خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم
بازتاب افسانه های سامی.... یوسف شورانگیز و زلیخای عشوه گر
زیر این عنوان خواهیم کوشید تا باروشی متمدنانه ، منطقی و مستدل ؛ خطاها ولغزشهای لغوی و علمی و تناقضات منطقی موجود در قرآن را مورد بحث وبررسی قرار دهیم. لذا از آنانیکه خود رادرزمرۀ فقها ،علماء و مفسرین اسلام قلمداد مینمایند صمیمانه دعوت به عمل میآوریم تا در مباحثات با ما شرکت ورزیده نظرات و ملاحظات مارابه همان روشی که ما آنرا مطرح مینماییم به نقد بکشند البته نه با روشهای پرطمطراق واعظانه وتکیه خانه ئی وخانقاهی . ما این بحثهارا در بخشهایی جداگانه ودنباله دار إرائه خواهیم نمود.
بخش هفتم
بازتاب افسانه های سامی....
یوسف شورانگیز و زلیخای عشوه گر
یوسف گم گشته را جویند در کنعان مگر
می برد روزو شبش را با زلیخا او به سر
داستانی بس عجیب و پای الله در میان
با یهودیان به رنگی با مسلمانان دگر
( عزیزیاسین )
همانگونه که از عنوان این بحث پیداست ، در این بخش از بحثهای خویش افسانۀ یوسف و زلیخا را به بررسی گرفته قرآن و تورات( عهد قدیم ) را پهلوی هم قرار میدهیم تا ببینیم که این افسانۀ عاشقانۀ سامی رایهودیان در تورات وتفسیرهای آن و کتابهای افسانوی میدراشي خویش چگونه بیان داشته اند و محمد در قرآن آنرا چگونه و با چه تغییرات و دستکاریهایی جاسازی نموده است . برای بر آورده شدن این مأمول ، نخست قرآن را گشوده این داستان را که محمد و به گفتۀ او" خدا " آنرا " أحسَنَ القِصَص " یعنی : بهترینِ داستانها ، نامیده است ، به گونه یی فشرده و گذرا مرور نموده نقاط ضعف و کاستیهای منطقی و ساختاری آنرا از نقطه نظر داستان نویسی و قصه پردازی برجسته میسازیم ، سپس آنرا با آنچه درتورات ساخته و پرداخته شده است مقایسه و مقارنه نموده ناهمگونی ها وخطا هایی را که " خداوند" ویا محمد فرزند عبدالله در نقل وروایت آن مرتکب آن شده اند، یک یک بر میشماریم و قضاوت اینرا که آیا این داستان ( خدایی و آسمانی ) است یا ( زمینی و فولکلوریک ) و آیا واقعاً میتواند بهترین داستانی باشد که تا کنون روایت شده است یا اینکه چیزی بیشتر از یک روایت خام،ناجوروکودکانه بوده نمیتواند، به خواننده گان گرامی میسپاریم.
درضمن خواهیم دید که أهدافی که إسرائیلیان را به پرداختن به همچو افسانه یی کشانیده است چه بوده میتواند.
سورۀ یوسف ویا به عبارتی دقیقتر افسانۀ یوسف که دوازدهمین سورۀ قرآن را تشکیل میدهد و در برگیرندۀ یکصدو یازده آیت میباشد، در نخستین آیت خویش یکی از تناقضات آشکار قرآن را به نمایش میگذارد، به این شرح که این سوره با ألف لام راء ( الر ) که حروف مقَطَّعة بوده و هیچگونه مفهومی را نمی رساند وازهیچگونه وضاحتی برخوردار نیست آغاز می یابد و بلا فاصله گفته میشود : تلک آیاتُ الکتابِ المُبین . یعنی : این آیتهای کتابی است که واضح و اشکار است. و ما این موضوع را در بخش دوم همین بحثها تحت عنوان« فَواتِحُ السُّوَر ویا حروف مُقَطَّعة » مورد بررسی قرار داده ایم.
داستان پس از تأکید " خدا " روی عربی بودن قرآن و اینکه " خدا " گویا بهترین قصه ها را حکایه مینماید که محمد قبلآهیچ آگاهی یی از آن نداشته است آغاز می یابد . یوسف به پدرش که همان شخصیت افسانوی معروف یهودی بوده و یعقوب نامیده میشود ، میگوید درخواب دیده است که یازده ستاره و ماهتاب برایش سجده مینمایند، پدربرای نشاندادن خوشنودی اش از برگزیده شدن پسرش ازجانب " خدا " و إحتمال نا خوشنودی و حسادت پسران دیگرش در برابر این برادراندر نازدانۀ شان ، اورا از حکایت کردن این خواب به برادرانش برحذرداشته آنان را به شیطان تشبیه مینماید، و به یوسف إطمینان میدهد که " خدا " با آموزاندن تأویل خواب به او ، وی را به مقام و جایگاه والا و رفیعی نائل خواهد ساخت و او همانند سائر اجدادش از نعمتهای " خدا " برخوردار خواهد شد . تا اینجا را میتوان مقدمۀ داستان به حساب آورد.
