صفحه نخست > دیدگاه > وبلاگ نویس > این سو و آن سوی دیوارهای گلی

این سو و آن سوی دیوارهای گلی

aparwand
سه شنبه 7 آگوست 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

از پنجره های سبز آهنی که بگذری، به در چوبی و سرک های ترک
خورده؛ اما شسته و پاکیزه یی می رسی که منتهی می شود به در بزرگ باغ زنانه. باغی
که دیوارهای کاه گلی اش چون کمربند بزرگی دور فضای سبز را حلقه کرده است. وقتی
داخل باغ شوی، کوه ها مغرورانه باغ را در آغوش گرفته اند و سنگهای سیاه شان را سپر
بادها ساخته اند. بادها از همین کوه های مغرور راه می افتند و بعد از آن که در شاخ
و برگ درخت های جوان می پیچند، به گیسوان دخترانی می آویزند که دور از چشمان
نامحرمان می خندند و به دستان شان چوری های شیشه یی می اندازند.

باید چند افغانی بپردازی تا تکت ورود را بگیری، کاغذ را
میان انگشانم می چرخانم اما دخترکی که موهای خرماییش از دنباش روان است، در حالی
که ته دل می خندد به من می خورد و کاغذ کوچک را با چادرش با خود می برد. او که از
دستان کوچک دوستش فرار می کند، در حالی که صدای چوری هایش با صدای طیاره که می
خواهد اوج بگیرد، یکجا می شود، میدود و می دود. دخترکان هر دو می دوند و می دوند
تا این که خسته و خندان روی سبزه ها می افتند و با صدای بلند آواز می خوانند. گونه
های هر دو سرخ رنگ اند و چشمانشان می درخشد.

در بالاترین قسمت باغ، از آنجایی که می توان همۀ باغ را
دید، چوکی خالی انتظارم را می کشد. وقتی روی چوکی تنها می مانم، کوه ها به من
نزدیکتر می شوند، زیباتر می گردند و باد خنک را بیشتر به سویم پف می کنند. باد بوی
خاک نم زده دارد، بوی سبزه های لگد شده. چادرم را از سرم بر می دارم و موهایم را
به بالهای باد می دهم. کمی سرد، اما دوستداشتنی‌ست. حس می کنم کمی آزادم . اولین
بار است که از باغ لذت می برم و حس بدی که نسبت به  باغ زنانه دارم، می میرد. موزیک شادی از تنها
خوراکه فروشی باغ به گوش می رسد. امروز همه چیز زیباتر اند و بهتر. امروز همه
دلتنگي ها، خسته گي ها، دلهره و ناراحتي ها را رها كرده ام و خود را به دست باد
کوه ها سپرده ام. به دل سنگ کوه ها فکر می کنم و به جوانی سبزه های نورس و به
طراوت و شادی شان که با باد سر می جنبانند.

اولین بار است که این چهار دیواری خاکی عزیز به چشم می آید
و غنیمت بزرگی که به من و دختران دیگری که اینجا و آنجا روی سبزه ها نشسته اند،
مجال می دهد خودمان باشیم. از سبزه های نامنظمش، از خاکبادش که بوی گُل و گِل را
با خود می آورد و از چوکی های تازه رنگ خورده اش که هنوز هم بوی رنگ روغنی می دهند،
خوشم می آید. با آن که باغ لحظه به لحظه برایم خوش آیند تر می شود؛ اما هنوز هم
ذهنم را زیر و رو می کنم که واقعا اگر چند زن بخواهند خودشان باشند کجا بروند؟ هیچ
جایی به ذهنم نمی رسد. یعنی در این پایتخت حتا جایی نمی یابی تا لحظۀ خودت باشی.
جایی که با حضور چند دختر مشکلی نداشته باشد. چند دختری که می خواهند از ته دل
بخندند و خودشان باشند.

باغ را از یک طرف کوه و از سه سوی دیگر دیوارهای گلی و بلند
منزل های بد ریخت دوره کرده اند، وسایل بازی با آن که زیر آفتاب سوزان خسته اند،
میزبان گروه بزرگی از دختران و کودکانی است که به دلیل هوای گرم هر دم آب زیادی را
روی لباسهای شان می ریزند. اما یک باره به این فکر می افتم که این زنان به چه
فکر می کنند؟ چطور به این دیوارها اعتماد
می کنند؟  

یک باره دلم برای خودم و زنانی که به این سبزه ها دل خوش
کرده ایم، می سوزد. حس می کنم به ساده گی، به برگی قناعت کرده ایم. باورمان شده
است که غرور کوه ها و دیوارهای گِلی می توانند ما را از چشمان حریصی که آن سوی
دیوارهای گِلی انتظار می کشند، محفوظ نگهدارند. اما آیا دنیایی آن سوی دیوار را می
توان فراموش کرد؟

 


آنلاين بنگريد : http://aparwand.blogfa.com/post-29.aspx

واژه های کلیدی
آنلاين بنگريد :
loading...
loading...

پیام، نظر، تفسیر یا نقد؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
وصل
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.

جستجو در کابل پرس