روایت مرگ فاروق یعقوبی
وزیر امنیت دولتی حکومت دکتر نجیب الله/ شاهدان عینی می گویند که بعد از شنیدن صدای تفنگچه، سلیمان وسرباز کشیک به سوی دفتر جنرال یارمحمد دویدندو یارمحمد بعد از مشاهده جسد، بی درنگ به سوی تلفن رفت و اعضای دفتر سیاسی را ازین ماجرا با خبر ساخت. به زودی هیأت دکتران از شفاخانه امنیت برای معاینه جسد از راه رسیدند و موتر امبولانس به ساعت هشت وسی پیکر مرده یعقوبی را به شفاخانه چهارصد بستر انتقال داد و دفتر یعقوبی از سوی هیأت تحقیق مهر ولاک گردید.
درسحرگاه بیست وهشت حمل سال 1371 خورشیدی خبرکوتاهی درکابل انتشاریافت:
فاروق یعقوبی وزیر امنیت دولتی خودکشی کرد.
خبر ناگهانی خود کشی مردی که درآزمون سال های دشوار جنگ درافغانستان به پخته گی رسیده و از کادر های مجرب امور کشفی و اطلاتی به شمار می رفت؛ همه را شگفت زده ساخت. او درآخرین روز ها وساعات سقوط حاکمیت چهارده ساله حزب دموکراتیک خلق تنها مانده بود.
در خصوص اسرار مرگ یعقوبی تا امروز به درستی سخن نرفته است. همچنان درطی هجده سالی که از آن حادثه سپری شده است، به این سؤال که چرا آقای یعقوبی چرا دست به انتحار زد، از سوی هیچ کسی پاسخ مشروح داده نشده است.
اکثر مأموران امنیت دولتی سابق که با آقای یعقوبی از نزدیک آشنایی داشته و یا به تبع سلسله مراتب امور، در باره وی اطلاعاتی دارند، گواهی می دهند که یعقوبی قبل از همه درمقام یک انسان، دارنده سجایا و مظاهر پسندیده و پروزنی بود که در نخستین لحظه های دیدار با وی، از وجنات و گفتارش موج می زد. یعقوبی هیچ گاه تسلیم خشونت و غضب نمی شد و در بحرانی ترین حالت، نرمش وملایمت را از دست نمی داد. به همین علت، درمیان اطلاعاتچی ها به « فاروق اسفنج» شهرت یافته بود. وی در تمام سال های کار در امور اطلاعات، با هیچ یک از فراکسیون های رقیب داخل حزب و همچنان گروه های مجاهدین رابطه قایم نکرد. نسبت به قانون، نظم ومنافع عمومی التزام قاطع داشت. تا کنون هیچ سند و مدرکی یاقت نشده است تا از روی آن بتوان گفت که مرحوم یعقوبی در ساماندهی این یا آن حادثه زیان بار دست داشته است. او باری در جلسه کارکنان امنیت گفته بود:
یک جنرال وقتی دراجرای مأموریت خویش ناکام می شود، حق ادامه کار را ندارد وباید خودش را بکشد!
یعقوبی با آن که تابع قانون وانضباط نظامی بود، با تشریفات ظاهری ارتش و نظامیان چندان اهمیت نمی داد. یک بار درشرایط احضارات درجه یک، شماری از سربازان امنیت ملی به دستور افسران خویش، درصحن وزارت امنیت سرگرم عملیات تمرینی بودند. چشم یعقوبی به سربازی افتاد که همراه با اسلحه روی زمین دراز کشیده وآداب نظامی را نمایش می دهد. آهسته به سویش قدم برداشت و به شانه اش نواخت و گفت:
بلند شو پسرم... اگر دشمن تا صحن وزارت امنیت برسد، نه تو درین جا مقاومت خواهی کرد و نه من!
