کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > نقش زرتشت و اهورا مزدا در سقوط ایران در دامن محمد و الله

نقش زرتشت و اهورا مزدا در سقوط ایران در دامن محمد و الله

پنج شنبه 24 نوامبر 2011, بوسيله‌ى shams

مطلب ذیل تلخیص و فشردۀ دیدگاه آرامش دوستدار در مورد عنوان بالا نمی باشد و بلکه بخشهای از ملاحظات اوست. برای خواندن کامل این مطلب و مطالب شبیه این لطفاً کتابهای آرامش دوستدار را بخوانید.

چون هدف فراهم نمودن زمینۀ آشنایی با اندیشه های آرامش دوستدار هست، من این مطلب را بدون هیچگونه دخل و تصرف از متن کتاب "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" برگزیده و تایپ نموده ام. در نسخه ابتدایی این مطلب صفحات دقیق کتاب نیز تایپ شده بود. اما برای جلوگیری از سرقت آن، که حالا با کمک کمپیوتر فقط با فشردن یک دگمه انجام می گیرد، از نشر آن صرف نظر شد و در عوض فقط نام کتاب بعنوان نمایه درج شده است.

نشر چاپی و یا الکترنیکی این مطلب بدون درج لینک کامل این صفحه اجازه نیست و مبادرت به آن سرقت است.

جعفررضائی

زرتشت و اهورا مزدا، محمد و الله

نویسنده: آرامش دوستدار

نتیجه قهری این امر که ایرانیان در این رویداد سراسری درونگیر شونده همه جا دیر یا زود اسلام می آورند، همخانه ای بیگانه، دینی می یابند و با او و دینش می آمیزند، این است که اصالت فرهنگی شان را در دو پایگاه دین و دولت سرزمینی از دست می دهند و مآلاً از لحاظ وحدت تمدنی که برآیند هر دو بوده است سقوط می کنند. در جریان این دگرگونیهای ژرف و ریشه یی، که حفاظ دولتی را از هم می درد و در نتیجه راه را به درون مردم بی دفاع شده می گشاید، یک چیز برای حفظ خود با نیروی هرچه بیشتر به رنگ و چهرۀ دیگری درمی‌‌‌‌‌‌‌‌‏آید‌‌، تا از نو‌‌‌‌‌‌ بشکفد و باز روید، و آن فرهنگ دینی است که از آنپس می شود کشتزار و پرورشگاه اسلام نوجوان و نوپا به جای زرتشتیّت سالخورده. عمر دوباره یافتن فرهنگ دینی ما یعنی در زرتشتیّت مردن و در اسلام باز زیستن. بنابراین می توان گفت: جامعۀ ایرانی چون از پیش از این در سرزمینش فرهنگی بوده است دارای انحصار دینی و دولتی و مجهز به شاهنشاهی ساسانی بمنزلۀ مدعی دیرین و مدافع سرسخت این محور دوگانۀ ملی در مرز و بوم خود، با از دست دادن این دو محور از آنپس پدیده‏ای می‏شود عملاً فاقد ملیت، با وضع و وظیفه‏ای از نظر حیات ایمانی و سیاسی کاملاً نو که عبارت باشد از پرستش آفریدگار بیگانه و نوزاده‏ای که به سختی دینِ قومی و بومیِ پیشین او را تحمل می‏کند....

...خلاصه کنیم: دینیت فرهنگی در ایران باستان یعنی سلطۀ فرهنگی دین که به سبب سرشت ملی و سرزمینی‏اش ایرانی بوده است. این سرشت سرزمینی پس از آمدن اسلام به ایران و مسلمان‏شدن ایرانیان از دینشان گرفته می‏شود. اما نیروی کهن دین آنان با حفظ همۀ سالاریهای مادی و معنوی‏اش در تن و جان فرد و جامعه به حوزۀ عملی دین جدید، یعنی اسلام که در خاک بیگانۀ ایران نه بومی ونه ملی‏ست، منتقل می‏گردد و می‏کوشد در این زیست نو یا نویافته همه را از ایرانی و ناایرانی حذب خود کند...

