کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > پرنیان اندوه

پرنیان اندوه

چهار شنبه 23 سپتامبر 2009, بوسيله‌ى عبدالسلیم امین

برخلاف گذشته ها که نهایتآ تا ساعت چهار بعد از ظهر حتمآ به خانه برگشت مینمود این نخستین باربود که ما برای روز دوم بی صبرانه به در وردی حویلی که به دلیل کهنه بودن و فرسوده شدن لخک ها از خود صدای دلخراش غنگ غنگ را برمیکشید گوش فرا داده و در انتظار نشسته بودیم. او چون از سخنان و کنایات اطرافیان خود که به یک عنعنه در میان مردم مخصوصآ قریه ای شان مبدل شده بود می
هراسید، بنآ تلاش زیاد به خرج می داد که تا قبل ازغروب آفتاب خود را به خانه برساند.

یک بار یک کمی دیرتر به خانه رسیده بود خوشویش همانند یک مار با چشمان حلقه زده، روی نازک و رنگ زرد ذخیره شده از مریضی سل در بدنش که با قد بلندش هیچ نوع همخوانی نداشت بالای سراین زن بیچاره می پیچید وتعنه می زد: " یک کمی شرم کو تا این وقت ده کوچه ها چی بلاء می طلبیدی؟ توره خو مادر چلویت همین قسم آمخیت داده مگم ما از خود سیال و شریک داریم آبرو و عزت ماره در زمین به خاک نمال دیروز هم زن قصاب به مه میگفت که عروست مسکین هر روز کجا سر گردان رفت و آمد میکند؟ مادرم میگوید آفرینش چقدر حوصله داره".

شکیبای که رنج کشیدن را مانند خوردن غذا عادت کرده بود به جزء از این سخن که " مردم خو هر چیز می گویند!ُ موتر پیدا نمی شد؛ اگر مجبور نباشم به خدا اگه پایمه از خانه بیرون بانم مه هم علاقه بیرون رفتن ره ندارم بجای منت کدن مه بچه ات را بگو که کار کند و از کشیدن هیروئین دست بردار شود" چیزی دیگری شنیده نشد.

خوشویش بی درنگ به جواب پرداخته و گفت: "خوو حالی اینقدر جرئت پیدا کدی که همرای مه پیچه سفید تو ومن می کنی، بد اخلاق! زبان باز! باش شوی بی غیرتت بیایه باز همرایت تو کار دارم...".

این تنها مشکلاتی نبودند که او با آن دست و پنجه نرم میکرد؛ آنها در یک قریه ای نسبـتآ کم نفوس و دور از مرکز ولسوالی در خانه های گلی گنبد شکل به میراث مانده از زندگی بدوی، کوچه های تنگ وتاریک زندگی میکردند. درین میان بعضی مردم هنوز هم ارزش واقعی مدرسه و مکتب را نمی فهمیدند و در تمام قریه فقط پسر مولوی نزد پدرش علوم دینی را فرا میگرفت و خان صاحب هم دو پسر و یک دختر ده ساله اش را برای فرا گرفتن دروس به مرکز ولسوالی که تقریبآ با مرکب در مدت سه روز به آنجا میرسیم، روانه میکرد. اگر چه وی بسیار مشتاق بود که یک مکتب در خود این قریه و یا درهمین نزدیکی ها ساخته شود، ولی سخنان او را کسی نمی شنید.

فضای این منطقه بسیار ذیق و ملوث با تصورات منفی بود. مخصوصا بچه های کوچه که تمام روز را از ملاء آذان تا خفتن در قسمت پیشبرآمد کوچه زیر پایه ای برق که در جریان جنگ های خانه به خانه رشته های آن کاملآ ازمیان رفته بود به گفته ای همسایه ها برج برق این منطقه توسط پسر قومندان ولی وطن دوست به فیر راکت سر شانه ای تخریب شده است؛ بخاطر نداشتن کار و وظیفه ایستاده و باهم به مشاجرات تو من می پرداختند. درین میان دوتن آنها عثمان و نجیب هر کدام حتی مدرک دانشگاه را سال ها قبل از شهر بدست آورده بودند ولی با آنهم همانند بچه های بی سواد کوچه بیکار شب و روز را درین قریه سپری می نمودند.