در تاریخ هر کشوری ممکن است شمار این گونه شخصیت های منعطف و درعین حال بسیار مصمم و مؤمن به مصالح مردم و امور یومیه رسمی، زیاد نباشد، اما در افغانستان استبداد زده و عقب افتاده، نخبه هایی ازین دست، بسیار کم بوده و تقدیر نیز چنان رفته است که همواره به مرگ طبیعی خویش به زیر خاک نروند. حتی این اندیشه درمیان برخی از مردم جان گرفته است که افغانستان یک سرزمین نخبه کش است.
برخی کشور ها از جمله مغولستان ( مثلاً) از چنگیز- آن جانور بی لگام تاریخ- قهرمان رؤیا ها درست می کنند. فهمیدن این مسأله برای جامعه افغانستان پر اهمیت است که چه گونه می توانیم سقف خانه مشترک خویش را ازهر گزندی حفاظت کنیم. حالا مهم نیست که درباره نخبه های افغانستان از سوی هرگروه و طیف قومی به دلیل بیماری های بازمانده از دوران جنگ، القای اهداف استخبارات خارجی و انگیزه های پیش پا افتاده سیاسی و گذرا، تصاویر سیاه و سفید و خوب یا بد ارائه می شود. فضای بحران اجتماعی و جنگ درهر سرزمینی ازین امر جدا نیست. تاریخ، انباشته از کارنامه های زشت و نیک، خدمت و اشتباه کسانی است که دستی درطراحی حوادث داشته و یا نقشی درین پروسه بازی کرده اند. کاش یک مستبد با کفایت و یک مدبر قهار از افغانستان ظهور می کرد که تمامی منطقه را به آتش می کشید اما تهداب پولادینی برای خانه مشترک همه ما به میراث می گذاشت!
مظلومیت ما افغان ها از همه مشخص تر است. ویژه گی نخبه کشی درافغانستان با توجه به مرگ سردار محمدداود خان، حفیظ الله امین، دکترنجیب الله واحمد شاه مسعود این است که افراد برجسته در جغرافیای محصور ما، به طور معمول نه به دست افغان ها بل، به وسیله دست های خارجی و یا سربازان افغانی الاصل خارجی ها کشته شده اند. درین میان روایت مرگ فاروق یعقوبی، چنان است که راهی به جز انتحار برایش باقی نمانده بود.
داستان خودکشی:
پیرمرد کوتاه قد هزاره که حدود شصت سال عمر داشت، همیشه برای یعقوبی چای آماده می کرد. او اززمان سلطنت ظاهرشاه در اداره های استخبارات کارکرده و دردوران حکومت های بعدی نیز، اعتماد خود را به حیث یک کارگروفادار به افغانستان ثابت کرده بود. او در زمان اداره « ضبط احوالات» به هدف اجرای برنامه های استخباراتی، درمقابل کتابخانه عامه کابل یک کراچی سگرت فروشی داشت. وی دارای تحصیلات و تجربه اطلاعاتی بود و در همان ساعت شش بامداد که حادثه خودکشی یعقوبی روی داد، درعقب در حاضر بود.
پیر مرد و همچنان کارمند مؤظف شبانه ( که از ذکر نامش خود داری می شود) بعد ها روایت کردند که پس از اخفای دکترنجیب الله به پناه گاه سازمان ملل متحد درکابل، در شب 27 حمل سال 1371، صبح 28 حمل به ساعت شش بامداد، فاروق یعقوبی به سواری بنز سیاه دارای شیشه های صاف، درمقابل قصر امنیت پیاده شد. دریشی سرمه ای برتن و دوسیه ( پرونده) به رنگ یشمی در دست داشت. علت آمدنش به ساعت شش، برقراری حالت احضارات جنگی درآن شب ها و روزها بود. وضع ظاهری اش مانند همیشه، آرام وخونسرد و خاموش بود.
آقای یعقوبی دقایقی بعد درجلسه رؤسای امنیت دولتی گفت:
از طرف نجیب خیانت صورت گرفته است... فکر نمی کردم چنین وضعی اتفاق بیافتد... شما تا اطلاع بعدی مواظب وضع کشور باشید.