داستان با طرح دسیسه و توطئه یی از جانب برادران علیه یوسف آغاز می یابد، به این شرح که آنان به گونه یی یکجایی و دسته جمعی به نزد یعقوب آمده از او می خواهند إجازه دهد تا فردا یوسف را نیز با خود به تفرجگاه ببرند که با ایشان بازی و خوشگذرانی نماید ، یعقوب میگوید میترسم که در أثر غفلت شما اورا گرگ خواهد خورد. مگر در پی الحاح و پافشاری های آنان ، إجازه میدهد تا اورا با خود ببرند...یوسف را با خود میبرند و اورا درچاهی انداخته پیراهنش را به خونی دروغین آغشته به یعقوب می آورند و چنان وانمود مینمایند که گویا او را گرگ خورده است . یعقوب بدون اینکه دربارۀ پاره و دریده نبودن پیراهن خون آلود یوسف حرفی درمیان آورد و آنان را مورد سؤال و مآخذه قرار دهد ، به ایشان میگوید که شما دسیسه یی ساخته اید و من در برابر این دسیسۀ شما صبر میکنم و خدا به من کمک خواهد کرد.
ببینیم که آنطرف در تفریحگاه برادران یوسف و بر سرچاهی که او را انداخته اند چه میگذرد، درآنجا قافله یی از راه میرسد وسقاء خود را میفرستد تا از چاه آب بیاورد ، در دلو او به جای آب، نوجوانی زیبارو برون می آید که باعث خوشنودی آنان میشود و اورا به بهای ناچیزی می خرند .وآن مصری یی که اورا خریده است به همسرش میگوید که اورا گرامی بدار و یا اینکه اورا فرزند میخوانیم...
" خدا " در إدامه به گونه ی تنبیهی و هوشدار دهنده می افزاید : ...و بدینگونه یوسف را از امکانیات روی زمین برخوردار ساختیم و به او یاد میدهیم که خوابهارا تأویل کند مگر بیشتر مردم نادان هستند. وهنگامی که به اوج نیروی جوانی اش رسید اورا دانش و حکمت دادیم وما نیکو کاران را اینگونه پاداش میدهیم .
پس از سخنان تنبیهی فوق ، " خدا " بازهم در مقام راوی داستان قرارگرفته می افزاید:
زنی که یوسف در خانۀ اوبود ، قصد همخوابگی اوراکرده درهارا بست و اورا به نزد خود خواند مگر او إمتناع ورزیده گفت او پروردگارمن است و برایم إحسان کرده است ، ستمگران رستگاری نمی یابند. با اینهم میل همخوابگی بر او نیز چیره گردید ، مگر برهان " خدا " مانع آن شد.
( چنانکه ملاحظه میفرمایید ، جمله ها و گفته ها به قدری نارسا و گنگ است که در پایان هریک آن بایستی مفسر و سخنگویی حضور یافته به نماینده گی از الله آنرا توضیح دهد )
در اینجا بازهم " خدا " تنبیه گونه میگوید : بدین سان زشتی و بدکاره گی را از وی برطرف کردیم چون او از بنده گان إخلاصمند ما بود. و پس از این تنبیه کوتاه روایت کنان می افزاید : هردوبه سوی درب شتافتند ، پیراهن یوسف از عقب پاره شد ، در دم دروازه به شوهر زن برخوردند ، زن گفت : جزای کسی که به خانواده ات بدی کرده است چیزی جز زندان و یا جزای شدید بوده نمیتواند ، یوسف گفت : او قصد همخوابگی با من را داشت ... شخصی ازخانوادۀ زن شهادت داده گفت: اگر پیراهن از پیش رو پاره است ، زن راستگو و اودروغگوی است و اگر از عقب پاره است ، زن دروغگو و او راستگوی است. و قتی دیدند که پیراهن یوسف از عقب پاره است ، شوهرگفت : این ازنیرنگ شما زنهاست ، نیرنگ شما زنها بس بزرگ است ، یوسف تو این را نادیده انگار ، و تو زن از گناهت پوزش بخواه زیرا تو گناه کار بودی... زنهایی در شهرباهم گفتند: زن عزیزبا غلامش همخوابگی میکند ، او دلش را ربوده است ... ما اورا در گمراهی یی آشکار می بینیم . هنگامی که زن عزیز این آوازه ها را شنید، آن زنهارا دعوت نموده برا ی هریک از آنان متکایی گذاشت و کاردی به دستش سپرد، سپس به یوسف گفت: خود را برای آنان بنما، هنگامیکه زنها اورا دیدند به او تعظیم کردند ، ودستهای خویش را بریدند و گفتند: پناه به " خدا " این انسان نی بلکه ملک است. زن عزیز به آنان گفت:اینست همان کسی که شمامرا درموردش ملامت کرده اید. من قصد همخوابگی با اورا کردم و او امتناع ورزید ، هرگاه از آنچه بالای او فرمان میدهم امتناع ورزد ، زندانی میشود و در زمرۀ ذلیل شده گان به حساب می آید. یوسف گفت : پروردگارا زندان برایم گوارا تر ازآنست که این زنها مرا به آن میخوانند ، و اگر نیرنگ آنان را ازمن دفع نکنی، به آنان متمائل شده در زمرۀ جاهلان قرار خواهم گرفت. پس پروردگارش ، که شنوا و داناست ، خواسته اش را پذیرفته نیرنگ زنهارا ازاو دفع نمود. و پس از آنکه نشانی هارا دیدند ، به نظرشان آمد که بهتراست اورا برای مدتی به زندان افگنند... و همینجاست که یوسف به زندان میرود و داستان به محور دیگری کشانده میشود، یوسف در زندان از مهارت تعبیر خواب که " خدا " برایش آموزانده است ، استفادۀ شایانی نموده دَه باشی وگل سرسبد زندان میشود و سرانجام به خاطر داشتن همین مهارت "خداداد" از زندان رها و به صدارت و نخست وزیری و خزانه داری دربار فرعون مصر نائل می آید ، اما اینکه آن فرعون کدامیک از فراعنۀ مصر بوده است نه در تورات مشخص شده است ونه در قرآن... مگر یوسف پیش از آنکه از درب زندان پا برون نهاده راهی دربار فرعون شود، میخواهد برائت و پاکدامنی خود را ثابت نماید، لذا خانم عزیز مصروخانمهای دیگری را که درگردهم آیی تماشای یوسف وحادثۀ ناگواردست بریدن حضور داشتند ، وادار میسازد تا بیایند و بگویند که او بیگناه است واین ما بوده ایم که اورا به همخوابگی با خویش میخواندیم و او إمتناع می ورزید ، اینجاست که یوسف با کمال عزت وسربلندی و نیکنامی به دربارفرعون میرود تا کلیدهای خزانه های مصررا ازنزد فرعون به دست آورد، باید افزود که یوسف از ابتدای رفتن به زندان تا هنگام باریاب شدن به حضور فرعون از هیچ فرصتی در جهت تبلیغ یکتا پرستی ومذمت شرک ودگر اندیشی و معرفی نمودن أجداد و پدرکلانهای خدا پرست خویش به مصریان فرعون پرست فروگذاشت نمی نمود...خلاصه اینکه یوسف اکنون دیگر آن بردۀ زندانی نه بلکه خزانه دار فرعون ودارای إختیارات گسترده و فوق العاده یی در سرزمین مصر است و همینجاست که داستان وارد چرخشگاه تازه یی میشود و آن اینکه برادران یوسف با الاغها واشترها و خرجینهای خویش از کنعان به مصر می آیند تا غله دانه خریداری و به کنعان ببرند، یوسف -این خزانه دار بزرگ – که از جریان توزیع سهمیه های غله برای خریداران، بازرسی مینماید ، آنان را میبیند و میشناسد مگرآنان وی را به جانمی آورند، یوسف متوجه میشود که آنان بنیامین برادر اصلی اورا با خود نیاورده اند ، لذا به آنان میگوید بار دیگر وقتی میآیید برادر اندر خود را نیز با خود بیاورید ورنه برایتان سهمیه یی داده نخواهد شد ، آنگاه به غلامان خویش هدایت میدهد تا پولهایی را که آنان برای خرید غله پرداخته بودند درخُرجینهایشان بگذارند تا با دریافت آن تشویق به بازگشت وآوردن برادر اصلی او شوند...برادران با خُرجینهای مملوء از مواد غذایی به کنعان بر میگردند و همینکه خرجینهای خود را باز مینمایند و میبینند که پولهایی که برای خرید پرداخته بودند نیز درآن موجود است ، این کار آنان را به بازگشت و بردن بنیامین به مصرتشویق مینماید ، لذا از پدر میخواهند تا بنیامین را إجازه دهد که با آنان به مصر برود ، مگر یعقوب که خاطرۀ نا گوار گم شدن یوسف را به یاد دارد ، از دادن إجازه إمتناع میورزد، اما پسرانش هوشدار خزانه دار مصر را به اطلاع او رسانیده تعهد میسپارند که بنیامین رابا کمال امانت داری با خود برده و باز پس خواهند آورد... سرانجام یعقوب اجازه میدهد تا فرزند نازدانۀ دیگرش نیز با همان برادرانی که چندی قبل یوسف را سردرگم گردانیده اند ، راهی سرزمین مصر شود. و به آنان توصیه مینماید که از یک در نی بلکه از دروازه های مختلف وارد مصرشوند. وبه گفتۀ " خدا " در قرآن ، این توصیه ناشی از علم ودانشی بود که " خدا " برای او ارزانی داشته بود و بیشتر مردم نمی دانند...خلاصه اینکه برادران وارد مصر گردیده و بلا فاصله به حضور خزانه دارسراسری آن دیار شرف یاب میشوند. یوسف بنیامین را نسبت به برادران دیگر بیشتر نوازش داده اورا در پهلوی خویش جامیدهد و خودرا به او معرفی نموده ازش میخواهد که از آنچه برادراندرها در حق او کرده ان اندوهگین نباشد...