اینان کار دیگری نداشتند؛ هر کسی که از کوچه میگذشت درمورد او تبصره مینمودند مخصوصآ هنگامی که زنان به خانه های خود میرفتند بدون در نظر داشت اینکه کی است به اصطلاح خود شان پرزه می زدند تا لذت ببرند. اینها یگانه دلایلی بودند که شکیبا زود به خانه می آمد تا از شر این ولگرد های کوچه رهائی یابد.

هفته ای قبل شکیبا یک خط را به من نشان داد و گفت که در راه زمانی که به طرف مرکز نظامی خارجی ها میرفت دریافت کرده است. با رنگ پریده و چندین لکه ای پروانه مانند خکستری رنگ که بیانگر حقایقی تلخی از زندگی گذشته ای او بود مرا دعوت به خواندن آن کرد. زمانی که من شروع به خواندن آن کردم در ابتداء یک کمی دست و پاچه شدم ولی بعدآ فکر کردم که شاید شوخی عثمان و یا نجیب باشد.

در جریان خواندن نامه بسیار مشتاق فهمیدن موضوع آن بود و با بسیار بی حوصلگی به من خطاب میکرد "هله زود باش برم بگو که چه نوشته شده است، جواد آزارم نده" ای کاش دست و پاچگی ام دوام میکرد! و ای کاش برایش هر آنچیزی که در نامه نوشته شده بود می گفتم، قصور از من بود...

عادت بسیار خوبی داشت با هر مشکلی که برخورد میکرد، بار بار با من در مورد آن صحبت مینمود؛ آن نامه را برای من هم نشان داد. نمی دانم این بار مرا چه شد که او را هیچ کمکی حتی یک نظر بازدارنه هم داده تنوانستم؟!

تجربه های تخلخ گذشته و تکرار نشدن روزهای که با آب و نان خشکی را که در نانوائی های دولتی به شکل بسیار بی رحمانه پخته می شد روزه ای خود را افطار می کرد او را وا می داشت که مانند مردان کار کند. من به یاد دارم که تا دیری در خانه ای خان صاحب کالا شوئی و خانه تکانی میکرد تا یک مبلغی را تصاحب نماید و اطفالش شب گرسنه به خواب نروند. در یادی از گذشته اش برای من حکایت کرده بود که هرقرص نان درست شبیه به برگ درختان تاک انگور بسیار سبک و نصواری رنگ بود. حتی اغلبآ می شنیدیم که خمیر گران نانوائی ها این خمیر را بعضی اوقات با پا های خود لگد مال می کردند تا آب با آرد مورد نظر درست مخلوط شود.

درمحیطی که زن ها حتی هیچ گونه ارزش اجتماعی نداشتند و هنوز هم زن به حمایت از ضرب المثل های قدیم جامعه ای پدر سلارانه چون: "زن ناقص عقل است" ، "زن چیست که کارش و ارزشش باشد"، " زن اگر تقاضای یک موضوع را کرد، تو طوری دیگری عمل کن" و بلاخره " اگر بینی زن نباشد...خود را میخورد" توهین و مورد تحقیر قرار می گرفتند؛ این زن همه مشکلات را قبول نموده و به کمپ خارجیان برای پاک نمودن اطاق های عساکر تن به مشکلات مانند سپری که درست در دست یک سرباز از جان وی تا حد مقاوم بودنش جلوی هر صدمه ای را گرفته و مانع برخورد تیر به بدن وی میگردد، میرفت و کار می کرد.

چندی قبل با او چون صحبت کردم بسیار پریشان به نظر می رسید و از چهره اش هویدا بود که ترس عجیبی او را فرا گرفته است، چشمان حلقه زده اش در اثر بی خوابی و رنجش بیش از حد بعد از فوت شوهرش بیانگر یک واقعیت خطیر در حال اتفاق بود. او بعد از وفات صادق برای اطفال خود هم پدر بود وهم چیزی که باید باشد. بعضی اوقات چون با او راز دل میکردم از تقدیر خود می نالید ولی بعضآ هم قصور را بالای صادق می انداخت که در چنین یک زندگی غربت او را قرار داد. من می فهمیدم که صادق تمام پول را در قمار از دست داده بود؛ همه چیز را خانه، موتر،...وغیره؛ فقط یگانه چیزی که برای وی به میراث گذاشته بود چهار طفل شیر به شیر و بس! بیشترعلاقه داشت که مکتب برود و درس بخواند ولی درمحیط که او بزرگ شده بود هیچ کس اطفال خود به ویژه دختران را به مدرسه ارسال نمیکرد. پدرش چون صنف چهارم مکتب ابتدایه را نیمه رها کرده بود فقط یک شعار داشت: "من که پسر بودم مکتب خواندم چه گلی را به آب دادم که حالا تو شوق مکتب رفتن ره داری، دختران همسن تو حالا دارای هفت هشت اولاد هستند! دیگر نزد من نام مکتب ره به زبانت نیاوری ...". این گفته های وی کاملآ مسخره کننده بودند، با خود میگفتم دلش است که ازین چهار سال مکتب وزیر شود!!

غرق دریای فکرکردن درمورد شکیبا بودم که ناگهان به لحاظ گرمی هواء دستم را پشه ای خاکستری رنگی که انسان از گزیده شدن توسط آن بسیار به عذاب و ناراحت می شود وما از شوخی اسم یکی از قومندانان محل را که وی هم بسیار گل ها را در دنیای ظلم به آب داده بود بالای آن پشه گذاشته بودیم، دست راستم را گزید. وقتی میخواستم دستم را که خارش شدید و طاقت فرسای آنرا فرا گرفته بود مساژ دهم نا گهان متوجه ساعت دستی ام که ساخته ای پلاستیک و بسیار کهنه گاهی فعال و گاهی دیگرهم ویران بود شدم. زمانی که به ساعتم که عادتآ آنرا به دست راست خود میبستم نگاهی انداختم دیدم که دیگر بسیار دیرشده و آن روز با بسیار ناجوانمردی قریه را تسلیم ظلمت شب های تاریک زمستان کرده و خودش سراغ سرزمین خوش نصیب دیگر رفته بود تا آنجا را روشن نماید.

آن شب بسیار پر ظلمت و تاریک بود تو گوئی بالای قریه ای ما قهر است و می خواهد ما را جزای بدسگالان روز قیامت را بدهد. اطفال هم منتظر مادر بودند طفل کوچک وی که چهار سال عمر داشت وی را مادر خطاب نمیکرد بلکه اسمش را میگیرفت بسیار بی قراری میکرد. او از همان ساعت هفت تا دیری یک کلمه بر زبان صومعه میکرد که شکیبا کجاست چرا نیآمد؟ نزد من لحظه به لحظه می آمد و تقاضای وصلت مادرش را می کرد. من هم به بهانه ای این و آن اورا این طرف و آنطرف میخواستم مشفول کنم تا شود که فکر مادرش را از سرش بربایم و قضیه را معلومات کنم که از چه قرار است؟ تا اینکه وی را با چشمان پر اشک خواب شبانگاهی باخود ربود.

اطفال دیگرش که حتی نمی خواستند وقایع بد را تصور هم کنند یکدیگرخود را تسلی میدادند ویکی از آنها که نسبت به دیگران بزرگتر بود به خواهر کوچکش میگفت: "خوارکم آرام باش مادرم حتمآ پشت سودا رفته تا از راه خود پول خاله ذلیخا را که چند دفعه ما را پریشان کرد بدهد و باز بخیر خانه می آید". " دیگرش در همان لحظه به تآئید سخن برادر خود صدا کشید و گفت: " البته مادرم مه بسیار شله شده اند که نان را با آنها بخورد باز خانه برش گردانند". ولی این دل تسلی ها برای لحظه ای با آنها همدم بود،پس از آن لحظه ای معین دوباره مانند باد فناء می شد.

درهمان شب بعضی از دوستا را اطلاع داده بودیم ولی هیچ خبری از وی بدست نیآوردیم. شب تا دم صبح هیچ خوابم نبرد، درین جریان حواسم پرت و افکار عجیب وغریب مرا اذیت میکرد. باز با خود می گفتم که باید تصورات منفی را در ذهن خود راه ندهم! اغلبآ از اشخاص می شنیدم که هرگاه با عساکر خارجی کارکنند در صورت اطلاع از موارد مرموز آنها شخص بی اعتبار را از میان میبرند. ولی باز خود را قناعت میدادم که اینطور نخواهد بود در کشورهای که موضوعاتی مانند حقوق بشر، انسان دوستی...وغیره رشد نموده باشد محال است که مرتکب سوء عمل آن هم در مقابل یک کارگر ساده و مهمتر ازهمه زن غریب شوند.