سپس به سوی کاخ کمیته مرکزی حزب روانه شد تا درجلسه یومیه « شورای دفاع وطن» اشتراک کند. وقتی درصحن پارکینگ از موتر پیاده می شود، ازیک افسرجگتورن سوال می کند:
رفقای شورا تا هنوز نیامده اند؟
جگتورن جواب می دهد:
فرید مزدک ونجم الدین کاویانی یک بار به کمیته مرکزی آمدند اما به زودی رفتند.
مزدک و کاویانی اعضای بیروی سیاسی حزب وطن، درشورای دفاع وطن عضویت داشتند. آقای یعقوبی به دفترمرکزی خویش باز می گردد و به سلیمان ( سکرتردفتر) می گوید:
هیچ کسی را نگذارید نزد من بیاید... هر کسی کاری داشت او را به دفتر یارمحمد ( معین وزارت امنیت) وباقر فرین(معاون دوم امنیت) رهنمایی کنید.
بعد از چند دقیقه صدای شلیک تفنگچه از داخل دفتر به گوش می رسد. سرباز کشیک دروازه عمومی درمنزل اول وسلیمان در دفتر سکرتریت، صدای شلیک تفنگچه را می شنوند و به سوی دفتر می روند و در را می گشایند. آن ها مشاهده می کنند که پیکر یعقوبی روی چوکی عقب میز، به سوی عقب رها شده و یک دستش به روی میز تکیه کرده است. تفنگچه ای روی میز افتاده و سریعقوبی به یک سو خم شده است.
سترجنرال نبی عظیمی درکتاب معروف خود ( اردووسیاست) درین باره می نویسد:
« ساعت 7:30 بجه صبح اطلاع دادند که وزیر امنیت دولتی بعد ازآن که از موضوع گریز وخیانت دکتر نجیب الله آگاه می شود وغرض ملاقات با سایر اعضای بیروی سیاسی به طرف کمیته مرکزی حزب راه می افتد. درآن جا کسی را نمی یابد. به او گفته می شود که جلسه ساعت هشت صبح در وزارت خارجه دایر می شود. سترجنرال یعقوبی به طرف دفتر خویش رهسپار می شود. درآن جا او می بائیست مطابق معمول ساعت هفت صبح، جلسه اپراتیفی قرارگاه وزارت امنیت دولتی را دایر و سرپرستی نماید.
جنرال باقر فرین معاون او می گفت که:
یعقوبی مرا احضار کرد وگفت جلسه را خودت پیش ببر. یعقوبی رنگ پریده، مغموم ومتأثر معلوم می شد. درجریان جلسه، یاور یعقوبی سراسیمه به نزد من آمد وموضوع خودکشی یعقوبی را سربسته به من گفت. جلسه را ختم کردم و با سرعت به طرف اتاق یعقوبی به راه افتادم. یعقوبی در مقابل میز کارخویش بر روی زمین افتاده بود. تفنگچه دستی اش درکنار وی دیده می شد وخون زیادی کف اتاق را پوشانیده بود. یعقوبی نفس نمی کشید وقلب او ایستاده بود. او در ناحیه شقیقه خویش فیر کرده وجا به جا کشته شده بود.
به نظر جنرال باقر فرین، خودکشی او، کاملا واضح بود و هیچ گونه شک وتردیدی برای کسی باقی نمی گذاشت. بعضی از رؤسای دیگر وزارت امنیت دولتی نیز این مسأله را که او خود کشی کرده بود، تائید می نمایند. اما عده ای از دوستان وهواخواهان یعقوبی هنوز هم باور نمی کنند که او دست به خود کشی زده باشد. فکر می شود که بعضی از عمال نزدیک به استخبارات شوروی به خاطر آن که یعقوبی را با تمام اسرارو رازهای بی شمارش برای همیشه خاموش ساخته باشند، دست به این جنایت زده اند. بعضی ها طرفداران نجیب را متهم می کنند و عده ای همکاران بسیار نزدیک و با صلاحیت او را در وزارت امنیت.»