و این بار هنگام بارنمودن مواد غذایی در خرجینهای آنان، برای آنکه بتواند بنیامین را به نزد خویش حفظ نماید، جام زرین فرعون را مخفیانه در خرجین او میگذارد، و همینکه آنان به سوی کنعان حرکت مینمایند، إعلان میشود که جام پادشاه مفقود شده است و حتماً شما آنرا دزدیده اید لذا باید بارهای شما تفتیش و بازرسی شود... جام را ازخرجین بنیا مین می یابند و اوبه إتهام دزدی در نزد برادر أصلی اش یوسف گویا زندانی میشود و" خدا " از اینکه توانسته است با یک چنین آموزشی یوسف را در نگهداری برادرش در نزد خویش یاری دهد ، مباهات کنان میگوید:«اين گونه به يوسف شيوه آموختيم،او درآيين پادشاه نمىتوانست برادرش را بازداشت كند مگراينكه خدابخواهد ، درجات كسانى را كه بخواهيم بالا مىبريم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است » و برادران که در إقناع عزیز مصربه رهایی بخشیدن بنیامین توفیق نیافته اند ، نومیدانه کنار کشیده یک دیگر را به باد ملامتی میگیرند و از اینکه در عهدی که با پدربسته اند کوتاه آمده اند ، برادر بزرگشان تصمیم میگیرد به کنعان بر نگشته تا روشن شدن سرنوشت بنیامین در مصر بماند...سائربرادران به کنعان رفته ماجرا را به یعقوب حکایه مینمایند ، یعقوب اینبار نیزمیگوید : ...دسیسه یی در کار است و من صبر میکنم...او که جای سه پسر خویش را در کنار خود خالی می یابد،از غم و اندوه فراوان بینایی خویش را از دست میدهد و به فرزندانش هدایت میدهد تا به مصربازگشته یوسف و برادرش را جستجو نمایند... آنا ن برای سومین بار راهی مصر میشوند و در مصر بازهم به حضور عزیز مصر( یوسف ) باریاب گردیده از دشواری اقتصادی و معیشتی یی که دامنگیرخانوادۀ شان شده است شکایت مینمایند .... اینجاست که یوسف خودش را به آنان معرفی مینماید و آنان را که از کرده های خویش إبراز ندامت و پشیمانی مینمایند مورد عفو قرار میدهد و آنان را همراه به با پیراهن خویش به کنعان فرستاده هدایت میدهد تا آن پیراهن را به روی پدرشان بیندازند تا او بینایی خود را باز یابد و پس از آن اورا با سائر افراد فامیل به مصر بیاورند ... برادران میروند و هدایت اورا انجام میدهند ، یعقوب بینا میشود و فرزندان خویش را مورد عفو قرارداده به آنان وعده میدهد که از نزد " خدا " برایشان درخواست آمرزش خواهد نمود. یعقوب ومتعلقین وی راهی مصر میشوند و هنگامی که وارد بارگاه یوسف میشوند یوسف از آنان پذیرایی شایسته یی نموده پدر و مادرش را بر تخت مینشاند و همینجاست که پدر، مادر و برادرانش در برابر او سر به سجده میگذارند و او خطاب به پدرش میگوید: اینست تعبیر خوابهای پیشین من که خداوند آنرا راست گردانید و به من و شما إحسان کرده مرا از زندان رها ساخت و شما را از بیابان کنعان به مصرباز آورد و خواسته های شیطان را در به هم زدن مناسبات میان من و برادرانم بی اثر گردانید.
پیش از آنکه در زمینۀ نقد این داستان به موارد دیگری بپردازیم باید گفت که عمده ترین ایرادی که میتوان بالای این " بهترین داستان خدایی " گرفت ، زیر سؤال بردن داستان در کلیتش هست و آن اینکه یک نوجوان برده و خیریداری شده و خداپرست یهودی می آید و در منزل فرمانده کل قوای مسلح فرعون و بعدها در دربار خود فرعون جاه ومقامی والا کسب مینماید و به حدی میرسد که فرعون مصر را با آنهمه شکوه و جلال و عظمتش که خود را خدای زنده در روی زمین و دیگران را یکسره بنده گان خویش میپندارد ، به پرستش یهوه خدای اجداد خویش دعوت نموده و اورا شیفته و گرویدۀ عقیدۀ یهوه پرستانۀ خویش میگرداند ... حال اینکه با یک نگاه نه چندان ژرف میتوان دید که امکان واقع شدن یک چنین رویدادی نه در تصور انسان هوشمند میگنجد ونه در حیطۀ عقل سلیم، و همانگونه که نمونه یی از آنرا نمیتوان در حافظۀ تاریخ پیدا نمود ، با یقین کامل میتوان حکم کرد که درآینده نیز تا زمانی که مسألۀ ملت و ملت پرستی و میهن و میهن پرستی در جهان مطرح است ، چنین رویدادی هرگز واقع نخواهد شد.چنانکه تدوین کننده گان تورات خود نیز در یک تناقض گویی آشکار به این گفته های ما مهر تأیید گذارده و در آیت سی و سیوم باب چهل و سیوم سِفر پیدایش نوشته اند : « ... مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذابخورند زیرا که این نزد مصریان مکروه است.» پس در حالیکه مصریان حاضر نباشند تا با عبرانیان به روی یک سفره نشسته غذاصرف نمایند ؛ چگونه میتوان پذیرفت که فرعون یک بردۀ بی نام و نشان عبرانی را به صدارت و نخست وزیری همچو کشوری و اداره کنندۀ همچو مردمی بگمارد.