شب را به بسیار پریشانی و نا راحتی سپری کردم صبح هنگام بانگ خروس از خانه بیرون شدم و خانه ای یکی از خواهر خوانده هایش که با او بسیار نزدیک بود و تقریبآ هفت سال می شد که با او آشنائی داشت روانه شدم. اگر چه رفتن به خانه ای دوستان و خواهر خوانده های خود را آنقدر دوست نداشت و به ندرت خانه ای بعضی از آنها میرفت ولی من دیگر انتخابی در دست نداشتم که به آن متوصل شوم خویشاوندان و دوستان نزدیک تمام شده بودند. بنآ مجبورآ به طرف خانه ای خانم ذلیخا در حرکت شدم.

من بعد از پیمودن سه ساعت راه درنزدیکی خانه ای ذلیخا که یک محیط کاملآ آرام و سر سبز بود و حتی در میان مردم هم این جا از اهمیت خوبی تفریحی برخودار بود از موتر پائین شدم. کوچه و در وردی ایشان را نظر به نشانی داده شده دریافت کردم. دروازه ای زنگ زده را که در جریان جنگ ها صدمه دیده و به اثر اصابت مرمی رسام سوراخ سوراخ شده بود با سنگ به تک تک در آوردم در تک تک اول کسی نفهمید ولی بار دوم این عمل را شدیدتر انجام دادم. به گمانم پسر ذلیخا بود که با صدای بلند میگفت: "آمد! آمد! یک دقیقه صبر کو چقدر وار خطاء استی!!"

***
وقتی در گوشوده شد دیدم پسر ذلیخا با پا های برهنه سر و صورت خواب آلود ظاهر و در را باز کرد. با دیدن من کمی خجل شده و بعد از سلام به من گفت: "ببخشی کاکا من فکر کردم که پسر مامایم است هر روز پشت من می آید تا به دوکان برویم". مرا صلاح کرد تا به خانه بروم ولی مانع شدم و پرسیدم که مادرش کجا است؟ گفت باش کاکا حالی مادرم را برایت صدا می زنم و دوباره داخل خانه شد.

چند لحظه بعد دیدم ذلیخا دوان دوان به طرف در درحرکت بود مرا که دید بسیار خوشحال شده و با تبسم گفت :"تو خو بیگانه نیستی چرا خانه نمیائی؟" بالای پسر خود قهر شد که چرا مرا خانه نبرده است.

بعد از احوال پرسی از من دعوت کرد که به خانه ای شان بروم ولی من نپذیرفتم و از وی سپاسگزاری کردم. از من در مورد شکیبا پرسید که حالش چطور است؟ این موقعی بود که رنگ خود را کاملآ باخته بودم زیرا در مورد نامه دریافتی برای وی نیز حکایت کرده بود. باز خود را حفظ کردم و جریان را با او در میان گذاشتم. از من پرسید که آیا دوستان و تمام خویشاوندان را اطلاع داده ام؟ گفتم بلی خانه ای تمام دوستان را لگد لگد کردم ولی وی را نیافتم و دیروز به جای که کار می کرد چندین بار از شهر زنگ زده ام اما کسی جواب نمی دهد. نمی دانم که شماره اشتباه است ویا کدام موضوع دیگری است...

گفت حال چی باید کرد؟ درحال که اشک از چشمان ذلیخا مانند سیلی از باران درحال فوران بود! گفتم حال دیگر هیچ جای نمانده که نرفته باشم و بازخواست نکرده باشم فقط مرکز نظامی خارجیان مانده است که بروم. ترس از این داشتم که مبادا نامه به حقیقت مبدل شود…

من دیگر با خودم مطمئن شدم که حتمآ کدام واقعه برای وی رخ داده است، وقتی به ساعتم نظر انداختم تقریبآ ده بجه ای روز شده بود فکر میکردم ثانیه گرد ساعتم تیز تر از هر روز در حرکت است و میخواهد امروز را زودتر سپری نماید.

بالاخره من با خودم تصمیم گرفتم که به محل کار او بروم، ذلیخا نیز بسیار اصرار کرد که با من برود؛ هر چه ممانعت کردم به نتیجه ای نرسیدم. خوب قبول کردم که وی را نیز با خود ببرم و از خانه هر دو حرکت کردیم!

