کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > فرهنگی > عرفان ارگاسم مشترک روحی جامعه ایست که اسلام حرمان و محرومیت جنسی را بر آن تحمیل نموده (...)

عرفان ارگاسم مشترک روحی جامعه ایست که اسلام حرمان و محرومیت جنسی را بر آن تحمیل نموده است

زبان عرفان زبان ضد اندیشه است

پنج شنبه 31 مارس 2011, بوسيله‌ى shams

عرفای ما، آن سرسپردگان و متولیان نازکخیال اسلام که توانسته اند به زور عصاریهای روحی خود از این دین عاری از هرگونه ظرافت و لطافت مادی و معنوی و ممتلی از خویها و خواستهای بدون حجاز "شهد فائق" بسازند برای کامهای همیشه تا حلقوم باز ما

مطلب ذیل تلخیص و فشردۀ دیدگاه آرامش دوستدار در مورد عرفان نمی باشد و بلکه بخشها و جملاتی از ملاحظات اوست. دقیق تر بگویم: آنچه در ذیل آمده آن قسمتی از نظرات آرامش دوستدار است که من هنگام خواندن کتابهای او زیر آن خط کشیده ام. لذا برای خواندن کل مطلب لطفاٌ به کتابهای آرامش دوستدار مراجعه نمایید. البته اینرا نیز باید دانست که تایپ و نشر کامل مطلب حق چاپ را نقض می نمود.

چون هدف اصلی فراهم نمودن زمینۀ آشنایی با اندیشه های آرامش دوستدار هست، لذا مطلب بدون هیچگونه دخل و تصرف و تکرار از متن کتاب برگزیده و تایپ شده است. در نسخه ابتدایی این مطلب صفحات دقیق کتاب نیز تایپ شده بود. اما برای جلوگیری از سرقت آن، که حالا با کمک کمپیوتر فقط با فشردن یک دگمه انجام می گیرد، از نشر آن صرف نظر شد و در عوض فقط نام کتاب بعنوان نمایه درج شده است.

نشر چاپی و یا الکترنیکی این مطلب بدون درج لینک کامل این صفحه اجازه نیست و مبادرت به آن سرقت است.

جعفررضائی

آغاز مطلب، نویسنده: آرامش دوستدار

در حالیکه فیلسوفان در فرهنگ ما اصلاً وضع درخشانی نداشته اند: از یکسو عارف مسلک بوده اند و از سوی دیگر عارفان ما نه تنها هیچگاه آنان را به بازی نگرفته اند، بلکه آنچنان تخفیف و تحقیر نیز کرده اند که دیگر اعتبار و حیثیتی برا ی آنان باقی نمانَد. از برخورد ساده دلانۀ احمد کسروی با عرفان که بگذریم، هیچکس به این فکر نمی افتد و در واقع جرات ندارد در برابر عرفان کمترین چون و چرایی بکند. اما اگر من فیلسوفان، و نه هرگز تنها آنان را "دینخو" می خوانم، بانگ اعتراض بر می خیزد، موجب موآخذه از من می شود: که چرا احساسمان را جریحه دار می سازی؟ با اینکه من بر خلاف عارفان هم توانایی کسی چون ابن سینا را با دلیل و برهان نشان داده ام، و هم بی توانی او را در "دینخویی" فرهنگی مان یافته و نمایانده ام. اما چطور است که هر عارف کهنه کاری خود را مجاز می داند آبرو و حیثیت برای فیلسوفان ما باقی نگذارد، و ما اصلاً به روی خودمان نمی آوریم؟ "ما" یعنی آنهایی که نه می توانند و نه حاضرند از "عرفان فلسفه خوار" دل کنند و نه می توانند ببینند کسی با نهادن نام "فیلسوف" میان گیومه به ساحت فیلسوفانِ آنان اسائه ادب نماید! از ضعف ما برای عرفان است؟ از ناواردی و سطحی بودنمان است؟ یا از بی حقیقتی مان؟ آخری دلیل نمی خواهد، یا دلایلش آنچنان زیاد و ریشه داراند که یافتن، تحلیل و توضیحشان به هیچرو آسان، و در اینجا قطعاً میسر نمی بودند. از سوی دیگر معلوم نیست بتوان بی حقیقتی را توضیح داد. بی حقیقتی رفتاری ست خویش آگاه و خویش گزیده، و نه بندرت و سیلۀ موفقیت. تکلیف اولی چه می شود؟ چرا ما آنقدر نسبت به عرفان ضعف داریم؟ یا برای آنکه به کسی برنخورد و خاطرش آزرده نشود: چرا ما اینقدر عرفان دوست هستیم؟...

همچنانکه فردوسی با سخن شعری اش شالودۀ زبان فارسی و فرهنگ زبانی آن را می ریزد و فارسی نویسی سپس با این نیروی آغازین رفته رفته اما با قاطعیت در آثار مهم و فرهنگسازش در برابر زبان عربی می ایستد و مانع استیلای تام آن می گردد، زبان منظوم نیز با تأ ثیر روحی خود بیش از پیش بر زبان منثور غلبه می نماید و در ظرف یک هزاره به احساس و دریافت و نگرش زبانی ما ساخت و پیکری می دهد که ما ایرانیان را می توان در سرتاسر این دوره بدان بازشناخت. از نیمۀ دوم این هزاره عرفان منظوم روحاً بر دیگر بینشهای شعری مسلط می گردد و زبان شعری ما را جذب خود می کند...