هرگاه از این آقایانی که این داستان را در کتابهای به زعم خودشان مقدس تورات و قرآن با قلقلۀ خاصی تلاوت مینمایند و در پایانش «صدقَ اللهُ العظیمُ و صدقَ رسولُه الکریم»هم میگویند بپرسید که همین اکنون و پس از گذشت هزاران سال از تدوین تورات و قرآن و داستانهای به اصطلاح خدایی این کتابهای" آسمانی" ، آیا حاضرند بپذیرند که یک دگر اندیش بیگانه مثلاً یک بودائی هندوستانی میانه سال با تجربه و دارای تخصص در امور دولت داری بیاید و در دستگاه دولتی حامد کرزی که در مقایسه با فراعنۀ مصردر زمرۀ دلقکهای دربار هم به حساب نمی آید، به مقام ریاست و وزارت ونخست وزیری برسد ، طبعاً پاسخ رد خواهند داد و همچو چیزی را هرگز نخواهند پذیرفت و لی هرگاه سخن برسر یوسف گم گشته و دست یابی و رسیدن وی به بالاترین مقام دولتی بعد از فرعون باشد ، سمعاً و طاعة گفته وکوچکترین تردیدی را در پذیرش آن به خود راه نمیدهند.این پاسخهای متفاوت و متضاد یک فرد مشخص به یک سؤال واحد همان ضرب المثل عامیانۀ یک با م و دو هوارا تداعی مینماید و انسان را وامیدارد تا بپرسد که چرا چنین است ؟ در توضیح این معما میتوان گفت که این افراد در مورد نخست به مثابۀ انسانهای عاقل و زنده وواقعی و دارای ارتباط واقعی با جامعه ومتأثر از واقعیتهای عینی آن پاسخ میدهند و در مورد دوم به مثابۀ انسانهای متدین و مؤمن و غرقه در اقیانوسی از خودبیگانه گی و عقائد دینی که ایشان را از پرداختن به هرگونه استدلال و تعقل و تدبر درزمینه برحذرداشته و وادار به آن مینماید تا آنچه را که در آموزه های دین به آنان دیکته شده است به مثابۀ حقیقت مطلق بپذیرند ورنه کافرند ومرتد و محارب و دشمن خداو رسول و مشرک و واجبُ القتل ومباحُ الدَّم ونامهای إهانت بار دیگری ازاین قبیل. با در نظر داشت این واقعیت میتوان گفت که ایشان در این مقام ، دانسته ویا ندانسته ، از ترس متولیان و بیضه داران دین که از هزاران سال بد ینسو، در موازات وخدمتگزاری به نظامهای طبقاتی و نا عادلانۀ حاکم برجهان همواره تولید و باز تولید شده و بر سر نوشت انسانها ی مظلوم ونا آگاه حکم میرانند ، سمعاً و طاعة گفته و بر همه سفسطه ها و احکام نابخردانه وپوسیدۀ ادیان مهر صحه میگذارند تا مبادا با این متولیان و مؤسسات غول پیکرو قهار دینی در تقابل قرار گریرند و باعث آن شود تا آبرو وعزتشان در میان مردم به خاک یکسان و در بسا موارد به دارو دشنه و زندان وشکنجه واعدام کشانیده شوند... آری ، اکثریت افراد جامعه به شمول دانشمندان و تحصیل دیده گان و آگاهان و نخبه گان آن به خاطرحفظ آنچه که همین نظام نا عادلانۀ حاکم برجهان وادیانی که آشکارا در خدمت آن قرار دارند، آنرا آبرو و عزت وحیثیت وشرافت وقار وغیره وغیره مینامند ،یا آگاهانه خود را ظاهراً به آن احکام و فرامین پابند وانمود مینمایند و از معضله آفرینی برای خویشتن اجتناب میورزند و یا اینکه نا آگاهانه وابلهانه و در یک حالت ازخود بیگانه گی مطلق آنرا از دل وجان می پذیرند وحاضر میشوند تا به خاطرآن جان شیرین خویش را فدا نمایند ، که در هر دو صورت ایشان عملاً در خدمت تداوم روند اشاعۀ جهل وخرافات و نابخردی وحماقت قرار میگیرند. و هستند دانشمندان محترم و نخبه وبانام ونشان و سیاست مداران به اصطلاح چپ گرا و مردمی که این خطای نابخشودنی را تحت نام خدمت به انسان و انسانیت ومبارزه در راه تأمین منافع وخواهستهای توده های مردم و احترام به عقائد وباورهای آنان و غیره وغیره مرتکب میشوند و با صدها گونه مردم فریبی و استدلالهای بی پایه خود را حق به جانب و مستحق احترام و تمجید وستایش جلوه میدهند.
همچنان این داستان که پردازندۀ آنرا همان عقل کل و دانای مطلق قلمداد کرده اند کاستی های عقلی و منطقی فراوانی را در خود دارد که از آن جمله است إعتراف علنی زلیخا به عشق ورزی با یوسف وآنهم در محفلی که به همین مناسبت برای زنان سرشناس مصر برپا مینماید و کرنش و مماشات و مسامحۀ شوهرقدرتمند ومتعصبش در برابر این" نشوز" و بیوفایی وی... و زندانی شدن یوسف نه به خاطر گناهی که ارتکاب آن به وی نسبت داده شده باشد بلکه دراستجابت دعاونیایش خودش مبنی برپناه بردن به زندان از شر زلیخا و سائر زنان سرشناس شهر که به وی چشم دوخته اند ... واز همه جالبتر اینکه قرآن از یکسو یوسف را تبرئه نموده و از سوی دیگر در آیۀ سی و پنجم همین سوره آورده است :« آنگاه پس ازدیدن آن نشانه ها به نظرشان آمد که اورا تاچندی به زندان افگنند » و اینکه آن نشانه ها چه بوده است معلوم نیست...
نکنۀ دیگری که این داستان زیبای " خداوندی " را در مجموع بی اعتبار و بی پایه میسازد و آنرا به یک افسانۀ فولکلوریک مبدل میکند خیالی بودن و فانتیزی بودن آن است. برای اثبات این ادعا موارد بسیاری را میتوان بر شمرد و از آن جمله است اینکه تدوین کننده گان تورات وقرآن بیهوده تلاش به خرج داده اند تا این افسانه را نیز همانند سائرافسانه های توراتی وقرآنی تارخی و مستند جلوه دهند . چنانکه در تورات نام فوطیفار رئیس گارد مخصوص فرعون ( عزیزمصر) که ازهیچگونه اهمیت و سندیت تاریخی برخورداربوده نمیتواند بار بار تکرار میشود ، اما از فرعونی که یوسف خواب او را تعبیرکرده و در زمان او به صدارت مصر رسیده است نامی برده نمیشود. مورد دیگری که در همین راستا میتوان به آن اشاره نمود اینست که برخلاف ادعای قرآن مبنی بر قحطی و خشکسالی مداوم هفتسالۀ مصر، در هیچیک از تاریخهای نوشته شدۀ مصرباستان ویا آثارباستانی به جامانده از آن دوره ها کوچکترین نشانی ازوقوع همچو رویدادی را نمیتوان پیدا نمود . مزید برآن درآیۀ چهل ونهم سورۀ یوسف چنان وانمود شده است که گویا زراعت مصر و حاصل دهی آن به باریدن باران بسته گی داشته است در حالیکه باریدن و نباریدن باران نقش اساسی و تعیین کننده یی دراین زمینه نداشته واین دریای بزرگ نیل است که از هزاران سال بدینسو بی وقفه جریان داشته و سرزمین مصر را آبیاری میکند و با در نظر داشت همین واقعیت بوده است که مصر را هدیۀ نیل نامیده اند.