در راه زمانی که در موتر سوار شدیم ذلیخا در قسمت مربوط به خانم ها نشست و من هم در عقب موتر قسمتی که برای مردان اختصاص داده شده بود یک چوکی خالی را دریافت کردم و بالای آن نشستم. در جریان راه در افکار گونانون فرو رفته بودم که نا گهان یک زنی را دیدم پشت او بطرف ما قد و قامت وی درست همانند شکیبا! نا گهان سرم را از کلکین موتر بیرون کشیدم و بدون اراده به فریاد زدن شروع کردم "شکیبا شکیبا ایستاد باش!!"

زمانی که زن به عقب نگاه کرد دیدیم یک خانم دیگری است، خانم بطرف من نگاه کرد و گفت: " من شکیبا نیستم عصابت را از دست دادی! هر کسی را که دیدی خیال شکیبا می کنی" می خواست چیزی بیشتر از آن بگوید ولی دختر جوانی که با او همراه بود مانع اوشد. وخطابش کرد "خیر است خاله حتمآ کسی را گم کرده، بانش بیا که بریم." من در آن لحظات طوری بی خود شده بودم که مجال خواستن معذرت را هم فکر پریشانم برایم نداد.

این زن با همراهش چند لحظه بعد از چشمان من فناء شد، همین بود که کلینر موتر برای جمع کردن کرایه به سراغ ما آمد و چون نوبت من رسید که پولش را برایش بپردازم گفت کرایه ای شما را خانمی در پیشروی موتر پرداخته است. ازمن عبور کرد و دنبال کسی دیگری رفت هنگام برگشت دوباره نزد من آمد و گفت:" خیریت اس بیادر خقه معلوم میشی، چیزی شده؟" گفتم هیچ برادر چیزی نیست وی از نزد من رد شد و با یکتن دیگر چیزی گفت که من درست سخنانش را شنیده نتوانستم همین قدر به گوشم رسید که میگفت: ده ای وطن روزی نیست که مردم صبح را بدون غم تا شام بیگا نکنن ، مچم ای بیادره چی شده!؟".

در موتر این طرف و آنطرف را نگاه میکردم که ناگهان کلینر صدا زد: دشت وزیر کسی پائین نیمیشه! کسی نیست! وقتی متوجه شدم از جایم برخاستم و به کلینر گفتم که آن خانمی که در پیشروی موتر نشسته است خبرش کن که پائین می شویم وی سرش را به علامت گرفتن پیام من تکان داد و به پیشروی موتر جای که ذلیخا نشسته بود رفت و باو چیزی گفت و دست بطرف من دراز کرد وقتی ذلیخا اینطرف نظر انداخت من هم بطرفش اشاره کردم که از موتر باید پائین شویم او هم سرش را به نشان مثبت پائین و با لابرد.

موتر دریک گوشه ایستاد شد و هر دو از موتر پائین شدیم سرم گیچ شده بود نمی دانستم که حا ل چه کنم؟ با او یکجا تقریبآ به طرف دشتی که دراخیر آن نزدیک کوه مرکز نظامی خارجیان قرار داشت در حرکت شدیم. در راه ترس عجیبی مرا در خود میفشرد و کم کم پشیمان شدم که چرا وی را با خود آورده ام ولی چون بسیار اصرار کرده بود تنها رفته نتوانستم. نزدیک مرکز رسیدیم در مقابل ما کوه های از دیوار های استینادی قرار گرفت یک کمی هوشم پرت شد نمی دانستم به کدام طرف بروم، اوضاع را که مطالعه کردم تصمیم گرفتم که وی را دوباره در یک جای امنتر ببرم و خودم تنها دوباره به مرکز باز گردم. برایش گفتم که من به تنهائی میروم میدانم که خواهر خوانده ات بود بسیار دوسش داری ولی خودت می بینی که این چه نوع محیطی است لطفآ بگذار تنها بروم، از دیدن این وضعیت او هم موافقت کرد. وی را به یکی از خانه های دوستانم بردم و گفتم که باز می گردم و برای بار دوم به طرف مرکز در حرکت شدم...

در راه بدبختی ها و رنج های فراوانی را که تا حا ل کشیده بود یادم را مشغول خود ساخت. همیشه صادق را مقصر می دانست و کردار وی را مورد نکوهش قرار میداد. برایم میگفت هر وقتی که شکنجه ها و لت و کوب های وی در نظرم مجسم میشود خداوند را شکران می کنم و میگویم خوب است که فعلا در میان ما و اطفال نیست. همیشه روزی را یاد میکرد که صادق او را بعد از لت و کوب شدید با چرم باز مانده از لگام اسب که دارای رونمای آهنی آن در نیمه ای شب تاریک در فصل زمستان در حالی که برف از آسمان مانند کوه ها به زمین پائین می افتاد از خانه بیرون کشیده بود، وی ساعت ها در عقب در خروجی حویلی با التماس بسیار خواهان دخول به خانه بود؛ ولی بعد از چند ساعت انتظار در عقب در نا امید میخواست روانه خانه برادرش که تقریبا درآن وقت با موتر نیم ساعت راه طولانی بود شود که همسایه از ماجراء آگاه شده و وی را به نیت ترحک به خانه ای خود برده بود. وی آن شب را در خانه آن همسایه با سرو پای برهنه سپری نموده بود.

بلاخره برای بار دوم باز به آن جای شوم رسیدم، باز همان دیوار های استنادی ساخته شده از سمنت بلند تر از قامت انسان و پیچیده که داخل شدن برای یک شخص نا آشناء کاملآ دشوار بود. به راهی که در کنار سرک فرعی در یک لوحه ای بزرگ چنین نوشته شده بود: " کمپ دلتا چهار فرماندهی مرکزی نیرو های دریائی....و....و در قسمت پائینی آن با یکی از زبان های خارجی فکر میکنم همان مطلب نوشته شده بود خود را راست کردم و به طرف پیش در حرکت شدم. ناگهان یک فرد نظامی با صدای بلند در حالیکه به طرف من میله ای سلاحش را نشان گرفته و مانند یک گرگ هر دو من و جوک تفنگ را نگاه میکرد فریاد زدن را آغاز کرد. این شخص دارای قامت بسیار بلند، جلدش کاملآ رنگ سرخ داشت، ساق های دستان وی بسیار بزرگ ؛ لباس های بسیار مدرن و خاکستری رنگ پلنگ ساخت درحالی که زره بینی در چشم داشت و کارد بزرگی را که در پوش سیاه مخفی کرده و به پای خود بسته بود توگوئی ددی درمقابل من ایستاده است.

او به زبان خارجی چیزی برایم گفت خواستم جوابش را بدهم ولی مجال نداد و برای بار دوم بالایم چیغی زد نزدیک بود که بالای من فیر کند؛ درین اثنا یک نفر اففان به شتاب به سوی ما دوید، همین که نزدیک شد صدا زدم " برش بگو من از خود هستم و سلاح خود را دور کند!" زمانی که وی نزد ما رسید یک پسر بسیار خورد، از چهره اش این طور نمایان می شد که وی ترجمان این غول است. حدسم درست برآمد وی براستی هم ترجمان بود. این پسر خامسن از من دید پرسید:" چی کار داری بیادر؟" گفتم شکیبا را می شناسی من پسر کاکای او هستم اگر هست برایش بگو که جواد آمده. وی این حرف من را برای ددی ترساننده به زبان خودش بر گردان کرد. همین بود که او تفنگ خود را از نشان گرفتن بسوی من برداشت و از من معذرد خواست که ترجمه ای آن را از نزد این پسرک شنیدم. مرا به تنگراهی رهنمائی کردند اندکی پیش رفتیم دیدم یک در بسیار باریک و مقوی نمایان شد پسرک در مخابره چیزی به زبان خارجی گفت و چند لحظه بعد این در گشوده شد و ما داخل رفتیم...

زمانی که داخل در شدیم در پیشروی خود یک اطاق بسیار کوچک را با وسایل غریب که هرگز و در شهر من ندیده بودم به چشم خود تماشاءکردم. پسرک برای بار دیگر در مخابره حرف زد و دوباره به من باز گشت و گفت: "کاکا میگن امروز دو سگی که تلاشی می کنند رخصت و یکی دیگر هم مریض است." من گفتم این موضوع به من چه ربطی دارد؟ پسرک خندید و گفت؛ "درین جا همه ره سگ ها تلاشی می کنه!" گفتم ما و تمام اطفال بخاطر نیامدن شکیبا سه روز است که پریشان هستیم و او این روز سومش است که از خانه برآمده و تا حال بر نگشته است اطفالش گریه می کنند طفل چهار ساله دارد که از آن وقت تا حال نان نخورده است و تو سگ را برایم بهانه می کنی!

