21 مارچ روز بین المللی نوروز است. جشن نوروز ابتدا بین سومریان برپا داشته شد و سپس میان سایر مردم منطقه گسترش یافت. پس از هزاران سال کنو این جشن، جشنی بین المللی شمرده می شود.
عکس از اسوشیتد پرس
The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.
Order Now
نظرات
24 دیدگاهکابل: نوروز در کارته سخی
خان صیب
آیا شما تاریخ غبار را با ویکیپیدیا مقایسه میکنید ؟
تاریخ غبار را علامه غبار نوشته و ما همه او را چه که تمام دوستان، هم قطاران مبارزان مشروطیت را که با او همصدا بودند میشناسیم.
در ویکیپیدیا من که نام اصلی ام چودری است خود را خلیل نبیل معرفی میکنم یا بینا میتواند خود را خرک بگوید.
آیا میبینید که اشتباه شما در کجا است ؟
شما یک تاریخ نویس نامی کشور را با اشخاصی مقایسه میکنید که میتوانند زیر نامهای مختلف و بدون اینکه از حرف های شان احساس مسولیت کنند به ویکیپیدیا بروند و بنویسند.
خواهش میکنم آنچه را که در بالا نگاشته ام بخوانید بخصوص این بخش را - و امید جواب سوال خویش را دریافت کنید.
هنر دقیق خواندن را از یاد نبرید
امپراطوری غزنوی ، امپراطوری غوری ها ........ مغول ها ، امپراطوری هوتکی ها — افغانستان شامل این امپراطوری ها بود که قبل از احمد شاه ابدالی آخرین امپراطوری که با افغانستان امروزی از همه امپراطوری های قبلی وجوه مشترک دارد هوتکی ها بود که بدنبال آن افغانستان جز از امپراطوری افشار گردید — ولی خراسان هیچگاه و هیچوقت به حیث دولتی وجود نداشته و هیچوقت نام کشور ما نبوده است.
باز هم تکرار میکنم که ما افغانهای احساساتی باید بین خراسان و آریانای افسانوی ، آریانا، نژاد موهوم آریایی و خراسانی که شعرا مانند کوه قاف از آن در اشعار خویش به حیث سرزمین خورشید و نژاد خارق العاده ذکر کرده اند و خراسان به حیث یک منطقه در چوکات امپراطوری های فوق فرق قایل شویم و حقیقت را با افسانه غلط نکنیم.
از یاد نبریم که با قتل نادر افشار و ختم امپراطوری او در افغانستان دولت وجود نداشت زیرا نظام های ملوک الطوایفی بر کشور حکمفرما گردید.
از همین رو غبار بزرگ در مقدمه کتاب خود در باره احمد شاه درانی مینویسد که او بود که نظام های ملوک الطوایفی را ختم و اتحاد و وحدت کشور را تامین کرد:
« غبار» در مقدمه کتاب «احمدشاه بابا» مي نگارد: ...احمدشاه همانقدر که از جنبه فتوحات نظامي، يکنفر پادشاه بزرگ افغاني شناخته مي شود، بسيار تر بواسطه خدمت گرانبهاي که در راه وحدت ملي و سياسي افغانستان نمود، قابل احترام است» ــ احمد شاه بابا، ص 2 همان کتاب سال 1938
کابل: نوروز در کارته سخی
صالح خان ! در قسمت مقایسه و مثال و برابری و یکرنگی شما نوشتۀ مرا سرسری خواندید و به بیراهه رفتید . اگر شما به غبار باور دارید لطفأ به تاریخ غبار مراجعه بفرمائید و در مورد خراسان معلومات خود را تکمیل کنید .
جناب صالح ! اموی ها ، عباسی ها ، غزنوی ها ، غوری ها ، هوتکی ها ، سلجوقی ها ، سامانی ها و غیره و غیره نام خاندانی شاهان و سلاطین است نه مربوطیت شان به سرزمین های تحت فرمانروایی . این امپراتوری ها در زمان فرمانروایی شان به سرزمین های مختلف حکمرانده اند ، مانند شامات ، فارس ، ترکستان ، خراسان ، ماورالنهر وغیره و غیره . احمد خان ابدالی در سال 1747رسمأ بنام شاه خراسان توسط صابر شاه کابلی تاجپوشی شد که در تاریخ غبار( افغانستان در مسیر تاریخ ) تسجیل یافته است . فکر میکنم باز هم خر شما یک لنگ دارد !
کابل: نوروز در کارته سخی
امید قبول کرده باشید که مقایسه ویکیپیدیا با غبار خیلی طفلانه بود
ولی در مورد اینکه در 1747 احمد شاه ابدالی به حیث شاه خراسان تاج پوشی شد از همه حرف های امروز شما طفلانه تر است.
من برای شما حرف های خود غبار بزرگ را با صفحه آن نقل کردم شما هم همین کار را کنید که ببینیم غبار چرا در یک کتاب خویش چیزی و در کتاب دیگر چیزی دیگری !!!! گفته است.
کابل: نوروز در کارته سخی
صالح خان ! مقایسه ، قضاوت و داوری را میگذاریم به خواننده گان کابل پرس !
کابل: نوروز در کارته سخی- 1
مزار خان
برای اینکه زحمت شما قدری تقلیل یاید قسمت از افغانستان در مسیر تاریخ علامه غبار را اینجا نقل میکنم و خواهش میکنم به ما نشان دهید که در کجا او گفته است صابر شاه کابلی احمد خان ابدالی را به نام شاه خراسان تاج پوشی کرده است.
"
فصل دوازدهم
افغانستان از قرن هژده تا قرن بیستم
یکم
دولت ابدالی و تشکیل مجدد افغانستان
احمد شاه ابدالی
(۱۷۷۳-۱۷۴۷)
سیر تکامل فیودالیزم در بین اهالی قندهار و مبارزه دوام دار مردم علیه استیلای خارجی، زمینه تشکیل یک دولت مرکزی قوی را در افغانستان مهیا کرده بود. این است که دولت ابدالی بقیادت احمد شاه تاسیس شد. احمد شاه در سال مرگ پدرش زمان خان در شهرِ هرات متولد شد (۱۷۲۲). چون محمد خان ابدالی رقیب پدرش بحکومت هرات منتخب گردید، مادر احمد شاه با طفل خود به شهر فراه نقل مکان نمود. از آن بعد تا استیلای نادرشاه افشار در هرات و فراه، احمد شاه در هیچ گونه فعالیت سیاسی و نظامی برادرش ذوالفقار خان شرکت نداشت. از آن بعد او با برادرش به دربار پادشاه غلجائی قندهار (شاه حسین) پناهنده شده و در آن جا محبوس سیاسی گردید. وقتیکه نادرشاه در سال ۱۷۳۸ شهر قندهار را فتح نمود، ذوالفقار خان را در مازندران ایران تبعید و در آن جا مسموم کرد. احمد شاه در مازندران باقیماند و این وقت ۲۰ ساله بود که به دربار نادرشاه رسید. نادر اورا در زمره افسران نظامی افغانی خود قبول کرد و بعد از آنکه اخلاق و کفایت اورا بدید، قوماندانی قطعات ابدالی و ازبکی را به او داد. پس از این احمد شاه تا زمان مرگ نادر در دربار و اردوی او باقیماند.
در طی این مدت رفتار و گفتار احمد شاه طرف اعتماد نادرشاه و سپاه افغانی او قرار گرفت. در وقت کشته شدن نادرشاه، احمد شاه ۲۵ سال عمر داشت و در این مدت او صفحات مختلف حیات را دیده و با ذلت تبعید و اسارت و هم با عزت و فرمان دهی بسر برد او با طبقات مختلف اجتماعی محشور گردید و عروج و سقوط دولت افغانی و نادری را در هرات و قندهار و خراسان و ایران به چشم دید. تمام این حادثه ها در هوش و قضاوت او تاثیر برانگیزندۀ نموده و در طبع و اخلاقش توازن و پخته گی ایجاد کرد. در عین زمان احمد شاه از تحصیل دریغ ننمود و در زبان های دری و پشتو صاحب سواد گردید. حتی در پشتو شعر میسرائید. او از نظر فزیکی قوی و متناسب الاعضا و سوار مقاوم و سپه کش دلیری بود.
همینکه نادرشاه افشارکشته شد و اختلال در اردوی بزرگ او پدید آمد، قشون افغانی که مرکب از چهار هزار غلجائی و دوازده هزار ابدالی و ازبک بود، بصوابدید قوماندان عمومی نورمحمد غلجائی و احمد خان ابدالی بطرف قندهار حرکت کردند. در قندهار که مرکز بین الاقوامی افغانستان بود، نورمحمد خان به خان های غلجائی و ازبک و ابدالی و هزاره و بلوچ و تاجیک پیشنهاد کرد که جرگه ئی تشکیل و پادشاهی انتخاب شود. این جرگه در اکتوبر سال ۱۷۴۷ در عمارت «مزار شیر سرخ» در داخل قلعه نظامی نادر آباد منعقد گردید و نه روز دوام نمود. در طی این جلسات اتفاق آرا ممکن نمیشد، زیرا موضوع مهم و هر خان مقتدر طالب سلطنت بود، در حالیکه خانهای رقیب (از قبیل نورمحمد خان غلجائی، محبت خان پوپلزائی، موسی خان اسحق زائی، نصرالله خان نورزائی و غیره) همدیگر را رد میکردند. تنها کسیکه دراین جرگه راجع بخود حرف نمیزد احمدخان ابدالی بود، زیرا عشیرۀ او سدوزائی، از حیث کمیت خوردترین از سایر عشایر بود. گرچه جد او دولت خان وقتی رئیس ابدالی های ارغستان و پدرش زمان خان رئیس حکومت ابدالی هرات بودند، ولی اختلاف خانهای غلجائی و ابدالی که همدیگر را نفی میکردند، خلائی تولید کرد که بایستی حتماً پُر میشد.
***********
***********
پس در روز نهم جرگه، طرفین یکنفر عضو جرگه را حکم تعین کردند که هرکه را او به سلطنت انتخاب کند، همه بوی بیعت نمایند. شخص حکم یکمرد روحانی بود که به هیچ قبیله، حتی قندهار، تعلق نداشت و او همان صابر شاه نام کابلی پسر متصوف استاد «لایخوار» از اهل کابل بود که طبقات مختلف قندهار به او ارادت و اعتماد داشتند. این صوفی سیاستمدار برخاست و احمد ابدالی را به حیث پادشاه معرفی کرد و هم خوشه گندمی را در عوض تاج به کلاه او نصب نمود. فیودالهای بزرگ اگر خواستند یا نخواستند، مجبور به بیعت و تصدیق سلطنت این مرد جوان گردیدند. این است که احمد خان ابدالی به عنوان «احمد شاه» به پادشاهی کشور اعلان شد.
احمد شاه بعد از پادشاه شدن، ثابت کرد که آگاه از اوضاع داخلی کشور و همچنان مطلع از اوضاع سیاسی و نظامی ممالک همجوار افغانستان است، و هم قادر است که ازاین اوضاع بنفع افغانستان عملاً استفاده کند. شرایط داخلی و اوضاع ممالک همجوار نیز برای تشکیل یک دولت مستقل در افغانستان مساعد بود. در داخل کشور طبقه دهقان و مالدار یعنی اکثریت ملت با طبقه شهری و پیشه ور، همه سالهای متمادی در زیر اداره ملوک الطوایف و لشکر کشی های داخلی و خارجی و مالیات و عوارض و گمرکات گوناگون، کوفته شده و طالب یکدولت مقتدر مرکزی و امنیت بودند. در غرب و شرق و جنوب کشور نیز، سالها مردم برضد استیلای خارجی و برای حصول آزادی ملی مبارزه کرده و اینک برای حفظ و تقویۀ یکدولت ملی در برابر خارجی ها آماده و حاضر بودند. قسمت مرکزی کشور، هزاره جات بیشتر از هرجای دیگر تحت نظام فیودالی و مطلق العنانی ملوک طوایف سائیده میشد و فیودالهای مقتدر این منطقه نسبت به دهقان و مالدار و رعیت دارای اختیارات نامحدود بودند. لهذا بیشتر از یک ملیون نفوس زحمتکش و کارکن هزاره- که از هجوم چنگیزخان به این طرف زیر ضربات خارجی و داخلی واقع شده بودند- برای اعاشه و تفریح عدۀ انگشت شمار ارباب و میر و بیگ و روحانی، جان میکندند. فیودالهای مسلط این منطقه، با اطاعت و تادیه مالیات بدولت های مرکزی افغانستان برای حفظ قدرت منطقوی خود تا اواخر قرن نزدهم در مقابل تسلط مستقیم دولت مرکزی مقاومت سرسختی نشان دادند و هم مردم خود را از سیر متوازی با انکشاف بطی سایر حصص کشور باز داشتند. بعدها عوامل دیگر اقتصادی و فقر و فشار سیاسی دولت مرکزی، عمر این توقف و انجماد را تا اوایل قرن بیستم بدرازا کشاند. در حالیکه همین مردم سرسخت و کاری افغانستان بودند که قوت بشری چنگیزخان را در خود فرو برده و با وجود جذب خون مغل، دیگر از مغل خالص و زبان مغلی در مرکز افغانستان اثری نگذاشتند. همچنین بدرجه دوم مردم ولایات شمالی افغانستان نیز در مضیقه نظام فیودالی سخت فشرده میشدند.
و اما در جوار افغانستان ایران بعد از مرگ نادرشاه افشار ، در گرداب هرج و مرج داخلی و ملوک الطوایفی فرورفته، دیگر قادر به تجاوز در ممالک همسایه نبود. در بخارا و ماورالنهر نیز دولت جنیدی روبه انحطاط نهاده و اشراف فیودال در مناطق مختلفه کشور حتی پایتخت بخارا مستقل شده بودند، دربار جنیدی بخارا با مدعیان تازۀ تاج و تخت دست و گریبان بود، تا جائیکه شش سال از جلوس احمدشاه نگذشته بود که محمد رحیم خان مدعی در جای عبدالله خان ثانی جنیدی نشست و پنجسال بعد عبدالعزیز آخرین پادشاه جنیدی توانست که پادشاهی سلسله خودرا اعاده کند. اوضاع سیاسی خوارزم بدتر از ماورالنهر و بازیچه اغراض اشراف بود و تا قبل از ظهور احمدشاه، خان ها یکی پی دیگری می آمد و میرفت و در مدت کمتر از چهل سال، ده پادشاه در خوارزم کشته و یا تبدیل شده بودند، لهذا فرصت حمله به کشور دیگری را نداشتند. در هندوستان جنوبی، در عهد سلطنت اورنگزیب «حکومت مرتهه» برهبری «سیواجی» تأسیس شده بود، که بعد از مرگ اورنگزیب قوی شده و در ۳۰ سال مالک تقریباً تمام شبهه جزیره جنوبی هند گردیده بود. ازاین رو دولت بابری هند دیگر قادر نبود که در افغانستان مثل سابق فشار وارد کند. خصوصاً که در جبهه شمال هم یک قوه جدیدالظهور و مخالف بنام «سکهه» بوجود آمده بود. ممحد شاه برای نام شهنشاه هندوستان بود، والیان بزرگ او در اوده و بنگال و حیدرآباد دکن و کرناتک و غیره همه مستقل بوده و تنها خراجی به پایتخت میپرداختند. نواب ها نیز اسما خودرا مادون والیان بزرگ (صوبه دار) میدانستند و بس.
در هند در عمق این اوضاع یک قوه نهانی و خطرناک دیگر وجود داشت که مثل اختاپوتی (هشت پا) از ماورای بحار غوطه زده و در سواحل هند سرکشیده بود. این قوت ناآشنا که با اسلحه علم و فن و تخنیک عالیتری و هم با حرص و خشونت مجهز بود، بشکل تدریجی، اما عمیقاً در عروق و شرائین هند جسیم و غنی سیر میکرد، در حالیکه هندی ها ایشان را از سوداگری هنوز بیشتر نمیدانستند، و افغانها آنان را «بساری و دکاندار» مینامیدند، و این همان استعمارگران غربی بودند که تجزیه و تقسیم و نفاق تمام قوتهای ملی هند را با ثروت آن میخواستند.
همچنین یک قوت دیگری هم در هند وجود داشت که عبارت بود از نفوذ سیاسی و نظامی افغانها در دربار هند و در ولایت هند. در دربار دهلی مثل نجیب الدوله افغان (نجیب خان یوسفزائی) افسر مقتدری، و در ولایت کترا و فرخ آباد و ملتان سلسله های حکمران روهیله و بنگش و ابدالی افغان (سعدالله خان روهیله احمدخان بنگش و زائد خان ابدالی) با قوای زیادی قرار داشتند. تمام این اوضاع احمدشاه را از طرف هنوستان مطمئن میساخت، و در تأسیس و تحکیم دولت سرتاسری افغانستان، زمینه مساعد بدست میداد. این است که احمدشاه در اندک مدتی به آسانی توانست از جیخون تا عمان و از ولایات خراسان و سیستان تا رودبار سند، افغانستان را وحدت سیاسی بخشد."
کابل: نوروز در کارته سخی 2
" در طی ۲۵ سال سلطنت احمدشاه، مرکزیت دولت و امنیت عمومی، طوری قائم شد که فیودال و ملاک در رفتار خود نسبت بدهقان، مسؤلیت خودرا در برابر دولت احساس کرد. طبقه متوسط و شهری و تاجر نیز ساحۀ آزادتر فعالیت بدست آوردند. این اوضاع در داخل سیستم فیودالی متمرکز اسباب استحکام دولت را فراهم نمود. از دیگر طرف احمدشاه، فیودالهای مقتدر را بواسطه اشتراک در امور مسلکی و نظامی ارضا نمود، و بنظریات آنان در جرگه های موقوت اعتنا نمود، و هم آنان را بیشتر در سفر های جنگی مشغول نگهداشت. این است که بدون یکی دوبار، با عصیان آنها دچار نگردید. شدیدترین این مخالفت ها از طرف مقتدر ترین فیودالهای قندهار (چون نورمحمدخان میرافغان، عثمان خان توپچی باشی، کدوخان و محبت خان پوپلزائی و غیره) بعمل آمد. این ها که در روز انتخاب احمدشاه به پادشاهی، تصور میکردند تنهائی احمدشاه و ضعف قبیله اش مانع مطلق العنانی ایشان نخواهد شد، وقتیکه دیدند احمدشاه سیطره دولت را در تمام شئون اجتماعی پهن کرده و در دهن فیودالهای قوی و قدیم لگام زده است، برآشفتند و هنگامیکه احمدشاه در سال ۱۷۴۹ مشغول سفر بخارج بود، توطئه قتل او و انهدام دولت مرکزی نمودند. ولی احمدشاه که استخبارات مفصلی داشت، تمام آن دسته بزرگ را در قندهار اعدام نمود. این حرکت احمدشاه حساب آینده دولت را با فیودالهای بزرگ روشن نمود. از آن بعد گرچه احمدشاه فیودالهای طرفدار دولت را آرام نگهمیداشت و عناوین و منصب و گاهی هم اقطاعی به آنها میداد، و حتی بعد از مرگ فیودال، پسرش را بجای او میشناخت، معذا فیودالهای بزرگ قبایل را دور از قبیله شان، در دربار نگهمیداشت و در جنگ ها سوق مینمود، اما نمیگذاشت که در پایتخت قطعات مسلح قبیلوی داشته باشند. احمدشاه فوج های قبایلی را از مرکز دور کرد، و جای شانرا به سپاه تنخواه خوار داد. این سپاه که معاش معین از دولت میگرفت، نمیتوانست که مثل عساکر قبیلوی با مردم و رعایا در تماس باشد. همچنین احمدشاه حتی المقدور فیودال را در منطقه قبیلوی او به حکومت مقرر نمیکرد، بلکه حکام تنخواه خوار دولت را که از طبقه متوسط بودند، در علاقه های قبایلی میگماشت. قشر روحانی هم از احمدشاه راضی بود، زیرا احمدشاه به آنها احترام میگذاشت، و تمام محاکم قضائی و مساجد در دست آنان بود.
احمدشاه را بواسطه خدمات و اخلاق و تقوای شخصی او پدر میخواندند و غازی خطاب میکردند. زیرا احمدشاه تنها پادشاهی بود که در افغانستان تاج بر سر نمینهاد، دستار میبست و چپن و موزه میپوشید و در عوض تخت بر زمین مفروش می نشست. او مستقیماً با مردم در تماس میشد، با تواضح و پیشانی گشاده سخن میزد، در حل و فصل قضایا انصاف را مدنظر میگرفت، و در عین حال از قوانینی که خود گذاشته بود، جداً پیروی مینمود. احمدشاه در طول سلطنت خود به عیاشی و تجمل نپرداخت و حریص نبود. او در هیچ جنگی از مقابل دشمن فرار نکرده بود، و در برابر اهالی کشور متواضع و ملایم بود. مثله (قطع اعضای انسانی) را در مجازات، و خشوع و خمیدن را در تشریفات، تحریم نمود. او خانواده و اقارب خودرا از مداخله و اشتراک در امور دولت دور نگهداشت، تنها تیمور ولیعهد خودرا در زیر هدایت جهان خان پوپلزائی، در حواشی غربی و شرقی مملکت در حالت مشق و تمرین امور سیاسی و نظامی میگذاشت. این تجرید خانواده او تا جائی بود که تاریخ و مردم، غیر از تیمور و سلیمان، دیگر اولاد احمدشاه را پوره نمیشناختند، درحالیکه او هشت پسر داشت (چون سلیمان، تیمور، شهاب، سنجر، یزدان بخش، سکندر، داراب و پرویز).
احمدشاه مصارف دربار را کمتر کرد و معاش کارکنان دولت و سپاه را در سر وقت میپرداخت. دفاتر مالی و معاش و دخل و خرچ دولت وسیع و منظم بود. او همچنین در پایتخت دوایری تشکیل کرد. از قبیل وزارت (در منزله صدارت)، دیوان اعلی (وزارت مالیه)، خزانه داری، دفتر ضبط بیگی (امنیه و کوتوالی)، نسقچی باشی گری (تطبیق کننده مجازات)، داروغه گی، دفتر اخبار و هرکاری باشی (ضبط احوالات و استخبارات)، میرآخور باشی (حمل و نقل حیوانی)، و چند دایره کوچک دیگر مانند باجگیر، میراب، خالصه جات، کلانتر شهری و غیره. همچنین در ولایات دوایر زیر مشغول کار شد: حاکم، پیشکار (معاون)، امیر لشکر، مستوفی، قاضی، قلعه دار، باجگیر، مامور ثالثات، میرآخور، میراب و کلانتر. همچنین در دربار دیوان انشا، عوض بیگی، مهماندار باشی، پیشخانه چی باشی، ناظر کارخانه طعام - و در اردو، لشکر نویس، (دفتری نظام)، اردو باشی، جارچی باشی، سیورسات چی و قورخانه موجود بود. محاکم شرعی در پایتخت و ولایات در منزلت قوۀ قضائی کشور بود و هم جرگه ئی از روسای قبایل بزرگ و افسران و مامورین عالی رتبه، وقتاً فوقتاً در پایتخت منعقد شده، در مسایل مهم نظامی و سیاسی و اداری غور کرده، نظر خودرا به پادشاه میدادند.
شخص پادشاه با اختیارات فوق العادۀ در سر تمام این تشکیلات اجرائی و قضائی و نظامی قرار داشت و رای او قاطع بود. معهذا احمدشاه در اقدامات مهم نظامی و سیاسی، به واسطه اخذ آرای جرگه، اعضای متنفذ دولت را در مسوولیت شریک میساخت. با احتیاطی که احمدشاه در سیاست خارجی افغانستان داشت، بیشتر بر اردوی قوی تکیه میکرد. این اردو مرکب از شانزده هزار عسکر منظم، سواره و پیاده، با توپخانه ثقیل و خفیف (زنبورک یا شهنک) و نقلیات اسپ واستر و اشتر و فیل بود. افسران اردو عبارت بودند از ده باشی، صدباشی، مینگباشی قللر اقاسی، کشیک چی باشی (قوماندان گارد محافظ)، جزایر چی باشی (شهنگ چی یا زنبورک چی)، توپچی باشی، امیر لشکر و سپهسالار. بیشتر از سی هزار عسکر گشاده (غیر منظم) در پایتخت و ولایات و سرحدات کشور هم موجود بود، و در ایام جنگ قطعات جلبی از مناطق و طوایف متعدد به این ارقام افزوده میشد. به طور مثال از یک منطقه کوچک در شرق کشور (عشیره مروت) دوصد سواره بی معاش، و از یک ولایت بزرگ (بلوچستان) ششهزار جمازه سوار (اشتر دار) داخل اردوی احمدشاه میگردید. احمدشاه در جنگهای بزرگ (پنجاب و هند) تا چهل هزار عسکر سواره و پیاده، و هفتصد اشتر زنبورک دار با توپخانه بزرگ به کار می انداخت. تخمین میشود که معاش سواره این اردو ماهانه دوازده روپیه و معاش پیاده شش روپیه نقدی و جنسی بود. مالیات نقدی و جنسی سالانه افغانستان در زمان احمدشاه- اعم از مالیات مستقیم و اراضی و مالیات غیر مستقیم- تقریباً در حدود ۳۱ ملیون روپیه بود. که ثلث آن به مصرف امور نظامی و ملکی میرسید، و ثلث آن ذخیره و پس انداز خزائن دولت میشد.
روی همرفته احمدشاه در تشکیل مجدد افغانستان، مرهون خط مشی موسس و پیش قدم خود، میرویس خان هوتکی است. البته احمدشاه آن طرح ناتمام را تکمیل نمود. همچنین احمدشاه در لیاقت سیاسی و نظامی، مانند نادرشاه افشار از امتحان در یک مرحله معین تاریخی، کامیابانه عبور نمود، با یک تفاوت بسیار برجسته و آن اینکه اساس او محکم تر بود و ملت او رضامند تر، در حالیکه اساس نادرشاه بعد از خودش فرو ریخت و اتباع او از ظلمش بسیارتر رنجید.
احمدشاه در ادارۀ افغانستان، تحکیم بنیان وحدت سیاسی را اساس قرار داد. برای تحقق بخشیدن این نصب العین، مساوات حقوقی را بین اهالی افغانستان در نظر گرفت و از لحاظ مذهب و زبان و نژاد و منطقه و قبیله، تبعیض و تفاوت کمتر شناخت، در حالیکه خودش خالی از تعصبات قبیلوی و دینی نبود، چنانکه او به مجرد گرفتن عنوان "در دوران" از طرف صابرشاه فوراً این لقب را به شکل "در دران" در قالب قبیلوی درآورد و مجموع قبایل ابدالی را "درانی" نام نهاد. این تنها نبود، او در سفر به جانب شرق، قبیله بزرگ یوسفزائی را هم عنوان "بر درانی" داد. لهذا ملت افغانستان، خصوصاً قبایل غیر ابدالی پشتون و اخصاً قبایل غلجائی، این عناوین را نوعی از ترجیح قبیله شاهی نسبت به سائرین دانستند. اما در عمل احمدشاه را عادلتر از قول یافتند، و دیدند که اشخاص با کفایت بدون تبعیض از لحاظ نژاد و زبان و مذهب، در امور دولت شریک هستند. مثلاً والیان مقتدر احمدشاه در قلمرو او این ها بودند: در ولایت هرات درویش علی خان هزاره، در ولایات نیشاپور عباس قلی خان بیات، در ولایت قلات اشرف خان غلجائی، در شکار پور دوست محمد خان کاکر، در ولایات مشهد شهرخ افشار، در ولایت کشمیر خواجه عبدالله خواجه زاده، در پتیاله امیر سنگه سیک، در ولایت بلوچستان نصیرخان بلوچ، در پنجاب زین خان مهمند، در ولایت سند نورمحمد ملقب به شهنواز خان سندی، در دیرۀ اسمعیل موسی خان، در ولایت ملتان شجاع خان ابدالی. در پایتخت افغانستان هم رئیس دارالانشای احمدشاه میرزا هادی خان قزلباش، مستوفی دیوان اعلی میرزا علی رضا خان قزلباش و خزانه دار کل هم یکنفر هندی بنام یوسف علی ملقب به التفات خان بود.
البته این روش اداری احمدشاه، امتیاز مخصوص او نی، بلکه روش عمومی اکثر دولت های اسلامی مشرق زمین بود. زیرا تا قرن هژدهم هنوز استعمار مغرب زمین در کشورهای مشرق زمین عمیق رخنه نکرده بود، و برای ایجاد نفاق و اختراع اقلیت و تجزیه و تقسیم ملل و ممالک شرقی کاری نشده بود. این پسانتر بود که کشورهای شرق از این زهر خطرناک چشیدند و در نفس هریک انشعاباتی از نظر نژاد یا دین یا مذهب و یا زبان خلق شده، تمامیت ارضی و هویت ملی و استقلال سیاسی و اقتصادی آنان در معرض تجزیه و انهدام قرار گرفت، و هنوز این زهر قاتل در شرائین اجتماعی قسمتی از این ممالک جریان دارد.
دولت احمدشاه در داخل شرایط خاص تاریخی، توانست که برای تشکیل مجدد افغانستان خدمت مهم سیاسی نماید. ولی نمیتوانست بکلی از اشتباهات و اعمال نادرست برکنار بماند. مثلاً یکی از کارهای عجیب و بی فایده و حتی مضر او این بود که در امور داخلی هندوستان مداخله منفی نمود. به این معنی که دولت بابری هندوستان مضمحل و عاجز تر از آن شده بود که بتواند کشور بزرگی را اداره کند. در حالیکه گرگ استعمار در گوشه ئی از خانه او کمین گرفته بود. در چنین وقتی دو قوت بزرگ و کوچک ملی در جنوب و شمال هند تشکل کرد. که آن یکی دولت مرتهه، و این دیگری قوای سکهه بود. البته احمدشاه از نظر حفظ حوزه سند حق داشت که تمامیت کشور خودرا تا لب دریای سند در برابر قوای توسعه طلب سکهه دفاع نماید، ولی حمله در قلب هند با مصرف خون هزاران نفر افغان و هندوستانی، برای درهم شکستن قوای ملی مرتهه، کار خطرناکی بود و هیچ گونه ارتباطی با منافع افغانستان یا هندوستان نداشت. نتیجه این فتح درخشان در واقع عجله برای برداشتن سنگی بزرگ از دم راه استعمار انگلیس بود. احمدشاه خواست این خلای بزرگ را در هنوستان بنام دین و توسط تقویه یک دولت فاسد شدۀ که به حکم تاریخ محکوم به مرگ بود- پُر کند. در حالیکه چنین نشد، مرته کوفته شد و دولت بابری زنده نگردید. پس راه برای نفوذ استعمار بازتر شد. زیرا نه دولت افغانستان جانشین دولت مردۀ هند گردید و نه کدام قوت بزرگتری ملی هند. شاید دراین جا توان گفت احمدشاه در زمان و مکانی بسر میبرد که پیشبینی از خطرات آینده استعمار برای او ناممکن بود.
همچنین احمدشاه که ۲۵ سال عمر خودرا (به استثنای سالهای عسکر کشی) در تنظیم امور اداری و سیاسی داخل کشور به مصرف رسانده، دولت حسابی و اردوی منظمی تشکیل کرد، در صدد آن نشد که در راه انکشاف اقتصادیات و تمدن و فرهنگ از دست رفته افغانستان (بعد از تجزیه و تقسیم دونیم قرنه کشور) صرف مساعی کند. در حالیکه جهان غرب تا این وقت در علوم و اقتصادیات آنقدر پیشرفته بود که انقلاب بورژوازی انگلستان و بعداً فرانسه مرحله جدیدی را در تاریخ اروپا- یعنی پیروزی نظام سرمایه داری را بر نظام فیودالی قرون وسطائی- اعلام نمود. گرچه نتیجه این انکشاف بزرگ غرب برای مشرق زمین بسیار گران تمام شد، زیرا اژدهای استعمار غرب دم جنبانید و دهن باز کرد تا آسیا و افریقا را بلع نماید. البته احمدشاه در داخل دایره فیودالی افغانستان، دولت مقتدر و متمرکزی تشکیل کرد و تجزیه طلبی ملوک طوایف را شدیداً سرکوب نمود. در هر حال احمدشاه در سال ۱۷۶۱ شهر موجوده قندهار را به حیث پایتخت افغانستان بساخت، که در داخل آن عمارت مقبره خودش نمونه کامل معماری آنروز افغانستان است. همچنین او در صنایع مخصوص نظامی چون باروت سازی و اسلحه ناریه و جارحه توجه کرد. در مسکوکات احمدشاه علامه رسمی بیشتر به اشکال شمشیر و ستاره و خوشه گندم نقر شده بود، و مسکوکات نقره (بنام روپیه قندهاری) در وزن دو مثقال و چند نخود، به ارزش پنجاه فلوس مسی، رایج نمود. در سکه های طلا و نقره احمدشاه این بیت منقور بود:
حکم شد از قادر بیچون به احمد پادشاه سکه زن بر سیم و زر از پشت ماهی تا بماه
در شهرهای کابل، قندهار، هرات، مشهد، اتک، پشاور، دیره جات، بهکر، سند، کشمیر، انواله، روهل کند، لاهور، ملتان و سرهند، مسکوکات احمدشاهی ضرب میشد."
