IP Plans

آی پی پلنز

طراحی و راه اندازی سایت های اینترنتی، ثبت دامین، میزبانی وب، وی پی اس و سرور اختصاصی
همین اکنون اقدام کنید

در همین بخش

loading...

صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > دنیای سیاه بسمینه

دنیای سیاه بسمینه

شنبه 23 جون 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )




 

دنیای سیاه بسمینه

ساختمان سخت و استوار سنگی، زیر آفتاب سوزان چاشتگاه تابستان در میان انبوهی
از بوته های وحشی و نامنظم، خوابیده است. چشمانم را می بندم و دست به دیوار راه می
افتم، دیوار با من راه می آید، درشت و ناهموار، داغ و آفتاب زده. ده قدم که می روم
دیوار دور می خورد، همراهیش می کنم. حالا صاف و هموار است. در ذهنم به او رنگ
نخودی می دهم. رنگ مکتب. رنگی که آدم را مجبور می کند هر روز کارخانه گی بنویسد و
هر روز جمله ها را تکرار کند: بابا نان آورد، نازو شوربا پخت.... بازهم دیوار راهش
را کج می کند. مکث می کنم، می خواهم چشمانم را باز کنم؛ اما نه بگذار یک کمی دیگر
نیز ساکنان این ساختمان سنگی را حس کنم. دیوار را میگیرم و قدم برمی دارم. از صدای
پا می توانم بگویم جاده سنگ فرش است و کمی هم ناهموار. به پنجره ها می رسم و یکی
یکی حساب می کنم یک، دو، سه. بلی سومی باز است و چهارمی وقتی دستم به آن می رسد به
شدت باز می شود و به دیوار می خورد. 
کورمال کورمال می خواهم بگیرمش. ناگهان صدای می گوید:
"از این طرف، خواهر!". با عجله به عقب بر
می گردم و چشمانم با موجی از نور آفتاب رو به رو می شوند. مرد مسن در آخرین پیچی
که من داشتم، دم در، ایستاده و به سویم سرتکان می دهد. یعنی بیا. به عجله به سویش
می روم و راهنمایی ام می کند. بسمینه را اینجا، لیسۀ مسلکی نابینایان، ملاقات می
کنم.

***

دستان کوچک بسمینه تند تند روی سلیت می لغزد و با قلم مخصوص کارک آبی رنگ را
سوراخ می کند، چشمان سبز قشنگش هر طرف راه می کشند و گاهی هم می درخشند. حرفها را زیر
لب هجا می کند و از من می پرسد: « ه نیمه یا پوره؟» در آخر کاغذ را در برابرم می
گذارد و در حالی که چشمانش یک جا آرام نمی گیرد ؛ می گوید:
"اینه نامت" و کاغذ را رو به
پهلو و کمی بالاتر از صورتم می گیرد. آرام ورق را از دستش می گیرم و روی سوراخ های
که ایجاد کرده است انگشت می کشم. چشمانم را می بندم و کوشش می کنم مثل بسمینه حسشان
کنم؛ اما برای من امکان ندارد. حتا برجسته گی هایش را هم حس نمی کنم. در ذهنم می چرخد که همیشه به همه می گویم: «
هیچ گاهی نمی توان جای کسی بود، چون نمی توان دیگران را حس کرد!» چگونه می توانم
بفهمم که بسمینه در میان تاریکی دنیاییش مرا و نامم را چگونه می بیند؟ ورق را در
برابرش می گیرم و میگویم: «می شود بخوانی؟» در حالی که لبخندش همچنان روی لبانش
نقش بسته ورق را می گیرد و با انگشتان کوچکش نشانه ها را تعقیب می کند و می خواند:
«ز- ه- ر-ه، زهره.»

 بسمینه از کودکی نابینا بود. وقتی
کوچک بود و نمی توانست چهره مادرش را ببیند، وقتی نمی توانست با خواهران و
برادرانش بازی کند و سبز بهاران و زرد پائیز را ببیند، دلش می شکست و نامید می
گشت. یک گوشه می نشست و می گریست. این گریه ها ادامه داشت تا این که عادت کرد و
تصمیم گرفت که دیگر با تاریکی ها خو بگيرد و در آن قدم بگذارد. در ذهنش به هر چیزی نامی داد و رنگی. آهسته
آهسته فهمید که سیاهی آنقدر هم یک دست
نیست، می توان تاریکی را نیز دسته بندی کرد و دوستش داشت. بسمينۀ ده ساله، در صنف
اول لیسه نابینایان درس می خواند. او شاگرد دارالحفاظ است و خانواده اش فکر می
کنند او روزی قاری خوب و لایقی خواهد شد.

  بسمینه؛ اما خودش می خواهد خیاط شود. آرزو دارد
بهترین لباسها ها را برای مادرش که او را خیلی کمک کرده است بدوزد. زنگ صدا می دهد
و برای لحظۀ لبخند شیطنت روی لبهای بسمینه و دوستانش راه می یابند؛ بسمینه کارک را
با وسایلش از دستم می قاپد و میان بکس سیاه رنگش که لکه های بزرگ خاک رنگش را خیره
ساخته است، می اندازد. صدا می زنم:

- 
من هم می توانم یاد بگیرم چطوری مثل خودت بنویسم؟

صورتش را بر می گرداند و چشمانش را که آرام ندارند، کوچک می کند و دوباره
لبخند می زند:

- 
همه می توانند یاد بگیرند هیچ مشکل نیست فقط باید یاد بگیری که چگونه از سپلیت
استفاده کنی. اما چرا می خواهی یاد بگیری؟ تو که چشم داری!

لبخندش جمع می شود وقتی می گوید « تو که چشم داری!» و من درک می کنم که یک
لحظه از چشم او دیدن چه معنیی دارد.


آنلاين بنگريد : http://aparwand.blogfa.com/post-27.aspx

loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس