کابل پرس: خبری، تحلیلی و انتقادی



پذيرش > دیدگاه > چگونه اسلام می‏میرد؟؛ "منِ" اسلامی و شهامت فکری یک انسان مرتد

چگونه اسلام می‏میرد؟؛ "منِ" اسلامی و شهامت فکری یک انسان مرتد

سه شنبه 14 فوريه 2012, بوسيله‌ى جعفر رضایی

مطلب ذیل تلخیص و فشردۀ دیدگاه آرامش دوستدار در مورد عنوان بالا نمی باشد و بلکه بخشهای از ملاحظات اوست. برای خواندن کامل این مطلب و مطالب شبیه این لطفاً کتابهای آرامش دوستدار را بخوانید.
چون هدف فراهم نمودن زمینۀ آشنایی با اندیشه های آرامش دوستدار هست، من این مطلب را بدون هیچگونه دخل و تصرف از متن کتابهای"درخششهای تیره" و "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" برگزیده و تایپ نموده ام. در نسخه ابتدایی این مطلب صفحات دقیق کتاب نیز تایپ شده بود. اما برای جلوگیری از سرقت آن، که حالا با کمک کمپیوتر فقط با فشردن یک دگمه انجام می گیرد، از نشر آن صرف نظر شد و در عوض فقط نام کتاب بعنوان نمایه درج شده است.

نشر چاپی و یا الکترنیکی این مطلب بدون درج لینک کامل این صفحه اجازه نیست و مبادرت به آن سرقت است.

جعفررضائی

چگونه اسلام می‏میرد؟؛ "منِ" اسلامی و شهامت فکری یک انسان مرتد

نویسنده: آرامش دوستدار

هرگاه چنین بگوییم که تفکر فلسفی به نیروی پرسش زنده است، می توانیم بگوییم بینش دینی به مرگ قطعی خواهد مرد به محض آنکه نیروی پرسش واقعی در درون آن آزاد گردد...

اینکه یهودی مسیحی شود، زرتشتی مسلمان و مسلمان بهایی یا بعکس، در واقع چیزی جز تغییر و جابه‏جا شدن مرجع وابستگیها نیست که خود را در پیکری جدید و انتخابی یا اضطراری با نفی یا جرح و تعدیل مرجع وابستگیهای پیشین و دیگر حفظ می کنند...

چه اسلام بنابر سرشتش از ناخویشاگاهی فردی و اجتماعی زنده است و در نتیجه در جامعۀ فردانی بی پیکر می بالد. از اینرو در پیکرگیری فردی و برومندی اجتماعی یک فرهنگ خواهد مرد. تصادفی نیست که هر جا اسلام توده وار می لولد و می تند، آنجا زنده تر و دوالپایی تر عمل می کند. برای آنکه اسلام کیش ضدفردی و شخصیت کُشی است...