کابل: نوروز در کارته سخی 2
صالح خان ! متأسفانه اصل تاریخ غبار نزدم موجود نیست تا می توانستم برایتان می نوشتم که آقای ع.ق.فضلی چقدر امانت را حین تایپ نمودن تاریخ غبار مراعات نموده اند . اینقدر بخاطر دارم که چند سالی پیش وقتی تاریخ غبار را بطور کامل خوانده بودم با چنین یک جملۀ که احمد خان ابدالی خود را شاه خراسان نامیده بود برخوردم و در بسیاری از مقالات نویسنده گان نیز با چنین نقل قولی از غبار زنده یاد برخورد نموده ام . شاید اشتباه نموده باشم وکوشش میکنم با دوستانی که اصل تاریخ نزد شان موجود است تماس گرفته حقیقت موضوع را بطور دقیق بپرسم . ولی برایتان با قاطعیت و اطمینان کامل می نویسم که از اوغانستان امروزه در آن روزگاران اصلأ خبری نبوده و زنده یاد غبار در هر برگۀ تاریخ سرزمین تاریخی خود را بطورعام فهم اوغانستان نوشته است .
( نور محمد قندهاری در سده نوزدهم در کتاب " گلشن امارت " به ذکر احوال امیر دوست محمد خان مینگارد :
" در آن زمان که خاقان مغفرت نشان امیر بی نظیر علیین مکان امیر دوست محمد خان در ولایت خراسان در دارالسلطنه کابل ارم تقابل در اورنگ امارت و جهانبانی نشسته بود...."
ودرسکه پدر امیر عبدالرحمان این بیت خوانده میشود :
" سپاه مشرق ومغرب زهم مفصل شد
امیر ملک خراسان محمد افضل شد "
"سايل" يکی از شاعران زمان امير عبدالرحمان خان قصيده یی را که به خاطر بازگشت امير از هندوستان سروده بود اينگونه آغازمیکند:
والی ملک خــــــراسان به پشاور آمد
گويا مهـر جهــان تاب ز خاور آمـــــد
قابل یاد آوریست که كلمه افغانستان بطور رسمي بار اول (سال 1801) در معاهده اي بين فارس و انگلستان درباره دولت دراني بكار رفت و سپس در مكاتبات و معاهدات رسمي توسط جنرال لارد آكلند انگليس ويسراي شبه قاره هند در آگست 1838 عنواني شاه شجاع استعمال گرديد. مگر تا زمان امير عبدالرحمن خان بين سالهاي (1880-1901)مردم اين سرزمين بنام افغانستان چندان مأنوس نبودند.)*
*برگرفته شده از مقالات دانشمند گرانقدر خواجه بشیر احمد انصاری
کابل: نوروز در کارته سخی
خوب میشد اگر اعتراف میکردید که شما بی خریط باد دل بیرون کردید
شما بروید و آنچه را من نوشته ام با نسخه اصلی غبار مقایسه کنید و بعد بیایید و ویکیپیدیا و انصاری را برای ما نقل قول کنید
کابل: نوروز در کارته سخی/ دمحترم صالح محمد برفکوچ نه یوجهان مننه
شاغلی برفکوچ زما دیر دیر سلامونه ومنی
برای آدم ساختن یک افراد زحمات شباروزی شما قابل قدر است. اما من بقول حضرت حافظ که میگوید: حافظ وظیفهء ت دعاگفتن است وبس
دربند آن مباش نشنید یا شنید
در مجموع اهلی ساختن یک عده وحوش زور وانرژی میخواهد برای شما توفیقات مزید را ازبارگاه الهی میتمنی ام
کابل: نوروز در کارته سخی
صالح خان ! بی خریط ببخشید بی خریطه کسی فیر میکند که مینویسد : (_ ولی خراسان هیچگاه و هیچوقت به حیث دولتی وجود نداشته و هیچوقت نام کشور ما نبوده است.)
لطف بفرمائید و آنچی غبار راجع به خراسان نوشته بخوانید :
آقای غلام محمد غبار نویسد: "کلمه ی خراسان مرکب از اسم "خر" به معنای آفتاب بوده و بلا شک مشرق را افاده می کند. و لوسترانج مستشرق انگلسی می نویسد: خراسان در فارسی قدیم، مشرق آمده است. ابوالفدا مورخ قرن هشتم می نویسد: خر(خور) معنای آفتاب و "آسان" به معنای مکان را می دهد، یعنی مطلع الشمس یا مشرق یاد کرده اند...در هر حال معنای خراسان هر چه بوده، بوده و از هر وقتی که استعمال شده باشد، باشد. فقط مهم است و در آن شکی نیست، این است که نام خراسان در چهارده قرن نام سرزمین ما بوده است، اولن در بخشی از آن و بعد در کل مملکت اطلاق و قرن ها دوام نموده است. هنوز هم در قسمت کوچک شمال مغربی ولایت (استان) طوس و نیشاپور(ایران) باقی است".[1]
( متوجه شدید که چهارده قرن نام سزمین ما خراسان بوده نه اوغانستان ! اینرا من حقیر بی خریطه فیر نمی کنم بلکه غبار بزرگ با خریطه فیر میکند !)
باز هم میرغلام محمد غبار به نقل ازامین احمد نویسنده ومحقق مصری می نویسد:
«خراسان دردورۀ اسلام ازطرف عرب به جنگ وصلح فتح شده وباردیگر استعداد وقابلیت طبیعی ودرایت خراسانی در امورسیاست وعلوم وفنون ظاهر شد، وخراسان نسبت به سایر ممالک اسلامی، بیشتر علما وامرای نامدار پرورش داد. »
باز هم درمجله آریانا زیر عنوان خراسان ، بقلم غبار می خوانیم که، درحدودسنه ۱۱۴۵ ق شاعر پشتو زبان عبدالرحیم هوتک از قندهار برآمد وبه بخارا و ورامین رفت. وی مسکن خود (کلات وقندهار) راخراسان گوید. وشاعر دیگر پشتو، گل محمدساکن مالگیردر کنار هیرمند، نزدیک گرشک ، درحدود ۱۲۰۰ ق، سرزمین مسکن خود را خراسان میگوید.
عبدالاحمد جاوید می نویسد: "کلمه افغانستان به عنوان مسکن اصلی افغانان در تاریخ کشور ما ریشه و پیشینهی درازی دارد، اما به عنوان واحد سیاسی از قرن 19 میلادی متداول شده است. کلمهی افغانستان را نخستین بار در تاریخ نامهی هرات تالیف سیف بن محمد یعقوب الهروی (اوایل قرن7هجری می بینیم. دراین کتاب 35بارکلمهی "افغانستان" و دو بار"اوغانستان" به کار رفته است. اما برای یک محدودهی کوچک ، از آن جمله در صفحه ی 869 می نویسد: " در بسیاری از کتاب های تاریخی از افغانستان به عنوان یک ایالت یاد شده است". در آثار دورهی امیر شیرعلی خان و عبد الرحمان خان گاه مملکت زیر عنوان افغانستان و گاه خراسان یاد شده است."
عبدالاحد جاوید و به نقل از غبار می نویسد: " هنگامی که شاه شجاع ابدالی پادشاه مخلوع در پنجاب مقیم و برای تصاحب دوبارهی تاج و تخت با دولت سیک پنجاب و حکومت هند بریتانوی ... (توافق نمود)، برای اولین بار در مکاتبات رسمی افغانستان- انگلیس است که نام افغانستان در عوض خراسان دورهی اسلامی ذکر و قید گردیده است". این معاهده در 16اگست 1838 به وقوع پیوست. متعاقبن معاهدهی قندهار تاریخ 7می 1839بین شاه شجاع و انگلیس ها به امضا رسید.
