صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > رسوایی...

رسوایی...

toranjterme
جمعه 21 سپتامبر 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

گاهی احساس میکنی روی یخ راه میروی، با پاهایی برهنه، سری سنگین از روزمرگی های گنگ زندگی انسانی که در توهم ایده آلهایش دست و پا میزند. احساس میکنی، تکه های یخی سردیشان را در مغزت ثانیه ثانیه حک میکنند. غم را درونی تر از همیشه کرده ای و سرت را بالا میگیری تا مبادا کلاغهای سیاه خنده - گریه کنند چشمان در گریبان فرو رفته ات را

سالها اگر هم از پی یکدیگر بیایند و بگذرند، راز چشمانت همیشه ماندگار در کنجی چروک خواهد کرد، تا مگر عبور نابهنگام لحظه ای از بی لحظه گی های زمان، تلنگری نشود استواری اندوهت را

حرفهای زیادی برای گفتن است، اما بادها ابایی ندارند از رسوا کردن. اندوه هنوز نتوانسته است با رسوایی همزاد پنداری کند. اینجا ترسی در کار نیست. اینجا باور تو به پرواز فاخته های وحشی ست، که هنوز میتواند معنایی شود برای رهایی از هرچه رسوایی. رسوایی را باید قاب گرفت، گذاشت در مسیر باد تا مگرعبور یک فکر سپید با آن در آمیزد، معجزه ای شود برای لبخند دختران سرخ گونه ی فرداهای دور یک سپیده دم روشن.



آنلاين بنگريد : http://toranjterme.blogfa.com/...

آنلاين بنگريد :

جستجو در کابل پرس