کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > ما و نو آوری، تجدد و مدرنیزم

ما و نو آوری، تجدد و مدرنیزم

به بهانهٔ صدمین سالگشت نشر سراج اخبار

پنج شنبه 22 دسامبر 2011, بوسيله‌ى صدیق رهپو طرزی

استقلال

این واژه با معنا های گونه گونه اش ریشه ژرف در زبان پارسی دارد. از این رو به معنای بلند شدن و به جای بلندی فراز آمدن، از زمین روییدن، کاهش یافتن و خرد شدن و... به کار می رفته است.
اما، به مفهوم سیاسی اش در نیمه دوم سدهٔ هژدهم می رسد. این درست در جریان نبرد سرزمین های شمال امریکا برای به دست آوردن آزادی آن کشور، پا به میدان گذارد و با اعلامیهٔ استقلال آمریکا، در جولای ۱۷۷۶ع. وارد فرهنگ سیاسی گردید.
داغ ترین زمان را برای رهایی و استقلال می توان پس از جنگ جهانی اول و به ویژه دوم، نشانی نمود. این واژه با بار سیاسی اش همانا خصوصیتی است که یک کشور، بدون مداخله دیگری در امور داخلی و خارجی اش آزدانه عمل نماید. این واژه با حاکمیت ملی و تمامیت ارضی پیوند تنگاتنگ دارد. اما، در وضع کنونی که جهانگرایی، جای بلندی در مناسبت ها میان کشور ها، می گیرد، دانشمندان علم سیاست مشغول بررسی جانب های گونه گونه این مساله اند. این امر به ویژه زمانی در صدر بحث های قرار می گیرد، که مردم یک کشور در برابر رژیم استبدادی دست به نبرد می زنند، و نظام ها خود کامه با اتش و خون به آنان بر خورد می نماید، قرار بگیرند.
به هر روی، این واژه همراه با تشکل دولت های جدید و به ویژه ملی، وارد عرصهٔ سیاست گردید، و نقش مهمی را در بیش از دو صد سال اخیر، در کنش و واکنش های سیاسی به دوش کشیده است.
به این گونه استقلال، به معنای آزدای کامل یک کشور معین در بخش های داخلی و خارجی، به کار می رود.
محمود طرزی که در جریان جنگ جهانی دوم قرار داشت، به این امر جایگاه ویژه یی داد.
او در شمارهٔ دوازدهم س.ا. که به روز سه شنبه ۹ دلو ۱۲۹۶خ./ ۲۹ جنوری ۱۹۱۸ع. نشر گردید، زیر عنوان ٫٫ استقلال افغانستان،، در واکنشی در برابر نشریهٔ ٫٫ چمن،، مبنی بر این که امیدواریم روزی افغانستان به استقلالش دست بیابد، چنین می نگارد، ٫٫ افغانستان دولتیست که مستقل بود، و مستقل هست و مستقل خواهد بود.،،
او سپس بر این دید نشریه ٫٫چمن،، که افغانستان، ٫٫ در سیاسات خود آزاد خواهد گردید.،، چنین می نویسد،٫٫ در قاموس الغات حکومات خاص بخلص اسلامی (واژهٔ استقلال) پیدا نمی شود،، بعد او بیان می دارد که این تعبیراتی مانند استقلال، ٫٫ اختراع کردهٔ متمدنیست که هنوز بسیار شرقیون به آن نه علم آوری دارند و نه پایبندی،، او برای استقلال چنین پنداری را ارایه می دارد،٫٫ شرعاَ و عرفاَ یک جمع غفیری، از مسلمین، بقوت بازوی اجتهاد خود، یک حکومت آزادی تشکیل داده،، سپس به روشنی بیان می دارد، ٫٫ در معنی استقلال یک حکومت اسلامیه شرعیه، جنبهٔ داخلی و خارجی قطیعاَ گنجایش دخول ندارد.،، او می افزاید،٫٫ افغانستان از دو عصر (قرن) به این طرف خود را دولت مستقل ساخته و خود را مستقل شناخته.،،
جالب است که در شمارهٔ بعدی از علم حقوق و به ویژه حقوق بین الدول در مورد استقلال حرف می زند و می نویسد،٫٫ مقصد از این حریت یا استقلال و غیره اینست که به اجراآت یکدولت دیگر دولتهای غیر غرضدار نباشد.،،
سپس بحث دراز دامن در این مورد نموده و بر این نکته تاکید می ورزد که افغانستان مستقل است.
به باور من این یک دید نا سازگار و پــُرتناقض است. این نکته به زودی خود را در شمارهٔ ۲۹، سال هفتم س.ا. که روز پنج شنبه ۱۹ سرطان ۱۲۹۷ خ./ ۱۱ جولای ۱۹۱۸ع. نشر گردید، نمایان می سازد. در این جا می نویسد،٫٫ در فصل هفتم این مواد عهد نامه که در سوم مارچ ۱۹۱۸ع. در مابین دول غالب و دولت روسیه در شهر بریست لیتوفسک عقد و امضا گردیده است(چنین آمده است):
٫٫ دولت های ایران و افغانستان هردو دولت مستقل اند، ضمیمهٔ هیچ دولت دیگری نمی شوند .دول امضا کنندگان صلح، موظف اند که استقلال سیاسی و اقتصادی ایران و افغانستان رامحترم بشمارند.،،
او در مقاله معروف ٫٫حی علی الفلاح،، که دوسال پیش نشر نموده بود، در این مورد نکته های جالبی دارد. او در مورد تابعیت و حمایت چنین می نویسد، ٫٫ که یک دولتی، بدیگر دولتی بگوید که : بغیر از من، دیگری را نشناس ! بغیر از من با دیگر دولتی حرف مزن ! بغیر از من با دیگر دولتی عقد معاهدات یا رابطهٔ مناسبات ومعاملات مکن ! بغیر از من، بدیگر دولت نه سفیر بفرست، و نه سفیر قبول کن!،،
بعد هم داد سخن از این که کشور افغانستان مستقل است، می زند و از مردم می خواهد که شکر این نعمت را به جای آرند. شگفتی در این است که اگر افغانستان در همه امور مستقل می بود، پس نبرد برای استقلال ـ که در ستایشش سر و صدای زیاد به راه انداخته ایم ـ چی معنایی را به همراه داشت !؟
بایست در این مورد به گسترده گی سخن زد و با دید ژرف به کاوش پرداخت.

ملی گرایی یا ناسیونالیسم

آن گونه که می دانیم، پس از فروپاشی امپراتوری عیسایی در رم، در پایان سدهٔ شانزدهم، کشورهای مستقلی در خط ساختار دولت ملی، پا به عرصهٔ وجود گذاشتند. همزمان با این امر، نوع ملی گرایی که توجه به درون همبود خود بود، از دید اندیشه یی شکل می گیرد.
آن گونه که در بخش بررسی ملت مشاهده کردیم، تبلور اندیشه یی آن را می توان در ملی گرایی دید.
ملی گرایی بیان اندیشه یی دولت ملی به حساب می آید. آن را می توان به مانند نماد ها و باورهایی دانست که احساس وابسته گی به گروه سیاسی معینی را باز تاب می دهد. این امر روشن است که انسانان از زمانه های دور خویشتن را با گروه ها اجتماعی- سیاسی مانند خانواده، تبار یا باور دینی هم هویت می یافتند. اما ناسیونالیسم بیانی است که نخست از همه با دولت مدرن پیوند می یابد.
البته این باور اندیشه یی دردههٔ اول سدهٔ بیستم، در میان گروه کوچک آگاهان ما که به مشکل می توان واژهٔ روشنفکر را در مورد شان به کار برد، دیده می شود.
می دانیم که ملی گرایی، خود تبلوراندیشه یی برپایی دولت ملی می باشد. این بیان دارای دو نوع است: یکی که بر پایه شهروندی و بر اساس قرارداد اجتماعی در خط برابری و پذیرش تنوع قومی ـ فرهنگی استوار است و دیگری که در ماهیت و هسته اش دید تباری ـ نژدای، یا بدترش، خون و زبان قرار دارد. دومی به ساده گی می تواند درب برتری نژدای ـ قومی را بگشاید. این نگاه برای کشوری به ویژه با قومان گونه گون، مانند افغانستان مصیب می آفریند.
محمود طرزی با آن که بر واژهٔ امت که بار تند دینی دارد، باور داشت، اما، تلاش و سعی می نمود که مفهموم وطن را در داخل این دایره بگنجاند. این امر به باور من ، تلاش ناسازگار و پـُــر تناقض می باشد. به هر حال این دید آرام آرام نظریه و اندیشهٔ ملی گرایی را رنگ می زند. او حتا در موردی تاکید می کرد که وطن تحفهٔ خداوندی و اسلام است. او از این امر برداشت سازنده و پیشرونده یی داشت. تبلور این امر را در بخش خارجی در وجود تلاش برای به دست آوردن استقلال می توان دید. در بخش داخلی ترویج قانون و تجدد بود. او به شدت تلاش می نمود که به واژهٔ افغان، بار عمومی بدهد و آن را از چارچوب قومی بیرون بکشد. او با به کار برد این امر، تلاش می کرد تا از مرز های جدایی قومی، زبان و مذهبی در داخل کشور بگذرد.
او به این امر باور داشت که اسلام، ملت، وطن و حکومت چار ستون محکم ساختار یک کشور اند. سپس با سرعت مفهموم و بیان نوگرایی، تجدید و مدرنیزم را به این چار ستون می افزود و آن را ها را عنصرهای جدا نا پذیز می دانست. او به این باور بود که سلطنت افغانستان تنها از را ه نو گرایی، تجدید و مدرنیزم می تواند در برابر بیگانه گان بیاستد. او به روشنی می گوید آنانی که در برابر پیشرفت و ترقی قرار می گیرند و به تفرقه دامن می زنند، جنگ افزار دست دشمنان اند.
این امر روشن است که ملی گرایی در کشور های پیش مدرن، همانا هدفی را در برابرش قرار می دهد که اروپای سدهٔ شانزدهم در خط تشکل دولت های ملی انجام می داد. تلاش برای این تشکل از راه نشر رسانه های همگانی به ویژه روزنامه می گذرد. ملی گرایی در کشور های پیش مدرن به ویژه شرق میانه، چشم به نمونه ها و مدل های اروپایی ساختار سیاسی داشتند.
محمود طرزی، در این راستا از نوشته های مدحت پاشا، اصلاحگر معروف ترکیه که او را٫٫خواجهٔ اول،، یا معلم اول می خواند، به شدت اثر پذیرفت. او به این صورت با اشتیاق عجیب اثر های نویسنده گان نوگرای ترکی و کتاب هایی که از زبان های اروپای در این مورد به زبان ترکی بر گردانیده شده بودند، می خواند.
بعد ها باز تاب این امر را می توان در س.ا. دید. تمام دانش و تجربه اش را برای گسترش آگاهی در مورد مساله های مهم جهان در خدمت بلند بردن آگاهی در خط شکل دهی وجدان ملی مردم، آشنایی شان با مقوله یی به نام عشق به وطن، تشویق وحدت ملی و اطاعت از فرمانروایی و حاکمیت، رشد آموزش ومعارف نو، آگاهی به اصل های اخلاقی که ضامن پیشرفت و ترقی، شگوفایی زنده گی و آگاه ساختن مردم از دشمن وطن، نبرد برای استقلال و حاکمیت ملی به کار برد.
به این گونه در گوهر اندیشه ملی گرایی طرزی، پیشرفت قرار دارد. او که می دید نی تنها کشورش، بل جهان اسلام رو به انحطاط است، تلاش می نمود وسیله یی برای پایان دادن به این بحران بیابد. او راه حل را درآموزش و معارف، پرورش نگاه خرد گرایانه و تفکر بر پایهٔ دانش می دید. او بر این باور بود که وفاداری به عشیره، طایفه، قبیله و قوم، منطقه و حتا دهکده را باید فدای همبستگی ملی نمود. او به این باور بود که هویت اسلامی افغانان، از دیوار چین جدایی قبیله یی، قومی، منطقه یی، محلی و فرقه گرایی باید بگذرد.
او تا پایان کارش به این باور باقی ماند.
محمود طرزی، در سال هفتم سراج اخبار، در شمارهٔ اول، روز شنبه ۱۳ اسد ۱۲۹۶ش/۴ اگست ۱۹۱۷ع. که روز های پایانی و دشواری را از سر می گذراند، چنین نوشت، ٫٫سراج الاخبار افغانیه، یک مکتب سیار و یک معلم رهسپاریست، که قسمی از وظیفهٔ تعلیم و با خبری اهل وطن را، عصر معرفت نشر سراجیه بعهدهٔ عاجزانهٔ او محول فرموده است. بسیار شکر می کند که در ظرف این چند سال قلم جنبانی خود، بسیار سخنان نو، کلمات نو، تعلیمات نو، علم های نو، فن های نو، انشای نو، املای نو عرض انظار قارئین کرام خود نموده توانسته است ...،،
اما، بعد ها زیر بار سنگین حادثه های گوناگون، این تلاش با گسست هایی رو به رو شد. از آن روست که روند ملت سازی تا هنوز هم در وضع کژ و مژی قرار دارد.

یگانه گی و وحدت اسلام

این امر روشن است که کشور های اسلامی، پس از آن که درب دانشجویی، فضای باز بر خورد اندیشه ها، پذیرش دیگر اندیشه ها و کاوش برای دست یابی به حقیقت، در سدهٔ هشتم عیسایی زیر بار رشد سختگیری و تعصب دینی و پدیدار شدن مذهب های و فرقه های گونه گونه، کتاب سوزی دگر اندیشان بسته شد، سیر نزولی را در پیش گرفت. در همین زمان بود که چراغ دانش در این ساحه خاموش شد.
در این میان این اروپا بود که با پایان دادن به سیطرهٔ کلیسا، راه جستجو و کاوش های دانش تجربی و عملی را باز نمود. دیگر همان گونه که زمین محوری پایان یافت، و خورشد جای آن را گرفت، چراغ پاپ نیز دیگر مرکزیت خویش را از دست داد.
به این گونه به گفته محمود طرزی، ٫٫آفتاب تمدن از غرب،، سر بر آورد. کشور های اسلامی و شرق میانه که در همان پوست لـُــک و کلفت گذشته می زیستند، به شدت استحاله نموده و در عقب مانده گی وحشتناکی به سر می بردند. آن گاه که چشم شان را نور خیره کنندهٔ ترقی و پیشرفت و تمدن مدرن خیره ساخت، برخی از تحول خواهان این سامان به جستجوی راه حل گردیدند. اینان به جای این که به ریشه مساله های بپردازند، با خواب پنبه دانه یی به گذشته نگریسته و چون دن کیشوت، پهلوانی که عمرش به سر رسیده بود، با آسیاب های بادی خیالی، به جنگ نو پرداختند.
این گروه تحول خواه، از جمال الدین افغانی و محمد عبدو گرفته تا محمود طرزی، چون نمی خواستند و یا فضای سنگین استبداد شرقی برای شان اجازه نمی داد، راه بیرون رفت را در بازگشت به آن دوران به خیال شان با شکوه اسلام که جلوه شوکت، جلال و ابهتش را برق شمشیر تامین کرده بود، می دیدند.
برای طرزی که فردی از همین گروه دگرگون خواهان بود، ایستاده گی در برابر اروپا از خط وحدت اسلامی می گذشت. در این راستا او همراه با دیگر اصلاح طلبان به این مساله به شدت پای می فشرد. در این بخش هم می توان نوع ناسازگاری اندیشه یی را در میان این گروه دید. آنان به آن بخش نوگرایی و تمدن مدرن که در وجود دست آورد های فنی تبلور می یافت، تاکید می کردند، اما، آن گاهی که پای باور های اندیشه یی مانند: تساوی حق میان تمام بشر، آزادی عقیده، از میان بردن تفاوت میان باور های دینی گوناگون، توجه به حقوق اقلیت ها، زیر پرسش بردن عقیده های دینی و دیگر و دیگر ... می آمد، از آن روی بر می تافتند.
طرزی، در حالی که یگانگی مسلمانان را در وجود امت مسلمان، تشویق می کرد، برای لحظه یی هم ملیگرایی و خود گرایی را در کشور افغانستان را فراموش نمی نمود. او در این مورد در برزخ میان دید های کهنه و نو در بند بود.
او در این بخش با دشواری دیگری هم رو به رو بود. او چون مدت زیادی در ترکیهٔ عثمانی به سر برده بود و حتا مدتی مامور این ساختار در دمشق، سوریه که در آن هنگام یکی از ولایت های این شاهنشاهی یا امپراتوری بود، تلاش می کرد تا در خط نا همنوایی با اروپا، می خواست تا افسران، خبره گان فنی و آگاهان طبی ترکی به کشور دعوت گردند. او در این مورد استدلال می کرد که استفاده از اینان پیوند جهان اسلامی را محکم تر می سازد. او به این باور بود که حضور ترکان دردسری را در میان مردم که دیگران را بیگانه می پندارند، به میان نمی آورد. او به این باور و آرزو بود که شاهنشاهی عثمانی، ایران و افغانستان، این سه کشور مستقل ! اسلامی می توانند، در این راه نقش مهم تاریخی بازی نمایند.
اما، خود به زودی دچار ناسازگاری اندیشه یی می شد و می گفت که در این زمینه اختلاف میان شعیه و سنی مانع بزرگ می باشد. آن گونه که می دانیم، نادر افشار در سال ۱۷۴۳ع. تلاش نمود که این شگاف را پر نماید. سید جمال الدین افغان، نیز در این مورد تلاش نمود. اما، با گذشت هر روز این نگرش های متفاوت چون درهٔ عمیقی دهن باز می کردند. این امر این دو اصلاح طلب را به شدت پندار گرا ساخت و تیر هیچکدام به هدف ننشست. این امر تا همین اکنون که این را می نویسم به شدت هرچی تمام تر جریان دارد. باید برای یگانگی میان کشور ها، سنجه های دوام دار دیگری راباید جستجو کرد.
به باور من تمام تلاش این نوآوران این بود که به بخش فنی دنیای نو دست بیابند، تا از آن برای بازگشت به شکوه گذشته بهره بگیرند. اما، این امر را باید درک می کردند که راز موفقیت اروپا تنها و تنها به دست آورد های فنی، پیوند ندارد. این امر به فضای باز اندیشه یی و آزاد گذاشتن دید گاه هاست که بتوانند، اندیشه های و سپس برنامه های نوی را ارایه دارند.