از این تاریخ به بعد است که رسمن افغانستان به جای خراسان اطلاق شد و تا امروز نام کشور ما محسوب می شود."[2]
بنابرنگارشات جغرافیانگاران متقدم عربی زبان مانند: ابن خردا دبه و مسعودی و اصطخری و ابن حوقل ومقدسی و یعقوبی وغیره ، طول خراسان ازدامغان تامجاری جیحون وعرض آن از سیستان تاگرگان بود. ابن رسته نواحی خراسان را از طبسین وقهستان تابلخ وتخارستان وشمالاً تابخارا و سمرقند و فرغانه تاشاش (تاشکند) میشمارد. احمد ابن واضح یعقوبی مؤرخ عهد طاهریان (فوت ۲۹۲ هجری) ولایت خراسان را ازگرگان تا نیشاپور و بلخ و بخارا حساب میکند. (۱) و مؤلف کتاب پرارزش حدود العالم (تالیف در۳۷۲هجری) حدود خراسان را ازجانب شرق هندوستان و مغرب آنرا نواحی گرگان وشمال آنرا رودجیحون تعیین کرده و تخارستان و بامیان و جاریابه و اکثر بلادشمال افغانستان کنونی را خراسان یانواحی آن میشمارد.(۲).
در تاریخ سیستان (تألیف در۴۴۵هجری) نواحی متعلق به خراسان قبل ازعهد طاهریان، بدینگونه نام برده شده: «کورتهای خراسان : طبسین، قهستان، هرات، طالقان، گوزگانان، غرجستان، بادغیس، پوشنج، طخارستان، فاریاب، بلخ، خلم، مرو رود، چغانیان، اشجرد، ختلان ، بدخشان، ابرشهر(نیشاپور)، بخارا، سمرقند، شاش، فرغانه، اسروشنه، سغد، خجند، آمویه، خوارزم، اسبیجاب، فاریاب، ترمذ، سرخس، مروشاهجان، طوس، برسخان، نسف، بلسم، احرون، اندر روزگار اسلام تابدان وقت که خوارج (مقصودش خروج حمزه سیستانی در ۱۸۱ هجری است) بیرون آمدند و دخل وخرج خراسان وسیستان ازبغداد بریده گشت.» (۳)
سیاح وجغرافیه نویس بصیرعربی، یاقوت حموی که اکثر بلاد ونواحی خراسان را یکی دو سال قبل ازهجوم مغول به چشم سردیده میگوید:«خراسان دارای چهار ربع است: ربع اول، ابرشهر مشتمل است بر نیشاپور و قهستان و طبسین و هرات و فوشنج و بادغیس و طوس طابران. ربع دوم، مروشاهجان، وسرخس و نساء و ابیورد ومرورود و طالقان و خوارزم وامل بالای جیحون. ربع سوم، فاریاب وجوزجان وطخارستان علیاو خست و اندراب، و بامیان و بغلان و ولوالج و رستاق و بدخشان. ربع چهارم، ماوراءالنهر از بخارا تاشاش (تاشکند) و سغد و فرغانه وسمرقند.»
صالح خان ! حال شما را دعوت میکنم تا یک یک ازین تاریخ ها را بخوانید تا یقین تان حاصل شود که تقریبأ ثلث کشور امروزه ما قبل از اوغانستان ، خراسان بوده است .
شرم باد برکسی که بی خریط ، ببخشید بی خریطه فیر میکند .
[1] - غبار، غلام محمد؛ خراسان، کابل: انتشارات امیری،1386
[2] - جاوید، عبدالاحمد؛ اویستا، شورای فرهنگی افغانستان، چاپ اول1999ص 114
کابل: نوروز در کارته سخی- تشکر از حسن نظر کاکر صاحب
کاکر صیب
زما سلامونه هم ومنی
شما واقعا راست میگویید — بخصوص اهلی ساختن آنانی که در خواب کتاب غبار را خوانده باشند و براساس یک دو مصرع شعر نام های کشور ما را تعیین کنند
کابل: نوروز در کارته سخی
مزار خان
منظورم از بی خریطه فیر کردن همان ادعای شما در مورد اینکه گویا در کتاب " افغانستان در مسیر تاریخ " غبار گفته است که احمد خان ابدالی به نام شاه خراسان تاجگذاری شده است بود.
آنچه شما باز هم در مورد خراسان ذکر کرده اید فقط و فقط در مورد خراسان افسانوی مانند آریانای افسانوی و نژاد موهوم آریایی و عام است نه خراسان خاص و یا خراسان به حیث یک کشور یا یک دولت .
اگر شما یا کسی دیگری خراسان عام را نام دولت ما میداند کاملا در اشتباه است و هیچ سند ومدرکی در رابطه وجود ندارد
من باز هم از شما میخواهم که بین خراسان شاعران و عام و خراسان خاص که همانا یک ولایت در امپراطوری های مختلف از غزنوی ، غوری ، مغول ، افشار تا درانی با حدود و اربعه بعضا متغیر ولی نه به اندازه که شما ادعا دارید ، فرق بگذارید.
در یگانه دوران که خراسان بیشتر مشهور شد زمان نادر افشار است که اصلا تورک و از تبعیدی های آذربایجان به ولایت خراسان که در بعضی اسناد خود را نادر خراسانی هم یاد کرده است.
باز هم آنچه را من برای شما کلمه به کلمه از کتاب علامه غبار ذکر کرده ام بخوانید
در این نوشته شما در میابید که خراسان ولایت بیش مانند یستان و سند و پنجاب، کشمیر و مرو در زمان احمد شاه درانی نبوده است و به نام او در تمام آن مناطق سکه ضرب زده میش که خود رد ادعای یکعده است که سکه های ولایت خراسان امپراطوری او را دلیل نام افغانستان میشمارند که اگر این مسله را قبول کنیم پس نام افغانستان کشمیر و سند و غیره هم باید بوده باشد.
منظور من خدای نکرده به هیچوجه توهین به کسانی نیست که خود را خراسانی خطاب میکنند ولی منظور من این است که باید حقایق را از افسانه های چون آریایی ها و آریانا و خراسان نام سابق کشور ما و غیره که متاسفانه یکعده قوم پرست با لجاجت آنرا دامن میزنند فرق کنیم
کابل: نوروز در کارته سخی
صالح خان ! چون شما در اصل نمی خواهید و نمی پذیرید که بنیاد تاریخی و فرهنگی داشته باشید و این هویت گریزی عمدی شما ، نوعی نشاندن عطش خواست درونی شماست . به باور کامل میتوانم خدمت تان عرض نمایم که شما و دیگر فرهنگ گریزان فقط یک اندیشه دارید و آنهم اینست که : ما که نداریم ، دیگران چرا داشته باشند !
کابل: نوروز در کارته سخی
اگر شما میخواهید ادعای طفلانه تانرا در زمینه اینکه صابر شاه کابلی بر اساس تاریخ علامه غبار احمد خان ابدالی را به نام شاه خراسان تاج گذاری کرده بود با این حرف های قوم پرستانه و بی بنیاد پنهان کنید حق دارید ولی اگر خواهان دریافت واقعیت باشید من کلمه به کلمه از غبار بزرگ برایتان نقل قول کردم
باز هم برای شما خاطر نشان میکنم که قبل از اعلان افغانستان نوین در جرگه قندهار ، کشور امروزی ما با همین حدود و اربعه کاملا در دست دولت افشاریه بود که شاه اشرف هوتک یا شاه اشرف افغان را یعنی دولت هوتکی ها را بعد از سی سال سلطنت در اصفهان ختم کرده بود.
اگر نادر افشار را شما رئیس دولت خراسان میگویید یا شاه محمود یا شاه اشرف هوتک را پس شما از تاریخ اصلا خبری هم ندارید
بلی این خراسان افسانوی مانند همان آریانای افسانوی است که در اشعار چه آن دو شاعر قندهاری که درنوشته شما از آن ذکر شده است مانند شاعران دیگر به حیث سرزمین آفتاب مانند کوه قاف و آریانای کبیر ذکر شده است ولی به حیث یک سرزمین خیالی نه به حیث یک ولایت که امروز در ایران است و نه به حیث یک دولت یا کشور که شما ادعای موجودیت آنرا دارید
شما به خاطر داشته باشید که رضا شاه بعد از قدرت رسیدن هم از شعرا و نویسنده ها تقاضا کرد تا همه نیرو را برای جلوه دادن نژاد آریایی و سرزمین نژاد خارق العاده مصرف کنند.