...تبدیل سلطۀ زرتشتیّت به سلطۀ اسلام با فروریزی ایران باستان و فراز آمدن ایران اسلامی یعنی گرفتن دینِ سرزمینیِ ایرانی از این فرهنگ و دادن دینی ناایرانی به آن. در مجاز که بگویم، اسلام حکم خون تازه و جوانی را داشته که به‏جای خونی کهنه در عروق فرهنگ دینی ایرانی تزریق می شود تا جانی نو در کالبد آن بدمد. لااقل دو سه قرن طول می‏کشد تا دستگاه مصونیت جامعۀ ایرانی در پی دفاعهای ناکامیابش رفته رفته خون نو را می‏پذیرد و خود را با نیروی آن باز می‏پرورد. نشو و نمای درونی اسلام، که واگیری‏اش دیگر در زمان ابومسلم خراسانی عمومی شده بوده، در وهلۀ اول از آنرو ممکن گشته که اعتقادِ دینیِ دیرینی چون اعتقادِ دینیِ ایران باستان منشأ و حاکم فرهنگ بوده است و به این معنا زمین و زمینه‏ای مستعد برای پروراندن دینِ نو...

تحولات تاریخی و فرهنگی ما دو مرحلۀ بزرگ می شناسد؛ ایران باستان و ایران اسلامی، نخست باید در آغاز فرهنگ ایران باستان نگریست. فرهنگ ایران باستان چگونه فرهنگی بوده که توانسته است ایران اسلامی را میسر کند؟ و اگر چنین قابلیتی نداشته، پس فرهنگ ایران اسلامی چگونه تحقق یافته و همچنان ادامه دارد؟ اینکه قدرت ساسانی آسیب دیده از جنگ با روم و جامعۀ تحت فشار و رنجور آن، در برابر هجوم اعراب که در وحدت اسلامی مهار گشته‏اند، در هم می‏شکند و از هم می‏پاشد، بعنوان یک تشخیص تاریخی درست است. اما ذکر مکرر این تشخیص هرگز برای درک پیدایش آنچه ما ایران اسلامی می‏نامیم نه کافی‏ست و نه اساساً روشنگر. روال ما در مورد بخش اسلامی فرهنگمان به شدت دوپهلوست. از یکسو، در پس آن با حسرت به شکوت و عظمت تمدن ایران باستان می‏نگریم و با غروری شکست‏خورده از جنبشهای ناکامیابی یاد می‏کنیم که بر ضد بدویت و بیداد اسلام_که ما به جایش عموماً "عرب" می‏گوییم_ دو قرن ایستاده‏اند. از سوی دیگر می‏نازیم به اینکه فرهنگ معنوی ما از نشأت اسلامی شکفته و در آن پرورده است! اگر بنا را بر این بگذاریم که سلطۀ حکومتی و فشار اجتماعی در تاریخ اسلامی ما مذهبی بوده ومآلاً انحراف از موازین و عقاید حاکم را به شدت سرکوب می کرده است_امری که به اندازۀ کافی شواهد تاریخی دارد_ در آن صورت باید اذعان کنیم که فرهنگ ایران اسلامی، یعنی آنچه شاهکار بزرگان ماست و در ایران روییده و پرورده شده، دروغ بزرگی‏ست که پیشینیان ما زیر فشار و القای مذهبی اسلام ساخته‏اند و گفته‏اند. اما اگر چنین نیست و پایه‏های این فرهنگ را نیاکان مسلمان ما با ذوق و استعداد خود آزادانه بالا برده‏اند، آنوقت این فرهنگ در کلیت خود باید حاصل اختیار و خواست ما در تاریخمان باشد. پس چرا دم از ایران و ایرانیت باستان می‏زنیم؟...

...بدینگونه فرهنگ دینی ایرانی در هیأت اسلامی از نو پیروز می‏گردد و دین اسلام رفته‏ رفته به طور نهایی برای ما ایرانی یعنی فرهنگی می‏شود. ضربه‏ای چنین نابکار شاید در تاریخ فرهنگها کمتر سابقه داشته باشد. در کاری بودن این ضربه همین بس که محمد و الله جای زرتشت و اهورامزدا را چنان می‏گیرند که ما حتا کمترین تغییر ماهیتی از نظر فرهنگی در خود احساس نمی‏کنیم...

مطالب مرتبط:

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.