براساس روایتی دیگر، درواقع همان « همکاران بسیار نزدیک وباصلاحیت» یعقوبی خصوصاَ جنرال یارمحمد به قتل یعقوبی متهم دانسته می شوند. درین روایت آمده است که وقتی پیرمرد چایدار، پطنوس پیاله و چای را با دست هایش گرفته ومی خواهد به دفتر یعقوبی وارد شود، ناگهان با یارمحمد رویاروی می شود که ظاهراَ او نیز روانه دفتر یعقوبی بوده است. یارمحمد به چایدار می گوید:
پطنوس را بده به من ...خودم روانه دفتر رفیق یعقوبی هستم.
با یک دست پطنوس را در دست گرفته، با دست دیگرش تفنگچه بی صدا را در زیر پطنوس مخفی می کند وبه دفتر یعقوبی پا می گذارد. سپس از فاصله نزدیک، به سوی یعقوبی تیراندازی می کند. آقای یارمحمد از طریق رسانه ها ودرصحبت های خصوصی کاملا این ادعا را رد کرده و باطل خوانده است. از سوی دیگر، هیچ یک، از شاهدان صحنه، این روایت را تصدیق نکرده اند.
سلیمان ( سکرتر یعقوبی)، باقرفرین ( معاون دوم)، سرباز کشیک در ورودی کاخ و پیرمرد چایدار نیز این ادعا را تائید نکرده اند. هیأتی به ریاست جنرال حسین فخری دادستان کل قوای مسلح دوره نجیب مأموریت تحقیق در باره مرگ یعقوبی را بردوش داشت. اما حوادث سریع که درآن روزها وشب ها پیش می آمد، فرصت نداد تا کار بررسی قتل مرموز یعقوبی به نتیجه برسد. آقای فخری از آن زمان تا کنون درتوضیح حادثه لب تکان نداده است. هیچ اسناد وشواهد مکتوب نیز از آن زمان باقی نمانده است.
شاهدان عینی می گویند که بعد از شنیدن صدای تفنگچه، سلیمان وسرباز کشیک به سوی دفتر جنرال یارمحمد دویدندو یارمحمد بعد از مشاهده جسد، بی درنگ به سوی تلفن رفت و اعضای دفتر سیاسی را ازین ماجرا با خبر ساخت. به زودی هیأت دکتران از شفاخانه امنیت برای معاینه جسد از راه رسیدند و موتر امبولانس به ساعت هشت وسی پیکر مرده یعقوبی را به شفاخانه چهارصد بستر انتقال داد و دفتر یعقوبی از سوی هیأت تحقیق مهر ولاک گردید.
آقای س،غ مدیر امنیت قرارگاه مرکزی امنیت دولتی حدس و گمان ها درباره اشتراک جنرال یارمحمد درقتل وزیر امنیت را بی اساس می داند. وی می گوید:
زیر میز دفتر سکرتریت (درکنار دفتر آقای یعقوبی) چراغ های مخصوصی نصب شده بود که با هر حرکت آقای یعقوبی از روی چوکی به سوی تشناب یا اتاق خواب روشن می شدند. مثلا با روشن شدن چراغ مخصوص، سلیمان سکرترمی فهمید که وزیر از چوکی اش برخاسته وبه سوی درخروجی می آید. یا زمانی که وزیر به اتاق خوابش- متصل دفتر- داخل می شد، چراغ مخصوص درزیر میز سکرتریت روش می شد ویا چراغ دیگری علامت می داد که وزیر روی تخت دراز کشیده است. علاوه برآن، درعقب دفتر وزیر یک کارمند مربوط به ریاست دهم امنیت همیشه حاضر می بود. هیچ یک از افراد مؤظف تائید نکرده اند که یار محمد درآن لحظه ها به اتاق وزیر داخل شده و به سوی وی شلیک کرده است. جنرال یارمحمد یک افسر اطلاعاتی بسیار هوشمند و مجرب بود و هیچگاه به این شیوه افشا وبچه گانه، برنامه قتل را عملی نمی کرد. اگر یارمحمد قصد چنین کار را می داشت، اصولا درقدم اول شاهدان احتمالی وحاضر درمحل را از بین می برد و سپس به سوی اتاق وزیر می رفت.