اگر یک لحظه استیلای شعری و شعر عرفانی را ندیده بگیریم، تا نثرمان تنها بماند، خواهیم دید که توانایی اندیشۀ منثور ما چندان نیست که بتوان حتا با آن تپه ای را برداشت، کوه که هیچ. اما به راحتی می توان با آن اینبار به همراهی شعر، بویژه از نوع عرفانی اش، از کاه کوه ساخت. چنین زبانی نه تنها برای اندیشیدن کافی نیست، بلکه اصلاً زبان اندیشیدن نیست، ضد آن است.

و این وحدت وجودیهای دیگر که ما از آن بعنوان بنیانگذاران جریانی وسیع و عمیق در فرهنگ خود یاد کردیم که ها هستند؟ عرفای ما. آن سرسپردگان و متولیان نازکخیال اسلام که توانسته اند به زور عصاریهای روحی خود از این دین عاری از هرگونه ظرافت و لطافت مادی و معنوی و ممتلی از خویها و خواستهای بدون حجاز "شهد فائق" بسازند برای کامهای همیشه تا حلقوم باز ما...

غایت مطلوب در بینش عرفانی ما آن است که آدمی با بریدن از این نمودارها یا هستی مجازی به حقیقت و حق رسد. خدا به منزلۀ وحدت صرف، از آنجا که در عین حال در چیزها نمودار می گردد و پوشیده می ماند، نه هرگز خود چیزهاست و نه کل آنها. به این جهت عارف فقط با پی بردن به نیستگاری جهان و بریدن از آن می تواند در کشف و شهود به هستی حق پیوندد که در قبالش هر چه هست جز سراب هستی نیست. با چنین بینشی عرفای ما سراسر عمرشان واله و شیدای حق بوده اند که در زبان آنها نامهای گوناگون دارد، و هر بار از نو ندا درداده اند که نبضان حیاتی عرفانی از عشق سوزان عارف به معبود است. یک نمونه از هزارش این شعر عطار، که محتوایش را در هر شعر عارفانۀ اصیل دیگر باز می توان یافت:

ای خدای بی نهایت جز تو کیست/ چون تویی بی حد و غایت جز تو کیست/پرده برگیر آخر و جانم بسوز/ بیش از این در پرده پنهانم مسوز/هرکه در کوی تو دولتیار شد/در تو گم گشت و زخود بیزار شد

و نیز این شعر مولوی که همین مضمون را در تعبیری از معراج محمد آورده است:

قرب نه بالا نه پستی رفتن است/قرب حق از حبس هستی رستن است/نیست را چه جای بلا است و زیر/ نیست را نه زود و نه دور است و دیر/کارگاه و گنج حق در نیستی ست / غرۀ هستی چه دانی نیست چیست؟
یا در این شعر دیگر او:

رخت خود را من ز ره برداشتم/غیر حق را من عدم پنداشتم

...

در این کورۀ سوزان روحی ست که مهتر و کهتر، زمامدار و دیوانی، "متفکر" و پژوهشگر، استاد دانشگاه و واعظ مسجد، بازاری و طلبه، شاعر و فکاهی نویس، نویسنده و روزنامه نگار، و پاکباز و نابکار در هم می گدازند. عرفان نام مستعار برای همبستری روحی و تاوان منع نزدیکی میان تن و جان فردیتهای گوشتی و استخوانیِ زنده بگور شده از حرمان در این چند سد سالۀ آخر فرهنگ ماست. عرفان ارگاسم مشترک روحی ما ایرانیان در دورۀ اسلامی ست. به همین جهت هم تصادفی نیست که دنیا دوستی چون سعدی و حتا شوخ چشمی چون عبید نیز از ترنم عرفان غافل نمی مانند، یا متکلم اسلامباره ای چون غزالی سرانجام عارف می شود، یا "فیلسوفانی" چون فارابی و ابن سینا پنهان و آشکار از این منبع عرفانی نشأت می گیرند. هر اتفاقی بیفتد، هر بلایی سرهم بیاوریم، هر قدر از نظر مرامهای سیاسی، هدف های اجتماعی و میزانهای اخلاقی دشمن خونی هم باشیم و بمانیم، تاروپود عرفان ما را بهم زنجیر و همخونی مان را تضمین کرده است. به همین سبب نیز دل همۀ ما باهم و بر ضد هم برای کسانی چون مولوی و حافظ ضعف می رود، مگر آنهائی که نه مولوی خوانده اند و نه با حافظ آشنا هستند. همین نکات و واقعیات مسلم باید آدم روشن بین و جویا را به فکر بیندازد و او را به خود و فرهنگ بومی و تاریخی اش ظنین کنند، با این پرسش که: این چگونه فرهنگی ست که همۀ تنافرها و تعارضهای محسوسش از همجوشی با این پیکرهای عرفانی یگانه می شوند، و این پیکرها از چه مایه و سرشتی هستند که به تضادهای ملموس این فرهنگ متساویاً نیرو می بخشند و آنها را در سرخوشی ناشی از بازیها و زورآزماییهای الاکلنگی شان بتدریج می فرسایند؟!(درخششهای تیره، چاپ سوم، نویسنده: آرامش دوستدار)

مطالب مرتبط:

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.