کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > در فضای باز > لطيف ناظمی شاعر نیست!

لطيف ناظمی شاعر نیست!

در حق شعر ظلم می شود!

جمعه 8 اوت 2008, بوسيله‌ى کامران میرهزار

در حق شعر براستی ظلم می شود وقتی می بينم نوشته های تقلیدی، ضعيف و عاری از جوهره، بنام شعر و آن هم شعرهای درخشان خوانده می شود. کم نيستند کسانی که بدون داشتن کدام اثر قابل توجهی در زمينه شعر، به عنوان شاعران مطرح و توانا به جامعه ی افغانستان معرفی شده و می شوند. نبود نقد در جامعه ی افغانستان باعث شده که تعداد اين دست شاعران "خود توانا خوانده " و يا "رفيق آنان را توانا خوانده" افزايش يابد. از آن جمله من نوشته های آقای لطيف ناظمی را خواندم و به دنبال اينکه کدام اثر قابل توجهی بيابم که بتوان نام آن را شعر ناميد و آن هم شعر خوب! متاسفانه من در اين پاليدن ها به نوشته هایی ضعيف تر از نوشته پيش می رسيدم و تاسف من زمانی بيشتر می شد که بدون توجه به خود نوشته و آنچه جناب آقای لطيف ناظمی ارايه کرده ، برخی با اين عبارات و جملات نوشته و کار ايشان را معرفی کرده و يا به ظاهر مورد نقد و بررسی قرار داده اند:

استادِ بی بدیل ادبیات و شاعر نام آور و افتخارآفرین سرزمین ما/ استاد لطیف ناظمی شاعر و استاد شعر/ ناظمي از پیشگامان و بنیادگذاران ، غزل نو، شعر نیمایی و نقد معاصر ادبی در افغانستان است/ تهمتن شعر فارسی و رستم زبان دری (حضرت دکتور لطیف ناظمی هروی) و...

مشخص است که تهمتن شعر فارسی و رستم زبان دری خواندن کسی که چيزی از شعر در بساط ندارد، گپی پوچ بيش نيست که يا ناشی از شعر نشناسی ست و يا رفيق بازی. متاسفانه اين نوع بزرگ کردن های بر هيچ استوار، تبديل به يک رسم و عادت شده و در حلقه ی رفقا هر روز استادی به جامعه ی افغانستان معرفی می شود که دريغ از داشتن اثر ادبی قابل توجه .

نوشته های جناب لطيف ناظمی که به عنوان شعر عرضه می شود، به گمان من بسيار ضعيف تر از آن است که به عنوان شعر خوب خوانده شود و اگر نگاه سختگيرانه ای داشته باشيم، اين نوشته ها هنوز به سطح شعر نرسيده و هر کدام در همان ابتدا ما را فرسنگ ها از شعر دور می کند. در خواندن نوشته های لطيف ناظمی که به عنوان شعر عرضه شده اند، من به نوشته های ضعيف و عاری از شگرد ها و خلاقيت هایی برخوردم که يک متن برای شعر شدن به آن نياز دارد.

برداشت من اين است که آقای لطيف ناظمی با آنچه بنام شعر ارايه می دهد، نشان داده که هيچ توانايی در شعر ندارد و توصيف و تمجيد از ايشان به عناوين مختلف، نشان دهنده اين است که در حق شعر براستی ظلم می شود. ايشان نه کار قابل توجهی در زمينه شعر غیر سنتی انجام داده اند و نه به گفته برخی در غزل نو. گرچه به نظر من عده ای که چيزی بنام غزل نو را به زعم خودشان راه انداخته اند، ناتوان از پیمودن مسیر ادبیات، به يک واپس گرايی ادبی تن داده اند، آن هم از نوع دست چندم آن نسبت به دوره بازگشت، پس از به ظرفيت نرسيدن ذهن شاعران آن دوره و عدم درک و شناخت از شگردها و زيبايی های سبک هندی و عبور از آن . علی رغم واپسگرا بودن آنچه عده ای آن را غزل نو می خوانند، نوشته های آقای لطيف ناظمی، در همان سطح و اندازه نيز نتوانسته چيز قابل توجهی که بتوان نام ادبيات و شعر را بر آن گذاشت، در خود داشته باشد. اين نوشته ها بيشتر تقليد هایی دست چندم از جریان شعر دولتی در ايران است که شاعران وابسته با امکانات گسترده ی چاپ و نشر دولتی، برای زمینگیر کردن جريان حقيقی شعر که شعری غير سنتی ست، آن را براه انداخته اند.

در خواندن نوشته های آقای ناظمی نکات و موارد زير را به وضوح می توان دريافت:

يک: قرار داشتن نوشته های آقای ناظمی در سطح کاپی های رایج که نخ نما بودن آن کاملا مشخص و واضح است.
مثلا جناب آقای ناظمی می نويسد:

حريق سرخ/ ای باغ در غم تو چه تنها گريستم/ کوهم، ز دوری تو چو دريا گريستم/ آنجا گرفت دامن جانت حريق سرخ/ چون ابر نوبهار من اينجا گريستم/ هر چند در شبان شبيخون نديدمت/ بر ياد هر درخت تو اما گريستم/ وقتی که در حريم تو تازيد باد شب/ بر غارت بکارت گلها گريستم/ در سوگ خشکسالی و قحط بهار تان/ ای باغ، ای درخت چه تنها گريستم

به اين چند سطر از سه شخص ديگر نيز توجه کنيد که چگونه شاهکارهای آقای ناظمی را هر شاعر درجه سه پایین تر نيز می تواند بنويسد. متاسفانه آقای ناظمی و نویسندگان چند متن پایین، تاريخ نوشتن نوشته هایشان را ذکر نکرده اند تا ديده شود کدامشان از ديگری تقليد کرده است. اما با وصف اين نيز، کدام مورد قابل توجهی در نوشته هایشان وجود ندارد. عناصر و فضاها کاملا تکراری ست و صرفا نمونه هایی آن هم تقليد شده از شعر رايج دولتی در ايران است.

شبها به یاد روی تو تنها گریستم / روزم چو شب سیاه و چه شبها گریستم/ مردانه سوختم از هجر و بعد از آن / از پای در افتادم و رسوا گریستم/ شمعم که ایستادم و آتش به سر زدم / درانتهای عمر سراپا گریستم/ پایم نرفت پیش که دور از غمت شوم / غم بر سر غمم نهاده ز غمها گریستم/ بیهوده بر مزار من اشکی ز غم مریز / چون غم بود مرا که از غم دنیا گریستم/ شادم که عمرم به آخر رسید و زین پس / نخواهم این شنید که بیجا گریستم

يا:


دیشب به یاد تو تنها گریستم /مستانه گریه کردم، دریا گریستم/ طوفان غم چو داد گلستان دل به باد/ بر حال پر پر گلها گریستم /من بودم و خیال تو در نیمه های شب/ بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم/ بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق/ معراج دل نمودم و آنجا گریستم/ در جستجوی او ، من آواره ابروار/ بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم/ بر زورق دلم شب تیره به موج غم/ پنهان به آه بود و پیدا گریستم/ هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک/ شب در خیال لعل شکر خواب گریستم / موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر/ تنها ترانه گفتم و تنها گریستم

يا:

چون زائری غریب در اینجا گریستم/ در ساحل نگاه تو تنها گریستم/ وقتی که عشق مر کب غم را سوار بود/ مجنون شدم به دامن صحرا گریستم/ در دل غم تو بود و به چشمم خروش اشک/ در قبله گاه چشم تورسوا گریستم/ با بادبان پاره به گرداب بی کسی/ با یک دل شکسته چو دریا گریستم/ هر چند کس نگاه مرا تر ندیده بود/ دیشب برای غربت مولا گریستم

دو: کاپی برداری رسمی و پایین آوردن سطح شعر:

خدایش بيامرزاد اخوان ثالث شاعر رند فارسی را که به گفته ی دوستی همنشین با او، در هنگام شنیدن نوشته هایی که کاپی برداری رسمی شده اند، از خشم و يا خنده محفل شعرخوانی را ترک می کرد و می گفت که "شعر خوانی" با "معر خوانی" فرق دارد و " شاعر" با "ماعر".

بیشتر نوشته های جناب آقای لطيف ناظمی که رفيق او را" تهمتن خوانده"، از آن دست نوشته هایی ست که بيشتر به معر می ماند تا به شعر. نه تصوير و تخيلی که از خود ایشان باشد و نه جوهره ای که ما را به شعر نزديک کند. فقط زور زده شده تا وزن و قافيه جور شود. اگر کاپی های رسمی جناب آقای ناظمی را همراه با وزن و قافيه از نوشته های ايشان حذف کنيم، بيشتر به نوشته های يک مبتدی می ماند که برای نوشتن راه آغاز کرده است. اين مبتدی به گمان من وزن و قافيه را فرا گرفته اما نمی داند که ديگر وزن و قافيه از عناصر اصلی شعر نيست. حتا در آنچه جناب آقای ناظمی به عنوان شعر نيمايی ارايه داده اند، فقط جابجایی وزن و قافيه صورت گرفته و ذهن، همان ذهن مبتدی ست. در نوشته ی جناب ناظمی ، سنت گرایی ادبی دست چندم و بارها کاپی هویدا و آشکار است.