اكنون كه با مشكل محتوا و گونه‌ی هستی آنچه من می‏ناميم از دور آشنا شديم، می‏توانيم به من اسلامی بپردازيم. اگر بنا را بر اين بگذاريم كه آدم بايد در آزادی و نظم پرورش يابد، نه در جبر و قهر، بايد ديد كه من اسلامی چنين امكانی به او می‏دهد يا نه. و اگر نمی‏دهد اين من چگونه ساخته و پرداخته مي‌شود. تا كنون بارها نشان داده‌ايم كه اسلام هرگز قادر به دادن چنين امكانی نيست، براي اينكه ذاتاً عاری از آن است: اسلام يعنی تسليم محض به خدايی كه نخست و هميشه در اركان چهارگانه‌ی توحيد، نبوت محمدی، قرآن و وعد و وعيدش مطلقاً مريد است. مريد مطلق آن است كه در اراده‌اش خود رأی باشد نه هرگز وابسته و مشروط: هرچه هست و به هرگونه كه هست هميشه از پيش وابسته و مشروط اراده‌ی اوست. قهار نام کلامی و عرفانی چنين خدايی‏ست. هرگونه تصور مقابله با چنين خدايی بايد برای من اسلامی امری محال باشد. اگر چنين است پس من كه حتا امكان چنين تصوری را با مسلمان‌شدنش از دست می‏دهد يا به سبب مسلمان‌بودنش به دست نمی‏آورد، چه‌گونه می‏تواند در برابر اين خدا قرارگيرد؟ به هيچگونه، يا فقط در تسليم اسلامی، يعنی در بی من بودن. اسوالد اشپنگلر كه بينش ايرانی و اسلامی را نيز اصطلاحاً جادويی يا مغاره‌يی می‏نامد ـ و منظورش آن‌گونه بينشی‏ست كه برايش كل جهان به مشيت الهی ميان آغاز و پايانی معين و محتوم جريان دارد و زندگي آدمی در رباط سحرآميز اين آغاز و پايان همچون برزخی مي‌گذرد ـ مباينت من اسلامی و آزادی را به درستی ديده و به همين معنا و منظور گفته است: «اسلام يعنی محال بودن من بعنوان نيروي آزاد در برابر خدا. هر كوششی كه بخواهد به قصد و نظری خود ساخته در برابر خدا بايستد معصيت است». اما محال بودن يا نيستی من فقط در صورتی معنا دارد كه آزادی را بنياد هستی من بدانيم. من اسلامی در نسبت با منِ آزاد محال می‏شود، نه در محكوميت اسلامی‏اش كه هستی آن است. منتها اين محكوميت و عبوديت در برابر سطوت خدای اسلامی از هيچ هم هيچ‌تر و نيست‌تر می‏گردد. مسلمانی در برابر هستی خدا يعنی نابودگی مطلق.اشد مجازات، حداقلِ محكوميت هر عرض اندامی در برابر اين خداست. مثلاً وجوب قتل مرتد در اسلام، كيفر منطقی آدم اسلام‌آورده‌ا‌ی‏ست كه من خود را در اين تسليم از دست می‏دهد و سپس با سركشی در برابر اين تسليم می‏خواهد آن را بازيابد و آزاد سازد. مرتد، يعنی آن كه از دين و خدای اسلامی روی برمی‏تابد و به دين و خدايی ديگر می‏گرود يا به هيچ دين و خدای ديگر نمی گرود، به اين جهت در «منطق اسلامی» واجب‌القتل است كه با آزاد ساختن من خود از چنگ دينيت اسلامی آن را از نو به هستی در می‏آورد و با هست‌كردنش خدای اسلامی را كه موجب نابودی من او بوده است، نيست مي‌كند. اين هست كردن من و نيست كردن خداي اسلامی، رفتار دروني مرتد را از دو سو متعين مي‌كند: در اثبات من بازيافته‌اش، و در نفي خدايی كه من او را تا كنون تحليل برده است. من اسلامی در همه‌ی سوی‏های درونی و برونی خود محكوم خدا و رسول اوست. چنين «موجودی»، چون آزاد نيست، نه فقط در نهاد خود ممنوع‌التفكر است، بلكه اساساً تفكر نمی‏شناسد و به سبب وحشتی كه از اين ناشناخته دارد بدان كينه می‏ورزد. تفكر در واقع ثبات وجودی او را در مأمن خدا و رسولش كه از او جز اطاعت انتظاری ندارند تهديد می‏كند، خواب دينی‏اش را كه در تسليم اسلامی به او هويت و ايمنی می‏دهد پريشان می‏سازد، بندهايي را كه وی وجوداً بدانها و در آنها آويخته است می‏گسلد، تكيه‌گاهش را از او می‏گيرد، زير پايش را خالی می‏كند و موجب سقوط او در خودش می‏گردد، خودی كه هرگز قادر به نگهداری او نيست، برای آنكه اين خود هميشه به نيروی ديگری نگهداشته شده است. چنين منی هرگز از آزادی برنيامده تا بتواند خود را بدان و در آن برآورد و نگهدارد. براي اينكه آزادی بتواند من را ميسر كند، برای اينكه من بتواند خود را آزاد سازد و آزادی را بسازد، آزادی بايد با فكر آغاز شود و فكر با آزادی. اين آزادی كه از آن سخن می‏گوييم، پيش از آنكه آزادی فردی، اجتماعی و سياسی باشد، در اصل آزادی خصوصی و شخصی فكر است. نشانه‌ی اين آزادی هميشه ديناميسم دروني پرسش است كه به نيرويش من می‏تواند با هر مانع و رادعی درافتد و آن را در هم شكند، نخست درحوزه‌ی خصوصی و شخصی فكر. آزادی كه با و در پرسش پديدار مي‌گردد، آنچنان ضرورت درونی انديشيدن است كه انديشيدن تنها راه ضروری براي رسيدن به آزادی درونی. فقط انديشيدن است كه من را به آزادی درونی مي‌رساند. بنابراين من وقتی آزاد است كه بتواند بينديشد، و بعكس. در اين معنا من اسلامی نفی مطلق آزادی و انديشيدن با هم است.

مطالب مرتبط:

Kabul Press is the most read news and discussion website from Afghanistan. Our sources provide breaking news stories and images focusing on human rights, freedom of speech and good government issues. We aspire to honest, factual coverage that promotes criticism and informed discourse from our readers, without censorship.