کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > تأثیر پذیری از غرب "بی هویتی" نیست

تأثیر پذیری از غرب "بی هویتی" نیست

اگر قرار بود تأثیر فرهنگ خارجی ما را دچار بحران هویت کند، یا اصلاً بی هویت سازد، هیچکس در "بحران هویت" و در "بی هویتی" به گرد پای ما روشنفکران-که دل و رودۀ فرهنگی مان پُر از تکه پاره هایی ست که هولزده از فرهنگ اروپایی قورت داده ایم و هنوز مفهوم، اثر یا نامی را از آن سامان فرونداده بعدی را رویش می بلعیم-نمی رسید.

دو شنبه 1 اوت 2011, بوسيله‌ى shams

مطلب ذیل تلخیص و فشردۀ دیدگاه آرامش دوستدار در مورد عنوان بالا نمی باشد و بلکه بخشهای از ملاحظات اوست. برای خواندن کامل این مطلب و مطالب شبیه این لطفاً کتابهای آرامش دوستدار را بخوانید.

چون هدف فراهم نمودن زمینۀ آشنایی با اندیشه های آرامش دوستدار هست، من این مطلب را بدون هیچگونه دخل و تصرف از متن کتاب"درخششهای تیره" برگزیده و تایپ نموده ام. در نسخه ابتدایی این مطلب صفحات دقیق کتاب نیز تایپ شده بود. اما برای جلوگیری از سرقت آن، که حالا با کمک کمپیوتر فقط با فشردن یک دگمه انجام می گیرد، از نشر آن صرف نظر شد و در عوض فقط نام کتاب بعنوان نمایه درج شده است.

نشر چاپی و یا الکترنیکی این مطلب بدون درج لینک کامل این صفحه اجازه نیست و مبادرت به آن سرقت است.

جعفررضائی

بحرانهای من درآوردی

نویسنده: آرامش دوستدار

نام تأثیرپذیری اخیر از غرب و نتایج کلاً سودمند مترتب برآن را خبره‏های فرهنگی ما، که رونق بساط فکری شان را بدون استثنا مدیون غرب اند، با اغراض خاص خود، اما همه یکسره و بی‏آنکه به روی خود بیاوند متأثر و ملهم از جلال آل احمد، گذاشته بودند "بی‏هویتی فرهنگی"، "فرهنگ بی‏هویت شده"، "بحران هویت فرهنگی" یا نظایر آن، و درمان آن را بیشتر و کمتر در تطهیر ما از عناصر غربی و بازگرداندنش به سنت تشخیص داده بودند. مترقیانشان حفظ سنت و بهره‏مندی از فرهنگ غربی را توأماً تجویز می کردند، بی آنکه شکافته باشند آنچه را که سنت می‏نامند، بی آنکه دانسته و گفته باشند چرا و چگونه این سنت در معرض تهدید قرار گفته و آسیب دیده است، بی آنکه نشان داده باشند، فرهنگ غربی را-قطع نظر از جنبه های نمایان و همه جا آشکارش- به چه باید شناخت و از کدامین رگه یا رگه های آن چگونه بهره باید گرفت که ما را "بی سنت تر" نکند...

اگر سراسر رویداد ناخویشاگاه این فرهنگ از تأثیر عناصر ناب ایرانی، عناصر یهودی-مسیحی رخنه کرده به میانجیگری اسلام، از عناصر هلنیسم، گنوستیسم، بودایی و غیره سترده می شد، هیچ از آن باقی نمی ماند. در واقع هرچه ما در دورۀ اسلامی مان داریم، از این عناصر داریم. منتها این عناصر در جوششها و آمیزشهای گوناگونشان و با الهام و القای اسلام عملاً هویت ما را در هر دوره از این رویداد فرهنگی آنچنان قوام آورده اند که ما هیچگاه نتوانسته ایم نبضان این عناصر را در هویت خودمان لمس نماییم و به نقش تعیین کنندۀ آنها در رویداد فرهنگی مان آگاه شویم، معنی اش این است که کلیت فرهنگ اسلامی ما در ناخویشاگاهی اش از آغاز تا کنون ساختۀ ارزشهای مستولی و ناشناخته ماندۀ ان بوده و در هر زمانۀ کنونی طبیعتاً هویتی متأثر از آنها داشته است. هویت چیزی جز آنچه بدان هرآدمی خویش را از دیگری بازمی‏شناسد و می‏داند کیست نمی‏تواند باشد. در واقع هویت کیستی شخصی هر آدم یا کیستی شخصی هر گروه در برابر جز او یا گروه دیگر است. کیستی شخصی حتا اگر به یک نقطه نیز کاهش یابد، باز به توسط خود آدم مربوط رفع کردنی ست و نه از او توسط دیگران بازستاندنی، اما در عین حال تغییر می پذیرد، می شود و در این خویشسازی دگرشونده‏اش پایدار و پابرجا می‏ماند. عیناً همینطور است کیستی یا هویت شخصی افراد یک گروه، کیستی مردم یک سرزمین یا یک فرهنگ نسبت به کیستی واحدهای مشابه دیگر. اینکه گونه یا نتیجۀ این دگرگشتی مثبت است یا منفی، درست است یا نادرست، خوب است یا بد، فرع بر هستی هویت می باشد، اگر نه ما ایرانیان کنونی که پس از جذب شدن در اسلام دیگر نمی توانیم خود را دارای همان احساس، پندار و جهانبینی بدانیم که ایرانیان کهن داشته اند، باید یکسره بی هویت شده بوده باشیم. و در اینصورت چگونه ما مجاز می بودیم خود را ایرانی بدانیم! به این معنی آدمی همیشه در آنچه می شود و به گونۀ آن هست هویت دارد. تا آنجا که حتا به کاربردن فعل "داشتن" برای هویت، چون عکس آن، یعنی "بی هویتی"، را نیز متصور می سازد، نادرست است و در واقع اضطراری زبانی.

"هویت داشتن" القا می کند که آدمی نخست هست سپس می تواند هویت یابد، دارندۀ آن شود. بنابراین به همین ترتیب نیز می تواند هویت نیابد، "بی هویت" بماند. یا این را القا می کند که آدمی هویتی مادرزادی دارد، سپس می تواند آن را از دست دهد و "بی هویت" شود! آدمی بی‏هویت به همان اندازه وجود ندارد که هویت بی آدمی. آنکه "من" است، بی آنکه الزاماً واژۀ "من" را بر زبان آورد، هر آدمی که خود را "من" احساس کند، هویت دارد، هویت است...اما هویت شناسان ما صرفاً از "بی هویتی"، "با هویتی"، از شدت و ضعف یا بحران "هویت" سخن می گویند، نه از چگونگی هویت، به همین گونه نیز هرگز نمی توان گفت خواص بیش از عوام "هویت دارند"، یا عوام آسانتر از خواص "هویت خود را از دست می دهند"...

اگر قرار بود تأثیر فرهنگ خارجی ما را دچار بحران هویت کند، یا اصلاً بی هویت سازد، هیچکس در "بحران هویت" و در "بی هویتی" به گرد پای ما روشنفکران-که دل و رودۀ فرهنگی مان پُر از تکه پاره هایی ست که هولزده از فرهنگ اروپایی قورت داده ایم و هنوز مفهوم، اثر یا نامی را از آن سامان فرونداده بعدی را رویش می بلعیم-نمی رسید. و این در واقع معنائی جز این نمی داشت که هرگاه دل و رودۀ فرهنگی ما را شستشو می داند، مانند عموم و عامه می شدیم، یعنی "بحران هویت" مان فرومی نشست، و "هویت خودمان" را بازمی یافتیم!...

آدمی بمنزلۀ موجودی که خودشناسی به وسیع ترین معنایش جزو امکانات اوست، بی آنکه این امکان ضرورتاً متضمن تحقق خود باشد، همیشه و در هر حال هویت دارد. اما چنانکه گفتیم هویت آن دروۀ فرهنگی را دارد که هنوز در زمانۀ دگرگون شوندۀ کنونی است. ماهیت به تفاوت در کنونیها و زمانۀ آنها همیشه منعکس می ماند، تأثیر می گذارد و در این انعکاس و تأثیر آشکار و نهان به اصطلاح به "حیات مزمن" خود در آنها ادامه می دهد. فقط با شناختن ماهیت می توان آن را از خود سترد یا به گونه ای دیگر در خود بازرویاند. بسته به آنکه چگونه و تا کجا بتوانیم در گذشته، یعنی در ماهیت فرهنگی مان از طریق شناختن آن رخنه کنیم و نیروهای آن را مهار نماییم، خواهیم توانست آگاهانه در دگرگون کردن هویت یا کیستی خودمان عامل شویم. غرب بعنوان تنها فرهنگی که خویشتن تاریخی یا ماهیتش را شناخته و همچنان می شناسد و در پرتو این شناخت پایان ناپذیر از چهار قرن به اینطرف هویتش را در دوره های پی درپی دگرگون کرده، شاهد مسلم این امر است که در سرارسر تاریخ هیچگاه و هیچ جا دگرگونی هدایت شده و آگاهانۀ هویت یک فرهنگ، بدون شناختن ماهیت آن ممکن نبوده و تحقق نیافته است. هرگاه دگرگونی ناپذیری را ماهیت بنامیم و دگرگونی پذیری را هویت، هیچ رویداد گذشته ای به این معنا که تغییرناپذیر شده هویت نیست، به همانصورت که هیچ کنونی به این معنا که هنوز دگرگون می شود نمی تواند ماهیت باشد. هویت همیشه آخرین حلقلۀ حاضر دگرگون شونده از زنجیر یک فرهنگ است، به گذشته که پیوست، یعنی وقتی تغییرناپذیر گشت، جزوماهیت آن فرهنگ می شود...

کو آن چشمهای باز، آن نگاه های جوینده و تیز، تا قلبی را که در ماهیت فرهنگی ما می تپد و با رگهای پیدا و ناپیدایش خون مسموم و عفونی به تن و جان فرهنگی ما می رساند بیابد و بشکافد؟ تاوقتی که ما تاب و جرأت نگریستن در چیستی فرهنگی مان را پیدا نکرده ایم و شیوۀ آن را نیاموخته ایم، تاوقتی که به وسائل لازم و کافی روحی وفکری برای کاویدن این فرهنگ که کیستی اش در حال حاضر خودما هستیم مجهز نشده ایم، تا وقتی که ارزش خودمان را به این می دانیم که در سنت بکرمان باکره بمانیم و از خودمان آبستن شویم، یا خیال می کنیم از مغازله با افکار اروپایی خودبخود از غرب باردار خواهیم شد، روشنفکری مان چیزی ست در حد شبه آبستنی که نه سقط خواهد شد و نه به دنیا خواهد آمد...

مطالب مرتبط:

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.