جاوید کوهستانی فعال سیاسی که در روز های هفتم و هشتم ثور 1371همراه با یک دسته از مجاهدان شورای نظار به قرارگاه وزارت امنیت وارد شده بودند، چنین روایت می کند:
من همراه با جنرال یارمحمد (معین اول امنیت) و علی احمد سابق رئیس امنیت ولایت غزنی به کاخ وزارت امنیت آمدیم تا مهرولاک دفتر مرحوم فاروق یعقوبی را برداریم و داخل شویم. قفل در به سختی باز شد. دراولین لحظه، درپیش روی میزکار دفتریعقوبی، لکه ها و نشانه های پهن وخشکیده خون را مشاهده کردم. سمت چپ درجالباسی ( کوت بند) دیوار که درمحلی میان دفتر و اتاق خواب واقع بود، یونیفورم نظامی سترجنرالی یعقوبی ازمیخ آویزان بود و نشانه های نظامی بر سردوشی های لباس نظامی جرقه می زدند. وقتی به اتاق خواب پا گذاشتیم، تمامی آثار وعلایم روی تخت و روی کف اتاق بدون تغییر باقی مانده بودند. من دریخچال را گشودم. دو سه بوتل های مختلف مشروب الکلی درآن وجود داشت. ظرف های کوچک با غذا های نیم خورده نیز در میانه یخچال باقی مانده بودند.
کاکا نصرالدین آشپز یعقوبی نیز ما را همراهی می کرد. درین حال مرحوم احمدشاه مسعود به قصر وارد شد وقرار بودکه دفتر یعقوبی برای کارهای یومیه ایشان اختصاص داده شود. اما آقای مسعود درچند قدمی دروازه ایستاد وسوال کرد:
این دفتر از کیست؟
برایش گفته شدکه این دفتر از وزیر امنیت بوده است. وی گفت:
من حق داخل شدن درین دفتر را ندارم... من که وزیرامنیت نیستم!
مسعود به کناره دیگر دهلیز به راه افتاد و از وی دعوت کردند که به دفتر باقر فرین معاون دوم یعقوبی برود.
علت خودکشی
سال های مأموریت مرحوم یعقوبی به حیث وزیر امنیت دولتی، سال های دشوار وانباشته از غده های بی اعتمادی و فروپاشی سازمان امنیت وارتش افغانستان بود. تضاد های درونی جناح های رقیب در داخل حزب ودولت عمیق تر می شدند و معامله گری های پنهان با استخبارات خارجی وگروه های مجاهدین که به نوبه خویش از هرجهت به سوی مرکز قدرت نزدیک می شدند، به طور مخفی وعلنی تشکل و تأثیرخود را آشکار می کرد. او از مدت ها پیش در باره تقسیم وزارت های امنیتی ( داخله، دفاع و امنیت) به « شمال» و« جنوب»، خصوصاَ شکسته گی در سطح رهبری وبیروی سیاسی حزب، پیوسته اطلاعات مأیوس کننده را دریافت می کرد. وی بهتر از دیگران، ناظر نزدیکی گام به گام شبح سقوط وفروپاشی به سوی پایتخت بود. با اوج گیری بحران سیاسی در رهبری حزب و دولت و پررنگ تر شدن فعالیت های سیاسی بینین سیوان نماینده ملل متحد برای ایجاد یک حکومت عبوری به همکاری ملل متحد، به وضوع مشاهده می شدکه وزرای دفاع ملی و داخله به احزاب قومی تسلیم شده و عملا بر ضد یکدیگر صف آرایی کرده بودند.