اگر به خانهء من ميروی بهار بياور/ سبد سبد گل نارنج از آن ديار بياور/ هزار کوچه لبالب ز خوشه خوشهء خورشيد/ هزار باغ پر از سايهء چنار بياور/ چمن چمن پر از آواز سبز سبز قناری
و برکه برکه نسيمم ز رودبار بياور/ دريچه ها پر از آن آبی مشبک من کن/ ستاره های فروزنده بيشمار بياور/ هوای تازه و نمناک دره دره وحشی/ سکوت سنگی و معصوم کوهسار بياور/ چو آفتاب نشيند به شانه های هريوا/ از آن غروب به شبهای انتظار بياور/ شبی بدزد شميم تمام تاکبنان را/ گل بهار ز دامان گلبهار بياور/ طنين شکوه خيل کبوتران خدا را/ ز پشت گنبد مولا علی نثار بياور/ سلام من برسان بر اسير درهء يمگان/ ز شهر زلزله ها، لعل آبدار بياور/ چهار خمکده از باده های تلخ نرون را/ دو مهر ماه انارم ز قندهار بياور/ عبير و عنبر و عود و سپند و مشک و قناويز
گلاب و صندل و ريحان جويبار بياور/ ز کوچه باغ پر از ياد خاطرات قديمی/ شبانه بگذر و يکدسته بوی يار بياور/ چه ياوه بافته ام من چه انتظار غريبی/ برای من خبر شهر سوگوار بياور/ ز کوی و برزن من مشت مشت خاک پر از خون/ به فصل غربت من طور يادگار بياور

وقتی می گویم در حق شعر ظلم می شود يعنی با کاپی برداری و خالی بودن از جوهره، در حق اين سطور ظلم می شود:

من از نهایت شب حرف می زنم /من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف می زنم/ اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!.. فروغ فرخزاد

بهتر است نگوییم جناب ناظمی می نويسد؛ بهتر است بگوییم جناب آقای ناظمی برای معتبر کردن جملات پوچ و عاری از جوهره ی ادبی خود کاپی می کند:

ساربانا بار محمل بند سوی باروی تاریخ / سوی کاجستان سبز چامه های پارسی / باز بگشا(نامه های پارسی) / ما همان چاووش خوانان خراسانیم/ ((مهتری را گر به کام شیر باشد / با خطر کردن ز کام شیر بستانیم/ یا بزرگی بعد ازین یا مرگ رویاروی))/ این سرود کهنه را با کاروان پیوسته میخوانیم/ عاشق آن سیستانی زادهء صفار عیاریم/ یارسی را پاس میداریم/ ساربانا! /((بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی))/ خنگ ما را سوی جیحون بر/ ((ریگ آموی و درشتی راه اورا))/ بوسه میبخشیم/ بوی جوی مولیان را،/ از نسیم گیسوان روزهای رفته میآریم/ پارسی را پاس میداریم/....

فرانکفورت:حوت 1381


و در انتهای اين نوشته آقای ناظمی می نویسد:


در این شعر مصراعها و بیت هایی از بیست وچهار سخنور زبان پارسی دری تضمین گردیده است

به نظر من اين فقط ريشخند کردن شعر و آن چند سخنور پارسی ست و باز هم نشان می دهد که چگونه يکی شاعر نبودن خود را میان شعر دیگران پنهان می کند.

سه: غزل نو آقای ناظمی هم شامل کاپی های رايج است!

نمونه های زير از آن دست نوشته هایی ست که رفقا و ياران آقای ناظمی، فقط به استناد همين دست نوشته ها، وی را با لقب های دروغين، تهمتن و رستم شعر و زبان می دانند. من بارها و بارها از جوانان نوشته هایی به مراتب بهتر و استخوان دار تر خوانده ام که نوشته های آقای ناظمی برابر آن، نوشته هایی ضعيف بيش نيست. قبلا گفته ام که غزل نو به نظر من يک واپسگرایی در ادبيات قلمداد می شود اما نوشته های آقای ناظمی در همين جريان واپسگرا نيز از همه عقب تر است. اين نوشته ها نه ويژگی خاص دارند و نه تصاوير و فضاسازی زيبا. گرچه زيبایی خود پديده ای نسبی ست اما هر کسی که چند صباحی در وادی شعر گام زده باشد می داند که مثلا "دو پا" و " سکه" هيچ مجاورت معنایی نمی تواند ايجاد کند. نه فضا سازی کاملی که در نتيجه ی مثلا يک انفجار " پا " از دست داده شده باشد و بعد " سکه" دزده شده باشد و نه دايره ای فراتر از چند کلمه که در نهايت بتواند فضای سالم و البته تازه ای را ايجاد کند.


اي برادر آن دوپايت را كجا دزديده اند ؟ / سكه هاي پربهايت را چرا دزديده اند ؟ / آن ستون هاي سلامت را كجا گم كرده اي ؟ / هستيت را در كدامين ماجرا دزديده اند ؟ / آن دورود جاري احساس را از پيكرت / بمب ها بردند يا خمپاره ها دزديده اند ؟ / در حرير خواب نوشين بوده اي كاين رهزنان / گنج زرين سفرهاي ترا دزديده اند ؟ / روي چشم ما نماز عشق را بنشسته خوان / از تو پا بردند و از ما بوريا دزديده اند/ دستهاي از ستم رنگين شان ببريده باد ! / كز حريم شهرما اينقدر پا دزديده اند / ديگر از نفرين ما هم كس نمي افتد ز پا /
استجابت را ز نفرين و دعا دزديده اند

از : « باغ تا غزل » لطيف ناظمي دفتر شعر ، سال1379 ه.ش./2000 م

يا در نوشته ی زیر به نظر من فراتر از دايره ای نرفته است که خود کلمات به ذات خود می توانند ايجاد کنند. حتا فقط کافی ست جستجویی داشته باشیم که گونه های بهتر چسبیده به رديف" همه رفتند " را بيابيم که البته بيشتر آن ها به آن سطح شعر که مد نظر ماست نرسیده اند. حتا اگر نوشته ی ملک الشعرای بهار باشد که جناب ناظمی در همان وزن و همان ردیف، سطور خود را نوشته اند:

از بــاغــچه ام فـوج پـرستــو همه رفتند / از آفت پايــيــز بــه هــر ســو هــــمه رفتند / آنــــان كــــه ز تـــيغ تـبـرحـــادثه رســتــنـــد/ دوشينه ز باغ گل شب بو همه رفتــند / زاغان چو گرفتند دگر باره چــــمن را/مرغان غزلخوان سخنگو همه رفــــتـنــد/ ديدند كه خورشيد تنش غــــرقـهء خون است/ از چــــنبر چـــــنگيز و هلاكو همه رفتند/ بشكسته پران در قـــــفـس بسته خزيدند/ بگشاده پران تا به فراســـــو همه رفتند/ آنان كه دگر قــــدرت پـــــرواز نــــديــدند/ تا كوچهء همسايـــــهء پــهــلـــو هـــمــه رفتند/ رنــــدان چــــو شنــيدنـــد ز تكــبير ريـايي/ بــا نــعــرهء مستانــــهء يــاهـــو هــمــه رفــتــنـــد/ در دوزخ غــــــــربت چه كنند اين همه تـــنها/ گيرم كه از آن جنّت مينو همه رفتــــــــــند؟

بهار می نويسد:

دعوي چه کني؟ داعيه‌داران همه رفتند / شو بار سفر بند که ياران همه رفتند / آن گرد شتابنده که در دامن صحراست / گويد : « چه نشيني؟ که سواران همه رفتند» / داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو / کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند / گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست / کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند / افسوس که افسانه‌سرايان همه خفتند / اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند / فرياد که گنجينه‌طرازان معاني/ گنجينه نهادند به ماران، همه رفتند / يک مرغ گرفتار در اين گلشن ويران/ تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند / خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب / کز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند

يا در نوشته ی زير از آقای ناظمی، گهنگی در آن فرياد می زند و سطر سطر آن جملاتی تکراری اند و بارها همه درباره ی ققنوس آن را شنيده ايم و چه بسا بهتر از آن را. اگر وزن و قافيه ی اين نوشته را از آن بگيريم، چه چيزی می ماند جز تعريفی که همه ی ما از ققنوس در ذهن داريم؟

شنيدم كه چون عمر ققنوس سر ايد / شب مرگ از اشيانش بر ايد / فراهم كند هيزم و نغمه خواند / دم واپسين نغمه اش خوشتر ايد / به منقار مادينه منقار سايد / بدان سان كه از سودنش اخگر ايد / پر و بال بر هم زند سوي هيزم / كز اخگر يكي شعله اذر ايد/ بسوزد پر و بال و تن را در اتش / كه بر جاي يك مشت خاكستر ايد / ز خاكسترش بيضه گردد نمودار/ وزان بيضه اش ققنوس ديگر ايد / تو افسانه خوان اين حكايت و ليكن / مرا قصه مرگ وي باور ايد / من ان شاعر پير شوريده حالم / به غربت مرا عمر چون اخر ايد / بسوزيد جان و تن ام را در اتش / كه خاكسترم در دل مجمر ايد/ بود تا از ان مشت خاكستر و دود / يكي شاعر اتشين پيكر ايد / نترسد ز اتش , ز خود سوختن نيز/ چو ققنوس در اغوش اتش در ايد

چهار: نوشته ی بی وزن و قافیه ی آقای ناظمی بی مایگی را بیشتر می رساند

وقتی وزن و قافیه را از شعر می گیرند، باید چیز دیگری باشد که به نوشته اضافه شود تا به سطح شعر برسد. وزن و قافیه خود از عناصر ذاتی شعر نیستند اما يک نوع افیون سنتی برای شعر خواندن نوشته ها قلمداد می شود. آقای ناظمی جایی که به قصد نوشتن شعر بی وزن و قافیه اقدام می کند، بهتر و بیشتر، خالی بودن خود را از شعر می نمایاند:


نماز بامداد/ چشمان تو غروب هرات است/ گيسوان تو شبهاي بغداد/ و تنت صبح نيشاپور/ * / من تمام شب را/ خسته و شتاب آلوده ره ميزنم/ تا نماز بامداد را در نيشاپور بخوانم

حتا در همین نوشته ی کوتاه نیز آقای ناظمی از تقليد و کاپی برداری دست نکشیده اند. رابطه ی رنگ غروب و رنگ چشم، رابطه ی گیسو و شب، رابطه ی صبح و نماز و نشاپور، روابطی هستند که بارها و بارها آمده است و خواننده بدون هيچ زحمتی می تواند دريابد که تمام تلاش نویسنده آن چه بوده است. بدون آنکه کدام لذتی ادبی برای خواننده، از راه کشف و پی بردن به لایه های مختلف يک اثر دست دهد. ضمن اينکه به نظر من در رشته ی منطقی شعر، موقعيت جغرافیایی هرات و بغداد و نشاپور نيز در رابطه با موقعیت قرار گرفتن چشم و گیسو و تن در نظر گرفته نشده و نشان می دهد که آقای ناظمی با نازک کاری های ادبی آشنا نیست.

پنج: در جا زدن و ماندن در سطح شعر دست چندم دهه ی چهل و پنجاه، شصت و هفتاد:

نمونه نوشته های آقای ناظمی که به اصطلاح جای قافيه را تغيير داده اند و درازای سطور را به نحوه ی دلخواه آورده اند که به زعم خود شعری غير سنتی ارايه کنند، در نهايت کارهایی بيشتر از تقليد از شعر فارسی در دهه ی چهل و پنجاه و شصت و هفتاد نيست. آقای لطيف ناظمی بايد بداند که شعر فارسی وقتی از سنت عبور کرده و شعر نيمايی به ميان آمد و پس از آن شعر سپید و گونه های مختلف ديگر مانند "شعرحجم"، ماندن و تقليد کردن از شعر دهه ی چهل و پنجاه نمی تواند چيزی بر تاريخ ادبيات بيافزايد و صرفا وقت تلف کردن است. بهترين شعرهای نيمایی را به زعم من شاعر فقيد فارسی اخوان ثالث نوشت و با توجه به شتاب جريان شعر در زبان های مختلف و از جمله زبان فارسی، ما مدت هاست که از شعر نیمایی و حتا شعر به شیوه ی احمد شاملو گذشته ایم. خوبی شعر پس از شعر احمد شاملو این است که شعر در زبان فارسی به يک نوع آزادی خاص رسیده است که دیگر نمی توان آن را در سبک ها و شیوه های جمعی شعر دسته بندی کرد و هر شاعر نسبت به تلاش و خلاقیت خود، بازی خاص از نشانه ها ارايه می دهد که مختص خود اوست. نوشته های آقای لطيف ناظمی تهی از خلاقیت منحصر به فرد اوست و بیشتر نوعی گردآوری و تقلید از آنچه دیگران نوشته اند می باشد.

در دو نمونه نوشته ی زير به وضوع می توان به عناصر و فضا سازی هایی برخورد که بسیار بهتر و برجسته تر در شعرهای دهه ی چهل و پنجاه، شصت و هفتاد، بويژه در شعر شاعر فقید ما مهدی اخوان ثالث و يا شاعر دست سومی مانند شفیعی کدکنی آمده است:

برف سرخ/ تن عريان و زخماگين شهر خسته ما را/ تمام روز برف سرخ مي پوشيد/ و شب با سرمه باروت چشمش را سيه مي كرد/ صداي چكمه پوشان كمر چرمين سنگين دل/ شرنگ خشم بر جام سكوت خانه هاي شهر مي افشاند:/ كه ما از شهر ميكائيل مي آييم/ و از خورشيد مي گوييم/ كسي اما نمي يارست گفتن، شرم تان بادا:/ كه از خورشيد مي گوييد و از خود / ورشيد را بر چوبه اندام شب/ مصلوب مي سازيد/ دگر آزرم تان بادا، از اين ترفند./ نه ما اين چامه سازان دروغين را
تواني بود تا فرياد برداريم و بخروشيم:/ كه اين اشك خراسانست پنهان در دل هر چكه باران/ كه اين خون سياووش است در هر آيه مرجاني سبزينه برگ تاك/ مگو برفست/ اين حرف است:/ عصير و شيرهء جان و روان ماست در زهدان گرم خاك
رگ ببريدهء ما را كسي آويخته چون تاك بر آوند./ دا در قلعهء هر «كام» زنداني/ كليدش در كف اهريمناني از تبار شب
به هر جا پيكر بانو خداي شعر در زنجير/ به هر سو استوايي قامت فريادها در بند/ سترون ابرها از بيم در پرواز/ بلند قامت هر كاج كاجستان آزادي/ شبانگه هيمه اي در كورهء بيداد/ نه رستاخيز و غوغايي / نه ايماني به فردايي/ نه پيغامي ز ورجاوند./ بازگشت/ فرود آمد از اسب آهنينش مرد/ نشست و بوسه بران خاك پرتقدس كرد/ دوباره دور و برش ديد و شادمان خنديد/ هواي تازه و نمناك را تنفس كرد/ دو گام دورتر از وي به خنده سربازي به گوش رهگذري، با اشاره پُس پُس كرد/ گرفت مرد ره خانه اش پس از عمري/ نيافت خانهء خود، هر قدر تجسس كرد/ چه خانه كه پس از سال هاي رنج و تلاش/ به دست هاي خودش مثل باغ سُندس كرد/ نشست بر سر آوار و زار زار گريست/ هواي تف زدهء ظهر را تنفس كرد


کلمات و ترکيباتی مانند برف سرخ، زخماگين، باروت و رابطه ی آن با سرمه، جام سکوت، خورشید، مصلوب، خون سیاووش و.. هيچ کدام در رابطه ای جديد نيامده اند و هر خواننده ی حرفه ای و غير حرفه ای شعر با آن ها تا جایی آشناست و برای کسی که داعيه ی شعر دارد، خلاقيتی که لازمه ی شعر است، محسوب نمی شود. کافی ست هر کدام از ترکيباتی که در اين نوشته های آقای ناظمی آمده است را در اينترنت جستجو کنيم و به نتايج زيادی برسیم که طرف حتا در يک مقاله آن را بکار برده است.

گاهی نيز برای يافتن تقليد کسی که داعيه ی شعر دارد، اين تنها مهم نيست که دقيقا همان ترکيبات و عباراتی که قبلا نوشته شده اند را بيرون کشيد. گرچه برف سرخ، تن عريان، سرمه باروت، خاک پر مقدس و.. تبديل به ترکيباتی کاملا رايج شده بودند و شدند و به مرور برخی از آنان از کار افتاده اند و می افتند، اما در بررسی شعر بايد ما به لحاظ فنی نيز بنگريم که چقدر شاعر از خود خلاقيت به خرج داده و ترکيبی جديد ساخته است. اگر يک شی ء و يک صفت و يا کيفيت که به آن منصوب می شود را در رابطه ی جانشینی زبان قرار دهيم، می توان ترکيبات وصفی و غير وصفی فراوانی با آن ساخت. اين کار در بسا موارد نياز به هيچ خلاقيت شاعرانه ندارد. مثلا اگر برف سفيد را در رابطه ی جانشينی مورد نظر قرار گيرد، می توان برف سرخ، برف سیاه، برف آبی، برف ...يا ساخت و يا خود برف را با عناصر ديگری جايگزين کرد و به نتايج زيادی دست يافت. از سوی ديگر اين نکته نيز مهم است که عناصر چه به صورت کلمات، ترکيبات و يا تصاوير، در کليت چه فضایی ايجاد می کنند. بخشی از اين فضا سازی مربوط به انتخاب اين عناصر است که هر کدام با قرار گرفتن در متن، بار معنايی و آوايی خود را تحميل می کنند اما کليت کار نيز مهم است که چگونه فضای جديدی به دست داده می شود. يک شاعر غير حرفه ای، مغلوب بار معنایی و آوايی خود کلمات می شود و اما يک شاعر حرفه ای مهار آن را می تواند بدست گرفته و حتا بار آوایی و معنایی آن را در جهت آنچه می خواهد بوجود آورد، بکار می برد. کاملا مشخص است که آقای ناظمی علاوه بر اينکه از رابطه ی ابتدایی در جانشين سازی عبور نکرده و هنوز در پيچ و خم ساختن روابط ابتدایی ست، نتوانسته فراتر از بار معنایی و آوایی که خود عناصر دارا می باشد، کاری انجام دهد و کارش در حد کار يک نویسنده ی دست سوم تقليل پيدا می کند. پرنده های مهاجر، اصلا نا آشنا نيست و بارها بکار برده شده است. سحر از نسیم پرسید نه و به کجا چنین شتابان؟/ گون از نسیم پرسید/ دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟/ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟/ به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم/ سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی / به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را/ در کوچه باغ های نشابور محمد رضا شفیعی کدکنی. مسافر شب نيز که يکی از محورهای اصلی نوشته است، کاملا تکراری و نخ نما می باشد. کافی ست که در اينترنت جستجویی ساده داشته باشیم تا بدانيم، رفيق تهمتن خوانده، چيزی بيش از کاپی های رايج نوشته نمی تواند

پرنده هاي مهاجر/ شب تولد ميخك بود/ به گوش پنجره باران سرود غم مي خواند/ كه خواب سبز شگفتن را/ چرا به باغچه هاي بلوغ آشفتند/ شب تولد ميخك بود/ شنيدم اين كه سحر از نسيم مي پرسيد:/ «در اين ديار غبارين شب چه مي جويي/
كه پا برهنه شب و روز خويش در سفري؟»/ به گريه گفت نسيم:/ «سكوت، عشق، تبسم / همين و ديگر هيچ»/ صداي گريهء او را / ميان همهمه باد و بانگ فشفشه ها/ دريغ و درد گياهان تشنه نشنفتند/ شب تولد ميخك بود/ من از ديار درختان عبور مي كردم/ صدايي از پس ديوار آشنايي ها/ مرا مي خواند:/ كه اي مسافر شب/ چرا به مزرعه ها قامت تفنگت را/ زهشت بوته بر افراشتي مترسك وار/ چه سال ها شده از خوشه ها نشاني نيست/ چه فصل ها شده با باغ هاي تان قهريم/ پرنده هاي مهاجر به گريه مي گفتند.

شش: رباعی و دوبيتی هایی که به کلی نخ نما شده است:

من يقين دارم حتا يک خواننده ی غير حرفه ای شعر نيز با نمونه های خوب و درخشان شعر سنتی در آثار بزرگانی مانند حافظ و مولانای روم و خيام و..که دايره ی کلماتی مانند "ساقی"، "باده"، "آتش"، " طرب"، "سبو"، "قدح" ، " یوسف"، "پیرهن" و..وجود دارد، برخورده و نمونه های زير از آقای لطيف ناظمی تنها کاپی هایی دست چندم تلقی می شود و نه چيزی بيش:

آب طرب/ ساقی قدحی ز آتش تاک بريز/ باد است زمانه باده بيباک بريز/ زان آب طرب که بهر ما ميريزی/ يک جرعه به کام تشنهء خاک بريز

هديهء دوست/ گفتم که بريز هرچه از می به سبوست/ آتش بفگن به مجمر اين رگ و پوست/ گفتا که به جز آب نريزم به قدح/ گفتم که زدوست هرچه آيد نيکوست

بوی وطن/ بوی علف و بوی چمن ميآيد/ از مصر نسيم پيرهن ميآيد/ از چار طرف دريچه ها بگشاييد/ امشب چقدر بوی وطن ميآيد

لطيف ناظمی به عنوان منتقد ادبی:

در اين مجال نمی خواهم زياد به اين مساله بپردازم که لطيف ناظمی يک منتقد ادبی خوب هم نیست.
زمانی در يک مجله ی ادبی خوانده بودم که يک منتقد ادبی در ايتاليا به شاعری اهل همان کشور گفته بود که چرا شما شعرهای خوب مانند شعرهای "چزاره پاوزه" نمی نویسید. آن شاعر در پاسخ گفته بود چون شما ديگر منتقدان زمان چزاره پاوزه نیستید.

به نظر من اين پاسخ شاعر ايتاليایی تا حدودی، تاکید می کنم تا حدودی، دليل می شود که ما شاعران خوبی در افغانستان نداريم که خود چيزی بر تاريخ ادبيات افزوده باشند. منتقد ادبی از نوع لطيف ناظمی با برداشت های سطحی از شعر، طبيعی ست که به آنانی که مانند خود وی نوشته های دست چندم دارند، مجال می دهد تا خود را به عنوان شاعران برجسته معرفی کنند. اگر لازم باشد زمانی به، به اصطلاح نقد های آقای لطيف ناظمی هم خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که چگونه ايشان تفسير دست چندم، برخاسته از ذهن فرسوده ی خود را که به هيچ عنوان با معيار های روز ادبی سازگار نيست ، به عنوان نقد جا زده است و فقط عده ای بی خبر و يا رفيق، وی را به عنوان پيشگام نقد ادبی معرفی می کنند.


من نمی خواهم در سلسله نوشته ها در " فضای باز" کابل پرس، تابوها را بشکنم که برای من لطيف ناظمی و کار وی در ادبيات هيچ تابویی محسوب نمی شود که نياز به شکستن آن باشد. من صرفا با نوشته هایی بی رمق، تقليد شده و نخ نما برخورد کرده ام که حيفم می آيد در افغانستانی که همه چيز ويران شده، در حق شعر هم ظلم شود.

از اين پس بنا به تقاضای تعداد زيادی از خوانندگان کوشش می کنم بخش"در فضای باز" را جدی تر از پيش دنبال کنم. در اين چند ماه اخير نامه های مختلفی از طرف خوانندگان دريافت کرده بودم که خواهان فعال شدن اين بخش شده بودند. در آخرين نوشته ای که در فضای باز نشر شد، خواسته بودم خوانندگان نظراتشان را درباره چند نوشته ی آقای لطيف ناظمی ابراز کنند. متاسفانه نظرات بيشتر از اينکه درباره ی نوشته های ايشان باشد، به مسايل ديگری پرداخته شده بود که در اين بخش به هيچ عنوان مد نظر من نبوده است. در فضای باز کابل پرس جایی برای بحث درباره ی ادبيات افغانستان است و پرداختن به مسايلی مانند مسايل سياسی جايش در اين بخش نيست. واضح است اين به معنای آن نمی باشد که خوانندگان نظراتشان را درباره ی مسايل سياسی ابراز کنند. خواهش من اين است که در صفحات در فضای باز به ادبيات و کار ادبی پرداخته شود و برای اظهارنظر درباره ی موضوعاتی غير از ادبيات، خوانندگان به صفحات ديگر کابل پرس مراجعه کنند.

داستان نويس، حافظه و دروغ!

"نازی جان همدم من"، نوشته ای از اکرم عثمان در فضای باز

سه شنبه 12 اوت 2008, نويسنده: کامران میرهزار


چند درصد شعر؟

دو نوشته از لطيف ناظمی در فضای باز

دو شنبه 17 دسامبر 2007, نويسنده: کامران میرهزار


در حق شعر ظلم می شود!

به بهانه ی درگذشت بيرنگ کوهدامنی

پنج شنبه 13 دسامبر 2007, نويسنده: کامران میرهزار


کی به اين چيزها می گويد شعر؟

چند نوشته از ناتور رحمانی در فضای باز

يكشنبه 30 دسامبر 2007, نويسنده: کامران میرهزار

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans



Hazara Poet, Journalist and Webmaster
سردبیر و ناشر کابل پرس
Kabul Press chief editor and publisher
Official Facebook page: https://www.facebook.com/KamranPoetry
Official Twitter Page: https://www.twitter.com/kamranmirhazar

آنلاين بنگريد : Kamran Mir Hazar, Work and Poetry




50 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > فرهنگی > در فضای باز > لطيف ناظمی شاعر نیست!

آگهی در کابل پرس

loading...

پيام‌ها

  • The East-Iranian Countery alia Afghanistan has to day a lot of very bad poetries but Latif Nazemi is one of the best of them.The most of very bad petries are singing in the Khawaran web site

    • لطیف ناظمی غیر از اینکه شاعر نیست که فرد مسلک باخته و پرچمی وطنفروش است که میرهزار به این زاویه از شخصیت کثیف وی کاری ندارد. اگر اشعار او از نظر ادبی در قله شامخ ادبیات فارسی هم قدم بزنند چون خودش خاین به این وطن است، هنرش هم پوشالی و بدرد نخور است.

      و سوالی که از آقای میرهزار مطرح است اینست که چرا او به خیلی از به اصطلاح شاعران و ادیبان افغان در زیر بال و پر رژیم خونخواران آخندی در ایران هیچ کاری ندارد که تربیت سیاسی و ایدئولوژیک دیده و به افغانستان گسیل شده اند و یا هم در همان ایران برایشان نشریه و دفتر و دیوان ساخته شده که به خاطر برده ساختن کشور ما به رژیم تئوکراتیک و آزادیکش خمینی جلاد کار کنند؟

      چرا میرهزار به این دسته از "شاعران" و "ماعران" و "اسهالیان" کاری ندارد و با آنان اوربند دارد؟ مگر اینان مکروبهای به مراتب خطرناکتر برای افغانستان نیستند؟ مگر اکثریت این دسته از "شاعران" نیستند که همه روز برای یک خونخواری مثل مزاری و محقق و خلیلی و ... میسرایند و میگویند؟ مگر اینان خاین تر نیستند؟

      چرا دل میرهزار به مردم نگونبخت هزاره نمیسوزد که یکعده از "روشنفکران" منتسب به ملیت خودش را هم در صفحات سایتش افشا کند و بکوبد؟؟ مثال زنده بزنم: وقتی چند هم ملیتی بی‌قلب و مرتجعش مجسمه یک انسان تاریک اندیش و خونریزی مثل عبدالعلی مزاری را در ولایت بامیان افراشتند چرا به آشوب نیامد و آنرا توهین و تحقیر نابخشودنی به ملیتش نام نگذاشت؟؟؟ وقتی خاینان ملی چون محقق و مزاری میخواهند از قضیه سرکوب شدن هم ملیتی هایش در بهسود استفاده سیاسی کنند، چرا نگفت که شما خاینان حق دفاع از ملیت هزاره را ندارید چون دست خود تان هم به خون مردم هزاره رنگین است و یکی از عوامل تیره روزی هم ملیتی های من هستید که از بیچاره ترین و نادارترین های افغانستان هستند و شما ها فقط جیب خود را پر میکنید اما کوچکترین خدمتی به ملیت هزاره نکرده اید؟؟؟

      میرهزار وظیفه خود میداند که تنها به حق و ناحق علیه ملیت پشتون شمشیر بکشد اما با هم ملیتی های خودش ولو هرگونه نجاست خوری‌ای کنند کاری ندارد. و این درحالیست که خودش همه روز کلمات "قبیله گرا" را به فرق دیگران میکوبد. وی کاملا حق دارد فاشیست های پشتون را تا جاییکه منافع مردم افغانستان اقتضا کند بیرحمانه بکوبد، اما وقتی این کار یکجانبه باشد ارزشش را میبازد و میشود نیات سو را در پشت آن دید.

    • سلام برهمه خوانندگان عزیز.
      فردوس هاشمی عزیز ازمتنی که نوشته ای اینگونه برداشت میشود که تعادل فکری ات برهم خورده بوده ورنه اینگونه بی ربط و منظق نمی نوشتی. ده درکجا ودرختها درکجا! اول که تنها به پرچمی ها وطن فروش خطاب کردن نهایت بی انصافی است. دگران هم کمتر از آنها در فروختن وطن ودر سیاه بخت ساختن من وتو سهم نداشته است. دوم اینکه بحث دراین جا بحث شعر وادبیات است. خوب چه ربطی دارد به محقق وبه مزاری؟ اگر درمورد ادبیات چیزی میدانی بیا دراین میدان بریز واگر نمیدانی برو نصورات را بکش وخوش تیرکن. اگر قرار است که درمورد خیانت رهبران احزاب چیزی میزی میدانی بیا یک متن مستقل نوشته کن وبه میر هزار بفرست که نشر کند وهمه هم بدانند که شما هم چیزی درکله ی تان دارید. درغیر آن با این جملات بی ربط وبی منطق ماهیت خودت را نشان میدهی و تمام. دراین جا یعنی کابل پرس بیشتر ازهرکسی دیگر کریم خلیلی نقد شده است. ولی اینکه تو نمیدانی ونخوانده ی تقصیر کامران میر هزار نیست. میرهزار که مسولیت ندارد که به تو زنگ بزند که بیا درمورد خلیلی بخوان. قربانت شوم عزیز جان یک کمی از احساسات بیا پاین وو دوباره نوشته ات را بخوان که چه دسته گلی رابرآب داده ای. بحث هزاری هم چیزی دیگری هست. من هزاره هستم. درافغانستان که وطن من است هزاره بودنم ننگ بود. کسی مرا آدم حساب نمیکرد همی حالا هم شما که در بین خودتان گپ میزنید هزاره بودن را جرم حساب میکنید. مزاری میخواست که هزاره بودن ننگ نباشد. بنا براین مزاری درقلب هر هزاره است. خاطر تان جمع باشد. شاید فردا مجسمه اش را ازطلا بسازد. اما بحث بحث شعر است وبیا اگر درمورد شعر چیزی میدانی بگو درغیر آن رخصت هستی. وسلام من التبع الهدی.

  • این انتقادات بیش از اندازه معمول گزنده است

  • برادر میرهزار! سلام تقدیم تان باد. به نظر من اینگونه نقد های علمی و متودیک شما بدرد جامعه و جوانان که میخواهند در آینده در این عرصه ها چیزی درستی بدانند و بیاموزند میخورد. تا آن چرندیات سیاسی بد بوی!
    من کاملا با شما موافق هستم. در ضمن من هم چند نمونه از مشهور شده هایی تو خالی را هم در عرصه های مختلف معرفی میکنم:
    اسدالله حبیب بیدل نمیداند. اگر خود بیدل زنده شود به او خواهد خندید.
    استادبیرنگ فلسفه نمیداند.
    استاد فرید یونس اسلام نمیداند.
    استاد رفیع علامه نیست.
    فرهاد دریا هنر مند نیست.
    نغمه بر هر چه موسیقی است گندگی نموده است.
    اکثر قاطع آواز خوانان امروزی چیزی در جانته ندارند. البته که امیر جان صبوری از این امر مستثنی است.
    ودیر صافی به ریش تحلیل سیاسی خندیده است.
    ستانکزی وقتی تحلیل سیاسی میکند مرا دل درد میگیرد.
    یونس قانون الف بای سیاست را نمیداند.
    اکرم عثمان هم ادبیات نمیداند.
    سمیع حامد هم جیزی از ژورنالزم نمیداند و حتی این رشته را یک روز درس نخوانده است. ولی برایش جایزه ادبی میدهند؟
    به همین منوال ما از این موجودات در همهء عرصه هاکم نداریم و همه سرشار از تهی اند.

    اینک یک نمونه از یک شاعر که حتی نوشته کلمات ابتدائی را رعایت نمیکند،چه رسد به وزن، قافیه، معنی، مفهوم، مطلب و پیام.

    عد ا لت. عزیز سها. با نقل از سایت ژواک.

    کجاست قاضی عدل و کجاست شرع شریف&
    کجاست جعفر صادق آن امام حنیف&
    کجا ست چشم بصیرت که تا نظاره کند&
    کجاست عمرفاروق که ملک اداره کند&
    کجاست گوش سماعی که حرف حق شنود &
    کجاست خضرکه این صفحه را ورق بزند&
    چونیست این همه صاحبدلان راه خدا &
    خدا بیارد عطا ترک ثانئ سر راه&
    که تا به دار زند این تبر بد ستان را&
    ملای بی عمل و جمع خود پرستان را&
    بنام دین خدا خلق را تباه کردند &
    نه شرم زه بنده ونی ترسی ازخدا کردند&
    زآه و نا لهء طفل یتیم بی خبر اند &
    زدرد مادر آزرده دل نه در حذر اند&
    " سها"چه سود سخن گفتنت به گوش کران&
    چه سود ناله و آه و فغان به بی خبران&
    نهال اگر بکنند غرس .... بی ننگان&
    بسا یه اش بنشینند جمله خنده کنان&
    " سها "
    22.07.2008

    • درخت بميرد ، ستاده ميميرد !
      بقلم سليمان تابش

      اگر درخت بميرد ، ستاده ميميرد
      به پای بسته و دست گشاده ، می ميرد
      درخت ميرود وريشه هاش می ماند
      گمان مبر که بلا استفاده ، می ميرد!
      تو مرگ سرو نديدی ، به بستر باران
      چه عاشقانه چه زيبا چه ساده ميميرد
      وزير کشته نگرديد وشاه مات نشد
      فقط به بازی اينجا ، پياده ميميرد
      (ناظمی)

      لطيف ناظمی شايد آدم با استعدادی است ، البته در قلرو سياست نه ساحه ادب ! ياد دارم ايشان سالها قبل ، نثر داستانی افغانستان را به پژوهش گرفت که برآيندی داشت جالب . چيزهای هم به اسم نقد ادبی نگاشت که شايد از نکات ابتکاری و قابل اعتنا ، برخوردار باشد.
      اما درين سالها که گرد غربت بر سيمای او نشسته است ، توانايی و قابليت های آفرينشی ايشان ، افول کرده است . ايشان د ر سطح يک مرثيه نويس و رپرت نويس ، تنزل پيدا کرده و حتا واپسين سروه هايش ، چندان چنگی ، به دل نميزند!
      درهمانحال که برای نسل نو فرهنگيان و قلمزنان ، گفته شده است ، استاد ناظمی واستاد واصف باختری، هردو ملک الشعرای وطن اند و از هرگونه نقدی ، مبرا و مصون!

      سايتی که گاه مطالب ، اعضای برجسته « اتحاديه نويسندگان» سابق را نشر ميکند وتوسط يک هموطن هندو ، اداره ميشود ، بسيار اغلاط طباعتی و شکلی دارد، ايشان ، ازين نويسندگان « کرشنا » درست کرده و تابو ساخته وانتقادات فزاينده بر مطالب سايت را به سطل زباله مياندازد!
      بد آموزی برخی از سايت های ديگر اين است که به « دوستان » خويش ، القاب وعناوين دانشگاهی ميدهند ، مثلا از هرکه خوش شان آمد ، اورا ( پوهاند ) ميگويند !
      حتا دوتا از نشريات انتر نتی ، برای رفقای شان ، درجه علمی داکتری را، بذل وبخشش فرموده اند!
      از مطلب دور رفتم . در ساحه نقد ادبی مقوله ايست که « هر که اول بار زلف يار را به شب ، تشبيه کرد ، شاعر بود وآن که بار دوم اين کار را کرد ، احمق بود !»
      استاد ناظمی ، در شعر تازه شان« مرگ سبز» در دوباره سازی مرگ درخت بصورت ايستاده چيزی از خود نيفزوده بل ، حرف های ديگران را « تکرار» فرموده اند . ارونقی کرمانی ، رمان نويس ايرانی، کتابی دارد به اسم « درخت ها ، ايستاده ، می ميرند!»
      استاد واصف باختری قبلا در يک مصراع شعر گفته بودند:
      «که نخل های بلند ، ايستاده می ميرند !»

      ازان که بگذريم ، کاربرد ترکيب تازی و دلخراش ( بلا استفاده ) در سخن است که با روح زبان فارسی ، انس والفت ندارد. بيم آن ميرود که نو آموزان ، وقتی اين ترکيب را بنگرند ، بی پروا از استعمال مماثل آن چون ( بلا استثنا ) (بلا مانع) و ... دريغ نورزند!
      بلا استفاده = بی فايده بکار گرفته شده ، که مسامحه عريان است.
      در بيت « وزير کشته نگرديد و..» در هيچ يک از متون قديم وجديد پارسی ، ترکيب يا بقول پيشينيان (مصدر) کشته گرديدن ، نيامده است ، البته هلاک گرديدن ، درمواردی وجود دارد. استاد بخاطر رعايت وزن عروضی ، دچار اينگونه لغزشی شده اند .
      اين که شاعر استاد فرموده اند :
      تو مرگ سرو نديدی به بستر باران
      چه عاشقانه چه زيبا چه ساده می ميرد
      باز هم ابتکار عمل ازآن شاعر ايرانی ، بهادر يگانه ، است ، يگانه گفته است:
      عقاب پير که آن سوی جاده می ميرد
      چه بيگلايه وزيبا وساده ميميرد !

    • تقليد، توارد و ابتذال در شعر معاصر افغانستان

      ساحل دادخواه
      چند سال قبل که « نمونه های شعر دری افغانستان » بوسيله بنياد فرهنگ ايران و به اهتمام آقای ناصر اميری ، در تهران ،انتشار يافت ، جامعه شاعر پرور ايران منتظر بود ، صدای واقعی و مشخص ، همسايه خويش را بشنود ، همسايه ای که ادعای همزبانی و همگرايی دارد، جايی که گفته ميشود ، زادگاه زبان دری است!

      با اينکه ظاهرا مهتمم ، توليدات دست اول نخبه گان افغانی را گرد آورده بود ، در بسياری نوشته های اين کتاب ( جنگ شعر ؟) چيزی نبود که افتخاری برای افغانان باشد . زبان ناتوان ، تقليد ناشيانه ومکرر از شاعران معاصر ايران و تداخل کلمات مرده و مضامين فرسوده و سخيف در کلام ، همه جا ديده ميشد.

      ازان است که يکی از منتقدان ايران به اسم « نياز جوانرودی » در روزنامه اطلاعات ، نقدی بر اين اثر نگاشت ، و زبان افغان هارا نه دری ، بلکه ( دری ، وری ! ) ناميد.

      به نمونه های از مطالب اين کتاب خيلی به اختصار ، اشاره ميکنم :

      رها : از لطيف ناظمی ( صفحه ۱۶۸ کتاب اميری)

      ديگر ز ساحل مرداب چشم من

      مرغابی خيال تو پرواز ميکند

      در آسمان غربت بيگانه های دور

      سيمرغ يادها، سفر آغاز ميکند

      +++

      آن بت که سالها تراشيدم از هوس

      با تيشه غرور ، خرابش نموده ام

      وان ، پيکری که ساختم از موم آرزو

      درگرمی فريب تو آبش نموده ام

      می نگريم که تقليد وتکرار شعر معروف « پيکر تراش » نادر نادر پور است :

      پيکر تراش پيرم و با تيشه خيال

      يکشب ترا زمرمر شعر آفريده ام

      پشيمانی : استاد علی اصغر بشير(صفحه ۶۷)

      ترا يک لحظه ديد اين چشم و ايکاش

      نميديد

      که ازآن ديدن افتاد

      دل من

      به دام ، ای داد وبيداد!

      ز دست ديده و دل هردو فرياد !

      شاعر محترم ، گويا برای دوبيتی های بابا طاهر ، ملحقاتی ! افزوده است .

      حصار سبز : محمود فارانی ( صفحه ۱۱۷ )

      سپيده دامن مشکين شب دريد بيا

      ستاره باز به خون شفق ، تپيد بيا

      چنانکه ملتفت شديد ، تقليدی است ازمطلع غزل سيمين بهبهانی :

      ستاره ديده فروبست و آرميد بيا

      شراب نور به رگهای شب دويد بيا

      آتش ديدگان : سليمان لايق (صفحه ۹۵ )

      آتشی کاندر نهاد ما فتاد

      گرچه مارا سوخت اما زنده باد!

      زنده باد اين آتش رسوای ما

      آتش پوينده د ر رگهای ما !

      شاعر معظم ، حرف هاي مولانا ی بلخ را به صورت مسخره و زننده ای ، دوباره سازی کرده وچيزی ا ز خود نيفزوده !

      کتاب ديگری که زير نام « نمونه های شعر امروز افغاستان» ، درتهران چاپ شده ، بکوشش چنگيز پهلوان است وسال ۱۳۷۱ را در جلد دارد. من ازين به اصطلاح ، جنگ شعر ، که بدترين سيه مشق ها و نظميات تهوع آور را گرد آورده است ، فقط به اشاره ای از چکامه ای استاد لطيف ناظمی وشرح تکرار وابتذال اين منظومه به اصطلاح « حب وطن» اکتفا ميکنم :

      وطنا کشته افتاده به غربت وطنا

      از چه آغشته بخون گشت ترا جان و تنا

      قصه رنج و عذاب تو به هر برزن وکوی

      ذکر نام تو به هر محفل وهر انجمنا

      ياد تو خنجر بران ، تن من صيد اسير

      دل من مرغ مسمن ، غم تو بابزنا

      از چه ويرانه سرا گشت همه شهر و دهت

      از چه اطلال و دمن شد همه باغ و چمنا

      اين نظم که در هنگامه اشغال افغانستان بوسيله شوروی ساخته شده ، بسيار با مضامين ابتر و کلمات مهجور و متروک آميخته است که در موادری آدم می انگارد ، شعر منوچهری دامغانی( معاصر سلطان مسعود غزنوی ) را ميخواند .، چند بيتی از قصيده منوچهری :

      نوبهار آمد وآورد گل و ياسمنا

      باغ بسان تبت وراغ بسان عدنا

      ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست

      مرغکانند عقيقين زده بر بابزنا !