ماجراء را یک به یک برایش قصه کردم؛ وی آهی کشید و گفت که یک لحظه بعد دوباره باز می گردد و داخل دری شد که در مقابل ما قرار داشت، چند لحظه بعد پسرک دوباره برگشت و برایم گفت که اگر یک دو ساعت منتظر بمانم سگ های دیگری را که رخصتی آنها ختم گردیده است باز گردانند؛ اگر چه نوبت کاری آنها سراز فردا شروع می شود ولی به سبب مریض بودن جنرال جک آنها را امروز می آورند! حیران ماندم که این آقای جک کی است؟ طاقتم نگرفت پرسیدم این آقای جک کیست، آیا فرمانده این مرکز است؟ پسر گفت نه او هم یک سگ است.

من فقط دونیم ساعت مکمل را منتظر ماندم نمازهم از نزدم رفت ساعتم درتلاش بود که خود را به سه بجه ای روز برساند. بعد از دونیم ساعت این پسر با یک خارجی دیگر بازگشت این شخص از دیگران یک کمی متفاوت تر بود. وی بعد از دین من دست خود را به طرف من به علامت احوال پرسی دراز کرد من هم با او قسمآ با اشاره احوال پرسی کردم. پسر دیگرمرا تسلیم وی کرده بود. وی با آرامش نسبی با من رفتار میکرد و لباس های نظامی هم در تن نداشت...

این فرد ازمن دعوت کرد که داخل همان دری که او آز آنجا پدید آمده بود شوم،. من هم بلافاصله داخل در شدم و یک حویلی بسیار بزرگ و سبز با درختان و اندوخته های فرهنگ بیگانه نمایان شد. نفس راحت کشیدم و به درستی احساس آرامش نکرده بودم که نظرم به دو سگ بسیار بزرگ به رنگ های مخلوطی سیاه و خاکی، ریسمان چرمی در گردن که قسمت اخیر ریسمان در دست یک تن دیگر ازین غول ها بود به طرف من می دویدند. ترس بیمناکی مرا فرا گرفت عرق از سرو رویم جاری شده بود و در جایم میخ شدم.

وقتی این سگ ها و فرد نظامی که سگ را در دست داشت به طرف من نزدیک شدند شخص همراهی کننده ای من به من به تبسم نگاه کرده و اشاره کرد که آرام باشم هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. با خود گفتم آفرین شکیبا که هر روز مداح گری های این مردم را تحمل می کند.

سگ ها بعد از آنکه مرا خوب بو کردند و به جانم خود را مالیدند شخص حمل کننده ای سگ ها انگشت شصت خود را به طرف من دراز کرد و این حیوانات دیگر در پهلوی من قرار نداشتند. با فرد همراه به سوی یک تعمیری که رنگ سفید داشت داخل شدیم. او خواهش همراهی یک ترجمان را کرد، تعدادی از ترجمانان در آنجا برای برگردان زبان خارجی به زبان دری نشسته بودند؛ یکی از آنها برخاست و به طرفم آمد و با من احوال پرسی کرد من هم که کاملا خسته و کم حوصله شده بودم با جواب سرسری وی را احوال گرفتم.

او اسمم را در یک دوسیه درج کردند و یک کارت را نیز در گردن من انداختند. وی که یک کمی مسنتر نسبت به ترجمان قبلی بود مرا داخل یک شعبه برد و با یک خارجی معرفی کرد، شخص مذکور آمر ارشد امنیتی بود این مرکز بود. با خود گفتم باز نوبت این است که با وی احوال پرسی کنم دست دراز کرد من درحالی که دستم را در دست وی می دیدم برایش گفتم که پسر کاکای شکیبا هستم و سه روز است که به خانه نیامده، اگر بگویند که آیا درین جا است یا رفته؟

وی بعد از دعوت من به آرامش برای کسی دیگری تیلیفون کرد و بعد از ختم مکالمه به ترجمان گفت که سه روز قبل از دفتر برآمده است و آنها هم خبری از وی ندارند. با شنیدن این سخنان دیگر شیمه برایم نمانده بود واحساس نا توانی میکردم؛ بلافاصله نامه ای را که برای من شکیباهفته ای قبل نشان داده بود برایش خواندم ترجمان هم کارخود را انجام داد. او گفت که چرا وی را در جریان نگذاشتیم؟ بعد از یک کمی تأمل به من وعده کرد که درصورت دریافت خبر برای من اطلاع خواهد داد و تلاش بی نهایت را برای بازیابی وی خرج خواهد کرد من از وی تشکری کردم نمی دانم که ترجمان سخنان من را برایش چه برگردان کرد. در اخیر از وی خدا حافظی گرفتم و نا امید دوباره به طرف خانه ای دوستم در حرکت شدم.

به خانه ای دوستم برگشتم و با ذلیخا روبرو شدم همین که مرا دید دوید و به عجله پرسید چه شد؟ چه کردی؟ شکیبا را یافتی؟ سوال های پی درپی من آهی کشیدم و قضیه را برای وی باز گو کردم. چاره ای دیگر نداشتیم دوباره وی را به خانه اش رساندم و گفتم که اگر کدام خبر دریافت کردم برایش اطلاع خواهم داد. حال دیگر وقت آن رسیده بود که به خانه ای شکیبا برگردم، اطفال تا حال در دهن در منتظر من بودند همین که مرا دیدند هر کدام به نوبه ای خود سوال های زیادی را از من پرسیدند. من اینها را دل آساء می کردم که حتمآ مادرشان می آید.

دو روز دیگر هم سپری شد هیچ خبری از وی دریافت نکردم، در خانه درحالی که سرم بسیار درد می کرد احساس ناراحتی و خستگی هم میکردم که در باز شد، من جست زدم تا دریابم که کی است؟! دیدم پسر ذلیخا داخل حویلی شد و به طرف خانه می دوید. زمانی که با او رو برو شدم گفت که پدرش مر را خواسته است. بدون پرسش با او همراه شدم، به سوی خانه ای آنها رفتیم، نزدیک خانه دیدم که شوهر ذلیخا در مقابل در ایستاده است. مرا که دید به طرفم نگاهی بدون پیام را انداخت، وقتی نزدیک وی رسیدم تنها دست خود را برای من دراز کرد و گفت: "بیا آن رفیقم که در قومندانی امینه وظیفه داره برم احولا داد که یک زن شبه شکیبا را دستگیر کرده اند." من بالایش عصبانی شدم ولی چیزی به زبان نیاوردم؛ برای یک لحظه سکوت اختیار کردم باز برایش گفتم که آیا فکر می کنی که شکیبا به طرف منفی بگراید؟ گفت نخیر ولی امکان دارد که کدام دسیسه علیه وی صورت گرفته باشد.
در راه به طرف مرکز فرماندهی پولیش در حرکت بودیم که چشمانم به جمعی از افراد افتاد که در کنار جاده گردهم آمده اند. این همان منطقه ای بود که موترها به سهولت به سوی خانه ای شکیبا قابل دسترس بود، قلبم گواهی عجیبی می داد.

وقتی نزدیک رفتیم تجمع افراد آنقدر بود که ما نتوانستیم در ابتداء قریب برویم و مناظره را درک کنیم، از یک فرد که از جمع تازه می خواست خارخ شود پرسیدم: برادر چی گپ اس؟ گفت: "گروه های شورشی یک زن ره در بین بوجی انداخته و سرش را از تنش قطع کرده اند و دهن جوال را هم بسته اند؛ اگر سواد داری برو یک خط هم است آنرا بخوان که چه نوشته کرده اند. با عجله خود را به طرف جوال با بسیار مشکل رساندم، دست خون آلودی از جوال بیرون برآمده بود و کفشی هم در پهلوی بوجی افتاده بود. کفش برایم آشناء معلوم می شد، به کفش آنقدر توجه نکردم و خواستم دهن جوال را باز کنم و مطمئن شوم که کی است و خط را بخوانم، با دیدن این صحنه باور نکردنی که این زن جزء شکیبا ی بد بخت کسی دیگری نیست خواندن نامه برایم مفهوم جلوه نمود. ضعف بالای قلبم آمد و از هوش رفته بودم!!!

كارنامه

IP Plans: Best Cloud Web Hosting

Professional web services including fully managed VPS and dedicated servers for businesses and individuals.

Domain Registration - Search and register your domains with IP Plans
Fresh Cloud Shared Hosting with IP Plans
Fully Managed Cloud and SSD VPS with IP Plans
Fully managed Dedicated Servers with IP Plans






58 تن همین اکنون این صفحه کابل پرس را باز کرده اند

پذيرش > فرهنگی > پرنیان اندوه

آگهی در کابل پرس

loading...

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.