مزید بر آنچه که گفته آمد این افسانه در همان مرجع اصلی خویش ( تورات ) نیز دارای کاستی ها و نارسایی های ساختاری و منطقی فراوانی هست که از آن جمله میتوان موارد زیرین را برشمرد:
1 – در آیت دوازدهم باب چهل و سوم سِفر پیدایش تورات آمده است : « پس پدرایشان اسرائیل بدیشان گفت اگرچنین است پس این کار را بکنید از ثمرات نیکوی این زمین در ظروف خود بردارید و ارمغان برای آن مرد ببرید قدری بَلَسان وقدری عسل و کتیرا و لادن وپسته و بادام » و این در حالیست که برحسب آیات دیگر همین کتاب به اصطلاح آسمانی همه جارا قحطی فرا گرفته و نان و طعامی برای خوردن ندارند. و فرزندان یعقوب به منظور آوردن مواد غذایی راهی مصر اند نه به منظورتفریح و خوشگذرانی .
2 – در آیت هشتم باب چهل و هفتم سِفر پیدایش تورات آمده است : « و یوسف پدرخود یعقوب را آورده اورابه حضورفرعون برپا داشت ویعقوب فرعون را برکت داد » با در نظر داشت اینکه درتورات برکت دادن به کسی نسبت داده میشود که از برتری روحی و معنوی نسبت به شخص و یا اشخاصی که به ایشان برکت داده میشود برخوردار باشد ، میتوان حکم نمود که این آیت دارای نقص منطقی بوده وبا واقعیت در تضاد قرار دارد زیرا این یعقوب است که تن به حقارت داده به درگاه فرعون پناه آورده است نه بالعکس.
3 - زنده یاد شجاع الدین شفا در صفحۀ 291 کتاب وزین خویش ( ... و انسان خدا را آفرید ) حین تعلیق بالای آیت یازدهم باب چهل و هفتم سِفر پیدایش تورات که در آن آمده است « و یوسف پدر و برادران خود را سکونت داد و ملکی درزمین مصر در نیکوترین زمین یعنی در ارض رَعَمسِیس چنانکه فرعون فرموده بودبدیشان ارزانی داشت » مینویسد : « تاریخ ورود یعقوب به خاک مصر برحسب اطلاعاتی که تورات دراختیار می گذارد، به طور دقیق 1867 قبل از میلاد عیسی می باشد. بنا به نوشتۀ تورات مدت اقامت بنی اسرائیل در مصر 430 سال بود و ساختمان معبد سلیمان نیز در 480 سال پس از خروج بنی اسرائیل از مصر ، و در سال چهارم سلطنت سلیمان آغاز شد . آغاز سلطنت سلیمان دقیقاً به سال 961 قبل از میلاد بوده است ، بنابراین
961 – 4 + 480 + 430 = 1867
ولی در چنین تاریخی ناحیه ای به نام رامسس هنوز در مصر به وجود نیامده بود ، رامسس چند قرن بعد متولد شد و به ایجاد ناحیه ای از مصر به نام خود دست زد.»
در اینجا همانگونه که در آغاز این مبحث یاد آورشده ایم قرآن و تورات را پهلوی هم گذاشته می بینیم که این افسانۀ عاشقانۀ سامی رایهودیان در تورات چگونه بیان داشته اند و محمد در قرآن آنرا چگونه و با چه تغییرات و دستکاریهایی جاسازی نموده است.ودراین زمینه موارد زیرین را قابل یاد آوری میدانیم :
1 – در قرآن آمده ا ست که برادران یوسف به منظور تحقق بخشیدن به دسیسه یی که علیه او طرح نموده بودند از پدر خواستند تا به یوسف اجازه دهد که همراه با آنان به تفرجگاه برود . مگر در تورات ( سفرپیدایش باب سی وهفتم ) آمده است که یعقوب خودش یوسف را به چراگاهی که برادرانش در آن مشغول چوپانی گله هایشان بودند فرستاد تا احوال ایشان رابرایش بیاورد و همینکه او به نزد آنان رسید ، با استفاده از فرصت تصمیم گرفتند تا او را سر به نست کنند....
2 – آیۀ بیست و چهارم این سوره در قرآن حاکی از اینست که هم زلیخا و هم یوسف قصدنزدیک شدن به همدیگر را داشتند ولی یوسف با دیدن برهان پروردگارش از این کار منصرف شد . در حالیکه در تورات ( سفر پیدایش باب سی و نهم ) یوسف از همان آغاز درخواست زلیخا را رد کرده و تمایلی به نزدیکی باوی نداشته است .