      گفته ميشود ، اين نخستين شعر استاد ناظمی در وصف وطن( در سراسر عمر ايشان) است که پس از اختلاف با دم و دستگاه حزب دموکراتيک خلق ( داکتر نجيب) وترک کشور ، در کشور آلمان سروده است .

      البته گزينه های که نقل شد ، تراويده از قلم « نخبه گان شعر » ماست ، ورنه از بد ، بترش توبه !

      در پايان ، نميدانم اين تقصير شاعران است يا تقصير دولتهای ضد ملی و فاشيستی که گويندگان زبان فارسی و فرهنگ فارسی را از رمز وراز زبان و هويت تاريخی و ملی شان ، بيگانه ساخته است ؟ محافل اقتدار گرا و انحصارگر، فارسی زبان هارا وادار ميکنند ، به جای شفا خانه ، روغتون بگويند و عوض ، دانشگاه ، پوهنتون بگويند و بجای ، کامل ، پوره بگويند و به جای ، شهر شار و به جای شهردار شاروال بگويند و به جای آقا ، شاغلی بگويند و جدیدا به جای دوشیزه آغلی.

    • دوست دانشمند آقای ساحل سلام !

      اگر همین آش و کاسه باشد در آینده نه چندان دور بجای خداوند _ چختن تالا ، بجای پیغمبر _ نریمشر ، بجای رهبر _ ولسمشر ، بجای رادیو _غژ دبلی ، بجای تنبور _ شرگ سوتی ، بجای چراغ _ درناکنجوره ، بجای جلبی _ گژه وژه خوژه ، بجای تشنج _ غت مغتول ، بجای شکستن _ مات مات ، بجای تلویزیون _ انگریزی دبلی وغیره وغیر از جمله اصطلاحات ملی شمرده شده و قانون آن در جریده رسمی خارج از قانون به اصطلاح اساسی در مجلس نماینده گان و مجلس نخبه گان اوه ! استغفرالله می بخشید ولسی جرگه او مشرانو جرگه تصویب و متخلفین به سزای اول _ برای بار اول به کسر سه ماهه معاش ، دوم _ در صورت تکرار آن اخراج از وظیفه ، سوم _ در صورت بار بار تکرار آن به اشد مجازات خواهند رسید . علاقه مندان زبان دری اوغانی بیاد داشته باشند که به خاطر تأمین وحدت ملی باید از گفتن پارسی دری خود داری نمایند . و آهسته آهسته به زبان دری اوغانی عادت بگیرند .
      دانشمندان پر تپ و تلاش ما مانند آقای علامه؟ حبیبی با پول های باد آورده از طرف دوستان امریکائی و انگلیسی ما تصمیم دارند بخاطر تکامل این زبان (البته دری اوغانی ) از هیچگونه فدا کاری و واژه سازی دریغ ننموده و رسالت خود را در راه تحقق وحدت ملی انجام بدهند .

    • ناظمی ، پرتو نادری رازق رويين، واصف باختری ؛ وچند تای ديگر يکی ، ديگری را ( حاجی) ميگويد ! يکی ، ديگری را عقل کل ، سرآمد آفاق، مرجع بلامنازع نقد ادبی و نظريات ادبی ، قلمداد ميکند! اينان هم نان به نرخ روز ميخورند ، هم گپ به پسند روز می زنند وهم توليد ات ادبی شان به پسند و خواهش سرد مد اران سياسی وقت است ! اينان حتا مفلوک بی سر وپا مانند عطا محمد نور را هم تجليل و تبجيل ميورزند! پرتو نادری از درخواست لفظ ( دانشگاه ) صرف نظر کرده ( به سايت کابل ناتها به گزارش وی توجه شود)
      يکی از سايت های انترنتی که گويا صاحب او رييس کتابخانه عامه و دانشگاه بوده و لاف دشمنی با پشتونيزم ميزده است اخيرا برای خليل الله معروف که از شيخ سعدی و حافظ در نوشته هايش نقل قول ميکند اما هر فارسی گوی را جاسوس ايران مينامد ، مديحه و ستايشنامه چاپ ميکند!
      لطيف ناظمی هم از توبره ميخورد هم از آخور. وی با « پرچميان » ودکا ميزند و با شورای نظار حرف از جهاد و شهادت ميزند! اين گونه آدم های بی خاصيت برای نسل جديد ميخواهند « الکو» ! باشند!
      چکنيم وطن اشغال شده ، همين شاعران و فرهنگييان را دارد ، گر تو نپسندی تغير ده قضا را . فريدون رها

    • Wasef Bakhtari يك شاعر بزرگِ زبان پارسى است و ديگران با او هرگز برابرى نتوانند.

    • دوست عزیز آقای فریدون رها ! اینکه شاعران امروزما در کدام سویه قرار دارند من نمیتوانم اظهار نظر نمایم زیرا نه شاعرم و نه هم منتقد ادبی و نه هم نویسنده ! ولی به اشعار شاعران کلاسیک و امروزی وطن خویش سخت عشق و علاقه دارم و هرگز به خود اجازه نخواهم داد به شخصیت شاعر و نویسنده گرچه او مبتدی و آغاز گر باشد ، بتازم و شخصیت او را به شکل وقیعانه و قبیله وار توهین و تحقیر نمایم ، چه رسد به واصف باختری که تنها یک گنجینه اشعارش ( و آفتاب نمیمیرد ) کفایت میکند که نامش در جدول زرین فرهیخته گان فرهنگ ادب پارسی دری ماندگار باشد . آنانیکه به شخصیت های فرهنگی نقد میکنند باید فهم و دانش و صلاحیت آنرا داشته باشند ،نباید منتقد اغراض شخصی خود را بنام نقد درج لست پیام دهنده گان نماید . این نظر شخصی ام است . اینهم نمونه کلام واصف باختری گرفته شده از سایت شخصی ایشان "وآفتاب نمیمیرد " :

      هاي ميهن...

      آنکه شمشیر ستم بر سر ما آخته است

      خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است

      های میهن، بنگر پور تو در پهنة رزم

      پیش سوفار ستم سینه سپر ساخته است

      هر که پروردة دامان گهر پرور تست

      زیر ایوان فلک غیر تو نشناخته است

      دل گُردان تو و قامت بالندة شان

      چه بر افروخته است و چه بر افراخته است

      گرچه سر حلقه و سرهنگ کماندارانست

      تیغ البرز به پیشت سپر انداخته است

      کوه تو، وادی تو، درة تو، بیشة تو

      در سراپای جهان ولوله انداخته است

      روی او در صف مردان جهان گلگون باد!

      هر که بگذشته ز خویش و به تو پرداخته است

    • جناب مزاری . سلام برشما. شعر واصف باختری در بهترين حالت اش، شايد همان تحسينی را برانگيزاند که يک تابلوی زيبای نقاشی ؛ تصوير يک رودخانه و بالاخره « هنر محض» می آفريند ، چرا؟ چون آفريننده آن هرگز به گفته های خويش و فضای شعری ای که می آفريند ، باور نداشته است! آفريننده شعر ، هيچگاه « عمل انقلابی» نداشته بلکه به زمزمه شعر « شبه انقلابی » يا گاه شعر اجتماعی ، دل خوش کرده است ! باختری ، با بد ترين دولتمردان و پوشالی ترين رژيم ها حتا ، شاهی، جمهوری غير دموکراتيک داوود، خلقی و پرچمی و اخوانی ، تن به سازش داده ، وبا آنان « لاس » ميزده است!
      وی در دوره داوود خان شعر «آفتاب نميرد » را چاپ کرده و ميگويد:

      گرسنه گان بيابان را ، به بين چگونه به تصوير نان ، فريفته اند!

      خوب ، باختری، برای اين « گرسنه گان » چه کرده است ؟ جز تبانی و تسامح و همزبانی با قاتلان همين گرسنه گان!
      واصف باختری ، به حد تهوع آوری ، نان به نرخ رو ز ميخورد ، وی فاجعه و مضحکه هشتم ثور را « انقلاب اسلامی افغانستان(!) ناميده است ( مصاحبه او با مجله شعر؛ منتشره ايران).

      باختری در چارراه فرهنگ مترقی فرا مرزی ، از آن رو قابل اعتنا نيست که حرف های او مانند « عروسک بابی» برای ديکور خانه ها وکتابخانه ها ، خوب است ! باختری از نگاه شخصيت ، بشد ت ، پسيف است و منفعل ( من از کلمه شارلتان) استفاده نميکنم!
      احمد شاملو که يه شاعر ملی ايران ، مبدل شد ، نه تنها بخاطر هنر شاعری اش بود ، بلکه بخاطر موج مقاومت و استقامت پايدار و پرخاش بی امان در برابر استبداد شاهی و استبداد جمهوری اسلامی بود . وی ده سال در زندان محمد رضا شاه پهلوی خوابيد . تنها قلمزنی بود که مستقيما لودگی و اسلام پروری خمينی را به باد تمسخر گرفت ، ده ها بار پاسداران رژيم خمينی ، سکوی سخنرانی اورا اشغال کردند و به او اهانت کردند!
      اگر ما شاعر و قلمزنی حتا در سطح نصرت رحمانی و نادر پور و شفيعی کد کنی نداريم ، بسيار جای دريغ است . بگذريم که در منطقه ما حتا در کنار گوش ما ، نويسنده ای مانند تسليمه نسرين هست که از دست بنيادگرايان اسلامی ، هر از چند گاهی وادار به ترک ميهن ميشود ، اما باختری ، چرا نوشته های او در رژيم های پوشالی ، پشت هم چاپ می شد وداکتر علی احمد پوپال ، داکتر محمد انس، دستگير پنجشيری و عبداله نايبی ، نمايندگان رژيم های پوشالی کابل، چرا باختری را چون مردمک ديده عزيز ميداشتند ؟
      چون باختری به « سياد ت سخن» ، هيچگاه معتقد نشد ، بلکه فقط در برابر «قدرت دولت » ، سر خم می کرد!
      آيا شما آقای مزاری ، شخصيت شاعر را در نظر نمی گيريد ! اگر ژنرال دوستم ، فردا ، اهالی کابل را گرد آورد و در مضرت و بدی راهزنی ، ترور و دزدی ، داد سخن داد ، آيا شما اعتنا می کنيد ؟
      با احترام . رها

    • دوست گرامی آقای رها ! نمیخواهم وکیل مدافع استاد بزرگوار شوم زیرا من شایستگی آنرا ندارم . ولی اهانت وتحقیر بدون داشتن آگاهی کامل از شخصیت های ادبی وفرهنگی سر زمین خود را هم خلاف آداب سخن نوشتار میدانم ، و صرف نظر شخصی خود را در زمینه ارایه میدارم .