یگانگی آسیا

از آن جایی که در قارهٔ آسیا کشور های مانند جاپان، با باز کردن دروازه اندیشه یی شان به روی دگرگونی های اروپایی، به دست آورد هایی ـ به ویژه پس از شکست روسیه در سال ۱۹۰۵ع. ـ دست یافته بودند، تحول طلبان در این بخش و از آن میانه محمود طرزی، توجه به آن سو نمود. او هم چنان به روشنی می دید که حنای وحدت اسلامی رنگ نمی گیرد، پس برای مقابله با اروپا، به این امر توجه نمود. او یاد آور می شد که اروپاییان ـ روسیه و بریتانیا ـ بر همه آسیا مسلط شده اند.
او به این باور رسید که مسلمانان دست یگانگی را به سوی مردمان غیر مسلمان که در شرق بیدار شده اند، دراز نمایند تا تمام آسیا آزاد گردد. او بار ها و بار ها یاد آور می شد که از شکست روسیه به دست جاپان باید آموخت. او با خوش خیالی یاد اور می شد که عثمانی، پارس، افغانستان و عرب با هم زیر شعار ٫٫ آسیا برای آسیاییان،، متحد شوند.
طرزی به این گونه درخط ترقی اجتماعی، فرهنگی و نو آوری اقتصادی مردم کشور را تشویق می کرد. در این راستا برخی اصلاح طالبان چشم یاری به جاپان دوخته بودند، اما، طرزی به استقلال پای می فشرد.
سراج اطفال
محمد طرزی در خط بردن آگاهی در میان کودکان و نوجوانان، دست به نشر ٫٫ سراج اطفال،، زد. این نشریه با آن که به شکل همراهی با ٫٫سراج اخبار،، نشر می شد، اما، آماج دیگری داشت. پیامگیرانش را جوانان، شاگردان مکتب و کودکانی که تازه نوشت و خوان را یا گرفته بودند، می ساخت. او در سرسخن چنین می نگارد،٫٫ شما را از علوم و فنون نو و در تربیه آداب عاقل شنو به نکته های درس آموز و حکایات فایده اندوز دماغهای شما را ورشن می کند.،،
این نشریه، به تعداد شش شماره همراه با س.ا. نشر شد. (آهنگ، کاظم، ص.۱۰۴)
روشنفکران ! ما، دید گاه های نا سازگار و پُــرتناقض در خط نوگرایی
در این بخش به باور من، یگانه کسی که بررسی ژرفی از موجودی به نام روشنفکر در کشور ما نموده است، شاد روان سید بهاالدین مجروح می باشد. تا جایی که روشن است سنجهٔ اساسی برای شناخت یک روشنفکر، همانا چگونگی بر خوردش با قدرت سیاسی می باشد. او خود کسی بود، که با وجو میسر بودن همه امکان های سیاسی و چسپیدن به قدرت، از آن دوری نمود، و برای نشان دادن خطر استبداد، ٫٫ اژدهای خودی،، را که اساس و پایهٔ انگیزه اش را انگشت گذاردن بر فرمانروایان مستبد، می سازد، نوشت. این را از کابل شروع کرد و تا آن سپیده یی که گلوله سربی مجاهدان، به زنده گی اش نقطهٔ پایان گذارد، به آن ادامه داد و ارثیهٔ بزرگ فرهنگی در خط دید روشنفکری از خویش به جای گذاشت.
به همین دلیل او در نوشته یی زیر عنوان ٫٫روشنفکران افغان در تبعيد :رخ ها و زاويه های فــلسفی و روانی،، در این مورد چنین می نویسد،٫٫تا جایی که روشن و معلوم است، مفهوم روشنفکر حاصل و بازده فرهنگ غرب، به ویژه یک پدیده فرهنگی فرانسه یی می باشد. آیا می توان آن را در جامعه ها و همبود های بیرون از غرب به کار برد؟ پاسخ به صورت روشن نی است. با آن هم، گونه فردی را که این مفهوم در بر می گیرد و بیان می دارد و یا ما می خواهیم به توضیح آن دست بیازیم، ممکن در جامعه ها و همبود های دیگر یافت. اینان یا حا صل شرط های بومی اند و یا این که در اثر نفوذ غرب پا به میدان گذارده اند.،، البته او در همان جا به روشنی بیان می نماید، ٫٫تعریف و وصفی که ما سعی داریم برای روشنفکر ارایه بداریم به صورت یقین به گوش غربیان که با واژه گان دانشی و علمی آشنا هستند بیگانه، نا جور و نا خوش می خورد، اما، امیدواریم که این کار، گوهر اندیشهٔ ما را انتقال بدهد.،،
او سپس خط فاصل روشن میان روشنفکر قدیمی که به دنیای واقعی باور نداشت و روشنفکر جدید که به خرد گرایی، پیشرفت، هستی و فرهنک به مثابه ایدهٔ کل می نگرد، می کشد. به نظر او، ٫٫روشنفکر موجود جانداری است که برای راه رفتن به جای پای، از سرش کار می گیرد. چنین به نظر می آید که برای پرواز بال می کشد و با آن از فراز مرزهای اجتماعی ـ فرهنگی خویش، پرواز می نماید تا خویشتن را و دیگران خویش را در یک گسترده وسیع تر بنگرد. او به مانند یک هشت پای آبزی است که همزمان بال دارد و پرواز نیز می نماید. هر گاه بر خورد یک روشنفکر را در مورد زنده گی با کسی که در جامعه یی به شدت در بسته که در آن تمام کردارهای گروهی و یا فردی به وسیله سنت ها و عادت ها، شکل داده می شوند و هر پرسش، پاسخش را در باور اجتماعی نهادینه شده یی می یابد، به مقایسه بگیرم، به شدت گونه گونه و پـُـر پرسش می باشد. در میان ما گپ زبانزد مردم یا متلی وجود دارد مبنی بر این ، ٫٫هرگاهی که مورچه بال بکشد، زوالیش می آید.،، در جامعه یی که ارزش های اساسی و پایه ییش همسانی و همانندی است، روشنفکر بر آن هست تا متفاوت از دیگران باشد. البته یک جامعهٔ منسجم و یا هم آهنگ هم چنان تفاوت هایش را دارد : یک رهبر مذهبی و یا روحانی و یک سردار قبیله، از دیگران تفاوت دارند، اما، این دگرگونی و تفاوت در چارچوب همان همانندی قرار دارد. این گونه کسان همیشه وجود داشته اند، به ساده گی شناخته و پذیرفته می شوند، مگر روشنفکر تفاوت دیگری دارد. او به مثابه یک فرد (تاکید از من است.) قد بلند می نماید و در سر هوای خویشتن خویش را دارد. برآن هست تا خویشتن را و دور را دورش را به وسیله دیدگاه روشنفکری خویش دریابد. به این گونه، مرز های همانندی را زیر پا می گذارد. به بیگانه یی بدل می شود. خود، تبعید را بر می گزیند.
٫٫باید به مفهوم پیشنهادی خویش یک عنصر متناقض دیگری را نیز اضافه نماییم. ما، در افغانستان روشنفکر را در زبان پارسی از ترکیب دو واژه روشن و فکر ساخته ایم که معنای روشن بین را می دهد. این روشنفکر، چراغی (منظور همان چراغ تیلی که فتیله اش بلند تر قرار داشته و در زیرش تیلدانیی وجود دارد، است. مردم همان واژه انگلیسی لامپ یا لامپه را به کار می برند.) است که دورا دورش و حتا دور ترها را روشن می سازد، مگر در دور نزدیکش، در زیر تیل دانیش، سایه یی را می اندازد. از این سبب مردم می گویند،٫٫زیر چراغ همیشه تاریک است.،، این را می توان تصویر تمام قد یک روشنفکر دانست. در حالی که چنین فرض می شود که او به افق گسترده یی دست یافته است، اما، او در مورد هستی و واقیعت دورا دورش به شدت در تاریکی قرار دارد. او با خویشتن خویش در تناقض قرار دارد، اما هنوز هم به شدت یک پدیده مهم انسانی و فرهنگی قابل توجه است. (تاکید از من است.)
٫٫او سپس به دسته بندی روشنفکران کشور می پردازد. به باور او در این میان می توان از روشنفکران اصیل نام برد. او سپس به بررسی آبشخور این ها دست می زند و یاد آور می شود که در روش آموزش قدیم نقش اساسی را مدرسه ها به دوش داشته اند. او در مورد چنین می نویسد،٫٫ این بخش، به صورت کامل در چارچوب موضوع های اسلامی مانند : قرآن، سنت محمدی و فقه یا شرعیت در بند بود. آنان که از این مدرسه ها فارغ می شدند، برای یافتن کار با دشواری رو به رو نمی شدند. آنان ملا، واعظ، معلم (با باز نمودن درب مدرسه خصوصی)، قاضی، و دیگر و دیگر ... می شدند. آنان مردمان محترم و صاحب صلاحیت به حساب می رفتند. آنان به شدت سخت گیر، خشن و نا برده بار بودند.
٫٫دومی، مکتب های ادبی، یا به عبارت دیگر مکتب های دارای دانش دنیایی، موضوع های گسترده و وسیع را در بر می گرفتند. دراین مکتب ها، به جای زبان عربی، زبان پارسی مورد توجه بودند. زبان عربی، به حیث وسیله یی برای دست یابی به متن های مذهبی همانند زبان لاتین در اروپای قرون وسطا، مورد استفاده قرار می گرفت. اثر های شعری و نثری زبان پارسی، همه جانبه مورد بررسی قرار می گرفتند. این امر، مهارت قابل توجه را در نوشته های ادبی بار آورد. درنتیجه این کار، خوش نویسی رشد قابل ملاحظه یی نمود. موضوع های پـُـر اهمیت دیگر مانند فلسفه، منطق، دانش تجربی ــ طبعی، طب و دیگر و دیگر نیز تدریس می گردیدند. به این گونه، ادب سنتی که نگرش دنیایی داشت، شانه به شانه درکنار مدرسه ها، گاهی همراه با هم و گاهی در جدل با هم، جریان می یافت. تعالیم اساسی اسلام در هردو بخش همسان بودند. به ترین معلم کسی به حساب می رفت که در هر دو بخش مهارت قابل توجه می داشت. او بایست، هر بامداد درداخل مدرسه می نشست و در حالی که کوهی از کتاب ها او را احاطه می نمودند، یک یک از طلبگان یکی پشت دیگری در برابرش زانو می زدند. یکی با کتاب دینی اش و دیگری با کتابی در مورد شعر کهن و کلاسیک، و دیگری با یک اثر فلسفی و یا طبی. به این گونه آنان درس روزانه شان را فرا می گرفتند.
٫٫مدرسه ها، با آن هم در اکثر مورد ها، در برابر دانشمندان آزاد اندیش، مطالعهٔ آنان از اثر های یونانی، مانند فلسفه، ماوراطبیعت و تلاش برای جای گزینی صلاحیت دانش سنتی با تفکر خرد گرایی، بر خورد نقادانه داشته و از خویشتن نا بــُرد باری نشان می دادند. به صورت عموم در جریان ادبی، چیزی در مخالفت با اسلام وجود نداشت. تلاش و نیت فیلسوفان این بود تا دایرهٔ تفکر دینی را فراخ تر ساخته و درب آن را به روی دیگر علوم و دانش ها به ویژه تجربی، باز نمایند. برای اصل های دینی، مساله پیامبری و دیگر و دیگر مساله ها، پایه های عقلی بیابند. اما، عالمان دین این تلاش را که در خط کاوش های عقلی و خرد گرایانه صورت می گرفت، خطرناک به حساب آورده و هنوز هم می آورند. به این گونه، فیلسوفان به صورت دایم در حاشیه رانده شده و در لبهٔ پرتگاه تکفیر قرار می گرفتند.
٫٫به این گونه، در تمدن اسلامی، بزرگ ترین و مهم ترین سهم در رشد دانش هایی چون : فلسفه، علوم طبعی، تاریخ نگاری، ادبیات و دیگر و دیگر...به وسیله کسانی صورت که به جریان ادبی تعلق داشتند. آنان را بر اساس تعریفی که از روشنفکر ارایه داشته ایم، روشنفکر با تمام واژه می توان نامید. همینان بودند که مرز های تنگ چارچوب بستهٔ اجتماعی ــ فرهنگی خویش را درهم شکستند. در حالی که پیروان مدرسه ها، تمام توجه خویش را به تکرار و حفظ سنت ها متمرکز ساخته و آن ها را هم در چارچوب تنگ سنجه های عتیق در بند می ساختند، هواداران جریان های ادبی به خلق اثر های نو دست یازیده و دایرهٔ تفکر خویش و شاگردان خویش را به سوی افق های نو گسترش می دادند.
٫٫دوران قرون وسطا ـ این واژه، قرون وسطای عیسایی را در بر می گیرد. اما، جالب است که نویسنده گان ما نیز آن گاهی که گپ از تفکر مذهبی در بسته می زنند، آن را قرون وسطایی، بدون ذکر عیساییش می خوانند. در حالی که به حساب تقویم ما این قرون وسطای خود ما برابر به سدهٔ هفتم هجری می گردد. به باور من این امر نمی تواند کاربرد معنایی داشته باشد. ـ را می توان درخشان ترین دوره فرهنگ و تمدن اسلامی خواند. در چارچوب تعریفی که ما از روشنفکر ارایه داشته ایم، به نمونه هایی از متفکران اسلامی در دوران قرون وسطا می پردازیم :
٫٫دانشمندی مانند البیرونی (۱۰۵۰-۹۷۳). او هم ستاره شناس و هم دانشمند دانش های اجتماعی بود. او در دانش ستاره شناسی دگر گونی های شگرفی را به میان آورد. او هم چنان با دید عینی و دانشی فرهنگ های غیر اسلامی را و علم دین در هند را به بررسی نشست. او، در این راستا گام های بلند را برداشت و مرز های تنگ را در نوردید. ابن سینا، فیلسوف و دانشمند هم عصرش (۱۰۷۳-۹۷۳) رساله یی در مورد روح نوشت. او درمورد نبوت طرح خرد گرایانه و عقلی ارایه داشت. او در مورد موضوع هایی چون روان انسانی، زنده گی پس از مرگ، وحی مقدس، و دیگر و دیگر... که مساله های مورد توجه دینی و مذهبی بودند، بررسی نمود و نوشت. در حالی که موسیقی در دیدگاه مردم امر لهو و لعب به شمار می رود و از نظر عالمان دینی گناه به حساب می آید، فارابی، فیلسوف معروف، کتابی زیر عنوان ٫٫دانش موسیقی،، نوشت.
٫٫در پایان سده هجده و نزده عیسایی، هر دو جریان ادبی و دینی راه سراشیبی را در پیش گرفتند. با آن هم، هر دو جریان در دو خط جداگانه به رشد کندش ادامه دادند : مکتب های دینی در تنگنای نص گرایی دربند ماندند. این ها به مطالعهٔ تفسیر های دست دوم و سوم که متفکران بزرگ دینی از خویش به جای گذارده بودند، بسنده نموده راه تحجر و سنگواره گی فکری را در پیش گرفته بر سینه هر آن چی نو به حساب می رفت، دست رد گذاردند. جریان ادبی، افق های دید شان را گسترش دادند تا آن که در بحر نفوذ غرب (اروپایی) غرق گردیدند. نوع جدید روشنفکر که در مکتب های مدرن آموزش دیده بودند، جای کهنه فکران را آن گاهی که شاهنشاه گرایی غرب زمینهٔ رشد نهاد های نو سیاسی بومی را فراهم نمود و آموزش فلسفه، تفکر و کردار غرب را تشویق نمود، گرفتند. (نانسی. چ. دوپری۱۹۸۵ع.)
٫٫روشنفکران قدیمی، از دید ظاهری، مانند عالم دینی به نظر می آمدند : عمامه به سر، ریشی بر زنخ، لباس سپید سنتی را به بر می نمودند. وظایف دینی را با دقت اجرا می کردند و حتا موعظه سر می دادند. اما، او یک فرد عاشق کتاب به شمار می رفت و حتا کتابخانهٔ شخصی داشت. در کتابخانه اش در مورد موضوع های مهم و حتا نا مهم نیز اثر هایی وجود داشتند. بخش زیاد این کتاب ها به زبان پارسی و عربی بوده و به شکل نسخه های خطی نگه داری می شده اند. او بخش زیاد وقتش را به مطالعه و یا نوشتن مصروف می ساخت و یا کسانی را که علاقه به دانش داشتند، می پذیرفت و به پرسش های شان پاسخ می داد و یا با آنان به بحث می پرداخت. گاهی برای این که چند درهم و دیناری به دست آورد، به هنر طب یونانی دست می زد. اما، او بیش تر به خانواده های دارا و ثروتمند زمیندار تعلق داشت و به کار های دانشی و ادبی به خاطر رفع تشنگی و عطش روشنفکرانه اش دست می زد.
٫٫در افغانستان، در آغاز سدهٔ بیستم، وضع دگرگون گردید. روشنفکران قدیمی اولین گروهی بودند که در برابر اندیشه ها و دیدگاه های تازه یی که از غرب راه اش را به دل کشور باز می کردند، آغوش گشودند و پذیرای آن شدند. این امر در حالی صورت گرفت که مقام های دینی در آغاز آن ها را نادیده گرفتند و بعد تر، به شدت با آن ها به مخالفت و ضدیت بر خاستند. روشنفکران با اشتیاق تمام، عطش و تشنگی، نوشته ها و کتاب های غربی را که از زبان های عربی و ترکی به پارسی بر گردانیده می شدند، می خواندند. برخی آنان حتا زبان انگیسی و یا دیگر زبان های اروپایی را فرا می گرفتند. به این گونه، به فضا و جو خفقان آور روشنفکری که سده های دراز بر کشور سایه افگنده بود، نقطه پایان گذارده شد. این امر، به شیوهٔ تفکر کهنه و قدیمی نیز نشانه پایانی گذارد. به این گونه، آنان مانند مورچه گانی بودند که بال کشیدند. (به باور ا. ندرسن، ویراستار این مقاله به زبان انگلیسی، خود مجروح هم مانند این مورچه گان، بال کشید.).
٫٫شاعران، نویسنده گان و دیگر اهالی ادب، خانه های خویش را دردهکده ها ترک گفتند و به کابل، پایتخت کشور، روی آوردند. آنان عضو انجمن ادبی که از سوی مقام های رسمی، بنیاد گذاشته شده بود، گردیدند و یا در ادارهٔ دولت جذب شدند. آنان ریش خویش را تراشیدند و لباس غربی به تن نمودند. اما، هنوز هم مقلدان ساده راه و روش غرب نبودند. نسل بعد که در مکتب های مدرن که با شیوهٔ غربی آموزش می دیدند، فارغ گردیدند، این بار دگرگونی را به دوش کشیدند. روشنفکران آغاز سدهٔ بیستم عیسایی که گذشته نیرومندی در سنت داشتند و ریشه ژرف در جامعه و فرهنگش، با اندیشه های جدید بر خورد خلاقانه یی نموده و اثرهایی به صورت واقعی ناب و دارای اصالت آفریدند. به این گونه شاعران، نویسنده گان، تاریخدانان، متفکران اجتماعی و سیاسی که گروه بزرگشان با کار فرهنگی خویشتن خویش سربلند نموده بودند، پا به میدان فرهنگی گذاردند. در این راستا، می توان از نام هایی چون : محمود طرزی، عبدالهادی داوی، محی الدین انیس، غلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، گل پاچا الفت، قیام الدین خادم، عبدالروف بینوا، سید شمس الدین مجروح، خلیل الله خلیلی، عبدالرحمان پژواک، و بسیاری دیگر یاد نمود. درنتیجه تلاش فرهنگی این فرهیختگان، نیمهٔ آغاز سدهٔ بیستم را به درستی می توان دوران نوزایی در هنر و ادبیات خواند. (دوپری، ن. هـ. ۱۹۸۱)