آن سادیست را چنان مرض قومی فرا گرفته بود که دستور طرد هر چه کلمه تورکی و هر چه عربی است را از زبان دری و توهین و حقیر شمردن هر چه عرب، تورک ، لر و کرد است را صادر کرده بود
از همین رو فارس های فاشیست تا کنون از سرزمین صحبت میکنند که اصلا وجود نداشته و کارنامه های رضا شاه مریض را لبیک میگویند و جشن میگیرند
این شیوه برخورد کشور ایران را هر چه بیشتر در راستای قومیت و نژاد تقسیم کرده است
همانطور که نویسنده های به رضا شاه بلاخره گفتند که بیرون کردن تمام کلمات عربی و تورکی از زبان به معنی ختم زبان دری - فارسی است به او همچنان گفتند که از آن بیشتر نمیتوانند تورک و عرب، کرد و لر و آذری را توهین کنند .
منظور من این است که شما آن اشتباه رضا شاه مریض را نکنید و به جای افسانه و خیال واقعیت ها را درک کنید
در غیر آن شما هم مانند فاشیست های فارس روزی هیتلر را امام آخرزمان یاد خواهید کرد
وسلام
صالح محمد برفکوچ
کابل: نوروز در کارته سخی
صالح خان ! باز هم داوری را میگذارم به خواننده گان کابل پرس ! اینکه زنده یاد غبار نوشته :( ...در هر حال معنای خراسان هر چه بوده ، بوده و از هر وقتی که استعمال شده باشد، باشد. فقط مهم است و در آن شکی نیست، این است که نام خراسان در چهارده قرن نام سرزمین ما بوده است !) را هرگز نمی پذیرید و بخاطر گم کردن پل پا به کون رضا شاه و نادرشاه چسپیده اید . اینهم طریق گریز از حقیقت و واقعیت است که شما درین حصه ید طولا دارید .
کابل: نوروز در کارته سخی ---
محترم خان صاحب
من قبل از همه از شما معذرت میخواهم اگر با حرف های خود بالای شما بد خورده باشم
طوریکه گفتم منظور من فقط و فقط این است که ما باید اسطوره، افسانه ، خیال و تصورات را از تاریخ واقعی فرق کنیم.
چند نکته دیگر برای روشن ساختن حقیقت :
– من فکر میکنم شما کتاب میر غلام محمد غبار را که شما فقط یک جمله آنرا این جاه نقل کرده اید نخوانده باشید. اگر شما خوانده اید و نزد خود دارید مانند من همان فصل آنرا اینجا نقل کنید و مسلما خواهیم دید که منظور غبار بزرگ همان خراسان عام بوده نه خراسان به حیث یک دولت یا کشور . غبار بزرگ شخصی نیست که در یک کتاب چیزی و در کتاب دیگر چیزی دیگر گفته باشد.
منظور علامه غبار همان خراسان افسانوی مانند آریانای افسانوی است که هیچ سندی در مورد نیست که نام کشور ما بوده باشد بلکه ساحه نهایت بزرگ جغرافیایی مانند کوه قاف و غیره و یا افسانه رستم بوسیله آنانیکه آرزوی چنین افتخاری را داشته اند یا به آن میبالند است.
– قبل از افغانستان و امپراطوری درانی — دولت افشاریه یا امپراطوری افشار و پیش از آن دولت هوتکی های یا امپراطوری هوتک در افغانستان برقرار بود
شما و هیچکس دیگر در تاریخ نخواهید یافت که هوتکی ها و یا نادر افشار دولت شانرا خراسان خطاب کرده باشند.
هرچند افشار تورک در خراسان تولد هم شده و در بعضی جاه ها خود را خراسانی خطاب کرده است ولی قلمرو که او و یا هوتکی ها حکومت داشتند خراسان خطاب نمیشد .
– اگر به کتاب علامه غبار در مسیر تاریخ باز هم بنگریم دیده میشود صابر شاه کابلی احمد شاه درانی را نه به حیث شاه خراسان و یا امپراطور درانی بلکه به حیث شاه افغان با خوشه گندم اعلان کرده است.
– یک موضوع دیگر را که از مطالعه دوران افشار و هوتکی ها در میابیم این است که قوای افغانی نادر افشار تحت قیادت احمد شاه ابدالی متشکل از پشتونها ، ازبک ها و عده ی قزلباشها و هزاره ها بود.
توجه کنیم که قزلباشها و ازبک ها هرچند تورک و تورک زبان اند ولی آنها در قوای قومندانان دیگر افشار که خود تورک بود نه بلکه در قوای افغانی احمدشاه درانی شامل بودند که خود نشاندهنده وحدت قومی ملل برادر افغان از همان زمان و قبل از آن یعنی دوره هوتکی ها و ... است.
کابل: نوروز در کارته سخی ---
آقای صالح ! باوجویکه در بارۀ سرزمین خراسان برایتان از چند تاریخ و چندین نوشته عرب و عجم ، گبر و مسلمان نقل نمودم ، روشن و هویدا شد که شما باز هم در خط فکری خود که گویا خراسانی نبوده و سرزمین خراسان مانند آریانا و نژاد آریایی اسطوره ، افسانه ، موهوم و خیالیست پا برجا ایستاده اید . چون تمام تاریخ ها و نوشته ها از دید شما بی ارزش است و فاقد اعتبار .
مطالبی میخواستم بپرسم :
- هدف دانشمند عالیقدر از خراسان عام و خراسان خاص چیست ؟
- در کجا غبار بزرگ دو گپه شده که مینویسید :( منظور غبار بزرگ همان خراسان عام بوده نه خراسان به حیث یک دولت یا کشور . غبار بزرگ شخصی نیست که در یک کتاب چیزی و در کتاب دیگر چیزی دیگر گفته باشد ) ؟
- چگونه سندی را میخواهید داشته باشید که به سرزمین تاریخی خراسان دیروز که امروز اوغانستان شده باور و یقین نمائید ؟
– چی سندی دال برحقانیت این ادعای خود دارید : ( منظور علامه غبار همان خراسان افسانوی مانند آریانای افسانوی است که هیچ سندی در مورد نیست که نام کشور ما بوده باشد بلکه ساحه نهایت بزرگ جغرافیایی مانند کوه قاف و غیره و یا افسانه رستم بوسیله آنانیکه آرزوی چنین افتخاری را داشته اند یا به آن میبالند است. )
آقای دانشمند باید بدانند که شاه افغان نوشتن غبار این معنی را نمیرساند که احمد خان ابدالی شاه افغانستان شد . افغان = اوغان = اوغانستان = ایالت سند و پنجاب است نه اوغانستان امروزه . در آن زمانه ها افغانستان یا اوغانستان به ایالتی از سند و پنجاب مربوط میشد که مرکزش مستنگ بود ( تاریخ هرات نوشتۀ سیفی هروی 721 ق )
- در ارتباط موضوع قوای افغانی احمد خان ابدالی باید خاطر نشان سازم که قوای افغانی به رهبری احمد خان اوغان متشکل از چندین ملیت به شمول اوغانها بود و نادر افشار بصورت کل او را قوای اوغانی به اساس داشتن رهبر اوغانی میخواند نه به حساب کشور اوغانستان امروزه .( شاید هدف تاریخ نگاران همان اوغانستان وادی سند و پنجاب بوده ) . بطور مثال فرقه 53 دوستم متشکل از سربازان ازبک ، تاجک ، ترکمن ، ایماق ، عرب و حتی پشتون بود ولی قوتهای دوستم مشهور به ملیشه ازبک شده بود ، چرا ؟
زنده یاد غبار در سراسر تاریخ خود بصورت عام فهم اوغانستان امروزه را در هر برگۀ تاریخ حتی قبل از تاریخ هم افغانستان نوشته ، اشتباه نکنید .
در تکاپوی تاریخ غبارم ( افغانستان در مسیر تاریخ ) و برایتان وعده میدهم که، بآنچی قرار بسته و نوشته ام وفا خواهم نمود . تاریخ فرهنگ ( افغانستان در پنج قرن اخیر ) را امروز بدست می آورم و آنچی در ارتباط خراسان در آنجا دستگیرم شد ، جزو وار با برگه و سطر آن بدید شما و دیگر تاریخ، فرهنگ و هویت گریزان خواهم گذاشت . منتها از شما آرزوی صبر و حوصله دارم .
کابل: نوروز در کارته سخی *****
آقای مزاری
– لطفا بگویید که در زمان هوتکی ها و افشار نام افغانستان چه بود ؟
– لطفا ً نشان دهید که در فصل که من از کتاب افغانستان در مسیر تاریخ از آن ذکر کرده ام غبار کجا افغانستان را خراسان گفته است ؟
– شما فقط یک جمله غبار بزرگ را در مورد خراسان ذکر کرده اید و من از شما خواهش کردم که اگر میتوانید تمام فصل را مانند من ذکر کنید . زیرا در مسیر تاریخ طوریکه من برای شما کلمه به کلمه نوشته ام - غبار از خراسان فقط همان خراسان خاص یعنی ولایت خراسان امروزی ذکر کرده که جز از امپراطوری او بود.
– فصل 12 را که من برایتان از کتاب مسیر تاریخ علامه غبار پست کرده ام باز بخوانید در آغاز فصل غبار از " دولت ابدالی و تشکیل مجدد افغانستان " ذکر میکند. میدانید چرا ؟
شما باید بدانید که خراسان از زمان پارتی های ، هخامنشی ها ... مانند آریانا ذکر شده است . آن همان خراسان و آریانای عام یا افسانوی است که کشور آفتاب و آریانا کشور نژاد خارق العاده ..... ولی این افسانه است
اگر آنرا در نظر بگیرید پس هند ، ترکمنستان، ازبکستان هم باید بگویند نام کشور شان قبلا خراسان بوده نه تنها افغانستان.
من فقط برای شما میگویم که از لحاط تاریخی نام قبلی افغانستان را خراسان خواندن نادرست است. زیرا هیچگاه و در هیج مرحله تاریخی نام کشور ما خراسان نبوده و اصلا دولت و کشور به نام خراسان وجود نداشته است— بلی آن آریانا و خراسان خیالی و شاعرانه ، افسانوی و خیالی حرف دیگری است که مردمان مختلف این منطقه جفرافیایی میتوانند بر آن ببالند .
شما در گوگل فقط بنویسید خراسان و شما در خواهید یافت که یا از ولایت ایران یاد میشود یا از همان خراسان افسانوی ..... ولی هرگز گفته نمیشود که نام گذشته افغانستان امروز بوده است.
و بلاخره باز هم نفرت قومی به شما اجازه نمیدهد واقعیت ها را ببینید زیرا طوریکه برای شما عرض کردم یگانه دلیل که ازبک ها و قزلباشهای تورک نژاد با پشتونها و هزاره ها در قوای افغانی احمد شاه ابدالی یکجا میرزمیدند این بود که آنها همه خود را افغان میشمردند
کابل: نوروز در کارته سخی ******************
صالح خان ! گفتمان عاقلانه ، ارزشمندانه و خردمندانه نیست که پرسش را با پرسش پاسخ دهیم . نخست شما به پرسشهایم پاسخ مستند ارایه بفرمائید !
تا حال شما فقط خیالی و از داشته های ایتنالوژیکی خود استفاده برده اید ،فقط همین . آنگاهی که پرسش هایم را مستند پاسخ ارایه فرمودید ، پاسخ پرسش هایتان آنگاه به چشمان !
به جواب صالح محمد زیری که تلاش نهادینه کردن نام اوغانستان را دارد
این مقاله علمی ومحکم را برای صالح گک که تا دیروز بنام تنویر پیام میگذاشت میگزارم تا بخواند واگر وجدان دارد خجالت بکش. مرگ به قبایل وحشی اوغان. یاهو!
از زمان تشکیل دولت ابدالی بقیادت احمد شاه پسر محمد زمان خان سدو زایی ( 1747 میلادی ) تا عصرشاه شجاع سال ( 1838 میلادی) کشور ما همچو گذشته نیز به نام « خراسان » یاد می شد.
در همان سدۀ هیجدم ، عبدالله خان دیوان بیگی یکی از ارکان دولت احمد شاه درانی در قطعه شعری که بمناسبت بنای شهر قندهار سروده ، میگوید :
جمال ملک خراسان شد این ملک تازه بنا
ز حــــادثات زمانش خـــــدا نگه دارد (2)
نور محمد قندهاری مؤلف « گلشن امارت » در کتاب تاریخ « امیر شیر علی خان / وفات 1879 » ، ضمن ذکر احوال « امیر دوست محمد خان » چنین می نگارد : « در آن زمان که خاقان مغفرت نشان امیر بی نظیر علیین مکان امیر دوست محمد خان در ولایات خراسان در دارالسلطنه کابل ارم تقابل بر اورنگ امارت وجهانبانی نشسته بود . ... » (3)
همچنان از زبان « صابر شاه کابلی » پیر و مرشد احمد شاه درانی روایت شده که راجع به شاه مذکور به حکمران لاهور گفت :
« احمد شاه پاد شاه ولایات خراسان است وتو صوبه دار پادشاه هندوستان .» (4)
ودرسکه پدر امیر عبدالرحمان این بیت خوانده میشود :
" سپاه مشرق ومغرب زهم مفصل شد
امیر ملک خراسان محمد افضل شد "
از اسناد و مدارک معتبر تاریخی بالا واضح می شود که « تغییرنام خراسان به افغانستان » از طرف احمد شاه درانی صورت نگرفته است. و جانشینان و اخلاف وی تا شاه شجاع نیز خود را پاد شاه خراسان زمین نامیده اند.
از سوی دیگر تغییر نام کشور ما از خراسان به افغانستان هیچ وقت در کدام نظر خواهی عمومی ( رفراندم ) و مجلس نمایندگان مردم از جانب دولت ویا کدام نهاد مردمی دیگر به رأی گیری و همه پرسی قرارداده نشده است.
اما برخلاف ارادۀ مردم ما این کار برد ـ نامگذاری ماهرانه ومرموز استعمارکهن برای اولین بار در مکاتبات و معاهدات رسمی توسط « جنرال لارد اکلند انگلیسی » (5) وایسرای شبه قارۀ هند در( اگست 1838 ) عنوانی شاه شجاع پا د شاه خراسان زمین بکار برده شد.
ولی حقیقت این است که : تا زمان امير عبدالرحمان خان ميان
سالهايی (1880-1901 ميلادی ) مردم کشورخراسان با نام افغانستان خووعادت نکرده بودند چنانچه « سايل » يکی از شاعران زمان امير عبدالرحمان خان در يک قصيده ای که به خاطر بازگشت امير از هندوستان سروده بود اينگونه آغازمیکند:
والی ملک خــــــراسان به پشاور آمد
گويا مهـر جهــان تاب ز خاور آمـــــد
این تغییر نام خراسان به افغانستان با داشتن عمر یک هزارو پنجصد ساله خویش ازطرف نمایندۀ انگلیسی یک امر تصادفی نبوده بل بر اصل تجارب سیاسی برتانیایی وقت خیلی سنجیده شده ، آگاهانه ، شعوری جهت حفظ منافع طویل المدت ستراتژی سیاسی استعماری آن کشوردر منطقه وتأمین منافع مقطعی شاه شجاع و همردیفان او صورت گرفته است.
گذاشتن نام یک قوم بر یک کشور کثیرالملیت و آن هم از طرف یک کشور مستعمره جو همچو" دولت استعماری برتانیای کبیر " ، بدون تردید نوعی از نقض حقوق بشربحساب می آید . چرا بر جسته سازی هویت ملی یک قوم بر اقوام و ملیت های دیگرفکراً عقلاً و از لحا ظ روانی قابل قبول نیست و توجیه علمی حقوقی ،اخلاقی، اقتصادی، سیاسی وروانی ندارد . برای اینکه درآن برتری جویی ، اعمال نیت سیاه و کاشتن تخم نفاق و جنگ و جدال میان تمامی گروههای قومی واقلیتهای ملی ومذهبی ساکن آن کشور جلوه هـــای ناعادلانه وضد ملی وضد دموکراتیک واستعماری دارد .
با همسویی همین اندیشۀ استعمار کهن ( تفرقه اندازو حکومت کن ) همکاسه گی محافل ارتجاعی منطقه وروحانیت وابسته به دربار بود که ، احساس بر تری جویی، حاکمان دولت نیمه مستعمرۀ به اصطلاح افغانی از دید حاکمیت قبیله در کشور مایه گرفت. ...