      البته به نظر این حقیر ، فقیر رسالت یک هنرمند نمایان و آشکارا ساختن فریاد بیصدای توده ها و احساسات روحی و درونی اش به ماحول میباشد ، آفریدن یک اثر هنری ارتباط به خلاقیت و دست توانای هنرمند دارد . چه در قالب شعری باشد ، چه یک تابلوی رسامی و چه هم یک دفتر انشائی .
      به نظر شما باختری میرفت و گلوی داود و تره کی و غیره ها را میگرفت و زنده باد و مرده باد وهورا میگفت و نعره تکبیرمیکشید تا به مردمش نان بدهند ؟ نخیر ! این وظیفه توده هاست تا با ذهن روشن و درایت کامل سیاسی بخاطر گرفتن حق خود ، با جباران زمان و دژ نشینان بی آزرم مبارزه بی امان نمایند . رسالت باختری ها به نظر من صرف فریاد همان خواست های مشروع یک ملت بی صداست که بشکل شعر و نثر زیبای هنری پشکش مردمش نماید .

      برون مرزی ها توان برداشت مفهوم شعر استاد را ندارند ودرون مرزی ها حسود اند . اینکه اشعار استاد بزرگ را تمام حکومات پوشالی اقبال چاپ داده اند ، نمایانگر قدرت کلام استاد است ، زیرا تمام حکومات پوشالی سنگ مردم دوستی را به سینه ها میکوبیدند و میکوبند . درین مطلب گناه استاد چی است ؟ من فکر میکنم که نظر شما اینست که استاد باختری هم مانند مبارزان سیاسی حقایق تاریخی مردم خود را عریان وبی پرده در رادیو ها ، تلویزیون ها و مظاهره ها فریاد میکشید و چیغ میزد ، تا کوردلان بادیه نشین حکم اعدام وی را صادر مینمودند و بخاطر ترور آن بزرگوار هزاران دالر جایزه تعین میکردند ؟

      در غیر صورت پسیف بودن و اکتیف بودن یک ابر مرد شعر و سخن چی مفهوم دارد ؟ شخصیت باختری به مراتب بالا تر از آنست که در مجامع خودی و بیگانه مانند شاملو لب درد و شکایت باز نماید و خواب آلوده گان خفته در دل خاک را از شعله های آتش درونی خود آگاه بسازد ، زیرا آن بزرگوار میداند که فقط با یک آهی ، اگر از دل پر تپش و سوزان خویش بر آرد ، جهانی خواهد سوخت . سخن استاد نه مانند عروسک بابیست ، بلکه پایه استوار و خدشه ناپذیر تهداب یکی از قصر های ادب و فرهنگ یک ملت پر تپش وزنده یست که از باد و بارانش نباشد گزند . شما حتمأ خبر ندارید که جایگاه باختری در معراج قلب های سوزان فرهیخته گان فرهنگ ماندگار ماست !

      باختری موج تپنده بحر پارسیست ، باختری صخره بلند کوه سخن پارسیست ، باختری شاهین بلند پرواز آسمان پارسیست ، باختری مردی از مردان باختریست ، باختری رهرو و همزبان مولویست . این شعر نیست ، بلکه یکی از صفات کاج بلند سخن و مشعل ذار فرهنگ سرزمین خراسان بزرگ است که از تبار خود بدور افتیده و محکوم به پسیف بودن است !! پدرود .

  • kamran ra salam taqdeem ast, aziz hamwatanam yak nokta ra yad aware mekonam wa aan eenke naweshtaye khodat ra khodat chi nam megozari? naqd? nee, naqd cheze ra bar mellake cheze sanjedan ast , magar khodat zead shetab ba kharch dadaye wa ehsasatat zead az had dar tahlelat asar gozar ast, wa degar eenke nabayad dar heech hale ba marze tawheen nazdeek shod. ok khda jan ba to bad
    tareq

  • جناب میر هزار عزیز سلام!
    نقدت خوب است اما لحنش بسیار کوبنده است یعنی رویش نقدت بسیار خشن است خوب است که بالحن ملایم وزبان نرم نقد کنی وخشونت به خرج ندهی چه بگویم رویشت مثل بشر دوست است ،حرفت حق اماناشیانه آن رابرزبان می آوری طوری بیان می کنی که گمان می رود باطرف انتقادت غرض ومرض دیگری داری تا نقد آثارش واین به گمان من ازارزش کار ت ونفوذ نوشته ونقدت می کاهد طرف نقدت وحتی من آن را حمل بردشمنی می کنم.
    دوست شما:م ف ازولسوالی شهرستان

    • ناب آقای مير هزار. از نوشته جناب ساحل که هم نقد شمارا موجه و تقويت کرد وهم اشارتی داشت که علت انحطاط و رکود هنر وادبيات ، سلطه دولتهای ضد ملی ، ضد دموکراتيک و تحميلی است ، بسيار محسوس شدم ، واقعا اين که ناظمی حرف تازه ای برای گفتن ندارد و شاعران ما مشتی مصرف کننده بی خاصيت اند و کپی بردار ايرانيان ، يک واقعيت تلخ است . ازين مبحث جديد که نقد ادب معاصر کشور است، هم من و هم دوستان ديگر بشدت استقبال خواهند کرد . پاينده باشيد . عزيز الله ارجمند

  • جناب کامران میرهزار سلام.
    ممکن است شما توانایی مقابله و بحث ادبی با جناب ناظمی را داشته باشید، ما را چنین حدی نیست و نه به کار شما نه به کار ناظمی کاری داریم. یک خواهش وطندارانه داریم اما، امید است قهر نشوید.
    شما گفته اید: ((بهتر است نگوییم جناب ناظمی می نويسد؛ بهتر است بگوییم جناب آقای ناظمی برای معتبر کردن جملات پوچ و عاری از جوهره ی ادبی خود کاپی می کند)) فرموده جناب شما درست نیست، اگر باشد، طرز برخورد شما نه با شاعر نه با ناشاعر، درست نیست . آیا وقتی به کسی بگوییم (تو پوچ میگویی) دشنام نگفته ایم؟ کسی که بحث از شعر و ادب میکند، باید دور از دشنام، ماهرانه و شاعران حرف بزند.

    • آقای مولاداد ! شمارا چه شده است که يکباره روحيه تان را باخته ايد وميرهزار ، شاعر ، منتقد و ژورناليست سرشناس را که کم ازکم يک زبان خارجی را ميداند ، قابل نميدانيد ! وقتی ميرهزار ميگويد ناظمی کاپی بردار ومقلد است و خلاقيت ادبی ندارد ، اينان به ناظمی توهين است ، مگر دروغ ميگويد؟ برادر من . همين ناظمی و رازق رويين ( که در پيرانه سر پرچمی شد) و پرتو نادری نيستند که اينجا و آنجا ، حتا با استفاده از مراسم تدفين يک شاعر ديگر ( بيرنگ کوهدامنی) خطابه ها و تيور يهای ادبی ! صادر ميکنند ونسل امروز غربت زده را که شيرازه واندازه تاريخ و فرهنگ خود را نميداند ، گول ميزنند!
      اگر به حساب اين ( علامه ) ها ی دروغين پرداخته نشود ، هر مبحث نقد ادبی و نظريات ادبی معاصر، ناتمام و ابتر خواهد بود !جناب مولاداد، شما نماينده يک نسل سرگردان ، اعتماد از دست داده ايد ! همين امر نشان ميدهد کار مير هزار ، تمامی درست است وموجه و گريز ناپزير!بااخلاص . فريدون بادغيسی

    • دوست عزيز فردوس هاشمی ! شما صفحات کابل پرس را مرور کنيد ، عنوان ها و متن ها ميرساند که دروغ ميگوييد! در کابل پرس ، هم کريم خليلی کوبيده ميشود ، هم عطامحمد نور ، هم دوستم، هم احدی و هم لطيف ناظمی !
      اينان از مليت های مختلف اند، خليلی ، هزاره، دوستم ، ازبک ، احدی ، پشتون و عطامحمد ، تاجک است ! مگر غير ازين است؟ يا شما ميخواهيد سايت کابل پرس فقط ضد هزاره باشد وتمام !
      عبدالعلی مزاری مرده است و دادگاه تاريخ به حساب او و ديگر رفته گان وطن، خواهد رسيد ! از مدتهاست سايت کابل پرس مورد انتقاد بوده که به مباحث ادبی و نقد ادبی کم بها ميدهد ، خوب کابل پرس خواسته است اين مبحث را بگشايد ، اما شما به جای بحث ادبی و فرهنگی ، شروع کرده ايد به مباحث سياسی و تخطئه و تخريب و کليشه های که يک جريان خاص سياسی آنرا مورد استفاده قرار ميدهد مثل اصطلاح « نجاست خوری » و غيره !
      من به صفت يک خواننده کابل پرس ، ملتفت شده ام کامران ميرهزار ، هر بحثی را که بگشايد ، برخی ماشين های خود کار کامنت گذار به کار می افتد وبدون توجه به اصل مبحث ، حرف های کهنه و تاريخ زده را تکرار ميکند !
      وهمان رخ ميدهد که در فيلم ( عصر جديد) چارلی چاپلين ديديم که در وقت غذا خوردن چارلی چه مضحکه ای ميشود . با احترام . هوشنگ ديدار

    • من نظر عالمانه جناب ديدار را تاييد ميکنم . چرا اين آقايان ( هواداران يک جريان خاص سياسی) اينهمه ، دور از منطق و خارج از گود و تهی از انصاف، نام عبدالعلی مزاری را می آورند ، اگر مزاری جناياتی کرد ، الان زنده نيست !
      چرا زندگان را رها کنيم و به مرده گان بپردازيم . اين دشمنان مزاری ، حامی طالبان نيستند؟ چنان می نمايد که هستند! آيا طالب ها ، مزاری را بخاطر ، هزاره بودن او نکشتند؟ جواب شما چيست؟ چرا کابل پرس ، يک هزاره را که در راه مرام خود کشته شد ، علم کند ؟ در حاليکه کوبيدن او چندان هم سهل نيست ! گمان ميبرم اينان ميخواهند به گلب ادين حکمتيار و احدی و کرزی از زير فوکس خبری ، درآورده شوند و به مسايل دست دوم و سوم پرداخته شود!
      سالگرد گرفتن گروه های سياسی برای سردمداران شان ، برای کابل پرس که سايت خبری هم است، چيزی جالب نيست ، مضحکه آن است که حتی برای کارمل و داکتر نجيب نيز سالگرد درگذشت ميگيرند!
      وقتی کابل پرس اتفاقا ( شايد هم آگاهانه ) در وقت مرگ مرحوم ، نوشته های ويرا نقد کرد ، همين آقای محترم و امثال او ميگفتند ، کامران مير هزار ناجوان وناسپاس است ، زيرا که زنده هارا رها کرده بر مرده بيرنگ چوب ميزند !( به سايت پيام زن مراجعه شود). تازه نقد ناظمی که خودرا ارباب ادبيات افغانستان ميداند با مساله مزاری فقيد چه ربطی دارد؟
      تا نظر خود مير هزار و ديگران درين زمينه چه باشد! با ادب. سيامک روشنضمير