٫٫ روشنفکران قدیمی و دوران مدرن و یا عصرجدید، به شدت از دست آورد های دانشی و فنی غرب اثر پذیرفتند. در نتیجه، ادبیات نوین در قیافه شکل های ادبی نو، مانند : نمایشنامه و ناول و دیگر و دیگر، به ویژه برخورد نو با تاریخ، پا به میدان وجود گذارد. تاریخ به حیث نیرویی برای ایجاد و شکل دهی دولت ملی، جایگاه ویژه یی در این راستا به دست آورد. پیش از این جریان و روند تاریخ کشور، ره به دوران پیش از اسلام نمی برد. اما، اکنون برای روشنفکران فرصت آن میسر گردید تا این مرز و سد را زیر پا نهاده و با گذر از آن، با افتخار و سربلندی تاریخ ملی کشور را به زمان پیش از اسلام به دوران یونانی ـ بودایی و حتا دور تر از آن برسانند.
٫٫در انگشتر این اندیشه ها، همین گوهرهای پـُـربهای دموکراسی، پیشرفت، آزادی فردی، اصلاح های اجتماعی ـ سیاسی، ملت و دیگر و دیگر... ارزش ها بودند، که به شدت می درخشیدند و برای شان جاذبه جادویی داشتند. به این گونه روشنفکر مدرن، روزنامه نگار و جریده نگار شد و جنبشی را برای شاهی مشروطه به راه انداخت. این روشنفکر، در جریان مبارزه برای دست یافتن به آزادی، سال های زیادی را هم به زندان به سر برد.(دوپری، ل.۱۹۸۰ع.).،،
برایم جالب است که در این سیاهه یی که مجروح از روشنفکر ما، با همان سنجهٔ خودش ارایه داده است، نامی از جمال الدین افغان، نبرده است. من فکر می نمایم که دلیل اصلی این بوده که او اثر روشنی از دیدگاه اش را در افغانستان باقی نماند است. آن گونه که می دانیم او در دربار امیر دوست محمد راه یافت. امیر او را مربی محمد اعظم پسرش، تعین نمود. در کشمکش میان پسران امیر دوست محمد، باری محمد اعظم، امیر شد. سید، در درباش به سر می برد. آن گاه که او از دست امیر شیر علی شکست خورد، زیر پای سید، خالی گردید. او از چشم پُــر مهر امیر شیرعلی افتاد. سید که دیگر از بودن در انزوا رنج می برد، از غلام محمد طرزی، خواهش نمود تا عریضه اش را به امیر شیرعلی تقدیم نماید. ـ روشن نیست که این عریضه تنها تقاضای رخصت را در بر داشته و یا برنامه هایی را برای اصلاح ها هم در بر می گرفته است. در این مورد مورخان ما، مانند هزار ها مساله دیگر گزارش های پر تناقضی را درج کرده اند ـ اما، این امر روشن است که امیر شیرعلی اجازه داد تا او کشور را ترک نماید و سفریه یی را هم برایش تادیه کرد.
به باور من، تا جایی که دیده می شود، روشنفکران ما در برزخ میان دیدگاه روشنگرانه، نوگرانه، مدرن و متجدد، از یک سو و سنتی ـ دینی از سوی دیگر قرار داشته اند. نگاهی به دید گاه سید جمال الدین و محمود طرزی، عمق این مساله را روشن می سازد.

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






50 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > دیدگاه > ما و نو آوری، تجدد و مدرنیزم

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • گرگ زاده عاقبت گرد شود گرچه با آدمی بزرگ شود. این همه روده درازی و گزافه گویی بخشی برای این بود که عبدالرحمان جلاد را مدرن و نوآور معرفی کند. آقای صدیق رهپو طرزی فاجعه انسانی زمان عبدالرحمان را نمیبیند و تسلط قبایل پختون یا اوغان را بر مناطق غیر اوغان دولتداری میداند.
    پشاتنه سر و ته یک کرباس هستند و از همین حالا نیروهای وحشت پشتونها یعنی طالبان را ملی معرفی میکنند.

  • دوستان سلام ! با معذرت که حوصله خواندن اینهمه نوشته بی پایان آقای رهپو را ندارم . کاش آنرا دنباله دار می نوشتند تا میتوانستم بند بند آنرا تعقیب می نمودم . یگان دوستی پیدا میشود که مانند داستان " نازی جان همدم من دلبرمن" را که اقای میرهزار خلاصه نموده بودند ، این نوشته را نیز خلاصه نماید ؟

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.