صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > اسب سیاه...

اسب سیاه...

toranjterme
شنبه 15 جون 2013

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

...
به
خود که می آیی، تمام روز را روبه روی این
پنجره کدر نشسته ای و زل زده ای به لکه ای
سیاه در آن دور دستها
.
لکه
ای که نه کوچک میشود و نه بزرگ
.
فقط
سیاه است و دیگر هیچ
.
چرا
زل زده ای به این سیاهی تغییر ناپذیر؟
نمیدانی.
 حتی
در این نشستن طولانی زانوانت را جمع نکرده
ای، که حس همدردی با خودت را داشته باشی
.
و
یا خودت را در آغوش گرفته باشی، خودت را
دلداری داده باشی
.
فقط
نشسته ای، رها از هر گونه ژست گرفتنی، حتی
نا خود آگاهانه
.
هیچ
عبوری آن سوی پنجره تکانت نمیدهد، نگرانت نمیکند، پلک هایت را دچار اضطراب نمیکند
.
شاید
داری به مرز بی تفاوتی نزدیک میشوی و یا
نه، شاید در آن ادغام شده ای و شاید هم در
آن فرو رفته ای و زل زدن به این لکه سیاه
بی تغییر آغاز راه دیگری، راه جدیدی برای
پیمودن است
.

...
و
این چنین است که روزها از پی هم میگذرند،
آفتاب غروب میکند در امتداد هر تکرار و روزمرگی امری میشود ملموس تر از روزهایی
که رفته اند و دیگر باز نخواهند گشت
.
چنگ
می اندازی در هوایی تهی از تنفس های دروغین
زنده ماندن های پوشالی
.
دستانت
در هوا پرنده ای میشود، مسیر گم کرده
.
به
این سو و آن سو پر و و بال زدن میشود تعبیر
آخرین تقلای با ارزش روزی که به پایان
خواهد رسید
.
و
تو در آستانه ی سر بر آوردن جوانه ای از
خاک، توقف یک مکث گنگ را مقدس ترین اتفاق
سرنوشت میدانی
.
گیسوانت
را رها میکنی، در مسیر پرنده گی دستانت، زنانگی ات را در هجای لطافت یک اندوه تفسیر
میکنی تا حک شود در تاریخ بر باد رفته ی
سرزمینی که اسبهای سیاهش شیهه ی وحشیانه ی دشتهای پهناور را قرنی ست فراموش کرده
اند
.‬



آنلاين بنگريد : http://toranjterme.blogfa.com/...

آنلاين بنگريد :

جستجو در کابل پرس