    • راست ميگويند، خدا داناست هم آقای ديدار هم آقای سيامک ، درست ميگويند، وقتی بر بيرنگ کوهدامنی مرحوم پس از مرگ انتقا د شد ، همان سايت پيام زن ، نوشت ، زنده هارادريابيد و بر مرده چوب نزنيد( الته مضمون آنان همين بود) .امروز هواداران « پيام زن» نغمه نو ميسرايند!
      ديگر اينکه ما چه وقت يک بحث صد در صد ، فرهنگی و ادبی داشته باشيم ، دور از جنجال های حزبی و سياست زدگی ؟ ناظمی ، نمونه چشمگيری از انحطاط و رکود فرهنگی است ، بحث بر اين بيماری بيشتر اهميت دارد تا پرداختن به مجردات و انتزاعات مثل دانشگاه و پوهنتون ، پدرام و موضع تاريخی او در باره شاه امانالله يا لهجه ها و زبان های داخل کشور !
      اميد است اين مبحث جالب ؛ به اصالت و استقامت خود وفادار بماند و زياد منحرف نشود . برای ميرهزار گرامی حوصله فراخ آرزومندم . نعمت سرابی

    • آقای مير هزار. تبريک برشما . صفحه نقد ادبی شما با نوشته ( کامنت) بسيار خوب و مستدل آقای رها، درباره شعر و شخصيت محترم واصف باختری، دارد دمبدم مفيد تر و جالب تر ميشود . راستی يک شاعر خوب ، بايد فقط « شاعر» باشد ، جامعه و مردم را فراموش کند ؟ و فقط برای گلخانه ها و محافل روشنفکری شعر بگويد؟ گمان نکنم . زلمی فردا

    • فرهنگی عزيز مير هزار!
      من با اين درشتی و انکار از شاعر نبودن آقای ناظمی با شما موافق نيستم. بياد دارم که شما روان شاد بيرنگ کوهدامنی را نيز زمانی کوبيده بوديد. در شرايط حاضر که دوران فرهنگ کشی است، نبايد غنيمت های موجود را با اين بيرحمی نکوهش کنيم. به گمان من شما توان مقابله با آقای ناظمی را نداريد. آيا حاضر هستيد در يک نشست فرهنگی رويا روی به مقابله برخيزيد؟ اگر جواب تان بلی است، من ترتيب اش را می دهم!
      با درود های وطنی

    • آقای عزيز . شما آقای مير هزار را به « دو ئل » دعوت نکنيد ، بلکه فقط جواب ، نقد اصولی ايشان را بدهيد . شما کدام کتاب نقد ادبی را تا حال باز کرده ايد ، آيا انواع نقد ، از جمله نقد اجتماعی ، نقد اخلاقی ، نقد فنی ، نقد لغوی ، نقد روانشناسی ، نقد زيبايی شناسی( فورم گرايانه) و .. را خوانده ايد؟ آيا ميدانيد که خلاقيت وابتکار ، چشمه زاينده هنر است و تقليد و تکرار ، سد و مانع آن!
      آيا تا حال کتاب ( صور خيال در شعر فارسی ،) که تا حال شانزده بار ، تجديد چاپ شده و اثر دکتر شفيعی کد کنی استاد ممتاز دانشگاه تهران ميباشد ، نظر جنابعالی را جلب کرده است ؟ تمامی کتاب صور خيال ، شاعران کهن مارا ( تاقرن ۸) از نظر خلاقيت و عدم خلاقيت شعری ، مرز بندی و درجه بندی کرده ، مثلا فرخی ، منوچهری ، خاقانی را بخاطر ابتکار و تازگی ، ستوده است و مقلدان ، بيمايه گان و کاپی برداران را « محکوم » کرده ، مثلا ، عنصری ملک اشعرا و بسياری شاعران دربار غزنه را رسوا ساخته است! . نقد جناب مير هزار نيز از همين شيوه و از همان ابزاری استفاده کرده که کتاب صور خيال کرده است!
      شما دچار ذهنيت اعتيادی و مسحور اباطيلی شده ايد که توسط شيادان ادبی به شما تحميل شده است ، لطفا به مطالعه بيشتر بپردازيد ، کشف حقايق ، سهل تر ميشود . با عرض ادب . عباس گوهرين

    • گر وزارت نبود خاک به فرق وطنا ! نقد ژورناليست سرشناس ميرهزار گرامی و کامنت يکی از عزيزان مرا به کتابخانه عامه کشانيد ، گويا جناب ناظمی وقتی با دولت نجيب الله اختلاف پيدا کرد و پس از سال ها لميدن به صندلی وزارت و رياست ، کشور را به عزم جرمنی ، ترک کرد ، از کشور جرمنی چکامه ای در وصف وطن به افغانستان فرستاد و از ياران و ولينعمتان کهن ، بد گويی کرد . اين قصيده که بخشی از زبان آن بحدی ارکائيک است که زبان شاعران دوره نخست غزنوی را بياد ميدهد ، در چند جا چاپ شده و عکس العمل های را در محيط شهری بار آورده است و حتا منجر به جوابيه های توسط سخنوران طنز پرداز کابل شده که از تطويل کلام صرف نظر ميکنم و به ذکر چند بيت قصيده جناب ناظمی و واکنش های مطبوعاتی ميپردازم البته با کمال اختصار سخن :

      وطنا کشته افتاده به هامون وطنا !! /
      از چه آغشته به خون گشت ترا جان و تنا !

      قصه رنج و عذاب تو به هر برزن و کوی/ ذکر نام تو به هر محفل و هر انجمنا

      ياد تو خنجر بران ، تن من مرغ اسير/ دل من مرغ مسمن ، غم تو با بزنا !

      از چه ويرانه سرا گشت ترا شهر و دهت / از چه اطلال و د من شد همه باغ و چمنا

      پشته ها بينی از کشته همه مالامال / کشته ها بينی افتاده همه بی کفنا !

      من ز غرناطه همی تا به لب قلزم هند / وزختن تا به بخارا و خليج عد نا :

      نشنيدم که رود اينهمه بيداد به خلق / يا به ملکی رسد اين گونه عذاب و محنا

      آن گزند يت که از لشکر سقلاب ۱ رسيد / کس نخوانده است به تاريخ نوين و کهنا !

      چه توان کرد به اين خيل منافق يارب / لفظ قرآن به لب و زندقه اندر يخنا

      پانويس : ۱ـ گويا منظور اتحاد شوروی است!

      شعر شاعر محترم وقتی به کابل رسيد ، بر هر خواننده و شنونده ای اين سوالات و ابهامات را ايجاد کرد: ۱ ـ چرا شاعر محترم وقتی از وزارت ، برکنار شد، در فکر وطن افتاد؟ ۲ ـ شاعر محترم مگر همه روزه در راديو افغانستان با مشاوران روسی ، خلوت و مشورت نمی فرمود ؟ چرا اکنون ، شوروی را پس از چندين سال اشغال کشورش ، بد ميگويد ؟ ۳ ـ آيا « و طن » برای بعضی آدم ها ، فقط چوکی و مقام و « وزارت » است و دگر هيچ !

      از ميان جوابيه های انتقادی منظوم ، خواندنی و تاريخی که به جواب محترم ناظمی از خامه شاعران مختلف در نشريات کابل چاپ شد ، گويا در، اخبار هفته ، انيس و پلوشه بود ، من جريده پلوشه را امروز از کتابخانه عامه پيدا کردم ، فقط به نقل همين منظومه ، اکتفا ميکنم : پلوشه تاريخ ۲۰ وژی (سنبله)۱۳۷۰ را در خود دارد و به مديريت شا هزمان وريح ستانيزی ، ژورناليست معروف منتشر می شده است :

      وطن يا وزارت ؟

      ای وزارت زده ،ای شاعرک پر فتنا / ای گرفته سر الفت به فرنگی چمنا !

      يادم افتاد ازان بنز طلايی که ترا / ميرسانيد بهر کوی و بر و انجمنا

      وطنت بود وزارت ، چمنت ، مکرويان / گر وزارت نبود ، خاک به فرق وطنا !

      عجبست اينکه به ياران قديمت گويی / : «لفظ قرآن به لب و زند قه اندر يخنا !

      تو نبودی که نماينده آنان بودی /، لويه جرگه چو نمودند به آخر زمنا ؟ ۲

      تو نبودی که به اين خيل منافق ، هردم / سجده ميکردی به بيتابی و شوق شمنا !

      تو تيوريسن فرهنگ و زبان و آهنگ / حزب ودولت ، همه همراه تو چون پيرهنا !

      وقت دلتنگی ات « اين خيل منافق» دادند /: يک گذ ر نامه خدمت به تو، نازکبد نا!

      تا روی جرمنی و شعر بگويی به وطن! / شوی يک شاعر برجسته خلقی سخنا!

      روزگاری که بدل گشت ، رژيم فعلی / قهرمان گونه بيايی چو يکی کوهکنا :

      باز تشريف وزارت به تو تقديم کنند / : بزنی خنده به ريش من و ما و وطنا!

      پانويس :

      ۲ ــ گويا منظور لويه جرگه نمايشی است که قانون اساسی داکتر نجيب را تصويب کرد و رياست جمهوری ويرا صحه گذاشت !

    • جناب آقای مير هزار . از آنجا که بخشی از کامنت بنده نقل شعر بود و مصراع ها بدون علامت فارقه ( فاصله ) نشر شده بود ، من از شما د ر جهت تنظيم مجدد آن خواهش کمک کردم . فرموديد بايد علامه فارقه می نهادم . ناگزير علامت فارقه گذاشتم و با ز ارسال کردم ، الان از صورت درست و نادرست آن خبری نيست . جناب عالی اگر مواظبت نفرماييد و اشعار بدرستی ، منعکس نشود ، بحث جالبی که آغاز يافته بهره درست نخواهد داد . از تصديع مجدد پوزش ميخواهم . با احترام . فردوس کاوه

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.