید، مناسبات متقابل درمیان گروهای قومی متفاوت منسوب به مجاهدین، در موارد ومقاطع اولیه، عمدتا مبتنی بر احترام واطمینان بر آموزه های سیاسی ـ مذهبی یکد یگر بود که، صحنه های کم سابقه ای ازتعامل اجتماعی را به وجود آورده بود. درسایه ی چنین پندار ورفتاری بود که مثلا هزاره ها نسبتا به راحتی درمناطق پشتون نشین سفرمی کردند ومتقابلا پشتون ها با آرامش خاطر درمناطق محل سوکونت ازبکها، هزاره ها وتاجیکها رفت وآمد داشتند وحتا مورد اکرام واعزاز قرار می گرفتند.

بسیاری ازمشترکات ملّی و دینی در پرتو جهاد برجسته گردید: دشمن مشترک، سرزمین مشترک ومنافع مشترک سیاسی، مفاهیم و مقولاتی بودند که باجهاد، برذهن وباور مردم افغانستان تفسیر و سنجش پیدا کرد. درک وتصدیق این مقولات، انگیزه و ایده ای شد که بسیاری از ساکنان کشور را برمحور واحدی به نام "غیرت دینی" فشرده نماید. محور جهاد، گرچند با دورنمایه ی دینی مسبب فراهم آوری توده ها حول شعارهای ارزشی گردید اما کارکرد راهبردی آن، عینیت بخیشدن به "عزم ملّی" و تبلور و نمایش همگرایی و هم پذیری اجتماعی جهت تحقق خواسته ها و آرمانهای ملّی بود. عزم ملّی برای هم پذیری اجتماعی را نباید عمدتا ناشی از القا وآموزش گروه های سیاسی دانست بلکه این پروسه منبعث از انگیزه ی خود جوش واحساسات متراکمی بود که مفهوم جهاد به عنوان یک پدیده ی الزام آور دینی برتوده ها تلقین نموده بود.

هرچند گروه های سیاسی در دوره ی جهاد نیز، درگیر تنش ها وناخویشتن داری هایی بودند که این امر به رقابت جویی ها، امتیاز طلبی ها، نگرانی های و بی اعتمادی های سیاسی و گروهی متقابل آنان بر می گردد نه الزاما به بازتاب خویشتن خواهی ها و ستیزه جویی های اجتماعی توده های وگروه های قومی دراین دوره. به همین دلیل پدیده ی" ناسیونالیسم" بعنوان یک رویکرد سیاسی ـ اجتماعی، هیچگاه بصورت جدی در این مقطع فرصت تلقی، اشاعه وکاربرد عمومی پیدا نکرد.

بطورکلی جهاد چهار عنصر اساسی هویت ملّی را درمعرض مقبولیت وهواخواهی عامه قرارداد:

1 ـ محور قرار گرفتن دین وبسیج انگیزه ها و باورها حول این مفهوم

2 ـ اراده ی عام و توافق شده ی ملّی برحفظ تمامیت ارضی وهدایت تمامی علقه های محیطی، سرزمینی ومحلی بر تحقق و بسیج دفاع ملّی

3 ـ اراده وعزم مشترک بر استقرار "حکومت دینی"

4 ـ تبلور وتمرکز احساسات مشترک ملّی دربرابر پدیده ی تجاوز خارجی

عنصر پیروزی وبازگشت به تاریک اندیشی

پیروزی جهاد اما، مرحله ی دیگری ازروابط اجتماعی درمیان اقوام وگروه ها به وجود آورد. انتظار براین بود که حاکمیت مولود جهاد وبرگرفته ازمشارکت واراده ی سیاسی گروه های جهادی، بتواند آموزه های اجتماعی و صحنه ها و آرمانهای دوره ی جهاد را به صورت نهادینه و هدفمند، عینیت وگستردگی ببخشد؛ شکل روابط اجتماعی ومعیارحاکمیت و ارزشهای بد آموز وناقص گذشته را تغییر دهد وزمینه ها والگوهای مقبول ومشروع مشارکت ملّی و مفاهیم ارجمند هویت ملّی راترسیم وتحکیم نموده ودربستر مناسبات مطمئن اجتماعی عینیت و التزام ببخشد. تصور می شد حاکمیت و تجربه ی زمامداری گروه های جهادی بتواند با دست مایه ی ارزشها و مناسبات روشن اجتماعی دوره ی جهاد، به تحکیم و تثبیت مقوله های همبسته گر ملّی بیانجامد. همانگونه که گروه های جهادی با داعیه ی حکومت اسلامی و با انگیزه ی تامین وتحکیم آرمانهای دینی، مردم را به جهاد وصحنه های مبارزه سوق دادند، انتظار می رفت حکومت دین داران درجامعه ی شدیدا سنتی ومذهبی افغانستان، بتواند پاسخگوی نیازها وپیچیدگیهای قومی وسیاسی این کشوربوده و شرایط هم سویی و هم پذیری ملّی را استواری بخشد.

با پیروزی مجاهدین و آغاز جنگ برسر کسب "حاکمیت" به عنوان یک لاشه ی سیاسی، فضای ملّی کشور را متعفن ساخت. گروه های مدعی حاکمیت، تجدید تنش و تعارض کهنه ی اجتماعی را درمیان اقوام وپیروان مذاهب به عنوان یک اهرم سیاسی برای جلب وجذب حمایت گروه های قومی وابسته به خود به کار گرفتند. دامن زدن به حساسیت های زبانی وقومی وطرح شعارهای مذهبی وقومی، به تفرق هرچه بیشتر وعمیق تر مردم افغانستان انجامید. ناشکیبای ها وبد باوریهای متقابل اقوام نسبت به یکدیگر، این بارخونین تر وفجیع تر از گذشته ی تاریخی تبارزکرد.

رقابتهای سیاسی، جنگها وائتلاف های ناپایدار، بی اعتمادی وبی اعتباری بیشتر وگزنده تری درمیان گروه های قومی ومذهبی ایجاد کرد وپرده ی ضخیمی ا زخون وآتش بر پنجره ی ارتباط آنها آویخت. روابط اجتماعی اقوام در گذشته ی قبل ازجهاد نیز، درفضای آغشته به تنش و بیگانگی بود؛ اما پس از پیروزی مجاهدین، این روابط تبدیل به خصومت خشن و دشمنی خونین گردید، امری که جامعه ی افغانستان را درمرحله و شرایط جدیدی از گسستگی وفرسایش گری قرارداد. یکی ازعوارض خصومت های قومی جدید، کمرنگ شدن پیوستگی های دینی وشدت یافتن عصبیت های مذهبی و نژادی است. دومین عارضه ی منفی این دشمنی های نژادی و زبانی، خنثی شدن تدریجی روحیه ی "ضد خارجی" بود. دراین دوره حضور پنهان وآشکار دست های بیگانه دربحران کشور، نه تنها حساسیت برانگیز و منفور تلقی نمی شود بلکه نشانه واهرمی می شود درجهت قدرت مندی و ادامه ی حیات سیاسی، اقتصادی ونظامی گروه های سیاسی تحت الحمایه.

جنگ خانگی ناشی ازقدرت طلبی و فزون خواهی گروه های سیاسی، فرصت ها یی را که جهاد برای همبستگی دینی وهمپذیری ملّی ایجاد کرده بود خنثی کرد. جهاد، به همبستگی ملّی، مشروعیت دینی و مقبولیت مذهبی بخشید اما مقوله ی کسب حاکمیت وقدرت سیاسی درمیان گروه های جهادی، باعث جرقه زدن فتیله ی عصبیت ها ورویا رویی های قومی، زبانی ، مذهبی و نژادی گردیده وگسستگی وفاصله هرچه بیشتر روحی وملّی را فراهم آورد.

آینده ی پرابهام ومعیارهای همگویی

تنش وطپش بحران قومی، مذهبی وزبانی افغانستان علاوه بر اینکه ریشه در مزرعه ی سمی روابط درونی این جامعه دارد، بخش وسیعی ازاین مزرعه ازسوی سهامداران آن سوی مرزها نیز آبیاری می شود. به همین دلیل جستن و جاری کردن یک راه حل عملی وراهبردی، امر ساده ای نیست. به نظر این قلم ، راهکارهای اصلی و اساسی بحران هویت درافغانستان را باید اولا به صورت علمی و واقع بینانه شناخت وبررسی کرد. ثانیا، متناسب با بافت و ساخت جامعه وواقعیت های آن، جاره جویی ملّی نمود.

ادامه ی بحران قومیت وهویت در افغانستان قطعا هم آرمان های ملّی وحاکمیت سیاسی کشور را به پریشانی بیشتر ومداوم تر دچار می سازد وهم امتیاز طلبی ها وفزون خواه ی های قومی راسیرت تاریخی وصورت پایدار می بخشد. گروه های سیاسی ـ قومی ، باید این واقعیت را درک کنند و بپذیرند که ادامه ی بحران قومی بستر ملّی را برای همه ی اقوام و گروه ها ناامن و نامطمئن ساخته وکشور را هرچه بیشتر به کام فرسایش درونی فرو برده وبازیچه ی بازیهای و طمع ورزیهای بین المللی و منطقه ای قرار خواهد داد. تشدید عصبیت های قومی، چنانکه که نشان داده، به فروپاشی و گسستگی ملّی منجر می گردد. فروپاشی ملّی، منافع هیچ گروه قومی راتامین وتضمین نمی کند. امتیاز و وقدرتمندی اقوام درگرو قدرتمندی واقتدار ملّی است. انحصار طلبی، فزون خواهی، برتری جویی و سرکشی قومی، درشرایط جامعه ای مثل افغانستان جز محرومیت، بحران آفرینی عقب افتادگی و بیماری سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دستاورد دیگری برای این کشور نخواهد داشت. تسریع و گسترش حساسیت های مذهبی، قومی وزبانی به مسمومیت بیشتر مزرعه ی زندگی اجتماعی جامعه افغانستان منجر می گردد. مسمومیت بیشتر، موجب مرگ، فزون تر" آکوسیستم" این زیستگاه خواهد گردید. مسمومیت زدایی این مزرعه نیاز به آگاهی وعزم ملی و درک واقعیت ها دارد؛ امری که همه ی اقوام و طوایف کشور باید به آن برسند.

رسیدن به چنین درکی مستلزم پویش و کوشش درجهت تحقق آرمانها و باورهای ملّی ذیل می باشد:

1 ـ ایجاد یک دولت توافق شده ی ملّی که کار کردها ی آن مبری ازعلقه های مذهبی، قومی وزبانی باشد.

2 ـ تکثرگرایی سیاسی مبتنی بر مولفه های ساختاری کشور و نیازها و واقعیت های اجتماعی، فرهنگی وملّی

3 ـ گسترش وافزایش سواد عمومی

4 ـ اصلاح ساختارهای فرهنگی وتعدیل باورها وآموزه های قومی مذهبی.

5 ـ گسترش وپردازش احساسات وعلایق ملّی به جای علقه ها و عصبیت ها یی قومی، زبانی و مذهبی

7 ـ فراهم آوری راه ها وگستره ها ی اعتماد متقابل اقوام وتحکیم اطمینان و اعتبار ملّی.

ادامه دارد

رویکردها:

1. مخمد جعفر محبوب، « کیستیم واز کجا ییم؟» نشریه مهاجر، سال هشتم،ش 1371ـ 1372 ص32

2. فصلنامه ی مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، سال چهارم، دوره ی دوم، شماره 9، بهار1374، ص 5.

3. اندره لالاند، فرهنگ علمی وانتقادی فلسفه، ترجمه ی دکتر غلامرضا وثیق،(تهران: انتشارات فردوسی، 1377) ص 28

4. همان، ص 348

5.حسین رهیاب،« ماهیت، موانع وامکانت نوسازی هویت ایرانی»، مجموعه مقالات خود کاوی ملی درعصر جهانی شدن، ویراستار امیر رضایی، ( تهران: قصیده سرا، 1381) ص

6. همان، به نقل از:

.Concise, Routletge, Enccyclopedia of Philosophy. First Published 2000 by Routledge, p. 381

7. همان

8. محمد رضا تاجیک، روایت غیریت وهویت در میان ایرانیان (تهران: فرهنگ گفتمان، 1383) صص 8ـ7

9. حسین رهیاب، به نقل از: برهان غلیون،( نقد درونی فرهنگ وجامعه غرب)، ترجمه ی محمد مهدی خلجی، 1379، چاپ اول، صص 122ـ121

10. حسین رهیاب، « ماهیت،موانع وامکانات نوسازی هویت ایرانی»، مجموعه مقالات خودکاوی ملی درعصر جهانی شدن، ص 56

11. رک. به: علی الطایی، بحران هویت قومی درایران (تهران: نشر شادگان،1378) صص 129ـ39

12. علی اصغر حقدار، «فرهنگ وهویت در افغانستان با حضور درمدرنیته جهانی»، روزنامه انتخاب، شماره 779، دوشنبه3دی 1380، ص6

13. حسین رهیاب، ص61

14. رک. به: میر غلام محمد غبار، افغانستان درمسیر تاریخ، چاپ سوم (بی نا: مرکز نشر انقلاب با همکاری جمهوری، 1366) صص 33ـ32

15. میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر ج ا.ق.1، ( قم: موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، پاییز 1371) ص 6

16. مری لویس کلیفورد، سرزمین ومردم افغانستان، ترجمه ی مرتضی اسعدی ( تهران: انتشارات علمی وفرهنگی، 1368) صص 134/133

17. بصیر احمد دولت آبادی، هزاره ها؛ ازقتل عام تا احیای هویت، ( قم: ابتکار دانش، 1385شمسی) ص 34

18. برای مطالعه ی بیشتر رک. به: فیض محمد کاتب، سراج التواریخ ج3 ( قم: انتشارات بلخ،) صص 522ـ519 ، نامه عبدالرحمان خان به سران قومی افغان مقیم هند بریتانوی.

19. رک.به: نجیب مایل هروی، تاریخ وزبان در افغانستان (تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشاریزدی، 1362هش) ص73

20. آنتونی گیدنز، جامعه شناسی، ترجمه ی منوچهر صبوری، چاپ هجدهم(تهران: نشر نی، 1385هش) ص64

21. Hans Gerth and C. Wringht mils, Charcter an social structure ( New York: Harcourt, Bracez World,Inc, 1953) p.83

22. رک. به: بنیاد دایرت المعارف اسلامی، افغانستان ( مجموعه مقالات) ترجمه ی سعید ارباب شیروانی وهوشنگ اعلم ( تهران: بنیاد دایرت المعارف اسلامی، 1376) صص 70ـ 68

23. ساموئل پی. هانتینگتون، برخورد تمدنها وبازسازی نظم جهانی، ترجمه ی محمد علی حمید رفیعی ( تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1378) ص 97

24. نجیب مایل هروی، تاریخ وزبان درافغانستان، صص 54 ـ 52

25. همان، صص 116 ـ 115

26. ساموئل پی. هانتینگتون، ص96

27.نجیب مایل هروی، « زبان فارسی وپیوند آن با هویت اسلامی در افغانستان»، مجموعه ی : قلمروزبان فارسی وآموزش زبان های بیگانه، (مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1364) صص 30ـ 29

28. از موارد عملی راهبرد فرهنگی زماداران قوم اندیش افغانستان درجهت غلبه وترویج انگاره ها وآموزه های قومی به عنوان فرهنگ ملی می توان از « اتن» به عنوان رقص ملی وزبان پشتو به عنوان زبان میانجی ومعیار در ادارات ، ارتش ومکاتبات رسمی نام برد.

29. رک. به: افغانستان، اقوام وکوچ نشینی، به کوشش وترجمه ی محمد حسین پاپلی یزدی ( مشهد : پاپلی یزدی، با همکاری انجمن ایرانشناسی فرانسه، 1372) صص 204 ـ 198

30. برنت گلاترز، « آیا افغانستان در استانه ی تجزیه قومی وقبیله ای قرار دارد؟» ، مجموعه مقالات افغانستان، طالبان وسیاست جهانی، ترجمه ی عبدالغفار محقق ( مشهد: نشر ترانه، 1377) ص 148

31. رادیو بی. بی. سی، دراخبار شامگاهی، 23/12/1373. هنگام سقوط غرب کابل، مقرحزب وحدت اسلامی، گزارش داد که نیروهای نظامی تحت رهبری به احمدشاه مسعود به غارت وچپاول گسترده ی خانه ها واموال مردم هزاره پرداخته واظهار می کردند که: « ما به خون هزاره ها تشنه ایم ».

32. رک. به : خاطرات جنرال ظاهرعظیمی، نشر شده در هفته نامه عاشورا، شماره 55 ، مورخ 5 دلو 1374، صص 6 ـ 2

33. بسیج همگانی علیه تجاوز انگلیسیها و شورویها در قرون نزدهم وبیستم حکایتگر چنین پیشنیه وخصلتی در رفتار احساسی وپندار جمعی است.

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans



آنلاين بنگريد : کابل پرس




67 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > دیدگاه > افغانستان و سازه های ناقص هویت ملی

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • سلام به دوستِ دانشمند آقای واعظی، زیبا بودو خواندنی مخصوصاً نگارشِ ونگرش پژوهشگرانه، فراقومی، انسانی و امروزی آن.

  • داوری در مورد نوشته حاضر و نویسنده چیره دست و ماهر آن ، فعلا" زود است . خوب است کل مطلب با دقت مطالعه شود ، آنگاه نقد و یا تایید شود . فکر میکنم عجالتا" دو تا تذکر لازم باشد : اول اینکه قسمتهای ارائه شده کتاب روی سایت ،طولانی و خسته کننده است ، موجب ملال خوانندگان میگردد .دوم - قلم نویسنده، مغلق و سنگین است ، واژه ها و اصطلاحات بکار گرفته شده توسط ایشان ، برای خوانندگان کم بضاعت هموطن ما ، نامانوس و ثقیل بوده و برای تعداد کمی قابل فهم میباشد .

    • shama bayed jahaayee moghlagh ,saghel ,pechedah berye namonah nashan dahed -ta danastah shawad ka nazar bad khahanah nadared -bikhod takhtan wa naghad kerdan ,kar adam hoshayar nist. kabulpress.org ham haer charand ra bayed bah zeer nawashtah haa chaap nah konad

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.