آقای یعقوبی به عنوان وزیر مهم ترین سکتور امنیتی، ذخیره بزرگ رازهای امنیتی افغانستان به شمار می رفت که با هیچ یک از دسته های انشعابی ورقیب نیز علایقی نشان نداده بود. با افزایش خطر سقوط حاکمیت، احتمال به اسارت رفتن وی نیز یک امر حتمی حساب می شد. درک این قضیه بس وحشت ناک بود. درچنین احوال، اعتماد وی نسبت به دکتر نجیب الله زمانی زایل گشته بود که مدتی قبل از سقوط، قطعه مخصوص حفاظت از رئیس جمهور به وی اطلاع داده بود که دکترنجیب و جنرال شاپور احمدزی ( برادرش) بدون مشوره با وزیر امنیت، درناحیه تنگی واغجان یا محمد آغه لوگر، با حکمت یار رهبر حزب اسلامی و یا نماینده هایش وارد معامله شده بودند. اعزام جنرال رفیع به لوگرو مذاکره با حکمت یار، مظهر انکار ناپذیر این تحولات بود. یعقوبی بعد از دریافت اطلاع در باره تماس ها میان دکترنجیب و حکمت یار از رفتن به جلسه بیروی سیاسی خود داری کرده بود.
وی گفته بود:
رئیس جمهور بدون مشوره با من ( مسئول امنیت مملکت) با دشمنان وارد معامله شده است. پس وظیفه من به حیث مسئول رسمی امنیت کشور خاتمه یافته است.
دکتر نجیب موفق شد او را قانع کند که ازوظیفه اش کنار نرود؛ اما فشار روانی حاصل ازوضع وخیم سیاسی وامنیتی، روز تا روز او را به مرز دردناک یک تصمیم کارساز نزدیک کرده بود.
همزمان با این رویداد ها، سایر اعضای ارشد حزب و دولت ( ازجمله فرید مزدک، نجم الدین کاویانی وعبدالوکیل) و جنرالان قطعات بزرگ ارتش، سارندوی و امنیت دولتی، با جنرال دوستم و احمدشاه مسعود عهد وپیمان بسته بودند که حکومت را برای آنان تحویل دهند. ظاهراَ هیچ یک ازفرکسیون های متضاد با وی درباره فعالیت های شان خواهان مشورت نمی شدند و یعقوبی بار سنگین تنهایی و خطر را احساس می کرد. شنیدن خبر فرار و پناهندگی رئیس جمهور نجیب الله که یگانه پایگاه امید وی به شمار می رفت، آخرین ضربه را بر روان مضطرب یعقوبی وارد کرد. دیگر برای وی امیدی نسبت به بهبود وضع باقی نمانده بود. گویا همه حوادث دست به هم داده بودند تا اورا به دام هولناک مرگ پرتاب کنند. بدین ترتیب، قبل ازآن که دیوارهای آتشین، ازچندین جهت او را به کام خویش فرو برند، یعقوبی از همه آنان پیشدستی کرد و با دست خودش به تمامی ترس ها ووحشت هایش خاتمه داد. شاید او درآخرین لحظه هایی که میله تفنگچه را روی شقیقه اش گذاشته بود، با خود گفته بود که:
یک جنرال وقتی دراجرای مأموریت خویش ناکام می شود، حق ادامه کار را ندارد وباید خودش را بکشد!
گویا او هرگز حاضر نبود شاهد آن چیزهای باشد که بعد از مرگ وی درکابل اتفاق افتادند.
آنتولوژی شعر شاعران جهان برای هزاره
مجموعه شعر بی نظیر از 125 شاعر شناخته شده ی بین المللی برای مردم هزاره
این کتاب را بخریداشتباه در اجراى برنامه ى صفحه squelettes/inclure/forum.html