3 – از آنچه در قرآن آمده است استنباط میشود که یوسف در حالیکه پیراهن خویش را برتن داشته فرار میکرده است و زلیخا اورا تعقیب ونموده به وی دست می اندازد که درنتیجه پیراهنش از عقب پاره میشود.واین رویداد بعداً به مثابۀ دلیلی برای اثبات بیگناهی یوسف به کارگرفته میشود مگر درتورات ازآنجاییکه قراربراین نیست تا یوسف ظاهراً بیگناه پنداشته شود؛ از پاره شدن پیراهن خبری درمیان نبوده و گفته میشود که زلیخا پیراهن اورا گرفته از او خواست تا باوی همبستر شود مگر یوسف با تن برهنه از نزد وی فرارکرد.
4 – آیتهای بیست وپنجم تا سی و پنجم این سوره در قرآن حاکی از آنست که همینکه یوسف و زلیخا در حالت فرار و تعقیب به آستانۀ دروازۀ خانه رسیدند آقای زلیخا ( شوهرش ) وارد منزل شد و دراین هنگام زلیخا شروع کرد به شکایت کردن از یوسف و اینکه او میخواسته است وی را مورد تجاوز قرار داده با وی همبستر شود و یوسف نیز در دفاع از خود گناه را به گرد ن زلیخا می اندازد ، دراینجا شاهدی ویا دقیقتربگوییم قاضی یی پیدا میشود و به دلیل پاره بودن پیراهن یوسف از عقب اورا بیگناه می پندارد . شوهر زلیخا نیز به این قضاوت قناعت کرده زنش را مقصر میشمارد ولی موضوع را چندان جدی نگرفته به نصیحتهایی برای او ویوسف إکتفاء مینماید...یوسف هنوز درمنزل زلیخا به سر میبرد که آوازه به شهرمی افتد و زنهای شهر پیرامون این رسوایی لب به سخن میگشایند. زلیخا به منظور توجیه عشق ورزیدنش به یوسف آنان را دعوت نموده یوسف رابرایشان نشان میدهد و آنان به مجرد دیدن یوسف حالتشان به هم میخورد و دلباختۀ اومیشوند و با کاردهایی که ظاهراً برای پوست کردن میوه در اختیارشان گذارده شده است مدهوشانه دستهای خود را میخراشند. یوسف وقتی میبیند که برعلاوۀ زلیخا زنهای دیگری نیز به او چشم طمع دوخته اند از" پروردگارش " میخواهد که اورا به زندان بیفگند تا ازشر ایشان رهایی یابد و" پروردگارش " نیز دعای اورامستجاب می گرداند . و همینجاست که " نشانه هایی " را درمی یابند و لازم می بینند تا اورا به زندان بیفگنند و اینکه آن نشانه ها چی بوده است در قرآن مشخص نشده است.
حال میرویم سرا غ تورات تا ببینیم که این بخش از داستان را چگونه روایت مینماید . این بخش داستان در باب سی و نهم سفر پیدایش تورات گنجانیده شده است ورویدادها و صحنه های آن درعین فانتیزی و افسانوی بودن به گونه یی ساده و عادی جریان می یابد و از آن صحنه سازی های متنافض و نامتجانس و زمینه سازی های کودکانه و نا بخردانه یی که در قرآن به خاطر برائت دادن یوسف سرهمبندی شده است در تورات خبری نیست و این درحالیست که تورات خود در تناقض گویی ها و سفسطه بافی ها و سرهمبندیهای کودکانه نظیری ندارد ، با اینهم دیده میشود که قرآن دراینجا ازتورات هم پیشی جسته واین ممیزات را به اوج خویش رسانیده است . در تورات زلیخا عاشق و دلباختۀ یوسف خوش اندام و زیباروی شده تلاش مینماید تا اورا به پذیرش این عشق وادار نماید مگر یوسف از این امر ابا میورزد تا آنکه روزی از روزها خلوتی میسر میشود و زلیخا به قصد معاشقه باوی پیراهن او را ازتنش درمی آورد... امایوسف به خواهش وی تن در نداده پا به فرارمینهد... و زلیخا از شدت ناامیدی و غضب داد و فریاد به راه انداخته یوسف را متهم مینماید که گویا قصد تجاوز بالای وی را داشته است و پیراهن اورا که به گروگان گرفته است به مثابۀ شاهد ونشانی این ادعا به دیگران نشان داده و آنرا نگه میدارد تا آنکه شوهرش به خانه می آید و همینکه او می آید شکوه کنان برایش میگوید :« .. آن غلام عبرانی که برای ما آورده یی نزد من آمد تا مرا مسخره کند * وچون به آواز بلند فریاد بر آوردم جامۀ خود را پیش من رها کرده بیرون گریخت*..» و با شنیدن این سخن خشم شوهر افروخته شده یوسف را به زندان می افگند.
از آنجاییکه در تورات قرار براین نیست تا به گونه یی ساده لوحانه به یوسف برائت داده شود و همچنان قراربر این نیست تا زلیخا حقانیت و برائت خویش را در دل باختن به یوسف ثابت نماید ، نه از پاره شدن پیراهن یوسف سخنی در میان است نه از دعوت زنهای سرشناس شهر ونمایش دادن چهرۀ زیبای یوسف برای آنان و نه ا ز اتمام حجت و إعادۀ حیثیت یوسف در هنگام رهایی از زندان و وادار ساختن آن زنها به اعتراف به بیگناهی وی دربارگاه و پیشگاه فرعون.
درمورد اینکه اینهمه حشو و اضافات از چه مرجع ومنبعی به قرآن راه یافته است به یقین میتوان یاد آور شد که محمد در روایت این افسانه نیز بیشتر به تفسیر های تلمودی ومیدراشی وآنهم از طریق صحبتهای شفاهی اش با یهودان ساکن در جزیرةالعرب اتکاء داشته است تا به متن ونص تورات .
5 – یوسف بعد از تعبیر نمودن خوابِ رئیس ساقیان فرعون و رهایی او از زندان ، از وی خواهش مینماید تا همینکه به نزد فرعون برگشت به منظور جلب توجه فرعون ، از وی در نزدش یاد آوری نماید. مگر ساقی فرعون این خواهش یوسف را فراموش مینماید تا آنکه فرعون خوابی میبیند وضرورت می افتد تا کسی پیدا شود که بتواند خواب وی را تعبیر نماید ، اینجاست که رئیس ساقیان یوسف را به خاطر آورده اوصافش رابرای فرعون حکایه مینماید و فرعون حکم رهایی وی را صادر و او را به نزد خویش میخواند.
منظور از توضیح فوق این بود تا خاطر نشان سازیم که فاصله میان رهایی رئیس ساقیان از زندان و یاد آوری نام یوسف به فرعون را قرآن درآیۀ چهل و دوم این سوره « چند سال » و تورات آنرا در نخستین آیۀ باب چهل ویکم سفر پیدایش « دوسال» تعیین کرده است ، که باید به این ناهمگونی بارز جدا توجه نمود.
6 – باب چهل و دوم سفرپیدایش تورات حاکی از آنست که یوسف به منظور اینکه برادرانش در مراجعت دوباره به مصر برادر اصلی اش بنیامین را نیز باخود بیاورند آنان را به جاسوس بودن متهم نموده و شمعون را نزد خود به گروگان نگه میدارد و آنان به این امر تن داده در سفربعدی بنیامین رانیز باخود به مصرمی آورند و یوسف پس از یک سری زمینه سازیها خویشتن را به آنان معرفی واز ایشان می خواهد تا به کنعان رفته یعقوب و متعلقین وی را به مصر بیاورند و آنان نیز به این امر جامۀ عمل پوشانیده همه را باخود به مصرمی آورند . به این ترتیب در تورات شمار رفت وبرگشت آنان از کنعان به مصر به سه بار میرسد ؛ حال اینکه این رفت وبرگشتها در قرآن چهار بار واقع میشود : بار اول رفتن به مصر به خاطرآوردن خوراکه ، باردوم بردن بنیامین به مصر، بارسوم رفتن به مصر در اثر درخواست یعقوب و به منظور جستجوی یوسف، شمعون و بنیامین و بارچهارم بردن یعقوب و متعلقین وی به نزد یوسف در مصر.
7 – آیتهای ( 93 – 96 ) این سوره در قرآن حاکی از آن است که یوسف به منظور بینا ساختن چشمان یعقوب که بینایی خویش را در غم مفقودی پسران خویش از دست داده است ، پیراهن خویش را به دست برادرانش به کنعان میفرستد تا آنرا به روی او پهن نمایند واو معجزه آسا بینایی خویش را باز یابد ، که در نتیجۀ این معجزه یعقوب بینا یی خویش را باز می یابد . مگر در تورات ازهمچو رویدادی که به حق میتوان آنرا تصورات و خیالات کودکانه و نابخردانه و خنده آورنامید ، تذ کری به عمل نیامده است.
درزمینۀ این نا همگونی میان تورات و قرآن میتوان حکم نمود که علت و انگیزۀ آن جز عدم دقت محمد در روایت این افسانه چیز دیگری بوده نمیتواند.
در اینجا به مثابۀ حسن ختام بخشی از آنچه را که زنده یاد شجاع الدین شفا در صفحات 290 – 291 کتاب وزین خویش ( ... و انسان خدا را آفرید ) آورده است به خوانش میگیریم : تورات یوسف را به عنوان یکی از قهرمانان بزرگ قوم یهود به وجود آورد وداستان را به رنگهای جذاب و گیرا جلا بخشید تا برافتخارات قوم یهود بیفزاید .ضمناً بین بنی اسرائیل که در زمان ابراهیم در کنعان زنده گی میکردند، و یهودیانی که بعدها توسط موسی از مصر بیرون آورده شدند رابطه یی برقرار میسازد و راه را برای قدرت نمایی و نمایش معجزات یهود در مصر هموار میکند . عدم ذکر اسناد و شواهد تاریخی و سکوت مطلق و ممتد چهارصدو سی سالۀ یهود ، پس از فوت یوسف تا ظهور موسی ، غالب پژوهشگران را معتقد کرده است که أصولا چنین قومی در چنان دوره وزمانی ، در مصر وجود نداشته و آنچه بعدها در سرزمین کنعان به نام بنی اسرائیل شناخته شد ، مخلوطی از قبائل صحرا نشین و مردم طبقات پایین اجتماع و فاقد حق مالکیت به نام ابیرون بودند که بر ضد حکام وقت قیام کردند و پس از قرنها مبارزه بالآخره جانشین آنها شدند و دولتی تشکیل دادند . نام عبرانی نیز از نام همین دسته از مردم گرفته شده است.
پایان بخش هفتم
Azizyasin78@yahoo.com
www.asrejadid.org
آنتولوژی شعر شاعران جهان برای هزاره
مجموعه شعر بی نظیر از 125 شاعر شناخته شده ی بین المللی برای مردم هزاره
این کتاب را بخریداشتباه در اجراى برنامه ى صفحه squelettes/inclure/forum.html