صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > تجارت بدون سرمایه

تجارت بدون سرمایه

aparwand
دوشنبه 1 اكتبر 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )


هر کپرکی که زیر تایرهای موتر دهن باز می کند، موتر با صدای
بلند ناله می کشد و تمام بدنش می لرزد. سه زن که روی چوکی خاکی پشت موتر جا گرفته
اند، چادرهای شان را روی دماغ های شان کشیده اند تا از خاکی که معلوم نیست از سرک
های سوراخ سوراخ است یا از چوکی های گرد گرفته و کثیف موتر، اذیت شان نکند.

تسبیح چوبی که روی آیینۀ عقب نما می رقصد، مرتب به شیشه که
در چندین جا ترک دارد می خورد؛ اما صدایش در میان صداهای عجیبی که موتر تولید می
کند، گم می شود. راننده که مرد کوچک اندامی به نظر می رسد، با عصبانیت گیر را
تبدیل می کند و گاهی هم با مشت به حلقۀ فرمان می کوبد. چهرۀ قهوه یی اش را ریش
سیاه و سفید کمی پوشانیده و موهای سفید شقیقه هایش که از زیر کلاه سفید بیرون زده
است، چرکین به نظر می رسد. هنوز راهی نرفته است که دست سیاه و استخوانیش را دراز
می کند و آیینۀ عقب نما را میزان می کند، بعد آه می کشد و می گوید:

- 
دخترم، بی بی جان، دروازه باز است.

زنی که در سمت راست نشسته، دروازۀ بغل دستش را باز می کند و
دوباره محکمتر می بندد. طوری که شیشه دروازه می لرزد و کمی پایینتر می شود. راننده
سرش را تکان می دهد و می گوید:

- 
هی روزگار، خواهرهایم، من یک دختر دارم، اگه کسی می خواهد، فرزندی می دهم،
بیاید ببردش پناهش به خدا.

زنی که در سمت چپ نشسته، دهن باز می کند تا چیزی بگوید که دختر
وسطی با آرنج به گرده اش می زند و آهسته می گوید:

- 
چیزی نگو، بان که بگوید

و خودش خطاب به راننده می گوید:

- 
چرا؟ خداوند برای خودت نگهداردش.

- 
تو چه می فهمی خوارجان، مه یازده تای دیگه مثل تو در خانه دارم، ای هم
دوازدهمی. زنم در شفاخانه استقلال بستر است، یک پیچکاری لوگم کار داره، پنج هزار
است. خون منفی هم کار داره که پنج هزار دیگه میشه، از کجا کنم؟ آدم غریب از کجا ای
یازده هزار را پیدا کند؟ هر کس دخترک را می برد ثواب می کند.

مرد سرش را با افسوس
تکان می دهد و با خود زمزمه می کند: « ای خدا، چرا هست کردی؛ وقتی هست کردی، باز
چرا غریب ساختی! هی لعنت به این زنده گی.» با مشت به روی فرمان می کوبد. ازدحام و
موترهای که از چپ و راست می خواهند از هم دیگر پیشی بگیرند، باعث شده تا موترها
مورچه وار حرکت کنند. راننده که به شدت ناراحت است اوف می کشد و دستش را زیر زنخش گذاشته
آرنجش را روی حلقۀ فرمان تکیه می دهد، هنوز هم زیر لب از زنده گی شکوه دارد.

موترها راه می افتند
و او نیز از میان تکه ها، بوتل آب و چند شی دیگر، گیر را پیدا می کند و موتر را به
حرکت می اندازد و کپرک ها یکی بعد دیگر تایرهای موتر را می بلعند و فحش های را که
راننده نثار روزگار میکند، زیر زبانش می شکنند. موتر سیاهی، در حالی که خاک و غبار
زیادی از پشتش می دود، از بغل تکسی رد می شود و هارنش بر صدای لق لق شیشه ها و در
های موتر بلندی می کند. راننده فحشی به موتر می دهد و دوباره بلند بلند، شروع می
کند:

- 
پدرلعنت ها، فکر می کنند دنیا از اینهاست، الهی میگم زن خودتان در شفاخانه به
خاطر دوصد افغانی بستر باشه و دوا یافت نشود، می گم مثل من برای دو صد افغانی شب و
روزتان گم باشه. ببین خواهر جان، بلدنگ را ببین، چه به درد مردم بیچاره می خورند
ای مردم؟ هیچ!

طرف صحبت راننده، که
زن وسطیست، از شیشۀ عقب نما به او می بیند:

- 
شاید دو صد افغانی بدهد، یک بار پیش شان برو، شاید کمک کنند.

مرد با مشت به فرمان
می کوبد و سرش را تکان می دهد:

- 
نمی کنند او خوار، به والا نمی کنند، به بالله نمی کنن. تا یک هفته به خدا اگر
نشانم بدهند چه رسد که پول به دستم برسد.

زن به بغل دستیش
آهسته می گوید:

- 
این راه جدید پول گرفتن و فریب دادن مردم است، این آدم یک سال است که خانمش در
شفاخانه استقلال دخترش را به دنیا آورده؛ هنوز هم منتظر پیچکاری لوگم است و هنوز
هم دخترش چند روزه هست.

- 
یعنی دروغ می گوید؟

- 
معلوم است. دروغ می سازد که دل آدم بسوزد و یک مقدار پول به او بدهد. یک بار
سال قبل در موتر همراه با چند زن دیگر بودیم، آنقدر گفت و گریه کرد که یک خانم
شماره تلفنش را گرفت تا دخترک را به کسی به فرزندی بگیرد، همه پول جمع کردیم و
برایش دادیم که تداوی زنش را هم تمام کند.

جاده ها باز می شوند
و مرد راننده عصبانی تر، آه می کشد و می گوید:

- 
چطور کسی پیدا میشه؟

زن که جوابی ندارد،
می گوید:

- 
نی پدر جان، کی در این زمان نانخور اضافه می خواهد!؟

راننده سرش را تکان
می دهد و اوف می کشد:

- 
یک بچه که می داشتم، فقط یک بچه! هی روزگار هی!

کلاهش را ازسر بر می دارد و محکم روی فرمان می کوبد و باز
هم به روزگار لعنت می فرستد. سه زن یکباره تصمیم می گیرند، پیاده شوند و راننده
فقط سر را روی فرمان می گذارد و بدون این که به سوزی زنان ببیند پول را می گیرد. زن
ها پایین می شوند و راننده یک باره راست و مستقیم می نشیند و آهسته آهسته حرکت می
کند. چند قدم دور تر، سرش را از شیشه می کشد و صدا می زند:

- 
شار رو، شار رو،

یک زن و یک مرد، که در وسط جاده انتظار موتر را می کشند ،
اشاره می کنند؛ بازهم کپرک تایرهای موتر را می بلعد و موتر با صدای ناهنجاری که می
سازد، در برابر آن دو توقف میکنند. مرد دوباره غمگین است و دوباره با مشت به فرمان
می کوبد.

 


آنلاين بنگريد : http://aparwand.blogfa.com/post-30.aspx

واژه های کلیدی
آنلاين بنگريد :
loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس