صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > نگاه های سرگردان

نگاه های سرگردان

شنبه 7 آپریل 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

 

در میان انبوهی از مردمی که در تلاش اند تا از همدیگر سبقت
بگیرند، کوشش می کند راهی برایش بگشاید، با دستان کوچکش به پشت مردان و زنانی که
او را نمی بینند، آهسته می زند تا برایش راه را باز کنند. بکس کوچکش مانند
لباسهایش خاکیست. دو زخم کوچک که جایشان خالی از مو اند، در سمت چپ سرش دیده می
شود. چشمان بزرگ و میشی اش درخششی ندارند؛ اما به شدت در تجسس اند، تا نگاهی را به
سویش خیره می یابد، با شتاب لبخندی روی لبانش رنگ می گیرد و بعد دوباره صورت
معصومش گرفته می شود. با عجله خود را به او می رساند و بستۀ کتابهای را که روی
دستش دارد، در برابر آنان می ریزد و هر کدام را نشانشان می دهد.

 

وقتی به من می نگرد، همان لبخندش زنده می شود، میز را دور
می زند و خودش را به من می رساند. با یک دستش یخن پیراهن آبی رنگ و رو رفته مکتبش
را درست می کند، بیکش را روی شانه اش بیشتر جا به جا می کند وکتابهای روی دستش را
دانه دانه به من نشان می دهد. یکی از آنها را بر می دارد و با انگشتش زیر نام
نویسنده خط می کشد، بعد با چشمانش و حرکت سرش به من می فهماند که نام نویسنده را
بخوانم.

پشتی کتاب خوشرنگ است، روی دست می گردانمش، روی جلد آن با
رنگ سبز نوشته است: « سپاس به کرامت، سعادت واقعی است» پایین تر از آن آمده است
«کتاب اشعار». نام شاعر نیز پایین تر قرار دارد «شاعر: اصغرزاده». کتاب را باز می
کنم و می پرسم، «این کتاب ها را می فروشی؟» پسرک سرش را به علامت تائید تکان می
دهد، یعنی بلی. کتاب با مقدمه آغاز می شود و در آن، شاعر؛ نیکوکاری صادقانه را؛
راه رسیدن به خوشبختی دانسته و در صفحۀ دوم نیز زنده گی نامه اش چاپ شده است.
نوریه اصغر زاده، در سال 1363 مکتبش را تمام کرده و حال که خانم خانه است، اشعاری
را که سالها سروده، منتشر می کند؛ شاعر در پایان اول نمره بودنش را در مکتب، دلیل
«شاعره» بودن امروزش بیان نموده. در همین چند سطر، اشتباهات املایی فروان به چشم
می خورند، عقب کتاب را می خوانم: چاپ تاج محل کمپنی، دهکی منورشاه، قصه خوانی
بازار پشاور.

 

سرم را بالا می کنم، پسرک با چشمان منتظرش به سویم می بیند.
قسمتهای زیادی از پوست صورتش خشک شده و سرخ می زند. می گویم «صنف چند استی»، با
انگشتانش 4 را نشان می دهد، می گویم «در کدام مکتب هستی؟» چشمانش دوباره سرگردان
می شود، در میان جمعیتی که بی تفاوت به هم، در حرکت اند، می گردد. یک باره چشمانش
برق می زنند و با عجله می دود. در یک چشم به هم زدن، از پیش چشمانم گم می شود و من
کتاب در دست می مانم. جمعیت بیشتر شده اند و نمی توانم رنگ آبی پیراهنش را در میان
انبوه رنگها بیابم. سه چهار جلد دیگر کتاب نیز روی میز ریخته اند. کتاب را باز می
کنم و یکی از شعرها را خوانم:

 

«انتهاری انتحارری

انتهاری این چه بدکاریست زتو

خودکشی و مردم آزاریست زتو

کی بمیرانی تو اجنبیان زشت

مومنان را خانه ویرانیست ز تو

میکشی این کشور را بخاک و خون

درد سر و اشک بارانیست ز تو

کودکو کودک و برنا و پیر ز توست بری

دانکه دود و آتش افروزیست ز تو

گرباشی افغان یا احلاهل پشاور

با اسم اسلام شرمساریست ز تو»

می خواهم ادامه بدهم که دستی شانه ام را تکان می دهد، پسرک
با دختری همسن و سالش که لباس مکتب به تن دارد، در برابرم ایستاده. دخترک، چادرش
را که معلوم است زمانی سفید بوده، روی سرش جا به جا می کند و می پرسد: «کتاب را می
خری؟» می گویم «چند؟» می گوید «صد و پنجاه روپیه.» می گویم «قیمت نیست؟»

 

در حالی که کتاب های دیگر را از بکسش بیرون می کند، می
گوید: «خوب نویسنده کتاب مادرم است، ما غریبیم، پدرم مریض است، مادرم در خانه شعر
می گوید و چاپ می کند و ما می فروشیم.» دو کتاب دیگر را نیز رو به رویم می گیرد:
«اگه قصه خوش داری، می توانی کتابهای قصه اش را بخری. ای برادرم است، گنگه است. در
خانه ما راکت خورد و از همان خوردی کر است، اما گپه می فهمه در لیسه استقلال درس
می خواند».

 

دخترک، پول را که از دستم می قاپد، سرش را تکان دهد و با
عجله و مهارت عجیبی کتابها را دوباره روی دستش می چیند و باز هم میان مردم گم می
شود. ذهنم در هم می پیچد و سوالها هجوم می آورند، صورتم را بر می گردانم تا
سوالهایم را با پسرک ادامه بدهم؛ اما او به من نمی بیند، بازهم چشمانش سرگردان است
و به دنبال
  چهرۀ دیگری که به او خیره شود، می گردد.

 


آنلاين بنگريد : http://aparwand.blogfa.com/post-26.aspx

loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس